نوان : تكريم آفتاب
راوي :
آزاده
منبع :
خاطرات آزادگان
تا ما را گرفتند، جيبهايمان را گشتند. عكس امام خميني در جيب يكي از بچه‏ها بود.
عكس را به فرمانده‏شان (سرهنگ) نشان دادند. سرهنگ ابرو در هم فشرد و گفت: به اين عكس توهين كن!
آن پاسدار هم آب دهان به صورت سرهنگ انداخت. هم ما نگاه مي‏كرديم و هم عراقي‏ها تحت امر او. از شدت خشم، دست به سلاح كمري‏اش برد؛ اما زودتر از او، پاسدار شجاع، كلتش را از زير پيراهنش درآوردو سرهنگ بعثي را با شليك يك گلوله كشت.
بعضي از عراقي‏ها فرار كردند. بعضي هم با رگبار، مسلسل، پاسدار غيرتمندِ ما را شهيد كردند.
اين، تازه آغاز راه بود.