حرف دل من
حرف دل من
حرف دل من، باران نيست! باران، سخاوت بزرگي است كه عاشقت ميكند. حرف دل من دغدغههايي است كه تو را غريب ميكند. دغدغههايي كه بزرگم ميكند. آنقدر كه تو را فراموش ميكنم. دغدغههايي كه ...!
حرف دل من، باران نيست. اي كاش ميشد به وسعت چشمانت گريه كرد. بايد من باشم تا چشمانت را در پلكهاي پَرپَرم شستشو دهم. بايد من باشم تا دل شكستهات را تقسيم كنم.
بگو. بگو. بگو. بلند، بلندبلند. باران سخاوتي است كه از تو آغاز ميشود. چهقدر گم شدهام. چهقدر دير، چهقدر دور. نه تو با دلم ميشكني، نه من با نگاهت. بايد آينهاي باشد كه بين ما قضاوت كند.
تشويش نجيبي دو دلم كرده است. تشويشي كه هيچ شباهتي به تو ندارد. پشت اين ديوارهاي مهآلود، كسي هست كه دستهايمان را ميفهمد. شايد خاكستري كه از نگاهت ميچكد. حرف دل من نيست. نميدانم.
ولي باور كن، تا تو ميباري، باران حرف دل من نيست!
منبع: كتاب وقتي پدردرخانه نيست