كرامات امام زمان (عج)
|
|
|
|
آن سال براي سومين مرتبه سكته كردم. اينبار از ناحيهي دست، صورت و پا ( سمت چپ بدن ) فلج شدم. ديگر كاري از كسي ساخته نبود. براي انجام آزمايشات دقيقتر به همراه برادرم به شيراز رفتم. خوشبختانه با وجودي كه براي آزمايشهاي «ام آر اي» نوبتهاي دو ماهه و سه ماهه ميدهند؛ همان روز به من نوبت دادند. اما من به علت خستگي زياد و بيحالي نتوانستم آزمايشات را انجام دهم و با توافق بيمارستان انجام آزمايش به روز بعد موكول شد. |
|
| فردي از اهالي مرودشت روستاي زنگي آباد _ 37 ساله | راوي: |
|
|
|
|
«شانزده سال بود كه ازدواج كرده بودم، ولى صاحب فرزند نمىشدم. مراجعه به دكترهاى متخصص و مصرف داروهاى متنوع، نتيجهاى نداد. پزشكان بر اين عقيده بودند كه من و همسرم سالم هستيم، اما علت بچهدار نشدن ما را تشخيص نمىدادند. خلاصه، از همهجا نااميد شده و زندگى ما در سرازيرى سقوط بود. |
|
| راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)
|
|
|
|
به دليل مشكلي كه به آن دچار شده بودم، به مسجد جمكران رفتم. در دلم را در عالم معني به حضرت وليعصر (عج) عرض كردم و از او خواستم كه وساطت كرده و در درگاه خدا شفاعت كند تا مشكل من حل گردد. به طور مكرر به مسجد جمكران رفتم، ولي نتيجهاي نگرفتم. تا اينكه روزي در آن مسجد، در هنگام نماز دلم شكست و خطاب به امام زمان (عج) عرض كردم: «مولاجان! آيا جايز است كه در محضر شما و در منزل شما باشم و به ديگري متوسل شوم، شما امام من ميباشيد. آيا زشت نيست با وجود امامي مانند شما به شخص ديگري حتي به علمدار كربلا قمربنيهاشم (ع) متوسل شوم و او را نزد خدا شفيع قرار دهم؟ |
|
| علماي نجف | راوي: |
|
|
|
|
«حدود سه سال بود كه سردرد عجيبي داشتم. ابتدا درد از ناحيهي گيجگاه شروع شده و سپس تمام سر، پيشاني، چشمها و حتي دلم را فرا ميگرفت. شب و روز آسايش نداشتم. مدتي بعد از شروع سردردها حالت شوك به من دست ميداد. حافظهام را از دست داده بودم. خوابم خيلي كم شده و از همه چيز وحشت داشتم. |
|
| راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)
|
|
|
|
مرحوم حاجملا باقر بهبهاني، در كتاب دمعة الساكبه نوشته است: |
|
| مرحوم حاجملاباقر بهبهاني | راوي: |
|
|
|
|
در ايام تحصيل علوم ديني در نجف اشرف، شوق زيادي جهت ديدار جمال مولايم بقيةاللهالاعظم (عجل الله تعالي فرجه الشريف) داشتم. با خود عهد كردم كه چهل شب چهارشنبه پياده به مسجد سهله بروم به اين نيت كه به فيض زيارت جمال آقا صاحب الامر (عليه السلام) نايل شوم. |
|
| آيت الله مرعشي نجفي | راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني http://www.alghaem.org
چلهنشيني در مسجد جمكران
|
|
|
|
«چند سال پيش در جبههي حاج عمران در حملهي هوايى عراق مجروح شدم. تقريباً از تمام بدن، فلج شده بودم و توانايى حركت نداشتم. شبى مادرم به منزل ما آمد و زخم زبانى به من زد كه دلم را شكست و متوسّل به آقا امام زمان(عليهالسلام) شدم و گفتم: اى امام زمان! يا مرگ مرا برسان و يا شفايم را از خدا بخواه! |
|
| رزمنده ايراني | راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)
|
|
|
|
حضرت آيتالله اماميكاشاني عضو محترم شوراي نگهبان، در جلسهي سوم مجلس ختمي كه در مسجد اعظم قم از طرف اساتيد حوزهي علميهي قم منبر بودند، فرمودند: يكي از افرادي كه مورد وثوق است و گاهي اخباري را در دسترسم قرار ميدهد گفت: در تشييع جنازهي حضرت آيتالله گلپايگاني از تهران به قم رفتم و به مسجد امام حسن عسگري (ع) رسيدم. به دو نفر از اصحاب حجّت برخورد كردم. |
|
| راوي: |
حوزه در سايه ي مولا
|
|
|
|
بعد از تشريف فرمايي مرحوم آيتالله حائري (رضوان الله تعالي) به قم، جد مادري ما آقاي حاج سيد محمدباقر علويقزويني رحمةالله از طرف ايشان به قم دعوت شد. تا ضمن بحث در مسجد بالاسر مرقد حضرت معصومه (س) اقامهي نماز كنند. |
|
| حجة الاسلام ابوترابي | راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir
|
|
|
|
در تمام زندگيم ارادتي خاص به حضرت بقيهالله (عج)داشتم و همواره در سختيها، متوسل به حضرت (عج) ميشدم. در همان اوايل طلبگي من، آقا روحالله اصفهاني از اصفهان به قم سفر نمودند و عدهاي از روحانيون و علما را بسيج كردند تا عليه رضا شاه قيام كنند؛ ولي مرحوم آيتالله حائري اين كار را به صلاح حوزه نميدانستند و موافق نبودند. طلاب نيز نميدانستند چه كار كنند. لذا به حضرت حجت (عج) متوسل شدم كه در اين اوضاع وظيفهي من چيست؟ آيا از آيتالله حائري تبعيت كنم؟ يا دنبال آقا روحالله اصفهاني بروم؟ |
|
| آيت الله العظمي گلپايگاني | راوي: |
|
|
|
|
قطب راوندي در ( خرائج ) از حسن مسترق روايت كرده است كه گفت: روزي در مجلس حسن بن عبداللّه بن حمدان ناصرالدوله بودم در آنجا سخن ناحيه حضرت صاحب الامر عليهالسلام و غيبت آن حضرت مذكور شد و من استهزاء ميكردم به اين سخنان، در اين حال عموي من حسين داخل مجلس شد و من باز همان سخنان را ميگفتم، گفت: اي فرزند! من نيز اعتقاد تو را داشتم در اين باب تا آنكه حكومت قم را به من دادند در وقتي كه اهل قم بر خليفه عاصي شده بودند، و هر حاكمي كه ميرفت او را ميكشتند و اطاعت نميكردند پس لشكري به من دادند و به سوي قم فرستادند چون به ناحيه طرز رسيدم به شكار رفتم، شكاري از پيش من به در رفت از پي آن رفتم و بسيار دور رفتم تا به نهري رسيدم در ميان نهر روان شدم و هر چند مي رفتم وسعت آن بيشتر ميشد در اين حال سواري پيدا شد و بر اسب اشهبي سوار و عمامه خز سبزي بر سر داشت و به غير چشمهايش در زير آن نمينمود و دو كفش سرخ برپا داشت به من گفت: اي حسين و مرا امير نگفت و به كنيت نيز ياد نكرد بلكه از روي تحقير نام مرا برد، گفت: چرا غيب ميكني و سبك ميشماري ناحيه ما را و چرا خمس مالت را به اصحاب و نواب ما نميدهي؟ و من صاحب وقار و شجاعتي بودم كه از چيزي نميترسيدم، از سخن او بلرزيدم و گفتم: مينمايم اي سيد من آنچه فرمودي، گفت: هرگاه برسي به آن موضعي كه متوجه آن گرديدي و به آساني بدون مشقت قتال و جدال داخل شهر شوي و كسب كني آنچه كسب ميكني خمس آن را به مستحقش برسان، گفتم: شنيدم و اطاعت ميكنم، پس فرمود: برو با رشد و صلاح. و عنان اسب خود را گردانيد و روانه شد و از نظر من غائب گرديد و ندانستم به كجا رفت و از جانب راست و چپ او را بسيار طلب كردم و نيافتم. ترس و رعب من زياده شد و برگشتم به سوي سپاه خود و اين حكايت را نقل نكردم و فراموش كردم از خاطر خود و چون به شهر قم رسيدم و گمان داشتم كه با ايشان محاربه خواهم كرد، اهل قم به سوي من بيرون آمدند و گفتند هركه مخالف ما بود در مذهب و به سوي ما ميآمد با او محاربه ميكرديم و چون تو از مايي و به سوي ما آمدهاي ميان ما و تو مخالفتي نيست، داخل شهر شو و تدبير شهر به هر نحو كه خواهي بكن، مدتي در قم ماندم و اموال بسيار زياده از آنچه توقع داشتم جمع كردم. پس امراي خليفه بر من و كثرت اموال من حسد بردند و مذمت من نزد خليفه كردند تا آنكه مرا عزل كرد و برگشتم به سوي بغداد و اول به خانه خليفه رفتم و بر او سلام كردم و به خانه خود برگشتم و مردم به ديدن من ميآمدند. در اين حال محمّد بن عثمان عمري آمد و از همه مردم گذشت و بر روي مسند من نشست و بر پشتي من تكيه كرد، من از اين حركت او بسيار به خشم آمدم و پيوسته مردم ميآمدند و ميرفتند و او نشسته بود و حركت نميكرد، ساعت به ساعت خشم من بر او زياده ميشد چون مجلس تمام شد به نزديك من آمد و گفت: ميان من و تو سري هست بشنو، گفتم: بگو، گفت: صاحب اسب اشهب و نهر ميگويد كه ما به وعده خود وفا كرديم پس آن قصه به يادم آمد و لرزيدم و گفتم ميشنوم و اطاعت ميكنم و به جان منت ميدارم. پس برخاستم و دستش را گرفتم و به اندرون بردم و در خزينههاي خود را گشودم و خمس همه را تسليم كردم و بعضي از اموال را كه من فراموش كرده بودم او به ياد من آورد و خمسش را گرفت و بعد از آن من در امر حضرت صاحب الامر عليه السلام شك نكردم، ، پس حسن ناصرالدوله گفت من نيز تا اين قصه را از عم خود شنيدم شك از دل من زائل شد و يقين نمودم امر آن حضرت را. |
|
| راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني http://www.Deabel.ir
|
|
|
|
«اغلب شبها به اقتضاى كار روابط عمومى تا صبح بيدار مىماندم، ولى آن شب به خاطر خستگى زياد براى استراحت رفتم كه بخوابم اما خوابم نبرد. بىاختيار به روابط عمومى مسجد برگشتم تا به اوضاع سركشى كنم. به مسجد مردانه كه بنّايى مىكردند، رفتم. يكى گفت: مىگويند در مسجد زنانهي زيرزمين كسى شفا گرفته است. |
|
| خادم مسجدجمکران | راوي: |
دعا براي فرزنددار شدن
|
|
|
|
مرد ميگويد: شانزده سال بود كه ازدواج كرده بودم ولي صاحب فرزند نميشدم. مراجعه به دكترهاي متخصّص و مصرف داروهاي متنوع، نتيجهاي نداد. پزشكان بر اين عقيده بودند كه من و همسرم سالم هستيم اما علت بچهدار نشدن ما را تشخيص نميدادند. |
|
| راوي: |
منبع: كتاب كرامت هاي حضرت مهدي (عج)
|
|
|
|
غروب ماه مبارك رمضان، موقع افطار بر اثر انفجار ترقه، آتشسوزي مهيبي رخ داد و دو برادرم سوختند: محمدرضا 65 0/0 و مجتبي 35 0/0 |
|
| راوي: |
|
|
|
|
علامه حلي شنيد، يكي از علماي بزرگ اهل تسنن كتابي در رد شيعه نوشته است كه عدهاي را با آن گمراه كرده ولي آن كتاب را در دسترس قرار نميدهد. علامه مدتها به طور ناشناس در پيش آن عالم سني شاگردي كرد تا بلكه آن كتاب را به دست بياورد و به حمايت از تشيع آن را رد كند. |
|
| راوي: |
منبع: سالنامه ي گل نرگس 1385