تولد امام حسن(ع)
تولد امام حسن(ع)
كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى(ع)، ص 3
نويسنده: سيدهاشم رسولى محلاتى
پيش از اين در تاريخ زندگانى پيامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذكر شد كه سبط اكبر آن حضرت،امام حسن(ع)،در سال سوم به دنيا آمد،و مشهور آن است كه اين مولود فرخنده در شب نيمه ماه رمضانـبهترين ماههاى خداـمتولد شده،و البته در اين باره در كتابهاى شيعه و سنت اقوال ديگرى هم نقل شده كه خلاف مشهور است.
داستان ولادت و مراسم نامگذارى
و اما داستان ولادت به گونهاى كه در روايات شيخ صدوق(ره)در امالى و علل و عيون اخبار الرضا(ع)و روايات ديگر محدثين شيعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع)روايت شده اين گونه است كه فرمود:
چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنيا آورد،به پدرش على(ع)عرض كرد:نامى براى او بگذار،على (ع)فرمود:من چنان نيستم كه در مورد نامگذارى او به رسول خدا پيشى گرفته و سبقت جويم.در اين وقت رسول خدا(ص)بيامد،و آن كودك را در پارچه زردى پيچيده،به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود:مگر من به شما نگفته بودم كه او را در پارچه زردنپيچيد؟سپس آن پارچه را به كنارى افكند و پارچه سفيدى گرفته و كودك را در آن پيچيد،آنگاه رو به على(ع)كرده فرمود:آيا او را نامگذارى كردهاى؟
عرض كرد:من در نامگذارى وى به شما پيشى نمىگرفتم!
رسول خدا(ص)فرمود:من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمىجويم!
در اين وقت خداى تبارك و تعالى به جبرئيل وحى فرمود كه براى محمد پسرى متولد شده،به نزد وى برو و سلامش برسان و تبريك و تهنيت گوى و به وى بگو:براستى كه على نزد تو به منزله هارون است از موسى،پس او را به نام پسر هارون نام بنه!
جبرئيل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنيت گفت و سپس اظهار داشت:خداى تبارك و تعالى تو را مأمور كرده كه او را به نام پسر هارون نام بگذارى.رسول خدا(ص)پرسيد :نام پسر هارون چيست؟عرض كرد:«شبر».فرمود:زبان من عربى است؟عرض كرد:نامش را«حسن»بگذار،و رسول خدا(ص)او را حسن ناميد...
و در برابر اين روايت،روايات ديگرى هم در كتابهاى علماى شيعه و اهل سنت آمده كه چون حسن(ع)به دنيا آمد،على(ع)او را«حرب»ناميد،و چون رسول خدا(ص)اطلاع يافت به على(ع)دستور داد آن نام را به«حسن»تغيير دهد...
و يا اينكه على(ع)نام اين نوزاد را«حمزه»گذارد و چون حسين به دنيا آمد نام او را«جعفر»گذارد،و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبيده و به او فرمود:به من دستور داده شده كه نام اين فرزند خود را تغيير دهم،سپس به على(ع)دستور داد كه نام آن دو را«حسن»و«حسين»بگذارد،و على(ع)نيز به دستور آن حضرت عمل كرد...
ولى همان گونه كه صاحب كشف الغمه گفته است،اين مطلب بعيد به نظر مىرسد،و خلاف مشهور و ضعيف است،و مشهور همان است كه در روايت بالا ذكر شد،و باقر شريف در كتاب حياة الحسن اين گونه روايات را از موضوعات و جعليات دانسته و دليلهايى بر اين مطلب ذكر كرده كه بهتر است براى اطلاع بيشتر به همان كتاب مراجعه نماييد.
و در روايات بسيارى از طريق اهل سنت آمده كه اين دو نام شريف«حسن»و«حسين»در جاهليت سابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است،و متن يكى از آن روايات كه طبرى در كتاب ذخائر العقبى روايت كرده،اين گونه است كه عمران بن سليمان گفته:
«الحسن و الحسين اسمان من اسماء اهل الجنة،ما سميت بهما فى الجاهلية»
(حسن و حسين دو نام از نامهاى اهل بهشت است كه در زمان جاهليت سابقه نداشته است.)
انجام مراسم دينى و سنتهاى مذهبى
از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد،گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست كه رسول خدا(ص)اين سنت را درباره اين نوزاد عزيز انجام داد،و پس از اينكه او را به دست آن حضرت دادند،در گوش راستشاذان و در گوش چپ او اقامه گفت.
و نيز براى نوزاد جديد عقيقه كرد(يعنى گوسفندى براى او قربانى كردو يك ران آن را به قابله داد،و در برخى از روايات است كه اين كار را در روز هفتم انجام داد.
و در روايت كلينى(ره)در كافى اين گونه است كه پس از عقيقه اين دعا را خواند:
«...بسم الله عقيقة عن الحسن»(به نام خدا اين عقيقهاى است از حسن...)
و به دنبال آن نيز اين دعا را خواند:
«اللهم عظمها بعظمه،و دمها بدمه،و شعرها بشعره،اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله»
(خدايا استخوان آن در برابر استخوان اين نوزاد،و گوشتش در برابر گوشت وى،و خونش در برابر خون او،و مويش در برابر موى او،خدايا آن را وسيله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده .)
و همچنين رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند،و سپس بر سر نوزاد«خلوق»ـكه نوعى عطر مخلوط بودهـماليد،و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شيوه معمول آن زمان كه خون بر سر نوزاد مىماليدند به اسماء كه راوى حديث است فرمود:«يا اسماء الدم فعل الجاهلية»
(اى اسماء ماليدن خون بر سر نوزاد از كارهاى زمان جاهليت است!)
و در پارهاى از روايات اهل سنت آمده كه در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نيز انجام شد،ولى ظاهر روايات شيعه آن است كه از جمله مختصات ائمه دين(ع)آن بوده كه«مختون»(يعنى ختنه شده)به دنيا مىآمدند،جز آنكه به عنوان استحباب و سنت،صورتىاز اين كار را انجام مىدادند...
و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعويذ او به دعاست،يعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شياطين جنى و انسى به وسيله خواندن يا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مىسپارند.
و طبق روايات بسيارى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده،رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسين(ع)را به اين دعا تعويذ فرمود:
«اعيذ كما بكلمات الله التامة من كل شيطان وهامة و من كل عين لامة»
(شما را پناه مىدهم به كلمات تامه و كامله پروردگار از هر شيطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)
و در روايت ديگرى است كه اين گونه مىفرمود:
«اعيذ كما من عين العاين و نفس النافس»
(شما را پناه مىدهم از چشم چشم زن،و نفس نفس زن.)
كنيه و القاب
و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى،تعيين كنيهبراى اوست كه طبق حديثى،امام باقر(ع)فرمود:
«انا لنكنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان يلحق بهم»
(ما براى فرزندانمان در كودكى كنيه قرار مىدهيم،از ترس آنكه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشايند گردند.)
و كنيه آن حضرت بر طبق روايات بسيارى«ابو محمد»بوده و كنيه ديگرى نداشته است.
و اما القاب آن حضرت بدين شرح است:سبط،زكى،مجتبى،سيد،تقى،طيب،ولى...
و مرحوم اربلى در كتاب كشف الغمة پس از نقل كنيه و القاب آن حضرت از روى كتابهاى اهل سنت گفته است:مشهورترين اين القاب«تقى»است و بهترين و شايستهترين آنها همان است كه رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن«سيد»است.
نگارنده گويد:ظاهرا نظر مرحوم اربلى به روايتى است كه راويان اهل سنت و ديگران از ابوبكر روايت كردهاند كه گويد:شنيدم از رسول خدا(ص)در حالى كه بر فراز منبر بود و امام حسن (ع)در كنار او نشسته بود كه گاه به مردم نگاه مىكرد و گاه به فرزندش حسن(ع)و سپس مىفرمود :
«ان ابنى هذا سيد و لعل الله ان يصلح به ما بين فئتين عظيمتين»
(اين پسرم«سيد»است و اميد است خداوند به وسيله او ميان دو گروه بزرگ را اصلاح كند.)
و جالب اينجاست كه ابن اثير جزرى به دنبال ذكر اين حديث گويد:«و اى شرف اعظم من شرف من سماه رسول الله(ص)سيدا»
(چه شرفى بالاتر از شرافت كسى كه رسول خدا(ص)او را«سيد»بنامد.)
پىنوشتها:
1.مستدرك حاكم،ج 3،ص 169،اسد الغابه،ج 2،ص 9،اكمال الرجال خطيب تبريزى،ص 627،حياة الامام الحسن،ج 1،ص .59
2.بحار الانوار،ج 43،ص 238،و به همين مضمون روايات بسيارى در كتب اهل سنت نقل شده كه بيشتر آنها در ملحقات احقاق الحق،ج 10،ص 492 به بعد ذكر شده است.
3.بحار الانوار،ج 43،ص 251،حياة الحسن باقر شريف،ج 1،ص 63،ملحقات احقاق الحق،ج 10،صص 501ـ .492
4.بحار الانوار،ج 43،ص 255،ملحقات احقاق الحق،ج 10،ص .498
5.حياة الامام الحسن بن على،ج 1،ص .63
6.ملحقات احقاق الحق،ج 10،ص 488 و حياة الامام الحسن بن على،ج 1،ص 63.و در مناقب ابن شهرآشوب از عمران بن سليمان و عمرو بن ثابت نقل كرده كه گفتهاند:«ان الحسن و الحسين اسمان من اسامى اهل الجنة و لم يكونا فى الدنيا»
7.بحار الانوار،ج 43،ص 239،مسند احمد بن حنبل،ج 6،ص 391،صحيح ترمذى،ج 1،ص 286،صحيح ابى داود،ج 33،ص 214،احقاق الحق،ج 11،صص 8ـ .6
8.و در برخى از روايات شيعه و اهل سنت آمده كه دو گوسفند براى حسن(ع)و دو گوسفند براى حسين(ع)قربانى كرد،ولى روايت يك گوسفند مشهورتر و از نظر سند هم قوىتر از روايات ديگر است،چنانچه در حياة الامام الحسن نيز بدان تصريح كرده است.
9 و 10.بحار الانوار،ج 43،صص 239 و 250 و 257.حياة الامام،ج 1،ص 64.ملحقات احقاق الحق،ج 10،صص 17ـ .511
11.نور الابصار،ص 108،و ملحقات احقاق الحق،ج 10،ص 519 به نقل از مفتاح النجا بدخشى.
12.و به تعبير روايات«امرار موسى»مىكردهاند.
13.سفينة البحار،ج 1،ص .379
14.سفينه،ج 2،ص 287 و ملحقات احقاق الحق،ج 10،صص 520 و 524 و .527
15.ملحقات احقاق الحق،ج 10،ص .527
16.حياة الامام الحسن(ع)،ج 1،ص .65
17.بحار الانوار،ج 43،ص .255
18.الاصابه،ج 1،ص 329،مسند احمد بن حنبل،ج 5،ص 44،بحار الانوار،ج 43،صص 305 و .299
19.اسد الغابة،ج 2،ص .13
اوصاف بدني امام حسن(ع)
انس بن مالك درباره امام حسن(ع)مي گويد:.
(لم يكن أحد أشبه برسول اللّه ص من الحسن بن على(1)؛ هيچ فردي از امام حسن(ع)شبيه تر به پيامبر(ص)نبوده است.).
أحمدبن حنبل به نقل از علي بن ابيطالب(ع)مي نويسد:.
(كان الحسن أشبه برسول اللّه مابين الصدر إلي الرأس والحسين أشبه فيما كان أسفل من ذلك(2)؛ حسن(ع)از سينه تا سر شبيه ترين فرد به نبي گرامي اسلام بود و حسين از سينه به پايين بيش ترين شباهت را به آن حضرت داشت).
ابن صبّاغ مالكي در زيبايي صورت و اعضاي حسن بن علي(ع)مي نويسد: رنگ چهره حسن بن علي(ع)سفيد آميخته با سرخي بود؛ چشمانش سياه، درشت و گشاده؛ گونه هايش هموار، موي وسط سينه اش نرم؛ موي ريشش پر و انبوه؛ پشت گوشش پرمو؛ گردن آن حضرت كشيده، برّاق همچون شمشيري از نقره؛ مفاصلش درشت و دوشانه اش پهن و دور از يكديگر بود؛ انساني چهارشانه، ميانه قد و نمكين كه نيكوترين صورت را داشت؛ ريش خود را با رنگ سياه خضاب مي كرد؛ مويش پرچين و كوتاه و قامتش رسا بود.(3).
واصل بن عطا گفته است:.
صورت حسن بن علي(ع)چون سيماي انبيا و هيأت و شكل او چون هيأت ملوك و امرا بوده است.(4).
محدثان، سيماي ملكوتي امام مجتبي(ع)را چنين توصيف كرده اند: رخسارش سفيد و آميخته با سرخى؛ سياهىِ چشمانش در كنار سفيدي آن درخششي خاص داشت؛ داراي مويي درهم و پيچيده و انبوه بود؛ استخوان و عضلاتش درشت؛ فاصله شانه و بازوانش زياد؛ گردنش همانند ابريقي نقره مي درخشيد؛ با هوش و ذكاوت سرشاري كه داشت، هر آنچه از جدّ و پدر و مادرش سرمي زد، همانند آينه تمام نما در وجودش منعكس مي گشت؛ او در امتيازهاي عقلي و اخلاقي در بلندترين قلّه قرار داشت؛ در كنار همه آنچه گذشت، از اصالت و ريشه اي بس والا برخوردار بود و بر اساس قانون وراثت و نسب همه برجستگي ها و سرمايه هاي معنوي رسول گرامي اسلام در وجود حسن بن علي(ع)تبلور يافته بود و به قول معروف: (آنچه خوبان همه دارند او تنها داشت).
رسول خدا(ص)در مواردي از حسن و برادرش حسين به ريحانه و سيّد تعبير مي كند، آن جا كه مي فرمايد: (وريحانتاى: الحسن والحسين(5)؛ حسن و حسين دو ريحانه منند.) و نيز فرمود:.
(الحسن والحسين ريحانتاي من الدنيا(6)؛ حسن و حسين دو ريحانه من در دنيايند. و گاهي در مورد حضرت مجتبي(ع)فرموده است:.
(إنّ هذا ريحانتى وإنّ ابنى هذا سيّد سيصلح اللّه به بين فئتين من المسلمين(7)؛ همانا حسن ريحانه من است و اين فرزندم آقاست و به زودي خداوند به دست او بين دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد كرد.).
علامه طريحي در توضيح واژه (ريحانه) مي نويسد: (كل نبت طيب الرائحة؛ هر گياه خوشبو و لذّت بخشي را ريحانه گويند) و سپس درباره احاديث فوق اضافه مي كند: خوشبوترين و جذاب ترين گل و گياه نزد رسول خدا(ص)دو فرزندش حسن و حسين بودند و اين زيباترين نوع تشبيه است.(8).
همچنين واژه (سيّد) كه صفت مشبّهه است و دلالت بر ثبات و دوام دارد، يعني كسي كه سيادت و آقايي با تمام وجودش عجين گشته و از او جدا نخواهد شد و مجد و بزرگواري در تمام حالات در سراسر وجودش متبلور است.
آرى، مجموعه اوصاف زيباي ذاتي و مورثى، او را بر ديگران برتري داده بود و براي همين، وي از نظر بيان، شجاعت، سخاوت، هيبت، تقوا، و عبادت و... زبانزد خاص و عام بود.
پی نوشتها:
1. شيخ عباس قمى، انوار البهيّه في تواريخ الحجج الإلهيّة، ص38.
2. بحارالانوار، ج43، ص301، ح64.
3. سيدمحسن امين، أعيان الشيعة، ج1، ص563؛ كشف الغمه عن معرفة الائمه، ج2، ص151.
4. اعيان الشيعه، ج1، ص562.
5. بحارالانوار، ج43، ص264، ح13.
6. الصواعق المحرقه، ص114؛ صحيح ترمذى، ص306.
7. الإصابة فى تمييز الصحابه، ج2، ص12.
8. مجمع البحرين، ج2، ص363.
گذشت امام حسن مجتبی(ع)
گذشت امام حسن مجتبی(ع)
كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى، ص 346
نويسنده: سيدهاشم رسولى محلاتى
مسئله اخلاق از مسائل مهمى است كه دانشمندان اسلامى و غير اسلامى درباره آن كتابها نوشته و قلمفرسايىها كردهاند تا جايى كه برخى از علماى علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرين مرحله كمال انسانيت دانستهاند با اين بيان كه گفتهاند:
ملتهاى گذشته در آغاز خلقت با نيروى بدنى خود، بر يكديگر برترى مىجستند، و پس از آنكه جامعه بشريت آن مرحله و دوران اوليه را پشت سر گذارد و ارتقا يافت، علم و دانش معيار برترى انسانها گرديد، و چون به حد اعلاى ارتقا و مقام والاى انسانى رسيد، وسيله برترى آنها اخلاق گرديد، و با اين بيان، اخلاق مرحله نهايى كمال انسان و علت غائى خلقت اوست .و از اين سخن كه بگذريم در آيات قرآن و روايت اسلامى نيز شواهدى بر اين مطلب مىتوان يافت و اهميت اخلاق تا بدان درجه و پايه است كه علت بعثت اشرف انبيا و خاتم پيغمبران را همان تزكيه انسانها و تعليم حكمت و فرزانگى آنها، و اكمال مكارم اخلاق ذكر فرموده، كه آيه كريمه: «لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة..» .
و حديث شريف نبوى: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق»
را مىتوان نمونهاى از اين آيات و روايات دانست.
و جالب اين است كه مكارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حديثى به اينگونه تفسير كرده و فرموده است:
«يا على ثلاث من مكارم الاخلاق: تعطى من حرمك، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك»
(اى على سه چيز از مكارم اخلاق است: دهش و عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و بپيوندى به كسى كه از تو بريده، و در گذرى از كسى كه به تو ستم كرده!)
پىنوشتها:
1.سوره آل عمران، آيه .164
2.خصال صدوق، «باب الثلاثه» ، حديث .121
تواضع و فروتنى امام حسن(ع)
كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى، ص 328
نويسنده: سيدهاشم رسولى محلاتى
ابن شهرآشوب در مناقب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران به سند خود روايت كردهاند كه امام حسن بن على (ع) بر جمعى ازفقراعبور كرد كه روى زمين نشسته و تكههاى نانى در پيش روى خود گذارده و مىخوردند، و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند:
هلم يابن بنت رسول الله الى الغداء» !
(اى پسر دختر رسول خدا بفرما! به صبحانه!)
امام (ع) پياده شد و اين آيه را خواند:
ان الله لا يحب المستكبرين»
(براستى كه خدا مستكبران را دوست نمىدارد!)
و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام (ع) آنها را به مهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام كرده و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد، و چون فراغت يافت فرمود:
«الفضل لهملأنهم لم يجدوا غير ما اطعمونى، و نحن نجد اكثر منه»
(با همه اينها فضيلت و برترى از آنهاست، زيرا آنها بغير از آنچه ما را بدان پذيرايى و اطعام كردند چيز ديگرى نداشتند، ولى ما بيش از آنچه داديم باز هم داريم!)
ملا محمد باقر مجلسى (ره) در بحار الانوار از برخى كتابهاى مناقب معتبره به سندش از مردى به نام نجيح روايت كرده كه گويد:
حسن بن على (ع) را ديدم كه غذا مىخورد و سگى نيز در پيش روى او بود كه آن حضرت هر لقمهاى كه مىخورد لقمه ديگرى همانند آن را به آن سگ مىداد.
من كه آن منظره را ديدم به آن حضرت عرض كردم: اجازه مىدهىمن اين سگ را با سنگ بزنم و از سر سفره شما دور كنم؟ در جواب من فرمود:
«دعه انى لاستحيى من الله عز و جل ان يكون ذو روح ينظر فى وجهى و انا آكل ثم لا اطعمه» !
(او را بحال خود واگذار كه من از خداى عز و جل شرم دارم كه حيوان روح دارى در روى من نگاه كند و من چيزى بخورم و به او نخورانم!)
سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء روايت كرده كه هنگامى امام حسن (ع) در مكان نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد، امام (ع) به آن مرد فقير خوشآمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود:
«انك جلست على حين قيام منا افتاذن بالانصراف» ؟
اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مىدهى؟)
مرد فقير عرض كرد:
«نعم يابن رسول الله»
(آرى اى پسر رسول خدا)
پىنوشتها:
1.و در نقل ابن ابى الحديد و ابن قشيرى «صبيان» (يعنى كودكان) به جاى فقرا ذكر شده.
2.و در نقل ابن قشيرى است كه فرمود: «اليد لهم» كه در معنى چندان فرقى ندارد.
3.بحار الانوار، ج 43، ص 352 و ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص .114
4.بحار الانوار، ج 43، ص 352، مقتل الحسين موفق ابن احمد، ص .102
5.تاريخ الخلفاء سيوطى، ص .73
نمونههايى از كرم و سخاوت امام حسن(ع)
كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى، ص 334
نويسنده: سيدهاشم رسولى محلاتى
درباره سخاوت امام (ع) روايات زياد و جالبى نقل شده كه برخى از آنها را ذيلا خواهيد خواند، و در حديثى آمده كه امام حسن (ع) هيچگاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او «نه» نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچگاه سائلى را رد نمىكنيد؟ پاسخ داد: «انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة» !
(من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شدهام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد).
امام (ع) به دنبال اين گفتار اين دو شعر را نيز انشا فرمود:
«اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا
بمن فضله فرض على معجل
و من فضله فضل على كل فاضل
و افضل ايام الفتى حين يسئل»
(هنگامى كه سائلى نزد من آيد بدو گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل.و كسى كه فضيلت او برتر است بر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواست شود).
اين هم داستان جالبى است:
ابن كثير از علماى اهل سنت در البداية و النهاية روايت كرده كه امام (ع) غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمهاى از آن مىخورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مىدهد.
امام (ع) كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد:
«انى استحيى منه ان آكل و لا اطعمه»
(من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!)
امام (ع) بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم! سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مىكرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد!
چه نامه پر بركتى
ابراهيم بيهقى، يكى از دانشمندان اهل سنت، در كتاب المحاسن و المساوىروايت كرده كه مردى نزد امام حسن (ع) آمده و اظهار نيازى كرد، امام (ع) بدو فرمود:
«اذهب فاكتب حاجتك فى رقعة و ارفعها الينا نقضيها لك»
(برو و حاجت خود را در نامهاى بنويس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمىآوريم!)
آن مرد رفت و حاجت خود را در نامهاى نوشته براى امام (ع) ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنايت فرمود.شخصى كه در آنجا نشسته بود عرض كرد:
«ما كان اعظم بركة الرقعة عليه يابن رسول الله!»
(براستى چه پر بركت بود اين نامه براى اين مرد اى پسر رسول خدا!)
امام (ع) فرمود:
«بركتها علينا اعظم حين جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما كان ابتداءا من غير مسئلة، فاما من اعطيته بعد مسئلة فانما اعطيته بما بذل لك من وجهه»
(بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانستهاى كه بخشش و خير واقعى، آن است كه بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلت بدهى كه آن را در برابر آبرويش پرداختهاى!)
و چه لقمه پر بركتى
قندوزى، از نويسندگان اهل سنت، در كتاب ينابيع المودةاز حضرت رضا (ع) روايت كرده كه امام حسن (ع) به خلاءرفت و لقمه نانى را در آنجا ديد، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاك كرد و به بردهاش داد، و چون بيرون آمد آن را از آن برده مطالبه كرد و برده گفت:
«اكلتها يا مولاى» ؟
(اى آقاى من، من آن را خوردم!)
امام (ع) به او فرمود:
«انت حر لوجه الله» !
(تو در راه خدا آزادى!)
آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود:
«من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اكلها اعتقه الله تعالى من النار، فلا اكون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار» .
(كسى كه لقمهاى را افتاده ببيند و آن را پاك كرده يا بشويد و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد كند، و من چنان نيستم كه مردى را كه خداى عز و جل از آتش دوزخ آزاد كرده به بردگى خود گيرم).
و چه شاخهگل پر بركتى
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در خدمت حسن بن على (ع) بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد.
حسن بن على بدو گفت:
«انت حرة لوجه الله» (تو در راه خدا آزادى!)
من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بىارزشى به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردى؟
در پاسخ فرمود:
«هكذا ادبنا الله تعالى «اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها» و كان احسن منها اعتاقها»
(اينگونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: «وقتى تحيهاى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد» و بهتر از آن آزادى اوست).
دفع دشمنى خطرناك از مردى به وسيله امام
از كتاب العدد روايت شده كه گفتهاند مردى در حضور امام حسن (ع) ايستاده، گفت:
«يابن امير المؤمنين بالذى انعم عليك بهذه النعمة التى ما تليها منه بشفيع منك اليه بل انعاما منه عليك، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا يوقر الشيخ الكبير و لا يرحم الطفل الصغير» !
(اى فرزندان امير مؤمنان سوگند به آنكه اين نعمت را به تو داده كه واسطهاى براى آن قرار نداده، بلكه از روى انعامى كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيرى كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!)
امام (ع) كه تكيه كرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟
عرض كرد: فقر و ندارى!
امام (ع) سر خود را به زير انداخت و لختى فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود :
«احضر ما عندك من موجود» ؟
(هر چه موجودى دارى حاضر كن!)
خدمتكار رفت و پنجهزار درهم آورد.
امام (ع) فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وى فرمود:
«بحق هذه الاقسام التى اقسمت بها على متى اتاك خصمك جائرا الا ما اتيتنى منه متظلما»
(به حق همين سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى كه هرگاه اين دشمنت براى زورگويى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آيى!)
دو نمونه از بزرگوارىهاى امام (ع)
محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم درر السمطين روايت كرده كه مردى نامهاى به دست امام حسن (ع) داد كه در آن حاجت خود را نوشته بود.
امام (ع) بدون آنكه نامه را بخواند بدو فرمود:
«حاجتك مقضية» !
(حاجتت رواست!)
شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامهاش را مىخواندى و مىديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مىدادى؟
امام (ع) پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود:
«اخشى ان يسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته»بيم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامهاش را مىخوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد).
على بن عيسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احياء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابو الحسن مدائنى و ديگران روايت كردهاندكه امام حسن (ع) و امام حسين (ع) و عبد الله بن جعفر شوهر حضرت زينب (ع) به قصد انجام زيارت حج خانه خدا از مدينه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين خلال به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند!
پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنار خيمه گوسفندى است كه مىتوانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد، آن را بدوشيد و شيرش را بنوشيد!
آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند.
زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمىشود، يكى از شما آن را ذبح كنيد تا من براى شما غذايى تهيه كنم؟
در اين وقت يكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبح نموده و آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آمادهرفتن شدند و به آن زن گفتند:
«يا امة الله نحن نفر من قريش نريد حج بيت الله الحرام فاذا رجعنا سالمين فهلمى الينا لنكافئك على هذا الصنع الجميل»
(اى زن! ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حج بيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبت تو را بدهيم!)
آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت:
«ويحك تذبحين شاتى لاقوام لا تعرفينهم ثم تقولين: نفر من قريش» ؟ !
(واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمانى كه نمىشناسى سر مىبرى، آنگاه به من مىگويى: افرادى از قريش بودند؟ !)
اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمعآورى سرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مىگذراندند.
در يكى از روزها پيرزن عبورش بر در خانه امام حسن (ع) افتاد و در حالى كه امام (ع) بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت .در اين وقت امام حسن (ع) به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد.
غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن (ع) بدو فرمود: آيا مرا مىشناسى؟
گفت: نه!
فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!
پيرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!
امام حسن (ع) دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرشحسين (ع) فرستاد.
امام حسين (ع) از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟
عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار!
امام حسين (ع) نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پيرزن پرسيد:
حسن و حسين (ع) چقدر بتو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار!
عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند! و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مىانداختم!
و در كشف الغمه اربلى آمده كه گويد:
اين قصه در كتابها و داستانهاى ائمه اطهار (ع) مشهور است، و در روايت ديگرى كه از طريقى ديگر نقل شده اينگونه است كه مرد ديگرى نيز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت:
«ابدئى بسيدى الحسن و الحسين»
(به آقايان من حسن و حسين آغاز كن!)
و چون به نزد امام حسن (ع) رفت آن حضرت يكصد شتر به او داد و امام حسين (ع) نيز يكهزار گوسفند به او عنايت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبد الله بدو گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند (و خيال مرا از اين بابت آسوده كردند) و سپس دستور داد هزار دينار به او پرداخت كردند...! در اينجا پيرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدينه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى بدان زن گفت:
«انا لا اجارى اولئك الاجواد فى مدى، و لا ابلغ عشر عشيرهم فى الندى، و لكن اعطيك شيئا من دقيق و زبيب...»
(من هرگز به پاى اين سخاوتمندان بى بدل در جود نمىرسم و به يك دهم آنها نيز در بخشش نخواهم رسيد، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مىدهم!)
و به دنبال اين ماجرا آن پيرزن آنها را گرفت و به ديار خود بازگشت.
چه كسى همانند اين جوانمردان است؟
از كتاب خصال شيخ صدوق (ره) روايت شده كه مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او ـ كه بر درب مسجد نشسته بود ـ درخواست بخششى كرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.
آن مرد گفت: اين مقدار دردى را از من دوا نمىكند، پس مرا به شخصى راهنمايى كن كه حاجتم را برآورده سازد!
عثمان به گوشهاى از مسجد كه امام حسن و امام حسين (ع) و عبد الله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده گفت:
«دونك هؤلاء الفتية» !
(به نزد اين جوانمردان برو!)
آن مرد نيز متوجه آنها شده و حاجت خود را به ايشان معروض داشت!
حسنين (ع) به آن مرد رو كرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع ففى ايها تسئل»
(سؤال جز در يكى از سه چيز جايز نيست: خونى فاجعه آميز، يا بدهكارى دردآور و جانسوز، يا فقرى كه انسان را خاكستر نشين كند، اكنون بگو: تو در كداميك از اين سه مورد سؤال مىكنى؟)
پاسخ داد: در يكى از همين سه مورد است!
در اينجا امام حسن (ع) دستور داده پنجاه دينار به او بدهند، و امام حسين (ع) چهل و نه دينار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دينار!
آن مرد پولها را گرفت و از نزد ايشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسيد : چه كردى؟ و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنين (ع) و عبد الله بن جعفر را براى او بازگو كرد و عثمان كه دچار شگفتى شده بود گفت:
«من لك بمثل هوءلاء الفتية؟ ! اولئك فطموا العلم فطما، و حازوا الخير و الحكمة»
(چه كسى همانند اين جوانمردان است، اينان از پستان علم و دانش شير خورده و خير و حكمت را نزد خود گرد آوردهاند).
نگارنده گويد: نظير اين روايت از عيون الاخبار ابن قتيبة نيز نقل شده، با چند تفاوت :
اول ـ آنكه به جاى عثمان، عبد الله بن عمر ذكر شده.
دوم ـ آنكه امام حسن (ع) بدو فرمود:
«ان المسئلة لا تصلح الا فى دين فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة»
(سؤال شايسته نيست جز در بدهكارى سنگين، يا فقرى كه به خاك مذلت نشاند، يا خونبهايى و يا بدهكارى كه انسان را درمانده سازد؟) و آن مرد در پاسخ گفت: يكى از همين سه چيز است.
سوم ـ اينكه در نقل مزبور آمده كه امام حسن (ع) يكصد دينار به او داد و امام حسين (ع) نود و نه دينار به او پرداخت كرد، چون خوش نداشت كه در بخشش و عطا همانند برادرش حسن (ع) عمل كرده باشد.
و تفاوت چهارم ـ آنكه در اين روايت نامى از عبد الله بن جعفر ذكر نشده است.
پىنوشتها:
1.نقل از كنز المدفون سيوطى، (چاپ بولاق)، ص 234 و نور الابصار شبلنجى، ص .111
2.البداية و النهاية، (چاپ مصر)، ج 8، ص .38
3.المحاسن و المساوى، (چاپ بيروت)، ص .55
4.ينابيع المودة (چاپ اسلامبول)، ص .225
5.ممكن است منظور «بيت الخلاء» باشد، و احتمال نيز دارد كه منظور جايگاهى خلوت باشد .
6.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص .149
7.بحار الانوار، ج 43، ص .350
8.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص .141
9.بحار الانوار، ج 43، صص 348 ـ 341 و حياة الامام الحسن (ع)، ج 1، صص 321 ـ .319
10.عبد الله بن جعفر ابن ابيطالب يكى از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قريش محسوب مىشد.
11.يعنى با پرداخت بيش از اين مقدار آن دو بزرگوار را در محذور اخلاقى و مشكل دچار مىكردم .
12.بحار الانوار، ج 43، ص .349
13.خصال صدوق، «باب الثلاثة» .