تولد امام حسن مجتبی(ع)
تولد امام حسن مجتبی(ع)
كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام، ص. 3 تا 8 و 474تا 484
مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى
پيش از اين در تاريخ زندگانى پيامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذكر شد كه سبط اكبر آن حضرت، امام حسن(ع)، در سال سوم به دنيا آمد، و مشهور آن است كه اين مولود فرخنده در شب نيمه ماه رمضان-بهترين ماههاى خدا-متولد شده، و البته در اين باره در كتابهاى شيعه و سنت اقوال ديگرى هم نقل شده كه خلاف مشهور است.
داستان ولادت و مراسم نامگذارى
و اما داستان ولادت به گونهاى كه در روايات شيخ صدوق(ره)در امالى و علل و عيون اخبار الرضا(ع)و روايات ديگر محدثين شيعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع) روايتشده اين گونه است كه فرمود:
چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنيا آورد، به پدرش على(ع)عرض كرد: نامى براى او بگذار، على(ع)فرمود: من چنان نيستم كه در مورد نامگذارى او به رسول خدا پيشى گرفته و سبقت جويم.در اين وقت رسول خدا(ص)بيامد، و آن كودك را در پارچه زردى پيچيده، به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود: مگر من به شما نگفته بودم كه او را در پارچه زردنپيچيد؟سپس آن پارچه را به كنارى افكند و پارچه سفيدى گرفته و كودك را در آن پيچيد، آنگاه رو به على(ع)كرده فرمود: آيا او را نامگذارى كردهاى؟
عرض كرد: من در نامگذارى وى به شما پيشى نمىگرفتم!
رسول خدا(ص)فرمود: من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمىجويم!
در اين وقتخداى تبارك و تعالى به جبرئيل وحى فرمود كه براى محمد پسرى متولد شده، به نزد وى برو و سلامش برسان و تبريك و تهنيت گوى و به وى بگو: براستى كه على نزد تو به منزله هارون است از موسى، پس او را به نام پسر هارون نام بنه!
جبرئيل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنيت گفت و سپس اظهار داشت: خداى تبارك و تعالى تو را مامور كرده كه او را به نام پسر هارون نام بگذارى. رسول خدا(ص)پرسيد: نام پسر هارون چيست؟عرض كرد: «شبر».فرمود: زبان من عربى است؟ عرض كرد: نامش را«حسن»بگذار، و رسول خدا(ص)او را حسن ناميد...
و در برابر اين روايت، روايات ديگرى هم در كتابهاى علماى شيعه و اهل سنت آمده كه چون حسن(ع)به دنيا آمد، على(ع)او را«حرب»ناميد، و چون رسول خدا(ص)اطلاع يافتبه على(ع)دستور داد آن نام را به«حسن»تغيير دهد...
و يا اينكه على(ع)نام اين نوزاد را«حمزه»گذارد و چون حسين به دنيا آمد نام او را«جعفر»گذارد، و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبيده و به او فرمود: به من دستور داده شده كه نام اين فرزند خود را تغيير دهم، سپس به على(ع)دستور داد كه نام آن دو را«حسن»و«حسين»بگذارد، و على(ع)نيز به دستور آن حضرت عمل كرد...
ولى همان گونه كه صاحب كشف الغمه گفته است، اين مطلب بعيد به نظر مىرسد، و خلاف مشهور و ضعيف است، و مشهور همان است كه در روايتبالا ذكر شد، و باقر شريف در كتاب حياة الحسن اين گونه روايات را از موضوعات و جعليات دانسته و دليلهايى بر اين مطلب ذكر كرده كه بهتر استبراى اطلاع بيشتر به همان كتاب مراجعه نماييد.
و در روايات بسيارى از طريق اهل سنت آمده كه اين دو نام شريف«حسن»و«حسين»در جاهليتسابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است، و متن يكى از آن روايات كه طبرى در كتاب ذخائر العقبى روايت كرده، اين گونه است كه عمران بن سليمان گفته:
«الحسن و الحسين اسمان من اسماء اهل الجنة، ما سميتبهما فى الجاهلية»
(حسن و حسين دو نام از نامهاى اهل بهشت است كه در زمان جاهليتسابقه نداشته است.)
انجام مراسم دينى و سنتهاى مذهبى
از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست كه رسول خدا(ص)اين سنت را درباره اين نوزاد عزيز انجام داد، و پس از اينكه او را به دست آن حضرت دادند، در گوش راستشاذان و در گوش چپ او اقامه گفت.
و نيز براى نوزاد جديد عقيقه كرد(يعنى گوسفندى براى او قربانى كردو يك ران آن را به قابله داد، و در برخى از روايات است كه اين كار را در روز هفتم انجام داد.
و در روايت كلينى(ره)در كافى اين گونه است كه پس از عقيقه اين دعا را خواند:
«...بسم الله عقيقة عن الحسن»
(به نام خدا اين عقيقهاى است از حسن...)
و به دنبال آن نيز اين دعا را خواند:
«اللهم عظمها بعظمه، و دمها بدمه، و شعرها بشعره، اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله»
(خدايا استخوان آن در برابر استخوان اين نوزاد، و گوشتش در برابر گوشت وى، و خونش در برابر خون او، و مويش در برابر موى او، خدايا آن را وسيله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده.)
و همچنين رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند، و سپس بر سر نوزاد«خلوق»-كه نوعى عطر مخلوط بوده-ماليد، و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شيوه معمول آن زمان كه خون بر سر نوزاد مىماليدند به اسماء كه راوى حديث است فرمود: «يا اسماء الدم فعل الجاهلية»
(اى اسماء ماليدن خون بر سر نوزاد از كارهاى زمان جاهليت است!)
و در پارهاى از روايات اهل سنت آمده كه در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نيز انجام شد، ولى ظاهر روايات شيعه آن است كه از جمله مختصات ائمه دين(ع)آن بوده كه«مختون»(يعنى ختنه شده)به دنيا مىآمدند، جز آنكه به عنوان استحباب و سنت، صورتىاز اين كار را انجام مىدادند...
و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعويذ او به دعاست، يعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شياطين جنى و انسى به وسيله خواندن يا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مىسپارند.
و طبق روايات بسيارى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده، رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسين(ع)را به اين دعا تعويذ فرمود:
«اعيذ كما بكلمات الله التامة من كل شيطان وهامة و من كل عين لامة»
(شما را پناه مىدهم به كلمات تامه و كامله پروردگار از هر شيطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)
و در روايت ديگرى است كه اين گونه مىفرمود:
«اعيذ كما من عين العاين و نفس النافس»
(شما را پناه مىدهم از چشم چشم زن، و نفس نفس زن.)
كنيه و القاب
و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى، تعيين كنيهبراى اوست كه طبق حديثى، امام باقر(ع)فرمود:
«انا لنكنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان يلحق بهم»
(ما براى فرزندانمان در كودكى كنيه قرار مىدهيم، از ترس آنكه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشايند گردند.)
و كنيه آن حضرت بر طبق روايات بسيارى«ابو محمد»بوده و كنيه ديگرى نداشته است.
و اما القاب آن حضرت بدين شرح است: سبط، زكى، مجتبى، سيد، تقى، طيب، ولى...
و مرحوم اربلى در كتاب كشف الغمة پس از نقل كنيه و القاب آن حضرت از روى كتابهاى اهل سنت گفته است: مشهورترين اين القاب«تقى»است و بهترين و شايستهترين آنها همان است كه رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن«سيد»است.
پىنوشتها:
1.مستدرك حاكم، ج 3، ص 169، اسد الغابه، ج 2، ص 9، اكمال الرجال خطيب تبريزى، ص 627، حياة الامام الحسن، ج 1، ص 59.
2.بحار الانوار، ج 43، ص 238، و به همين مضمون روايات بسيارى در كتب اهل سنت نقل شده كه بيشتر آنها در ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 492 به بعد ذكر شده است.
3.بحار الانوار، ج 43، ص 251، حياة الحسن باقر شريف، ج 1، ص 63، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 501-492.
4.بحار الانوار، ج 43، ص 255، ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 498.
5.حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.
6.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 488 و حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.و در مناقب ابن شهرآشوب از عمران بن سليمان و عمرو بن ثابت نقل كرده كه گفتهاند: «ان الحسن و الحسين اسمان من اسامى اهل الجنة و لم يكونا فى الدنيا»
7.بحار الانوار، ج 43، ص 239، مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 391، صحيح ترمذى، ج 1، ص 286، صحيح ابى داود، ج 33، ص 214، احقاق الحق، ج 11، صص 8-6.
8.و در برخى از روايات شيعه و اهل سنت آمده كه دو گوسفند براى حسن(ع)و دو گوسفند براى حسين(ع)قربانى كرد، ولى روايتيك گوسفند مشهورتر و از نظر سند هم قوىتر از روايات ديگر است، چنانچه در حياة الامام الحسن نيز بدان تصريح كرده است.
9 و 10.بحار الانوار، ج 43، صص 239 و 250 و 257.حياة الامام، ج 1، ص 64.ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 17-511.
11.نور الابصار، ص 108، و ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 519 به نقل از مفتاح النجا بدخشى.
12.و به تعبير روايات«امرار موسى»مىكردهاند.
13.سفينة البحار، ج 1، ص 379.
14.سفينه، ج 2، ص 287 و ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 520 و 524 و 527.
15.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 527.
16.حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 65.
17.بحار الانوار، ج 43، ص 255.
خولة دختر منظور فزاريه، از زنان مشهور به عقل و كمال بود كه قبل از ازدواج با امام حسن(ع)به همسرى محمد بن طلحه در آمده بود و از وى سه پسر داشت، و چون محمد بن طلحه در جنگ جمل به قتل رسيد و چندى گذشت، خواستگاران زيادى پيدا كرد، ولى خود او اظهار علاقه به ازدواج با سبط اكبر رسول گرامى اسلام داشت و از اين رو كار خود را به آن حضرت واگذار كرد، و امام حسن(ع)نيز او را به ازدواج خود درآورد، و از وى حسن بن حسن(حسن مثنى)به دنيا آمد، و تا پايان عمر آن حضرت نيز افتخار همسرى امام(ع)را داشت، و در رحلت آن حضرت نيز بسيار بىتابى مىكرد كه پدرش در تسليت و دلدارى او اين دو شعر را سروده:
نبئتخولة امس قد جزعت
من ان تنوب نوائب الدهر
لا تجزعى يا خول و الصطبرى
ان الكرام بنوا على الصبر
2.عايشه خثعميه
عايشه خثعمية از زنانى بود كه امام(ع)در زمان حيات پدرش امير المؤمنين(ع)با او ازدواج كرد، و چون امير المؤمنين(ع)به شهادت رسيد، وى به نزد امام حسن(ع) آمده و به صورت شماتتبه آن حضرت عرض كرد:
«لتهنئك الخلافة»!
(خلافتبر تو مبارك باد!)
و امام(ع)به خاطر همين عمل او، آن زن را طلاق داد.
3.جعده دختر اشعث
و جعده نيز همان زنى است كه امام(ع)را مسموم ساخت-به شرحى كه در صفحات قبل خوانديد.
4.ام كلثوم دختر فضل بن عباس.
5.ام اسحاق دختر طلحة بن عبيد الله.
6.ام بشير دختر ابو مسعود انصارى، كه از وى زيد بن الحسن به دنيا آمد.
7.هند دختر عبد الرحمن بن ابى بكر.
8.نفيلة-و يا«رملة»-مادر قاسم، كه كنيزى بوده.
9.ام عبد الله دختر شليل بن عبد الله بجلى، كه عبد الله بن الحسن از آن زن متولد شد..زنى از بنى شيبان كه هوادار خوارج بود و چون امام(ع)از اين مطلب خبر دار شد او را طلاق داد.
11.زنى از ثقيف.
12.زنى از قبيله عمرو بن اهيم منقرى.
13.زنى از دختران زرارة.
و اينها بود نام مجموع زنانى كه به عنوان همسران آن حضرت از زنان آزاده و كنيز در تاريخ ثبتشدهو فرزندان آن حضرت نيز از همين زنها بودهاند، كه بايد توجه داشت اين زنان نيز برخى كنيزانى بودهاند كه امام حسن(ع)آنها را پس از چندى آزاد كرده-چنانكه در بخش فضايل آن حضرت خوانديد كه به بهانه اهداى يك شاخه گل و يا يك محبتساده آنها را آزاد مىكرد، و زنان آزاده نيز زنانى بودند كه معمولا خود يا پدر و عشيره آنها به خاطر وصلتبا رسول خدا(ص)با كمال اشتياق و علاقه و گاهى با التماس آنها را به عقد آن حضرت در مىآوردند.چنانكه در حالات چند تن از آن زنها نوشتهاند، و امام(ع)نيز با تقاضاى آنها موافقت مىفرمود، و احيانا پس از مدتى آنها را طلاق مىداد وگرنه اين سيزده زن نيز هميشه در خانه آنحضرت و در عقد ازدواج او نبودند، بلكه اين نام مجموع زنهايى است كه در طول حدود سى سال افتخار همسرى سبط اكبر رسول خدا(ص)و ريحانه آن بزرگوار را پيدا كردند، و شايد بسيارى از آنها بودهاند كه پس از مدتى از آن حضرت به عنوان آزادى يا طلاق جدا مىشدند!
فرزندان امام حسن(ع)
و در عدد فرزندان امام حسن(ع)نيز اختلاف زيادى در روايات شيعه و اهل سنت ديده مىشود، كه شيخ مفيد(ره)عدد آنان را پانزده تن ذكر كردهو فرموده است: فرزندان حسن(ع)پانزده پسر و دختر بودند(بدين ترتيب: )زيد و دو خواهرش: ام الحسن و ام الحسين، و مادر اين سه، ام بشير دختر ابى مسعود عقبة بن عمرو بود، حسن بن حسن و مادرش خولة دختر منظور فزارى بود، عمرو بن حسن و دو برادرش قاسم و عبد الله و مادرشان ام ولد بود، عبد الرحمن بن حسن و او نيز مادرش ام ولد بود، و حسين بن حسن كه به اثرم ملقب بود، و برادرش طلحه و خواهر اين دو فاطمه، و مادرشان ام اسحق دختر طلحة بن عبيد الله تيمى است، و ام عبد الله و فاطمه و ام سلمه و رقيه دختران آن حضرت(ع)كه از مادرهاى مختلف بودند.
و در كتاب اعلام الورى طبرسى فرزندان آن حضرت را شانزده نفر ذكر كرده، كه به نامهاى بالا، پسرى به نام ابوبكر را نيز اضافه كرده است.
و مرحوم ابن شهرآشوب، در كتاب مناقب گويد: فرزندان آن حضرت سيزده پسر و يك دختر بودند، ولى در شرح نامها كه مىرسد بيش از چهارده نفر دختر و پسر براى آن حضرت نام مىبرد.
زيد بن حسن
شيخ مفيد(ره)در شرح حال فرزندان آن حضرت اينگونه فرموده:
و اما زيد بن حسن(ع)پس او كسى است كه متولى صدقات رسول خدا(ص)بود، و از ديگر فرزندان آن حضرت سالمندتر بود، و مردى والا قدر و بزرگوار و خوش نفس و پر خير بود، و شاعران او را ستايش بسيار كرده، و مردمان از جاهاى دور و نزديك به خاطر بهرهگيرى از او به سويش رهسپار بودند، و مورخين گفتهاند: زيد بن حسن همچنان متولى صدقات رسول خدا(ص)بود، تا آنگاه كه سليمان بن عبد الملك به خلافت رسيد نامهاى به فرماندار خود در مدينه نوشت: كه پس از رسيدن اين نامه، زيد بن حسن را از منصب توليت صدقات رسول خدا(ص)بر كنار و معزول گردان، و آن را به دست فلان پسر فلان-كه مردى از بستگانش بود-بسپار، و هرگونه كمكى از تو خواستبه او كمك كن. و السلام.و چون عمر بن عبد العزيز بر سر كار آمد، نامهاى از او به همان فرماندار مدينه آمد بدين مضمون كه: زيد بن حسن مرد شريف قبيله بنى هاشم و سالمند ايشان است، پس همين كه اين نامه من به تو رسيد، صدقات رسول خدا(ص)را به او بازگردان و هرگونه كمكى از تو خواست دريغ نكن.و السلام.
و درباره زيد بن حسن، محمد بن بشير خارجى اين اشعار را گفته است:
اذا نزل ابن المصطفى بطن تلعة
نفى جد بها و اخضر بالنبت عودها
و زيد ربيع الناس في كل شتوة
اذا اخلفت انوائها و رعودها
حمول لاشناق الديات كانه
سراج الدجى اذ قارنته سعودها
(هر گاه پسر مصطفى(ع)به دامن كوهى فرود آيد، خشكى(و بىآب و علفى)آنجا برطرف گردد و چوب خشك آن بيابان سبز شود.
و زيد باران بهارى مردم است(در جود و بخشش)در هر زمستانى كه ستارگان باران و رعدهاى(ابر را)به همراه خود ببرند.
پول ديهها(ى مردم)را به گردن گيرد گويا او چراغ تابناك شبهاى تار است كه ستارگان درخشنده با او قرين گشتهاند.)
و زيد در سن نود سالگى از دنيا رفت، و گروهى از شعرا در مرگ او مرثيهها گفتند، و نيكىهاى او را ستوده و فضايل او را به شعر درآوردند، از جمله كسانى كه براى او مرثيه گفت، قدامة بن موسى جمحى است كه گويد:
فان يك زيد غابت الارض شخصه
فقد بان معروف هناك وجود
و ان يك امسى رهن رمس فقد ثوى
به و هو محمود الفعال فقيد
سميع الى المعتر يعلم انه
سيطلبه المعروف ثم يعود
و ليس بقوال و قد حط رحله
لملتمس المعروف اين تريد
اذا قصر الوغد الدنى نمى به
الى المجد آباء له و جدود
مباذيل للمولى محاشيد للقرى
و في الروع عند النائبات اسود
اذا انتحل العز الطريف فانهم
لهم ارث مجد ما يرام تليد
اذا مات منهم سيد قام سيد
كريم يبنى بعده و يشيد
(اگر زمين نابهنگام جسم زيد را در خود گيرد، در آن زمين كردار نيك و بخشش آشكار گردد.
و اگر شب را به سر برد در جايى و اسير گور گردد(و از دنيا برود)بحقيقتبه آنجا فرود آمده، در حالى كه پسنديده كردار و از دست رفته است(يعنى رفتنش موجب تاسف و اندوه است).
به درخواست كننده(و مرد سائل، گوشش)شنواست، زيرا مىداند بزودى همانا كرم او آن مرد را مىكشد و دوباره بازگردد.
به آنكس كه جوياى بخشش است، هنگامى كه فرود آيد نمىگويد: كجا را مىخواهى؟(يعنى نگفته و نپرسيده به او بخشش مىكند، زيرا جز او از كسى بخشش نجويند).
هر گاه مرد پست رذل(از حسب و نسب او)كوتاه كند، او را به بزرگى برفرازند پدران و اجدادش.
آن مردانى كه به بندگان(و غلامان)خود بخشش مىكردند، و براى ميهمانان خدمتگزار بودند، و هنگام ترس در پيشامدها شيرانى بودند.
هرگاه مرد تازه دوران و نو رسى بزرگى به خود بندد، پس براى ايشان است ميراث مجد و عظمت دست نخورده قديم(يعنى اگر كسى به بزرگى تازه خود ببالد، اينان از قديم بزرگ و بزرگزاده بودهاند).هرگاه بزرگى از ايشان بميرد، مرد بزرگ و بزرگوار ديگرى(به جاى او)بپا خيزد كه پس از او بناى تازه(در بزرگى)بسازد و آن را محكم كند.)
و مانند اين، اشعار بسيارى است كه نقل آنها كتاب را طولانى كند، و زيد بن حسن بدون آنكه ادعاى امامتى بكند از دنيا برفت، و هيچ يك از گروه شيعه و نه ديگران چنين ادعايى درباره او نكردند، زيرا شيعه دو دستهاند، يكى طايفه امامى، و ديگر طايفه زيدى، پس طايفه امامى درباره امامت تكيه بر نصوص(و سخنانى كه رسول خدا(ص)بصراحت درباره امامت كسى فرموده)نمايند، و(روشن است)كه نصوصى درباره فرزندان امام حسن(ع) نرسيده، و همگى آنان در اين باره اتفاق دارند، و هيچ يك از آنان چنين ادعايى براى خود نكرده تا شك در آن پيدا شود.و اما زيديه(پيروان زيد بن على بن الحسين(ع)) پس از على و حسن و حسين(ع)در باب امامت مراعات دعوت و جهاد كنند(يعنى آن كس را امام دانند كه مردم را به امامتخود بخواند و با دشمنان جهاد نمايد)و زيد بن حسن رحمه الله(كسى بود كه)با بنى اميه مدارا مىكرد، و از جانب ايشان كارهايى عهدهدار مىشد، و راى او با دشمنان خود به تقيه بود، و با ايشان آميزش مىكرد، و اين كار(يعنى تقيه و آميزش)در پيش زيديه با نشانههاى امامتسازگار نيست، چنانكه نقل شد.
و اما حشويه كسانى هستند كه بنى اميه را امام دانند و براى فرزندان رسول خدا(ص) در هيچ حال و زمانى امامت را قائل نيستند.
و اما معتزله(پيروان واصل بن عطاء كه از مجلس حسن بصرى اعتزال و كنارهگيرى جست و از اين رو پيروانش را معتزله گويند)امامتبراى كسى قائل نيستند جز آن كس كه در اعتزال هم راى آنان باشد، و يا آن كس كه شورا و اختيار مردمان عقد خلافت را براى او ببندد، و چنانكه گفتيم، زيد بن حسن از اين احوال بيرون است.
و اما خوارج به امامت آن كس كه امير المؤمنين(ع)را دوست دارد واو را فرمانرواى خود داند قائل نيستند، و خلافى نيست در اينكه زيد از كسانى بود كه پدر و جد خود را دوستدار بود و آنان را امام و فرمانرواى خود مىدانست.
حسن بن حسن
شيخ مفيد(ره)فرموده:
و اما حسن بن حسن(فرزند ديگر آن حضرت(ع))مردى بزرگ و بزرگوار و دانشمند و پارسا بود و در زمان خود متولى صدقات امير المؤمنين على بن ابيطالب(ع)بود، و آن جناب با حجاج بن يوسف ثقفى داستانى دارد كه زبير بن بكار روايت كرده، گويد: حسن بن حسن در زمان خود متولى صدقات امير المؤمنين(ع)بود، پس روزى در ميان سوارانى كه با حجاج مىرفتند مىرفت و حجاج در آن روز فرماندار شهر مدينه بود، پس حجاج به او گفت: عمر بن على را در صدقات پدرت با خود شريك ساز، زيرا كه او عموى توست و يادگار خاندان شماست!حسن گفت: شرطى را كه على(ع)در اين باره كرده(و آن روز به فرزندان حسن واگذارده)به هم نمىزنم و كسى را كه او در صدقات داخل نكرده، من داخل نخواهم كرد.حجاج گفت: اكنون من او را داخل در آن مىكنم.پس حسن بن حسن خود را به عقب كشيد تا گاهى كه حجاج از او غافل شد، به سوى عبد الملك(بن مروان كه آن هنگام خليفه بود و در شام اقامت داشت)رهسپار شد و به در سراى او ايستاده، اجازه ملاقات مىخواست، يحيى بن ام الحكم بر او گذشت و چون او را بديد نزد او آمده، بر او سلام كرد و از آمدنش به شام و احوالش پرسيد، سپس به او گفت: من هنگام ملاقاتت در پيش عبد الملك سودى به تو خواهم رساند، و هنگامى كه حسن بن حسن بر عبد الملك در آمد عبد الملك به او خوش آمد گفت و با خوشرويى آماده پاسخ دادن به درخواست او شد، و حسن بن حسن را زودتر از عادت سپيدى موى فرا گرفته بود، پس عبد الملك در حالى كه يحيى بن امالحكم نيز در مجلس خليفه حاضر بود به حسن گفت: اى ابا محمد سپيدى مو و پيرى زود به سراغ تو آمده؟يحيى بن ام الحكم گفت: اى امير المؤمنين چرا چنين نباشد!آرزوهاى مردم عراق او را پير كرده، گروههاى مردم(از اين سو و آن سو)به نزد او مىآيند و او را به آرزوى خلافت مىاندازند(و اندوه نرسيدن به آن او را پير كرده)!حسن بن الحسن رو به او كرده، گفت: به خدا پذيرايى بدى از من كردى، اينگونه نيست كه تو مىگويى، بلكه ما خاندانى هستيم كه موى ما زود سپيد شود، و عبد الملك اين سخنان را مىشنيد، پس به حسن گفت: آنچه به خاطر آن به اينجا آمدهاى بيان كن، او جريان گفتار حجاج را به او بازگو كرد، عبد الملك گفت: حجاج را چنين كارى نرسيده و من براى او نامهاى مىنويسم كه اين كار را نكند، پس نامهاى به حجاج نوشت و جايزهاى نيكو به حسن بن حسن داد.
و چون حسن از نزد عبد الملك بيرون آمد، يحيى بن ام الحكم او را ديدار كرد، پس حسن براى بد رفتاريش در حضور عبد الملك با او درشتى كرد، و به او گفت: اين چه چيزى بود كه به من وعده كردى(و بر خلاف آن رفتار نمودى؟)يحيى به او گفت: آرام باش كه به خدا سوگند هميشه خليفه از تو انديشه دارد و مىترسد، و اگر ترس از تو نبود، خواستهات را انجام نمىداد و من درباره نيكى به تو كوتاهى نكردم(يعنى اين سخن من موجب گشت كه بيم تو در دل او بيفتد و حاجتت را روا سازد).
و حسن بن حسن با عمويش امام حسين(ع)در كربلا حاضر گشت، و چون حسين(ع)كشته شد و خاندان او اسير گشتند(حسن بن حسن نيز در ميان اسيران بود)و اسماء بن خارجة(كه از طايفه مادر حسن بن حسن بود)او را از ميان اسيران بيرون كشيده، گفت: به خدا هرگز كسى را نيرويى بر پسر خوله(كه نام مادر او بود)نباشد و دسترسى به او پيدا نكند!عمر بن سعد گفت: پسر برادر ابى حسان را(كنيه اسماء بن خارجة است) واگذاريد، وبرخى گويند: هنگامى كه اسير شد، جراحاتى به او رسيده بود كه از آن بهبودى يافت.
و روايتشده كه حسن بن حسن يكى از دو دختر عمويش امام حسين(ع)را براى خويش خواستگارى كرد، حسين(ع)به او فرمود: اى فرزند هر كداميك كه بيشتر دوست دارى خود اختيار كن(تا او را به همسرى تو درآورم)حسن حيا كرد و پاسخى نداد، پس حسين(ع)فرمود: من دخترم فاطمه را براى تو اختيار كردم، زيرا او باهتبيشترى به مادرم فاطمه، دختر رسول خدا(ص)دارد.
و هنگامى كه حسن بن حسن از دنيا رفت، سى و پنجسال داشت، و برادرش زيد بن حسن زنده بود، ولى به برادر مادرى خود ابراهيم پسر محمد بن طلحه وصيت كرد، و چون حسن بن حسن از دنيا رفت، همسرش فاطمه، دختر حسين بن على(ع)، خيمه خويش بر روى قبر او بزد، و روزها روزه بود و شبها به عبادت مىگذرانيد، و به خاطر جمالى كه داشت، او را به حور العين شبيه مىساختند، پس چون يك سال بر اين منوال گذشت، به غلامان خود گفت: چون تاريكى شب فرا رسيد، اين خيمه را از اينجا بكنيد، پس چون تاريك شد شنيد گويندهاى مىگويد: آيا گمشده خود را يافتند؟ديگرى در پاسخش گفت: (نه)بلكه نااميد شده، بازگشتند!
و حسن بن حسن از دنيا رفت و ادعاى امامت نكرد و كسى نيز چنين ادعايى دربارهاش ننمود، چنانكه درباره برادرش زيد بيان داشتيم.
فرزندان ديگر آن حضرت
مرحوم مفيد(ره)درباره فرزندان ديگر آن حضرت نيز مىنويسد:
و اما عمر و قاسم و عبد الله، فرزندان ديگر حسن بن على(ع)، پس ايشان در ركاب عموى خويش حسين بن على(ع)در كربلا شهيد شدند، خداوند از ايشان خوشنود باشد و خوشنودشان سازد، و به خاطر دفاعى كه از اسلام و مسلمين كردند پاداششان را نيكو فرمايد.
و اما عبد الرحمن بن حسن رضى الله عنه با عمويش حسين(ع)براى زيارت حجبيرون رفت، و در ابواء(كه نام جايى است در راه مكه و مدينه و قبر آمنه مادر رسول خدا(ص)نيز در آنجاست)در حال احرام از دنيا برفت، رحمة الله عليه.
و اما حسين بن حسن كه به اثرم معروف بود، مردى بود دانشمند و فاضل، ولى ذكرى از او نشده است.
و طلحة بن حسن مردى بخشنده و سخاوتمند بود.
بر حسب تصادف در غروب روز سه شنبه بيست و هشتم ماه صفر سال 1406 هجرى قمرى كار تاليف اين كتاب شريف در قريه جماران پايان يافت.
پى نوشتها:
1.در كتاب حياة الامام الحسن(ع)در كيفيت تزويج آن حضرت با جعده داستانى نقل شده كه مىتوانيد به جلد 2، ص 465 كتاب مزبور مراجعه نماييد.
2.حياة الامام الحسن(ع)، ج 2، ص 468.
3.ارشاد مفيد(مترجم)، ج 2، ص 16.
4.مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 29.
اخلاق امام حسن(ع)
كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام، ص.325
مؤلف: سيدهاشم رسولى محلاتى
شمهاى از فضايل امام مجتبى(ع)را در بخشهاى گذشته به مناسبتهاى مختلف ذكر كردهايم و در اينجا نيز شمهاى را به اطلاع شما مىرسانيم:
مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق(ع)روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
حسن بن على(ع)عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتى حجبه جاى مىآورد، پياده به حج مىرفت و گاهى نيز پاى برهنه راه مىرفت.
و چنان بود كه وقتى ياد مرگ مىكرد مىگريست، و چون ياد قبر مىكرد مىگريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مىكرد مىگريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط-در قيامت-مىشد مىگريست.
و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداى تعالى در محشر مىافتاد، فريادى مىزد و روى زمين مىافتاد...
و چون به نماز مىايستاد بندهاى بدنش مىلرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مىشد مضطرب و نگران مىشد و از خداى تعالى رسيدن به بهشت و دورى از جهنم را درخواست مىكرد...و هر گاه در وقتخواندن قرآن به جمله«يا ايها الذين آمنوا»مىرسيد مىگفت: «لبيك اللهم لبيك»...
و پيوسته در هر حالى كه كسى آن حضرت را مىديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيحتر بود...
و مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب محمد بن اسحاق روايت كرده كه گويد:
«ما بلغ احد من الشرف بعد رسول الله(ص)ما بلغ الحسن»(احدى پس از رسول خدا(ص)در شرافت مقام به حسن بن على(ع)نرسيد.)
و سپس مىگويد: رسم چنان بود كه براى آن حضرت بر در خانهاش فرش مىگستراندند، و چون امام(ع)مىآمد و روى آن فرش مىنشست، راه بسته مىشد و بند مىآمد، زيرا كسى از آنجا نمىگذشت جز آنكه به خاطر جلالت مقام آن حضرت مىايستاد و جلو نمىرفت، و هنگامى كه امام(ع)از ماجرا مطلع مىشد برمىخاست و داخل خانه مىشد و مردم هم مىرفتند و راه باز مىشد...
و دنبال اين حديث، راوى گويد:
«و لقد رايته فى طريق مكة ماشيا فما من خلق الله احد رآه الا نزل و مشى حتى رايتسعد بن ابى وقاص يمشى»
(من آن حضرت را در راه مكه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود كه او را مشاهده كند جز آنكه پياده مىشد و پياده مىرفت تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم(به احترام آن حضرت)پياده مىرفت.)و از روضة الواعظين فتال نيشابورى روايت كرده كه گويد:
«ان الحسن بن على كان اذا توضا ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له فى ذلك فقال: حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله، و كان عليه السلام اذا بلغ باب المسجد رفع راسه و يقول: الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسىء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم...»
(حسن بن على(ع)چنان بود كه چون وضو مىگرفتبندهاى استخوانش به هم مىخورد و رنگش زرد مىگشت، و چون سببش را پرسيدند فرمود: هر كس كه در پيشگاه پروردگار بزرگ مىايستد بايد اين گونه باشد كه بندهايش به هم بخورد و رنگش زرد شود.و چون بر در مسجد مىرسيد، سرش را بلند كرده و مىگفت:
خدايا ميهمانتبر در خانه توست، اى نيكوكار!بدكار به درب خانهات آمده، پس از زشتيهايى كه نزد من استبه خوبىهايى كه نزد تو است درگذر، اى بزرگوار!)
و از كتاب فائق زمخشرى روايت كرده كه گويد: رسم امام حسن(ع)چنان بود كه چون از نماز صبح فارغ مىشد با كسى سخن نمىگفت تا آفتاب طلوع كند...
و آن حضرت بيست و پنجبار پياده حجبه جاى آورد...
و اموال خود را دو بار با خدا تقسيم كرد...(يعنى نصف آن را در راه خدا به فقرا داد...) و از حلية الاولياء ابى نعيم نقل كرده كه به سندش از امام باقر(ع)روايت نموده كه فرمود:
«قال الحسن: انى لاستحيى من ربى ان القاه و لم امش الى بيته فمشى عشرين مرة من المدينة على رجليه.و فى كتابه بالاسناد عن شهاب بن عامر: ان الحسن بن على(ع) قاسم الله تعالى ماله مرتين حتى تصدق بفرد نعله، .و فى كتابه بالاسناد عن ابى نجيح ان الحسن بن على(ع)حج ماشيا و قسم ماله نصفين.و فى كتابه بالاسناد عن على بن جذعان قال: خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ماله ثلاث مرات حتى ان كان ليعطى نعلا و يمسك نعلا و يعطى خفا و يمسك خفا.
و روى عبد الله بن عمر عن ابن عباس قال: لما اصيب معاوية قال: ما آسى على شىء الا على ان احج ماشيا، و لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجايب لتقاد معه و قد قاسم الله ماله مرتين حتى ان كان ليعطى النعل و يمسك النعل و يعطى الخف و يمسك الخف».
(من از خدا شرم دارم كه ديدارش كنم و پياده به خانهاش نرفته باشم.و به همين خاطر بيستبار پياده از مدينه به حج رفت.
و به سند خود از شهاب بن عامر روايت كرده كه حسن بن على(ع)دو بار همه مالش را با خدا تقسيم كرده و دو نصف كرد، حتى نعلين خود را...
و به سند خود از على بن جذعان روايت كرده كه گويد: حسن بن على(ع)دو بار همه مال خود را در راه خدا داد و سه بار هم تقسيم كرد، نصف براى خود و نصف را در راه خدا داد. ..)
تواضع و فروتنى آن حضرت
ابن شهرآشوب در مناقب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران به سند خود روايت كردهاند كه امام حسن بن على(ع)بر جمعى ازفقراعبور كرد كه روى زمين نشسته و تكههاى نانى در پيش روى خود گذارده و مىخوردند، و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند:
هلم يابن بنت رسول الله الى الغداء»!
(اى پسر دختر رسول خدا بفرما!به صبحانه!)
امام(ع)پياده شد و اين آيه را خواند:
ان الله لا يحب المستكبرين»(براستى كه خدا مستكبران را دوست نمىدارد!)
و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام(ع)آنها را به مهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام كرده و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد، و چون فراغتيافت فرمود:
«الفضل لهملانهم لم يجدوا غير ما اطعمونى، و نحن نجد اكثر منه»
(با همه اينها فضيلت و برترى از آنهاست، زيرا آنها بغير از آنچه ما را بدان پذيرايى و اطعام كردند چيز ديگرى نداشتند، ولى ما بيش از آنچه داديم باز هم داريم!)
ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار از برخى كتابهاى مناقب معتبره به سندش از مردى به نام نجيح روايت كرده كه گويد:
حسن بن على(ع)را ديدم كه غذا مىخورد و سگى نيز در پيش روى او بود كه آن حضرت هر لقمهاى كه مىخورد لقمه ديگرى همانند آن را به آن سگ مىداد.
من كه آن منظره را ديدم به آن حضرت عرض كردم: اجازه مىدهىمن اين سگ را با سنگ بزنم و از سر سفره شما دور كنم؟در جواب من فرمود:
«دعه انى لاستحيى من الله عز و جل ان يكون ذو روح ينظر فى وجهى و انا آكل ثم لا اطعمه»!
(او را بحال خود واگذار كه من از خداى عز و جل شرم دارم كه حيوان روح دارى در روى من نگاه كند و من چيزى بخورم و به او نخورانم!)
سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء روايت كرده كه هنگامى امام حسن(ع)در مكان نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد، امام(ع)به آن مرد فقير خوشآمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود:
«انك جلست على حين قيام منا افتاذن بالانصراف»؟
اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مىدهى؟)
مرد فقير عرض كرد:
«نعم يابن رسول الله»(آرى اى پسر رسول خدا)
انس با قرآن و خوف و خشيت آن حضرت
از كتاب سير اعلام النبلاء ذهبى-يكى از دانشمندان اهل سنت-از ام موسى روايتشده كه گفته: رسم امام حسن بن على(ع)آن بود كه چون به بستر خواب مىرفت، سوره كهف را مىخواند و مىخوابيد.و زمخشرى در كتاب ربيع الابرار روايت كرده كه حسن بن على چنان بود كه چون از وضوى نماز فارغ مىشد رنگش تغيير مىكرد و مىفرمود:
«حق على من اراد ان يدخل على ذى العرش ان يتغير لونه»
شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى به سندش از امام رضا(ع)روايت كرده كه فرمود: چون هنگام وفات امام حسن(ع)رسيد، گريست!
به آن حضرت عرض شد: چگونه مىگريى با اينكه مقام شما نسبتبه رسول خدا(ص)آنگونه است؟و رسول خدا(ص)درباره شما آن سخنان را فرمود؟و بيست مرتبه پياده حجبه جاى آوردهاى؟و سه بار مال خود را با خدا تقسيم كردهاى؟
امام(ع)در پاسخ فرمود:
«انما ابكى لخصلتين: لهول المطلع و فراق الاحبة»
(من به دو جهت مىگريم يكى براى دهشت از روز قيامت و ديگرى براى فراق دوستان!)
و در روايت ديگرى از طريق اهل سنت آمده كه چون برادرش حسين(ع)سبب گريه آن حضرت را پرسيد در پاسخ فرمود:
«يا اخى ما جزعى الا انى ادخل فى امر لم ادخل فى مثله و ارى خلقا من خلق الله لم ار مثلهم قط»
(برادر جان بىتابى من نيست جز براى آنكه در چيزى درآيم كه همانندشرا نديده و داخل نشدهام، و خلقى از خلقهاى خدا را مىبينم كه همانندشان را نديدهام.)
و در حديث ديگرى است كه فرمود:
«انى اقدم على امر عظيم و هول لم اقدم على مثله قط»
و اين اشعار را نيز ابن آشوب و ديگران در بىاعتبارى دنيا و زهد در آن از آن حضرت روايت كردهاند:
قل للمقيم بغير دار اقامة
حان الرحيل فودع الاحبابا
ان الذين لقيتهم و صحبتهم
صاروا جميعا فى القبور ترابا
(بگو بدانكه رحل اقامتبه سراى ناپايدار افكنده، زمان كوچ نزديك شد با دوستان وداع كن.آنها كه ديدار كردى و همدمشان بودى همگى در گورها به خاك تبديل شدند.)
يا اهل لذات دنيا لا بقاء لها
ان المقام بظل زائل حمق
(اى لذت طلبان دنياى ناپايدار براستى كه جاى گزيدن در سايه ناپايدار حماقت است. )
لكسرة من خسيس الخبز تشبعنى
و شربة من قراح الماء تكفينى
و طرة من دقيق الثوب تسترنى
حيا و ان مت تكفينى لتكفينى
(براستى كه يك تكه نان عادى مرا سير كند، و يك شربت آب معمولى مرا كفايت كند.و يك قطعه از پارچه نازك در زمان حيات مرا بپوشاند و اگر مردم نيز براى كفنم كفايت كند.)
در راه زيارت خانه خدا و سفر حج
چنانكه در صفحات قبل خوانديد، امام حسن(ع)بارها پياده به سفر حج رفت كه عدد آنها را برخى بيستسفر و برخى بيست و پنجسفر ذكر كردهاند، كه از آنجمله حاكم نيشابورى-از دانشمندان اهل سنت-به سندخود از عبد الله بن عبيد روايت كرده كه گويد:
«لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجائب لتقاد معه»
(براستى كه حسن بن على بيست و پنجسفر پياده به حج رفت و مركبهاى راهوار او را بدون سوار همراهش مىكشيدند.)
و نظير اين روايت را بيهقى در سنن كبرى و بيش از ده نفر ديگر از دانشمندان اهل سنت از عبد الله بن عبيد روايت كردهاند.
چنانكه در بيش از پنجاه حديث ديگر از راويان و مؤلفان اهل سنتبه سندشان از محمد بن على و على بن زيد بن جذعان به همين مضمون رواياتى نقل شده است.
و در اين باره حديث جالبى نيز در كتابهاى كافى و خرائج و مناقب ابن شهرآشوباز ابى اسامة از امام صادق از پدرانش(ع)روايتشده كه متضمن معجزه و كرامتى نيز از آن حضرت مىباشد و آن حديث اين است كه فرمود:
حسن بن على(ع)در يكى از اين سفرها، از مكه به سوى مدينه حركت كرد و پياده مىرفت، و در اثر همان پيادهروى، پاهاى آن حضرت ورم كرد و برخى از همراهان عرض كردند: خوب استسوار شويد تا اين ورم بر طرف گردد؟
امام(ع)فرمود: نه، ولى ما هنگامى كه به منزلگاه مىرسيم مرد سياه چهرهاى پيش ما خواهد آمد كه با خود روغنى دارد و براى مداواى اين ورم خوب است و شما آن روغن را از او بخريد و در خريد با او سختگيرى نكنيد(و چانه نزنيد).
برخى از همراهان و خدمتكاران عرض كردند: سر راه ما چنين منزلى كه كسى بيايد و چنين دارويى بفروشد نيست!؟
فرمود: چرا اين منزل سر راه ماست.
و به دنبال اين گفتگو چند ميل راه رفتند كه مرد سياه چهرهاى پيش روى ايشان در آمد، امام حسن(ع)به خدمتكار خود فرمود: اين است آن مرد سياه(كه گفتم)روغن را به قيمتى كه مىگويد از او بگير، و چون نزد او رفت، مرد سياه گفت: اين روغن را براى چه كسى مىخواهى؟
پاسخ داد: براى حسن بن على بن ابيطالب(ع)!
سياه گفت: مرا نزد او ببر، و چون او را نزد امام(ع)بردند عرض كرد:
«يابن رسول الله انى مولاك لا اخذ ثمنا و لكن ادع الله ان يرزقنى ولدا سويا ذكرا يحبكم اهل البيت فانى خلفت امراتى تمخض»
(اى پسر رسول خدا من از دوستان شمايم كه بهايى نخواهم گرفت، ولى از خدا بخواه كه مرا فرزند پسرى صحيح و سالم روزى كند كه شما خاندان را دوستبدارد، زيرا من كه آمدم زنم در حال زاييدن بود.)
امام(ع)فرمود: به خانهات برو كه خداى تعالى فرزند پسرى سالم به تو خواهد داد.
مرد سياه فورا به خانهاش رفت و مشاهده كرد كه خداوند پسرى سالم به او عنايت كرده، و آن مرد خوشحال به نزد امام حسن(ع)بازگشته و به آن حضرت دعا كرده و ولادت آن فرزند را اطلاع داد، و امام(ع)نيز روغن را به پاهاى خود ماليد و هنوز از آن منزل نرفته بودند كه ورم پاهاى آنحضرت برطرف گرديد.
نمونههايى از كرم و سخاوت امام(ع)
درباره سخاوت امام(ع)روايات زياد و جالبى نقل شده كه برخى از آنها را ذيلا خواهيد خواند، و در حديثى آمده كه امام حسن(ع)هيچگاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او«نه»نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچگاه سائلى را رد نمىكنيد؟پاسخ داد: «انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة»!
(من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شدهام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.)
امام(ع)به دنبال اين گفتار اين دو شعر را نيز انشا فرمود:
«اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا
بمن فضله فرض على معجل
و من فضله فضل على كل فاضل
و افضل ايام الفتى حين يسئل»
(هنگامى كه سائلى نزد من آيد بدو گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل.و كسى كه فضيلت او برتر استبر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواستشود.)
اين هم داستان جالبى است:
ابن كثير از علماى اهل سنت در البداية و النهاية روايت كرده كه امام(ع)غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمهاى از آن مىخورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مىدهد.
امام(ع)كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد:
«انى استحيى منه ان آكل و لا اطعمه»(من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!)
امام(ع)بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم!سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مىكرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد!
چه نامه پر بركتى
ابراهيم بيهقى، يكى از دانشمندان اهل سنت، در كتاب المحاسن و المساوىروايت كرده كه مردى نزد امام حسن(ع)آمده و اظهار نيازى كرد، امام(ع)بدو فرمود:
«اذهب فاكتب حاجتك فى رقعة و ارفعها الينا نقضيها لك»(برو و حاجتخود را در نامهاى بنويس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمىآوريم!)
آن مرد رفت و حاجتخود را در نامهاى نوشته براى امام(ع)ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنايت فرمود.شخصى كه در آنجا نشسته بود عرض كرد:
«ما كان اعظم بركة الرقعة عليه يابن رسول الله!»(براستى چه پر بركتبود اين نامه براى اين مرد اى پسر رسول خدا!)
امام(ع)فرمود:
«بركتها علينا اعظم حين جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما كان ابتداءا من غير مسئلة، فاما من اعطيته بعد مسئلة فانما اعطيته بما بذل لك من وجهه»(بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانستهاى كه بخشش و خير واقعى، آن است كه بدون سؤال و درخواستباشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلتبدهى كه آن را در برابر آبرويش پرداختهاى!)
و چه لقمه پر بركتى
قندوزى، از نويسندگان اهل سنت، در كتاب ينابيع المودةاز حضرت رضا(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع)به خلاءرفت و لقمه نانى را در آنجا ديد، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاك كرد و به بردهاش داد، و چون بيرون آمد آن را از آن برده مطالبه كرد و برده گفت:
«اكلتها يا مولاى»؟
(اى آقاى من، من آن را خوردم!)
امام(ع)به او فرمود:
«انتحر لوجه الله»!
(تو در راه خدا آزادى!)
آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا(ص)شنيدم كه مىفرمود:
«من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اكلها اعتقه الله تعالى من النار، فلا اكون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار».
(كسى كه لقمهاى را افتاده ببيند و آن را پاك كرده يا بشويد و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد كند، و من چنان نيستم كه مردى را كه خداى عز و جل از آتش دوزخ آزاد كرده به بردگى خود گيرم.)
و چه شاخهگل پر بركتى
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در دمتحسن بن على(ع)بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد.
حسن بن على بدو گفت:
«انتحرة لوجه الله»(تو در راه خدا آزادى!)
من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بىارزشى به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردى؟
در پاسخ فرمود:
«هكذا ادبنا الله تعالى«اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها»و كان احسن منها اعتاقها»
(اينگونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: «وقتى تحيهاى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد»و بهتر از آن آزادى اوست.)
دفع دشمنى خطرناك از مردى به وسيله امام
از كتاب العدد روايتشده كه گفتهاند مردى در حضور امام حسن(ع)ايستاده، گفت:
«يابن امير المؤمنين بالذى انعم عليك بهذه النعمة التى ما تليها منه بشفيع منك اليه بل انعاما منه عليك، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا يوقر الشيخ الكبير و لا يرحم الطفل الصغير»!
(اى فرزندان امير مؤمنان سوگند به آنكه اين نعمت را به تو داده كه واسطهاى براى آن قرار نداده، بلكه از روى انعامى كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيرى كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!)
امام(ع)كه تكيه كرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟
عرض كرد: فقر و ندارى!
امام(ع)سر خود را به زير انداخت و لختى فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود:
«احضر ما عندك من موجود»؟
(هر چه موجودى دارى حاضر كن!)
خدمتكار رفت و پنجهزار درهم آورد.
امام(ع)فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وى فرمود:
«بحق هذه الاقسام التى اقسمتبها على متى اتاك خصمك جائرا الا ما اتيتنى منه متظلما»
(به حق همين سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى كه هرگاه اين دشمنتبراى زورگويى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آيى!)
دو نمونه از بزرگوارىهاى امام(ع)
محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم درر السمطين روايت كرده كه مردى نامهاى به دست امام حسن(ع)داد كه در آن حاجتخود را نوشته بود.
امام(ع)بدون آنكه نامه را بخواند بدو فرمود:
«حاجتك مقضية»!
(حاجتت رواست!)
شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامهاش را مىخواندى و مىديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مىدادى؟
امام(ع)پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود:
«اخشى ان يسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته»بيم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامهاش را مىخوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد.)
على بن عيسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احياء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابو الحسن مدائنى و ديگران روايت كردهاندكه امام حسن(ع)و امام حسين(ع)و عبد الله بن جعفرشوهر حضرت زينب(ع))به قصد انجام زيارت حجخانه خدا از مدينه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين خلال به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند!
پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنار خيمه گوسفندى است كه مىتوانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد، آن را بدوشيد و شيرش را بنوشيد!
آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند.
زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمىشود، يكى از شما آن را ذبح كنيد تا من براى شما غذايى تهيه كنم؟
در اين وقتيكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبح نموده و آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آمادهرفتن شدند و به آن زن گفتند:
«يا امة الله نحن نفر من قريش نريد حجبيت الله الحرام فاذا رجعنا سالمين فهلمى الينا لنكافئك على هذا الصنع الجميل»(اى زن!ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حجبيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبت تو را بدهيم!)
آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت:
«ويحك تذبحين شاتى لاقوام لا تعرفينهم ثم تقولين: نفر من قريش»؟!
(واى بر تو!گوسفند مرا براى مردمانى كه نمىشناسى سر مىبرى، آنگاه به من مىگويى: افرادى از قريش بودند؟!)
اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمعآورى سرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مىگذراندند.
در يكى از روزها پيرزن عبورش بر در خانه امام حسن(ع)افتاد و در حالى كه امام(ع)بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت.در اين وقت امام حسن(ع)به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد.
غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(ع)بدو فرمود: آيا مرا مىشناسى؟
گفت: نه!
فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!
پيرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!
امام حسن(ع)دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرشحسين(ع)فرستاد.
امام حسين(ع)از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟
عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار!
امام حسين(ع)نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پيرزن پرسيد:
حسن و حسين(ع)چقدر بتو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار!
عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند!و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مىانداختم!
و در كشف الغمه اربلى آمده كه گويد:
اين قصه در كتابها و داستانهاى ائمه اطهار(ع)مشهور است، و در روايت ديگرى كه از طريقى ديگر نقل شده اينگونه است كه مرد ديگرى نيز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت:
«ابدئى بسيدى الحسن و الحسين»(به آقايان من حسن و حسين آغاز كن!)
و چون به نزد امام حسن(ع)رفت آن حضرت يكصد شتر به او داد و امام حسين(ع)نيز يكهزار گوسفند به او عنايت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبد الله بدو گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند(و خيال مرا از اين بابت آسوده كردند)و سپس دستور داد هزار دينار به او پرداخت كردند...!در اينجا پيرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدينه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى بدان زن گفت:
«انا لا اجارى اولئك الاجواد فى مدى، و لا ابلغ عشر عشيرهم فى الندى، و لكن اعطيك شيئا من دقيق و زبيب...»
(من هرگز به پاى اين سخاوتمندان بى بدل در جود نمىرسم و به يك دهم آنها نيز در بخشش نخواهم رسيد، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مىدهم!)
و به دنبال اين ماجرا آن پيرزن آنها را گرفت و به ديار خود بازگشت.
چه كسى همانند اين جوانمردان است؟
از كتاب خصال شيخ صدوق(ره)روايتشده كه مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او-كه بر درب مسجد نشسته بود-درخواستبخششى كرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.
آن مرد گفت: اين مقدار دردى را از من دوا نمىكند، پس مرا به شخصى راهنمايى كن كه حاجتم را برآورده سازد!
عثمان به گوشهاى از مسجد كه امام حسن و امام حسين(ع)و عبد الله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده گفت:
«دونك هؤلاء الفتية»!
(به نزد اين جوانمردان برو!)
آن مرد نيز متوجه آنها شده و حاجتخود را به ايشان معروض داشت!
حسنين(ع)به آن مرد رو كرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع ففى ايها تسئل»(سؤال جز در يكى از سه چيز جايز نيست: خونى فاجعه آميز، يا بدهكارى دردآور و جانسوز، يا فقرى كه انسان را خاكستر نشين كند، اكنون بگو: تو در كداميك از اين سه مورد سؤال مىكنى؟)
پاسخ داد: در يكى از همين سه مورد است!
در اينجا امام حسن(ع)دستور داده پنجاه دينار به او بدهند، و امام حسين(ع)چهل و نه دينار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دينار!
آن مرد پولها را گرفت و از نزد ايشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسيد: چه كردى؟و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنين(ع)و عبد الله بن جعفر را براى او بازگو كرد و عثمان كه دچار شگفتى شده بود گفت:
«من لك بمثل هوءلاء الفتية؟!اولئك فطموا العلم فطما، و حازوا الخير و الحكمة»
(چه كسى همانند اين جوانمردان است، اينان از پستان علم و دانش شير خورده و خير و حكمت را نزد خود گرد آوردهاند.)
نگارنده گويد: نظير اين روايت از عيون الاخبار ابن قتيبة نيز نقل شده، با چند تفاوت:
اول-آنكه به جاى عثمان، عبد الله بن عمر ذكر شده.
دوم-آنكه امام حسن(ع)بدو فرمود:
«ان المسئلة لا تصلح الا فى دين فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة»(سؤال شايسته نيست جز در بدهكارى سنگين، يا فقرى كه به خاك مذلت نشاند، يا خونبهايى و يا بدهكارى كه انسان را درمانده سازد؟)و آن مرد در پاسخ گفت: يكى از همين سه چيز است.
سوم-اينكه در نقل مزبور آمده كه امام حسن(ع)يكصد دينار به او داد و امام حسين(ع) نود و نه دينار به او پرداخت كرد، چون خوش نداشت كه در بخشش و عطا همانند برادرش حسن(ع)عمل كرده باشد.
و تفاوت چهارم-آنكه در اين روايت نامى از عبد الله بن جعفر ذكر نشده است.
زهد امام حسن(ع)
در اثبات زهد امام حسن(ع)همين مقدار كافى است كه به خاطر حفظ خون مسلمانان از زمامدارى و حكومت-كه حق مسلم او بود، به شرحى كه خوانديد-چشم پوشى نموده، آن را واگذار كرد...
و از شيخ صدوق(ره)نقل شده كه درباره زهد امام حسن(ع)كتاب جداگانهاى نوشته و آن را زهد الحسن ناميده است...
و نويسندگان و ارباب تراجم اجماع دارند كه حسن بن على(ع)پس از جدش رسول خدا و پدرش على(ع)از همه مردم زاهدتر بوده...
و اين داستان را نيز از تاريخ ابن عساكر نقل كردهاند كه از شخصى به نام مدرك بن زياد روايت كرده كه گويد:
ما در باغهاى ابن عباس بوديم كه امام حسن و امام حسين(ع)و پسران عباس وارد شدند و مقدارى در آن باغها گردش كردند، سپس در كنار يكى از جوىهاى آن نشستند، آنگاه امام حسن(ع)فرمود:
«يا مدرك هل عندك غذاء»؟
(اى مدرك آيا غذايى دارى؟)عرض كردم: آرى، و به دنبال آن قرص نانى با قدرى نمك و دو شاخه سبزى نزد آن حضرت بردم، و امام(ع)آن را خورده و فرمود:
«يا مدرك ما اطيب هذا»؟
(اى مدرك چه غذاى خوبى!)
پس از آن غذايى در نهايتخوبى آوردند، و امام(ع)متوجه مدرك شده و به او دستور داد غلامان را جمع كند و آن غذا را نزد آنها بگذارد.
مدرك غلامان را جمعآورى كرد و آنها از آن غذا خوردند، ولى امام(ع)چيزى از آن نخورد.
مدرك عرض كرد: چرا از غذا نمىخوريد؟
امام(ع)فرمود:
«ان ذاك الطعام احب عندى»(براستى كه من همان غذا را بيشتر دوست دارم.)
مكارم اخلاق و سيرههاى عملى امام
مسئله اخلاق از مسائل مهمى است كه دانشمندان اسلامى و غير اسلامى درباره آن كتابها نوشته و قلمفرسايىها كردهاند تا جايى كه برخى از علماى علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرين مرحله كمال انسانيت دانستهاند با اين بيان كه گفتهاند:
ملتهاى گذشته در آغاز خلقتبا نيروى بدنى خود، بر يكديگر برترى مىجستند، و پس از آنكه جامعه بشريت آن مرحله و دوران اوليه را پشتسر گذارد و ارتقا يافت، علم و دانش معيار برترى انسانها گرديد، و چون به حد اعلاى ارتقا و مقام والاى انسانى رسيد، وسيله برترى آنها اخلاق گرديد، و با اين بيان، اخلاق مرحله نهايى كمال انسان و علت غائى خلقت اوست.و از اين سخن كه بگذريم در آيات قرآن و روايت اسلامى نيز شواهدى بر اين مطلب مىتوان يافت و اهميت اخلاق تا بدان درجه و پايه است كه لتبعثت اشرف انبيا و خاتم پيغمبران را همان تزكيه انسانها و تعليم حكمت و فرزانگى آنها، و اكمال مكارم اخلاق ذكر فرموده، كه آيه كريمه: «لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة...»
و حديثشريف نبوى: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق»
را مىتوان نمونهاى از اين آيات و روايات دانست.
و جالب اين است كه مكارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حديثى به اينگونه تفسير كرده و فرموده است:
«يا على ثلاث من مكارم الاخلاق: تعطى من حرمك، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك»(اى على سه چيز از مكارم اخلاق است: دهش و عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و بپيوندى به كسى كه از تو بريده، و در گذرى از كسى كه به تو ستم كرده!)
و البته دامنه بحث در اينجا وسيع و گسترده است و كتاب ما-كه يك كتاب تاريخى است-گنجايش اين بحث را ندارد، و ما از زندگانى امام حسن(ع)براى شما نمونههايى از اين گذشتها و مكارم اخلاق را در آغاز اين بخش نقل كرديمو ذيلا نيز نمونههاى ديگرى را از نظر شما گذرانده و به دنبال گفتار تاريخى خود باز مىگرديم.
احسان در برابر آزار ديگران
همانگونه كه در روايتخوانديد، منظور از مكارم اخلاق آن اعمالى است كه از نظر اخلاقى فوقالعادگى داشته باشد، چون برخى از كارها و اخلاقيات انسان است كه به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آنكه كسى به شما نيكى و احسان كند و شما نيز در برابر به او احسان و نيكى كنيد، كه اين يك امر عادى و طبيعى است، و خلاف اين كار غير طبيعى است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يك اصل طبيعى عنوان كرده و مىفرمايد:
«هل جزاء الاحسان الا الاحسان»
اما اگر كسى توانست تا اين حد خود را كنترل كند و اين اندازه بر نفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نيكى مقابله كند، اين كار از نظر اخلاقى يك كار فوق العاده است كه هر كس نمىتواند چنين كارى را انجام دهد...
و به قول شاعر مىگويد:
بدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى«احسن الى من اساء»!
مرحوم شهيد آيت الله استاد مطهرى كتابى دارد به نام فلسفه اخلاق كه مانند كتابهاى ديگر آن استاد بزرگوار، از تحقيق و عمق بسيارى برخوردار و كتاب بسيار نفيسى است، ايشان در آن كتاب تحقيق جالبى در اين باره دارد و پس از آنكه قسمتى از دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجاديه را در اين باره نقل كرده كه دعا كننده گويد:
«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى-لان اعارض من غشنى بالنصح».
(پروردگارا، درود فرستبر محمد و آل محمد و به من توفيق ده كه معارضهكنم به صيحتبا آن كسانى كه با من بظاهر دوستى مىكنند، ولى در واقع مىخواهند با من بدى و دغلى كنند.)
«و اجزى من هجرنى بالبر»
(خدايا، به من توفيق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كردهاند و سراغ من نمىآيند به احسان و نيكىها.)
«و اثيب من حرمنى بالبذل»(خدايا، به من توفيق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كردهاند به اينكه من به آنها بخشش كنم.)
«و اكافئ من قطعنى بالصلة»
(خدايا، به من توفيق ده كه مكافات كنم هر كس كه با من قطع صله رحم يا قطع صله مودت مىكند مكافات من اين باشد كه من پيوند كنم.)
«و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر»
(خدايا، به من توفيق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه از من غيبت مىكنند و پشتسر من از من بدگويى مىكنند و اينكه پشتسر آنها هميشه نيكى آنها را بگويم.)
«و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السيئة»
(خدايا، به من توفيق ده كه نيكىهاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدىهاى مردم چشم بپوشم.)
سپس از خواجه عبد الله انصارى كه مرد عارف و وارستهاى بوده، اين جمله را نقل كرده كه گفته است:
«بدى را بدى كردن سگسارى است، نيكى را نيكى كردن خركارى است، بدى را نيكى كردن كار خواجه عبد الله انصارى است.»و سپس اشعارى از ديوان منسوب به امير المؤمنين(ع)نقل كرده كه مىفرمايد:
و ذى سفه يواجهنى بجهل
و اكره ان اكون له مجيبا
يزيد سفاهة و ازيد حلما
كعود، زاده الاحراق طيبا
(شخص سفيهى از روى جهل با من مواجه مىشود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم.او بر جهالت و سفاهتخود مىافزايد و من بر حلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطر آن را زيادتر مىكند.)
و در جاى ديگر فرمود:
و لقد امر على اللئيم يسبنى
فمضيت ثمة قلت ما يعنينى
(من بر شخص پست و لئيم مىگذرم كه مرا دشنام مىدهد و من از نزد او گذشته و مىگويم من مقصودش نبودم.)
اكنون در زندگانى امام حسن(ع)نمونه اين مكارم اخلاق را بخوانيد:
1.موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسين(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد ك�
اخلاق امام حسن(ع)
كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام، ص.325
مؤلف: سيدهاشم رسولى محلاتى
شمهاى از فضايل امام مجتبى(ع)را در بخشهاى گذشته به مناسبتهاى مختلف ذكر كردهايم و در اينجا نيز شمهاى را به اطلاع شما مىرسانيم:
مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق(ع)روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
حسن بن على(ع)عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتى حجبه جاى مىآورد، پياده به حج مىرفت و گاهى نيز پاى برهنه راه مىرفت.
و چنان بود كه وقتى ياد مرگ مىكرد مىگريست، و چون ياد قبر مىكرد مىگريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مىكرد مىگريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط-در قيامت-مىشد مىگريست.
و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداى تعالى در محشر مىافتاد، فريادى مىزد و روى زمين مىافتاد...
و چون به نماز مىايستاد بندهاى بدنش مىلرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مىشد مضطرب و نگران مىشد و از خداى تعالى رسيدن به بهشت و دورى از جهنم را درخواست مىكرد...و هر گاه در وقتخواندن قرآن به جمله«يا ايها الذين آمنوا»مىرسيد مىگفت: «لبيك اللهم لبيك»...
و پيوسته در هر حالى كه كسى آن حضرت را مىديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيحتر بود...
و مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب محمد بن اسحاق روايت كرده كه گويد:
«ما بلغ احد من الشرف بعد رسول الله(ص)ما بلغ الحسن»(احدى پس از رسول خدا(ص)در شرافت مقام به حسن بن على(ع)نرسيد.)
و سپس مىگويد: رسم چنان بود كه براى آن حضرت بر در خانهاش فرش مىگستراندند، و چون امام(ع)مىآمد و روى آن فرش مىنشست، راه بسته مىشد و بند مىآمد، زيرا كسى از آنجا نمىگذشت جز آنكه به خاطر جلالت مقام آن حضرت مىايستاد و جلو نمىرفت، و هنگامى كه امام(ع)از ماجرا مطلع مىشد برمىخاست و داخل خانه مىشد و مردم هم مىرفتند و راه باز مىشد...
و دنبال اين حديث، راوى گويد:
«و لقد رايته فى طريق مكة ماشيا فما من خلق الله احد رآه الا نزل و مشى حتى رايتسعد بن ابى وقاص يمشى»
(من آن حضرت را در راه مكه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود كه او را مشاهده كند جز آنكه پياده مىشد و پياده مىرفت تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم(به احترام آن حضرت)پياده مىرفت.)و از روضة الواعظين فتال نيشابورى روايت كرده كه گويد:
«ان الحسن بن على كان اذا توضا ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له فى ذلك فقال: حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله، و كان عليه السلام اذا بلغ باب المسجد رفع راسه و يقول: الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسىء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم...»
(حسن بن على(ع)چنان بود كه چون وضو مىگرفتبندهاى استخوانش به هم مىخورد و رنگش زرد مىگشت، و چون سببش را پرسيدند فرمود: هر كس كه در پيشگاه پروردگار بزرگ مىايستد بايد اين گونه باشد كه بندهايش به هم بخورد و رنگش زرد شود.و چون بر در مسجد مىرسيد، سرش را بلند كرده و مىگفت:
خدايا ميهمانتبر در خانه توست، اى نيكوكار!بدكار به درب خانهات آمده، پس از زشتيهايى كه نزد من استبه خوبىهايى كه نزد تو است درگذر، اى بزرگوار!)
و از كتاب فائق زمخشرى روايت كرده كه گويد: رسم امام حسن(ع)چنان بود كه چون از نماز صبح فارغ مىشد با كسى سخن نمىگفت تا آفتاب طلوع كند...
و آن حضرت بيست و پنجبار پياده حجبه جاى آورد...
و اموال خود را دو بار با خدا تقسيم كرد...(يعنى نصف آن را در راه خدا به فقرا داد...) و از حلية الاولياء ابى نعيم نقل كرده كه به سندش از امام باقر(ع)روايت نموده كه فرمود:
«قال الحسن: انى لاستحيى من ربى ان القاه و لم امش الى بيته فمشى عشرين مرة من المدينة على رجليه.و فى كتابه بالاسناد عن شهاب بن عامر: ان الحسن بن على(ع) قاسم الله تعالى ماله مرتين حتى تصدق بفرد نعله، .و فى كتابه بالاسناد عن ابى نجيح ان الحسن بن على(ع)حج ماشيا و قسم ماله نصفين.و فى كتابه بالاسناد عن على بن جذعان قال: خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ماله ثلاث مرات حتى ان كان ليعطى نعلا و يمسك نعلا و يعطى خفا و يمسك خفا.
و روى عبد الله بن عمر عن ابن عباس قال: لما اصيب معاوية قال: ما آسى على شىء الا على ان احج ماشيا، و لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجايب لتقاد معه و قد قاسم الله ماله مرتين حتى ان كان ليعطى النعل و يمسك النعل و يعطى الخف و يمسك الخف».
(من از خدا شرم دارم كه ديدارش كنم و پياده به خانهاش نرفته باشم.و به همين خاطر بيستبار پياده از مدينه به حج رفت.
و به سند خود از شهاب بن عامر روايت كرده كه حسن بن على(ع)دو بار همه مالش را با خدا تقسيم كرده و دو نصف كرد، حتى نعلين خود را...
و به سند خود از على بن جذعان روايت كرده كه گويد: حسن بن على(ع)دو بار همه مال خود را در راه خدا داد و سه بار هم تقسيم كرد، نصف براى خود و نصف را در راه خدا داد. ..)
تواضع و فروتنى آن حضرت
ابن شهرآشوب در مناقب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران به سند خود روايت كردهاند كه امام حسن بن على(ع)بر جمعى ازفقراعبور كرد كه روى زمين نشسته و تكههاى نانى در پيش روى خود گذارده و مىخوردند، و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند:
هلم يابن بنت رسول الله الى الغداء»!
(اى پسر دختر رسول خدا بفرما!به صبحانه!)
امام(ع)پياده شد و اين آيه را خواند:
ان الله لا يحب المستكبرين»(براستى كه خدا مستكبران را دوست نمىدارد!)
و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام(ع)آنها را به مهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام كرده و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد، و چون فراغتيافت فرمود:
«الفضل لهملانهم لم يجدوا غير ما اطعمونى، و نحن نجد اكثر منه»
(با همه اينها فضيلت و برترى از آنهاست، زيرا آنها بغير از آنچه ما را بدان پذيرايى و اطعام كردند چيز ديگرى نداشتند، ولى ما بيش از آنچه داديم باز هم داريم!)
ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار از برخى كتابهاى مناقب معتبره به سندش از مردى به نام نجيح روايت كرده كه گويد:
حسن بن على(ع)را ديدم كه غذا مىخورد و سگى نيز در پيش روى او بود كه آن حضرت هر لقمهاى كه مىخورد لقمه ديگرى همانند آن را به آن سگ مىداد.
من كه آن منظره را ديدم به آن حضرت عرض كردم: اجازه مىدهىمن اين سگ را با سنگ بزنم و از سر سفره شما دور كنم؟در جواب من فرمود:
«دعه انى لاستحيى من الله عز و جل ان يكون ذو روح ينظر فى وجهى و انا آكل ثم لا اطعمه»!
(او را بحال خود واگذار كه من از خداى عز و جل شرم دارم كه حيوان روح دارى در روى من نگاه كند و من چيزى بخورم و به او نخورانم!)
سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء روايت كرده كه هنگامى امام حسن(ع)در مكان نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد، امام(ع)به آن مرد فقير خوشآمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود:
«انك جلست على حين قيام منا افتاذن بالانصراف»؟
اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مىدهى؟)
مرد فقير عرض كرد:
«نعم يابن رسول الله»(آرى اى پسر رسول خدا)
انس با قرآن و خوف و خشيت آن حضرت
از كتاب سير اعلام النبلاء ذهبى-يكى از دانشمندان اهل سنت-از ام موسى روايتشده كه گفته: رسم امام حسن بن على(ع)آن بود كه چون به بستر خواب مىرفت، سوره كهف را مىخواند و مىخوابيد.و زمخشرى در كتاب ربيع الابرار روايت كرده كه حسن بن على چنان بود كه چون از وضوى نماز فارغ مىشد رنگش تغيير مىكرد و مىفرمود:
«حق على من اراد ان يدخل على ذى العرش ان يتغير لونه»
شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى به سندش از امام رضا(ع)روايت كرده كه فرمود: چون هنگام وفات امام حسن(ع)رسيد، گريست!
به آن حضرت عرض شد: چگونه مىگريى با اينكه مقام شما نسبتبه رسول خدا(ص)آنگونه است؟و رسول خدا(ص)درباره شما آن سخنان را فرمود؟و بيست مرتبه پياده حجبه جاى آوردهاى؟و سه بار مال خود را با خدا تقسيم كردهاى؟
امام(ع)در پاسخ فرمود:
«انما ابكى لخصلتين: لهول المطلع و فراق الاحبة»
(من به دو جهت مىگريم يكى براى دهشت از روز قيامت و ديگرى براى فراق دوستان!)
و در روايت ديگرى از طريق اهل سنت آمده كه چون برادرش حسين(ع)سبب گريه آن حضرت را پرسيد در پاسخ فرمود:
«يا اخى ما جزعى الا انى ادخل فى امر لم ادخل فى مثله و ارى خلقا من خلق الله لم ار مثلهم قط»
(برادر جان بىتابى من نيست جز براى آنكه در چيزى درآيم كه همانندشرا نديده و داخل نشدهام، و خلقى از خلقهاى خدا را مىبينم كه همانندشان را نديدهام.)
و در حديث ديگرى است كه فرمود:
«انى اقدم على امر عظيم و هول لم اقدم على مثله قط»
و اين اشعار را نيز ابن آشوب و ديگران در بىاعتبارى دنيا و زهد در آن از آن حضرت روايت كردهاند:
قل للمقيم بغير دار اقامة
حان الرحيل فودع الاحبابا
ان الذين لقيتهم و صحبتهم
صاروا جميعا فى القبور ترابا
(بگو بدانكه رحل اقامتبه سراى ناپايدار افكنده، زمان كوچ نزديك شد با دوستان وداع كن.آنها كه ديدار كردى و همدمشان بودى همگى در گورها به خاك تبديل شدند.)
يا اهل لذات دنيا لا بقاء لها
ان المقام بظل زائل حمق
(اى لذت طلبان دنياى ناپايدار براستى كه جاى گزيدن در سايه ناپايدار حماقت است. )
لكسرة من خسيس الخبز تشبعنى
و شربة من قراح الماء تكفينى
و طرة من دقيق الثوب تسترنى
حيا و ان مت تكفينى لتكفينى
(براستى كه يك تكه نان عادى مرا سير كند، و يك شربت آب معمولى مرا كفايت كند.و يك قطعه از پارچه نازك در زمان حيات مرا بپوشاند و اگر مردم نيز براى كفنم كفايت كند.)
در راه زيارت خانه خدا و سفر حج
چنانكه در صفحات قبل خوانديد، امام حسن(ع)بارها پياده به سفر حج رفت كه عدد آنها را برخى بيستسفر و برخى بيست و پنجسفر ذكر كردهاند، كه از آنجمله حاكم نيشابورى-از دانشمندان اهل سنت-به سندخود از عبد الله بن عبيد روايت كرده كه گويد:
«لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجائب لتقاد معه»
(براستى كه حسن بن على بيست و پنجسفر پياده به حج رفت و مركبهاى راهوار او را بدون سوار همراهش مىكشيدند.)
و نظير اين روايت را بيهقى در سنن كبرى و بيش از ده نفر ديگر از دانشمندان اهل سنت از عبد الله بن عبيد روايت كردهاند.
چنانكه در بيش از پنجاه حديث ديگر از راويان و مؤلفان اهل سنتبه سندشان از محمد بن على و على بن زيد بن جذعان به همين مضمون رواياتى نقل شده است.
و در اين باره حديث جالبى نيز در كتابهاى كافى و خرائج و مناقب ابن شهرآشوباز ابى اسامة از امام صادق از پدرانش(ع)روايتشده كه متضمن معجزه و كرامتى نيز از آن حضرت مىباشد و آن حديث اين است كه فرمود:
حسن بن على(ع)در يكى از اين سفرها، از مكه به سوى مدينه حركت كرد و پياده مىرفت، و در اثر همان پيادهروى، پاهاى آن حضرت ورم كرد و برخى از همراهان عرض كردند: خوب استسوار شويد تا اين ورم بر طرف گردد؟
امام(ع)فرمود: نه، ولى ما هنگامى كه به منزلگاه مىرسيم مرد سياه چهرهاى پيش ما خواهد آمد كه با خود روغنى دارد و براى مداواى اين ورم خوب است و شما آن روغن را از او بخريد و در خريد با او سختگيرى نكنيد(و چانه نزنيد).
برخى از همراهان و خدمتكاران عرض كردند: سر راه ما چنين منزلى كه كسى بيايد و چنين دارويى بفروشد نيست!؟
فرمود: چرا اين منزل سر راه ماست.
و به دنبال اين گفتگو چند ميل راه رفتند كه مرد سياه چهرهاى پيش روى ايشان در آمد، امام حسن(ع)به خدمتكار خود فرمود: اين است آن مرد سياه(كه گفتم)روغن را به قيمتى كه مىگويد از او بگير، و چون نزد او رفت، مرد سياه گفت: اين روغن را براى چه كسى مىخواهى؟
پاسخ داد: براى حسن بن على بن ابيطالب(ع)!
سياه گفت: مرا نزد او ببر، و چون او را نزد امام(ع)بردند عرض كرد:
«يابن رسول الله انى مولاك لا اخذ ثمنا و لكن ادع الله ان يرزقنى ولدا سويا ذكرا يحبكم اهل البيت فانى خلفت امراتى تمخض»
(اى پسر رسول خدا من از دوستان شمايم كه بهايى نخواهم گرفت، ولى از خدا بخواه كه مرا فرزند پسرى صحيح و سالم روزى كند كه شما خاندان را دوستبدارد، زيرا من كه آمدم زنم در حال زاييدن بود.)
امام(ع)فرمود: به خانهات برو كه خداى تعالى فرزند پسرى سالم به تو خواهد داد.
مرد سياه فورا به خانهاش رفت و مشاهده كرد كه خداوند پسرى سالم به او عنايت كرده، و آن مرد خوشحال به نزد امام حسن(ع)بازگشته و به آن حضرت دعا كرده و ولادت آن فرزند را اطلاع داد، و امام(ع)نيز روغن را به پاهاى خود ماليد و هنوز از آن منزل نرفته بودند كه ورم پاهاى آنحضرت برطرف گرديد.
نمونههايى از كرم و سخاوت امام(ع)
درباره سخاوت امام(ع)روايات زياد و جالبى نقل شده كه برخى از آنها را ذيلا خواهيد خواند، و در حديثى آمده كه امام حسن(ع)هيچگاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او«نه»نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچگاه سائلى را رد نمىكنيد؟پاسخ داد: «انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة»!
(من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شدهام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.)
امام(ع)به دنبال اين گفتار اين دو شعر را نيز انشا فرمود:
«اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا
بمن فضله فرض على معجل
و من فضله فضل على كل فاضل
و افضل ايام الفتى حين يسئل»
(هنگامى كه سائلى نزد من آيد بدو گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل.و كسى كه فضيلت او برتر استبر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواستشود.)
اين هم داستان جالبى است:
ابن كثير از علماى اهل سنت در البداية و النهاية روايت كرده كه امام(ع)غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمهاى از آن مىخورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مىدهد.
امام(ع)كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد:
«انى استحيى منه ان آكل و لا اطعمه»(من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!)
امام(ع)بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم!سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مىكرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد!
چه نامه پر بركتى
ابراهيم بيهقى، يكى از دانشمندان اهل سنت، در كتاب المحاسن و المساوىروايت كرده كه مردى نزد امام حسن(ع)آمده و اظهار نيازى كرد، امام(ع)بدو فرمود:
«اذهب فاكتب حاجتك فى رقعة و ارفعها الينا نقضيها لك»(برو و حاجتخود را در نامهاى بنويس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمىآوريم!)
آن مرد رفت و حاجتخود را در نامهاى نوشته براى امام(ع)ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنايت فرمود.شخصى كه در آنجا نشسته بود عرض كرد:
«ما كان اعظم بركة الرقعة عليه يابن رسول الله!»(براستى چه پر بركتبود اين نامه براى اين مرد اى پسر رسول خدا!)
امام(ع)فرمود:
«بركتها علينا اعظم حين جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما كان ابتداءا من غير مسئلة، فاما من اعطيته بعد مسئلة فانما اعطيته بما بذل لك من وجهه»(بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانستهاى كه بخشش و خير واقعى، آن است كه بدون سؤال و درخواستباشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلتبدهى كه آن را در برابر آبرويش پرداختهاى!)
و چه لقمه پر بركتى
قندوزى، از نويسندگان اهل سنت، در كتاب ينابيع المودةاز حضرت رضا(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع)به خلاءرفت و لقمه نانى را در آنجا ديد، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاك كرد و به بردهاش داد، و چون بيرون آمد آن را از آن برده مطالبه كرد و برده گفت:
«اكلتها يا مولاى»؟
(اى آقاى من، من آن را خوردم!)
امام(ع)به او فرمود:
«انتحر لوجه الله»!
(تو در راه خدا آزادى!)
آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا(ص)شنيدم كه مىفرمود:
«من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اكلها اعتقه الله تعالى من النار، فلا اكون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار».
(كسى كه لقمهاى را افتاده ببيند و آن را پاك كرده يا بشويد و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد كند، و من چنان نيستم كه مردى را كه خداى عز و جل از آتش دوزخ آزاد كرده به بردگى خود گيرم.)
و چه شاخهگل پر بركتى
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در دمتحسن بن على(ع)بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد.
حسن بن على بدو گفت:
«انتحرة لوجه الله»(تو در راه خدا آزادى!)
من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بىارزشى به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردى؟
در پاسخ فرمود:
«هكذا ادبنا الله تعالى«اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها»و كان احسن منها اعتاقها»
(اينگونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: «وقتى تحيهاى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد»و بهتر از آن آزادى اوست.)
دفع دشمنى خطرناك از مردى به وسيله امام
از كتاب العدد روايتشده كه گفتهاند مردى در حضور امام حسن(ع)ايستاده، گفت:
«يابن امير المؤمنين بالذى انعم عليك بهذه النعمة التى ما تليها منه بشفيع منك اليه بل انعاما منه عليك، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا يوقر الشيخ الكبير و لا يرحم الطفل الصغير»!
(اى فرزندان امير مؤمنان سوگند به آنكه اين نعمت را به تو داده كه واسطهاى براى آن قرار نداده، بلكه از روى انعامى كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيرى كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!)
امام(ع)كه تكيه كرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟
عرض كرد: فقر و ندارى!
امام(ع)سر خود را به زير انداخت و لختى فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود:
«احضر ما عندك من موجود»؟
(هر چه موجودى دارى حاضر كن!)
خدمتكار رفت و پنجهزار درهم آورد.
امام(ع)فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وى فرمود:
«بحق هذه الاقسام التى اقسمتبها على متى اتاك خصمك جائرا الا ما اتيتنى منه متظلما»
(به حق همين سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى كه هرگاه اين دشمنتبراى زورگويى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آيى!)
دو نمونه از بزرگوارىهاى امام(ع)
محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم درر السمطين روايت كرده كه مردى نامهاى به دست امام حسن(ع)داد كه در آن حاجتخود را نوشته بود.
امام(ع)بدون آنكه نامه را بخواند بدو فرمود:
«حاجتك مقضية»!
(حاجتت رواست!)
شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامهاش را مىخواندى و مىديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مىدادى؟
امام(ع)پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود:
«اخشى ان يسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته»بيم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامهاش را مىخوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد.)
على بن عيسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احياء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابو الحسن مدائنى و ديگران روايت كردهاندكه امام حسن(ع)و امام حسين(ع)و عبد الله بن جعفرشوهر حضرت زينب(ع))به قصد انجام زيارت حجخانه خدا از مدينه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين خلال به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند!
پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنار خيمه گوسفندى است كه مىتوانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد، آن را بدوشيد و شيرش را بنوشيد!
آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند.
زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمىشود، يكى از شما آن را ذبح كنيد تا من براى شما غذايى تهيه كنم؟
در اين وقتيكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبح نموده و آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آمادهرفتن شدند و به آن زن گفتند:
«يا امة الله نحن نفر من قريش نريد حجبيت الله الحرام فاذا رجعنا سالمين فهلمى الينا لنكافئك على هذا الصنع الجميل»(اى زن!ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حجبيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبت تو را بدهيم!)
آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت:
«ويحك تذبحين شاتى لاقوام لا تعرفينهم ثم تقولين: نفر من قريش»؟!
(واى بر تو!گوسفند مرا براى مردمانى كه نمىشناسى سر مىبرى، آنگاه به من مىگويى: افرادى از قريش بودند؟!)
اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمعآورى سرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مىگذراندند.
در يكى از روزها پيرزن عبورش بر در خانه امام حسن(ع)افتاد و در حالى كه امام(ع)بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت.در اين وقت امام حسن(ع)به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد.
غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(ع)بدو فرمود: آيا مرا مىشناسى؟
گفت: نه!
فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!
پيرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!
امام حسن(ع)دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرشحسين(ع)فرستاد.
امام حسين(ع)از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟
عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار!
امام حسين(ع)نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پيرزن پرسيد:
حسن و حسين(ع)چقدر بتو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار!
عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند!و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مىانداختم!
و در كشف الغمه اربلى آمده كه گويد:
اين قصه در كتابها و داستانهاى ائمه اطهار(ع)مشهور است، و در روايت ديگرى كه از طريقى ديگر نقل شده اينگونه است كه مرد ديگرى نيز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت:
«ابدئى بسيدى الحسن و الحسين»(به آقايان من حسن و حسين آغاز كن!)
و چون به نزد امام حسن(ع)رفت آن حضرت يكصد شتر به او داد و امام حسين(ع)نيز يكهزار گوسفند به او عنايت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبد الله بدو گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند(و خيال مرا از اين بابت آسوده كردند)و سپس دستور داد هزار دينار به او پرداخت كردند...!در اينجا پيرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدينه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى بدان زن گفت:
«انا لا اجارى اولئك الاجواد فى مدى، و لا ابلغ عشر عشيرهم فى الندى، و لكن اعطيك شيئا من دقيق و زبيب...»
(من هرگز به پاى اين سخاوتمندان بى بدل در جود نمىرسم و به يك دهم آنها نيز در بخشش نخواهم رسيد، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مىدهم!)
و به دنبال اين ماجرا آن پيرزن آنها را گرفت و به ديار خود بازگشت.
چه كسى همانند اين جوانمردان است؟
از كتاب خصال شيخ صدوق(ره)روايتشده كه مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او-كه بر درب مسجد نشسته بود-درخواستبخششى كرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.
آن مرد گفت: اين مقدار دردى را از من دوا نمىكند، پس مرا به شخصى راهنمايى كن كه حاجتم را برآورده سازد!
عثمان به گوشهاى از مسجد كه امام حسن و امام حسين(ع)و عبد الله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده گفت:
«دونك هؤلاء الفتية»!
(به نزد اين جوانمردان برو!)
آن مرد نيز متوجه آنها شده و حاجتخود را به ايشان معروض داشت!
حسنين(ع)به آن مرد رو كرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع ففى ايها تسئل»(سؤال جز در يكى از سه چيز جايز نيست: خونى فاجعه آميز، يا بدهكارى دردآور و جانسوز، يا فقرى كه انسان را خاكستر نشين كند، اكنون بگو: تو در كداميك از اين سه مورد سؤال مىكنى؟)
پاسخ داد: در يكى از همين سه مورد است!
در اينجا امام حسن(ع)دستور داده پنجاه دينار به او بدهند، و امام حسين(ع)چهل و نه دينار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دينار!
آن مرد پولها را گرفت و از نزد ايشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسيد: چه كردى؟و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنين(ع)و عبد الله بن جعفر را براى او بازگو كرد و عثمان كه دچار شگفتى شده بود گفت:
«من لك بمثل هوءلاء الفتية؟!اولئك فطموا العلم فطما، و حازوا الخير و الحكمة»
(چه كسى همانند اين جوانمردان است، اينان از پستان علم و دانش شير خورده و خير و حكمت را نزد خود گرد آوردهاند.)
نگارنده گويد: نظير اين روايت از عيون الاخبار ابن قتيبة نيز نقل شده، با چند تفاوت:
اول-آنكه به جاى عثمان، عبد الله بن عمر ذكر شده.
دوم-آنكه امام حسن(ع)بدو فرمود:
«ان المسئلة لا تصلح الا فى دين فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة»(سؤال شايسته نيست جز در بدهكارى سنگين، يا فقرى كه به خاك مذلت نشاند، يا خونبهايى و يا بدهكارى كه انسان را درمانده سازد؟)و آن مرد در پاسخ گفت: يكى از همين سه چيز است.
سوم-اينكه در نقل مزبور آمده كه امام حسن(ع)يكصد دينار به او داد و امام حسين(ع) نود و نه دينار به او پرداخت كرد، چون خوش نداشت كه در بخشش و عطا همانند برادرش حسن(ع)عمل كرده باشد.
و تفاوت چهارم-آنكه در اين روايت نامى از عبد الله بن جعفر ذكر نشده است.
زهد امام حسن(ع)
در اثبات زهد امام حسن(ع)همين مقدار كافى است كه به خاطر حفظ خون مسلمانان از زمامدارى و حكومت-كه حق مسلم او بود، به شرحى كه خوانديد-چشم پوشى نموده، آن را واگذار كرد...
و از شيخ صدوق(ره)نقل شده كه درباره زهد امام حسن(ع)كتاب جداگانهاى نوشته و آن را زهد الحسن ناميده است...
و نويسندگان و ارباب تراجم اجماع دارند كه حسن بن على(ع)پس از جدش رسول خدا و پدرش على(ع)از همه مردم زاهدتر بوده...
و اين داستان را نيز از تاريخ ابن عساكر نقل كردهاند كه از شخصى به نام مدرك بن زياد روايت كرده كه گويد:
ما در باغهاى ابن عباس بوديم كه امام حسن و امام حسين(ع)و پسران عباس وارد شدند و مقدارى در آن باغها گردش كردند، سپس در كنار يكى از جوىهاى آن نشستند، آنگاه امام حسن(ع)فرمود:
«يا مدرك هل عندك غذاء»؟
(اى مدرك آيا غذايى دارى؟)عرض كردم: آرى، و به دنبال آن قرص نانى با قدرى نمك و دو شاخه سبزى نزد آن حضرت بردم، و امام(ع)آن را خورده و فرمود:
«يا مدرك ما اطيب هذا»؟
(اى مدرك چه غذاى خوبى!)
پس از آن غذايى در نهايتخوبى آوردند، و امام(ع)متوجه مدرك شده و به او دستور داد غلامان را جمع كند و آن غذا را نزد آنها بگذارد.
مدرك غلامان را جمعآورى كرد و آنها از آن غذا خوردند، ولى امام(ع)چيزى از آن نخورد.
مدرك عرض كرد: چرا از غذا نمىخوريد؟
امام(ع)فرمود:
«ان ذاك الطعام احب عندى»(براستى كه من همان غذا را بيشتر دوست دارم.)
مكارم اخلاق و سيرههاى عملى امام
مسئله اخلاق از مسائل مهمى است كه دانشمندان اسلامى و غير اسلامى درباره آن كتابها نوشته و قلمفرسايىها كردهاند تا جايى كه برخى از علماى علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرين مرحله كمال انسانيت دانستهاند با اين بيان كه گفتهاند:
ملتهاى گذشته در آغاز خلقتبا نيروى بدنى خود، بر يكديگر برترى مىجستند، و پس از آنكه جامعه بشريت آن مرحله و دوران اوليه را پشتسر گذارد و ارتقا يافت، علم و دانش معيار برترى انسانها گرديد، و چون به حد اعلاى ارتقا و مقام والاى انسانى رسيد، وسيله برترى آنها اخلاق گرديد، و با اين بيان، اخلاق مرحله نهايى كمال انسان و علت غائى خلقت اوست.و از اين سخن كه بگذريم در آيات قرآن و روايت اسلامى نيز شواهدى بر اين مطلب مىتوان يافت و اهميت اخلاق تا بدان درجه و پايه است كه لتبعثت اشرف انبيا و خاتم پيغمبران را همان تزكيه انسانها و تعليم حكمت و فرزانگى آنها، و اكمال مكارم اخلاق ذكر فرموده، كه آيه كريمه: «لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة...»
و حديثشريف نبوى: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق»
را مىتوان نمونهاى از اين آيات و روايات دانست.
و جالب اين است كه مكارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حديثى به اينگونه تفسير كرده و فرموده است:
«يا على ثلاث من مكارم الاخلاق: تعطى من حرمك، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك»(اى على سه چيز از مكارم اخلاق است: دهش و عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و بپيوندى به كسى كه از تو بريده، و در گذرى از كسى كه به تو ستم كرده!)
و البته دامنه بحث در اينجا وسيع و گسترده است و كتاب ما-كه يك كتاب تاريخى است-گنجايش اين بحث را ندارد، و ما از زندگانى امام حسن(ع)براى شما نمونههايى از اين گذشتها و مكارم اخلاق را در آغاز اين بخش نقل كرديمو ذيلا نيز نمونههاى ديگرى را از نظر شما گذرانده و به دنبال گفتار تاريخى خود باز مىگرديم.
احسان در برابر آزار ديگران
همانگونه كه در روايتخوانديد، منظور از مكارم اخلاق آن اعمالى است كه از نظر اخلاقى فوقالعادگى داشته باشد، چون برخى از كارها و اخلاقيات انسان است كه به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آنكه كسى به شما نيكى و احسان كند و شما نيز در برابر به او احسان و نيكى كنيد، كه اين يك امر عادى و طبيعى است، و خلاف اين كار غير طبيعى است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يك اصل طبيعى عنوان كرده و مىفرمايد:
«هل جزاء الاحسان الا الاحسان»
اما اگر كسى توانست تا اين حد خود را كنترل كند و اين اندازه بر نفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نيكى مقابله كند، اين كار از نظر اخلاقى يك كار فوق العاده است كه هر كس نمىتواند چنين كارى را انجام دهد...
و به قول شاعر مىگويد:
بدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى«احسن الى من اساء»!
مرحوم شهيد آيت الله استاد مطهرى كتابى دارد به نام فلسفه اخلاق كه مانند كتابهاى ديگر آن استاد بزرگوار، از تحقيق و عمق بسيارى برخوردار و كتاب بسيار نفيسى است، ايشان در آن كتاب تحقيق جالبى در اين باره دارد و پس از آنكه قسمتى از دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجاديه را در اين باره نقل كرده كه دعا كننده گويد:
«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى-لان اعارض من غشنى بالنصح».
(پروردگارا، درود فرستبر محمد و آل محمد و به من توفيق ده كه معارضهكنم به صيحتبا آن كسانى كه با من بظاهر دوستى مىكنند، ولى در واقع مىخواهند با من بدى و دغلى كنند.)
«و اجزى من هجرنى بالبر»
(خدايا، به من توفيق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كردهاند و سراغ من نمىآيند به احسان و نيكىها.)
«و اثيب من حرمنى بالبذل»(خدايا، به من توفيق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كردهاند به اينكه من به آنها بخشش كنم.)
«و اكافئ من قطعنى بالصلة»
(خدايا، به من توفيق ده كه مكافات كنم هر كس كه با من قطع صله رحم يا قطع صله مودت مىكند مكافات من اين باشد كه من پيوند كنم.)
«و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر»
(خدايا، به من توفيق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه از من غيبت مىكنند و پشتسر من از من بدگويى مىكنند و اينكه پشتسر آنها هميشه نيكى آنها را بگويم.)
«و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السيئة»
(خدايا، به من توفيق ده كه نيكىهاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدىهاى مردم چشم بپوشم.)
سپس از خواجه عبد الله انصارى كه مرد عارف و وارستهاى بوده، اين جمله را نقل كرده كه گفته است:
«بدى را بدى كردن سگسارى است، نيكى را نيكى كردن خركارى است، بدى را نيكى كردن كار خواجه عبد الله انصارى است.»و سپس اشعارى از ديوان منسوب به امير المؤمنين(ع)نقل كرده كه مىفرمايد:
و ذى سفه يواجهنى بجهل
و اكره ان اكون له مجيبا
يزيد سفاهة و ازيد حلما
كعود، زاده الاحراق طيبا
(شخص سفيهى از روى جهل با من مواجه مىشود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم.او بر جهالت و سفاهتخود مىافزايد و من بر حلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطر آن را زيادتر مىكند.)
و در جاى ديگر فرمود:
و لقد امر على اللئيم يسبنى
فمضيت ثمة قلت ما يعنينى
(من بر شخص پست و لئيم مىگذرم كه مرا دشنام مىدهد و من از نزد او گذشته و مىگويم من مقصودش نبودم.)
اكنون در زندگانى امام حسن(ع)نمونه اين مكارم اخلاق را بخوانيد:
1.موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسين(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد ك�
حسن خلق امام حسن(ع)
كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى، ص 348
نويسنده: سيدهاشم رسولى محلاتى
همانگونه كه در روايت خوانديد، منظور از مكارم اخلاق آن اعمالى است كه از نظر اخلاقى فوقالعادگى داشته باشد، چون برخى از كارها و اخلاقيات انسان است كه به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آنكه كسى به شما نيكى و احسان كند و شما نيز در برابر به او احسان و نيكى كنيد، كه اين يك امر عادى و طبيعى است، و خلاف اين كار غير طبيعى است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يك اصل طبيعى عنوان كرده و مىفرمايد:
«هل جزاء الاحسان الا الاحسان»
اما اگر كسى توانست تا اين حد خود را كنترل كند و اين اندازه بر نفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نيكى مقابله كند، اين كار از نظر اخلاقى يك كار فوق العاده است كه هر كس نمىتواند چنين كارى را انجام دهد...
و به قول شاعر مىگويد:
بدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى «احسن الى من اساء» !
مرحوم شهيد آيت الله استاد مطهرى كتابى دارد به نام فلسفه اخلاق كه مانند كتابهاى ديگر آن استاد بزرگوار، از تحقيق و عمق بسيارى برخوردار و كتاب بسيار نفيسى است، ايشان در آن كتاب تحقيق جالبى در اين باره دارد و پس از آنكه قسمتى از دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجاديه را در اين باره نقل كرده كه دعا كننده گويد:
«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى ـ لان اعارض من غشنى بالنصح» .
(پروردگارا، درود فرست بر محمد و آل محمد و به من توفيق ده كه معارضهكنم به نصيحت با آن كسانى كه با من بظاهر دوستى مىكنند، ولى در واقع مىخواهند با من بدى و دغلى كنند) .
«و اجزى من هجرنى بالبر»
(خدايا، به من توفيق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كردهاند و سراغ من نمىآيند به احسان و نيكىها).
«و اثيب من حرمنى بالبذل»
(خدايا، به من توفيق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كردهاند به اينكه من به آنها بخشش كنم).
«و اكافئ من قطعنى بالصلة»
(خدايا، به من توفيق ده كه مكافات كنم هر كس كه با من قطع صله رحم يا قطع صله مودت مىكند مكافات من اين باشد كه من پيوند كنم).
«و أخالف من اغتابنى الى حسن الذكر»
(خدايا، به من توفيق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه از من غيبت مىكنند و پشت سر من از من بدگويى مىكنند و اينكه پشت سر آنها هميشه نيكى آنها را بگويم).
«و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السيئة»
(خدايا، به من توفيق ده كه نيكىهاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدىهاى مردم چشم بپوشم) .
سپس از خواجه عبد الله انصارى كه مرد عارف و وارستهاى بوده، اين جمله را نقل كرده كه گفته است:
«بدى را بدى كردن سگسارى است، نيكى را نيكى كردن خركارى است، بدى را نيكى كردن كار خواجه عبد الله انصارى است» .و سپس اشعارى از ديوان منسوب به امير المؤمنين (ع) نقل كرده كه مىفرمايد:
و ذى سفه يواجهنى بجهل
و اكره ان اكون له مجيبا
يزيد سفاهة و ازيد حلما
كعود، زاده الاحراق طيبا
(شخص سفيهى از روى جهل با من مواجه مىشود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم.او بر جهالت و سفاهت خود مىافزايد و من بر حلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطر آن را زيادتر مىكند).
و در جاى ديگر فرمود:
و لقد امر على اللئيم يسبنى
فمضيت ثمة قلت ما يعنينى
(من بر شخص پست و لئيم مىگذرم كه مرا دشنام مىدهد و من از نزد او گذشته و مىگويم من مقصودش نبودم).
اكنون در زندگانى امام حسن (ع) نمونه اين مكارم اخلاق را بخوانيد:
1.موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسين (ع) روايت كرده كه امام حسن (ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد كه پاى آن گوسفند شكسته شده، به غلامش فرمود : چه كسى پاى اين گوسفند را شكسته؟
پاسخ داد: من!
فرمود: چرا؟
گفت: مىخواستم تا شما را غمگين كنم!
امام (ع) فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم كرد، و تو در راه خدا آزادى! و در روايت ديگرى است كه فرمود:
«لا غمن من امرك بغمى»
(من نيز غمگين مىكنم آن كسى را كه به تو دستور داده تا مرا غمگين كنى ـ يعنى شيطان)
و به دنبال آن او را آزاد كرد.
داستان مرد شامى
و داستان مرد شامى هم مشهور است كه مبرد در كتاب كامل روايت كرده و ابن شهرآشوب نيز در مناقب از وى نقل نموده و در كتابهاى مقتل الحسين خوارزمى و مطالب السئول محمد بن طلحه شافعى و ديگران نيز چنين روايت شده:
مردى از اهل شام مىگويد: من هنگامى به مدينه رفتم و مردى را ديدم كه بر استرى سوار است كه زيباتر و خوش لباستر از او نديده بودم و مركبى هم بهتر از مركب او مشاهده نكرده بودم، من از آن مرد خوشم آمد و از شخصى پرسيدم: اين مرد كيست؟
گفتند: حسن بن على بن ابيطالب است!
در اين وقت سينهام پر از كينه شد و نسبت به على بن ابيطالب رشك و حسد بردم كه فرزندى اينگونه داشته باشد، از اين رو به نزد او رفته و بدو گفتم: تو پسر ابوطالب هستى؟
فرمود: من پسر فرزند اويم!
در اين وقت من شروع كردم به دشنام او و پدرش تا جايى كه مىتوانستم! و چون سخن من تمام شد، آن حضرت رو به من كرده، فرمود: «احسبك غريبا» ؟
((بگمانم تو غريب اين شهر هستى؟)
گفتم: آرى.
فرمود:
«فان احتجت الى منزل انزلناك، او الى مال آسيناك، او الى حاجة عاوناك» !
(اگر نيازمند خانه و منزل هستى به تو منزل دهيم، و اگر نياز به مالى دارى به تو بدهيم، و اگر نياز ديگرى دارى كمكت كنيم؟)
مرد شامى گويد:
«فانصرفت و ما على الارض احد احب الى منه»
(من از نزد آن حضرت رفتم در حالى كه احدى در روى زمين نزد من از وى محبوبتر نبود).
و در مناقب ابن شهرآشوب اينگونه است كه چون آن مرد از سخنان خود فراغت يافت، امام (ع) بدو سلام كرده و خنديد سپس فرمود:
«ايها الشيخ اظنك غريبا و لعلك شبهت فلو استعتبتنا اعتبناك و لو سألتنا اعطيناك، و لو استرشدتنا ارشدناك، و لو استحملتنا حملناك، و ان كنت جائعا اشبعناك، و ان كنت عريانا كسوناك، و ان كنت محتاجا اغنيناك، و ان كنت طريدا آويناك، و ان كان لك حاجة قضيناها لك، فلو حركت رحلك الينا و كنت ضيفنا الى وقت ارتحالك كان اعود عليك لان لنا موضعا رحبا و جاها عريضا و مالا كبيرا»
(اى پيرمرد گمان دارم كه غريب اين شهر هستى، و شايد اشتباه كردهاى، پس اگر در صدد جلب رضايت ما هستى از تو راضى شويم! و اگر چيزى از ما بخواهى به تو مىدهيم، و اگر راهنمايى و ارشاد خواهى ارشادت كنيم، و اگر براى برداشتن بارت از ما كمك خواهى بارت را برداريم، واگر گرسنهاى سيرت كنيم، و اگر برهنهاى بپوشانيمت، و اگر نيازمندى بىنيازت گردانيم، و اگر آوارهاى در پناه خويشت گيريم، و اگر خواستهاى دارى انجامش دهيم، و اگر مركب و بار و بنهاى را به خانه ما انتقال دهى و تا وقتى كه قصد رفتن دارى مهمان ما باشى براى ما آسانتر و محبوبتر است، كه ما را جايگاهى وسيع و مقامى منيع و مالى بسيار است) .
و به دنبال آن نقل شده كه چون آن مرد سخن آن حضرت را شنيد گريست و آنگاه گفت:
«اشهد انك خليفة الله فى ارضه، الله اعلم حيث يجعل رسالاته، و كنت انت و ابوك ابغض خلق الله الى و الآن انت احب خلق الله الى»
(گواهى دهم كه براستى تويى خليفه خدا بر روى زمين و خدا خود داناتر است كه رسالتهاى خود را در چه جايى قرار دهد و تو و پدرت مبغوضترين خلق خدا نزد من بوديد و تو اكنون محبوبترين خلق خدا پيش منى!)
و سپس آن مرد به خانه امام حسن (ع) رفت و تا وقتى كه در مدينه بود مهمان آن حضرت بود، و از دوستداران آن خاندان گرديد.
پىنوشتها:
1.سوره الرحمن، آيه .60
2.صحيفه سجاديه، ص .69
3.استاد در شرح اين جمله گويد:
اگر كسى بدى كند و انسان هم در برابر او بدى كند، اين سگ رفتارى است، زيرا اگر سگى، سگ ديگرى را گاز بگيرد، اين يكى هم او را گاز مىگيرد، نيكى را نيكى كردن
ـ خركارى است، اگر كسى به انسان نيكى كند و انسان هم در مقابل او نيكى كند اين كار مهمى نيست، زيرا يك الاغ وقتى كه شانه يك الاغ ديگر را مىخاراند، او هم فورا شانه اين يكى را مىخاراند، بدى را نيكى كردن كار خواجه است.
4.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 117 و حياة الامام الحسن (ع)، ج 1، ص .314
5.ملحقات احقاق الحق، ج 11، صص 119 ـ .117
6.مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص .19
مهرباني با يتيمان
محبت و عطابخشي اهل بيت(ع)به ويژه امام حسن مجتبي(ع)زبانزد عام و خاص گرديده بود. او كه داراي قلبي پاك و رؤوف و پرمهر نسبت به دردمندان و تيره بختان جامعه داشت، همانند پدرش علي بن ابي طالب(ع)با خرابه نشينان دردمند و اقشار مستضعف و كم درآمد همراه و همنشين مي شد، درد دل آنان را با جان و دل مي شنيد و به آن، ترتيب اثر مي داد و در اين حركت انسان دوستانه جز خدا را نمي ديد و اجرش را جز از او نمي طلبيد و او بارزترين مصداق آيه شريفه ذيل بود:.
(الَّذينَ يُنْفِقُونَ أمْوالَهُم بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرّاً وَعَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلاخَوْف عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنُونَ(1)؛ آناني كه اموال خود را شب وروز، پنهاني و آشكارا انفاق مي كنند، مزدشان در نزد پروردگارشان خواهد بود، نه ترسي و نه غم و اندوهي بر دل آن ها راه پيدا خواهد كرد.).
از اين روي هر ناتوان و ضعيف و درمانده اي درِ خانه آن حضرت را مي كوبيد. چه بسا افرادي از شهر و ديارهاي ديگر به اميد دستگيري امام مجتبي(ع)به مدينه منوره مي آمدند و از آن درياي جود و كرم بهره مي جستند. در ميان مستمندان سادات و غيرسادات و درراه ماندگان و از راه رسيدگان و... ديده مي شد. گاه بر اساس خواسته آنان، هزينه سفر، ازدواج و زندگى، هزينه مداواي مريض و ديگر نيازمندي هاي آنان را پرداخت مي نمود و گاه بدون هيچ گونه پرسش بر آنان ترحم مي كرد.
كمك و دستگيري از مستمندان، سالخوردگان و فقرا از سوي آن حضرت، در دوران حاكميت اميرالمؤمنين(ع)و حكومت خود در كوفه و مدينه و بعد از آن به دو صورت انجام مي گرفت:.
الف) كمك هاي مستمر و هميشگي كه شامل سالمندان، ايتام، خانواده هاي شهدا، اصحاب صفّه و... مي شد و در چهارچوب منظمي به صورت ماهيانه انجام مي گرفت. گويا آنان حقوق بگيران دايمي از خاندان اهل بيت(ع)بودند كه بخش عمده اي از موقوفات و صدقات رسول خدا(ص)و اميرمؤمنان(ع)و فاطمه اطهر(س)و اموال شخصي حضرت مجتبي(ع)به اين امر اختصاص مي يافت. امام حسن(ع)پيش از آن از سوي پدر بر اين كار بزرگ انتخاب و منصوب شده بود و بعد همچنان ادامه يافت. حكم تاريخي علىّ بن ابي طالب(ع)كه در بخش (وظايف امام مجتبي(ع)در زمان حكومت پدرش) آورده ايم، گواه اين مطلب است. سياست و برنامه بر اين بوده كه اصل موقوفات حفظ گردد و از درآمد آن، فقرا و كساني كه مال بر آنان وقف شده بود (موقوف عليهم) را تأمين نمايند.
ب) كمك هاي مقطعي آن حضرت به فقرا، بيچارگان و مساكين در همه فرازونشيب هاي زندگى. اين كمك ها به طوري زياد بود كه بخشش و دستگيري آن ها زبانزد عموم مردم شده بود.
از امام مجتبي(ع)پرسيدند: چگونه است هر سائلي كه بر در خانه شما مي آيد، نااميدش برنمي گردانيد.
حضرت فرمود: من هم نيازمند و محتاجي هستم به درگاه خداوند متعال كه دوست ندارم او مرا دست خالي برگرداند، خداوندي كه نعمت هايش را بر ما ارزاني داشته، هرگز نمي خواهد بندگانش را محروم كنم، مي ترسم اگر سائلي را رد كنم، او هم مرا دست خالي برگرداند