امدادهای غیبی
|
در منطقهي عملياتي كربلاي 8 براي شكستن خط دشمن داخل آب رفتيم. امواج ما را خيلي زود به طرف نيروهاي خودي برگرداند. همهي بچهها از نزديك شدن به خط دشمن نااميد شدند. |
دو _ سه ساعت قبل از عمليات، باد و باران تندي شروع شد. همه مطمئن بوديم كه ديگر عمليات نميشود و به خاطر اينكه دوباره توفيق از ما سلب شده است، گريه ميكرديم. فرماندهي محور آمد. در كمال ناباوري گفت: بايد امشب هر طور شده به خط دشمن بزنيم. بچهها ديگر روي پا، بند نبودند. عمليات آغاز شد.
همه پشت ميدان مين رفتند. تمام ميدان مين مثل كف دست مشخص بود. آنجا بود كه فهميديم باد و باران براي اين بوده كه مينها را به ما نشان بدهد و ما بتوانيم بدون دادن شهيد و مجروح از آن جا بگذريم.
اگر آن شب امداد غيبي اتفاق نميافتاد، تعداد زيادي از برادران، شهيد و مجروح ميشدند.
|
برادرم رمضان ميگفت: يك بار نيروهاي عراقي از طريق هواپيما بمبهاي شيميايي متعددي را اطراف ما ريختند. هنوز لحظاتي از بمباران نگذشته بود كه ناگهان احساس كرديم باد تندي شروع به وزيدن كرد. |
|
در جبههي فاو، آتش عراقيها خيلي شديد شد. چند نفر از بچهها شهيد شده بودند. آمبولانس فرستادند تا مجروحان و شهدا را ببرند. آمبولانس را زدند. آمبولانس ديگري مجروحان و شهدا را برد. وقتي آمبولانس به مقرّ موتوري رسيد، خاموش شد. هرچه استارت زدند، روشن نشد كه نشد. |
|
در منطقهي عملياتي مرصاد در بيابانهاي اسلامآباد به خودرويي تكيه داده بودم كه ديدم بزي در صد قدمي من ايستاده است. دقت كردم ديدم ظاهراً پايش تركش خورده است و لنگان راه ميرود. حس كردم بايد تشته باشد. از آب آشاميدني خود برداشتم و به سمت بز رفتم. فرار كرد؛ دنبالش دويدم كمي كه از ماشين دور شدم ماشين را با توپ زدند. باورم نميشد كه زندگي مرا خدا به واسطهي يك بز نجات داد. |
|
در شيلر، روي ارتفاعات هزارقله مستقر بوديم. بعد از حملات كوبندهي نيروهاي خودي، به دستور جانشين فرماندهي كل قوا، عقبنشيني كرديم. هنگام عبور از پلها، براي جلوگيري از پيشروي دشمن، بايد آنها را منفجر ميكرديم. |
|
شب عمليات خيبر در منطقهي جفير مسير عمليات را گم كرديم. ما چهار نفر بوديم كه با يك تانك همين طور بدون جهت پيش ميرفتيم. يك مرتبه متوجه شديم از نيروهاي عراقي هم گذاشتهايم؛ مانده بوديم كه چه كنيم. ناگهان پيرمردي خوشچهره، با محاسني سپيد و نوراني و نسبتاً بلند ما را صدا زد و گفت: « شما راه را گم كردهايد. » بعد با اشاره راه را به ما نشان داد. وقتي به نيروهاي خودي رسيديم، تازه به خودمان آمديم كه آن پيرمرد كه بود. |
|
حسين تيربارچي بود. روزي گفت: يكبار عراقيها آنقدر به خاكريز ما نزديك شدند كه آنها را به خوبي ميديديم و به سوي آنها تيراندازي ميكرديم. |
|
جبههي دوقلوي كردستان بوديم؛ آن روز دشمن در خط مقدم حركات زيادي داشت. فاصلهي ما و آنها حدود 100 متر بود. |
|
روز سوم عمليات بيتالمقدس 4 بود كه عراق اقدام به بمباران شيميايي كرد. حدود 20 متري گروهاني از گردان ما در شاخ سومر يك عامل خردل فرود آمد. اما به مدد الهي بلافاصله باران شروع به باريدن كرد و عامل را از شيار شست. بارش تگرگ هم تك قايقهاي عراقي را خنثي كرد. |
|
قرار بود براي عملياتي كه در پيش داشتيم، جادهاي بزنيم. در مسير به سنگ بزرگي برخورديم. سه ساعت تمام بولدوزر براي كندن آن تلاش كرد. اما بيفايده بود. در همان حال درماندگي و راز و نياز به پيشنهاد يكي از برادران به چند متري جاده رفتيم و آنجا متوجه شديم كه يك مسير انحرافي در كنار همين جاده وجود دارد كه پانصد متر هم مسير را نزديكتر مي كند. پيدا شدن اين را حدود 8 روز كار ما را جلو انداخت. در شرايطي كه ميبايست 2 روز ديگر جاده را براي انجام عمليات تحويل ميداديم. |
|
با شهيد محمد اسماعيليان در دورههاي آموزشي اهواز آشنا شدم. روزي ما را براي آموزش تيراندازي به جايي كه تانكهاي سوخته قرار داشت، بردند تا با آموزش آرپيجي و ديگر سلاحها آشنا شويم. |
|
قرار بود شب عاشورا عمليات شروع شود كه به علت مشكلات جسمي نيروها به عقب افتاد. ما يك شبانهروز در كانالي كه درست زير پاي دشمن بود، صبر كرديم، مقاومت كرديم و در نتيجه وقتي ميخواستيم به طرف عراقيها پيشروي كنيم، شب چهاردهم ماه بود و حسابي مهتابي و اين موضوع كار را خراب ميكرد. همان لحظه ابر مختصري در آسمان پيدا شد و پس از آن باران نم نم باريد و به به لطف حق اوضاع بر وفق مراد شد. |
|
در عمليات كربلاي 5، گردان علياكبر در محاصرهي عراقيها قرار گرفت. مهمات و آذوقهي نيروها تمام شد. نيروي كمكي هم نميتوانست به آنها كمك كند. |
|
جمعه هفتم مرداد 1361، از يزد به سمت اهواز حركت كردم، ساعت 8 صبح شنبه به اهواز رسيدم و مستقيم به سوي پادگان شهيد رجايي رفتم. دژباني پادگان از من پرسيد در كدام قسمت كار ميكني؟ گفتم: توپخانه. گفت: بچههاي توپخانه پنجشنبه شب به غرب كشور رفتند. رفتم به مركز توپخانه و پرسيدم بچهها كجا رفتند؟ گفتند: منطقه مهران. در همان موقع يك ماشين ايفا به «هفت تپه» ميرفت من هم وقت را غنيمت شمردم و همراهشان شدم و پس از رسيدن به هفت تپه با يك ماشين تو راهي خودم را به كرخه رساندم و از آنجا با يك ماشين نظامي به سمت دهلران حركت كردم. وقتي به دهلران رسيدم در كنار خيابان چند ارتشي ايستاده و منتظر ماشين بودند. پس از نيم ساعت انتظار، يك اتوبوس بدون صندلي كه براي حمل مجروحين بود از راه رسيد و ما سوار شديم و به سوي مهران حركت كرديم. در و ديوار اين اتوبوس آغشته به خون شهدا و مجروحين بود، شهدايي كه صدها كيلومتر دور از خانه و كاشانه خود در خون خود غلطيده بودند و در همين حال به ياد پشت جبهه افتادم و مردماني كه در شهرها و روستاها همه فكرشان، مسائل جنگ است و به ياد عدهاي سرمايهدار و بيخبرهاي از دنيا و آخرت كه حتي فكر اين ايثارها و رشادتها را به ذهن خود راه نميدهند تا تفريح و شادياشان پابرجا باشد. اتوبوس ما را به مهران رساند و از آنجا با يك تويوتا، تا يك كيلومتري خط پيش رفتم. تمام منطقه را دود و خاك و بوي باروت فرا گرفته بود. قيافه بچههايي كه از خط برميگشتند خاكآلود بود، با پاي برهنه، لباسهاي پر از خاك و خون. بعضي از آنها هنوز خونريزي زخمهاشان قطع نشده بود، صداي مهيب انفجار توپ و خمپاره لحظهاي قطع نميشد مرگ را كاملاً پيش روي خود ميديدم. از هر كس خبر توپخانه را ميگرفتم اظهار بياطلاعي ميكرد. در همان لحظات، بچههاي مجروح، يك اسير عراقي را ميآوردند. به هر حال حركت كردم و در حالي كه آدرس و نشاني نداشتم به راه خود ادامه دادم. تنهاي تنها در شهر سرگردان بودم هوا رو به تاريكي بود. پيش خود فكر كردم اگر شب بشود و به بچهها نرسم در شهر سرگردان خواهم بود شهر با خاك يكسان و خانه و مغازهها ويران شده بود. در بعضي از نقاط لولههاي آب تركيده بود و آب كوچه و خيابان را فراگرفته بود. |