راسخون

كرامات امام زمان (عج)

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

ده ساله بودم كه به بيماري سختي مبتلا شدم. دوستان و آشنايان از زندگي من نااميد شدند. تقريباً وسايل مراسم سوگواري مرا نيز تهيه كردند، چرا كه يقين داشتند اين آخرين شب حيات من است. اما همان شب در عالم بين خواب و بيداري، پيامبر و دوازده امام (ع) را زيارت كردم. با هريك از آن‌ها مصافحه نمودم. بين من و امام صادق (ع) سخني گذشت كه در ذهنم نماند، جز آن‌كه حضرت در حق من دعا كردند. بعد با امام عصر حضرت بقية‌الله (عج) مصافحه كردم و در حال گريستن عرض كردم: مولاي من! مي‌ترسم كه با اين بيماري فوت كنم و اهداف علمي و عملي خود را به دست نياورده باشم.
حضرت فرمودند: «نترس، زيرا تو با اين اين بيماري فوت نخواهي كرد، بلكه خداوند متعال تو را شفا مي‌دهد و عمري طولاني خواهي داشت».
آن‌گاه قدحي را كه در دست مباركشان بود به دست من دادند، از آن آشاميدم و در همان لحظه شفا يافتم و بيماري كاملاً رفع شد و در بستر خود نشستم. خانواده‌ام شگفت‌زده به من نگريستند اما تا چند روز ماجرا را براي آن‌ها تعريف نكردم.

شيخ حر عاملي راوي:  
   منبع:    كتاب بركات حضرت ولي عصر (عج)     
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

آيت‌الله مرعشي نقل مي‌نمودند:
در زيارت عسكريين (مرقد مطهر حضرت امام هادي (عليه‌السلام) و امام حسن عسكري (عليه‌السلام) در سامرا) و در جاده‌ي منتهي به حرم سيدمحمد (ع) (از فرزندان امام هادي (عليه‌السلام))، راه را گم كردم و در اثر تشنگي و گرسنگي زياد و وزش باد، از زندگي مأيوس شده و غش كرده و بي‌هوش روي زمين افتادم. پس از مدتي ناگهان چشم باز كرده، ديدم سرم در دامن شخص بزرگواري است. ايشان به من آب خوش‌گوارايي داد كه مانندش را در شيريني و گوارايي در مدت عمر نچشيده بودم و بعد از سيراب كردنم، سفره‌اش را باز كرد (در ميان سفره دو يا سه عدد نان بود) كه از آن نيز خوردم. سپس اين شخص كه با لباس اعراب بود، فرمود: «سيد! در اين نهر برو و بدن را شست‌وشو نما»
گفتم: «برادر، اين‌جا نهري نيست! نزديك بود از تشنگي بميرم. شما مرا نجات داديد.» آن مرد عرب فرمود: «اين آب گواراست» با گفته‌ي او نگاه كرده، ديدم نهر آب باصفايي است. تعجب كرده و با خود گفتم:‌ «اين نهر نزديك من بود، در حالي كه مي‌خواستم از تشنگي بميرم؟!»
در ادامه فرمودند: «اي سيد قصد كجا داري؟»
گفتم: حرم مطهر سيدمحمد (عليه‌السلام)
فرمودند: «اين حرم سيدمحمد است.» نگاه كردم، ديدم در زير بقعه‌ي سيدمحمد قرار داريم و حال آن‌كه من در قادسيه گم شده بودم و مسافت زيادي بين آن‌جا و بقعه‌ي سيدمحمد است.
از فوايدي كه مذاكره با آن عرب در اين فرصت نصيبم شد، اين‌هاست:‌
_ تأكيد بر تلاوت قرآن شريف و انكار شديد بر كسي كه قائل به تحريف قرآن است.
_ تأكيد بر نهادن عقيقي كه نام‌هاي مقدسه چهارده معصوم (عليهم‌السلام) بر آن نقش بسته شده، در زير زبان ميت.
_ تأكيد بر احترام به پدر و مادر (زنده باشند يا مرده).
_ تأكيد بر زيارت بقاع مشرفه‌ي ائمه (عليهم‌السلام) و اولاد آن‌ها و تعظيم و تكريمشان و زيارت صالحان و علما.
_ تأكيد بر احترام ذريه‌ي سادات.
و به من فرمودند: «قدر خود را به خاطر انتسابت به اهل‌بيت (عليهم‌السلام) بدان و شكر اين نعمت را كه موجب سعادت و افتخار زياد است، به جاي آور»
_ تأكيد بر خواندن قرآن و نماز شب.
و فرمودند: «اي سيد! تأسف بر اهل علمي كه عقيده‌شان انتساب به ماست، و لكن اين اعمال را ادامه نمي‌دهند.»
_ تأكيد بر تسبيح حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله عليها)
_ تأكيد بر زيارت سيدالشهدا از دور و نزديك.
- تأكيد بر حفظ خطبه‌ي شقشقيه اميرالمؤمنين (عليه السلام) و خطبه‌ي عليا مخدره‌ زينب كبري (سلام‌الله‌عليها) در مجلس يزيد.
_ و... .

آيت ‌الله مرعشي راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني http://www.alghaem.org     

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

شخصي از مباركه اصفهان مي‌گفت:
«من حاجتي داشتم كه بارها از خدا روا شدن آن را خواسته بودم. شب چهارشنبه‌اي آمدم مسجد جمكران خيلي تضرع و التجا به حضرت كردم، شب جمعه در مباركه در عالم خواب ديدم مشرف به مسجد جمكرانم، درب كفشداري حضرت آيت‌الله العظمي گلپايگاني ايستاده بودند، فرمودند: من نايب بر حق حضرت حجت بن الحسن هستم و تو به خاطر آن گناهي كه انجام دادي دعايت مستجاب نمي‌شود.
من در عالم رؤيا خيلي محزون شدم. آقا چون اين حالت مرا ديدند، دست در جيب مبارك برده و مبلغ 20 هزار تومان به من دادند و فرمودند: من در رابطه با حاجت شما به حضرت عرض مي‌كنم.
فرداي آن روز ساعت 10 صبح حاجت برآورده شد با اين كه سال‌ها بود دعا مي‌كردم و تا آن وقت به اجابت نرسيده بود.

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين     
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

لطف آقا امام زمان(عج)
 

شخصي به نام آقا جواد، ساكن تهران و كارمند دولت بود. روزي به من رسيد در حالي كه خيلي نگران و ناراحت به نظر مي‌رسيد و گفت: «‌ مبتلا به نقرس و سياتيك شدم و نظر دكترها اين است كه انگشتان پايم را قطع كنند. »
خيلي متأثر و ناراحت شدم و به فكر فرو رفتم كه راه چاره‌اي براي او پيدا كنم. يادم آمد كه در زمان كودكي گاهي با مادربزرگم به مسجدي كه بيرون شهر قم بود، مي‌رفتم و او مي‌گفت:‌ «‌ اين‌جا مكان بسيار مقدسي است؛ جايي است كه امام زمان _ عليه‌السلام _ تشريف مي‌آورند و هر كس مريض باشد يا حاجت مهمي داشته باشد، به دادش مي‌رسند. »
به آقا جواد گفتم: «‌ جريان اين است اگر به آن مسجد بروي، آقا امام زمان عنايت مي‌كنند. » آقا جواد پيشنهاد كرد: « پس شما هم با من بيا! » قبول كردم و اين اولين سفر من به مسجد مقدس جمكران بود.
26 سال قبل به قم رفته بودم ابتداي خيابان چهارمردان، ماشيني بود كه از هر نفر يك تومان تا جمكران مي‌گرفت. سوار شديم تا به مسجد رسيديم. آن وقت اين تشريفات فعلي نبود و اين ساختمان‌ها درست نشده بود. بناي مسجد بناي سابق بود كه صحن كوچك و ايواني داشت و بعد وارد اصل مسجد شديم. آقا جواد به اندازه‌اي از درد پا ناراحت بود كه دست به گردن من انداخته بود و به زور راه مي‌آمد. تابستان بود و هوا گرم بود. او را نزديك مسجد آوردم و روي شن‌ها خواباندم. گفتم: « شما كه با اين حال نمي‌تواني به مسجد بيايي، همين‌جا بمان تا من بروم نماز بخوانم برگردم. »
قبول كرد. كثرت درد وادارش كرد كه از قرص‌هاي مخصوصي كه خواب‌آور بود و برايش تجويز كرده بودند، استفاده كند. من وضو گرفتم،‌ وارد مسجد شدم، نماز تحيّت مسجد را خواندم و سپس مشغول نماز امام زمان _ عليه‌السلام _شدم. اعمال مسجد تمام شد. برگشتم تا سري به آقا جواد بزنم. او را بيدار كردم و پرسيدم: « چيزي احتياج نداري؟ »
گفت: « اگر هندوانه باشد، مي‌خورم. » آمدم اين طرف ديدم جمعي نشسته‌اند و يك هندوانه‌اي در وسط دارند. درخواست كردم و مقداري هندوانه را براي مريض گرفتم اما درد هم‌چنان او را در فشار داشت و باز خوابيد.
من به مسجد برگشتم و ماندم تا اذان صبح تمام شد. نماز صبح را خواندم و برگشتم كه او را بيدار كنم. وقتي برگشتم، ديدم آقا جواد نمازش را خوانده و نشسته است. گفتم:‌ چه‌طوري؟ با تبسّم گفت: بد نيستم. گفتم: پايت چه‌طور است؟ گفت: خوب شدم.
باور نكردم، قسمش دادم او گفت: « به خدا! خوب شدم. »
گفتم: بلند شو! راه برو. برخاست و بدون ناراحتي شروع به راه رفتن كرد. حال عجيبي داشت و از شوق گريه مي‌كرد. گفتم: چه‌طور شد كه خوب شدي و شفا يافتي؟
گفت: « نمي‌توانم بگويم! ( گفتني نيست ) همين قدر بدان كه لطف آقا امام زمان شامل حالم شد و من شفا يافتم. »
بعدها هر وقت به او مي‌رسيدم و از كيفيت شفايش مي‌پرسيدم، مي‌گفت: گفتني نيست. »
اين معجزه را به چشم خويش ديدم، موجب شد كه قدر اين مكان مقدس را بيشتر بدانم؛ تصميم گرفتم مرتب شب‌هاي چهارشنبه به اين‌جا بيايم و تا الآن كه 26 سال مي‌گذرد، بحمدالله آمده‌ام و ان‌شاالله تا آخر عمر مي‌آيم.

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني انديشه قم     

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

شفاي بيمار اعصاب و روان
يك ماه قبل از ماه رمضان سال 1419 از ناحيه‌ي گردن دچار درد شديدي شدم. از نوزدهم ماه مبارك رمضان احساس كردم چشمانم كوچك‌تر مي‌شوند و هنگام صحبت صورت و لبم كج مي‌گردد. كم‌كم تشنج نيز به دردهايم اضافه گشت. پزشكان متخصص تهران و رفسنجان نيز به نتيجه‌ي واحدي نرسيدند.
به ناچار مرا در آسايشگاه بيماران رواني بستري كردند. 6 ماه گذشت، اما وضعيت من تغيير نكرد. هميشه 5 الي 6 نفر همراهم بودند. وقتي حالت تشنج شدت مي‌گرفت كمرم را بالا و پايين مي‌بردم، بعد مي‌خنديدم، دوباره گريه مي‌كردم. تا اين‌كه آرام مي‌گرفتم. تازه در اين لحظه متوجه مي‌شدم كه در حالت عادي نبوده‌ام. از اطرافيانم مي‌پرسيدم: حجابم كامل بود؟ نمازم را خواندم؟
بي‌فايده بود. كم‌كم دستم قدرت زيادي پيدا كرد و هر نيم ساعت يك‌بار دچار تشنج مي‌شدم. زبانم بسته مي‌‌شد. يك‌بار از خانواده‌ام خواستم تا كاغذ و قلم بياورند و نام ائمه را بنويسند. با شنيدن نام مولايم حجةبن‌الحسن (ع) بي‌اختيار گريه كردم تا اين‌كه يك روز يكي از دوستان خواهرم در مسجد جمكران برايم دعا نمود و شب تا صبح را با ذكر امن يجيب از آقا استمداد جست.
او در عالم رؤيا بانويي را ديده بود كه به ايشان گفت: مريضتان را شب جمعه به جمكران بياوريد. من از طرف پدر حضرت زهر ا (س) مأمور هستم پيام‌ها را به امتشان برسانم. خودم نيز در عالم رؤيا مولايم حضرت بقيةالله (عج) را ديدم. لذا روز پنج‌شنبه بيستم اسفندماه راهي قم شديم، ابتدا به زيارت حرم حضرت معصومه (س) رفتيم. آن‌جا در كنار ضريح زيارت‌نامه خواندم.
ساعتي بعد به سمت مسجد به راه افتاديم، بين راه ماشين خراب شد. دو مرتبه داخل ماشين تشنج گرفتم. حدود ساعت 10:30 شب جمعه به جمكران رسيديم، به كمك برادر و همسر برادرم جلو مسجد آمدم. 7 سال بود كه جمكران را نديده بودم. جلوي در مسجد دستانم را روي سينه گذاشته و گفتم «السلام عليك يا صاحب الزمان (عج) » ديگر هيچ احساسي نسبت به اين دنيا نداشتم. همان زمان برادران واحد سمعي بصري امور فرهنگي مسجد جمكران مشغول فيلم‌برداري از حياط مسجد بودند. يك‌باره آقايي در مقابلم ايستاد. همان بزرگواري كه 10 روز قبل به خوابم آمده بود. قد بلندي داشت و نقاب سبزي نيز بر چهره‌اش كشيده بود. مقابلم ايستاد و فرمود: «خوش آمدي راه برو»
گفتم: «آقا به خدا پاهايم خشك شده است، نمي‌توانم راه بروم. دوباره فرمودند: برو، گفتم: من نمي‌توانم آقا! ايشان مسجد را به من نشان دادند و فرمودند: بدو.
يك‌باره به خودم آمدم، گويي توان ديگري يافته بودم. پاهايم صاف شد. به همسر برادرم گفتم: «نگاه كن آقا به من فرمود خوش آمدي» رو به مسجد جمكران دويدم. داخل مسجد خدام مرا گرفتند و به اتاق مخصوصي بردند. به خوشحالي براي آن‌ها تعريف كردم. بعد از دو سه ماه كه فرزندانم را در آغوش گرفتم، اشك شوق پهناي صورتم را پوشانده بود. بالاخره لياقت يافتم كه آقا مرا شفا دهند.

خانم نرگس _ ف راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir     
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

«سال 1354 هجري شمسي، صبح جمعه‌اي، بعد از دعاي ندبه در منزل خود در قم، با يكي از رفقاي مؤثق اهل علم به نام «آقاي حسيني» نشسته بوديم و صحبت در پيرامون مقام حضرت مهدي ارواحناه فداه به ميان آمد.
ايشان گفتند: «من منتظر بودم ماشيني برسد و به خيابان آذر بيايم، ناگهان يك سواري آمد و جلو من ايستاد و گفت: آقا بفرماييد. سوار شدم. كم‌كم تعريف كرد و گفت: من از تهران مي‌آيم و به جمكران مي‌روم، متوجه شدم حالي دارد و زمزمه‌اي و به نام امام مي‌گريد. گفتم: اين هفته آمدي يا تمام هفته‌ها؟ گفت:‌ خير، مدتي است مي‌آيم. گفتم: آيا حضرت هم توجهي نموده و داستاني داري؟
گفت: آري. گفتم: اگر ممكن است بگو. گفت: من به دردي در كتف و شانه مبتلا شدم، مثل اين‌كه آن موضع را آتش نهاده باشند، دائماً مي‌سوخت. نزد اغلب دكترهاي تهران رفتم و علاج درد نشد؛ تا اين‌كه عده‌اي از اطبا تشخيص مرض دادند و گفتند: فلان بيماري است (البته نام بيماري را گفته بود ولي ايشان فراموش كرده بود) كه قابل معالجه نيست.
تصميم گرفتم براي زيارت امام رضا (عليه السلام) به مشهد بروم. با ماشين خودم حركت كردم تا به مشهد رسيدم. براي زيارت به حرم رفتم و زيارتي انجام داده، بيرون آمدم. در بين راه كه مي‌رفتم، ديدم مجلس روضه‌اي است و واعظي بالاي منبر به ارشاد مردم مشغول است. گفتم: چند لحظه‌اي بنشينم و استفاده كنم.
به تناسب روز جمعه، واعظ مطالبي پيرامون مقام حضرت حجت (عليه السلام) بيان كرد تا به اين جمله رسيد كه خطاب به جمعيت فرمود:
اي زائريني كه براي زيارت ثامن الحجج آمده‌ايد! بدانيد براي شفاي دردها و رفع گرفتاري‌ها لازم نيست به مشهد بياييد و درد دل به آقا علي بن موسي (عليه السلام) كنيد؛ بلكه ما امام حي و زنده داريم! ما امام زمان داريم كه هر كجا با حقيقت توسل به او پيدا كنيد به داد مي‌رسد. اين جمله چنان در دل من اثر گذاشت كه تصميم گرفتم از درد، خدمت امام هشتم (عليه السلام) حرفي نزنم و گفتم:‌ اين واعظ، راست مي‌گويد. من هم برمي‌گردم و با امام زمان (ع) در ميان مي‌گذارم.
پس از زيارت ديگر و بازگشت به تهران و خانه، يك شب در حالي كه تنها بودم، توسل به امام زمان (عج) پيدا كردم و درد دل به آقا گفتم. مرا خواب ربود.
در عالم رؤيا ديدم كه به قم آمده‌ام. وارد صحن شدم. ناگاه از درب ديگر ديدم آقايي وارد صحن شد. گفتند: اين آقا «مقدس اردبيلي» است. من نام او را شنيده بودم و مي‌دانستم او خدمت امام زمان (عليه السلام) زياد رسيده است؛ به عجله خودم را به او رساندم و بعد از سلام، مقدس اردبيلي را قسم دادم به ائمه (ع) كه به من توجه كند.
فرمود: به خود آقا و امام حي چرا نمي‌گويي؟
گفتم: من كه نمي‌دانم آقا كجاست؟
فرمود: يك ساعت به اذان صبح هميشه در مسجد خودش تشريف دارد. (يعني: مسجد جمكران در قم). من نگاه به ساعت كردم، ديدم يك ساعت و نيم به اذان صبح است. پيش خود گفت: اگر الآن به آن‌جا بروم نيم ساعته مي‌رسم. به طرف مسجد جمكران رفتم،‌ تا وارد صحن مسجد شدم، ‌از پله‌ها بالا رفتم؛ (الآن بنا را تغيير داده‌اند) پشت شيشه‌ها ديدم چند نفر رو به قبله نشسته و مشغول ذكراند. داخل مسجد شدم. ديدم يكي از آن‌ها مقدس اردبيلي است كه الآن در صحن بود، سلام كردم. مقدس اشاره كرد: ‌بيا، بعد به يكي از آقايان گفت: اين مرد از من خواست و من آدرس داده‌ام تا به اين‌‌جا آمده. فهميدم آن آقا امام زمان (عج) است. شروع كردم به گريه كردن و آقا را قسم دادن به حق جدش امام حسين (عليه السلام) كه درد مرا شفا بده.
آقا، بدون اين‌كه بگويم، دردم كجاست، موضع درد را مستقيم دست گذاشت و فرمود: شما، سالم شدي. از شوق شفا يافتن از خواب بيدار شدم و از آن موقع تا حال مثل اين‌كه من چنان مرضي نداشتم و شفا گرفتم.
لهذا به عشق و علاقه به حضرتش و اين كه اين مسجد اين‌قدر مورد توجه امام زمان (ارواحنا فداه) مي‌باشد از تهران هر شب جمعه مي‌آيم و پس از خاتمه‌ي مراسم مسجد، به تهران برمي‌گردم.

آقاي قاضي زاهدي راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

بيماري من از ورم پا و چشم شروع شد و پزشكان تشخيص دادند من به بيماري لوپوس مبتلا شدم. اين بيماري با حساسيت به نور، زخم‌ دهاني و درگيري كليوي همراه بود. كمي بعد پزشكان اعلام كردند، مغز استخوانم ديگر كار نمي‌كند و بالاخره بينايي‌ام را از دست دادم.
پدرم با وجودي‌‌كه كارمند بود، حدود دو ميليون تومان هزينه‌ي درمان من كرد. ولي پزشكان هيچ اميدي به بهبودي من نداشتند. همه براي مرگم روزشماري مي‌كردند.
يك روز مدير مدرسه‌ام به ملاقاتم آمد و تا بعدازظهر بالاي سرم قرآن خواند. از آن روز به بعد، گوشم بر اثر خونريزي شنوايي خود را از دست داد. دكتر به پدرم گفت: «اگر پيوند مغز استخوان داشته باشد، شايد بهتر شود. هزينه‌ي اين كار 15 ميليون تومان است». ما اين مبلغ را نداشتيم. 14 ميليون آن را افراد نيكوكار تقبل كردند؛ اما چون خون خواهر و برادرم با خون من مطابقت نداشت، اين كار انجام نشد.
تا اين‌كه يك روز پدرم به ملاقاتم آمد و گفت: «شفايت را گرفته‌ام. چهل شب نذر كرده‌ام كه به جمكران مسجد صاحب‌الزمان (عج) بروم. از آقا خواسته‌ام يا تو را به من برگرداند يا تو را از من بگيرد تا اين همه رنج نكشي. تو خوب مي‌شوي. فقط همين‌طور كه دراز كشيده‌اي نماز بخوان و متوسل به امام زمان (عج) شو و براي سلامتي آقا صلوات بفرست.
شب‌هاي چهارشنبه و جمعه نماز آقا را خواندم. جلسه‌ي هفتم كه پدرم از جمكران بازگشت، از ايشان خواستم كه مرا بلند كند تا راه بروم. پدرم در حالي‌كه نام حضرت بقية‌الله (عج) را صدا مي‌زد، مرا بلند كرد و من آرام آرام راه رفتم. جلسه‌ي دوازدهم توانستم ساعت را بخوانم و يك‌باره صداي صلوات براي شادي امام عصر (عج) از خانه‌ي ما به آسمان بلند شد و در چهاردهمين جلسه‌ي زيارت جمكران پدرم، آزمايشات من نشان داد پلاكت خونم به 14000 و هموگلوبين آن 3/12 است.
وقتي دكتر جواب آزمايش را ديد از پدرم پرسيد: «جمكران مي‌روي؟» تو را به جان دخترت ما را هم دعا كن، اين يك معجزه است. نه ماه بيماري لاعلاج من با توسل به حضرت بقية‌الله (عج) درمان شد.

خانم 15 ساله از اهالي تهران راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir    
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

مرحوم حاجي نوري از زين الصلحاء سيد محمد بن سيدهاشم نجفي معروف به هندي و او از شيخ باقر نجفي و ايشان از شخص صادق كه دلاك بود، نقل مي‌كنند:
كه او پدري پير داشت كه لحظه‌اي در خدمتگزاري او كوتاهي نمي‌كرد. حتي براي رفع حاجت او آب حاضر كرده و سپس او را به جايگاهش مي‌برد ولي در شب‌هاي چهارشنبه اين خدمت را ترك نموده و به مسجد سهله مي‌رفت. ولي پس از مدتي رفتن به مسجد را ترك كرد.
علت نرفتن را از او جويا شدم، گفت: چهل شب چهارشنبه به مسجد رفتم. وقتي شب چهارشنبه‌ي آخر بود برايم مسير نشد كه زودتر بروم تا اين كه نزديك مغرب تنها به راه افتادم. شب شد و آن شب هم مهتابي بود تا اين كه ثلثي از راه باقي مانده بود كه شخصي اعرابي را سوار بر اسب ديدم كه به طرف من مي‌آيد. با خودم گفتم الآن مرا برهنه مي‌كند. وقتي به من رسيد، به زبان عربي با من سخن گفت و از مقصدم پرسيد. گفتم: مسجد سهله. فرمود: چيزي خوردني همراه داري؟ گفتم: نه. فرمود: دست خود را داخل جيب كن. گفتم: در آن چيزي نيست. باز قدري به تندي سخن را تكرار فرمود، دست خود را در جيب كرده در آن مقداري كشمش يافتم كه براي طفل خود خريده بودم و فراموش نموده بودم بدهم و در جيبم مانده بود. آن‌گاه به من فرمود: « اوصيك بالعود و بالعود » و سه مرتبه اين سخن را تكرار فرمود و عود به زبادن عربي بدوي، پدر پير را مي‌گويند يعني ( تو را به پدر پيرت سفارش مي‌كنم ) و از نظر من غايب شد و لذا ديگر به مسجد نرفتم.

  راوي:  

   منبع:    سالنامه نورعلي نور  

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

از ابن طاووس منقول است كه او مناجات امام زمان (عج) را در سحرگاه در سرداب مقدس شنيد. امام (عج) به خداي خويش مي‌گفتند:
اللهم ان شيعتنا خلقت من شعاع انوارنا و بقيه طينتنا و قد فعلوا ذنوباً كثيرة اتكالا علي حبّنا و لايتنا فان كانت ذنوبهم بينك و بينهم، فاصفح عنهم فقد رضينا و ما كان منها فيما بينهم. فاصلح بينهم و قاصّ بها عن خمسنا و ادخلهم الجنّه و زخرمهم عن النار و لاتجمع بينهم و بين اعدائنا في سخطك ...
يعني: خدايا شيعيان ما را از شعاع نور ما و بقيه طينت ما خلق كرده‌اي، آن‌ها گناهان زيادي به اتكاءبر محبت ما و ولايت ما كرده‌اند؛ اگر گناهان آن‌ها گناهي است كه در ارتباط با تو است، از آن‌ها بگذر كه ما را راضي كرده‌اي و آن‌چه از گناهان آن‌ها در ارتباط با خودشان است،خودت بين آن‌ها اصلاح كن و از خمسي كه حق ما است، به آن‌ها بده تا راضي شوند و آن‌ها را از آتش جهنم نجات بده و آن‌ها را با دشمنان ما در خشم و سخط خود جمع نفرما.

ابن طاووس منقول راوي:  
   منبع:    سالنامه آسماني ها     
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مواظبت بر قرائت قرآن
 

بعد از ازدواج، به مرض سل شديدي مبتلا شدم و ضعف بر من غلبه كرد. به حدي كه قادر به بيرون رفتن از خانه نبودم. تا اين‌كه يك روز عصر به حرم مطهر رفتم و طبق عادت قبلي بر روي بام استراحت كردم.
ناگهان ديدم سيدي كه به مرحوم سيد مهدي قزويني خيلي شباهت داشت، بدون آن‌كه كسي را خبر دهد روي بام آمد. خواستم به احترام ايشان برخيزم و زن‌ها را صدا بزنم كه مزاحم نشوند و بالا نيايند. با دست اشاره كرد كه ساكن و ساكت باش و دستش را بر پيشاني من ماليد و فرمود: «حالت چه‌طور است؟» بعد فرمود: «بر تو باد به مواظبت بر قرائت قرآن».
همان لحظه بيماري من از بين رفت و احساس كردم همه‌ي بدنم سالم است.

شيخ محمدحسن مازندراني حائري راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir  

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

من سرگرد نيروي انتظامي و جانباز جنگ تحميلي هستم. مدت 92 ماه در جبهه جنگيدم و به گفته‌ي پزشكان دچار موج گرفتگي شدم. در تاريخ 16/10/1375 شوراي عالي ناجا تشخيص داد از نظر روحي افسردگي شديد دارم كه در مدت درمان از خدمت معاف بودم؛ اما متأسفانه درمان تأثيري نداشت و به خاطر (پيسكونوروزشديد) افسردگي شديد و سابقه‌ي اسارت و PTD و مجروحيت شيميايي، مدت چهار ماه استراحت نمودم.
بعد از آن پزشكان قم و شوراي عالي تهران، برايم عدم پاسخ به درمان صادر كردند. با مأيوس شدن از همه‌جا به آقايم متوسل شدم. دو ماه پاي پياده از جاده قديم جمكران به محضر آقا رفتم تا اين‌كه يك شب در حين دعا در صحن مسجد خوابم برد. در عالم رؤيا سيدي را كه از قبل مي‌شناختم ديدم، سيد مؤدب در كنار فرد ديگري نشسته بود. احساس كردم آن فرد مقامش از سيد بالاتر است. آقا مرا به نام صدا زد و فرمودند: «سيد احمد چه مي‌خواهي؟ چي مي‌گي بابا؟ حس كردم اين آقا مولاي غريبم صاحب عصر (عج) است. در حالي‌كه دامن ايشان را گرفته بودم، با گريه ماجراي موج‌گرفتگي، پريشاني، خارش و سوزش داخل مغزم، و به نوعي ديوانگي‌ام را تعريف كردم و گفتم: «آقا مگر ما صاحب نداريم؟» پس چرا خوب نمي‌شويم. تمام دكترها جوابم كرده‌اند، حتي ديگر قادر به خدمت هم نمي‌باشم. اصلاً پزشكان معالجم صلاح نمي‌دانند كه من خدمت كنم، چون جنون آني به من دست مي‌دهد و به هيچ وجه حتي نمي‌توانم درس بخوانم، صداي سوت مي‌شنوم. نمي‌توانم بخوابم و آسايش ندارم.
آقا با ملاطفت خاصي دستي بر سرم كشيد و فرمود: «آقا احمد خوب شدي، بابا برو سركارت». از خواب بيدار شدم، ديدم آن‌قدر گريه كرده‌ام كه تمام صورتم و زمين خيس شده است. با همان حال به منزل برگشتم. همين صحنه را در منزل خواب ديدم.‌ فرداي آن روز به بيمارستان مراجعه كردم، پزشكان بعد از معالجه نوشتند: «آقاي احمد... از نظر قلبي معاينه شد و معاينه و نوار قلب ايشان سالم است و قادر به خدمت كامل مي‌باشند. هم‌چنين شوراي روان پزشكان اعلام كرد: « نامبرده مورد معاينه‌ي مجدد قرار گرفت. نظريه‌ي شوراي مورخه 13/5/1376 مبني بر انجام خدمت عادي مورد تأييد است».
نتيجه‌ي آزمايشات باعث تعجب پزشكان شد. همه به من تبريك مي‌گفتند. از آن تاريخ به بعد ديگر هيچ گونه احساس ناراحتي ندارم و دوره‌ي كامپيوتري و دروس ديگر را با موفقيت پشت سر گذاشتم.

برادر سيد احمد _ چهل ساله_ افسر جانباز نيروي انتظامي _ كارشناس _ ساكن قم راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir     
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

آقاي حاج شيخ عبدالله مهرجردي از وعاظ مشهور خراسان است و من متجاوز از چهل سال است كه ايشان را خوب مي‌شناسم؛ انسان فاضل و با محبتي است. او گفت: در زمان رضاشاه پهلوي در اواخر سلطنت او كه خيلي بر اهل علم سخت گرفته بود، خصوصاً نسبت به مشهد مقدس و تقريباً معافيت طلبگي نيزد منسوخ شده بود، حتي خود نگارنده پس از فوت مرحوم والد، مشمول بودم و بيم احضار به نظام وظيفه بود، روي اين جهت آقاي حاج شيخ سابق‌الذكر به مرحوم آقاي شيخ حسن‌علي اصفهاني مراجعه مي‌كند كه ايشان حاج شيخ معظم را راهنمايي معنوي نمايند. چون مرحوم حاج شيخ حسن‌علي اصفهاني مشهور به دستگيري معنوي بود.
خلاصه، ايشان به آقاي اصفهاني معظم‌له مراجعه مي‌نمايند. حاج شيخ حسن‌علي اصفهاني پس از اعمال قدرت خاص، مي‌گويند: حل كار شما از لحاظ اين‌كه به نظام وظيفه نروي و معاف شوي، منوط به اين است كه به قم و به مسجد جمكران بروي و به حضرت صاحب‌الامر (عج) متوسل شوي.
آقاي حاج شيخ عبدالله مهرجردي به قم مي‌آيند و به مسجد جمكران مي‌روند و متوسل مي‌شوند. در نتيجه، خواب مي‌بينند كه در مسجد يا حياط آن هستند و علي‌الظاهر خادمه‌اي به ايشان مي‌گويد كه حضرت حجت (عج) در همين مجاور مسجد تشريف دارند و حاج شيخ مزبور را خدمت امام عليه‌السلام راهنمايي مي‌نمايد. مي‌گفت: زماني‌كه خدمتشان رسيدم و عرض ادب و سلام كردم و در ضمن، اطراف مسئله‌ي شرب تتن كه اصوليين و اخباريين در حرمت و حليّت آن اختلاف دارند، خدمتش صحبت كردم. البته مقصود من اظهار فضل بود كه مثلاً آقا بداند كه من اهل فضل و تحصيل هستم.
مثل اين كه آقا خيلي اين اصلِ مثبت را تحويل نگرفت. يادم نيست خود آقا، يا من، صحبت معافيت از نظام را پيش كشيديم كه فرمود: ما آن را تقريباً درست كرديم. از خواب بيدار شدم. از سابق يك معافيت يك ساله به عنوان مرض يا عذر ديگر كه يادم نيست، داشتم.
هر موقع كه نياز به نشان دادن مي‌افتاد، همان برگ موقت كه مدت‌ها وقتِ آن تمام شده بود را نشان مي‌دادم و رفع گرفتاري مي‌شد. تا چند سال اين‌طور بود تا آن كه مشمول بخشودگي گرديد. چون رسم اين بود كه مثلاً بعد از ده سال، متولدين ده سال قبل را كه به عللي موقّت از قبيل بيماري يا كفالت به نظام نيامده بودند، معاف مي‌كردند و اين اعجاز است. براي آن‌كه اولاً برگ دولتي كه بي‌تاريخ نيست و با يك نظر معلوم مي‌شود با يك نظر معلوم مي‌شود كه وقت آن گذشته است و اگر بر فرض محال هم بي‌تاريخ باشد، مأمور مي‌گويد كه اين برگ اعتبار ندارد. گذشته از آن، پرونده در اداره‌ي مربوطه بود و بايد هر سال اسم ايشان بيرون بيايد و ايشان را احضار نمايند. اين قصه را ايشان چند سال قبل براي من نقل كرد. پس از آن گفتم: وجود امام زمان (عج) نزد من مانند روز روشن است.

مرحوم آيت‌الله حاج شيخ مرتضي حائري راوي:  
   منبع:    كتاب كرامت هاي حضرت مهدي (عج)   -  صفحه: 21

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

«فرزندم مدت‌هاي زيادي ناراحتي كليه داشت. وقتي او را به دكتر نشان داديم، گفت كه كليه‌ي فرزندم به طور مادرزادي كار نمي‌كند و عفوني شده است. او را سونوگرافي كردند و گفتند كه كليه بايد از بدن جدا شود. عكس رنگي گرفتيم. در بيمارستان لبافي‌نژاد كميسيون پزشكي تشكيل شد و همه نظر دادند كه بايد عمل شود.
ماه رمضان بود. شبي در خواب ديدم كه قرار است فرزند مريضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاي دكتر مي‌گفتم كه آقاي دكتر! بچه‌ي من خوب مي‌شود؟
دكتر در پاسخ گفت: خانم! همه چيز دست آقا امام زمان(عليه السلام) است.
وقتي دوباره به دكتر مراجعه كردم، قرار شد كه يك‌بار ديگر سونوگرافي بگيرند. آزمايشات لازم انجام شد و تصميم گرفتند بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم كه هيأتي از نازي‌آباد تهران به مسجد جمكران مي‌آيد. گفتم: «بگذاريد او را به مسجد جمكران ببرم.»
همراه با هيأت به مسجد جمكران آمدم و فردا صبح مستقيماً به مركز سونوگرافي رفتم. به آقا امام زمان (عليه السلام) عرض كردم آقا مرا نااميد نكنيد!
وقتي سونوگرافي انجام شد، گفتند: « اين بچه هيچ ناراحتي ندارد. » وقتي به دكتر مراجعه كردم، عكس‌هاي رنگي و سونوگرافي‌هاي قبل را با سونوگرافي جديد مقايسه كرد و گفت: «ديگر هيچ عيب و ناراحتي در كليه‌ي بچه وجود ندارد». بچه از دعاي امام زمان (عليه‌السلام) شفا گرفته است.

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)  

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

«فرزندم مدت‌هاي زيادي ناراحتي كليه داشت. وقتي او را به دكتر نشان داديم، گفت كه كليه‌ي فرزندم به طور مادرزادي كار نمي‌كند و عفوني شده است. او را سونوگرافي كردند و گفتند كه كليه بايد از بدن جدا شود. عكس رنگي گرفتيم. در بيمارستان لبافي‌نژاد كميسيون پزشكي تشكيل شد و همه نظر دادند كه بايد عمل شود.
ماه رمضان بود. شبي در خواب ديدم كه قرار است فرزند مريضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاي دكتر مي‌گفتم كه آقاي دكتر! بچه‌ي من خوب مي‌شود؟
دكتر در پاسخ گفت: خانم! همه چيز دست آقا امام زمان(عليه السلام) است.
وقتي دوباره به دكتر مراجعه كردم، قرار شد كه يك‌بار ديگر سونوگرافي بگيرند. آزمايشات لازم انجام شد و تصميم گرفتند بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم كه هيأتي از نازي‌آباد تهران به مسجد جمكران مي‌آيد. گفتم: «بگذاريد او را به مسجد جمكران ببرم.»
همراه با هيأت به مسجد جمكران آمدم و فردا صبح مستقيماً به مركز سونوگرافي رفتم. به آقا امام زمان (عليه السلام) عرض كردم آقا مرا نااميد نكنيد!
وقتي سونوگرافي انجام شد، گفتند: « اين بچه هيچ ناراحتي ندارد. » وقتي به دكتر مراجعه كردم، عكس‌هاي رنگي و سونوگرافي‌هاي قبل را با سونوگرافي جديد مقايسه كرد و گفت: «ديگر هيچ عيب و ناراحتي در كليه‌ي بچه وجود ندارد». بچه از دعاي امام زمان (عليه‌السلام) شفا گرفته است.

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)  

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 



 

دقيقاً خاطرم نيست كه سال 51 بود يا 52. شب جمعه و من طبق معمول به مسجد مشرف شده و جلوي ايوان مسجد قديمي، كنار مرحوم حاج ابوالقاسم _ كارمند مسجـــــد كه داخل دكه‌ي مخصوص جمع آورى هدايا بود _ نشستم.
نماز مغرب و عشا كه تمام شد، و جمعيت كم و بيش مشرف مى‌شدند. ناگهان خانمى جلو آمد. در حالى كه دست دختر 12 ساله‌اش را گرفته بود و پسر بچه‌ي 9 ساله‌اى را هم در بغل داشت. نگاهى كردم و گفتم: بفرماييد! امرى داشتيد؟
زن سلام كرد و بدون هيچ مقدمه‌اى گفت: من نذر كرده‌ام كه اگر امام زمان (عليه السلام) امشب بچه‌ام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى‌خواهم هزار تومان بدهم.
پرسيدم: آمدى كه امتحان كنى؟
گفت: پس چه كنم؟
بلافاصله گفتم: نقدى معامله كن، با قاطعيت بگو اين پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه‌ام را مى‌خواهم!
كمى فكر كرد و گفت: خيلى خب، قبوله و بعد پنج هزار تومان را داد، قبض را گرفت و رفت. آخر شب بود و من قضيه را به كلّى فراموش كرده بودم. خانمى را ديدم كه دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دكّه مى‌آمد. به نظرم رسيد كه قبلاً دختر بچه را ديده‌ام، ولى چيزى يادم نيامد. زن شروع به دعا كردن نمود و تكرار مى‌كرد و مى‌گفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان‌شااللّه به شما توفيق بدهد!
پرسيدم: چى شده خانم؟ گفت: اين بچه همان بچه‌اى است كه وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود و بعد پاهاى كودك را نشان داد. كاملاً خوب شده بود و آثارى از ضعف يا فلج در پسرك نبود.
زن سفارش كرد كه شما را به خدا كسى نفهمد. گفتم: خانم! اين اتفاقات براى ما غير منتظره نيست. تقريباً هميشه از اين جور معجزه‌ها را مى‌بينيم.
گفت: هفته‌ي ديگر ان‌شااللّه با پدرش مى‌آييم و گوسفندى هم مى‌آوريم. هفته‌ي بعد كه آمدند، گوسفندى را ذبح كردند و خيلى اظهار تشكر نمودند.

يكي از اعضاي هيئت امناي مسجد مقدس جمكران راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)