مقالات قرآنی
نحوه دعا کردن پیامبران
آیت الله مجتبی تهرانی در ششمین جلسه درس اخلاق خود در ماه مبارک رمضان با موضوع دعا به بررسی دعا برای رابطین وجودی و معنوی پرداخت و دعای انبیا برای امتشان را از نوع دعا برا ی رابطین معنوی عنوان کرد. آنچه می خوانید متن کامل سخنان ایشان است.
مروری بر مباحث گذشته
عرض کردم که از افضل اعمال در ماه مبارک رمضان، تلاوت آیات الهی است که از مصدر وحی نازل شده است؛ و نیز دعا کردن، یعنی گفتوگو و راز و نیاز عبد با ربّش است. این دو عمل از افضل اعمال ماه مبارک رمضان است. لذا بحث ما در مورد دعا بود و گفتیم دعای مأثور و غیرمأثور داریم، و به مناسبتِ بحث در دعای مأثور عرض کردم آن روشی که کتاب خدا، روایات ما و اولیای خدا در تقدیم دعا کردن به ما آموختهاند، این است که انسان خودش را بر دیگران مقدّم کند، آن هم نه بهطور مطلق، بلکه در طلب غفران. جلسه گذشته به آیات این روش هم اشاره کردم.
رابطه انسان با دیگران: وجودی و روحی
و امّا دیگران؛ ابتدا بر اساس آنچه از معارف اسلامی ما به دست میآید، انواع رابطه با دیگران را تقسیمبندی میکنم. رابطه انسان با دیگران دو نوع است؛ یکی رابطه وجودی است و دیگری رابطه روحی است. رابطه وجودی، غیر رابطه روحی است. اینها را از هم جدا میکنم. مرادمان از رابطه وجودی این است که اشخاصی در سلسله وجودی انسان قرار گیرند؛ چه به نحو علّت مثل پدر و مادر، و چه به نحو معلول مثل فرزند و ذریه.
دعا برای رابطین وجودی
ما میبینیم که این رابطه در دعاها رعایت شده است. یعنی اوّل برای خودت دعا کن و بعد برای کسانی که در سلسله وجودیات قرار گرفتهاند. در آیه قرآن بود: «رَبَّنَا اغْفِرْ لی وَ لِوالِدَی».[1] چون با والدینم رابطه وجودی دارم. از آن طرفِ رابطه فرزندی را هم در آیات داشتیم که حضرت ابراهیم برای خودش و فرزندش دعا میکند، یا مثلاً دعای حضرت موسی برای برادرش که این هم بر مبنای همان رابطه وجودی است: «رَبِّ اغْفِرْ لی وَ لِأَخِی».[2]
در آیه دیگر، دعا در حقّ فرزندان را داشتیم: «رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَینِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَک».[3] یا مثلاً در مورد خویشاوندان که از زبان حضرت نوح میفرماید: «رَبِّ نَجِّنی وَ أَهْلی».[4]
این رابطه در روایاتمان هم هست که البته من نمیخواهم وارد روایات شوم و فقط آیات را عرض کردم. اینها رابطه وجودی است. حالا میخواهم آیاتی را که خواندم، کلمه به کلمه با بحث دعایمان تطبیق دهم. همه این آیات رابطه وجودی را مطرح کردند؛ حالا چه در سلسله علل باشد، چه معلول باشد، و چه هر دو معلول یک علّت باشند، مثل دعای حضرت موسی برای برادرش که هر دو معلول یک علّت، یعنی پدر و مادر واحد هستند. پس در بحث تقدیم دعا کسانی که با انسان رابطه وجودی دارند، مقدّم هستند. اینها تعبیرات قرآن است.[5]
دعا برای رابطین معنوی
امّا رابطه روحی؛ رابطه روحی، در بُعد معنوی است. یعنی انسان با دیگری رابطه دارد، امّا رابطه به نحو وجودی به این معنا که گفتیم نیست. چه بسا بین دو نفر هیچ نوع رابطه خویشاوندی در کار نیست، امّا از نظر روحی و در بُعد معنوی با یکدیگر رابطه دارند. حالا من به آیهای اشاره میکنم که تعبیر زیبایی دارد؛ میفرماید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَة».[6] مؤمنین با هم برادر هستند، با اینکه رابطه وجودی برادری در کار نیست! یعنی من و شما از یک پدر نیستیم که دو معلول از یک علّت باشیم، امّا قرآن کریم این رابطه معنوی را با آن رابطه وجودی هم مانند کرده است. رابطه هست، امّا رابطه روحی معنوی است.
لذا شما میبینید در همه این آیاتی که ما مطرح کردیم، بعد از والدین و خویشاوندان، «مؤمنین و مؤمنات» را داشت: «رَبَّنَا اغْفِرْ لی وَ لِوالِدَی وَ لِلمُؤمِنِین». اوّل رابطه وجودی و بعد رابطه روحی معنوی را ذکر میکند. در سوره نوح هم دارد: «رَبِّ اغْفِرْ لی وَ لِوالِدَی وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیتِی مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِنات».[7] اینجا هم آن رابطه روحی معنوی را مطرح میکند و برای آنها دعا می کند.
لذا ما میبینیم که انبیا برای امّتشان دعا میکردند؛ این دعا برای امّت در همین ارتباط یعنی رابطه روحی معنوی است. حالا من روایتی از پیغمبر اکرم(ص) میخوانم که هر دو بخش، یعنی هم تقدیم دعا برای خود و هم دعا برای امّت در آن هست. حضرت فرمودند: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی وَ لِأُمَّتِی أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِی وَ لَکُمْ».[8] این دعا بر مبنای همان رابطه روحی و معنوی است.
در آیه شریفه سوره ابراهیم دارد: «رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثیراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنی فَإِنَّهُ مِنِّی».[9] یعنی بتها بسیاری از مردم را گمراه کردند؛ پس هر کس که از من متابعت کند ـیعنی از مؤمنین باشدـ او از من است. این نشاندهنده وجود یک رابطه است؛ همانطور که در رابطه وجودی میگویید فلانی از ما است، در رابطه روحی هم اینطور است. به همین دلیل است که ما میبینیم انبیا و به خصوص پیغمبر اکرم، نسبت به دعا برای امّتشان خیلی مقید بودند.
دعای پیغمبر اکرم در حقّ امّتشان
در روایتی آمده وقتی پیغمبر اکرم این آیه شریفه را میخواند: «رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثیراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنی فَإِنَّهُ مِنِّی»، و همچنین وقتی آیه شریفهای را که از قول حضرت عیسی(ع) است میخواند: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ»،[10] پیغمبر دو دستش را بالا میبرد و میگفت: «اللّهمّ أُمَّتی أُمَّتی»؛ یعنی حضرت همهاش به فکر امّتش بود و برای آنها دعا میکرد. در ادامه هم دارد: «وَ بَکَی»؛ یعنی حضرت برای امّتشان میگریستند.
در ادامه اینطور دارد: «فَقَالَ اللهُ عَزَّ وَجَل یا جِبْرِیلُ اذْهَبْ إِلَى مُحَمَّدٍ وَرَبُّکَ أَعْلَمُ فَسألْهُ مَا یبْکِیکَ»؛ خداوند تعالی به جبرئیل فرمود برو پیش پیغمبر! نه اینکه من علّت گریهاش را نمیدانم، امّا از او سؤال کن که چرا گریه میکنی. «فَأَتَاهُ جِبْرِیلُ عَلَیهِ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ فَسَأَلَهُ»؛ جبرئیل نزد پیغمبر آمد و از ایشان سؤال کرد. «فَأَخْبَرَهُ رَسُولُ اللهِ بِمَا قَالَ وَ هُوَ أَعْلَمُ» پیغمبر علّت گریهاش را گفت و فرمود البته میدانم که خدا خودش میداند؛ یعنی خودم میدانم که خدا به تو چه فرمود! «فَقَالَ اللهُ یا جِبْرِیلُ اذْهَبْ إِلَى مُحَمَّدٍ فَقُلْ إِنَّا سَنُرْضِیکَ فی أُمَّتِکَ وَلاَ نَسُوءُکَ».[11] خداوند فرمود ای جبرئیل نزد پیغمبر برو و به او بگو که من تو را نسبت به امّتت راضی میکنم و ناراحتت نمیکنم.
«شفاعت» دعا است!
در روز قیامت همه داد «وا نفسا» دارند. این تعبیری که الآن جزء محاورات عادّی شده، در حقیقت برای روز قیامت است. یعنی قیامت اینگونه است. روز قیامت هولناکترین روز است و حتّی همه انبیا داد «وا نفسا» دارند؛ فقط یک موجود است که «وا نفسا» نمیگوید و او پیغمبر اکرم است. او میگوید: «وَا أُمَّتی وَا أُمَّتی». شفاعت، خودش یک دعا است. من دعا را معنا کردم؛ دعا به معنای درخواست و تقاضا از دیگری است. بنابر این، خود شفاعت هم دعا است؛ دعایی است که پیغمبر در قیامت در حقّ امّتش میکند. این شفاعت است.
این روایتی که خواندم اشاره به همین معنا بود. فرمود برو به پیغمبر بگو گریه نکن، من تو را نسبت به امّتت راضی میکنم و نمیگذارم ناراحت شوی. یعنی من دعای تو را در باب امّتت میپذیرم. این همان شفاعت است. دعای پیغمبر در روز قیامت است. این تعبیری که در روایت بود اشاره به همین آیه قرآن داشت که میفرماید: «وَ لَسَوْفَ یعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضى».[12]
دعا و دعوت، سرآمد کار انبیا
جلسه گذشته به این بحث اشاره کردم که سرآمد کار انبیا دو چیز بود؛ یکی «دعوت» و دیگری «دعا». انبیا مردم را به راه حق دعوت میکردند، هدایتشان میکردند، بعد هم دعا میکردند و از خدا کمک میخواستند که دعوتهایشان نتیجهبخش باشد. سیره و روش اینطور نبود که فقط دعا کنند «خدایا هدایتشان کن»، بعد هم بیتفاوت از کنار انحرافات جامعه عبور کنند؛ بلکه اوّل دعوت میکردند و تا آنجایی که توان داشتند تلاش میکردند، بعد از خدا هم کمک میطلبیدند تا با امدادهای غیبی کمکشان کند که این دعوت نتیجهبخش شود. این کار انبیا بود.
روش انبیا در هدایت خلق
حالا چند روایت میخوانم؛ خصوصاً آن کسانی که درصدد اصلاح دیگران هستند، دقت کنند! در روایتی راجع به پیغمبر اکرم دارد: «لما کان یدع الناس الی التوحید فهم یرمونه بالتراب و الحجاره و غیر ذلک»؛ وقتی حضرت مردم را دعوت به توحید میکرد، آنها با سنگ و کلوخ و... پیغمبر را میزدند. «فقیل له قد آن لک تدعو علیهم کما کذا»؛ به پیغمبر گفتند حالا که میبینی اینها دارند با تو اینطور برخورد میکنند، آنها را نفرین کن.[13]
به پیغمبر گفتند آقا دیگر وقتش رسیده است که اینها را نفرین کنی؛ اینها آدم بشو نیستند! پیغمبر فرمود نفرین کنم؟! نه! باز هم دعایشان میکنم. لذا فرمود: «اللهم اهد قومی فأنهم لا یعلمون و انصرنی علیهم أن یجیبونی الی طاعتک».[14] چه قدر زیبا است! یعنی خدایا من را بر آنها نصرت بخش، تا دعوت من را به فرمانبرداری از تو پاسخ مثبت دهند. در غزوه احد دارد: «کَانَ النَّبِی یرْمی وَ یقُولُ اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِی فَإِنَّهُمْ لَا یعْلَمُونَ».[15] یعنی به سوی پیغمبر اکرم تیراندازی میکردند و با این حال حضرت میفرمودند خدایا، قوم مرا هدایت کن! عجیب است!
حالا من از شما یک سؤال میکنم! این روایت اخیر برای غزوه احد بود؛ همین مشرکانی که در غزوه احد در مقابل پیغمبر اکرم بودند و حضرت در حقّشان دعا فرمود، آیا بعد همه آنها مسلمان نشدند؟! دیگر بهترین شاهد است. حضرت در غزوه احد میگفت: «اللَّهُمَّ اهْدِ»؛ خدایا هدایتشان کن، اینها نمیفهمند! در تاریخ خواندهاید که بعد خبیثترینِ آنها هم به حسب ظاهر اسلام آورد.
درس انبیا به مربیان
گذشته از اینکه همه انبیا به خصوص پیغمبر اکرم «رحمةللعالمین» بودند، امّا این کارها حسابشده بود. این یک روش بود که ایشان آموزش میدادند. اصلاً به بشر روش میدادند که اگر بخواهی کسی را هدایت کنی، باید ایستادگی کنی. این یک روش است که پیغمبر به ما میآموزد.
اگر میخواهی انسان بسازی، تا اتّفاقی افتاد نفرینش کنی فایدهای ندارد. نفرین یعنی چه؟! به پدرومادرها میگویم، به اساتید میگویم، همه کسانی را میگویم که نقش سازندگی و تربیتی برای دیگران دارند. چرا زود نفرین میکنی؟ این روشِ دستگیری نیست؛ روش انبیاء اینگونه نبوده است. روش انبیا «دعوت و دعا» بوده است، آن هم دعای خیر. انبیا اصلاً مأیوس نمیشدند، وگرنه کار هدایت را پیش نمیبردند. بله، دعا هم هست؛ مسلّماً دعا مؤثّر است و ما شکّی هم در این نداریم؛ امّا باید دعوت هم باشد. دعای تنها کارساز نیست.
إن شاء الله در آینده در این جهت بحثی دارم که حتّی انبیا آنچه برای خود و اولیای خود میخواستند، برای دیگران هم همان را از خدا طلب میکردند. همان چیزی را که برای خودش میخواستند، همان را برای دیگران هم میخواستند و فرقی نمیگذاشتند. جایی که میدیدند مقتضی هدایت در طرف مقابلشان هست، برای او کم نمیگذاشتند و ـنعوذباللهـ بخل نمیورزیدند.
دعوتنامه امام حسین(ع) برای حبیب
وقتی امام حسین(ع) وارد کربلا شد، از کربلا برای یک نفر نامهای به کوفه مینویسد. میدانید که این صحنه، صحنه کوچکی نیست؛ جنبههای معنوی صحنه کربلا در خیلی سطح بالایی است. حسین(ع) میگوید چرا من کسی را محروم کنم؟! آنهایی که میدانم اهلش هستند را دعوت میکنم.
در نامه مینویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم، من الحسین بن علی الی الرجل الفقیه حبیب بن مظاهر الاسدی، امّا بعد انّا قد نزلنا کربلا»؛ ای حبیب، ما به کربلا آمدیم. گویا بین آنها در مورد کربلا رمزی هم بوده است. «و انت تعلم قرابتنا من رسول الله»؛ تو هم از نزدیکی ما با پیغمبر با خبری. «و ان اردت نصرتنا فقدِم الینا عاجلا». اگر میخواهی ما را یاری کنی، زود خودت را برسان که عقب نمانی! آنچه حسین برای خودش میخواهد، برای حبیب هم همان را میخواهد. لذا دعوتش میکند.
نامه به دست حبیب میرسد، از خانه بیرون میآید؛ وارد بازار کوفه میشود، میبیند چه بساطی است! یک عدّه دارند شمشیرها را تیز میکنند، یک عدّه دارند نیزهها را تیز میکنند و آماده میشوند که به جنگ حسین(ع) بروند. به پیرمردی مثل خودش برخورد میکند؛ مسلم بن عوسجه است. میگوید مسلم کجا میروی؟ مسلم میگوید میخواهم بروم محاسنم را خضاب کنم. حبیب گفت بیا برویم محاسنت را جایی خضاب کن که رنگش تا قیامت پاک نشود. مسلم میگوید مگر چه شده است؟ حبیب جواب میدهد حسین(ع) به کربلا آمده است، بیا با هم برویم.
این دو پیرمرد به کربلا آمدند. خاندان حسین(ع) هر روز میدیدند هزاران هزار نفر از کوفه برای یاری لشکر عمرسعد میآید، امّا کسی به طرف خیام حسین(ع) نمیآید. یکوقت برای حسین(ع) خبر میآورند که دو تا پیرمرد دارند به این سمت میآیند. بیبیها سؤال میکنند اینها چه کسانی هستند؟ میگویند حبیب بنمظاهر و مسلم بنعوسجه، از کوفه برای یاری حسین آمدهاند.
زینب(س) میگوید سلام من را به حبیب بنمظاهر برسانید. وقتی پیام زینب را به حبیب میدهند میگویند حبیب مشتی از خاک را برداشت و روی سرش ریخت؛ گفت من که باشم که دختر علی برای من سلام برساند...
پی نوشت ها :
[1]. سوره ابراهیم، آیه 41
[2]. سوره الاعراف، آیه 151
[3]. سوره البقره، آیه 128
[4]. سوره الشعراء، آیه 169
[5]. اینها بحث دقیقی است که من عرض میکنم، ولی گذرا میگویم و رد میشوم.
[6]. سوره الحجرات، آیه 10
[7]. سوره نوح، آیه 28
[8]. بحارالأنوار، ج21، ص210
[9]. سوره ابراهیم، آیه 36
[10]. سوره المائده، آیه 118
[11]. اسماء الله الحسنی، ج 34، ص 37
[12]. سوره الضحی، آیه 5
[13]. یک وقت میگویی «دَعا له»، که این به نفع است؛ امّا یک وقت میگویی «دَعا علیه»، که این نفرین است و به ضرر طرف است.
[14]. الإعلام، ج1، ص299
[15]. بحارالأنوار، ج20، ص117
چگونگی حساب و کتاب در اعمال!
بنابه تأکید قرآن کریم ما انسانها مواقفی را در روز قیامت در پیش رو داریم که پنجاه موقف است و هر موقفی هزار سال طول میکشد، در این ایستگاهها که پنجاه هزار سال میشود باید پاسخ گوی اعمالِ خود باشیم و بهتر از هر چیزی توجه به انجام واجبات و ترک محرمات الهی است.
یُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَعِبْرَةً لِّأُوْلِی الْأَبْصَارِ (النور،44)
خداوند متعال شب و روز را دگرگون میکند. به حقیقت در این(جابهجایی شب و روز) هر آینه عبرتی برای صاحبان بصیرت است. با گردش شب و روز است که ما انسانها، هفتهها، ماهها و بلکه یک سال را پشت سر میگذاریم. در این بین کسانی که اهل بصیرتند از این گردش ایّام عبرت میگیرند؛ از ظاهر به باطن و از مجاز به حقیقت میرسند، و این موعظه بزرگی برای انسانهای صاحب دل و با بصیرت است.
این ساعاتی که بر ما میگذرد و خواهد گذشت، ساعات ارزشمند و پربهایی است که در واقع سرمایه اساسی ما برای تأمین سعادت در دنیا و آخرت است. بنابراین باید بسیار با دقّت و مراقبت حسابرسی کنیم که این ساعات و ایّام چگونه گذشته و چگونه میگذرد و اگر این محاسبه در زندگی ما نباشد ما سخت زیان کرده و سرمایه را از کف داده و خواهیم داد. در اهمیّت این مطلب همین بس که مولای ما امام هفتم حضرت موسیبنجعفرعلیهالسلام فرمودند: " یا هشام! لیس منا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم فان عمل حَسَناً استزاد مِنه و إن عمل سیّئاً استغفرالله منه و تاب الیه : ای هشام! از ما نیست کسی که هر روز خود را مورد محاسبه قرار ندهد که اگر کار نیکی انجام داده در افزایش آن بکوشد و چنانچه کار زشتی کرده از خدا آمرزش بخواهد و به سوی خداوند بازگردد."
اگر میبینیم برخی از افراد به مقاماتی رسیدهاند به خاطر همین دقّت در مراقبه و محاسبه نفس بوده است که دقیقاً اعمال و رفتار و گفتار خود را تحت نظر داشتهاند و اگر لغزشی از آنان سر بزند استغفار کرده از خدا آمرزش خود را خواستهاند.
در روایت دیگر که از رسول اکرم صلّیاللهعلیهوآله و سلم نقل شده، آمده است: " حاسِبوا انفسکم قبل ان تحاسَبوا وَ زِنوا قَبْلَ اَنْ توزَنُوا وَ تَجَهَّزُوا لِلْعَرْضِ الاکبر : پیش از آن که به حساب شما برسند خود حساب گر خویش باشید و قبل از این که اعمال شما را بسنجند اعمال خود را وزن کنید و برای روز قیامت خویشتن را آماده سازید."
پنجاه موقف از مواقف روز قیامت
بنا به تأکید قرآن کریم ما انسانها مواقفی را در روز قیامت در پیش رو داریم که پنجاه موقف است و هر موقفی هزار سال طول میکشد، در این ایستگاهها که پنجاه هزار سال میشود باید پاسخ گوی اعمالِ خود باشیم و بهتر از هر چیزی توجه به انجام واجبات و ترک محرمات الهی است.
مرحوم شیخ صدوقرضواناللهتعالیعلیه در کتاب اعتقادات خود مینویسد: در روز قیامت عقباتی وجود دارد که در هر عقبهای برای انجام واجبی و ترک محرّمی در نظر گرفته شده است. یک عقبه برای نماز، عقبه دیگر برای حج، عقبهای برای زکات و همینطور سایر واجبات.
به هر حال تمام اعمالی که از ما سر میزند مورد پرسش الهی است و اگر خطا باشد موجب گرفتاری ما خواهد شد. باید هشیار بود، حتی در حرف زدن که امر مهمی است و هر لفظی که از زبان ما صادر میشود، نوشته خواهد شد؛ قرآن کریم میفرماید: مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ.
الان هم که در ایام با برکت ماه رمضان هستیم ، باید بیشتر مراقب اعمال و رفتار خود باشیم . چه حرفهایی می زنیم،چگونه قضاوت می کنیم .
کمی به خود آییم و تا دیر نشده، نادم و پشیمان شده، جبران کنیم مبادا که دچار غفلت شویم.
راه رهایی از غفلت
برای این که به این آفت خانمانسوز غفلت مبتلا نشویم باید هر روز به حساب کارهای خود برسیم. دفتری داشته باشیم و اعمال روزانهی خود را در آن بنویسیم و پایان هر روز به محاسبه اعمال خود برسیم و مواظب باشیم که در هفته و ماه و سال و بلکه در کل زندگی چه کردهایم؛ خوب بوده یا بد، همه ثبت و ضبط شده است. نکته جالب این که خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: " وَکُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَابًا یَلْقَاهُ مَنشُورًا : کارنامه اعمال هر انسانی را به گردنش میآویزیم و روز قیامت کتابی برای او بیرون میآوریم که آن را در برابر خود گشوده میبیند."
و دنبالهی آیه میفرماید: " اقْرَأْ کَتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبًا : این همان نامهی اعمال توست، به او میگوییم کتابت را بخوان! کافی است که امروز خود حساب گر خود باشی."
در این نامهی اعمال هیچچیز فروگذار نشده است و در آن روزی که یوْمَ تُبْلَی السَّرَائِرُ (الطارق،9) است، هر کار خیر و شری که انسان انجام داده آشکار و برملا خواهد شد و آنجاست که معلوم خواهد شد این شخص بهشتی یا جهنّمی است. کارنامهی عملکردش را به دستش میدهند.
نامه به دست راست یا به دست چپ ؟!
قرآن کریم میفرماید: " وَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِشِمَالِهِ فَیَقُولُ یَا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتَابِیهْ وَلَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِیهْ : و امّا کسی که کارنامهاش به دست چپ او داده شود، گوید ای کاش نامهام به من داده نمیشد و نمیدانستم در حساب اعمالم چه نوشتهاند."
امّا در کنار این افراد، اشخاص دیگری هم هستند که با صدای بلند فریاد شادی سر میدهند کهای اهل محشر بیایید و نامهی اعمال مرا ببینید :" فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَؤُوا کِتَابِیهْ : امّا کسی که کارنامهاش به دست راست او داده شود با صدای بلند میگوید: بیایید نامهی عمل مرا بخوانید."
معارفی از جزء یازدهم قرآن کریم
1 یا دو امتحان اصلی در سال
در یازدهمین بخش از سلسله بحثهای تفسیری «معارفی از قرآن» که با هدف انس معنوی و معنایی بیشتر با قرآن کریم تدوین میشود به یازدهمین جزء از این کتاب نور و هدایت میپردازیم به امید آنکه دل به نور معارفش روشن کنیم و رهنمودهایش را در زندگی به کار بریم.
انفاق، غرامت نیست موجب قربت و نزدیکی به خداست
وَ مِنَ الْأَعْرَابِ مَن یَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ مَغْرَمًا ...(98) وَ مِنَ الْأَعْرَابِ مَن یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الاَْخِرِ وَ یَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِندَ اللَّهِ وَ صَلَوَاتِ الرَّسُولِ أَلَا إِنهََّا قُرْبَةٌ لَّهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فیِ رَحْمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ(99)
ابتدا به گروهی از عربهای بادیهنشین اشاره میکند که بر اثر نفاق یا ضعف ایمان هنگامی که چیزی را در راه خدا انفاق کنند، آن را ضرر و زیان و غرامت محسوب میکنند؛ نه یک موفقیت و پیروزی و یا یک تجارت پر سود.
سپس به گروه دوم یعنی مؤمنان با اخلاص بادیهنشین اشاره کرده میگوید: گروهی از این عربهای بادیهنشین کسانی هستند که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند؛ به همین دلیل هیچگاه انفاق در راه خدا را غرامت و زیان نمیدانند، بلکه با توجه به پاداشهای وسیع الهی در این جهان و سرای دیگر، این کار را وسیله نزدیکی به خدا و مایه توجه و دعای پیامبر صلی الله علیه و آله که افتخار و برکت بزرگی است میدانند.
آنگاه خداوند این طرز فکر را با تاکید فراوان تصدیق میکند و میفرماید: آگاه باشید که این انفاقها به طور قطع مایه تقرب آنها به پیشگاه خداوند است بر این اساس به زودی خدا آنان را داخل رحمت ویژه خود کرده و اگر لغزشهایی هم از آنان سرزده باشد به خاطر ایمان و اعمال پاکشان آنها را میبخشد؛ زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است.(1)
با پرداخت واجبات مالی جان خود را پاک و نورانی کنید
خُذْ مِنْ أَمْوَالهِِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِم بهَِا وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلَوتَکَ سَکَنٌ لهَُّمْ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ(103- توبه)
این آیه که در مورد پرداخت زکات مال است(2) به پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان ولی امر مسلمین دستور میدهد تا زکات اموال مسلمانان را گرفته و بعد از دریافت برای آنها دعا کند. این آیه در ماه رمضان سال دوّم هجری در مدینه نازل شد و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود ندا دهند که خداوند، زکات را نیز همچون نماز واجب ساخت. پس از یک سال نیز فرمان داد که مسلمانان زکاتشان را بپردازند.(3)
مفسرین در فاعل « تُطَهِّرُهُمْ » اختلاف دارند که پاک کننده کیست یا چیست؟ خلاصه نظر آیت الله جوادی آملی این است که: « تُطَهِّرُهُمْ » جمله وصفیه است برای صدقه؛ یعنی صدقهای که پاک میکند آنها را و این اختصاصی به زکات واجب ندارد بلکه تمام عبادات اینگونه اند که باعث تطهیر و تزکیه فاعل آن میشوند.(4)
بر این اساس، پرداخت وجوهات شرعی مانند زکات و خمس و به طور کلی، انجام وظایف دینی، عامل پاکی روح و موجب رشد فضایل اخلاقی در فرد و جامعه خواهد بود.
چیزی از دید خدا و رسولش و نیز شاهدان اعمال، مخفی نیست
وَ قُلِ اعْمَلُواْ فَسَیرََی اللَّهُ عَمَلَکمُْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَترَُدُّونَ إِلیَ عَالِمِ الْغَیْبِ وَ الشهََّادَةِ فَیُنَبِّئُکمُ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ(105- توبه)
معنای آیه این است: ای رسول ما! بگو هر کاری میخواهید، بکنید؛ چه خوب، چه بد؛ اما بدانید که به تحقیق خدای سبحان و نیز رسول او و مؤمنینی که شاهدان اعمالند حقیقت عمل شما را میبینند و آن وقت که به عالم غیب و شهود بازگشتید، حقیقت عمل شما را به شما نشان میدهد. به عبارت دیگر آنچه را که انسان پس از مرگ و در قیامت از حقیقت اعمال خود مشاهده میکند همان در دنیا مشهود خدا و رسول و مؤمنین شاهد اعمال است.(5)
از اهداف تربیتی این آیه وادار کردن مردم به مراقبت در کارهایشان است و نیز فراموش نکنند که برای اعمال نیک و بدشان حقایقی وجود دارد که به هیچ وجه پنهان نمیماند و برای تک تک افراد بشر مراقبهایی هست که از اعمال ایشان اطلاع یافته و حقیقت آن را میبینند.
چند نکته:
«سین» در «فَسَیرََی» به معنای آینده نزدیک نیست و برای تحقیق و تاکید است زیرا در مورد دیدن حقیقت فعل آن هم از سوی خدا متعال معنا ندارد که آن را موکول به آینده کنیم.
مراد از دیدن عمل دیدن حقیقت و باطن آن است زیرا دیدن ظاهر عمل برای همه مقدور است و معنا ندارد آن را منحصر در عده خاصی دانست.
این دیدن هم مربوط به همین دنیاست زیرا دیدن در آن دنیا ضمن آنکه در پایان آیه و بعد از این مرحله مطرح است برای همگان ممکن خواهد بود.(6)
بنا بر روایات رسیده از اهل بیت علیهم السلام منظور از مؤمنینی که در این دنیا شاهد حقایق اعمالند امامان معصوم علیهم السلام است.(7)
واجب است که عدهای بروند و درس دین بخوانند و برگردند
وَ مَا کاَنَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنفِرُواْ کَافَّةً فَلَوْ لَا نَفَرَ مِن کلُِّ فِرْقَةٍ مِّنهُْمْ طَائفَةٌ لِّیَتَفَقَّهُواْ فیِ الدِّینِ وَ لِیُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَیهِْمْ لَعَلَّهُمْ یحَْذَرُونَ(122- توبه)
معنای آیه این است: برای مؤمنین سایر شهرستانهای غیر مدینه جایز نیست که همگی به جهاد بروند؛ چرا از هر شهری یک عده به سوی مدینه الرسول کوچ نمیکنند تا در آنجا احکام دین را یاد گرفته و عمل کنند و در مراجعت به دیارشان ، هم وطنان خود را با نشر معارف دین از آثار مخالفت با اصول و فروع دین، آگاه کنند تا شاید بترسند و به تقوا بگرایند؟
از اینجا معلوم میشود که:
1. مقصود از تفقه در دین فهمیدن همه معارف دینی از اصول و فروع آن است، نه خصوص احکام عملی، که در اصطلاح به آن فقه گفته میشود. زیرا با گفتن مسائل شرعی انذار صورت نمیگیرد و نیاز به بیان اصول عقاید هم دارد.
2. وظیفه هجرت برای جهاد، از کسانی که لازم است بروند و علوم دینی را بیاموزند برداشته شده است.(8)
یک یا دو امتحان اصلی که هر سال از ما میگیرند
أَ وَ لَا یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فیِ کُلِّ عَامٍ مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَینِْ ثمَُّ لَا یَتُوبُونَ وَ لَا هُمْ یَذَّکَّرُونَ(126- توبه)
معنا آیه چنین است: چرا ایشان تفکر نمیکنند و عبرت نمیگیرند، با اینکه میبینند در هر سال، یک یا دو بار مورد امتحان قرار میگیرند و در همه نوبتها از امتحان مردود گشته و نمیتوانند از امتحان خدایی سربلند بیرون آیند و توبه نمیکنند و متذکر نمیشوند که اگر در این باره فکر میکردند قطعاً بیدار میشدند و وظیفه واجب و حیاتی خود را تشخیص میدادند.(9)
مفسران در بیان منظور از این آزمایش سالانه که یک یا دو بار برگزار میشود اظهار نظرهایی کردهاند: بعضی آن را بیماریها و بعضی گرسنگی و شدائد دیگر و برخی مشاهده آثار عظمت اسلام و حقانیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در میدانهای جهاد که منافقان به حکم اجبار محیط در آن شرکت داشتند و بعضی پرده بر داشتن از اسرار آنها، میدانند.(10)
اما منظور هر چه باشد یک چیز مسلم و یقینی است و آن این است که هر انسان جدای از آزمونهای روزانه که مرتب برگزار میشود در یک یا دو آزمون نیز شرکت میکند که به صورت سالانه از شخص او گرفته میشود. با یک مقایسه ساده میتوان به اهمیت، ارزش و تأثیرگذاری امتحانات سالانه در سرنوشت آدمی نسبت به آزمونهای روزانه پی برد.
هر چه کنی به خود کنی
یَأَیهَُّا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْیُکُمْ عَلیَ أَنفُسِکُم (23- یونس علیهالسلام)
شاید تصور کسانی که بیباکانه در کوی و برزن شعار اسلامی را به عمد زیر پا میگذارند این باشد که با این کار میتوان ضرر و آسیبی به اسلام و جامعه اسلامی وارد کرد. قرآن کریم در این آیه خط بطلان بر چنین پنداری کشیده و تمام ضررهای آن کار را متوجه خود آن گناهگار میداند و میفرماید: ای مردم بدانید هر گونه ظلم و ستمی که مرتکب شوید و هر انحرافی که از حق پیدا کنید ضرر و زیانش دامنگیر خود شماست.
به فرموده حضرت آیت جوادی آملی هر کس هر کاری که میکند در محدوده خانه جان خود میکند. اگر گناه میکند درون این خانه چاهی کنده و آن را پُر از فاضلاب و نجاسات متعفن میکند و اگر عمل صالح انجام میدهد در حیاط این خانه باغچهای پُر از گلهای عطرآگین کاشته و پرورش میدهد. اما برای دیگرانی که از پشت دیوار این خانه عبور میکنند در نهایت دو تأثیر و حالت وجود دارد؛ یا بینی خود را گرفته و با قدری اذیت به سرعت عبور میکنند و یا لذتی برده و صاحب گلها را دعا میکنند.
خدا به کسی ظلم نمیکند؛ اگر ظلمی هست ساخته و پرداخته خود ماست ؛ إِنَّ اللَّهَ لَا یَظْلِمُ النَّاسَ شَیًْا وَ لکنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ(44- یونس علیهالسلام)
آیه بیانگر یکی از مهمترین قوانین الهی است که با آن میتوان سوالات فراوانی را مورد خداوند متعال پاسخ داد. بنابر این آیه اگر کاری مستند به خداوند متعال بود پس قطعاً مبرا از هر گونه ظلم و ستم است و اگر کاری در آن شائبه ستمگری بود بی شک چهره ظالمانه آن ربطی به خدا ندارد و این ناشی از خود بشر است. والدینی که دستورات شرع و توصیههای پزشکی را رعایت نمیکنند به ناچار میبایست رنج یک عمر فرزند معلول را تحمل کنند و انسانهایی که با بی تقوایی عذاب را خدا را به سوی خد سرازیر میکنند و آنان که با گناه به روح پاک الهی خود ستم میکنند و مانع کمال و سعادت او مس شوند همه و همه مقصرانی هستند که باید خود را سرزنش کنند و ظلم خود کرده را به دیگری نسبت ندهند.
نجات مؤمنین، وعده حتمی خداست
ثُمَّ نُنَجِّی رُسُلَنَا وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ کَذَالِکَ حَقًّا عَلَیْنَا نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ(103- یونس علیهالسلام)
این آیه، وعده امید بخش خداوند متعال به مؤمنین است که اگر به واقع مؤمن بودند یعنی در عقیده به اصول دین باور داشتند و در عمل به قدر توان به دستورات دین عامل بودند؛ خداوند آنها را در زمانی که قرار شده عذابی نازل شود و کافران را نابود کند از خطر حفظ کرده و نجات میدهد.
بنا بر این اصل در قانون خدا هیچگاه تر و خشک با هم نمیسوزند و عذاب تنها دامنگیر کافران و تبهکاران میشود.(11)
پی نوشت ها :
(1) نمونه ،ج8 ،ص95-96
(2) المیزان ،ج9 ،ص377
(3) تفسیر نور ،ج5 ،ص138
(4) این مطلب را ایشان به مناسبت تفسیر آیه 4 مؤمنون در درس تفسیر خود بیان کردند.
(5) المیزان ،ج9 ،ص379
(6) همان
(7) مجمعالبیان ،ج5 ،ص104
(8) المیزان ،ج9 ،ص404
(9) المیزان ،ج9 ،ص411
(10) نمونه ،ج8 ،ص203
(11) ر.ک به نمونه، ج8 ،ص
معارفی از جزء دهم قرآن کریم
آیه ای که خمس را واجب کرد!
نوشته حاضر دهمین بخش از سلسله مقالات معارفی از قرآن است که به در هر قسمت به گوشهای از معارف یک جزء قرآن کریم میپردازد. در این قسمت به خدمت جزء دهم رفته و از محضرش معارفی را کسب میکنیم باشد تا این قدمهای کوچک وسیلهای باشد برای انس معنوی بیشتر با کلام خداوند متعال.
آیهای که خمس را واجب کرد
وَ اعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شیَْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیَ وَ الْیَتَامَی وَ الْمَسَاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیل (41- انفال)
اولین آیه جزء دهم آیهای است که وجوب پرداخت خمس را اینگونه اعلام میکند: بدانید هر غنیمتی که نصیب شما میشود یک پنجم آن، از آن خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و ذی القربی (امامان اهل بیت علیهم السلام) و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از خاندان پیامبر خدا پیامبر صلی الله علیه و آله) میباشد.
اینکه مفسران شیعه ذی القربی را منحصر در امامان معصوم علیهم السلام و سه گروه آخر را مختص بنی هاشم و سادات میدانند بر اساس روایات معتبری است که اهل بیت علیهم السلام به ما رسیده است.(1) چرا که بر اساس حدیث ثقلین که منبع اسلام را قرآن و اهل بیت علیهم السلام معرفی میکند؛ اسلام منحصر در قرآن نیست بلکه حکم و سخنی را میتوان به اسلام استناد داد که برآیند قرآن و عترت باشد.
لازم به ذکر است که اهل سنت برخلاف ظاهر آیه(2) که غنیمت را به صورت مطلق آورده است، خمس را مختص به غنائم جنگی میدانند که برای اطلاع بیشتر از این بحث میتوان به بحثهای مطرح شده ذیل این آیه و نیز کتابهای فقهی مراجعه کرد.
در ابتدا خدا نعمتهای مادی و معنوی خویش را به تمام ملتها عطا میکند؛ چنانچه آنها نعمتهای الهی را وسیلهای برای تکامل خویش ساختند و از آن در مسیر حق مدد گرفتند و شکر آن را که همان استفاده صحیح است بجا آوردند؛ نعمتش را پایدار بلکه افزون میسازد؛ اما هنگامی که این مواهب وسیلهای برای طغیان و سرکشی و ظلم و تبعیض و ناسپاسی و غرور و آلودگی گردد در این هنگام نعمتها را میگیرد و یا آن را تبدیل به بلا و مصیبت میکند؛ بنابراین دگرگونی نعمتها همواره از ناحیه ماست و گرنه مواهب الهی از بین رفتنی نیستند .
سرنوشت انسان به دست و اختیار خودش رقم میخورد
أَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیرًِّا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلیَ قَوْمٍ حَتیَ یُغَیرُِّواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ(53- انفال)
نعمتی را که خداوند به جامعه و ملتی عطا میکند کم یا نابود نمیکند مگر آنکه خود قدرش ندانند و آن را از دست بدهند.
به تعبیر دیگر فیض خدا بیکران و همگانی است ولی به تناسب شایستگیها و لیاقتها به مردم میرسد. در ابتدا خدا نعمتهای مادی و معنوی خویش را به تمام ملتها عطا میکند؛ چنانچه آنها نعمتهای الهی را وسیلهای برای تکامل خویش ساختند و از آن در مسیر حق مدد گرفتند و شکر آن را که همان استفاده صحیح است بجا آوردند؛ نعمتش را پایدار بلکه افزون میسازد؛ اما هنگامی که این مواهب وسیلهای برای طغیان و سرکشی و ظلم و تبعیض و ناسپاسی و غرور و آلودگی گردد در این هنگام نعمتها را میگیرد و یا آن را تبدیل به بلا و مصیبت میکند؛ بنابراین دگرگونی نعمتها همواره از ناحیه ماست و گرنه مواهب الهی از بین رفتنی نیستند.(3)
در برابر کسانی که به هیچ قراردادی پایبند نیستند محکم بایستید
وَ إِن نَّکَثُواْ أَیْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُواْ فیِ دِینِکُمْ فَقَاتِلُواْ أَئمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَیْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنتَهُونَ(12- توبه)
زندگی مسلمت آمیز در کنار تمام انسانها از قوانین بینالمللی قرآن است(4) اما اگر عدهای که معمولاً سران یک کشور و ملتند به هیچ یک از قراردادهایی که با حکومت اسلامی بستهاند پایبند نبودند آنگاه قرآن که مدافع عزت و شرف انسانهای با خداست دستور مقابله جدی با آنها را میدهد.
دستور اول: تا زمانی که آنها به قراردادهایی که با شما بستهاند پایبند بودند شما هم پایبند باشید؛ « فَمَا اسْتَقَمُواْ لَکُمْ فَاسْتَقِیمُواْ لهَُمْ»(5)
دستور دوم: اگر آنها هم چنان به پیمان شکنی خود ادامه دادند و عهد خود را زیر پا گذاشتند و آئین شما را مورد مذمت قرار داده و به تبلیغات سوء خود ادامه دادند؛ شما با رهبران این گروه کافر پیکار کنید؛ زیرا آنها ارزشی برای قرارداد قائل نیستند. تا شاید به این شدت عملی که شما به خرج میدهید از کار خود پشیمان شوند و دست بردارند.
کاری که خدا با سرمایه داران بی درد خواهد کرد
الَّذِینَ یَکْنزُِونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لَا یُنفِقُونهََا فیِ سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ(34) یَوْمَ یحُْمَی عَلَیْهَا فیِ نَارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَ جُنُوبهُُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هَذَا مَا کَنزَْتُمْ لِأَنفُسِکمُْ فَذُوقُواْ مَا کُنتُمْ تَکْنزُِونَ(35- توبه)
کسانی که زر اندوزی میکنند و از انفاق اموال خود به نیازمندان واقعی امتناع میورزند در این آیات به عذابی سخت تهدید شدهاند. عذابی که در آن این سکههل را در آتش سوزان دوزخ، داغ و گداخته میکنند و پیشانی و پهلو و پشتشان را با آن داغ خواهند کرد و در همین حال فرشتگان عذاب به آنها میگویند: این همان چیزی است که برای خود جمع کردید و به صورت اندوخته در آوردید و آن را در راه خدا به محرومان انفاق نکردید اکنون بچشید آنچه را برای خود اندوختید و عواقب شوم آن را دریابید.
اما چرا از میان تمام اعضاء بدن تنها پیشانی و پشت و پهلو را میسوزانند برای این است که آنها با این سه عضو در مقابل محرومان عکسالعمل نشان میدادند: گاهی صورت را در هم میکشیدند و زمانی به علامت بی اعتنایی از روبرو شدن با آنها خود داری میکردند و منحرف میشدند و گاهی به آنان پشت مینمودند؛ لذا این سه نقطه از بدن آنها را با اندوختههایشان داغ میکنند.(6)
آیهای که مصرف زکات را بیان میکند
إِنَّمَا الصَّدَقَتُ لِلْفُقَرَاءِ وَ الْمَسَاکِینِ وَ الْعَمِلِینَ عَلَیهَْا وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبهُُمْ وَ فیِ الرِّقَابِ وَ الْغَرِمِینَ وَ فیِ سَبِیلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ فَرِیضَةً مِّنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ(60- توبه)
این آیه همان آیهای است که فقها بعد اثبات اصل وجوب زکات(7) با استناد به آن موارد وجوب پرداخت صدقات واجب (زکات مال و زکات فطر) را بیان میکنند.
آیه فوق به روشنی مصارف واقعی زکات را در هشت مصرف خلاصه میکند:
1. فقرا 2. مساکین 3. جمعآوری کنندگان زکات 4. کسانی که انگیزه معنوی نیرومندی برای پیشبرد اهداف اسلامی ندارند و با تشویق مالی میتوان محبت آنان را جلب نمود. 5. آزاد ساختن بردگان 6. اداء دین بدهکاران و آنها که بدون جرم و تقصیر زیر بار بدهکاری مانده و از ادای آن عاجز شدهاند 7. در راه خدا که منظور از آن تمام راههایی است که به گسترش و تقویت آئین الهی منتهی شود؛ اعم از مسأله جهاد و تبلیغ و مانند آن 8. مسافرانی که بر اثر علتی در راه ماندهاند و پول یا وسیله کافی برای رسیدن به مقصد را ندارند. (8)
بالاتر از بهشت
وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تجَْرِی مِن تحَْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَةً فیِ جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِّنَ اللَّهِ أَکْبرَُ ذَالِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ(72- توبه)
در این آیه پس از آنکه خداوند متعال مؤمنین را به بهشت و نعمتهای فوقالعاده آن وعده میدهد اشارهای هم به پاداشی فراتر از بهشت میکند و آن را فوز عظیم میخواند.
علامه طباطبایی با استفاده از سیاق آیه، جمله « وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ » را اینگونه معنا میکند: خشنودی خدا از ایشان از همه این حرفها بزرگتر و ارزندهتر است.(9)
هیچکس نمیتواند آن لذت معنوی و احساس روحانی را که به خاطر توجه رضایت و خشنودی خدا به یک انسان دست میدهد را توصیف کند و به گفته بعضی از مفسران حتی گوشهای از این لذت روحانی از تمام بهشت و نعمتهای گوناگون و بیپایانش، برتر و بالاتر است؛ البته ما هیچ یک از نعمتهای جهان دیگر را نمیتوانیم در این قفس دنیا و زندگانی محدودش، در فکر خود ترسیم کنیم، تا چه رسد به این نعمت بزرگ روحانی و معنوی.(10)
وقتی که دعای پیامبر صلی الله علیه و آ له هم اثر ندارد
اسْتَغْفِرْ لهَُمْ أَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لهَُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لهَُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَن یَغْفِرَ اللَّهُ لهَُمْ ذَالِکَ بِأَنهَُّمْ کَفَرُواْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اللَّهُ لَا یهَْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ(80- توبه)
بر اساس این آیه کسانی که منکر خدا و رسولش شدند و نسبت به احکام دین کفر ورزیدند؛ چه به صورت کفر علنی و چه به صورت نفاق و کفر پنهانی فاسقند و چون خدا فاسقان را هدایت نمیکند پس مغفرت که نوعی هدایت به بهشت است به هیچ عنوان شامل حال اینها نمیشود حتی اگر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بارها و بارها برای آنها طلب مغفرت کند باز هم تأثیری به حال آنها نخواهد داشت.(11)
در چهار آیه بعد پیامبرش را نهی میکند از اینکه بر منافقی نماز میت بخواند یا کنار قبرش ایستاده و برای او طلب آمرزش نماید. و این هم باز برای همان دلیل است که در این آیه هم آمده است که چون اینها فاسقند و فیض هدایت به هیچ عنوان شامل حال آنها نمیشود. در حقیقت این نهیها، منع از کاری لغو و بی نتیجه است.(12)
بعضی داشتنها برای عذاب است
وَ لَا تُعْجِبْکَ أَمْوَالهُُمْ وَ أَوْلَادُهُمْ إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ أَن یُعَذِّبهَُم بهَِا فیِ الدُّنْیَا وَ تَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَ هُمْ کَافِرُونَ(85- توبه)
یک تصور فراگیر و همیشگی و البته نادرست وجود دارد که چنین میپندارد: هر کس که بیش از دیگران دارد مورد عنایت ویژه پروردگارست به خصوص اگر ثروت و برو و بیای او خیره کننده باشد.
قرآن کریم در آیاتی مانند این آیه پندار فوق را هدف قرار داده و با خبر دادن از پشت پرده ماجرا از چنین تعجب کردنها و شاید هم حسرت خوردنها نهی میکند.
قرآن میفرماید: اموال و فرزندانشان هیچگاه نباید مایه اعجاب تو شود؛ چرا که به عکس آنچه مردم ظاهر بین خیال میکنند، این اموال و فرزندان نه تنها باعث خوشوقتی آنها نیست، بلکه خداوند میخواهد آنان را به وسیله اینها در دنیا مجازات کند، و با حال کفر جان بدهند.(13)
پی نوشت ها :
(1) نمونه ج7 ص174-175
(2) و از ظاهر آیه استفاده میشود که حکم مورد نظر مربوط به هر چیزی است که غنیمت شمرده شود، هر چند غنیمت جنگی نباشد، مانند استفادههای کسبی و مرواریدهایی که با غوص از دریا گرفته میشود و کشتیرانی و استخراج معادن و گنج. هر چند مورد نزول آیه غنیمت جنگی است و لیکن مورد مخصص نیست. المیزان ج9 ص91
(3) ر.ک به نمونه ج7 ص207
(4) آیه 8 سوره ممتحنه
(5) آیه 7 سوره توبه
(6) مجمعالبیان ج5 ص41
(7) آیه 103 سوره توبه
(8) نمونه ج8 ص5-6
(9) المیزان ج9 ص339
(10) نمونه ج8 ص39
(11) المیزان ج9ص352
(12) همان ص360
(13) نمونه ج8 ص69
امید پیشگر
فلسفه تنبیه بدنی زن در قرآن
زن در دوران جاهلیت در سطحی بسیار پایین قرار داشت و اسلام، آمد که دست او را گرفته تا به بالاترین مراحل والای انسانی شایستهاش بالا برد...
آیت الله معرفت :
خدای تعالی فرمود:
"وَاللاّتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإنْ أَطَعْنَکمْ فَلاَ تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً"(1) ؛
گفتهاند که در این آیه نیز تحقیر زن دیده میشود، به گونهای متناسب با عهد جاهلی که زن جایگاهی خرد و پست داشته است.
ولی با اندک تأمل در کتب تفسیر و سیره و سخنان فقها در این باره روشن میشود که چنین نیست؛ زن در دوران جاهلیت در سطحی بسیار پایین قرار داشت و اسلام، آمد که دست او را گرفته تا به بالاترین مراحل والای انسانی شایستهاش بالا برد. اما آیا این دگرگونی اساسی به گونه ناگهانی و بدون چارهاندیشی و مقدمه چینی ممکن بود یا نیاز به زمان و سیر تدریجی داشت، تا این خشونت شعلهور را به ملایمت و مهربانی نرم بدل سازد؛ کاری که پیمودن مسیر دشوار آن، اندکی همراهی با قوم را ایجاب میکرد تا آگاهسازی آنها ممکن شود یا زمینههای آگاهی در آنها ایجاد شود و بتوانند به فطرتهای اصل انسانی خویش بازگشت کنند.
این چنین اسلام در آغاز کار، نسبت به برخی از رسوم ایشان ـ که سخت بر آنها حکمفرما بود ـ با ایشان همنوا شد، و در مسیر این همراهی و همنوایی، دمیدن ساز ملایمت و خشونتگریزی را در خاطر ایشان آغاز کرد تا دلهاشان رام گردد و راه درست را دریابند، تا خود اندک اندک زشتکاریهایی که پیش از آن به دنبال خود میکشیدشان دست بردارند.
این سیاست و تدبیر را اسلام درباره بسیاری دیگر از رسول جاهلی که تنها بر عرب نیز حکم فرما نبود، در پیش گرفت که ریشهکن کردن آنها نیازمند فرصت و زمانی کوتاه مدت یا دراز مدت و چارهاندیشیهای اساسی برای این منظور بود. در این مقوله میتوان مسئله بردهداری را به عنوان نمونه ذکر کرد که در آغاز با آن همراه شد، زیرا بر جهان آن روز حکمفرما بود و برده کالای تجاری با اهمیتی به حساب میآمد که رویارویی با آن بدون تمهید مقدمات لازم ممکن نبود، اما اسلام در برابر آن ایستاد، ولی نه به گونه علنی و صریح، بلکه با خاستگاههای فراقومی آن مبارزه کرد و راههای مشروعیت آن را بست، به جز راه قدرت یافتن بر محاربان در میدان جنگ را که تنها شرکت کنندگان در نبرد بر ضد اسلام را شامل میشد ـ نه دیگران و نه زنان و کودکان و سالخوردگان را، و به گونه قاطع هر گونه امکان بردهگیری را منسوخ کرد. آنگاه افزون بر این، راه را برای آزادسازی بردههای موجود به شکلهای گوناگون باز گذاشت.
مسئله قوامیت مرد بر زن نیز در محدوده عام (که شامل زدن شدید دردآور زن شود) از جمله همین مسائل است. بنابراین اگر چه در قرآن آمده ولی از سوی آورنده شریعت به گونهای تفسیر شده که تعدیل آن را در آن زمان و ریشه کن ساختن آن را در دراز مدت موجب شود.
اوّلا، زدن در آیه به گونه غیر مبرّح تفسیر شده؛ یعنی زدنی که سخت دردآور نباشد که در واقع زدن نیست، بلکه دست کشیدنی است با ظرافت ویژه. از همین رو مقید شده که با تازیانه و چوب و وسیله دیگر نباشد، مگر چوب نازک سواک که انسان با آن مسواک میزند. این در واقع دلالت آیه را خنثی میکند و حق تنبیه بدنی و آزاررسانی زن از سوی مرد را یکسره نفی میکند.
ابن جریر از عکرمه نقل کرده - ذیل آیه - که پیامبر(ص) فرمود: "اگر شما را در انجام کار نیک نافرمانی کردند بزنیدشان؛ ولی زدن غیر مبرّح" و همین روایت را به نقل از حجاج بن مزاحم نیز آورده، با این افزونی که غیر مبرّح را به غیر مؤثر تفسیر کرده، یعنی زدنی که تأثیری در تغییر رنگ پوست بدن حتی به اندازه سرخ شدن نداشته باشد.
عطا میگوید: به ابن عباس گفتم: زدن غیر مبرّح چگونه است؟ گفت: با چوب مسواک و مانند آن.
در فقه الرضا(ع) آمده است: "زدن با مسواک و مانند آن به ملایمت و آرامی".(2)
در جامع الاخبار صدوق از پیامبر(ص) نقل شده :
"در شگفتم از کسی که همسر خود را میزند، حال آن که خود به زدن شایستهتر است. زنان خود را با چوب نزنید که قصاص دارد، ولی با سختگیری در خوراک و پوشاک آنان را بزنید تا در دنیا و آخرت آسوده باشید."
در حدیث دیگری فرمود: "سفارش مرا درباره زنان پاس بدارید تا از سختی حسابرسی رهایی یابید، و هر که سفارش مرا پاس ندارد، چه سخت است وضع او در پیشگاه خداوند".(3)
این حدیث صراحت دارد که منظور از زدن در آیه تأدیب است،ولی نه با چوب دستی و تازیانه - چنان که با چهارپایان رفتار میشود- بلکه با ایجاد محدودیت در خوراک و پوشاک و مانند اینها، و این با روش تعدیل در زندگی سازگارتر است.
دوّم: از زدن زنان چنان به سختی نهی و منع شده است که تخلف کننده را از دایره نیکان امت بیرون شمرده، جزو شرار الناس میشمارد. چنان که در حدیث آمده که: زنانِ بسیاری از همسران اصحاب پیامبر(ص) گرد خانه پیامبر به شکایت از همسرانشان (که زدن آنان را مجاز میدانستند)آمدند، پیامبر فرمود: اینان نیکان شما نیستند.(4)
همچنین پیامبر(ص) کسی را که حقوق همسر خود را ضایع کند و جانب او را رعایت نکند نفرین کرده، فرمود: "ملعون ملعون من ضیّع من یعول".(5)
در حدیث دیگری فرمود: "همین گناه بس که مردی عیال خود را تباه سازد".(6)
چه حقی زنان بر مردان دارند؟ پیامبر(ص) فرمود: "برادرم جبرئیل مرا خبر داد، و پیوسته سفارش میکرد درباره زنان، تا آنجا که گمان بردم مرد حق ندارد به همسرش أفّ بگوید، و گفت: ای محمد، بپرهیزید خدا درباره زنان. ایشان اسیر دست شما هستند. آنها را براساس پیمان و امانت خدا گرفتهاید. تا آنجا که گفت: پس بر آنان دلسوزی کنید و دل ایشان را آرام بدارید تا با شما باشند، و اکراه و اجبارشان نکنید و بر سر خشمشان میاورید"
نیز فرمود: "بهترین شما کسی است که برای خانوادهاش بهترین باشد و من بهترین هستم از میان شما برای خانوادهام".(7)
منظور از محبت در این گونه احادیث، دلسوزی و خوشرفتاری و مهرورزی و پاسداشت کرامت اوست در مرتبه والای انسانی که دارد، و هرگز و هیچ گاه نظر به جانب شهوت نیست.
زنی به نام "حولاء" نزد پیامبر(ص) آمد و از حق مرد بر زن و حق زن بر مرد پرسید، تا آنجا که گفت: چه حقی زنان بر مردان دارند؟ پیامبر(ص) فرمود: "برادرم جبرئیل مرا خبر داد، و پیوسته سفارش میکرد درباره زنان، تا آنجا که گمان بردم مرد حق ندارد به همسرش أفّ بگوید، و گفت: ای محمد، بپرهیزید خدا درباره زنان. ایشان اسیر دست شما هستند. آنها را براساس پیمان و امانت خدا گرفتهاید. تا آنجا که گفت: پس بر آنان دلسوزی کنید و دل ایشان را آرام بدارید تا با شما باشند، و اکراه و اجبارشان نکنید و بر سر خشمشان میاورید".(8)
شیخ صدوق در دو کتاب خود "علل الشرایع" و "امالی" از امیرمؤمنان(ع) نقل کرده که فرمود: "در هر حال با ایشان مدارا کنید و با آنان نیکو سخن بگویید، باشد که ایشان نیکو عمل کنند".(9)
امام صادق(ع) از پدرش نقل کرد: "هر که زنی میگیرد باید گرامی اش بدارد، پس همانا همسر هر کدام از شما لعبتی است،هر که گرفت نباید او را ضایع گرداند".(10)
اینک برایند این همه روایات فراوان چنین میشود:
زن ارزش انسانی والایی دارد که مرد باید آن را پاس بدارد و خوار و رسوایش نسازد و نیکو با او رفتار کند و خود را با او دو شریک هماورد در اداره امور زندگی بداند، مسئولیت ها را عادلانه تقسیم کند، او را بر هیچ کاری مجبور نکند، از او خاطرخواهی و جانبداری کند و با نرمی و مدارا با او همزیستی کند، چرا که او گل است و نه قهرمان. اگر از او لغزشی دید بر آن چشم بپوشد و اگر ناسازگاری و ستیز از او احساس کرد با او نیکو مدارا کند تا خاطر نازک و زودرنج او را به دست آورد.
بدانید هر که همسر خود را بزند یا سیلی بر او بنوازد، خود شایستهتر است برای سیلی خوردن و از نیکان امت نیست، بلکه چه بسا از بدان ایشان خواهد بود.
دلیل این مطلب آن است که اگر زن کاری انجام دهد، شاید احساس بر او غلبه کرده باشد، که او زود به هیجان میآید، اما مرد چرا عنان خود را با احساساتی زودگذر رها کند و تسلیم خردورزی نباشد؟! پس او سزاوارتر است برای تنبیه و تأدیب، به هر حال چنین کسی دیگر از امت که با روش والای اسلامی تربیت یافتهاند نخواهد بود.
در نتیجه، ظاهر بی قید و شرط آیه نسخ شده است و آنچه آن را نسخ کرده سفارش های اکید درباره زن و جانبداری و پاسداری از کرامت اوست نیز ممنوعیت زدن او با همه شیوهها جز شیوهای که در واقع زدن نیست، بلکه به توجه و علاقمندی شبیه تر است تا زدن دردآور، و پیامبر و بزرگان امت (که همواره به پیروی از ایشان دستور داده شدهایم) چنین کردهاند.
اکنون این سؤال پیش می آید که در قرآن کریم چرا زدن زن مطرح شده است، در این آیة کریمه:
« وَاللاَّتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً » (سوره نساء آیه34)؛ و آن زنان را که از نافرمانیشان (در رابطة زناشویی) بیم دارید، اندرز دهید، و از خوابگاهشان دوری کنید و (سپس) آنان را بزنید. اگر فرمانبرداری کردند، پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید" اسلام اطاعت زن از شوهر را در مسائل ویژة زن و شوهری، لازم و تکلیف میداند، و این را حقی برای شوهر میشناسد.
اهمّیت و ضرورت این حق و لزوم برآوردن این نیاز پوشیده نیست. این نیاز در صورتی که برآورده نشود و با گستاخی برخی زنان روبرو گردد، ممکن است با خشونتهای فراوانی روبرو شود، زیرا که نوعاً و به طور طبیعی قدرت مرد بیشتر است. حال قرآن کریم دایره آن را محدود کرده و از هر گونه زیادهروی برای اِعمال خواست شوهر (بویژه با توجه به مفهوم این ضرب) مانع گردیده است و برای آن شیوة قانونی (مراحل و اندازه) معیّن کرده است، تا به زیادهرویهای ظالمانهای نینجامد. بنابر این ضرب در صورتی است که خلافی صورت گرفته باشد و آن هم خلاف در روابط ویژه شوهری است.
موضوع دیگری که در خور ژرفنگری است، چگونگی"ضرب" است. حدود و کیفیت ضرب در احادیث و تفاسیر مشخص شده است و چنین گفتهاند که منظور زدن بسیار نرمی است که هیچ گونه اثری بر جای نگذارد.(11) برای تبیین بیشتر حدود آن و جلوگیری از هر گونه زیادهروی، امام صادق(ع) آن را به زدن با مسواک تفسیر فرمود:
"... إنّه الضرب بالسواک(12)؛ منظور از زدن در آیه، زدن با مسواک است".
و این براستی نوعی اعلان تنفر و مخالفت اخلاقی است، نه تنبیه بدنی.
نیز باید توجه داشت که همین مقدار برخورد، باید پس از دو مرحلة اخلاقی و تربیتی انجام گیرد. این دو مرحله در متن آیه تبیین گشته است:
1ـ فعظوهنّ: به آنها پند دهید.
2ـ واهجروهنّ فی المضاجع: از خوابگاهشان دوری کنید.
دوری از خوابگاه نیز که ممکن بود به زیادروی بینجامند و به دوری دراز مدت بکشد، به حدّاقل آن، تفسیر شده است که از خشونت برخی جداییها و بیاعتناییها مانع گردد.
امام باقر(ع) فرمود: "یحوّل ظهره إلیها(13)؛ پشت به زن بخوابد" نه دوری زیاد و یا به اطاقی دیگر رفتن و یا ترک خانه و...
پس در دوری از خوابگاه زنان نیز از هر گونه خشونت و زیادهروی منع گردیده است.
بنابر این طبق منطق عقل و شرع، اگر زنان از ابتداییترین و ضروریترین حق میان خود و شوهرانشان سرباز زدند، (یعنی نشوز) نخست با دو واکنش اخلاقی و آموزشی روبرو میگردند و سپس با مرحلهای تنبیهی، با همان مقدار و در چارچوب معینی که امام صادق(ع) مشخص کردند، با زن برخورد میشود و نه بیشتر.
این نکته نیز قابل دقت است که برخی فقیهان مطرح کردند که اطاعت زن از شوهر، تنها در مورد همان رابطة ویژه است و حتی اگر لذتجوییهای دیگر در شرع مجاز شمرده شده باشد اطاعت در آنها لازم نیست؛ زیرا دلیلی نداریم که تن دادن زن به همة انواع لذتجوییها واجب باشد، تا تن ندادن به برخی از آنها "نشوز" شمرده شود.(14)
اصل تمکین و نشوز در مسائل زناشویی که موضوعی ثابت است، نیز باید با خشونت و زیانرسانی همراه نباشد و با اصل "لا ضرر" سنجیده شود که برآوردن خواستة مرد توسط زن، موجب ضرر و زیانی به زن نباشد.
پینوشتها:
1ـ نساء (4) آیه 34.
2. بحارالانوار،ج 101، ص58.
3. همان، ج 100، ص249 به نقل از جامع الاخبار، ص 157-158.
4. الدرالمنثور، ج 2، ص523.
23. المهذب،ج 2، ص225.
5. من لا یحضره الفقیه، ج3، ص 103.
6. دعائم الاسلام، قاضی نعمان مصری، ج2، ص193.
7. من لا یحضره الفقیه، ج3، ص 362.
8. مستدرک الوسائل ،ج14، ص252.
9. بحارالانوار،ج100، ص223، به نقل از علل الشرائع، ص 513 و امالی صدوق، ص 206.
10. همان، ص 224.
11و 12و 13. مجمع البیان، ج 3، ص 44.
14. آیت الله سیّد محسن حکیم(ره)، مستمسک العروة الوثقی، ج 14، ص 64.
منبع : طنین یاس
اسلام عقب مانده یا مسلمانان؟!
آیا کم بودن انسانهای کامل مثل امام (ره)، دلیل بر ضعف دین نیست؟ چنان چه اگر از یک میلیون تولید یک خودروسازی فقط یک خودرو درست کار کند، ایراد به کارخانه وارد است؟
فرض بفرمایید از هر یک میلیون خودروی تولیدی یک شرکت خودروسازی، یکی به نحو احسن کار میکند. به نظر شما کار این شرکت ایراد ندارد؟ همین سؤال را در دو مورد مرتبط با دین دارم :
1- اگر از بین میلیاردها انسان تولیدی خداوند کریم و در بستری که قرار گرفتهاند، تعداد محدودی به کمال میرسند، یک جای کار ایراد دارد؟
2- نتیجه قوانین عالی اسلام وضعیت فعلی مسلمانهاست. تعداد به کمال رسیدههایی همچون امام بسیار اندک است. شاید گفته شود که این به خاطر عمل نکردن درست قوانین بوده است. در جواب میگویم که لابد قوانین از حد تحمل انسانها فراتر بودهاند. ما معتقدیم که قوانین اسلام برای دنیا و آخرت ماست. در مورد آخرت مسلمانان که نمیتوان به راحتی حرف زد. در مورد دنیا هم که به ظاهر برخی ملل جلوتر از مسلمانها هستند. به حرف گفته میشود عمل به قوانین اسلام ساده است، لیکن اگر خوب دقت شود و قرار باشد کسی یک مسلمان واقعی باشد وظایف بسیاری را باید انجام دهد.
پاسخ:
الف - اگر چه گفتهاند: «در مثال مناقشهای نیست»، اما در هر حال مثال نیز باید با موضوع تناسب داشته باشد و ذهن را به مفهوم مورد نظر نزدیک سازد. لذا اگر مثال خیلی با واقعیت متفاوت باشد، میتواند که مانع تقریب ذهن به موضوع و اخذ نتیجهی درست گردد.
گاهی ممکن است کسی خدا یا اسلام را قبول نداشته باشد که در آن صورت با او بحثی راجع به درستی یا راحتی احکام اسلامی نداریم، اما کسی که خدا را قبول دارد و میداند که او شریعت را او وضع نموده است، نباید چنین مثالی بیاورد. چرا که او میداند که کارخانهی خودرو یا هر محصول دیگری را انسان با عقل، علم، همت، اراده و اشرافیت محدود خود به عالم مادی محدود درست کرده است، لذا ممکن است نواقص بسیاری داشته باشد، اما دین را خداوند فرستاده است و لابد هیچ ضعف، کاستی و نقصی در آن نیست و از جمله ضعفها همین خارج از طاقت و امکان بودن است. از این رو
خداوند متعال به انسان متذکر میگردد که اگر ضعف، فساد و نقصی - نه فقط در میان مسلمانان – بلکه در حیات کلیهی انسانها به وجود آید، از ناحیهی خود آنان است. چرا که خداوند خیر محض است و از خیر محض به جز خیر صادر نمیگردد.«ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ به ما کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» (یس -41)
هر فسادی در دریا و خشکی به دست خود مردم ظاهر گشت، تا خدا به این وسیله بعضی از آثار کار بد را به ایشان بچشاند.
و فرمود سرنوشت دنیوی و اخروی هر کس [و بالتبع هر جامعه] مرهون عملکرد اوست:
«کُلُّ نَفْسٍ به ما کَسَبَتْ رَهینَه» (المدثر - 38) - هر کسی در گرو عملی است که انجام داده است.
پس، اگر مسلمانان به اسلام عمل کردهاند و نتیجه نگرفتهاند، میتوان به دستورالعملها تشکیک نمود، اما اگر اصلاً عمل نکردند، جای شکایتی از دین نیست. به قول معروف: «گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟». بدیهی است که نگاه به نسخهی پزشک و یا قاب گرفتن و بوسیدن آن، هیچ کمکی به بهبود بیمار نمینماید.
ب – نتیجهی ایمان به خدا و عمل به اسلام، تکامل انسانی بشر است. اما قرار نیست که همه در حدّ امام کامل شوند. بلکه هر کسی در حد ظرفیت و عمل خود کامل میشود. مگر در جوامعی که مسلمان نیستند (مثل آمریکا یا اروپا یا ...)، مردم در همین رشد و کمالی که دارند، همه یکسانند؟ آیا همه در اوج علم و اخلاق هستند؟ آیا همه پزشک و مهندس و هنرمند و ... هستند؟! آیا همه در یک سطح از رفاه و خوشبختی دنیا زندگی میکنند؟! چرا نوبت به اسلام که میرسند، مدعیاند که همه باید امام زمان شوند و اگر نشوند معلوم است که نقصی به دین آنها وارد است؟! لذا هر کس به حد ظرفیت، استعداد و تلاش خود کامل میشود و این عده کم هم نیستند.
پ – اما قوانین اسلام اگر چه کامل هستند، اما به هیچ وجهی بیش از توان و امکان انسان نیستند. چرا که اولاً خالق متعال، علیم و حکیمی که انسان و جهان را خلق نموده، شریعت را نیز برای انسان وضع نموده است و ثانیاً نفرموده که همه باید به همهی قوانین و در حدّ اعلای آن عمل کنند! بلکه فرمود:«لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وسعها» (البقره – 286) - خدا هیچ کس را تکلیف نکند مگر به قدر توانایی او.
پس، هر کس میتواند به راحتی به حد توانائیاش عمل نماید و هر کس چنین کند به کمال خود میرسد. لذا درست است که هیچ کس امام معصوم نمیشود و یا کمتر کسی در طول تاریخ مانند امام (ره) میشود، اما قرار هم نیست که همه مانند او شوند. اینها نوادر انسان و تاریخ انسان هستند و قرار نیست که همه از نوادر باشند.
مگر در دنیای غیر از اسلام، همه دانشمند، نابغه، مخترع و مکتشف میشوند؟! اینها نوادر هستند و نوادر همیشه اندک هستند. لذا شما شاهدید که خداوند کریم وقتی میخواهد مدعیان بزرگی را به دین و ایمان دعوت نماید، نمیفرماید که شما باید مثل حضرت ابراهیم (ع)، یا پیامبر اکرم (ص)، یا امیرالمؤمنین (ع) یا حتی سلمان و ابوذر و کمیل ایمان بیاورید، بلکه میفرماید: «ایمان بیاورید (کماآمن الناس) همان گونه که همهی مردم ایمان آوردهاند». و این دسته از مؤمنین در هیچ دورهای کم نبوده و اکنون نیز کم نیستند. و البته باید توجه داشت که همین انسانهای نادر، مانند حضرت امام (ره)، در عصر ما و سایرین در قرون گذشته نیز در همین مکتب و بر اساس فراگیری و عمل به آموزهای همین قرآن ساخته شدهاند.
ت – هیچ کس مدعی نیست که عمل به احکام بسیار راحت است، بلکه زحمت دارد و همت میطلبد. منتهی این زحمت فوق امکان و طاقت بشر نیست، مضاف بر این که هر کس در این راه برود، خداوند کریم او را بصیرت بخشیده، راههای صواب را به او نشان میدهد و در این راه نصرتش میبخشد.
اما دقت فرمایید که هیچ راه کمالی ساده نیست. انسانی که میخواهد جاهل نباشد، باید زحمت بکشد و کسب علم کند. انسانی که میخواهد بیمار نباشد، باید زحمت بکشد و مراقب سلامتی خود باشد. انسانی که میخواهد از مرحلهی زندگی نباتی و حیوانی عبور کند، باید زحمت بکشد و کششها و خواستههای نباتی و حیوانی را به کنترل درآورد و البته انسانی که میخواهد مراحل تکامل را در حد عالیتر طی نموده و تقرب بیشتر به خدا (کمال مطلق) پیدا کند، باید زحمت بیشتری بکشد. لذا به طور کل، رسیدن به کمال و راحتی آن، مرهون گذر از مراحل زحمت و رنج است. راحتی مخصوص بهشت است و دنیا جای راحتی نیست و این اختصاص به دین اسلام ندارد.
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی کَبَدٍ» (البلد4) – به درستی که ما انسان را در رنج آفریدهایم.
ت – و اما در خصوص جلوتر بودن برخی از ملل غیر مسلمان (مانند آمریکا یا اروپا)، باید دید که ؛
اولاً : از چه جنبهی مسلمانان جلوتر هستند؟ آیا از قرآن ما جلوتر هستند و یا از خود مسلمانانی که خود را به قرآن نسبت میدهیم و با آن کاری نداریم؟! به طور مسلم از قرآن جلوتر نیستند و هنوز در عرصهی زندگی فردی و اجتماعی انسان، هیچ قانونی کشف و وضع نکردهاند که یا غلط بوده و آنها را با مشکلات بیشتر مواجه نموده و به انحطاط بیشتر کشانده است و یا درست بوده و قبلاً در اسلام بیان شده است.
ثانیاً : باید دید که در چه چیز جلوتر هستند؟ در انسانیت و یا فقط در تکنولوژی و صنعت؟ بدیهی است که فقط در قسم دوم جلوتر بودند و اسلام عزیز نه تنها مانع تحقیقات، اکتشافها، اختراعات و نوآوریهای تکنولوژی نیست، بلکه مشوق آن است و اساساً مبدأ و ریشههای علوم (تجربی) و تکنولوژی را باید در علوم انبیای الهی (وحی) جستجو نمود. هر چند که علوم (تکنولوژی) دلیل جامعی برای پیشرفت همهی جانبهی انسان نیست، چنان چه در تکنولوژی صرف، هنوز حیوان بسیار پیشرفتهتر از انسان است. کدام هواپیمایی پیشرفتهتر از پرندگان است، کدام رادار، فرستنده و گیرندهای، پیش رفتهتر از رادار حیوانات هوایی، زمینی و دریایی است؟ کدام سلاح جنگیای پیشرفتهتر از سلاحهای انواع حیوانات دریایی و یا زمینی است؟ کدام معماری از معماری زنبور یا موریانه، دقیقتر است؟ و ...؟ حال آیا حیوانها جلوتر از انسانها هستند؟!
لابد میدانید که خطوط نقاشی شده روی هر گور خری، با دیگری متفاوت است. حال اگر یک گلهی هزار رأسی داشته باشیم، چقدر تکنولوژی و زمان لازم است تا آنها را شناسایی و از یک دیگر تفکیک کنیم و سپس وقتی به آنها نگاه میکنیم، چقدر تکنولوژی لازم داریم تا با نگاه از یک دیگر تمیزشان دهیم. اگر به فرض روی هر کدام علامتی بگذاریم، به رغم آن که علامتی بیرونی وضع کردهایم، چقدر زمان میبرد تا علامت خود را پیدا کنیم و یا مثلاً با کمک گرفتن از سنسورها و رایانهها، هر کدام را که خواستیم پیدا کنیم؟ اما کرهاش، با یک نگاه مادر را از میان آن هزار گورخر تشخیص میدهد! حال آیا گورخر از انسان جلوتر است؟!
پس، تکنولوژی همه چیز انسان نیست، بلکه فقط و فقط وسیلهساز است و البته بسیار هم برای پیشرفت انسان لازم و ضروری است. مضاف بر این که باید دقت نمود، قرآن کریم کتاب فیزیک یا شیمی نیست که اگر مشاهده کردیم پس از یک دورهی زمانی، آلمانیها در شیمی و یا ژاپنیها در فیزیک و الکترونیک از مسلمانان جلوتر بودند، بگوییم لابد ضعفی در کتاب ما وجود دارد! بلکه قرآن کتاب انسان سازی است، کتاب تدوین برنامهی زندگی فردی و اجتماعی است، کتاب بیان حقوق است، کتاب تعلیم و تربیت است و خلاصه آن که کتاب تبیین جهانبینی و ایدئولوژی واقعی و حقیقی است. اگر چه همین کتاب نه تنها منعی بر شناخت عوالم و علوم ندارد، بلکه بر آن تأکید فراوان هم نموده است.
هر کس میتواند به راحتی به حد توانائیاش عمل نماید و هر کس چنین کند به کمال خود میرسد. لذا درست است که هیچ کس امام معصوم نمیشود و یا کمتر کسی در طول تاریخ مانند امام (ره) میشود، اما قرار هم نیست که همه مانند او شوند. اینها نوادر انسان و تاریخ انسان هستند و قرار نیست که همه از نوادر باشند.
لذا باید دقت نمود که آیا ما چون به اسلام عمل کردهایم، از علوم تجربی و تکنولوژی عقب افتادهایم؟ یا آن که چون به بهانهی «آخرتگرایی» ما را خواب کرده و دنیا را از دست ما درآوردند و به آخرت هم نگرویدیم و نگذاشتند که بگرویم، از هر دو عقب ماندهایم؟!
پس، از نظر کمال انسانی، اصلاً چنین نیست که آنها نه تنها از ما، مسلمان نیز جلوتر یا پیشرفتهتر باشند، و این سخن از روی تعصب نیست، بلکه نشأت گرفته از اطلاع از وضعیت زندگی انسانی در میان آنها و اقرارهای خودشان است. لذاست که امروزه هیچ جنایتی هولناکتر از جنایات آنان و هیچ فسادی، عمیقتر از فساد آنان و هیچ انحرافی، منحرفتر از انحراف آنان در جهان وجود ندارد و مسبب همهی ناهنجاریها و ناآرامیهای جهان نیز آنان هستند و به جای انسان کامل، مبدل به شیطان بزرگ شدهاند.
دلیل سفارش بر خواندن سوره یس
شاید یکی از دلایلی که تلاوت هر روزه سوره «یس» سفارش شده این است که هر روز این عهد مهم و حیاتی را به ما یادآوری کنند: از شیطان اطاعت مکن!
ماه مبارک رمضان، ماه نزول قرآن و به فرموده اهل بیت(علیهم السلام) بهار آن است. اگر چه تلاوت آیات قرآن و حتی نگاه کردن به صفحات قرآن کریم نیز دارای اجر و پاداش الهی است؛ اما تدبّر در آیات قرآن دستور اکید خود قرآن و سفارش جدی پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و ائمه اطهار(علیهم السلام) است، تا جایی که فرمودهاند در تلاوت قرآنی که همراه با تدبر نباشد، خیری نیست.
موضوع این مقاله پیرامون آیه 60 سوره «یس» است:أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ؛ آیا با شما عهد نکردم ای فرزندان آدم که شیطان را نپرستید، که او برای شما دشمن آشکاری است؟!
در این آیه شریف صحبت از عهدی است که خداوند از تمام انسانها و فرزندان آدم گرفته است و آن عدم پرستش شیطان است. در انتهای آیه علت آن هم ذکر شده است؛ زیرا شیطان دشمنی آشکار و روشن برای شماست.
این آیه شریفه از جمله آیاتی است که خداوند در آن، مستقیماً انسان را مورد خطاب قرار داده است. اگر کسی هنگام تلاوت قرآن، خود را مخاطب آیات الهی بداند با شنیدن این آیه قطعاً مورد تنبه تأثر قرار خواهد گرفت.در این آیه صحبت از عهدی است که همه ما با خداوند بستهایم و حال آن را به کل فراموش کردهایم. عهد است عهد ازل،... نامش مهم نیست، مهم این است که خداوند در این کتاب که آخرین کتاب اسمانی است به ما یادآوری میکند که روزی با او عهدی بستهایم و حال در کثرت دنیای فانی، آن را فراموش کرده، مشغول کار خویش هستیم. شاید یکی از دلایلی که به تلاوت هر روزه سوره یس سفارش شده است همین باشد، تا هر روز این عهد مهم و حیاتی را به ما یادآوری کنند:« از شیطان اطاعت مکن»!(1)
برخی از مفسرین عهد مزبور را عهدی میدانند که خدای تعالی در عالم ذر از انسان گرفته است و برخی نیز این عهد را همان میدانند که انبیاء الهی برای بشر به ارمغان آورده و از مردم عهد گرفتهاند که جز خدای را نپرستند و از شیطان اطاعت نکنند.(2)
مفسرین بزرگوار قائل هستند که عبادت شیطان که در این آیه مطرح شده است همان اطاعت اوست یعنی خداوند متعال از پیروی دستورات شیطان، به عبارت و پرسش شیطان یاد نموده است که نشان دهنده اهمیت بحث است.
از حضرت صادق(علیه السلام) منقول است که فرمودند: هر کس از شخصی در معصیت خداوند اطاعت کند، او را پرستیده است گویا آن شخص را پرستیده است(3). و نیز از امام باقر(علیه السلام) روایت شده است: «هر کس به گویندهای گوش فرا دهد گویا او را عبادت کرده است، اگر آن گوینده از خدای رحمان بگوید شنونده خدای رحمان را عبادت کرده است و اگر از شیطان گفته باشد، شنونده در پرسش شیطان وارد شده است.»(4)
عبادت شیطان چگونه است؟
روایات فوق نشان میدهد مراد از عبادت شیطان، اطاعت او و گوش دادن به فرامین اوست. باید باور کنیم که در لحظه ارتکاب گناه، عملاً در حال پرستش ابلیس هستیم. برای همین است که خدای متعال به ما گوشزد میکند که روزی با او عهد بستهایم که شیطان را نپرستیم.
دشمنترین دشمنان ما کیست؟
در انتهای آیه شریفه بر دشمن آشکار شیطان تصریح شده است؛ آیات قرآن کریم در سورههای مختلف و بالاخص در داستان خروج آدم(علیه السلام) از بهشت، دشمنی شیطان را به خوبی ترسیم میکند و نشان میدهد که دشمنترین دشمن ما انسانها همین ابلیس است که برای گمراهی ما قسم یاد کرده است: « قال فبیعزتک الاغوینهم اجمعین: (ابلیس) گفت: خدا یا به عزتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم کرد.(5)
پس، شیطان، دشمن قسم خورده ماست. دشمن آشکار ماست. سوگند یاد کرده است که همه ما را گمراه کند.
داستان برصیصای عابد که شیطان از طریق وسوسه و زنا او را به کفر کشاند و یا داستان بلعم باعوراء که از طریق حق گمراه شد با آنکه دارای رسم اعظم بود و ... همگی نشان دهنده دشمنی آشکار و البته عمیق شیطان با بنی آدم است و خداوند برای همین، آنها را در قرآن کریم ذکر کرده است.(6)
پینوشتها:
1. ترجمه تفسیر المیزان، ج 17، ص152
2. تفسیر آسان، ج، 16، ص، 152
3 . تفسیر صافی، ج، 4،ص 258
4. تفسیر صافی، ج، 4 ،ص، 258 .
5 . سوره مبارکه ص، آیه 82
6. ر. ک ترجمه تفسیر المیزان، ج19، ص 370
معارفی از جزء نهم قرآن کریم
نهمین قسمت از سلسله بحثهای معرفی قرآن کریم که برای انس معنایی بیشتر با قرآن کریم تدوین میشوند به نهمین جزء از قرآن کریم اختصاص دارد. آنچه در ادامه میآید فرازهایی از آیات این جزء است که به همراه نکاتی تفسیری تقدیم میهمانان ماه خدا میشود.
ایمان و عمل ما درست شود، برکات هم نازل میشود
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی ءَامَنُواْ وَ اتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَیهِْم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ (96- اعراف)
در این آیه خداوند متعال به صراحت وعده میدهد که اگر باورهای مردم باورهای توحیدی شود و از شرک و خرافه پاک گردد و در عمل هم به آنچه خدا گفته است به قدر میسور عمل کنند درهای رحمت و برکت الهی از آسمان و زمین به روی مردم گشوده میشود.
از اهل القری؛ مردم یک منطقه به دست میآید که ملاک نزول برکات، ایمان و عمل اکثری مردم است پس اگر بیشتر مردم دین باور و دین دار بودند وعده حق عملی خواهد شد و بی مبالاتی تعدادی از مردم، تأثیری در عملی شدن آن وعده نخواهد داشت اما اگر برعکس شد درهای رحمت نیز بسته میشوند و دین داری عدهای هم نمیتواند آنها را باز کند.(1)
سه ویژگی که متکبران دارند
سَأَصْرِفُ عَنْ ءَایَاتیَِ الَّذِینَ یَتَکَبرَُّونَ فیِ الْأَرْضِ بِغَیرِْ الْحَقِّ وَ إِن یَرَوْاْ کُلَّ ءَایَةٍ لَّا یُؤْمِنُواْ بهَِا وَ إِن یَرَوْاْ سَبِیلَ الرُّشْدِ لَا یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَ إِن یَرَوْاْ سَبِیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا (146- اعراف)
طبق این آیه متکبرانی که مانند ابلیس(2) از دین و دستور خداوند متعال روی برمی گردانند کسانیاند که دارای این سه ویژگیاند:
1. آنها اگر تمام آیات و نشانههای الهی را ببینند، ایمان نمیآورند.
2. اگر راه راست و طریق درست را مشاهده کنند، انتخاب نخواهند کرد.
3. اگر راه منحرف و نادرست را ببینند، راه خود انتخاب میکنند.(3)
بشارتی که قرآن به گنهکاران پشیمان میدهد
الَّذِینَ عَمِلُواْ السَّیَِّاتِ ثُمَّ تَابُواْ مِن بَعْدِهَا وَ ءَامَنُواْ إِنَّ رَبَّکَ مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِیمٌ. (153- اعراف)
کسانی که گناه کردند اما بعد پشیمان شده و به واقع توبه کنند و ایمان بیاورند، یعنی از عقاید گذشته خود که ریشه گناهانشان بوده دست شسته و باورهای خود را بر اساس اسلام قرار دهند؛ خداوندی که بسیار آمرزنده و رحیم است از گناهانشان در گذشته و سعادت دنیا و آخرت آنها را تضمین میکند.
هر چند توبه و بازگشت به آغوش مهر پروردگار برای همه ممکن است اما نباید پنداشت که هر بازگشتی با یک استغفاری که به زبان جاری میشود محقق میگردد. توبه شرایطی دارد که پشیمانی قلبی و جبران کاستیهای گذشته(4) از شرایط آن است.
کسی که در قرآن تشبیه به سگ شد
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی ءَاتَیْنَاهُ ءَایَاتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَنُ فَکاَنَ مِنَ الْغَاوِینَ(175) وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بهَِا وَ لَکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلیَ الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَئهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ (176- اعراف)
این دو آیه مربوط به کسی است که با وجود علم و بهره از برخی موهبتهای خدادادی؛ خدا او را به سگ تشبیه کرد. قرآن کریم به عنوان کتابی که هم بیماری را نشان میدهد و هم ریشه و درمان آن را بیان میکند علت این سقوط را چنین تحلیل کرده است:
«فَانسَلَخَ مِنْهَا؛ او از پوست به در آمد» این عبارت کنایه از این است که او علم و دادههای الهی را گرفت اما آنها را به درونش نفوذ نداد و به جانش پیوند نزد تا بشود عقیده؛ بلکه در حد پوست و پوستین در بر خود نگه داشت تا اینکه بالاخره در آزمونهای الهی این پوستین را انداخت و ماهیت واقعی خود را آشکار کرد.(5)
قرآن قدمی جلوتر رفته و علت این مشکل او را هم بیان میکند و آن میل او به دنیا و تبعیتش از هوای نفس بود که سبب شد دانستهها و «دین دانی» اش تبدیل به «دین داری» نشود.
وقتی آژیر شیطان را شنیدید به پناهگاه خدا بروید
وَ إِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ(200- اعراف)
زمانی که آژیر خطر به صدا در میآمد گویندهای با صدای دلهرهآورش چنین میگفت: توجه! توجه! علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است بعد میگفت محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید. بلافاصله بعد از پیام او صدای آژیر گوش خراشی در همه جا طنین انداز میشد و مردمی را میدیدی که با دستپاچگی و سرعت خاصی برای حفظ جان خود به سوی محل امنی در حال دویدناند.
قطعاً خیلی مضحک و خنده دار خواهد بود که کسی در این وضعیت قرار بگیرد و به جای فرار به سوی پناهگاه در معرض خطر بایستد و زیر لب مدام تکرار کند «من به پناهگاه میروم». این داستان بسیار شبیه جریانی است که قرآن کریم نقل میکند.
قرآن میفرماید: وقتی وسوسه شیطان را حس کردید به خدا پناه ببرید(6) که او هم به خواسته شما ترتیب اثر میدهد و هم اینکه میداند شما را چگونه نجات دهد.
پناه بردن به خدا باید با تمام وجود باشد درست به مانند همان مضطر زیر بمباران؛ والا اگر بایستد و مدام بگوید اعوذ بالله اعوذ بالله کاری از پیش نخواهد برد.
دو چیز در این دنیا میتواند مانع نزول عذاب الهی شود که یکی از آن دو رفت و دیگری همچنان در دست شماست به آن خوب چنگ بزنید و محکم آن را بگیرید. بعد فرمودند: آن امانی که از دست شما رفت رسول خدا صلی الله و علیه و آله بود و آن دیگری که همچنان در بین شماست استغفار است و بعد همین آیه را تلاوت کردند تا دلیل سخنشان را هم ذکر کرده باشند.
این گروه حقاً که مؤمن اند
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبهُُمْ وَ إِذَا تُلِیَتْ عَلَیهِْمْ ءَایَاتُهُ زَادَتهُْمْ إِیمَانًا وَ عَلیَ رَبِّهِمْ یَتَوَکلَُّونَ(2)الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ(3)أُوْلَئکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا (4- انفال)
قرآن کریم در این بخش به پنج ویژگی کسانی که به واقع مؤمن هستند اشاره میکند و در پایان با عبارت «أُوْلَئکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا» حقانیت ایمان آنها را امضاء میکند. آن ویژگیها که سه قسمت آن جنبه معنوی و باطنی دارد و دو قسمت آن جنبه علمی و خارجی، عبارتند از: احساس مسئولیت، تکامل ایمان، توکل، ارتباط با خدا و ارتباط و پیوند با خلق خدا.(7) که در آیه به این ترتیب آمده است:
1. هر وقت نام خدا برده شود، دلهای آنها به خاطر احساس مسئولیت در پیشگاهش ترسان میگردد.
2. هنگامی که آیات خدا بر آنها خوانده شود بر ایمانشان افزوده میشود.
3. تنها بر پروردگار خویش تکیه و توکل میکنند.
4. نماز را (که مظهر رابطه با خداست) بر پا میدارند.
5. از آنچه به آنها روزی دادهایم در راه بندگان خدا انفاق میکنند.
دین، مایه حیات انسان و جوامع بشری است
یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یحُْیِیکُمْ (24- انفال)
این تعبیر کوتاهتر ین و جامعترین تعبیری است که درباره اسلام و آئین حق آمده است. اگر کسی بپرسد اسلام هدفش چیست؟ و چه چیز میتواند به ما بدهد؟ در یک جمله کوتاه میگوییم هدفش حیات بخشیدن به بشر در تمام زمینههاست.(8)
آیه میفرماید: ای کسانی که ایمان آوردهاید اجابت کنید دعوت خدا و پیامبر را به هنگامی که شما را به چیزی میخواند که شما را زنده میکند و این صراحت دارد در اینکه دعوت اسلام، دعوت به سوی حیات و زندگی است حیات معنوی، حیات مادی، حیات فرهنگی، حیات اقتصادی، حیات سیاسی به معنای واقعی، حیات اخلاقی و اجتماعی، و بالاخره حیات و زندگی در تمام زمینههاست.
نا گفته پیداست که این روح وقتی در کالبد فرد یا جامعه دمیده میشود که اسلام واقعی به خوبی شناخته شده و به دقت بدان عمل شود وگرنه اسم اسلام یا اسلام آمریکایی که خود مرده است قطعاً نمیتواند حیات بخش باشد.
تقوا پیشه کنید تا در کارهایتان در نمانید
یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ إِن تَتَّقُواْ اللَّهَ یجَْعَل لَّکُمْ فُرْقَانًا وَ یُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیَِّاتِکمُْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ(29- انفال)
تقوا یا همان خداترسی که در پرهیز از محرمات الهی نمود پیدا میکند عاملی است که برای کسب بصیرت. بصیرت آن دید با نفوذی است که پوسته ظاهر را شکافته و به واقعیت درونی راه پیدا میکند. یکی از کاربردهای مهم این حالت که خداوند آن را در اثر تقواپیشگی نصیب انسان میکند در تشخیص حق از باطل است.
«فرقان» به معنی چیزی است که میان دو چیز فرق میگذارد که در آیه مورد بحث مراد ابزار فرق گذاری میان حق و باطل است، چه در اعتقادات (جدا کردن ایمان و هدایت است از کفر و ضلالت) و چه در عمل (جدا کردن اطاعت از معصیت و چه در رأی و نظر (جدا کردن فکر صحیح از فکر باطل)؛ آنچه مهم است این است که همه اینها نتیجه و میوهای است که از درخت تقوا به دست میآید.(9) که البته باید برداشتن آثار گناه و بخشش آنها را هم به این نتیجه اضافه کرد.
تا زمانی از عذاب الهی در امانیم که استغفار در بینمان رواج داشته باشد
وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنتَ فِیهِمْ وَ مَا کاَنَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ(33- انفال)
این کریمه دو عامل را مانع نزول بلاهایی معرفی میکند که در اثر و کفر و طغیان بر سر اقوام گذشته آمد. این دو عامل یکی وجود رسول خدا صلی الله و علیه و آله بود که از این دنیا رخت بر بست و عالمی را در حسرت حضورش گذاشت دیگری استغفار یا طلب بخشش الهی است که تا انسان در این عالم وجود دارد آن هم میتواند جریان داشته باشد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در کلامی گهربار این نکته را مطرح کرده میفرمایند: «کَانَ فِی الْأَرْضِ أَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ وَ قَدْ رُفِعَ أَحَدُهُمَا فَدُونَکُمُ الْآخَرَ فَتَمَسَّکُوا بِهِ»(10)
دو چیز در این دنیا میتواند مانع نزول عذاب الهی شود که یکی از آن دو رفت و دیگری همچنان در دست شماست به آن خوب چنگ بزنید و محکم آن را بگیرید. بعد فرمودند: آن امانی که از دست شما رفت رسول خدا صلی الله و علیه و آله بود و آن دیگری که همچنان در بین شماست استغفار است و بعد همین آیه را تلاوت کردند تا دلیل سخنشان را هم ذکر کرده باشند.
سرپرستی بیت الله الحرام فقط با پرهیزگاران است
إِنْ أَوْلِیَاؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ وَ لَاکِنَّ أَکْثرََهُمْ لَا یَعْلَمُونَ(34- انفال)
پیام آیه روشن است: تنها کسانی حق سرپرستی و تولیت خانه خدا را دارند که موحد و پرهیزگار باشند. بنابراین غیر مسلمانان و نیز کسانی که جانب تقوا را رعایت نمیکنند نمیتوانند تولیت و مدیریت مسجدالحرام را تصاحب کنند.
گر چه این حکم در باره مسجدالحرام گفته شده است، ولی در واقع شامل همه کانونهای دینی و مساجد و مراکز مذهبی میشود؛ حکمی که بر اساس آن «متولیان» آنها باید از پرهیزکارترین و فعالترین مردم باشند که این کانونها را پاک و زنده و مرکز تعلیم و تربیت و بیداری و آگاهی قرار دهند؛ نه مشتی افراد کثیف و وابسته و خود فروخته و آلوده که این مراکز را تبدیل به محل کسب و یا مرکز تخدیر افکار و بیگانگی از حق سازند. اگر مسلمانان همین دستور اسلامی را در باره مساجد و کانونهای مذهبی اجرا میکردند امروز جوامع اسلامی شکل دیگری داشت.(11)
دیگر امروز کسانی که بویی از تقوا و خداترسی نبرده اند نمیتوانستند خود را خادم حرمین شریفین بخوانند و بر مسند تولیت این مکان مقدس تکیه بزنند.
پی نوشت ها :
(1) ر.ک به المیزان ،ج8 ،ص201
(2) آیه 13 سوره اعراف
(3) نمونه ،ج6 ،ص367
(4) آیه 39 سوره مائده
(5) ر.ک به نمونه ، ج7 ،ص12
(6) نمونه ،ج7 ،ص63
(7) همان ص86
(8) نمونه ،ج7 ،ص127
(9) المیزان ،ج9 ،ص56
(10) نهجالبلاغه، کلمات قصار، ش88
(11) نمونه، ج7،ص156
تفاوت روزه با سایر عبادات
روزه مال خدا است و او جزایش را می دهد روزه تنها برای خداست و هیچ مشرک و بت پرستی، برای تقرّب به بت روزه نگرفته است. چون روزه یک فرمان الهی است. سایر عبادات، مورد شرک قرار گرفته و برای غیر خدا هم انجام شده اما خدای متعال روزه رابه خود اسناد می دهد.
در بعضی از روایات آمده است که روزه بگیرید برای آنکه طراوت و خرمی و شادابی غیر ماه مبارک را از دست بدهید؛ زیرا آنها نشاط کاذب و زودگذر است. وقتی انسان روزه گرفت و به آن دل بست، کم کم به باطن روزه پی می برد. باطن روزه انسان را به لقای حق میکشاند که خدای سبحان فرمود: «الصّوم لى وأنا أجزى به» روزه مال من است و من شخصاً به آن جزا میدهم. این تعبیر فقط درباره ی روزه وارد شده است.
همه اشیا و موجودات جهان امکان از آن خداست. چیزی در جهان خلقت نیست که مال خدا نباشد؛ چون مخلوق و مملوک اوست. چشم و گوش ما هم از آنِ خداست: « أَمَّن یَمْلِكُ السَّمْعَ والأَبْصَارَ » (یونس آیه 31)
امیرالمؤمنین (س) فرمود: «… أعْضاؤکم شهوده و جوارحکم جُنوده و ضمائرکم عُیونه وخَلَواتکم عِیانه»؛ مواظب باشید، بدانید در خلوت و جلوت، نهان و آشکار، در محضر خدای سبحان هستید. خلوات شما جلوات عیون و مَشهد و مرآی اوست.
چیزی در جهان نیست که به یاد حق و خدای سبحان نباشد. این انسان است که گاهی غافل است و گاهی غیر غافل. فرشته ها نفس ها را میشمارند که برای چه انسان نفس میکشد. وقتی به فرموده قرآن سرتاسر جهان، مِلک و مُلک خداست ، همه اعضا و جوارح ما سپاه حق است: « وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ » (فتح آیه 4)
این که فرمود: روزه مال من است، خصوصیتی را می رساند که قابل ملاحظه و دقت است.
گاهی انسان از سحر تا افطار امساک می کند؛ این یک درجه روزه داری است؛ تلاشی است که حداکثر در قیامت نسوزد یا وارد بهشت بشود؛ بهشتی که «جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ » ؛ امّا به آن بهشت که «فَادْخُلِی فِی عِبَادِی. وَادْخُلِی جَنَّتِی » (سوره فجر آیات 29و30) ؛ و در میان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.
روزه، ضمن اینکه حکم و ادبی خاص دارد، حکمتی هم دارد که آن لقا و محبّت خداست.
این حدیث در انسان شوق ایجاد میکند تا عاشق شود. انسان تا مشتاق نباشد، تلاش نمی کند و تا تلاش نکند، نمی رسد. وقتی روزه مال خدا بود، خدا هم شخصاً جزای روزه دار را بر عهده گرفته است.
مرحوم مولی محمد تقی مجلسی که گذشته از مقام شامخ فقاهت در بسیاری از معارف اسلامی و علوم عقلی نیز اهل نظر بوده است، می گوید: خدای سبحان به این معنا اکتفا نکرد که بفرماید: «الصوم لى». فرمود: «أنا أجزى به». ضمیر متکلم وحده را قبل از فعل ذکر کرده و با ذکر کلمه «أنا» خودش را مطرح میکند که: روزه مال من است و من هستم که جزای روزه دار را می دهم .
چگونگی پاداش
به کسانی چون اولیای الهی که روزه های مستحبی می گیرند و سهمیه افطار خود را به یتیم و اسیر و مسکین میدهند، در عین حال که "جنّاتٍ تجری من تحتها الأنهار" در اختیار آنهاست، می فرماید: «فَادْخُلِی فِی عِبَادِی . وَادْخُلِی جَنَّتِی » زیرا برای مطلب بالاتری، روزه می گیرند. امّا آنها که برای ورود به بهشت و برای استفاده از میوه های دلپذیر آن روزه میگیرند، تنها نوعی سوداگری دارند.
از موارد فرق بین روزه و سایر عبادات همین است که درباره اعمال دیگر، ملائکه الهی هنگام مرگ به استقبال مؤمنین می آیند که: "سلامٌ علیکم طبْتم فادْخلوها خالدین" درهای بهشت را باز میکنند و میگویند از هر دری که خواستید بفرمایید. امّا درباره روزه دار خدای سبحان فرمود: من خودم جزا میدهم. این جزء احکام و آداب روزه نیست؛ لذا نه در سلسله بحث های واجب و مستحب که فقه عهده دار آن است آمده و نه در بحث های آداب روزه؛ بلکه جزو حکمت های عبادت است که چگونه انسان به جایی میرسد که خداوند متعال مستقیماً جزای او را به عهده می گیرد.
ابن اثیر میگوید: یکی از نکاتی که خدای سبحان بر اساس حدیث قدسی «الصّوم لى وأنا أجزى به» فرموده این است که در هیچ ملّتی از ملل شرک و بت پرستی، برای بت ها روزه نمی گرفتند. اگر چه برای بت ها نماز می خواندند، قربانی میکردند و مراسم دیگر داشتند. روزه تنها برای خداست و هیچ مشرک و بت پرستی، برای تقرّب به بت روزه نگرفته است. چون روزه یک فرمان الهی است. سایر عبادات، مورد شرک قرار گرفته و برای غیر خدا هم انجام میدادند. اما خدای متعال روزه را به خود اسناد داده و شخصاً جزای روزه دار را به عهده گرفته است .
* برگرفته از کتاب حکمت عبادات حضرت آیت الله جوادی آملی،ص131
منبع: مجله الکترونیکی اسراء، شماره 18، مرداد 1390.
حکایت مسلمان شدن ابن مقفّع
ابن مقفع در ابتدا در کیش مانی بود و سالها با آزادی کامل با اسلام و قرآن به مبارزه پرداخته و شبهات و اشکالات زیادی در میان مردم منتشر ساخته بود. از همین روست که میگویند او باب بُرزویه طبیب را به قصد شک انداختن در دل مردم بر کتاب «کلیله و دمنه» افزود
.[1]
«ابن مقفع» روزی در بغداد از کوچهای میگذشت، ناگهان صدای کودکی او را به خود جلب کرد که با آواز زیبا و صدای دلنشین چنین قرآن میخواند:
«أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً وَ الْجِبالَ أَوْتاداً وَ خَلَقْناکمْ أَزْواجاً وَ جَعَلْنا نَوْمَکمْ سُباتاً وَ جَعَلْنَا اللَّیلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً...»[2]
«آیا زمین را گاهواره و کوه ها را میخ هایی قرار ندادیم؟ شما را نر و ماده آفریدیم و خواب را برای شما وسیله آسایش و آرامش گردانیدیم و (تاریکی) شب را برای شما لباس و پوشاکی قرار دادیم (تا سیاهی شب همچون پرده شما را بپوشاند) و روزی برای شما وقت کار و کوشش گردانیدیم...»
ابن مقفع به محض شنیدن کلام خدا در حالی که سکوت سراپای وجودش را فراگرفته بود، بیاختیار ایستاد و در تفکر و سکوت غرق شد، آنقدر ایستاد تا آن پسر بچه سوره را به پایان رساند. او سخن نو شنیده بود که نه شعر بود و نه نثر. ولی آهنگی زیباتر از شعر و بیان رساتر از نثر داشت. زیبایی و شیوایی اسلوب و هماهنگی روشن قرآن نظرش را به خود جلب کرد و موجی از لذت و شادی در روانش پدید آمد. لذتی که قرآن به او داد غیر از آن بود که تا آن وقت از سایر انواع سخن میبرد.
ابن مقفع که خود در فصاحت و سخن شناسی بیمانند بود با شنیدن این آیات تکان دهنده فطرت دینی او بیدار گشت و با هیجان و جذبهای گفت: شکی نیست که این گفتار عالی ساخته اندیشه کوتاه بشر نیست. تصادف کوچکی ، ابن مقفع را با قرآن آشنا کرد، چهره قرآن در نظرش دگرگون شد. احساس کرد که دنیای جدیدی را برای او کشف شده است. بیدرنگ از همانجا برگشت و با قدم های محکم به سوی «عیسی بن علی» عموی منصور رفت و گفت: نور اسلام در قلب من تابیده است و دریچهای از جهان وسیع و پهناور در برابر دیدگانم باز شده و دگرگونی عمیقی در من به وجود آمده است و میخواهم در حضور تو به دین اسلام مشرف شودم. عیسی با تعجب گفت: تو که یک عمر با قرآن مبارزه کردهای علّت روی آوردنت به اسلام چیست؟ وی ماجرا را بیان کرد و عیسی در پاسخ گفت: این کار شایسته است که در یک مجلس رسمی در حضور علما و امرای لشکر و در نزد طبقات مردم انجام گیرد. بنابراین فردا به همین منظور پیش من بیا.
همان روز شب هنگام ابن مقفع شروع به زمزمه کرد و وردهای مخصوصی که مانویان و زرتشتیان موقع غذا خوردن،میخوانند، خواند. عیسی رو به او کرد و گفت: آیا با اینکه قصد داری مسلمان شوی باز هم طبق روش دیرینه خود به زمزمه مشغول هستی! ابن مقفع گفت: من که هنوز به طور رسمی به آیین جدید «اسلام» داخل نشدهام و نمیتوانم مراسم و تشریفات آن را بجا آورم، چگونه میتوانم از کیش مانوی دست بردارم و شبی را به روز آورم در حالی که به هیچ مذهب و کیشی پایبند نباشم. من از اینکه شبی را در بیدینی به روز آورم ناراحت هستم. بامداد فردا رسید، از طرف «عیسی بن علی» مجلس با شکوهی برای اسلام آوردن ابن مقفع ترتیب داده شد.
طی مراسمی شهادتین بر زبان جاری کرد و مسلمان شد و موسوم به «عبدالله» و دارای کنیه «ابو محمد» گردید.آشنایی او با اسلام و تعالیم حیات بخش قرآن، بینش جدید و عمیقی در او به وجود آورد و طرز فکر جهانبینیاش را به کلی دگرگون ساخت. او قلم خود را مثل شمشیر برنده بود بر ضد دستگاه خلافت منصور به کار انداخت و طوری جهان را بر منصور تنگ کرد که منصور فریاد زد آیا کسی هست مرا از شر ابن مقفع نجات دهد؟
سرانجام ابن مقفع به دست یکی از دژخیمان منصور بنام «سفیان بن معاویه» امیر بصره به وضعی سخت و فجیع هلاک گردید و بر او تهمت «زندقه» نهادند،امّا حقیقت آن است که او بیش از هر چیز قربانی رشک و کینه دشمنان خویش شده است.[3]
پی نوشت ها :
[1] . ابن مقفع، مرحوم عباس اقبالی.
[2] . سوره نبأ، آیه 5 و 6 و 7.
[3] . ابن مقفع، تألیف: حنا الفاخوری مصری.
معارفی از جزء هشتم قرآن کریم
در هشتمین قسمت از سلسله بحثهای تفسیری که برای انس معنایی با قرآن کریم تدوین می شود این بار جزء هشتم قرآن را گشوده و به فرازهایی از آیات آن می پردازیم تا ضمن بیان نکاتی در هر فراز، جان را به نور کلام حق منور کنیم.
گر طالب هدایتی از اکثریت پیروی نکن
وَ إِن تُطِعْ أَكْثرََ مَن فىِ الْأَرْضِ یُضِلُّوكَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا یخَْرُصُونَ(116- انعام)
در این آیه خداوند به پیامبرش به عنوان مخاطب خاص و به همه مردم به عنوان مخاطب عام هشدار می دهد که اگر به دنبال اکثریت بیفتند از مسیر هدایت و بندگی خدا خارج شده و گمراه می شوند. آنگاه علت را هم اینگونه بیان می کند که اکثر مردم بر اساس علم و حقیقت عمل نکرده و سخن نمی گویند ملاک کار بیشتر مردم بر حدس و گمان استوار است در حالی که یافتن جاده سعادت و حرکت در آن نیاز به علم حقیقی دارد که آن در مکتب وحی و عقل سلیم (عقل و نقل) یافت می شود و بس.(1)
از ترس نداری، فرزندان خود را سقط نکنید!
وَ لَا تَقْتُلُواْ أَوْلَادَكُم مِّنْ إِمْلَاقٍ نحَّْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِیَّاهُمْ (151- انعام)
پیام آیه روشن است خداوند متعال در این آیه کسانی را که از ترس فقر و نداری به فکر کشتن فرزندان خود می افتند را مخاطب قرار داده و آنها را از این کار نهی کرده است و چون هر انحراف عملی ریشه در انحراف فکری دارد از این رو سخنی گفته تا اندیشه آنها را اصلاح کند. فرموده است: شما که نگران رزق و روزیتان هستید بدانید که رزق تمام مخلوقات به دست ماست. ما هستیم که شما و فرزندانتان را روزی می دهیم پس دیگر نگران چه هستید؟
شاید به ذهن بیاید که این آیه امروز، مخاطبی ندارد؛ زیرا در دنیای علم و تمدن بشری دیگر کسی پیدا نمی شود که بخواهد فرزند خود را آن هم برای نان و آبی به قتل برساند؛ اما این سخن با واقعیت جامعه در تضاد است و هشدار قرآن همچنان مخاطبان فراوانی دارد. کم نیستند کسانی که از ترس خرج و مخارج آینده تصمیم به سقط کودکان بی گناهی می گیرند(2) که هنوز چشم به جهان نگشوده اند، قلب کوچکشان در عشق به زندگی در حال طپیدن است. آیا این عده که متاسفانه عده شان کم هم نیست مخاطب آیه نیستند؟
ایمان لازم است؛ اما کافی نیست
یَوْمَ یَأْتىِ بَعْضُ ءَایَاتِ رَبِّكَ لَا یَنفَعُ نَفْسًا إِیمَانهَُا لَمْ تَكُنْ ءَامَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فىِ إِیمَانهَِا خَیرًْا قُلِ انتَظِرُواْ إِنَّا مُنتَظِرُونَ(158- انعام)
لحظه ای که مرگ(3) یا عذاب قطعی(4) فرا می رسد کسی که تا کنون ایمان نیاورده در این شرایط هولناک ناگهان برگشته و ادعای ایمان می کند پیام آیه این است که چنین ایمانی که از سر اختیار نیست و از روی ناچاریست سودی به حال صاحبش ندارد و نیز اگر قبلا ایمان آورده ولی تا این زمان عمل صالحی از او سر نزده است چنین ایمانی هم نمی تواند دردی از او دوا کرده و مایه نجاتش از جهنم شوند.
نکته مهمی که در آیه وجود دارد این است که ایمان در روز ظهور آیات الهی (وقوع عذاب و یا موقع مرگ) وقتى مفید است كه آدمى در دنیا و قبل از ظهور آیات نیز به اختیار ایمان آورده و دستورهاى خداوند را عملى كرده باشد؛ ولی كسى كه در دنیا ایمان نیاورده و یا اگر آورده در پرتو ایمانش خیرى كسب نكرده و عمل صالحى انجام نداده و در عوض سرگرم گناهان بوده؛ چنین كسى ایمانش كه ایمان اضطرارى است در وقت وقوع عذاب و یا در موقع مرگ سودى به حالش نمىدهد.(5)
بیچاره کسی که ده تایی های او بر یکی هایش بچربد
مَن جَاءَ بِالحَْسَنَةِ فَلَهُ عَشرُْ أَمْثَالِهَا وَ مَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلَا یجُْزَى إِلَّا مِثْلَهَا وَ هُمْ لَا یُظْلَمُونَ(160- انعام)
این آیه به یكى از منتهاى خداوند كه بر بندگان خود نهاده اشاره مىكند و آن این است كه: خداوند عمل نیك را ده برابر پاداش مىدهد و عمل زشت و گناهان را جز به مثل، کیفر نمی دهد و اینکه در پایان می فرماید به کسی ظلم نمی شود معنایش این است که از پاداش عملی نمىكاهد و كیفر گناهی را بیشتر از آنچه باید نمىدهد.(6)
در ارتباط با این آیه شریفه سخنی گهربار؛ اما تکان دهنده از امام سجاد علیه السلام نقل شده است که حضرت مرتب می فرمود: «وَیْلٌ لِمَنْ غَلَبَتْ آحَادُهُ أَعْشَارَهُ»(7)؛ وای بر کسی که جمع کیفرهای تک تک او از ده تا ده تا ثوابی که به او می دهند بیشتر شود.
امتیازات اجتماعی برای آزمون و امتحان است
وَ هُوَ الَّذِى جَعَلَكُمْ خَلَئفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَتٍ لِّیَبْلُوَكُمْ فىِ مَا ءَاتَئكم (165- انعام)
اوست كسى كه شما را در زمین، جانشینان [نسلهاى گذشته] قرار داد و بعضى از شما را نسبت به بعضی دیگر از جهت مادی و معنوی چند پله بالاتر برد تا شما را به آنچه عنایت فرموده، امتحان كند.
بی شک اختلافات طبقاتی که زاییده استعمار و استثمار و اشكال مختلف بردگى و ظلمهاى آشكار و پنهان است را نمی توان به حساب دستگاه آفرینش گذارد و دلیلى هم ندارد كه از وجود اینگونه اختلافات بىجهت دفاع كنیم. در عین حال نمىتوان انكار كرد كه هر قدر اصول عدالت در جامعه انسانى نیز رعایت شود باز همه انسانها از نظر استعداد و هوش و فكر و انواع ذوقها و سلیقهها و حتى از نظر ساختمان جسمانى یكسان نخواهند بود. نکته اینجاست که قرآن مىگوید این تفاوتها وسیله آزمایش شما است با آن برتریهایی که خدا به شما داده است؛ نه دستمایه ای برای فخرفروشی و تحقیر دیگران.(8)
هدف شیطان بی آبرو کردن بشر است
فَوَسْوَسَ لهَُمَا الشَّیْطَنُ لِیُبْدِىَ لهَُمَا مَا وُرِىَ عَنهُْمَا مِن سَوْءَاتِهِمَا (20- اعراف)
«وسوسه» یعنی دعوت كردن به کاری با صدایی آهسته و آرام؛ «موارات» هم یعنی پوشاندن چیزی با قرار دادن آن در پس پرده؛ «سوآت» هم جمع «سوأة» به معناى عضوى است كه آدمى از برهنه كردن و اظهار آن شرم دارد.(9)
بر اساس این آیه تمام تلاش شیطان در مصاف با آدم و حوا علیهماالسلام برای این بود که آنها را خلع لباس کرده و بی آبرو کند. این نکته ایست مهم برای تمام بشر که شیطان و سپاهش هر چه می کنند و ترفندی به کار می بندد از وسوسه های عملی و القاء شبهات علمی همه و همه برای این است که حیثیت اجتماعی او را لکه دار کنند و او را در دنیا و آخرت بی آبرو کنند.(10)
در آداب دعا «نعره زدن» نیست
ادْعُواْ رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لَا یحُِبُّ الْمُعْتَدِینَ(55- اعراف)
«تضرع» به معناى اظهار ضعف و ذلت است. «خفیة» هم به معناى پنهانى و پوشیده داشتن است.(11) این آیه که بیانگر ادب دعاست دستور می دهد که دعا با حالت تضرع و به دور از سر و صدا و فریاد باشد.(12) در پایان آیه هم به شکل کنایه، کسانی را که این ادب را رعایت نکنند «المعتدین؛ تجاورزگران از حدود» خوانده که مراد از حد در اینجا حد و ادب دعاست.
در هر کاری که هستید، برای مردم کم نگذارید
وَ لَا تَبْخَسُواْ النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ (85- اعراف)
معنای این فراز این است که «از حقوق مردم چیزى كم نگذارید». هر چند این فراز در بین احکام خرید و فروش و دقت در ترازو و پیمانه است؛ اما پیام آن منحصر در تجارت نشده و تمام روابط اجتماعی و حتی بین الملل را زیر گستره خود می گیرد.(13) بنا بر دستور این آیه هر کس در هر پست و مقام و وظیفه و شغلی که قرار دارد حق ندارد ذره ای از ادای حقوق افرادی که با او طرف حساب هستند بکاهد و در عمل کم بگذارد. استادی که دانشجو دارد؛ کارمندی که ارباب رجوع دارد؛ مغازه داری که مشتری دارد؛ مدیری که کارمند دارد؛ همه و همه باید نسبت به دیگرانی که حقی بر عهده ما دارند نهایت دقت را به خرج دهیم تا مبادا ذره ای از حق آنها شود.
پی نوشت ها:
1) ر.ک به المیزان ج7 ص330
2) ر.ک به نمونه ج6 ص34
3) المیزان ج7 ص387
4) همان
5) همان ص 388
6) المیزان ج7 ص390
7) شیخ صدوق، معانی الأخبار، یك جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1361 هجرى شمس، ص248
8) نمونه ج6 ص70-71
9) المیزان ج8 ص34
10) فرازهایی که قرآن، سخن از «خزی؛ بی آبرویی و رسوایی» در دنیا آخرت می گوید می تواند ناظر به همین نکته باشد. مانند آیه 85 سوره بقره و آیه 27 سوره نحل
11) المیزان ج8 ص159
12) المیزان وجه دیگری را هم ذکر می کند ولی نظر برگزیده حضرت آیت الله جوادی همین نظر است که ذکر شد.
13) نظر حضرت آیت الله جوادی آملی که در جلسات تفسیرشان بیان کرده اند.
مهمترین عوامل گمراهی انسان
قرآن به مناسبتهای گوناگون، از عوامل مختلفی نام میبرد که فقط عامل ضلالت بوده و نتیجهای جز گمراه کردن بندگان از راه راست، ندارند.
شناخت این عوامل برای بندگان علاقمند به سعادت خویش مایه تکامل است زیرا درست است که این عوامل زیانبار، مایه بدبختی و بدفرجامی گروهی از انسانها میشوند که با حریت و آزادی، زمام زندگی خود را به دست آنها میسپارند ولی همین عوامل برای افراد با ایمان و هوشیار، مایه تکامل و سبب استواری مبانی دینی و اخلاقی میگردند.
این عوامل عبارتند از:
1. شیطان
قرآن در آیات نامبرده در زیر، پیروی از شیطان را مایه گمراهی میداند.
(کُتِبَ عَلیهِ اَنّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ یُضِلّهُ وَیَهْدیهِ إِلی عَذابِ السَّعیرِ)[1]؛ «این مسأله حتمی است که هر کس شیطان را دوست بدارد، وی او را گمراه میسازد و به عذاب دوزخ رهبری میکند».
شیطان به هنگام طرد شدن از مقام خود به خدا چنین گفت:
(...لأتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِکَ نَصِیباً مَفْرُوضاً * وَ لأُُضِلنَّهُمْ...)[2]؛ «من بخشی از بندگان تو را میگیرم آنها را محققاً گمراه میسازم».
در آیهی دیگر خدا از بندگان گمراه شده، به وسیله شیطان گزارش میدهد، و میگوید:
(وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبلاًّ کَثِیراً أَفَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ)[3]؛ «شیطان گروه زیادی را گمراه ساخته است، چرا نمیاندیشید؟»
2. هوی و هوس
غرایز و احساسات، مایه بقای زندگی انسان است، و اگر از زندگی انسان حذف گردند، انسان نابود میشود، ولی در عین حال اگر تعدیل نشوند، و حد و مرز آنها مشخص نگردد، و انسان بازیچه غرایز مرز نشناس خود شود، باز نابود میگردد، قرآن در این مورد میفرماید:
(...وَلا تَتَّبِِعِ الهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ...)[4]؛ «از هوی و هوس پیروی مکن که تو را از راه خدا باز میدارد».
از نظر قرآن گروهی که زمام زندگی خود را به دست نفس و خواستهای تعدیل نشده او بدهند، پرستش گران هوی و هوس هستند که آن را معبود خود قرار دادهاند چنان که میفرماید:
(أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ...)[5]؛ «آیا دیدی کسی را که هوسهای خود را خدای خود قرار داده است».
در حقیقت هوی و هوس همان غرایز و احساسات حیوانی است که برای آن حد و مرزی نباشد و اگر از طریق فرد و یا شرع محدود و مرزبندی گردند، نه تنها هوی و هوس نیست، بلکه مایه بقای زندگی است.
3. دوست ناباب
دوستیابی و زندگی با هم نوع و هم سال و هم فکر، برای انسان یک امر فطری است و جلوگیری از امر غریزی مانند شنا بر خلاف مسیر آب است که قهراً نتیجهای جز شکست ندارد، ولی در عین حال هر فردی، شایستهی دوستی نیست فردی که دوستی او مایهی رها کردن قیود شرعی و اخلاقی در زندگی باشد، مایه بدبختی انسان میشود، قرآن درباره این نوع از دوستان چنین میفرماید:
(وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنی اتَّخَذتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلاً *یا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً * لَقَدْأَضَلَّنی عَنِ الذِّکْرِ بَعدَ إِذْ جاءَنی...)[6]؛ «روزی که ستمگر دست خود را به دندان میگزد و میگوید: ای کاش با پیامبر طرح دوستی میریختم ای کاش من با فلانی دوست نبودم، او مرا گمراه کرد و پس از نزول قرآن مرا از پیروی آن باز داشت».
در تاریخ بشریت، داستانهای فراوانی درباره دوست و «یار» بد وجود دارد که از نقل آنها خودداری میکنیم، زیرا همه میدانیم که بارها یک معاشرت کوتاه با یک فرد ناباب مایه از هم پاشیدگی شیرازهی زندگی خانوادهای شده است.
4. پیروی نسنجیده از سران
قرآن یکی از عوامل ضلالت را پیروی از رؤسا و سران عشایر و قبایل و غیره میداند آنجا که از زبان گمراهان از این طریق، در روز قیامت چنین نقل میکند:
(...یا لَیْتَنا أَطَعْنَا اللّهَ وَأَطعنَا الرَّسولا * وَقالُوا رَبّنا انّا أَطَعْنا سادَتَنا وَکُبرائَنا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاً)[7]؛ «ای کاش ما از خدا و پیامبر اطاعت میکردیم، خدایا! ما از بزرگان خود (به خاطر تعصب کورکورانه) پیروی کردیم و آنان ما را گمراه ساختند».
در آیه دیگری نیز به این عامل اشاره میکند و میفرماید:
(...کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْْ أُخْتَها حَتّی إِذَا أدّارکوا فیِها جَمیعاً قالَتْ أُخْراهُمْ لاُولاهُمْ رَبَّنا هؤلاءِأَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النّارِ...)[8]؛ «هر موقع گروهی وارد دوزخ میشوند، گروه دیگر را لعن میکنند، وقتی همگی در آنجا گرد آمدند، هر گروهی درباره گروه قبلی که مایه گمراهی آنان شدهاند، از خدا میخواهند که عذاب آنان را دو برابر کند».
در این آیه از سرانی که مایه گمراهی آنان میشوند، با لف0«أُولاهُم» که به معنی پیشینیان است، تعبیر آورده است.
5. پیروی نسنجیده از پدران
در حالی که پدران و نیاکان در اسلام از احترام خاص برخوردارند ولی علاقه درونی نباید سبب شود که انسان دستگاه تفکر خود را تعطیل سازد، و خود را دربست در اختیار آنان بگذارد و لذا قرآن، آنجا که دستور احترام به آنان را میدهد، یادآور میشود که اگر پدر و مادر فرزند را به شرک دعوت کنند، نباید از آنان پیروی کند آنجا که میفرماید:
(وَإِنْ جاهَداکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاتُطِعْهُما...)[9]؛ «اگر کوشش کنند که برای خدا شریکی قرار دهی، از آنان اطاعت مکن».
قرآن در آیاتی پیروی نسنجیده از «والدین» را مایه گمراهی میداند و در این مورد از زبان گمراهان چنین نقل میکند:
(...إنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّة وَإنّا عَلی آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ * وَکَذلِکَ مَا أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فی قَرْیَة مِنْ نَذِیر إِلاّقالَ مُتْرَفُوها إنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمّة وَانِّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ).([10])
«ما پدران خود را بر این طریقه یافتهایم و به دنبال آنان میرویم. همچنین هیچ رسولی را بر هیچ نقطهای اعزام نکردیم، مگر این که گروه «مترف» و اسراف گر آنجا میگفتند: ما پدران خود را بر این طریقه یافته و از آنان پیروی خواهیم کرد».
قرآن در انتقاد از این نوع «تعصب»میفرماید:
(...أَوَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَلا یَهْتَدُون).([11])
(«آیا باز از آنان پیروی میکنید) هر چند آنان چیزی را آشنا نبوده و به حقیقت پی نمیبرند».
انسان حر و آزاده، انسانی است که هر نوع حجاب مانع از رؤیت حقیقت را پاره کند، و حقیقت را بیش از همه چیز دوست بدارد. اگر پدر و مادر گرامی هستند ولی حقیقت جویی و پیروی از آن، از همه چیز گرامیتر، و عزیزتر است.
6. گروهی از جن و انس
قرآن گروهی از جن و انس را مایه گمراهی معرفی میکند، آنجا که میفرماید:
(وَقالَ الَّذِینَ کَفَرُوا رَبَّنَا أَرِنَا الَّذِینَ أَضّلانا مِنَ الجِنّ والإِنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أَقْدامِنا...) .([12])
«افراد کافر میگویند: خدایا آن گروه از جن و انس را که مایه گمراهی ما شدند، نشان ما بده تا ما آنها را زیر پای خود بگذاریم».
احتمال دارد این گروه همان شیاطین و بزرگان و سران و یا دوستان ناباب باشند که مایه گمراهی انسانها شدهاند، در این صورت این نوع پیروی، همان تعصب کورکورانه است که قرآن درباره آن نیز سخن گفته است و به همین خاطر اطاعت از والدین را در حدودی لازم دانسته که فرمان به گناه ندهند.([13])
7. مجرمان و گناهکاران
یکی دیگر از عوامل گمراهی، پیروی از مجرمان است، قرآن از زبان گناهکاران در روز قیامت چنین نقل میکند:
(وَما أَضَلّنا إِلاَّ المُجْرِمُونَ)[14]؛ «ما را جز افراد مجرم، کسی گمراه نساخت».
البته ممکن است این گروه را همان سران قبایل و بزرگان عشیره و یا رفیق و دوست ناباب و یا شخص و گروه دیگری تشکیل بدهند که در اقسام قبلی از آنها نامبرده شد و همگی انسان را به گمراهی میکشند.
8. بتها
بتها نیز یکی دیگر از عوامل گمراهی است آنجا که میفرماید:
(ربِّ انَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثیراً مِنَ النّاسِ...).([15])
«پروردگارا! این بتها (به ضمیمه حامیان و مروجان آنها) بسیاری از مردمان را گمراه ساخته است».
9. احساس بی نیازی
در حالی که مال و ثروت میتواند سعادت آفرین باشد، امّا احساس بی نیازی از خدا، مایه گمراهی میگردد، در این مورد قرآن میفرماید:
(...وَلکِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَآباءَهُمْ حَتّی نَسُوا الذِّکْرَ وَکانُوا قَوماً بُوراً)[16]؛ «پروردگارا آنان و پدرانشان را غرق در نعمت کردی، تا آنجا که احساس بی نیازی از تو کردند و تو و یا قرآن را فراموش کردند و گروه زیانکاری بودند».
در آیه دیگر این حقیقت به صورت دیگر بیان شده است آنجا که میفرماید:
(...إِنَّ الإِنْسانَ لَیَطْغی * اَنْ رَآهُ اسْتَغْنی)[17]؛ «انسان رو به طغیان میگذارد و حدود الهی را رعایت نمیکند آنگاه که در خود احساس بی نیازی کند».
10. پیروی از اکثریت ناآگاه
قرآن پیروی از اکثریت ناآگاه را مایه گمراهی می شما رد آنجا که میفرماید:
(وَإِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاّ یَخْرُصُونَ)[18]؛ «اگر از اکثریت مردم روی زمین پیروی کنی، تو را از خدا باز میدارند زیرا از گمان و تخمین پیروی میکنند».
از جملهی اخیر آیه استفاده میشود که پیروی از هر اکثریت مایه گمراهی نیست، بلکه پیروی از اکثریتی که مصداق :(إِنْ یَتَّبعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ) باشد مایه گمراهی است.
البته در کنار این عوامل دهگانه گمراهی که به صورت کلی در قرآن مطرح شدهاند، در قرآن، به عاملهای جزئی گمراهی نیز اشاره شده است که فعلاً برای ما مطرح نیست، مثلاً قرآن ، «سامری» را مایه گمراهی قوم بنی اسرائیل معرفی میکند و میفرماید:
(...وَ أَضلَّهُمُ السّامِریُ)[19]؛ «سامری قوم موسی را گمراه کرد».
این بود فشرده عوامل کلی گمراهی که تشریح هر کدام، بحث گستردهای لازم دارد.
پی نوشت ها :
[1] . حج/4.
[2] . نساء/118 ـ 119.
[3] . یس/62.
[4] . ص/26.
[5] . جاثیه/23.
[6] . فرقان/27 ـ 29.
[7] . احزاب/66 ـ 67.
[8] . اعراف/38.
[9] . لقمان/15.
[10] . زخرف/22 ـ 23.
[11] . مائده/104.
[12] . فصلت/29.
[13] . (وَإِنْ جاهَداکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْم فَلا تُطِعْهُما)(لقمان/15):«اگر پدر و مادر کوشیدند که ندانسته بر من شرک ورزی، از آنان اطاعت منما».
[14] . شعراء/99.
[15] . ابراهیم/36.
[16] . فرقان/18.
[17] . علق/6 ـ 7.
[18] . انعام/116.
[19] . طه/85.
علت محرومیت ما از نور قرآن
یادداشتی از آیت الله جوادی آملی
قرآن کریم به همهی انسانها هشدار میدهند که اگر غرق در امور مادی باشید، جان پاک خود را در طبیعت دفن کرده و خسران دیدهاید. اگر کسی عقل و فطرت خود را در غریزهها و هدفهای طبیعی دفن کند، منبع الهام درونی و تشخیص حق و باطل و تقوا و بدی را نیز دفن کرده است و هیچ گاه نمیتواند معارف جدای از طبیعت و بلند قرآن کریم را بفهمد.
خدای سبحان میفرماید "سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِی الَّذِینَ یتَکبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ "[1] کسی که عمداً خودبزرگبین باشد و فروتنی در برابر حق نداشته باشد، من قلبش را از درک معارف دینی منصرف میکنم "ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ "[2] چون آنها نخست به دلیل ضعف درونی خود از آیات الهی روی گردان شدند، خدا نیز قلوب آنان را از ادراک مفاهیم قرآن منصرف کرد و چنین گروهی نه قرآن را میفهمند و نه بر فرض فهمیدن، از آن بهرهمند میشوند. آنها همیشه در فکر متاع زودگذر دنیا هستند "یأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنی "[3] یعنی متاع پست دنیا را میگیرند و در مقابلش عقل و فطرت پاک و الهی را میدهند و به کوردلی مبتلا میشوند.
قرآن کریم به همهی انسان ها هشدار میدهد که اگر غرق در امور مادی باشید، جان پاک خود را در طبیعت دفن کرده و خسران دیدهاید. اگر کسی عقل و فطرت خود را در غریزهها و هدفهای طبیعی دفن کند، منبع الهام درونی و تشخیص حق و باطل و تقوا و بدی را نیز دفن کرده است "فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها "[4] و هیچ گاه نمیتواند معارف جدای از طبیعت و بلند قرآن کریم را بفهمد.
و نه تنها خود به آیات زنده کنندهی قرآن کریم گوش فرا نمیدهند، بلکه دیگران را نیز از گوش دادن به آن باز میدارند "وَ هُمْ ینْهَوْنَ عَنْهُ وَ ینْؤَوْنَ عَنْهُ "[5] هم دیگران را از فیض الهی نهی میکنند و هم خود آنان محرومند "وَ قالَ الَّذِینَ کفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ "[6] به این قرآن گوش ندهید و این سخنان را نپذیرید و در آشوبگری و یاوه سرایی و بیهوده گویی بکوشید و به این وسیله به مبارزه با قرآن برخیزید. خدای سبحان اینان را کسانی میداند که از درون تهی هستند و جوشش درونی ندارند و از بیرون نیز کانال ورودی قلبشان به منبع زندگی بسته است و لذا تهی مغز و درون پوچند "وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ "[7]. تمام سعی انبیای الهی این بوده که با شکوفا ساختن فطرت مردم به آنها دلی عمیق، ذهنی علمی، گوشی حق شنوا، و زبانی حق گو بدهد.
کافران میگفتند "وَ قالُوا قُلُوبُنا فِی أَکنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَیهِ وَ فِی آذانِنا وَقْرٌ وَ مِنْ بَینِنا وَ بَینِک حِجابٌ "[8] قلب ما در غلاف و در پوشش است نسبت به آنچه تو ما را بدان میخوانی و در گوشهایمان وقر و سنگینی وجود دارد و منطق تو را نمیفهمیم. بین ما و بین تو حجاب و پردهای است که رابطهی تفهیم و تفاهم دو طرفه را قطع میکند. نوح ـ سلام الله علیه ـ نیز از این کبر ورزیدن و نفهمی کافران زمان خود به درگاه خدای سبحان شکایت میکند: "وَ إِنِّی کلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکبَرُوا اسْتِکباراً "[9] عرض میکند پروردگارا، من قومم را شب و روز دعوت به حق کردم ولی نصیحتم جز بر فرار آنها نیفزود و هر چه آنان را به مغفرت و آمرزش تو فرا خواندم انگشت بر گوش نهادند و جامه بر رخسار کشیدند و بر کفر خود اصرار نمودند و استکبار شدید ورزیدند.
خدای سبحان دربارهی منکران قرآن خطاب به رسول گرامی ـ صلّی الله علیه و آله ـ میفرماید "وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَینَک وَ بَینَ الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً "[10] وقتی که تو قرآن را قرائت میکنی ما بین تو و بین کسانی که ایمان به آخرت ندارند حجاب و پردهی پنهان و مستوری قرار میدهیم.
اکنون این پرسش مطرح میشود که چگونه ممکن است هنگام قرائت قرآن، که نور محض است، حجاب و تاریکی رخ بدهد؟ این حجاب چگونه حجابی است و برای چه ایجاد میشود؟
حجاب دل، گناه و خودبینی
گناه، حجاب است و تار و پودهای پردهی حجاب، خودبینی است که هیچ حجابی بدتر از آن نیست. امام موسی بن جعفر ـ سلام الله علیه ـ چنین فرمود: "لیس بینه و بین خلقه حجاب غیر خلقه أُحتجب بغیر حجابٍ محجوبٍ و اسْتُتر بغیر سترٍ مستورٍ لا إله إلا هو الکبیر المتعال "[11] بین خدای سبحان و خلق او غیر از خود خلق، حجاب دیگری نیست. خداوند بدون حجاب پوشیده و بدون ساتر، مستور و پنهان است.
اگر حجابی در میان است، همان خودبینی خلق است و اگر پرده ای آویخته باشد همان غرور مخلوق است و گرنه آن پری روی، پردهای ندارند:
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیر
انسان هر اندازه که در تار و پود خود بینی واقع شود، از خدا بینی محروم است و با انبیای الهی نیز شهود و حضوری ندارد و از ره آورد آنان و از سخنان وحی به اندازهی خود بینی خود محروم خواهد بود.
اگر انسان سخن رسول الله را نمیشنود و قرآن را نمیفهمد باید بداند که در حجاب گناه است و میزان نفهمیدنش به مقدار حجابش بستگی دارد. هر چه بیشتر در دنیا و گناهان خود غوطهور باشد، به همان اندازه از فهم قرآن در حجاب است و هر اندازه از شهوت حیوانی لذّت میبرد، از لذّت قرآنی محروم میشود؛ زیرا فرمود "فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ "[12] ، "ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ "[13].
بنابراین، قرآن در حجاب نیست و پردهأی ندارد، ابهامی ندارد که دیگران آیاتش را نفهمند، بلکه کافران و دنیا طلبانند که در حجاب خودبینی گرفتارند و به همین جهت نمیتوانند بیرون از خود را بفهمند و هر چه را که با خودبینی و دنیا طلبی و لذّت گرایی آنان نسازد، نمیتوانند آن را بفهمند. خدای سبحان دربارهی محرومان از اندیشیدن در قرآن میفرماید: "أَ فَلا یتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها "[14] یعنی چرا اینها دربارهی قرآن تدبّر نمیکنند. مگر بر قلبهای آنان قفلهای دل، زده شده است؟
معلوم میشود دل هم قفل دارد و اگر دلی قفل شد، همانند چشمی که بسته باشد، نه توانایی دیدن نور را دارد و نه میتواند در پرتو آن نور چیزهای دیگر را ببیند. قرآن کریم برای فهم آیات خود، قلب باز و سینهای گشاده را لازم میداند "فَمَنْ یرِدِ اللَّهُ أَنْ یهْدِیهُ یشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ "[15] زیرا در متن قرآن پیچیدگی و ابهام نیست اگر مشکلی هست از ناحیهی قابل یعنی قلب انسان هاست که قفل و مانع دارد. خدای سبحان به رسول خود میفرماید به اینان بگو اگر چه من از جنبه نبوّتْ قرآن را دریافت کردهام، ولی در تلاوت و تفهیم کردن آن، از راه بحث و استدلال و تعقل و برهان و بینّه با شما سخن میگویم و اگر شما فطرت خود را دفن نکرده باشید و در گناهان غوطه ور نشده باشید، میتوانید با ایمان و عمل صالح، آیات الهی را به روشنی دریابید. "قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکمْ یوحی إِلَی أَنَّما إِلهُکمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ کانَ یرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یشْرِک بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً "[16].
پی نوشت ها :
[1] ـ سوره اعراف، آیة 146.
[2] ـ سوره توبه، آیة 127.
[3] ـ سوره اعراف، آیة 169.
[4] ـ سوره شمس، آیة 8؛ سپس فجور و تقوا (شرّ و خیرش) را به او الهام کرده است.
[5] ـ سوره انعام، آیة 26؛ آنها دیگران را از آن باز میدارند؛ و خود نیز از آن دوری میکنند.
[6] ـ سوره فصّلت، آیة 26؛ کافران گفتند گوش به این قرآن فراندهید؛ و به هنگام تلاوت آن جنجال کنید.
[7] ـ سوره ابراهیم، آیة 43؛ دلهایشان (فرو میریزد؛ و از اندیشه و امید) خالی میگردد.
[8] ـ سوره فصّلت، آیة 5.
[9] ـ سوره نوح، آیة 7.
[10] ـ سوره إسراء، آیة 45.
[11] ـ توحید صدوق، ص 179؛ بحار، ج 3، ص 327.
[12] ـ سوره صف، آیة 5؛ هنگامی که آنها از حق منحرف شدند.
[13] ـ سوره توبه، آیة 127؛ سپس منصرف می شوند (و بیرون میروند)؛ خداوند دلهایشان را (از حق) منصرف ساخته.
[14] ـ سوره محمّد ـ صلّی الله علیه و آله ـ، آیة 24.
[15] ـ سوره انعام، آیة 125؛ آن کس را که خدا بخواهد هدایت کند، سینهاش را برای (پذیرش) اسلام، گشاده میسازد.
[16] ـ سوره کهف، آیة 110؛ بگو: من فقط بشری هستم مثل شما؛ (امتیازم این است که) به من وحی میشود که تنها معبودتان معبود یگانه است؛ پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد، و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند.
چرا به فرد دو چهره منافق گویند؟
شکی نیست که بیماری «نفاق» بدترین بیماریها و کانون انواع پلیدیها و ذمایم اخلاقی است، در میان آثار روانی نفاق، «حیرت» و «سر گردانی» بیش از صفات دیگر، چشم گیرتر است و پیوسته خود را از لابلای افعال و حرکات آنها نشان میدهد زیرا از آنجا که منافق دو رو و دو چهره است و پیوسته میخواهد کسی از درون او آگاه نگردد، به خاطر تضاد درون با برون پیوسته، «حیرت» و «سرگردانی» آنگاه «اضطراب» و «دلهره» سراسر زندگی او را فرا میگیرد و قرآن در مثالی روی این دو صفت که دو می زائیده اولی است، تاکید میکند .
واژههای «نفاق» و «منافق» واژههای عربی هستند که بر اثر فزونی استعمال جزو زبان فارسی درآمده و همگی با این دو لف1 و معنی و مفهوم آنها آشنایی داریم.
نویسندگان فرهنگهای عربی چنین میگویند:
نفاق از کلمه «نافقا» گرفته شده که به یکی از دو سوراخ لانه موش صحرایی گفته میشود، زیرا این حیوان برای ساختن لانه، زمین را سوراخ میکند و به حدی پیش میرود که به قشر زمین میرسد و آن را نازک میسازد ولی از بین نمیبرد، هر موقع خوف و ترس برای آن در لانه رخ داد، فـوراً پـوسته را بر انـداخته و از آن درب فرارمی کنـد، سوراخ نخست را «نافقـا» و دومی را «قاصعـا» میگویند، قسمـت دوم از لانـه آن، به ظاهر خاک است ولی درون آن، گودی و فرورفتگی است بسان منافق که ظاهر او ایمان و در درون او کفر است.([1])
شکی نیست که بیماری «نفاق» بدترین بیماریها و کانون انواع پلیدیها و ذمایم اخلاقی است، در میان آثار روانی نفاق، «حیرت» و «سر گردانی» بیش از صفات دیگر، چشم گیرتر است و پیوسته خود را از لابلای افعال و حرکات آنها نشان میدهد زیرا از آنجا که منافق دو رو و دو چهره است و پیوسته میخواهد کسی از درون او آگاه نگردد، به خاطر تضاد درون با برون پیوسته، «حیرت» و «سرگردانی» آنگاه «اضطراب» و «دلهره» سراسر زندگی او را فرا میگیرد و قرآن در مثالی روی این دو صفت که دو می زائیده اولی است، تاکید میکند و میفرماید:
(مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراّ فَلَمّا اَضاعَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّه بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فی ظُلُمات لایُبْصِرُون).([2])
«منافق» همان کسی است که (در بیابان تاریک) آتشی بر افروخته، هنگامی آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانی میفرستد) و آن را خاموش میکند و در تاریکی وحشتناکی که چشمان آنان چیزی را نمیبیند آنها را رها میسازد».
فرض کنید: ظلمت و تاریکی شب، محیط زندگی کسی را در بیابان که مملو از درنده گزنده است فرا گیرد، و آن شخص برای دیدن اطراف خود، آتشی را بر افروزد تا در پرتو آتش هر نوع آسیب را از خود دفع کند، ناگهان طوفانی فرا رسد، آتش او را خاموش و نابود کند، در این صورت چه حالتی برای این شخص رخ میدهد، جز حیرت و سرگردانی، جز اضطراب و دلهره.
وضع منافق درست وضع همین شخص طوفان زده است زیرا همانطور که حیرت و سرگردانی توأم با اضطراب و دلهره، چنین فردی را فرا میگیرد و حتی پریشانی چنین شخصی بیش از اضطراب کسی است که از اول فاقد نور بوده و پیوسته در ظلمت به سر میبرد، همچنین است وضع منافق، زیرا نور اسلام و ایمان، نخست محیط زندگی منافقان را بر اثر پذیرش روشن کرد و به حکم (ذلک بانهم آمنوا) ایمان آورند ولی بر اثر در پیش گرفتن «نفاق» و دو رویی و تبدیل ایمان به کفر، آن نور به خاموشی گرائیده و مایه خاموشی آن گردید و همگان را در یک تاریکی سر در گمی رها ساخت از این جهت وضع آن فرد طوفان زده با این افراد نفاق زده یکسان است.
در این تفسیر: گرایش به اسلام و ایمان به منزله آتشی است که بر افروخته شده، و اختراع نفاق و دو چهرگی بعدی، طوفانی است که آن را خاموش نموده و هرگز در دنیا آخرت از این آتش سودی نمیبرند.
و لذا قرآن درباره منافقان میفرماید:
(ذلِکَ بِاَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یفْقَهُون).([3])
«نخست ایمان آوردند، آنگاه کافر شدند، بر قلوب آنها مهر خورده و دیگر ایمان نمیآورند».([4])
پی نوشت ها :
[1] . لسان العرب، ماده «نفق».
[2] . بقره/17.
[3] . منافقون/3.
[4] . منشور جاوید، ج4، ص 9، 132، 133، 171.
توبه ی واقعی چه توبه ای است ؟
شاید مقصود این باشد که به خاطر آگاهی از زشتی عمل از دیدگاه عقل و فطرت و شرع توبه نماید. و به دیگر سخن: محرک او برای توبه، از احساس عبودیت و بندگی او سرچشمه بگیرد، نه از جهت مذمت و نکوهش مردم و یا ترس از عقاب اخروی. در این صورت، چنین توبهای درجه کاملی را خواهد داشت، هر چند توبه به خاطر ترس از عقاب خدا نیز نجات بخش است، ولی میان این دو نوع توبه از نظر سازندگی فاصله زیادی است.
بیاییم با قرآن آشتی کنیم. آیه هشتم سوره تحریم را مطالعه و در آن دقت کنیم. خدای متعال میفرماید: ” یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَّصُوحًا ”، ای کسانی که ایمان آوردهاید، به درگاه خدا توبه کنید، توبهای راستین و خالص. توبهای واقعی.
«نُصح» در لغت عرب به معنی خالص است، چنان که به عسلی که خالص از موم باشد میگویند: «عَسلٌ نَصُوحٌ». اکنون باید دید مقصود از توبه خالص چیست؟
شاید مقصود این باشد که به خاطر آگاهی از زشتی عمل از دیدگاه عقل و فطرت و شرع توبه نماید. و به دیگر سخن: محرک او برای توبه، از احساس عبودیت و بندگی او سرچشمه بگیرد، نه از جهت مذمت و نکوهش مردم و یا ترس از عقاب اخروی. در این صورت، چنین توبهای درجه کاملی را خواهد داشت، هر چند توبه به خاطر ترس از عقاب خدا نیز نجات بخش است، ولی میان این دو نوع توبه از نظر سازندگی فاصله زیادی است.
در این جا احتمال دیگری نیز بیان شده است و آن این که:
«نُصح» در لغت عرب به معنی سیراب کردن بکار میرود، چنان که گفته میشود:«نَصَحَ الْغَیْثُ الْبَلَدَ» باران منطقه را سیراب کرد. در این صورت، میتواند مقصود از توبهی نصوح، آن توبهای باشد که قلب مُرده به وسیله معاصی، بار دیگر زنده گردد و از تیرگیهای گناه پاک شود. در نتیجه، مقصود این است که توبهی او حقیقی باشد.
برخی گفتهاند مقصود از «نصوح»، توبهی صادقانه است.
جَزَری در «نهایه» خود که پیرامون لغات حدیث نوشته است، میگوید: «اُبَی بن کعب» از رسول گرامی (صلی الله علیه و آ له و سلم)پرسید: مقصود از توبه نصوح چیست؟ فرمود: توبهای که صادقانه باشد، یعنی بار دیگر به گرد گناه نگردد.([ منشور جاوید، ج8، ص 242.])
مراحل توبه از نگاه رسول خدا(ص)
در این روایت شریفه رسول خدا –صلی الله علیه و آ له و سلم- سه مرحله توبه نصوح را بیان میفرمایند(منتخب میزان الحکمة.ج1,ص170,ح995)
حضرت میفرمایند که :« التوبة النصوح الندم علی الذنب حین یفرط منک.»
اولین مرحله توبه نصوح، پشیمانی از گناهی است که مرتکب شدهای. آن گناهی را که مرتکب شدی اثر بدی را بر روح و جسمت گذاشته. باید بدانیم که گناه دارای امواج منفی هم هست. آثار گناه زیاد است.
مثلاً در مقالهای که یکی از اطباء نوشته بود بیان شده بود که گناههای زبان مانند دروغ، غیبت، و… جدای از اینکه گناه است، باعث بوی بد دهان هم میشود. یعنی هنگامی که با زبان گناه میکنی این گناه سبب میشود که دهان بوی بد تولید کند. یعنی سیستم فعالیت دهان را از چرخه طبیعیاش خارج میکند. این یکی از آثار فیزیکی گناه است. هر گناه آثار خاصی دارد. در کنار آثاری که گناهان بر جسم دارند آثاری هم بر روح دارند.
امواج منفی گناهان
یکی از محققین میگفت که گناهان امواج منفی تولید میکنند که بر همه چیز حتی روح هم اثر میگذارند. در درجه اول بر روح فاعل گناه، در درجه دوم بر روح کسانی که در مجلس گناه حضور دارند. برای همین است که مثلاً درباره غیبت داریم که امیرالمؤمنین-علیه السلام- فرمودند: السامع للغیبة کالمغتاب.( غررالحکم.ح1171-منتخب میزان الحکمة.ج2,ص786,ح4917) شنونده غیبت مانند غیبت کننده است. شاید یکی از دلایلش همین آثار روحی غیبت باشد.
دومین مرحله را که رسول گرامی اسلام-صلی الله علیه و آ له و سلم- بیان میفرمایند: فستغفر الله. یعنی بعد از اینکه از آن گناه پشیمان شدی به درگاه حضرت حق استغفار کن. یعنی در مرحله اول حسابت را با خودت صاف میکنی و در مرحله دوم این اشتباه و پشیمانی را به خدا عرضه میکنی.
در مرحله سوم حضرت فرمودند: ثم لا تعود الیه ابداً. یعنی هرگز به آن گناه باز نگردی. مرحله آخر برای انجام توبه نصوح آن است که آن گناه را دیگر انجام ندهی. این سه مرحله را حضرت برای انجام یک توبه نصوح سفارش فرمودند. یک توبه کامل برای جبران گذشته و ساختن آینده.
اثر توبه نصوح چیست ؟
اثر توبه نصوح، اول از همه برای خود توبه کننده است. توبه و دوری از گناه نشاط میآورد، شادابی میآورد. در روایت هم داریم که گناه قلب را سیاه میکند. این همان اثر روحی گناه است. زندگی را به بن بست کشیدن از آثار گناه است. تیرگی دل باعث میشود که زندگی هم تیره شود. گناه افسردگی میاورد. در مقابل، توبه و دوری از گناه نشاط می آورد. روا نشناسی امروز تازه با برخی از آثار روحی گناهان آشنا شده است. حرفی را که قرنها پیش اسلام زده را کم کم داریم درک میکنیم، آن هم نه صد در صد. این نشاط و شادابی توبه و دوری از گناه، هم افکار را سالم میکند و هم رفتار و کردار را.
یعنی اینکه توبه کننده حالا که خودش خواسته که از پلیدیها و سیاهیها دور شود، یعنی افسردگی را کنار زده و به سوی نور در حال حرکت است. شروع به گردگیری شیشه دل کرده است. این همه حرکت رو به جلو امید را زیاد میکند،همان چیزی که در دنیای مدرن امروز نایاب شده است. در اخبار میگویند که مثلاً در فلان شهر یا کشور امید به زندگی کم شده است. اینها همه از آثار مخرب روحی و روانی گناه است. زندگی ماشینی جوابگوی نیازهای روحی انسان نیست. روح انسان خیلی لطافت دارد. ما یک سرماخوردگی ساده را خیلی جدی میگیریم اما از بیماریهای روحی بی خبریم.
کسی که توبه نصوح میکند، کسی که قصد بازگشت به گناه را در خود می میر اند، میخواهد روح را درمان کند. میخواهد فکر را نجات دهد. فکر و اندیشه که سالم شد، رفتار درست و انسانی میشود. روح آرامش مییابد. استرس کم میشود.
افزایش استرسی که امروزه مشاهده میکنیم بخش عمدهاش به خاطر همین تیشهای است که خودمان به ریشه خود میزنیم. برای رسیدن به آرامش باید ترک عادات زشت و ناپسند کرد. قصد انجام پلیدیها را باید از ذهن دور نمود. جامعهای که دچار فساد و هرزه گی است بیماری روحی و روانی را شاهد خواهد بود. در جامعه ای که دختران، با هزار و یک جور آرایش خود نمایی میکنند و پسران، مردانگی خود را کنار گذاشتهاند و هرزگی میکنند، روح مریض میشود. آرامش و امنیت از بین میرود. چشم و گوش و سایر حواس به خاطر فراموش کردن ارزشها و تشدید بیماری روحی از گناه سیر نمیشود. همه این مسایل دست به دست هم داده و انسان را به ورطه نابودی میکشاند. جوانی که باید شاداب و پر نشاط رو به جلو حرکت کند، میایستد، افسرده میشود، استرس شدید آرامشش را میگیرد. فروش آرام بخشها بالا میرود تا شاید بتوانند دقایقی آرامش را هدیه دهند.
رابطه گناه و نابودی
گناه سم مهلک است و انسان را نابود میکند. بعضی از گناهان به سرعت نابود میکند مانند قتل و خود کشی، بعضی از گناهان هم نابودی تدریجی را به ارمغان میآورند. به واسطه همین خلأ معنویت و شیوع گناهان، ذهنها آرامش ندارند. در جامعهای که فساد شیوع پیدا کند هیچ کسی رنگ آرامش را نخواهد دید. چشم را که وامی کنی از نامحرمان پر میشود، صحنهای را هم که میبینی به کمک مغز تصویر برداری میکنی. دیگر در تنهایی هم مشغول میشوی. گوش به همین صورت، زبان همین گونه الی آخر. جامعهای را که فساد بگیرد، قتل و غارت و دزدی و زنا و… زیاد میشود. دیگر امنیت جانی نخواهی داشت. امنیت مالی نخواهی داشت. امنیت ناموسی نخواهی داشت. چون گناه رشد کرده و جامعه را فلج نموده است.
روحمان را واکسینه کنیم!
کسی که توبه میکند و نیت میکند که دیگر گرد گناه نرود و تلاش میکند، نشاط و شادابی از دست رفته را باز مییابد. سعی در اصلاح گذشته میکند. بهداشت فکری که حاصل شد، بهداشت رفتاری هم میآید. کارهای زشت جلو گیری میشود و کارهای پسندیده جلوه گر. امراض روحی روانی فرار میکنند، چون شخص توبه کننده دارد سم زدایی میکند. دارد واکسن روحی میزند. جامعهای که در مرحله سقوط بود نجات پیدا میکند. دوده گناهی که آسمان را تیره و تار کرده بود کنار میرود و آسمان آبی نمایان میشود. جامعهای که مریض بود و در بستر گناه افتاده بود دوباره نشاط خود را بدست میآورد و به سمت رشد و کمال به حرکت میافتد.
پس برای نجات خود و دیگران و جامعه و طبیعت، همین الآن نیت کنیم و در کنار نیت، دست به کار شویم برای بازگشت به سوی خوبیها. دور گناه را خط بکشیم و از خدا بخواهیم گذشته ما را ببخشد. کمکمان کند برای آینده.
فرآوری : زهرا اجلال