شهيدمي بارد
وقتي خسته مي‌شوي، تازه مي‌فهمي سفر، سنگيني يك نگاه كنگ بيشتر نيست. بي‌آن كه بخواهي، دلت تنگ مي‌شود. هوس يك شعر عاشقانه و يك نگاه صميمي، خسته‌ترت مي‌كند و يك حس آشناي غريب آزارت مي‌دهد.
قبول دارم كه امامزاده‌ها بوي همه‌ي چيزهايي را كه نداري مي‌دهند؛ بوي همه گمشده‌هايي كه يادشان هوايي‌ات مي‌كند... شايد هم نه!‌ شايد امامزاده‌ها فقط بوي امامزاده مي‌دهند؛ بوي نجيب خودشان را ...
تا ديوانه نباشي، حس زيبا شدن را نمي‌فهمي، با خنده‌هاي ملكوتي. اصلاً ديوانه اگر نخندد، حتماً ديوانه است. گريه براي جماعت مجنون، بي‌معني‌ترين كار ممكن موجود است بدون تعارف! گريه و ديوانه غريبانگي دارد. خيلي دردناك و نجيب. تازه بعدها مي‌فهمي سوز اشك يعني چه؟ من گريه‌ي ديوانه‌هاي امروز را هر روز مي‌بينم. تا نسوزي، شله نمي‌دهي، تا شعله ندهي، گل نمي‌كني تا گل ندهي، پرپر نمي‌شوي و اين يعني تولّد خاكستر.خاكستري كه بايد بين هم تقسيم كني.
راستي با يك باران خاكستري بد نيستم. اصلاً ‌هر چيزي كه به رنگ سوخته‌هاي دلت باشد، تماشايي است. مگر نه اين است كه تا نسوزي و تا شعله ندهي، كسي گرم نمي‌شود؛ دلي گرم نمي‌شود و تا دلي گرم نشود، نمي‌سوزد حالا كه همه به گرما محتاجند، پس بايد بسوزي. حس غريبي يعني همين ...
سرفه امانم را بريده است؛ باورت حس غريبي است چه‌قدر از حال و روزم شهيد مي‌بارد، چه‌قدر شرمنده‌ام.

منبع: كتاب وقتي پدردرخانه نيست