عنوان : مهاجر آسمانها
تاريخ : روزهاي اول جنگ
مكان : بغداد
راوي :آزاده
منبع :خاطرات آزادگان
يكي از دوستانم تعريف ميكرد:
روزهاي اول جنگ، مجروح بودم كه اسيرم كردند. مرا به بيمارستان «خانقين» بردند. آنجا لباسهاي ديگري پوشيدم و خود را سرباز معرفي كردم.
از آنجا به استخبارات بغداد انتقالم دادند. 17، 18 نفر ديگر هم آنجا بودند. برخي را ميشناختم؛ از سپاه قصر شيرين بودند. همگي وانمود ميكردند كه همديگر را نميشناسند. ناگهان در باز شد و افسر بعثي به همراه يك مأمور اطلاعاتي و يك وطنفروش ايراني داخل شدند. سكوتي وحشتبار در اتاق حاكم شده بود.
نامهاي اسيران را از روي فهرستي كه در دست افسر عراقي بود ميخواندند و آن وطن فروش شناسايي ميكرد. نامها را خواند و همه را پاسدار معرفي كرد. مأمور اطلاعاتي لحظهاي درنگ كرد و گفت «شما پاسدار هستيد»؟ گفتيم: «نه، جُندي مكلّف (سرباز).
گفت: «به سرباز نيازي نداريم. آنها را ميكشيم؛ اما پاسداران را نگه ميداريم تا با افسران اسير شدهي خودمان مبادله كنيم». او حيلهگر بود. ميخواست پاسداران را شناسايي كند.
آنها گفتند: «پنج دقيقه به شما مهلت ميدهيم تا هر كس پاسدار است خود را معرفي كند و از مرگ نجات يابد وگرنه، تمام سربازان را طبق دستور ميكشيم». بعد بيرون رفتند و در را بستند. قلب اتاق، مضطربانه ميتپيد. هر كس زير لب ميگفت: «يا امام زمان، به فريادمان برس»!
پنج دقيقه چه زود گذشت! در با صداي وحشتناكي باز شد و افسر عراقي با سه نفر مسلح داخل شدند. او گفت: «هر كس پاسدار است خودش را معرفي كند»! كسي حرفي نزد. بار دوم تكرار كرد و باز سكوت. سومين بار فرياد زد. كسي جواب نداد.
گفت: «پس، همهي شما سربازيد»؟
يكي از دوستان را كه محاسني سياه و قامت استوارتري نسبت به ديگران داشت، از جا بلند كرد و گفت: «تو سرباز هستي يا پاسدار؟ او جواب داد: «سرباز».
سلاح كمرياش را بر شقيقهي او گذاشت و رو به جمع گفت: «ببينيد! اين سرباز است و ما سرباز لازم نداريم» و در كمال قساوت، ماشه را چكاند. پيكر آن دلاور شهيد، در مقابل چشمان ما چرخي خورد و بر زمين افتاد و روحش به آسمان پرواز كرد.
صداي قاتل دوباره بلند شد: «يك دقيقه فرصت داريد تا خود را معرفي كنيد»!
دوباره سكوت حاكم شد؛ اما اين بار آرامشي بر دلها سيطره يافته بود. همه، بيهماهنگي تصميم گرفتند كه «نه» بگويند.
افسر بعثي با غضب فرياد برآورد: «هر كس پاسدار است برخيزد و آن طرف بنشيند و سربازان بمانند و آمادهي كشته شدن باشند». هيچ كس تكان نخورد. همه ماندند و سكوت كردند.
قاتل كينهتور بر لبهي پرتگاه شكست ايستاده بود. لحظهاي به فكر فرو رفت. بعد دستور داد جسد او را از اتاق بيرون ببرند و خود نيز رفت. |