مقالات قرآنی
کیفیت مرگ اسرار آمیز حضرت سلیمان
اگر کسی در این جهان نردبانی به عالم بقا مییافت، و یا میتوانست مرگ را از خود دور کند سلیمان بود که حکومت بر جن و انس توأم با نبوت و مقام والا برای او فراهم شده بود، ولی وقتی که پیمانه عمرش پر شد، تیرهای مرگ از مکان فنا به سوی او پرتاب گردید...
سلیمان پیغمبر با همه حشمت و سلطنتى که داشت و مال و منال بسیارى که در اختیارش بود، خود در کمال زهد و بى اعتنایى به دنیا زندگى مى کرد و خوراکش نان جو سبوس دار بود.دیلمى در ارشاد القلوب گوید: سلیمان با همه سلطنتى که داشت، جامه مویى مى پوشید و در تاریکى شب، دست هاى هود را به گردن مى بست و تا به صبح گریان به عبادت حق مى ایستاد و خوراکش از زنبیل بافى اداره مى شد که به دست خود مى بافت و این که از خدا آن سلطنت عظیم را درخواست کرد، براى آن بود که پادشاهان کفر را مقهور خویش سازد.به نظر مى رسد آن چه دیلمى در این باره ذکر کرده، مضمون حدیث یا احادیثى باشد که بدان تصریح نکرده است.
گیاه هشدار دهنده مرگ
شیخ طبرسى در مجمع البیان نقل کرده که حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ در مسجد بیت المقدس گاه به مدت یک سال و گاه دو سال و گاه یک ماه و دو ماه، اعتکاف مینمود، روزه میگرفت و به عبادت و شب زندهداری میپرداخت. در سال آخر عمر، هر روز صبح کنار گیاه تازهای که در صحن مسجد روییده میشد میآمد و نام آن را از همان گیاه میپرسید، و نفع و زیانش را از آن سؤال میکرد، تا این که در یکی از صبحها گیاه تازهای را دید، کنارش رفت و پرسید: «نامت چیست؟» پاسخ داد «خرنوب» سلیمان ـ علیه السلام ـ پرسید: «برای چه آفریده شدهای؟» خرنوب گفت: «برای ویران کردن.» (با ریشههایم زیر ساختمانها میروم و آن را خراب میکنم.)
سلیمان ـ علیه السلام ـ دریافت که مرگش نزدیک شده است، به خدا عرض کرد: «خدایا! مرگ مرا از جنیان بپوشان، تا هم بنای ساختمان مسجد را به پایان برسانند، و هم انسانها بدانند که جنها علم غیب نمیدانند.» سلیمان ـ علیه السلام ـ به محراب و محل عبادت خود بازگشت و در حالی که ایستاده و بر عصایش تکیه داده بود، از دنیا رفت. مدتی به همان وضع ایستاده بود و جنها به تصور این که او زنده است و نگاه میکند، کار میکردند. سرانجام موریانهای وارد عصای او شد و درون آن را خورد. عصا شکست و سلیمان ـ علیه السلام ـ به زمین افتاد. آن گاه همه فهمیدند که او از دنیا رفته است (بحار، ج 14، ص 141 و 142). در حدیثى که صدوق در عین الاخبار و علل الشرائع از امام صادق (ع) روایت کرده، همین داستان با اختلاف و شرح بیشترى نقل شده است. در آن حدیث، ذکرى از مدت یک سال نشده و امام (ع) آن مدت را به اجمال بیان فرموده است.
مولانا در کتاب مثنوی، این داستان را نقل کرده، و در پایان داستان چنین ذکر نموده که سلیمان ـ علیه السلام ـ پس از آن که فهمید اجلش نزدیک شده گفت: «تا من زندهام به مسجد اقصی آسیب نمیرسد».
آن گاه چنین نتیجه گیری میکند: «مسجد اقصای دل ما تا آخر عمر با ما است، ولی عوامل هوی و هوس و همنشینان نااهل، مانند گیاه خرنوب در آن ریشه دوانیده و سرانجام کاشانه دل را ویران میسازد. بنابراین همان هنگام که احساس کردی چنین گیاهی قصد راهیابی به دلت را نموده، با شتاب از آن بگریز و علاقه خود را از آن قطع کن. خودت را هم چون سلیمان زمان قرار بده تا دلت استوار بماند، چرا که تا سلیمان است، مسجد آسیب نمیبیند، زیرا سلیمان مراقب عوامل ویرانگر است و از نفوذ آن عوامل جلوگیری خواهد کرد.
و استان از دست بیگانه سلاح تا ز تو راضی شود علم و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نی، دست او را ورنه آرد صد گزند
تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم، ناکس را به دست
چگونگی مرگ سلیمان(ع) و بیوفایی دنیا
خداوند تمام امکانات دنیوی را در اختیار حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ گذاشت تا جایی که او بر جن و انس و پرندگان و چرندگان و باد و رعد و برق و... مسلط بود. امام هشتم از پدرش از حضرت صادق (ع ) روایت کرده است که روزى سلیمان بن داود به اصحاب خود فرمود: خداى تعالى چنین سلطنتى که شایسته دیگرى نبود به من عنایت کرده، باد و انس و جن و پرندگان و وحوش را در اختیار من قرار داده و زبان پرندگان را به من آموخته و از همه چبز به من داده و با همه این احوال، خوشى یک روز تاشب براى من کامل نشده و من میل دارم فردا به قصر خود درآیم و به بالاى آن بروم و بر آن چه در فرمان روایى من است بنگرم. کسى را اجازه ندهید بر من وارد شود تا یک روز را به آسایش بگذرانم. فردای آن روز فرا رسید. سلیمان وارد قصر خود شد و در قصر را از پشت قفل کرد تا هیچ کس وارد قصر نشود، و خود به نقطه اعلای قصر رفت و با نشاط به ملک خود نگریست. نگهبانان قصر در همه جا ناظر بودند که کسی وارد قصر نشود. ناگهان سلیمان دید جوانی زیبا چهره و خوش قامت وارد قصر شد. سلیمان به او گفت: «چه کسی به تو اجازه داد که وارد قصر گردی، با این که من امروز تصمیم داشتم در خلوت باشم و آن را با آسایش بگذرانم؟!» جوان گفت: «با اجازه خدای این قصر وارد شدم.» سلیمان گفت: «پروردگار قصر، از من سزاوارتر بر قصر است، اکنون بگو بدانم تو کیستی؟»
جوان گفت: «انا ملک الموت؛ من عزرائیل هستم.»
سلیمان گفت: «برای چه به این جا آمدهای؟»
عزرائیل گفت: «لاقبض روحک؛ آمدهام تا روح تو را قبض کنم.»
سلیمان گفت: «هرگونه مأموری هستی، آن را انجام بده. امروز روز سرور و شادمانی و استراحت من بود، خداوند نخواست که سرور و شادی من در غیر دیدار و لقایش مصرف گردد.» همان دم عزرائیل جان او را قبض کرد، در حالی که به عصایش تکیه داده بود. مردم و جنیان و سایر موجودات خیال میکردند که او زنده است و به آنها نگاه میکند. بعد از مدتی بین مردم اختلاف نظر شد و گفتند: چند روز است که سلیمان ـ علیه السلام ـ نه غذا میخورد، نه آب میآشامد و نه میخوابد و هم چنان نگاه میکند. بعضی گفتند: او خدای ما است، واجب است که او را بپرستیم. بعضی گفتند: او ساحر است، و خودش را این گونه به ما نشان میدهد، و بر چشم ما چیره شده است، ولی در حقیقت چنان که مینگریم نیست. مؤمنین گفتند: او بنده و پیامبر خدا است. خداوند امر او را هرگونه بخواهد تدبیر میکند. بعد از این اختلاف، خداوند موریانهای به درون عصای او فرستاد. درون عصای او خالی شد، عصا شکست و جنازه سلیمان از ناحیه صورت به زمین افتاد. از آن پس جنها از موریانهها تشکر و قدردانی میکنند، چرا که پس از اطلاع از مرگ سلیمان ـ علیه السلام ـ دست از کارهای سخت کشیدند.
آری خداوند این گونه سلیمان ـ علیه السلام ـ را از دنیا برد تا روشن سازد که: چگونه انسان در برابر مرگ، ضعیف و ناتوان است، به طوری که اجل حتی مهلت نشستن یا خوابیدن در بستر را به سلیمان ـ علیه السلام ـ نداد. و چگونه یک عصای ناچیز او را مدتی سرپا نگه داشت؟! و چگونه موریانهای ضعیف او را بر زمین افکند، و تمام رشتههای کشور او را در هم ریخت؟! تا گردنکشان مغرور عالم بدانند که هر قدر قدرتمند باشند، به سلیمان ـ علیه السلام ـ نمیرسند، او چگونه از این دنیای فانی رخت بر بست، به خود آیند و مغرور نشوند. بدانند که در برابر عظمت خدا هم چون پر کاهی در مسیر طوفان، هیچ گونه ارادهای ندارند. امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ در ضمن خطبهای میفرماید: «فلو ان احدا یجد الی البقاء سلما، او لدفع الموت سبیلا، لکان ذلک سلیمان بن داود ـ علیه السلام ـ الذی سخر له ملک الجن و الانس مع النبوه و عظیم الزلفه فلما استوفی طعمته، و استکمل مدته رمته قسی الفناء بنبال الموت؛ اگر کسی در این جهان نردبانی به عالم بقا مییافت، و یا میتوانست مرگ را از خود دور کند سلیمان بود که حکومت بر جن و انس توأم با نبوت و مقام والا برای او فراهم شده بود، ولی وقتی که پیمانه عمرش پر شد، تیرهای مرگ از مکان فنا به سوی او پرتاب گردید...» (نهج البلاغه، خطبه 182).
مرگ ایستاده و عبرت انگیز سلیمان در قرآن
خداوند در سوره سبأ می فرماید: « فَلَمَّا قَضَیْنَا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَن لَّوْ كَانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ » (سبأ/ 14) ترجمه: (با این همه جلال و شکوه سلیمان) هنگامى که مرگ را بر او مقرر داشتیم، کسى آنها را از مرگ وى آگاه نساخت مگر جنبده زمین (موریانه) که عصاى او را مى خورد (تا شکست و پیکر سلیمان فرو افتاد) هنگامى که بر زمین افتاد جنیان فهمیدند که اگر از غیب آگاه بودند در عذاب خوار کننده باقى نمى ماندند.
علامه طباطبایی می فرماید: از سیاق استفاده مى شود که سلیمان در حالى که تکیه به عصا داشته، از دنیا رفته، و کسى متوجه مردنش نشده، و هم چنان در حال تکیه به عصا بوده، و از انس و جن کسى متوجه واقع مطلب نبوده، تا آنکه خداوند موریانه اى را مامور مى کند، تا عصاى سلیمان را بخورد، و عصا از کمر بشکند، و سلیمان به زمین بیفتد، آن وقت مردم متوجه شدند، که وى مرده است، و جن به دست آورد و گفت اى کاش علم غیب مى داشت، چون اگر علم به غیب مى داشت، تا به امروز در باره مرگ سلیمان در اشتباه نمى ماند، و این عذاب خوار کننده را بیهوده تحمل نمى کرد. این آیه شریفه از مرگ عجیب و عبرت انگیز این پیامبر بزرگ خدا سخن مى گوید و این واقعیت را روشن مى سازد که پیامبرى با آن عظمت و حکمرانى با آن قدرت و ابهت، چگونه به آسانى جان به جان آفرن تسلیم مى نماید، [بطورى که اجل مهلت نمى دهد از حالت ایستاده تن او در بسترى قرار گیرد] آیه شریفه مى فرماید: هنگامى که مرگ را براى سلیمان مقرر کردیم کسى مردم را از مرگ او آگاه نساخت، مگر جنبده اى از زمین (موریانه) که عصاى او را مى خورد «تا عصا شکست و پیکر سلیمان فرو افتاد» از تعبیر آیه شریفه و نیز روایات متعدد استفاده مى شود. هنگامى که مرگ سلیمان فرا رسید وى ایستاده بود و بر عصاى خود تکیه کرده بود، ناگهان مرگ گریبانش را گرفت و روح از بدنش پرواز کرد، و او در همان حال مدتى سر پا ماند تا اینکه موریانه که قرآن از آن به «دابةالارض» جنبده زمین تعبیر کرده عصاى او را خورد و تعادل خود را از دست داد و وى زمین افتاد، سپس مردم از مرگ او آگاه شدند، در ادامه آیه شریفه مى فرماید: هنگامى که سلیمان فرو افتاد جنیان فهمیدند که اگر از غیب آگاه بودند در عذاب خوارکننده باقى نمى ماندند، به عبارت دیگر وقتى موریانه عصا را خورد و سلیمان پیکرش به رو افتاد جنیان از مرگ سلیمان آگاه شدند و فهمیدند که اگر از اسرار غیب آگاه بودند (و مى دانستند سلیمان مدتى است مرده) در این مدت در زحمت و رنج کارهاى سنگین باقى نمى ماندند. و بعضى از مفسرین گفته بعد از افتادن سلیمان، وضع جنیان براى انسانها آشکار شد که آنها نیز مانند انسان از اسرار غیب آگاه نیستند والا در کارهاى سنگین و سخت که سلیمان(ع) گاهى به عنوان جریمه و مجازات برعهده گروهى از آنان مى گذارد، باقى نمى ماندند.
نکته ها و سؤالات در داستان مرگ اسرارآمیز سلیمان(ع)
چرا مرگ سلیمان مدتى مکتوم ماند؟ و چه مدت مرگ سلیمان بر کارگزاران حکومتش مخفى ماند؟ دقیقا روشن نیست یک سال؟ یک ماه؟ یا چند روز؟ مفسران در این باره نظر واحدى ندارند. آیا این کتمان از ناحیه اطرافیان او صورت گرفته تا رشته امور کشور موقتا از هم متلاشى نشود؟ و یا اینکه اطرافیان نیز از این امر آگاهى نداشتند؟ بسیار بعید به نظر مى رسد که براى یک مدت طولانى حتى بیش از یک روز اطرافیان او آگاه نشوند، چرا که مسلما افرادى مأمور بودند که براى او غذا و سایر احتیاجات ببرند، آنها از این ماجرا آگاه مى شدند، بنابراین بعید نیست - همانگونه که بعضى از مفسران گفته اند: آنها از مرگ سلیمان آگاه شدند ولى بخاطر مصالحى آن را مخفى کردند، چنانکه در بعضى اوقات آمده است که در این مدت «آصف بن برخیا» وزیر بخصوص او امور کشور را تدبیرى مى کرد.
نکته دیگر این است که آیا سلیمان در حال ایستاده تکیه بر عصا کرده بود؟ و یا نشسته دستها را بر عصا نهاده، و سر را به روى دست تکیه داده بود و به همین حال قبض روح شد و براى مدتى به همین حال باقى ماند؟ احتمالاتى وجود دارد که در این میان احتمال دوم به واقع نزدیکتر است. نکته دیگر این است، اگر آن جناب براى مدتى طولانى به این شکل باقى ماندند، نخوردن غذا و ننوشیدن آب مسأله اى را براى بینندگان ایجاد نمى کرد؟ شاید گفته شود، با توجه به اینکه همه کارهاى سلیمان عجیب بود، این مسأله را نیز از عجائب او مى شمردند، حتى در روایتى آمده است که کم کم این زمرمه در میان گروهى پیدا شد که باید سلیمان را پرستش کرد، مگر نه این است که او مدتى بدون آب و غذا و خواب بر جاى خود ثابت مانده است. اما خداوند موریانه را مأمور کرد تا این فکر را باطل نماید، این حیوان با خوردن عصا سلیمان سبب شد تا سلیمان به رو فرو افتد و همه این رشته ها از هم گسست و خیالات آنها نقش بر آب شد، به هر حال تأخیر در اعلام مرگ سلیمان بسیارى چیزها را فاش ساخت. که به سه نکته آن می توان اشاره نمود:
1) بر همگان روشن شد که اگر انسان به اوج قدرت هم برسد باز موجودى است ضعیف در برابر حوادث و همچون پرکاهى در مسیر طوفانها به هر سو پرتاب مى شود، چنانکه از حضرت على (ع) در یکى از خطب نهج البلاغه آمده است که فرمود: اگر کسى در این جهان نردبانى به عالم بقا مى یافت و یا مى توانست مرگ را از خود دورکند سلیمان (ع) که حکومت بر جن و انس توأم با نبوت و مقام والا براى او فراهم شده بود.
2) بر همه روشن شد که گروه جن از غیب آگاه نیستند و انسانهاى نادان و بى خبرى که آنها را پرستش مى کردند سخت در اشتباه و خطا بودند.
3) براى همه مردم این حقیقت فاش گشت که چگونه ممکن است نظام و شیرازه کشورى بستگى به موضوع کوچکى پیدا کند که با وجود آن برپا باشد و با فرو ریختنش فرو ریزد، و در ماوراى این امور قدرت بى انتهاى پروردگار تجلى نماید.
خیره نگاه کردن ممنوع !
اسلام به بانوان دستور داده بدن خود را به طور کامل بپوشانند و از نظر مردان بیگانه محفوظ بدارند. برای وجوب حجاب از آیات قرآن و احادیث استفاده شده است.
در میان همه مسایل مربوط به نگاه، موضوع «محدوده نگاه» از اهمیت بیشتری برخوردار است، چرا که در این بخش، مرزهای نگاه مجاز و ممنوع زن و مرد، تبیین و مشخص میگردد. اینک در مدخل این موضوع، ابتدا به بررسی آیه «غضّ بصر» میپردازیم و آن را از دو زاویه مورد تأمل قرار میدهیم: یکی آنکه «غض بصر» به چه معنی است؟ و دیگر آنکه آیا از آیه قرآن «محدوده»ای برای آن استفاده میشود؟
در آیه 30 از سوره نور، از پیامبر اکرم(ص) خواسته شده است که به مردان بگوید: «غضّ بصر» کنید، سپس همین تکلیف متوجه زنان نیز شده است:
قل للمؤمنین یغضّوا من ابصارهم ...
و قل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن ...
مفهوم غض بصر
برخی دانشمندان «غض بصر» را به «چشم بستن و نگاه نکردن» معنی کردهاند. از مفسران پیشین ابوالفتوح رازی(1)، و از متأخران علامه طباطبایی(2) چنین برداشتی از این واژه ارائه کردهاند و بر اساس آن، مفاد این آیه را «نهی از نگاه کردن» دانستهاند. ولی لغت شناسان و مفسران دیگر، آن را به معنی «کم کردن نگاه» و خیره نشدن دانستهاند. مثلاً در «کتاب العین» آمده است: غضّ، «سستی در نگاه» است که پلکها به هم نزدیک شود ولی روی هم قرار نگیرد. و در «مصباح المنیر»، «کم کردن نگاه» نیز ذکر شده است، «تهذیب اللغه» و «معجم مقاییس اللغه» و «صحاح» نیز «نقصان نگاه» را در معنی آن آوردهاند.
راغب اصفهانی هم که دقت فراوانی در واژههای قرآنی دارد، «کاستن از نگاه» را مطرح ساخته است و امین الاسلام طبرسی در معنی غض، «نقصان» آورده است و طریحی هم از این جماعت تبعیت نموده است.(3)
علاوه بر نظر لغت شناسان که در این باره به اتفاق نظر، نظر دادهاند و نگاه نکردن یا بستن چشمها را در معنی آن نیاورده و یا به صراحت چنین معنایی را نفی کردهاند، استعمالات این واژه نیز همین معنی را تأیید میکند. شهید مطهری که در تحلیل این واژه و بررسی موارد استعمال آن، گوی سبقت را از دیگر محققان ربوده است، مینویسد:
«غض، به معنی کاهش دادن است و غض بصر یعنی کاهش دادن نگاه. در قرآن کریم، سوره لقمان آیه 19 از زبان لقمان به فرزندش میگوید: «و اغضض من صوتک» یعنی صدای خودت را کاهش بده، ملایم کن، فریاد نکن. و در آیه 3 از سوره حجرات میفرماید: «ان الّذین یغضّون اصواتهم عند رسول اللّه اولئک الذین امتحن اللّه قلوبهم للتقوی» یعنی آنان که صدای خود را (هنگام سخن گفتن) در حضور رسول خدا ملایم میکنند، یعنی فریاد بر نمیآورند، آنان کسانی هستند که خداوند دلهایشان را برای تقوا آزمایش کرده است.
در حدیث معروف هند بن ابی هاله که اوصاف و شمائل رسول اکرم را توصیف کرده چنین آمده است:«و اذا فرح غضّ طرفه» یعنی وقتی که خوشحال میشد چشمها را به حالت نیم خفته در میآورد، بدیهی است که مقصود این نیست که چشمها را روی هم میگذاشت و یا به طرف مقابل نگاه نمیکرد. مرحوم مجلسی در بحار این جمله را این طور تفسیر میکند: «اَیْ کَسَرَهُ و اَطْرَقَ و لم یفتَحْ عینَه و انّما یَفْعل ذلک لیکونَ ابعد من الاشر و المرح» یعنی پلک چشم را میشکست و سر را پایین میانداخت و چشمها را نمیگشود چنین میکرد تا از حالت شادی زدگی دور باشد.
علی(ع) در توصیه به فرزند خود محمد بن الحنفیه هنگامی که در جنگ جمل پرچم را به او داد، فرمود: «کوهها اگر از جا کنده شوند تو سر جای خود باش، دندانها را روی هم فشار بده. (تا خشم و غضب تحریک شود) سر خود را به خداوند عاریه بده و پاها را در زمین میخکوب کن» آنگاه در آخر اضافه فرمود: «ارمِ ببصرکَ اقصی القوم و غض بصرک» یعنی تا آخرین نقطه دشمن را نظر بینداز و چشمها را بخوابان. بدیهی است که مقصود این نیست که چشمها را ببندد یا نگاه نکن، مقصود این است که به یک نقطه معین، مخصوصاً به تجهیزات دشمن خیره نشو.
همچنین به اصحابش در جنگها میفرماید:«غضوا الابصار فانه اربط للجأش و اسکن للقلوب» نگاهها را به تجهیزات دشمن کم کنید که این طور دلها محکمتر و آرامتر است.
از همه این موارد چنین فهمیده میشود که معنی غض بصر کاهش دادن نگاه است، خیره نشدن و تماشا نکردن و به اصطلاح نظر استقلالی نیفکندن است ...
علیهذا در آیه مورد بحث معنای «یغضوا من ابصارهم» این است که نگاه را کاهش بدهند، یعنی خیره نگاه نکنند و به اصطلاح علمای علم اصول، نظرشان آلی باشد، نه استقلالی.
توضیح اینکه یک وقت نگاه انسان به یک شخص برای ورانداز کردن و دقت کردن به خود آن شخص است مانند اینکه بخواهد وضع لباس و کیفیت آرایش او را مورد مطالعه قرار دهد، ولی یک وقت دیگر نگاه کردن به شخصی که با او روبه رو است برای این است که با او حرف میزند و چون لازمه مکالمه نگاه کردن است به او نگاه میکند. این نوع از نگاه کردن که به عنوان مقدمه و وسیله مخاطبه است، نظر آلی است ولی نوع اول نظر استقلالی است، پس معنی جمله این است: «به مؤمنین بگو به زنان خیره نشوند و چشم چرانی نکنند.»(4)
در غالب کتب لغت «دو معنی» برای غض کردن ذکر کردهاند، یکی به معنی خفض (پایین افکندن) و دیگری به معنی نقصان (کم کردن) و بنا بر هر یک از این دو معنی غض عین میتواند کنایه از «نگاه نکردن» به طرف مقابل باشد زیرا بنا بر معنای اول با زیر افکندن نگاه، طرف مقابل دیده نمیشود و بنا بر معنای دوم نیز مراد از ناقص کردن عین، «ناقص کردن آن از نگاه» به طرف مقابل است که این امر به مفهوم «نگاه نکردن» می انجامد.»
دلایلی بر وجوب حجاب در قرآن کریم
حجاب، در لغت به معنای پوشش است. حجاب، یعنی لباسی که بدن زن را بپوشاند. اسلام به بانوان دستور داده بدن خود را به طور کامل بپوشانند و از نظر مردان بیگانه محفوظ بدارند.
برای وجوب حجاب از آیات قرآن و احادیث استفاده شده است. در اینجا به سه آیه اشاره میشود که حضرت آیت الله ابراهیم امینی آن را در کتاب "آشنایی با وظایف و حقوق زن" شرح دادهاند که آیه اول آن را در ادامه میخوانید.
آیه حجاب
خداوند متعال در قرآن میفرماید: «ای پیامبر! به مردان مؤمن بگو: چشمان خویش فرو بندند و عورت خود را نگه دارند، این برای پاکدامنی آنان بهتر است. خدا به کارهای آنان آگاه است. و به زنان مؤمن بگو: دیدگان خود را فرو بندند و عورت خود را نگه دارند و زینتهای خود را جز آن مقدار که پیداست، آشکار نسازند و مقنعههای خود را تا گریبان خود گذارند و زینتهای خویش را جز برای شوهران و پدران و پدر شوهران و برادران و پسر برادران و پسر خواهران و زنان و بردگان خودشان و مردان خدمتگزارشان که به زن رغبت ندارند و کودکان غیر ممیزی که از عورت زنان خبر ندارند، آشکار نسازند».
آیه فوق، درباره حجاب بانوان نازل شده و به مسائلی اشاره کرده که نیاز به شرح و تفسیر دارد: در آغاز از مردان و زنان مؤمن خواسته شده که دیدگان خود را فرو بندند و مردان به زنان و زنان به مردان خیره نشوند و چشمچرانی نکنند.
در مورد موضوع غض در قسمت ابتدایی مقاله توضیحات ارائه شده است.
بعد از آن، به زنان و مردان توصیه میکند که فروج خود را حفظ کنند. فروج، جمع «فرج» به معنای «عورت» است. مقصود از حفظ فرج یا پوشیدن آن، سعی در حفظ عفت و پاکدامنی است با غض بصر؛ یعنی چشم پوشیدن و رعایت حجاب.
سپس خطاب به زنان میگوید: «َلا یُبْدِینَ زِینَـتَهُنَّ إِلاّ ما ظَـهَرَ مِنْها».
زینت، به معنای زیور و وسیله زیبایی است که انواعی دارد: یکی، زیورهایی که از بدن جدا هستند، مانند گوشواره، گلوبند، انگشتر، گلسر، دستبند، لباسهای زینتی. نوع دوم زینتهاییاند که به بدن میچسبند، مانند سرمه، رنگ ناخن، رنگ دست و پا و رنگ مو. زینت مذکور در آیه هر دو مورد را شامل میشود. به زنان توصیه شده که انواع زینتهای خود را برای مردان بیگانه آشکار نکنند و بدین وسیله از جلب توجه مردان و تحریک غریزه جنسی آنان جلوگیری کنند.
بعد از آن، با جمله: «إِلاّ ما ظَـهَرَ مِنْها» به زنان اجازه داده، زینتهای ظاهر خود را ـ که به طور طبیعی آشکار است ـ نپوشانند، مانند سرمه، رنگ ابرو، خضاب دست، انگشتر، رنگ چادر، مانتو و کفش. بانوان به دلیل اینکه در اجتماع زندگی میکنند و مسئولیتهایی را بر عهده دارند طبعاً چشم مردان بیگانه به صورت، دست و زینتهای آشکار آنان میافتد و پوشش آنها امری دشوار و حرجی است، لذا به آنان رخصت داده شده که بدون پوشیدن آنها به ادای مسئولیتهای خود مشغول باشند.
در بعضی احادیث نیز زینتهای ظاهر مذکور در آیه، به همین معنا تفسیر شده است. زراره از حضرت صادق(ع) نقل کرده که در تفسیر قول خدای عزوجل:
«إِلاّ ما ظَـهَرَ مِنْها»فرمود:
زینت ظاهر، عبارت است از سرمه و انگشتر.
ابوبصیر میگوید: از امام صادق علیهالسلام از تفسیر آیه «َلا یُبْدِینَ زِینَـتَهُنَّ إِلاّ ما ظَـهَرَ مِنْها» سؤال کردم، فرمود: زینت ظاهر عبارت است از انگشتر و دستبند.
سپس در تعقیب بیان حجاب میفرماید: خمر جمع خمار و به معنای مقنعه و روسری بزرگ است. جیوب نیز جمع جیب و به معنای گریبان و یقه پیراهن است.
گفتهاند: زنان در عصر رسول خدا(ص) پیراهنی را میپوشیدند که گریبان آن باز بود و مقداری از سینهشان آشکار میشد. همچنین آنان دو طرف روسری را از بالای گوش به پشت سر میانداختند، در نتیجه گوش، گوشواره، گردن و مقداری از سینه آنان نمایان بود. از همین رو، آیه به بانوان دستور میدهد که روسریهای خود را بر چاک پیراهن بیندازید، تا گوش، گوشواره، گردن و سینه آنان را بپوشاند.
پی نوشت ها :
1 ـ ابوالفتوح رازی، روض الجنان، ج14، ص122.
2 ـ محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج15، ص111: الغض اطباق الجفن علی الجفن ... والایة نهی عن النظر.
3 ـ فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج4، ص218. یغضّوا من ابصارهم ای ینقصوا من نظرهم عما حرّم اللّه علیهم، غضّ طرفه: خفضه و تحمل المکروه، غضّ صوته: ای خفضه و لم یرفعه بصیحة و غضّ طرفه ای کسره ...
4 ـ شهید مطهری، مسأله حجاب، ص121 ـ 124.
معجزه ای از قرآن کریم/میخ هایی برای زمین
کوهها چه نقشی در زمین دارند؟ خداوند در آیه 31 سوره انبیاء میفرماید: و در زمین کوههایی استوار نهادیم تا زمین آنان را نلرزاند، و در آن راههایی فراخ پدید آوردیم تا راه خود را بیابند.
نقش کوهها در زمین از منظر قرآن کریم
این کوهها سلسله وار از درون زمین بهم پیوستهاند که از لغزشها و فشار گازهای زمینی تا حدود زیادی جلوگیری میکنند. از طرفی کوهها به عنوان بادشکن و سرعت گیر مانع ایجاد توفانهای مخرب میشوند. کوهها با حرکت وضعی زمین به نسبت ارتفاعی که دارند هوا را میچرخانند و اگر اینها نبودند از اصطکاک قشر زمین با هوا، حرارتی ایجاد میشد که رویش نباتات دست خوش مخاطره میگردید و زندگی انسان و حیوان هم از این رهگذر بی نصیب نمیماند. سپس به برنامه ریزی حکیمانه خدا در ایجاد درهها و راههای ارتباطی از پستی و بلندی کوهها اشاره کرده میگوید: ما در لابه لای این کوهها، درهها و راههایی قرار دادیم تا به آنها راه یابند و به مناطق مختلف زمین دسترسی پیدا کنند.
اگر درهها و شکافها نبودند سلسله جبال مرتفع، مناطق مختلف را آنچنان از هم جدا میکرد که دسترسی زمین به آنها غیرممکن میشد و این حکایت از آن دارد که همه این دگرگونیها طبق برنامه و حسابی است که زندگی را برای انسان آسان میسازد.
در آیات 6 و 7 سوره نبا میفرماید: آیا زمین را آسایشگاه نکردیم و کوهها را میخهای آن قرار ندادیم. این آیات به نعمتهایی که ضامن سلامت انسانهاست اشاره میکند که خدا زمین را بستر زندگی و آرامش قرار داد. و کوهها همچون میخ بر روی زمین کوبیده میشوند و اگر کوهی نبود زمین یا زیاد گرم و یا زیاد سرد و سست میشد و زندگی برای بشر ناممکن میشد.و از آنجا که ممکن است در برابر نرمی زمینهای مسطح اهمیت کوهها و نقش حیاتی آنها فراموش شود در آیه 7 سوره نبا میافزاید: و آیا کوهها را میخهای زمین قرار ندادیم؟
کوهها علاوه بر اینکه ریشههای عظیمی در اعماق زمین دارند و همچون زرهی پوسته زمین را در برابر فشار ناشی از مواد مذاب درونی و تأثیر جاذبه جزر و مد آخرین ماه از بیرون حفظ میکنند.
دیوارهای بلندی در برابر طوفانهای سخت و سنگین محسوب میشوند ضمن اینکه کانونی برای ذخیره آبها و انواع معادن گرانبها هستند. افزون بر همه اینها، اطراف کره زمین را قشر عظیمی از هوا فرا گرفته است که بر اثر وجود کوهها که به صورت دندههای یک چرخ پنجه در این قشر عظیم افکندهاند همراه زمین حرکت میکند. دانشمندان میگویند اگر سطح زمین صاف بود قشر هوا به هنگام حرکت زمین روی آن میلغزید و سبب بروز طوفانهای عظیم میشد. همچنین ممکن بود این اصطکاک دائمی، سطح زمین را داغ و سوزان و غیرقابل سکونت کند.
در قرآن چند جا از کوهها به عنوان رواسی یا لنگرهایی که بنا بر نقل صریح قرآن نقش جلوگیری از جنباندنِ مخلوقاتِ رویِ آن را دارد یاد شده است. لنگر یک کشتی با ثابت کردنِ کشتی نسبت به زمینِ کفِ دریا مانع میشود که امواج یا باد موقعیت کشتی را تغییر دهند.
کوهها چگونه میتوانند باعث شوند که استقرارِ ما بر زمین بر اثرِ امواج باد یا آب بهم نخورَد؟
فرض کنید کوهی یا اصولاً پستی و بلندیای روی زمین وجود نداشته باشد. در این حال زمین در گردش به دورِ خودش در درونِ جوِّ اطرافِ خود میچرخد یا به عبارتی نمیتواند جَوِّ اطراف خود را در حرکتش به دور خود با خود همراه کند. اگر این چنین بود شاهد وزشِ بادهای یکطرفهی شدیدی بر سطح زمین بودیم که استقرارِ ما را به هم میزد. همین حالت وجود میداشت اگر فرض کنیم سطح تمام زمین را آب فراگرفته بود و در کفِ اقیانوس هیچ پستی و بلندی و کوهی وجود نداشت؛ در این حال، زمین در درونِ این جَوِّ آبی به دورِ خود میچرخید و موجوداتِ درون آب همواره بر اثرِ حرکتِ نسبیِ یکطرفهی آب نسبت به کفِ اقیانوس بی استقرار بودند.
پس کوههای موجود در سطح خشک زمین و در کفِ دریاها و اقیانوسها همچون لنگرهایی عمل میکنند که موقعیت ما را در اقیانوسِ هوا و آبِ اطرافِ زمین نسبت به قسمتِ جامد زمین ثابت نگاه میدارند. به نظر میرسد به این نکته، قرآن در 78:7 والجبال اوتادا، و کوهها را میخهای بزرگی قرار دادیم، نیز اشاره میکند. گویا کوهها همچون میخهایی بالشتکِ سَیّالِ اطراف زمین را به قسمت جامدِ آن کوبیدهاند و آن را با زمین در گردشش به گِرد خود همراه میکنند و مانعِ وزشِ شدیدِ این سیال بر موجودات روی زمین میشوند که اگر چنین وزشی وجود میداشت دیگر این موجودات استقرار و آرامشی نداشتند و دیگر زمین گهوارهی آرامی برای آنها نبود. شاید از این روست که 78:7 بلافاصله پس از 78:6 که میگوید الم نجعل الارض مهادا، آیا زمین را گهواره قرار ندادیم، آمده است.
عصمت انبیاء اکتسابی یا خدادادی؟
آیا عصمت پیامبر و اهل بیت علیهم السلام خدادادی محض است یا این که اکتسابی و بر اساس لیاقت و امتحان شدن است ؟
بدون شک عصمت پیامبران و ائمه علیهم السلام اکتسابی و بر اساس لیاقت و امتحان است ؛ زیرا اگر خدادادی محض باشد ، هیچ ارزشی ندارد و فضیلیت محسوب نمیشود .
نکته اساسی در بحث عصمت این است که باید دید منشأ عصمت در معصومین چیست ؟ بنابر اعتقاد شیعیان که با دلایل محکم و قاطع قابل اثبات است ، منشأ عصمت معصومین علم قطعی ، شهودی و وجدانی به حقایق امور و عواقب اعمال است ؛ به طوری که سبب میشود اراده انسان قوی و در نفس او قوه ای ایجاد شود که او را از انجام گناه و لغزش محافظت میکند .
این علم ، علمی است که دارنده آن صاحب چشم بصیرتی میشود که عواقب ، آثار و لوازم گناه و ترک واجبات را در دنیا و آخرت با تمام وجود لمس میکند . و از انسان موجودی میسازد که در تمام عمرش حتی به اندازه ذرهای با دستورات پروردگارش مخالفت نمیکند و حتی فکر انجام معصیت و یا ترک واجب در مخیله او نمیگنجد .
این مسأله حتی در برخی موارد برای سایر انسانها نیز اتفاق میافتد ؛ مثلاً انسانی که میداند در داخل این ظرف زهر خطرناکی است ، هرگز از آن نخواهد نوشید و حتی فکر خوردن آن را نیز نخواهد کرد ؛ زیرا انسان به کشنده بودن زهر علم قطعی دارد و این علم باعث میشود که انسانها در تمام عمرشان حتی یک بار مرتکب آن نشوند ؛ با این که هر انسانی مختار است و هر وقت که اراده کند میتواند با خوردن خودکشی کند ؛ چنانچه هستند انسانهای ضعیف النفسی که حتی با دانستن کشنده بودن زهر ، با خوردن آن خود کشی می کنند .
و یا مثلاً مادری که فرزندی شیرخواری دارد ، هر گز تصور این را نمی کند که چاقو بردارد و سر فرزند خودش را ببرد ؛ با این که این عمل از اعمال اختیاری مادر است ؛ اما علم این شیر خوار فرزند او است و علاقه شدیدی به او مانع این می شود که حتی این فکر پلید را از سر بگذراند .
معصومین (علیهم السلام) از طرفی علم قطعی به عواقب گناه دارند و از طرف دیگر ذات خداوند را به حقیقت شناخته اند و می دانند که با انجام معصیت ، از دستور چه کسی سر پیچی خواهند کرد ؛ لذا در تمام طول عمرشان حتی فکر گناه را هم نمی کنند ؛ با این که در انجام آن قدرت کامل دارند .
مرحوم شیخ مفید رحمت الله علیه در این باره می فرماید :
العصمة لطف یفعله الله تعالى بالمکلف بحیث یمتنع منه وقوع المعصیة وترک الطاعة مع قدرته علیهما .
عصمت ، لطفی از جانب خداوند که شامل حال مکلف میشود و او را از وقوع در معصیت و ترک اطاعت باز میدارد ؛ با این که آن شخص قادر به انجام آن دو است . (النکت الإعتقادیة - الشیخ المفید - ص 37)
برای اثبات این علم برای معصومین علیهم السلام دلایل فراوانی وجود دارد ؛ از جمله در باره حضرت آدم علی نبینا وآله وعلیه السلام میفرماید :
و«َعَلَّمَ آَدَمَ الْأَسْمَاءَ کلَّهَا» (البقره / 31) ؛ در باره حضرت داود و سلیمان علی نبینا وآله وعلیهما السلام میفرماید :
«وَلَقَدْ آَتَینَا دَاوُودَ وَسُلَیمَانَ عِلْمًا وَقَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَى کثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ . وَوَرِثَ سُلَیمَانُ دَاوُودَ وَقَالَ یا أَیهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّیرِ وَأُوتِینَا مِنْ کلِّ شَیءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ» (النمل / 15-16)
و نیز میفرماید :
«عَالِمُ الْغَیبِ فَلَا یظْهِرُ عَلَى غَیبِهِ أَحَدًا . إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ» (الجن / 26_ 27)
آیات از این دست در مورد عصمت انبیا در قرآن زیاد است که به دلیل رعایت اختصار از ذکر آن ها صرف نظر می کنیم .
این علم الهی خاص ، لطفی است که خداوند به بندگان برگزیده خودش عطا کرده و سبب و منشأ ایجاد ملکه تقوی تا عالیترین درجه آن ؛ یعنی عصمت شده است . مثلاً در باره حضرت یوسف علیه السلام همین علم باعث شد که مرتکب فحشا نشود ؛ با این که کاملاً در انجام آن مختار بوده است .
چرا ما معصوم نیستیم ؟
نظام خلقت ایجاب میکند که مخلوقات در مراتب و ظرفیتهای مختلف «وجودی» و تفاوتهای «ماهیتی» خلق شوند و معنا ندارد که همه یکسان و یک شکل باشند و به همین تناسب نقش و وظایف متفاوتی در کارگاه هستی بر عهده هر کدام گذاشته داشته باشند.
خداوند کریم در قرآن میفرماید که به برخی از شما نسبت به برخی دیگر فضیلتهایی داده شده و حتی برخی برتر از برخی دیگر هستید، اما دقت داشته باشید که این فضلیتها یا برتریها فعلاً فقط به زندگی دنیوی اختصاص دارد، آن چه که مهم است، فضیلت اخروی است:
«انْظُرْ کیفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَکبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکبَرُ تَفْضیلاً» (الإسراء، 21) ؛ ببین چگونه بعضى را بر بعضى برترى دادیم، تازه این برتریها دنیوی است برترى آخرت بیشتر و بزرگتر است.
و هم چنین میفرماید ما برخی از انبیا و رسل را نبر نسبت به برخی دیگر فضلیت و برتری دادیم:
«وَ رَبُّک أَعْلَمُ بِمَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیینَ عَلى بَعْضٍ وَ آتَینا داوُدَ زَبُوراً» (الإسراء، 55) ؛ و پروردگارتان داناتر به هر کسى است که در آسمانها و زمین است و ما بعضى پیامبران را بر بعضى دیگر برترى دادیم و به داوود زبور دادیم.
«تِلْک الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَینا عیسَى ابْنَ مَرْیمَ الْبَیناتِ وَ أَیدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُس ...» (البقره، 253) ؛ این پیامبران بعضى از ایشان را بر بعض دیگر برترى دادهایم بعضى از آنان کسى بوده که خدا با وى سخن گفت و بعضى از آنان را مرتبهها بالا برد و عیسى بن مریم را محبت دادیم و او را به روح پاک قوى کردیم ... .
لذا شاهدیم که خداوند خود بر این معنا تصریح دارد و کشفی نیست که تازه صورت گرفته باشد، چرا که نظام خلقت همین تفاوتها را ایجاب میکند.
به امامت رسیدن حضرت مهدی سلام الله علیه و (عج) در سن 5 سالگی نیز که اخیراً بسیار در سایتهای شبهه افکن مطرح میگردد، چیز عجیبی نیست. حضرت عیسی (ع) در گهواره سخن گفت و فرمود من برگزیده شدهام، نبی شدهام و به من کتاب داده شده است. و هم اکنون نیز در میان اقوام و ملیتها کودکان نابغهی 5 سالهی بسیاری وجود دارند که انصافاً از تمامی آحاد آن قوم جلوتر هستند و حق این است که آنان جلودار و رهبر [امام] قومشان باشند.
مهم این است که دقت کنیم اولاً این فضلیتها به سبب نیاز کارگاه هستی است. چنان چه به کثیفترین آدم روی زمین فضلیتی داده شده است که به هیچ یک از ملائک نیز داده نشده است و آن فضلیت «اختیار و انتخاب» است. و ثانیاً هنر در حفظ فضلیت و ایفای نقش و انجام تکالیف محوله است.
خداوند به هرکسی متناسب با جایگاه و نقشش در عالم خلقت فضلیتی داده و به تناسب آن فضلیت وی را مکلف کرده است و نیز فرموده که به هیچ کس بیش از ظرفیت و طاقتش تکلیفی نکردیم «لا یکلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها» و فرمود که فضلیتها و برتریهای نسبی در دنیاست و برتری واقعی و دائمی در آخرت است. یعنی در آخرت به کسی نمیگویند که چون در دنیا به تو چشم و گوش داده بودیم، بیا و این جایزه را بگیر و به دیگری نمیگویند که چون تو کر و کور به دنیا آمدی، این عذاب را ببین. بلکه میگویند: چون تو از نعمت و فضیلت چشم و گوش عطا شده خوب و درست استفاده کردی، این هم نتیجهاش است و چون تو به رغم محرومیت تلاش کردی و به حد امکان عمل کردی، این نتیجهی برابر یا حتی بیشتر را بگیر. به پیامبران نیز نمیگویند که چون به شما وحی کردیم، پاداش هم میدهیم. بلکه میگویند: چون به وحی ایمان آوردید و عمل کردید و بار رسالت را با تحمل مشقات و صبر در مقابل ظلمها درست به مقصد رساندید، این مقام را بگیرید.
دربارهی ما نیز همینطور است. آیا اصلاً نعمتهای داده شده به خود را میشناسیم؟ آیا به فضیلتهای خود نسبت به سایر مخلوقات و دیگر انسانها پی بردهایم؟ آیا به حد وسعت وجودی خود به کسب معرفت و علم برخاستهایم؟ آیا به آن میزان علمی که به دست آوردیم، ایمان آورده و عمل کردیم؟ آیا هیچ نعمتی را ضایع نکردیم؟ آیا هیچ فرصتی را از دست ندادیم؟ امکان خداشناسی نداریم یا امکان نماز؟ امکان اخلاق حسنه نداریم یا امکان نماز شب؟ امکان بصیرت نداریم یا امکان دشمن شناسی؟ چطور امکان تسلیم و ذلت در مقابل تهاجم فیزیکی یا فرهنگی دشمن را [که مراتب سختتر و آزار دهندهتر است] داریم، اما امکان مقابله و جهاد نداریم؟ آیا «شکر نعمت» که معنای استفادهی صحیح از نعمت داده شده است را به جا آوردیم که مدعی شویم اگر ما نیز امام زمان میشدیم، مثل او بودیم؟! ما حتی مثل خودمان هم نشدیم. یعنی نتوانستیم حتی فضلیتهای اعطایی را شناخته و استفادهی درست ببریم، چه رسد به این که استعدادهای عطا شده را به فعلیت برسانیم!
بدیهی است که هنر به حفظ فضلیت و نعمت داده شده و استفاده صحیح از آن برای ایجاد ظرفیت اخذ فضلیت بیشتر و بالاتر بردن مرتبهی وجودی است. هنر، عمل به علم است. هنر به ایمان نسبت به شناخت است، هنر به حفظ خود از گزند آفات (معاصی که ایمان را میسوزاند) است.
بدیهی است کسی که به نبیاکرم (ص) ایمان آورد، با او محشور میشود و کسی که به حضرت مهدی سلامالله علیه شناخت پیدا کرد، بدان شناخت ایمان آورد و از منتظران بود، با او محشور میشود.
لبیک گویان دعوت انبیا چه کسانی بودند؟
این طرز تفكر كه مال و فرزند دلیل قرب به خداست باعث فرو غلطیدن در معاصى خواهد شد، زیرا كسى كه به مال و پیروانش اعتماد داشته باشد و از هدایت خدا و عقل دور باشد هلاك می شود. همان گونه كه امریكا به اتكاء پول و سلاح خود وارد در جنگ ویتنام شد و بینىاش به خاك مالیده شد و هیبت و شوكت پوشالىاش از هم درید و همان گونه كه روسیه وارد جنگ افغانستان اسلامى شد و متحمل زیان هاى بسیار گردید.
مال و فرزند دلیل قرب به خدا نیست!
وَ ما أَرْسَلْنا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاَّ قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ (سبا 34) وَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ (سبا 35)
و [ما] در هیچ شهرى هشداردهندهاى نفرستادیم جز آنكه خوشگذرانان آنها گفتند: «ما به آنچه شما بدان فرستاده شدهاید كافریم.»
و گفتند: «ما دارایى و فرزندانمان از همه بیشتر است و ما عذاب نخواهیم شد.» (35)
از آنجا كه در آیات گذشته سخن از اغواگرى مستكبران بود در آیات مورد بحث گوشهاى از این اغواگرى را منعكس مىسازد و ضمنا به پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و اله) نیز دلدارى مىدهد كه اگر با تو مخالفت كنند تعجب مكن مخالفت مستكبران مرفه با پیامبران راستین یك شیوه دائمى آنها بوده است.
" نذیر" به معنى بیم دهنده، اشاره به پیامبران الهى است كه مردم را از عذاب الهى در برابر كجروىها و بیدادگرىها و گناه و فساد بیم مىدادند.
" مترفوها " جمع" مترف" از ماده" ترف" (بر وزن طرف) به معنى تنعم است، و مترف به كسى مىگویند كه فزونى نعمت و زندگى مرفه او را مست و مغرور و غافل كرده و به طغیان گرى واداشته است. (" لسان العرب" جلد 9 صفحه 17)
آرى معمولا كسانى كه در صف اول مخالفین انبیاء بودند این گروه مترف طغیانگر غافل بودند كه چون تعلیمات انبیاء را از یك سو مزاحم كامجویى و هوسرانى خود مىدیدند، و از سوى دیگر مدافع حقوق محرومانى كه با غصب حقوق آنها به این زندگى پر زرق و برق رسیده بودند، و از سوى سوم آنها همیشه براى پاسدارى مال و ثروتشان قدرت حكومت را یدك مىكشیدند، و پیامبران را در تمام این جهات در نقطه مقابل خود مىدیدند، لذا فورا به مبارزه برمىخاستند.
عجب اینكه آنها انگشت روى حكم و تعلیم خاصى نمىگذاشتند، بلكه در بست مىگفتند: " ما به تمام آنچه شما مبعوث شدهاید كافریم" و حتى یك گام هم با شما همراه نیستیم كه این خود بهترین دلیل بر لجاجت و عناد آنها در برابر حق بود.
این معنى مساله مهمى است كه قرآن در آیات مختلف از آن پرده برداشته كه غالبا محرومان، نخستین كسانى بودند كه دعوت انبیاء را" لبیك" مىگفتند، و متنعمین مغرور نیز اولین گروهى بودند كه علم مخالفت را برمىداشتند.
با اینكه منكران دعوت انبیاء مسلما منحصر به این گروه نبودند، ولى غالبا عاملان فساد و داعیان به شرك و خرافات آنها بودند كه دائما سعى داشتند دیگران را هم به زور به این طرق به كشانند.
در آیات 23 زخرف، 116 سوره هود، و 33 سوره مؤمنون نیز همین معنى آمده است.
نه تنها در برابر انبیاء كه در برابر هر قدم اصلاحى از ناحیه هر دانشمند مصلح و عالم مجاهدى برداشته شود این گروه سر به مخالفت برمىدارند، و براى در هم شكستن برنامههاى مصلحان توطئه مىچینند و از هیچ جنایتى روى گردان نیستند.
آیه بعد به منطق پوشالى آنها كه در هر زمانى براى اثبات برترى خود متوسل مىشدند و به اغفال عوام مىپرداختند اشاره كرده، مىگوید:" و آنها گفتند ما از همه ثروتمندتر و پراولادتریم"(وَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً) .
خداوند به ما محبت دارد هم اموال فراوان در اختیار ما نهاده، و هم نیروى انسانى بسیار، و این دلیل بر لطف او در حق ما و نشانه مقام و موقعیت ما در نزد او است" و ما (نور چشمىها) هرگز مجازات نخواهیم شد"! (وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ) .
مگر خداوند ، عزیز كردههاى خود را هم مجازات مىكند؟! اگر ما مطرود درگاه او بودیم این همه نعمت چرا به ما مىداد؟! خلاصه آبادى دنیاى ما دلیل روشنى بر آبادى آخرت ماست! بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه جمله" و ما نحن بمعذبین" دلیل بر آن است كه آنها بطور كلى منكر قیامت و عذاب بودند. ولى آیات بعد نشان مىدهد كه این جمله ناظر به این معنا نیست، بلكه منظورشان این بوده كه آنها به دلیل ثروتشان مقرب درگاه خدایند.
البته چه بسا این طرز تفكر باعث فرو غلطیدن آنان در معاصى خواهد شد، زیرا
كسى كه به مال و پیروانش اعتماد داشته باشد و از هدایت خدا و عقل دور باشد هلاك می شود. همان گونه كه امریكا به اتكاء پول و سلاح خود وارد در جنگ ویتنام شد و بینىاش به خاك مالیده شد و هیبت و شوكت پوشالىاش از هم درید و همان گونه كه روسیه وارد جنگ افغانستان اسلامى شد و متحمل زیانهاى بسیار گردید.امام على (علیه السلام) در تعریف بعضى از اقوام گفته است: «فجور كشتند و با غرور آبش دادند و شورش درو كردند». (نهج البلاغه، خطبه 2، ص 47)
پیامهای آیه :
1ـ مخالفت با پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) تازگى ندارد، با پیامبران دیگر نیز مخالفت مىكردند. (خداوند پیامبرش را دلدارى مىدهد.) «وَ ما أَرْسَلْنا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلَّا قالَ مُتْرَفُوها»
2ـ مرفّهان بى درد، در صف اوّل دشمنان انبیا بودهاند.«قالَ مُتْرَفُوها»
3ـ رفاهطلبى، انسان را بى تفاوت و سنگدل نموده و به استكبار مىكشاند. «قالَ مُتْرَفُوها ... كافِرُونَ»
4ـ مخالفت با پیامبران، مخالفت با پیام آنهاست، نه با شخص آنان. «بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ»
5ـ حركت انبیا منافع سرمایه داران را به خطر مىاندازد.«مُتْرَفُوها ... كافِرُونَ»
6ـ كفّار بى نیازى در دنیا را سبب بى نیازى در آخرت مىپنداشتند. «أَكْثَرُ أَمْوالًا ... وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ»
7ـ سرمایه داران به مال و فرزند خود مىنازند. «نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً»
8ـ ثروتمندان، خود را تافتهى جدا بافته مىدانند. «ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ»
کرامت و جایگاه انسان در نزد خدا
انسان امانت دار خدا است و رسالت و مسئولیت دارد. قرآن مجید میفرماید: ”ما امانت خویش را بر آسمان و زمین و کوهها عرضه کردیم، همه از پذیرش آن امتناع ورزیدند، اما انسان بار امانت را به دوش کشید و پذیرفت
جهان بى جان و روح بود آیینه اى کدر و زنگار گرفته با آفرینش انسان جان گرفت صیقل خورد و روشن شد.
رواق رواق دنیا جاى جاى زمین به نور عقل اوست که روشنایى گرفته و مى گیرد. آنى اگر چراغ عقل او خاموش شود و از درخشیدن باز ماند دنیا در تاریکى فرو خواهد رفت تاریکى که تاریک تر از آن به وَهم ناید.
همه آفریده هاى آفریدگار از کوچک ترین تا بزرگ ترین آنها آن گاه در آیینه گیتى نما و جامِ جم جلوه گرى آغازیدند نمود یافتند و رخ نمودند که ذات بارى نور آسمانها و زمین انسان حامل اسماى خود را بیافرید و بر تارَک این جهان شکوفاند و بر کرسى فرمانروایى جهان برنشاند.
انسان به آفرینش معنى داد و آن را به زیبایى شکوفاند و جلوه گر ساخت. این از آن روست که نسبت انسان به جهان چون نسبت نگین است به انگشترى. نگین است که انگشترى را معنى دار مى سازد و به آن جلوه مى بخشد.
و این نگین زیبایى و شکوه خود را از اسمایى دارد که بر آن نقش شده و روحى که بر کالبد آن دمیده و عقلى که بر تارَک وجود او درخشیده و بار امانتى که براى همیشه بر دوش گرفته است.
انسان از گِل آفریده شده خاک صلصالى از حمأ مسنون صلصالى چون فخّار یک ماده یک مبدأ که احوال مختلفى به خود گرفته است. اما مهم انقلابى است که در این آفریده پس از تسویه تعدیل و ترکیب اعضاى او رخ مى دهد. انقلابى که به انسان اوج مى دهد و او را از همه آفریده ها برتر مى نشاند و آن همانا دمیدن خداوند از روح خود به کالبد اوست. چون انسان با روح خدا از عدم به هستى گام گذارد شرافت یافت و مسجود ملائک گردید.
این نگین هستی سرآمد مخلوقات این انسان ، گاه مورد سرزنش خداوند است ، جایگاه واقعی انسان در پیشگاه خداوند متعال کجاست ؟
برای روشن شدن موضوع، لازم است مسأله از دو جهت مورد بررسی واقع شود:
1.مقام انسانها در پیشگاه خداوند متعال، در نظام تکوین و آفرینش: اگر بخواهیم انسان مجرد از هر بدی و خوبی؛ یعنی انسان ”به ما هو انسان” را در نظر بگیریم و در مورد مقام آن در نزد خداوند بحث کنیم، به این نکته میرسیم که انسانها دارای مقام بالایی نسبت به دیگر موجودات هستند، و به اصطلاح دارای کرامت ذاتی هستند. این نوع کرامت حاکی از عنایت ویژه پروردگار به آدمی است و به اختیار انسان ربطی ندارد؛ یعنی انسان چه بخواهد و چه نخواهد، از این کرامت برخوردار است.
در مورد کرامت ذاتی انسان لازم است به نکاتی اشاره شود:
الف- بخشش کرامت به انسان: بر اساس فرموده خداوند، انسان، بلند مرتبه و مسلط بر کائنات شمرده شده است.
قرآن مجید در این باره میفرماید: ”ما بنی آدم را کرامت بخشیدیم و آنان را بر صحرا و دریا مسلط کردیم و بر بسیاری از مخلوقات خویش برتری دادیم”.[1]
ب- جانشین خدا بودن: خداوند در قرآن میفرماید: ”به یاد آور زمانی را که خداوند به فرشتگان فرمود: به راستی روی زمین جانشین قرار خواهم داد”.[2] این خلافت ویژه آدم (ع) و برخی از فرزندان او که به مقام عالی انسانی و علم به اسمای الهی دست یافتهاند میباشد.
ج- کارگزار بودن جهان برای آدمی: آیات زیادی از تسخیر جهان و آفرینش آنچه در زمین است، برای انسان سخن میگوید که جایگاه رفیع وی را میرساند، مانند آیه: ”سخّر لکم ما فی السموات و ما فی الارض جمیعاً”؛ آنچه در آسمان و زمین است تسخیر شما قرار دادیم”.[3]
د- امانت دار بودن انسان: انسان امانت دار خدا است و رسالت و مسئولیت دارد. قرآن مجید میفرماید: ”ما امانت خویش را بر آسمان و زمین و کوهها عرضه کردیم، همه از پذیرش آن امتناع ورزیدند، اما انسان بار امانت را به دوش کشید و پذیرفت”.[4]
تا این جا اثبات شد نفس آدمی از هر نوع، سیاه و سفید، عرب و عجم، زن و مرد، در برابر خداوند دارای مقامی رفیع است. البته از آنچه در موارد بالا ذکر شد، از جمله آیه ”وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ” و همچنین سایر آیات، روشن میشود که تمامی انسانها علاوه بر داشتن مقام رفیع در نزد خداوند، یکسان هم هستند.
مفسر بزرگ علامه طباطبائی در تفسیر گران سنگ المیزان در ذیل آیه ”وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ” میگوید: مراد از آیه، بیان حال جنس بشر است، صرف نظر از کرامتهای خاص و فضائل روحى و معنوى که به عدهاى اختصاص داده، بنابر این، این آیه مشرکان، کفار و فاسقان را زیر نظر دارد، چه اگر نمىداشت و مقصود از آن انسانهاى خوب و مطیع بود، معناى امتنان و عتاب درست در نمىآمد.[5]
آنچه گفته شد تنها در آیات قرآن مطرح نشده است بلکه در روایاتی نیز به این موضوع پرداخته شده است. در ذیل به برخی از این روایات اشاره میشود:
راوی میگوید: سلمان فارسی داخل مسجد شد، رسول خدا (ص) از جای خویش بلند شد احترامش نمود و او را در کنار خویش در صدر مجلس نشاند و به تناسب سن و شخصیتش او را اکرام نمود. در این هنگام عمر داخل شد و چنین صحنهای را دید، گفت این عجمی کیست که در میان عرب در صدر مجلس نشسته است. پیامبر اکرم با شنیدن این سخن بر منبر رفت و خطبه خواند و فرمود: ”ای مردم از زمان آدم تا به امروز…. عرب را بر عجم و … برتری و فضلی نیست، مگر به تقوا”.[6]
در حدیثی دیگر از امیر المؤمنین نیز به این موضوع اشاره شده است. حضرت میفرمایند: همه موجودات سنگین و سبک، بزرگ و کوچک، نیرومند و ضعیف، در اصول حیات و هستی یکسانند.[7]
پیامبر (ص) در روایتی دیگر فرموده است : ”هیچ چیزی نزد خداوند گرامیتر از فرزند آدم نیست”.[8]
نتیجه این که تمامی انسانها در مقام تکوین در مقابل خداوند یکسانند.
2. مقام انسانها در برابر خداوند متعال، در سیر رشد از نقص به کمال: تا این جا یکسان بودن انسانها در مقام تکوین روشن شد، اما در مقام رشد و تکامل، مسلماً انسانها دارای درجاتی متفاوتاند. در این قسمت ملاک ارزشمندی هر کس تقوا است، همان گونه که خداوند فرموده است: ”إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ”.[9] بر این اساس؛ انسانها در برابر خداوند یکسان نیستند و به تناسب بهرهای که از تقوا دارند طبقه بندی میشوند. در این راستا تفاوت انسانها در برخورداری از محبت خداوند و به میزان قرب آنها به خدا باز میگردد. نه رنگ، نژاد، قوم، زبان و غیره، بلکه هرکسی ایمان، عمل صالح و معرفت را کسب کند، انسانی کامل؛ و هر که شرک، گناه و نفاق را کسب کند انسانی ناقص است.بدین ترتیب امامان و پیامبران در اعلی درجه قرب به حضرت حق قرار دارند، و انسانهای پست و نادان در اسفل سافلین نقص و کاستی.
پی نوشت ها :
[1]. ”وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا”. اسراء، 70.
[2]. ”وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها وَ یسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ”. بقره، 30.
[3]. ” وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها وَ یسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ”. جاثیه، 13.
[4]. ” إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَینَ أَنْ یحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حملها الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً”. احزاب، 72.
[5]. طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان، موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج 13، ص 214.
[6]. محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج 12، ص 89، ”قَالَ بَلَغَنِی أَنَّ سَلْمَانَ الْفَارِسِی دَخَلَ مَسْجِدَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) ذَاتَ یوْمٍ فَعَظَّمُوهُ وَ قَدَّمُوهُ وَ صَدَّرُوهُ إِجْلَالًا لِحَقِّهِ وَ إِعْظَاماً لِشَیبَتِهِ وَ اخْتِصَاصِهِ بِالْمُصْطَفَى وَ آلِهِ (ص) فَدَخَلَ عُمَرُ فَنَظَرَ إِلَیهِ فَقَالَ مَنْ هَذَا الْعَجَمِی الْمُتَصَدِّرُ فِیمَا بَینَ الْعَرَبِ فَصَعِدَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْمِنْبَرَ فَخَطَبَ فَقَالَ إِنَّ النَّاسَ مِنْ عَهْدِ آدَمَ إِلَى یوْمِنَا هَذَا مِثْلُ أَسْنَانِ الْمُشْطِ لَا فَضْلَ لِلْعَرَبِی عَلَى الْعَجَمِی وَ لَا لِلْأَحْمَرِ عَلَى الْأَسْوَدِ إِلَّا بِالتَّقْوَى الْخَبَرَ”.
[7]. نهج البلاغه، خ 185، ص256.
[8]. محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، ج1، ص210.
[9]. حجرات، 13.
صله رحم، واجبی غیر قابل ترک شدن
این روزها که معنویت در درجه دوم از اهمیت قرار دارد، صفحات زندگی اهل دل و دین را که ورق میزنی، خواهی یافت که پروندهای برای دلجویی از بستگان باز است .
«صله» در لغت به معنای احسان و دوستی آمده است و مراد از «رَحِم» خویشاوندان و بستگان می باشد.[1] در اصطلاح، صله رحم محبت و سلوك داشتن با خویشان و نزدیكان است.[2]
در شرع مقدّس اسلام و آیات و روایات، معنای خاصی برای رحم ذكر نشده است. از اینجا می فهمیم كه این كلمه نیز مانند سایر كلمات، حمل بر معنای عرفی متداول می شود.
شاید رحم به معنای خویشاوندانی باشد كه از طرف پدر و مادر و نیز فرزندان به یكدیگر وابسته باشند، هر چند كه این وابستگی به چند واسطه باشد.
عروه بن یزید از امام صادق ـ علیه السلام ـ درباره تفسیر آیه «وَ الذینَ یَصلونَ ما اَمرَ اللهُ بهِ اَن یُوصلَ» [3] پرسید. آن حضرت پاسخ داد:
مراد از كسانی كه خداوند پیوستن به آنان را فرمان داده، خویشاوندان توست.[4]
بنابراین، صله رحم، پیوند با تمام خویشان می باشد، بدیهی است كه خویشاوند هر قدر به انسان نزدیك تر باشد. وظیفه او در حفظ پیوند، شدیدتر و لازم تر است.
جایگاه صله رحم در اسلام
اسلام تحكیم پیوندهای خویشاوندی واستحكام روابط خانوادگی را به شدت مورد تأكید و توجه قرار داده و صله رحم و رسیدگی به بستگان را به عنوان یك ارزش الهی واجب كرده است و خدای متعال آن را در ردیف پرستش خویش قرار داده، می فرماید:
«وَ اعبُدوا اللهَ وَ لاتُشركُوا بِهِ شَیْئاً وَ بالوالِدینِ احساناً و بِذِی القُربی...» [5]
خدا را بپرستید و هیچ چیز را شریك او قرار ندهید و به پدر و مادر و خویشان نیكی كنید.
در جای دیگر می فرماید:
«و اتَّقوا اللهَ الَّذی تَسائَلونَ بِهِ و الاَرحامَ انَّ اللهَ كانَ عَلیكُمْ رَقیباً» [6]
بترسید از آن خدایی كه به نام او از یكدیگر درخواست می كنید؛ و درباره ارحام كوتاهی نكنید، همانا خداوند مراقب شماست.
رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ درباره اهمیت آن فرمود:
به آنان كه حاضرند و آنان كه غایبند و آنان كه از صُلب های مردان و رَحِم های زنان تا روز قیامت به دنیا می آیند سفارش می كنم كه صله رحم نمایند، گرچه مستلزم پیمودن یك سال راه باشد، زیرا صله رحم (یكی) از (مسائل مهم) دین است. [7]
امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ نیز به فرزندش چنین سفارش می كند:
«اَكرم عَشیرتَكَ، فَاِنَّهم جَناحُكَ الّذی بهِ تَطیرُ، وَ اَصْلُكَ الّذی اِلیهِ تَصیرُ، وَ یَدُكَ الَّتی بِها تَصوُلُ» [8]
خویشانت را گرامی بدار، زیرا آنان بال و پَرِ تو هستند كه با آنان پرواز می كنی و اصل و ریشه تو می باشند كه به ایشان باز می گردی و دست (یاور) تو هستند كه با آنها (به دشمن) حمله می كنی (و پیروز می شوی).
این همه تأكید وسفارش نسبت به صله رحم در قرآن و احادیث، بیانگر ضرورت و نقش حیاتی آن است. در منابع فقهی ما نیز چنین آمده است: «صله رحم مطلقا واجب است هر چند كه خویشاوندان انسان مرتد یا كافر باشند.»[9] به عبارت دیگر كفر و فسق سبب سقوط حق خویشاوندی نمی شود، بلكه صله رحم در این گونه موارد نیز امری پسندیده است و چه بسا موجب هدایت و نجات آنها از گمراهی شود.
راوی می گوید: به امام صادق ـ علیه السلام ـ عرض كردم: «كسانی با من خویشاوندی دارند، اما با من هم عقیده نیستند، آیا برای آنان بر عهده ام حقی است؟ فرمود:
بلی؛ حق خویشاوندی را چیزی قطع نمی كند و اگر با تو هم عقیده باشند، برای آنان دو حق است؛ یكی حق خویشاوندی و دیگری حق اسلام.[10]
دلجویی از بستگان از منظر قرآن
صلهرحم؛ سنت سنیهای است که قرآن کریم مکرر به آن سفارش فرموده است. از امام صادق (علیهالسلام) پرسیدند: مراد از آیه 21 سوره رعد «و الذین یصلون ما امرالله به ان یوصل» چهکسانی هستند؟ حضرت پاسخ فرمودند: مراد از آنچه خدا امر به پیوستن آن فرموده است، خویشاوندان توست و چهبسا در آیه 25 همان سوره که میفرماید: «الذین یقطعون ما امر الله به ان یوصل»، منظور از کسانیکه میشکنند دستور خدا را در مورد آنچه خداوند فرمان به پیوند آن داده است و خداوند آنان را مورد لعن و نفرین قرار داده، کسانی باشند که در برنامه زندگانی خود بستگان را کنار گذاشتهاند. مشابه این مطلب در سوره بقره آیه 27 نیز آمده است.
و همچنین آیات دیگری بر وجوب و اهمیت صلهرحم فی الجمله دلالت دارند مانند آیات شریفه 83 بقره، 36 نساء، 151 انعام، 23 اسراء که به نیکویی کردن و دلجویی از پدر و مادر و نزدیکان اشاره دارد.
راههای گوناگون صلهرحم
1- بذل جان: فردی را میشناسم که یکی از کلیههای خودش را به برادرش اهدا کرد و اکنون بیش از 30 سال است هر یک با یک کلیه زندگی میکنند، البته اینگونه صلهرحم خیلی خاص است و توقعی نمیرود کسی تا این اندازه بذل جان کند، لیکن باید در گوشه ذهن ما باشد؛ چنانچه لازم شد شبی از خواب خود بزنیم تا مشکل یکی از بستگانمان، حل شود، این کار را انجام دهیم و این نیز بذل جان است. در وسائل الشیعه از پیامبر گرامی اسلام نقل شده که فرمودند: هر کس با بذل جان و مال، صلهرحم کند خدای بزرگ به او اجر صد شهید خواهد داد.
2- بذل مال: امیرالمؤمنین در خطبه 142 نهجالبلاغه میفرمایند: کسیکه خدا مالی به او بخشیده، لازم است از بستگان خویش دستگیری کند.
3- کمک فکری: مناسب است انسان در کنار بذل جان و مال، مشاور فکری مناسبی برای خویشاوندان بوده و گاهی سنگ صبور آنان شود و اگر کوتاهی از آنان در امر دین، مشاهده کرد، آنان را راهنمایی کند و بداند مطابق دستور شرع مقدس، قطع رحم جایز نیست، اگرچه آنها در پارهای از اعتقادات، با ما اختلاف داشته باشند. باید مطابق موازین آنان را ارشاد کند و در این صلهرحم، خود و فرزندانش از انحرافات مصون باشند و الا باید صلهرحم را بهگونهای بهپا دارد که اینگونه مشکلات در کنار آن حادث نشود و چهبسا کمک فکری و عاطفی او را به مسیر صحیح بازگرداند. باید دانست بسیاری از اختلافات مردم، بهخاطر بیمهری و فخر فروشی و حسادت و اینگونه مسایل پدید میآید که عمده آنها با کمک عاطفی التیام مییابد.
حضور در غم و شادی و تشییع جنازه و عروسی و شادیها و غمها، کمک عاطفی محسوب میشود و همه از مصادیق بارز صلهرحم است. امیرالمؤمنین میفرمایند: «صِلوا ارحامکم و لو بالتسلیم» حتی با یک سلام میتوانید از بستگان دلجویی کنید.
آثار صلهرحم
مطابق روایاتی که وارد شده، صلهرحم آثاری دارد که در ذیل به آنها اشاره میشود، البته باید دانست؛ آثار وضعی و مشهود و انعکاس نهادینهسازی صلهرحم در جامعه، بهطور طبیعی میتواند برخی از موارد زیر باشد، در عینحال خدای بزرگ برای
احیای این سنت نبوی، مزدهای سرشاری در نظر گرفته که انسان نباید از آن منافع صرفنظر کند.
1- روزی فراوان
2- طول عمر
3- اخلاق نیکو
4- پاکی اعمال
5- دفع بلا
6- آسانی حساب
7- آبادی شهرها
در خاتمه این نکته شایان ذکر است، همانگونه که صلهرحم آثار فراوان معنوی و مادی دارد، قطع رحم میتواند تأثیر عکس داشته باشد مثلا در روایت وارد شده که قطع رحم «یخرب الدیار»، قطع رحم باعث تخریب شهرها میشود، در صورتیکه صلهرحم موجب آبادانی شهرها میشود. امام صادق (علیهالسلام) از امام سجاد (علیهالسلام) نقل میکند که فرمود: «اِیّاک وَ مصاحَبَهَ القاطِعِ لرَحِمِهِ فَانَّهُ وَجَدتُهُ مَلْعونا فی کتابِ اللهِ فی ثَلاثِ مَواضعَ»[11] از مصاحبت قاطع رحم، حذر کن که او را سهبار در کتاب خدا ملعون و بریده از رحمت خدا یافتهام .
پینوشتها:
[1] . فرهنگ عمید.
[2] . لغت نامه دهخدا.
[3] . رعد (13)، آیه 21 (و آنان كه آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داده، پیوند می دهند).
[4] . اصول كافی، ج 2، ص 156.
[5] . نساء، آیه 36.
[6] . نساء، آیه 1.
[7] . بحارالانوار، ج 74، ص 105.
[8] . نهجالبلاغه، نامه 31، ص 939.
[9] . استفتاأت از محضر امام خمینی، ج 1، ص 487.
[10] . بحارالانوار، ج 74، ص 131.
[11]. سفینه البحار، ج1، ماده رحم
آموزش خداشناسی به کودکان
تعلیم و تربیت فرزندان در قرآن یکی از امتیازات و ویژگی های قرآن مجید این است که خود یک کتاب تربیتی است و همه آیات آن به طور مستقیم و غیر مستقیم در مقام تربیت انسان در رده های مختلف سنی، از خردسال تا کهن سال است.
گاه این وظیفه خطیر را به صورت مستقیم و گاه به صورت غیر مستقیم بیان کرده است. یکی از بخش های مهم تربیت، تربیت فرزندان است که قرآن در سوره های متعدد و در ضمن بیان سرگذشت انبیا و فرزندان آنان (حضرت نوح، ابراهیم، یعقوب، یوسف و…) به مسائل تربیت فرزند (اهمیت، محور ها، شیوه ها و…) آگاهی داده است. اوج آموزه های قرآن در این زمینه در سوره لقمان است که خداوند متعال به صورت مستقیم محورهای مختلف تربیتی را از زبان لقمان خطاب به فرزندش بیان نموده است که به بعضی از این آیات اشاره می کنیم:
1 ”وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یعِظُهُ یا بُنَی لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیم”؛[1] (به خاطر بیاور) هنگامى را که لقمان به فرزندش- در حالى که او را موعظه مىکرد- گفت: «پسرم! چیزى را همتاى خدا قرار مده که شرک، ظلم بزرگى است.
2 ”
یا بُنَی إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماواتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطیفٌ خَبیرٌ”؛[2] ” پسرم! اگر به اندازه سنگینى دانه خردلى (کار نیک یا بد) باشد، و در دل سنگى یا در (گوشهاى از) آسمانها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را (در قیامت براى حساب) مىآورد خداوند دقیق و آگاه است!
3”یا بُنَی أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلى ما أَصابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ”؛[3] پسرم! نماز را برپا دار، و امر به معروف و نهى از منکر کن، و در برابر مصایبى که به تو مىرسد شکیبا باش که این از کارهاى مهمّ است!
4 ”وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ”؛[4] (پسرم!) با بىاعتنایى از مردم روى مگردان، و مغرورانه بر زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبّر مغرورى را دوست ندارد.
5 ”وَ اقْصِدْ فی مَشْیکَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمیرِ”؛[5] (پسرم!) در راه رفتن، اعتدال را رعایت کن از صداى خود بکاه (و هرگز فریاد مزن) که زشتترین صداها صداى خران است.
این بخش کوچکی از آیات تربیتی قرآن است. (برای استفاده بیشتر به تفسیر نور، محسن قرائتی، ج 9، ص 244 به بعد مراجعه فرمایید.)
راه های تربیت دینی:
1 تربیت عملی: شخصیت والدین در تکوین شخصیت کودکان اثر به سزایی دارد. وقتی انسان در منزل و زندگی خود اصول و دستورات اسلامی را رعایت کند؛ مثلاً نماز را اول وقت بخواند، به روزه و سایر واجبات اهمیت داده و آنها را به جا آورد، همیشه به یاد خدا باشد، هنگام شروع غذا، بسم الله بگوید و با الحمدللٌه تمام کند و از نعمت های بی شمار الهی شکر گزاری کند و … همه اینها به کودک درس خداشناسی می دهد. مغز کودک همچون دوربین عکاسی است که از هر چیزی که در برابر آن قرار می گیرد عکس برمی دارد. از این رو مستحب است وقتی طفل متولد می شود در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه بخوانند تا ندای الله اکبر از همان تولد در او تأثیر بگذارد و او را با توحید آشنا سازد.
کودک بیش از آنچه از شنیدن یاد بگیرد از مشاهده رفتارهای ما می آموزد. بنابراین، میزان یادگیری کودک زمانی که مشاهده می کند ما در شرایط سختی جملاتی مثل توکل بر خدا و … به کار می بریم بیش از زمانی خواهد بود که ما می کوشیم تکیه کردن بر خدا و توکل بر او را به طور شفاهی به او یاد دهیم.
2 آموزش قرآن: پیشوایان دینی ما سفارش کرده اند که به کودکان خود قرآن را یاد بدهید. امام صادق (ع) فرمود: «به فرزندان خود سوره یس را یاد دهید؛ زیرا این سوره ریحانه قرآن است».[6] به یقین این آموزش تنها منحصر به حفظ قرآن یا روخوانی آن نخواهد بود، بلکه شامل یاد دادن مفاهیم قرآن نیز خواهد بود. ما می توانیم بسیاری از اصول اسلامی را با این کار به کودک بیاموزیم.
3 بردن کودک به اجتماعات معنوی؛ مانند مساجد، مراسم دعا، هیئت های معتبر مذهبی و … تا از نزدیک و با روی باز بتواند جواب بسیاری از سؤالات خود را از افراد مطلع و مورد اعتماد دریافت کند.
4 پاسخ های درست و ساده به پرسش های دینی کودک: کودکان بسیار کنج کاوند و در باره چیزهایی که می بینند و یا می شنوند بسیار می پرسند. پرسش های دینی کودک گام هایی است که او به سوی ایمان کامل بر می دارد و نباید این گونه پرسش های او، ما را مضطرب کند.
رفتار ما دربرابر پرسش های خداشناسی کودک:
الف. لازم است به این پرسش ها جوابی صحیح و در عین حال ساده و روشن داده شود. ما می توانیم با بیانی ساده و کمک گرفتن از نعمت های خداوند که در اختیار همه بندگانش قرار داده است، به بهترین وجه و ساده ترین شکل خدا و برخی از صفات او را با برهان نظم به کودک اثبات کنیم. این برهان ساده ترین و عمومی ترین برهان برای اثبات خدا است. و در قرآن کریم و روایات نیز بسیار به این برهان اهمیت داده شده است. این برهان از مفاهیم و قواعد پیچیده فلسفی خالی است، از این رو همه می توانند از این برهان استفاده کنند.
ب. کمک گرفتن از طبیعت: به خلقت آفریده های خدا اشاره کنیم و او را با عجایب آنها آشنا سازیم. قدرت خداوند را در آفرینش مخلوقاتش در آسمان و زمین و دریاها به فرزندان خود نشان دهیم.
در قرآن آیات بسیاری وجود دارد که ما را به تدبر در طبیعت دعوت می کند؛ مثلاً در قرآن می خوانیم: «و خدا به زنبور عسل وحی کرد که از کوهها و درختان و سقف های رفیع منزل گیرید و سپس از میوه های شیرین تغذیه کنید و راه پروردگارتان را به اطاعت بپویید، آن گاه از درون آنها شربت شیرینی به رنگهای مختلف بیرون آید که در آن شفاء مردمان است».[7] همچنین ما را به دقت در خلقت شتر و آسمان و کوهها و زمین و…دعوت می کند و می فرماید: «آیا آنان به شتر نمىنگرند که چگونه آفریده شده است؟ و به آسمان نگاه نمىکنند که چگونه برافراشته شده؟! و به کوهها که چگونه در جاى خود نصب گردیده! و به زمین که چگونه گسترده و هموار گشته است»؟![8] اگر عجایب و شگفتی های این مخلوقات خداوند را با زبانی ساده و کو دکانه بیان کنیم او را تا حد زیادی با خدا آشنا ساخته ایم.
ج. پاسخ بسیاری از سؤالات کودک را می توانیم از قرآن بیابیم برای مثال اگر کودک پرسید خدا کیست می توانیم این آیه را بر وی بخوانیم: «خدا کسی است که آسمان ها و زمین را آفرید و آبی از آسمان فرو فرستاد و به وسیله آن میوه هایی را برای روزی شما از زمین بیرون آورد».[9] به او بگوییم «او مهربان ترین مهربانان است».[10] و مهربانی خدا را برای او به صورت ملموس تبیین کنیم.د. برای او بیان کنیم که ما بسیاری از چیزها را نمی بینیم، ولی وجود دارند؛ مثل هوا و عقل، ولی نمی توان وجود آنها را انکار کرد. خدای متعال هم قطعا وجود دارد، اما دیده نمی شود: «چشم ها نمی توانند او را ببینند».[11]
ه . بیان داستان های دینی مناسب: کودکان به قصه و داستان بسیار علاقه دارند به ساده سازی حکایات و داستان های قرآنی و دینی پیام های دینی را می توانیم غیر مستقیم و راحت منتقل کنیم. مثل داستان حضرت ابراهیم و بحث ها ی او با مشرکان و بت پرستان و استدلال های زیبای آن حضرت برای اثبات خدا و یگانگی او.
و. استفاده از تجارب خود کودکان: برای تعیین مفهوم دین و نیاز ما به آن می توانیم از تجارب کودکان استفاده کنیم. برای مثال با نشان دادن برنامه هفتگی پرسش هایی را مطرح کنیم تا به تدریج کودک را به مقصود خود نزدیک سازیم و بعد نتیجه گیری کنیم برنامه ای که از طرف خدا و به وسیله پیامبران برای ما آورده شده است، دین نام دارد.
پی نوشت ها :
[1] لقمان، 13
[2] لقمان، 16
[3] لقمان، 17
[4] لقمان، 18
[5] لقمان، 19
[6] – مستدرک الوسائل، ج 4، ص 325
[7] – نحل، 68 و 69 .
[8] غاشیه،20-17”³ فَلَا ینظُرُونَ إِلىَ الْابِلِ کَیفَ خُلِقَتْ* وَ إِلىَ السَّمَاءِ کَیفَ رُفِعَتْ* وَ إِلىَ الجِْبَالِ کَیفَ نُصِبَتْ* وَ إِلىَ الْأَرْضِ کَیفَ سُطِحَتْ.
[9]- ابراهیم،32 .
[10] – یوسف،64
[11] – انعام ،103
با زیاد شدن گناه عقب نشینی نکنیم !
نترسیدن از دشمن حتی با کمی طرفداران
صحنه مبارزه حق و باطل و فزونی لشکر باطل در واقع یک آزمون الهی است که افراد حق طلب و حق جو در این میان شناخته شوند. آنها که همرنگ جماعتهای باطل نمیشوند و نان را به نرخ روز نمیخورند و روح تقوا و پرهیزگاری آنها را به سوی حق میبرد ـ هرچند حق در اقلیّت باشد .
آیا میتوان به بهانه زیاد بودن لشکریان باطل، عقب نشینی کرد؟
امام علی(علیهالسلام) در خطبه16 نهجالبلاغه به مردم در مورد آزمایشهای الهی که در حکومت او و در تمام طول زندگی در پیش دارند هشدار میدهد و میفرماید: «همیشه حق و باطلی وجود دارد و برای هر کدام اهل و طرفدارانی است» (حَقّ وَ باطِل، وِ لِکُلٍّ اَهْل) .
آری صحنه زندگی بشر از روز نخستین آفرینش میدان جولان این دو گروه بوده است و داستان مبارزه آنها با یکدیگر چنان طولانی است که تمام طول تاریخ را فرا میگیرد و سخن در این رابطه بسیار است; ولی امام(علیهالسلام) از میان همه آنها انگشت روی یک نکته گذارده، میافزاید: «اگر باطل حکومت کند جای تعجّب نیست، از دیر زمانی چنین بوده است!»
(فَلَئِنْ اَمِرَ الْباطِلُ لَقَدیماً فَعَل) .
«و اگر حق و پیروانش کم باشند (نگران نباشید) چه بسا افزوده گردند و بر لشکر باطل پیروز شوند!»
(وَلَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ فَلَرُبَّما وَ لَعَلَّ).
داستان «حق و باطل» و مبارزه این دو با یکدیگر در طول تاریخ انسانی و ابزار این مبارزه و نتایج آن، داستان بسیار دامنه داری است. آنچه در این جا لازم است بر آن تکیه شود این است که نه کثرت طرفداران باطل باید انسان را به وحشت بیندازد و نه کمی طرفداران حق او را مأیوس کند; چرا که غالباً در طول تاریخ حامیان باطل فزونی داشتهاند و بسیار شده که گروه اندک طرفداران حق بر انبوه حامیان باطل پیروز شدهاند; همان گونه که قرآن از زبان پیروان «طالوت»، فرمانده لشکر بنی اسرائیل، میگوید: «کَمْ مِنْ فِئَة قَلیلَة غَلَبَتْ فِئَةً کَثیرَةً بِاِذْنِ اللهِ» ; (چه بسیار گروههای کوچکی که به فرمان خدا بر گروههای عظیمی پیروز شدند)!(1)همین معنا در قالب دیگری در آیه دیگر به روشنی بیان شده است، میفرماید: «قُلْ لا یَسْتَوِی الْخَبیثُ وَ الطَّیِبُ وَ لَوْ اَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبیثِ» ; (بگو (هیچ گاه) ناپاک و پاک مساوی نیستند، هر چند فزونی ناپاکها تو را به شگفتی اندازد)!(2)
همین معنا را در خطبه 201 میخوانیم: «اَیُّهَا النّاسُ لا تَسْتَوْحِشُوا فی طَریقِ الْهُدی لِقِلَّةِ اَهْلِهِ» ; (ای مردم در طریق هدایت (و حق و حقیقت) از کمی نفرات هرگز وحشت نکنید)!
ولی باید توجّه داشت که این فزونی نفرات نه دلیل حقّانیّت است و نه پیروزی و نجات; بلکه در منطق قرآن و احادیث اسلامی و منطق صاحبنظران، مدار بر کیفیّت است نه کمیّت و به همین دلیل حکومتهای باطل که از میان میروند همه آثارشان محو میشود و جز نام ننگینی از آنها باقی نمیماند; ولی برکات و آثاری که از حکومتهای حق و انبیا و اولیاء الله باقی مانده تا پایان جهان برقرار است.
قلّت جمعیت حقّ و کثرت اهل باطل، نباید ما را در مسیر و پیمودن راه حقّ، مضطرب و دل سرد کند، یا باز دارد! [در محضر بهجت:2/191]
امر به معروف را فراموش نکنیم !
آیات ناظر به موضوع
آیات وارده در این موضوع گرچه فراوان است اما با اندکی درنگ در آیات متوجه میشویم که خداوند در تشریع و بیان این امر روش خاصی دارد:
الف) اشاره و ترغیب به آن؛ ب) بیان عاقبت ترک آن؛ ج) الزام مکلفین به آن امر و د) قرار دادن وصف لازم برای آن.
شاید به خاطر اهمیت جایگاه امر به معروف و نهی از منکر و همچنین دشواری آن خداوند عالَم ابتدا انسانها را آمادهی قبول نموده سپس آن را بر مکلفین واجب نموده است.
برخی آیات در اینباره عبارتند از:
1- وَالْعَصْرِ ، إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ ، إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
این سوره علاوه بر این که مکی بوده و در ابتدای بعثت نازل شده، در آن فقط اشارهای به امر به معروف و نهی از منکر دارد و همانگونه که مرحوم طبرسی میفرماید در وجوب «تواصی به حق» اشارهای به امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد .
2- یا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلی ما أَصابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ
اْلأُمُورِ. (لقمان: 17).
این آیه نیز مکی است و در ابتدای بعثت نازل شده ولی دلالت بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر بر مسلمانان ندارد و فقط حکایت از نصایح لقمان خطاب به پسرش دارد. اما ترغیب به این امر و همچنین حسن و فضیلت آن از آیه برداشت میشود.
3- خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِینَ .(آل عمران ، 199)
این آیه نیز مکی میباشد و در آن پیامبر(ص) مأمور به امر به معروف میگردد .
4- یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ .(اعراف ،157)
این آیه نیز پیامبر اکرم(ص) را وصف به آمر به معروف و ناهی از منکر بودن مینماید .
5- واَسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی كَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتَانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَیَوْمَ لاَ یَسْبِتُونَ لاَ تَأْتِیهِمْ كَذَلِكَ نَبْلُوهُم بِمَا كَانُوا یَفْسُقُونَ ، وَإِذَ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِیدًا قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُكِّرُواْ بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ بَئِیسٍ بِمَا كَانُواْ یَفْسُقُونَ فَلَمَّا عَتَوْاْ عَن مَّا نُهُواْ عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِینَ (همان ، 163 - 166)
این آیه دلالت بر عاقبت ترک امر به معروف و نهی از منکر در میان امتهای پیشین دارد به طوریکه افراد این امتها سه دسته بودند: دستهای که فرمان برده و امر به معروف کردند و نجات یافتند؛ دستهای که فرمان الهی را انجام داده اما امر به معروف نکردند، این گروه مسخ شدند و بالاخره دستهای که فرمان خداوند را انجام نداده و امر به معروف نیز ننمودند که این گروه هلاک شدند .
6- وَلْتَکُن مِّنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَأُوْلَـئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.(آل عمران ،104)
این آیه مدنی بوده و از دو جهت دلالت بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر دارد: الف) به دلیل وجود کلمهی «و لتکن» که صیغهی امر است؛ ب) به دلیل حصر فلاح و رستگاری در این عمل و دعوت به خیر که همان امر به معروف و نهی از منکر است؛ بنابراین جملهی «یدعون الی الخیر» جملهی مجملی است که جملههای بعدی آن را تفصیل میکند .
7- کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتَابِ لَکَانَ خَیْرًا لَّهُم مِّنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَکْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ.(همان ،110)
این آیه دلالت بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر دارد و این که به عنوان واجب لازمی بر عهدهی هر شخصی که به خداوند ایمان دارد نهاده شده است.
8- لَیْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ آیاتِ اللَّهِ آناءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ .(همان ،119)
این آیه دلالت بر این مطلب دارد که امر به معروف و نهی از منکر فریضهی مسلّمهای بر عهدهی امت مسلمان است. زیرا عمل به آن از علایم انجام وظیفه محسوب میگردد.
9- الَّذِینَ إِن مَّکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ .(حج ،41)
این آیه و همچنین آیات 71، 111 و 112 از سورهی توبه، امر به معروف و نهی از منکر را از اوصاف لازمهی مؤمنین و به عنوان شأنی از شئون ولایت برخی از مؤمنان بر دیگران شمرده است.
نتیجه گیری :
در هر حال صحنه مبارزه حق و باطل و فزونی لشکر باطل در واقع یک آزمون الهی است که افراد حق طلب و حق جو در این میان شناخته شوند. آنها که همرنگ جماعتهای باطل نمیشوند و نان را به نرخ روز نمیخورند و روح تقوا و پرهیزگاری آنها را به سوی حق میبرد ـ هرچند حق در اقلیّت باشد
.(3)
پی نوشت ها :
1- سوره بقره، 249
2- سوره مائده، 100
3- پیام امام علی(ع)، جلد1، ص 550
پشیمانى در قیامت سودى ندارد!!
درست است كه مستكبران و قدرتمندان به مكر و شیوههاى گمراه كننده متوسل مىشوند و با وسوسههاى خود مرتكب گناه بزرگى شده بودند، ولى انسان پایدار در دین، ثابت بر جاى مىماند و البته این سخن آنها نیز واقعیت دارد كه این انسانهای دنباله رو نباید چشم و گوش بسته به دنبال آنها مىافتادند، و از این نظر گناهشان به گردن خودشان است.
قالَ الَّذِینَ اسْتَكْبَرُوا لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا أَ نَحْنُ صَدَدْناكُمْ عَنِ الْهُدى بَعْدَ إِذْ جاءَكُمْ بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمِینَ (سبا 32)
امّا كسانى كه استكبار ورزیدند به مستضعفان گویند: آیا ما شما را از هدایتى كه به سراغتان آمد باز داشتیم؟ بلكه شما خود گناهكار بودید.
در قیامت مستكبران خاموش نمىمانند،" در پاسخ به مستضعفین مىگویند: آیا ما شما را از طریق هدایت باز داشتیم بعد از آنكه هدایت به سراغ شما آمد و به قدر كافى اتمام حجت شد و پیامبران گفتنىها را گفتند"
نه ما مسئول نیستیم،" بلكه خود شما گنهكار بودید" كه با داشتن آزادى اراده تسلیم سخنان بى اساس ما شدید، به كفر و الحاد روى آوردید و سخنان منطقى انبیاء را به دست فراموشى سپردید (بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمِینَ).
درست است كه مستكبران و قدرتمندان به مكر و شیوههاى گمراه كننده متوسل مىشوند و با وسوسههاى خود مرتكب گناه بزرگى شده بودند، ولى انسان پایدار در دین، ثابت بر جاى مىماند و البته این سخن آنها نیز واقعیت دارد كه این انسانهای دنباله رو نباید چشم و گوش بسته به دنبال آنها مىافتادند، و از این نظر گناهشان به گردن خودشان است.
پیامهای آیه:
1ـ جامعهى فاسد و افراد مستكبر، انسان را مجبور به انحراف نمىكند. «أَ نَحْنُ صَدَدْناكُمْ ... بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمِینَ»
2ـ در روز قیامت، مستكبران نیز مىفهمند كه راه انبیا حقّ بوده است. «صَدَدْناكُمْ عَنِ الْهُدى»
3ـ حقّ به همه مىرسد و هر كس خود باید آن را بپذیرد. «جاءَكُمْ»
4ـ در قیامت نمىتوان گناه خود را به گردن دیگران انداخت. «بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمِینَ»
5ـ بالاترین رسوایى آن است كه مجرمان بزرگ به انسانهاى زیر دست لقب مجرم بدهند. «بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمِینَ»
پشیمانى در قیامت سودى ندارد!!
وَ قالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَكْبَرُوا بَلْ مَكْرُ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ إِذْ تَأْمُرُونَنا أَنْ نَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْداداً وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذابَ وَ جَعَلْنَا الْأَغْلالَ فِی أَعْناقِ الَّذِینَ كَفَرُوا هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كانُوا یَعْمَلُونَ (سبا 33 )
و زیردستان به مستكبران گویند: بلكه (مایهى گمراهى ما) نیرنگ شب و روز (شما بود)، آن گاه كه ما را فرمان مىدادید به خدا كفر ورزیم و براى او همتایانى قرار دهیم. و همین كه عذاب را مشاهده كردند پشیمانى خود را پنهان نمودند. و ما در گردن كسانى كه كفر ورزیدند غلها قرار دادیم، آیا جز آن چه عمل مىكردند جزا داده مىشوند؟
در آیه قبل " مستضعفین" به پاسخ مستكبران قانع نمىشوند، و بار دیگر براى اثبات مجرم بودن مستكبران به سخن مىآیند و در این آیه به آنها چنین مىگویند:
وسوسهها و توطئهها و تبلیغات مكارانه شما در شب و روز سبب شد كه ما از هدایت بازمانیم، شما به ما دستور مىدادید كه به خداوند كافر شویم و براى او شریك و شبیه قرار دهیم شما بودید كه دست از تبلیغات سوئتان بر نمىداشتید، و هیچ فرصتى را از شب و روز براى پیشبرد اهداف شومتان از دست نمىدادید، درست است كه ما در پذیرش آزاد بودیم و مقصر و گنهكار، ولى شما هم به عنوان عامل فساد مسئولید و گنهكار، بلكه سنگ اول به دست ناپاك شما گذاشته شد، به خصوص اینكه همواره از موضع قدرت با ما سخن مىگفتید (تعبیر" تامروننا" گواه بر این مطلب است).
بدیهى است مستكبران نمىتوانند پاسخى از این سخن داشته باشند و شركت خود را در این جرم بزرگ انكار كنند. لذا هر دو گروه از كرده خود پشیمان مىشوند، مستكبران از گمراه ساختن دیگران و مستضعفان از پذیرش بى قید و شرط این وسوسههاى شوم،" اما هنگامى كه عذاب الهى را مىبینند ندامت خود را كتمان مىكنند مبادا بیشتر رسوا شوند: و ما، غل و زنجیر بر گردن كافران مىنهیم"
(وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذابَ وَ جَعَلْنَا الْأَغْلالَ فِی أَعْناقِ الَّذِینَ كَفَرُوا).گرچه كتمان كردن در آن جهان كه یوم البروز است و چیزى قابل مخفى كردن نیست فائدهاى ندارد، اما آنها طبق عادت دیرینهاى كه در دنیا داشتند به پندار اینكه مىتوانند حال خود را مكتوم دارند به پنهان كارى دست مىزنند.
آرى آنها هر وقت در دنیا به اشتباه خود پى مىبردند و نادم مىشدند شجاعت اظهار ندامت كه مقدمهاى براى بازگشت و تجدید نظر بود نداشتند، و همین خصیصه اخلاقى خود را در قیامت نیز به كار مىگیرند و اما چه سود؟
بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه این پنهان داشتن ندامت به خاطر شدت وحشتى است كه از مشاهده عذاب الهى و گذاردن غل و زنجیر بر گردن آنها دست مىدهد، نفسهایشان در سینهها حبس مىشود و زبانشان از سخن باز مىماند.
هر چند همانها در مواقف دیگر قیامت فریاد" یا وَیْلَنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِینَ" را" اى واى ما ستمگر بودیم" سر مىدهند (انبیاء- 14).
بعضى نیز" اسرار" را در اینجا به معنى" اظهار" كردهاند و گفتهاند این واژه در لغت عرب در دو معنى متضاد استعمال مىشود، و نظیر آن نیز كم نیست ولى با توجه به موارد استعمالات این لغت (اسرار) در قرآن و غیر قرآن این معنى بعید به نظر مىرسد چرا كه" سر" معمولا در مقابل" علن" قرار مىگیرد، و راغب نیز در مفردات به ضعیف بودن این قول تصریح كرده است، هر چند بعضى از علماى لغت به هر دو معنى اشاره كردهاند. (در" لسان العرب" ذیل ماده" سر" بحث مشروحى در این زمینه آمده و اختلافات اهل لغت و ادب را در این باره نقل كرده است.) (جلد 4 صفحه 357)
البته به گفته راغب هم در مفردات ، «أَسَرُّوا النَّدامَةَ»، هم به معناى اظهار ندامت است و هم به معناى مخفى كردن ندامت، ولى با توجّه به حدیثى كه از امام صادق علیه السلام وارد شده، مراد همان مخفى كردن ندامت است. امام صادق علیه السلام در پاسخ این سؤال كه نگاه داشتن ندامت در دل براى چیست؟ فرمود براى آنكه از سرزنش دیگران دور بمانند. (بحار، ج 7، ص 188)
به هر حال اینها نتیجه اعمال خودشان است كه از پیش فراهم ساختهاند" آیا آنها جزائى جز اعمالى كه انجام مىدادند دارند"؟! (هَلْ یُجْزَوْنَ إِلَّا ما كانُوا یَعْمَلُونَ).آرى این اعمال و كردار كفار و مجرمین است كه به صورت زنجیرهاى اسارت بر گردن و دست و پاى آنها گذارده مىشود، آنها در این جهان نیز اسیر هواى نفس، و زر و زور و پست و مقام بودند، و در قیامت كه تجسم اعمال صورت مىگیرد همان اسارتها به شكل دیگرى ظاهر مىشود.
آیه فوق بار دیگر مساله تجسم اعمال را كه بارها به آن اشاره كردهایم روشن مىسازد، زیرا سخن از این مىگوید كه" جزاى آنها خود اعمال آنها است" و چه تعبیرى از این زندهتر و روشنتر براى تجسم اعمال؟! تعبیر به" الَّذِینَ كَفَرُوا" دلیل بر این است كه هم اغواگران مستكبر به این سرنوشت گرفتار مىشوند و هم اغوا شوندگان مستضعف و همه كافران و اصولا ذكر این وصف اشاره به این است كه علت مجازات آنها همان كفر آنها است.
.1ـ مستكبران، تلاش شبانه روزى دارند. «بَلْ مَكْرُ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ»
2ـ پیشوایان كفر، بر اساس مكر و تدبیر فرمان مىدهند. «مَكْرُ اللَّیْلِ ... إِذْ تَأْمُرُونَنا»
3ـ انحراف فكرى و فرهنگى جامعه، نتیجهى كار مداوم دشمنان مستكبر است.
«مَكْرُ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ إِذْ تَأْمُرُونَنا»
4ـ برخورد مستكبران با زیردستان خود، برخورد امر و نهى است، نه دعوت و ارشاد. «تَأْمُرُونَنا أَنْ نَكْفُرَ»
5ـ پشیمانى در قیامت سودى ندارد. «أَسَرُّوا النَّدامَةَ ... جَعَلْنَا الْأَغْلالَ»
6ـ عذابهاى الهى با عملكرد كفّار متناسب است. «هَلْ یُجْزَوْنَ إِلَّا ما كانُوا یَعْمَلُونَ»
شرط رستگاری جاوید
و ما از قرآن فرو میفرستیم آنچه موجب شفاء و رحمت برای مؤمنان است و اما تنها به بد فرجامی ستمکاران خواهد افزود
.
قرآن مجید جاودانهترین سند وحیانی و اتصال ملک و ملکوت، تجلی خداوند بر قلب انسان کامل و راهنمای بی تردید برای بشر سرگشته و حیرت زده است، کتابی که بر جانهای ظلمت زده جاهلان ، چون مشعلی فروزان، نور افشانده و برای همیشه روزگاران روان تشنه خردمندان و اندیشه وران را سیراب حقیقت خواهد نمود.
انس در لغت
انس در لغت معنایی مقابل وحشت دارد.(ابن فارس ،1418ق ،ج1 ص 76) انس انسان به چیزی بدین معناست که از آن چیز وحشت و اضطرابی ندارد و همراه با آن به آرامش میرسد.(لویس معلوف ،1366 ،ص19)
امام سجاد(ع) میفرمایند: «اگر همه انسانهایی که بین مشرق و مغرب اند بمیرند چون قرآن با من باشد اضطراب و وحشتی نخواهم داشت.»( مجلسی ، ج46 ص 107)
امام جعفر صادق (ع) رستگاری جاوید را نتیجه انس با قرآن در جوانی قلمداد میکنند:
«هر جوان با ایمانی که به تلاوت قرآن بپردازد، قرآن با گوشت و خون او آمیخته شده و پروردگار، او را در ردیف فرشتگان قرار دهد و قرآن، نگاهبان او در روز قیامت خواهد بود … و آن که در این امر، متحمل دشواری بیشتری شود، پاداش او دوچندان خواهد بود.”[1]
امام علی(ع): «اگر به دنبال مونسی میگردید قرآن برایتان کافی است.»(جامع الاخبار محمد بن محمد الشعیری ، ص 511 ح 1431)
امام صادق(ع): «به دنبال مونسی بودم که در پناه آن، آرامشی پیدا کنم آن را در قرائت قرآن یافتم.»(محدث نوری ، مستدرک الوسائل ، ج12 ص 174)
البته برای برخورداری از بهرههای معنوی قرآن، رعایت شرایطی الزامی است که از مهمترین آنها رعایت تقوای الهی است. انسان باید همواره در تعامل دوجانبه با قرآن باشد و با دریافت هر توصیهای از قرآن، به دنبال عمل به آن بوده تا زمینه پیشرفت معنوی و بهره گیری از دیگر نکات قرآن برای او فراهم آید و گرنه، دانستن توصیههای قرآنی و حتی تلاوت آن به تنهایی نمیتواند گرهی از کار او بگشاید.
به آیاتی از قرآن در این زمینه توجه فرمایید:
1- ”و ما از قرآن فرو میفرستیم آنچه موجب شفاء و رحمت برای مؤمنان است و اما تنها به بد فرجامی ستمکاران خواهد افزود”.[2]
2- «ای پیامبر! بگو که این قرآن تنها به هدایت و درمان مؤمنان میپردازد و آنانی که ایمان ندارند، گوشهایشان ناشنوا بوده و قرآن جز بر کوری آنان نخواهد افزود.» [3]
3- «این قرآن به هدایت افرادی خواهد پرداخت که خود را در راه درست قرار دادهاند”.[4]
4- «و با قرآن، آنانی که از عذابم در هراسند را پند ده.»[5]
بر این اساس، انسانها باید قبل از تلاوت قرآن، از شیطان به پروردگار پناه برده[6]و زمانی که قرآن، نشانهای از پروردگار را یادآورشان شد، خود را به نابینایی و ناشنوایی نزنند،[7] بلکه با گریه و خشوع در برابر او سر به خاک سجده گذارند[8] و بعد از آن که با شنیدن آموزههای قرآنی، لرزه بر اندامشان افتاد، تنها و دلهایشان با یاد خدا نرم گشته و آماده برای صعود به مراحل بعدی باشند.[9]
این گونه است که عشق به قرآن در وجود انسان نهادینه شده و در تمام مراحل زندگی یار و یاورش خواهد بود و به تعبیر نغز حافظ شیرازی:
عشقت رسد به فریاد، گر خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی با چارده قرائت
آن گاه با نگاهی عاشقانه به قرآن، میتوان به دنبال رشد و تعالی معنوی بود:
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم
در مقابل، اگر هدف از آموختن و تلاوت قرآن، تعارض با آن و به سخریه گرفتن آموزههایش باشد[10] و یا اهداف مادی و خود پسندانه دیگری در پس چنین ارتباطی با قرآن وجود داشته باشد، نه تنها به رشد معنوی او نخواهد انجامید، بلکه اعتبار او را نزد پروردگار از افرادی که با قرآن مرتبط نیستند نیز پایینتر خواهد آورد.
روایات فراوانی وجود دارد که انواع ارتباط با قرآن را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهد که به نمونههایی از آن اشاره میکنیم:
1- پیامبر گرامی اسلام فرمود: سزاوارترین مردم به خشوع، نماز و روزه چه در آشکار و چه در پنهان، آن است که قرآن را در سینه دارد. سپس با آواز بلند اعلام کرد: ای آن که قرآن در سینه داری! خود را با قرآن متواضع گردان تا پروردگار بر مقامت بیفزاید و به دنبال کسب افتخار با قرآن مباش که خداوند بر زمینت زند! با قرآن، خود را در برابر پروردگار زینت کن تا خدا بر زینتت افزاید و قرآن را وسیلهای برای زینت خود نزد مردم قرار مده تا خدا تو را سرافکنده ننماید. آن که تمام قرآن را به خوبی تلاوت کند، گویا بدون ارتباط با وحی، پیام رسالت در سینه او جا گرفته است. آن که با قرآن است با نادانان رفتار جاهلانهای ندارد، در برابر خشم دیگران، غضبناک نمیشود، با پرخاشگران پرخاش نمیکند، بلکه برای بزرگداشت قرآن، صبر و گذشت و چشم پوشی را سرلوحه رفتار خویش قرار میدهد و … .[11]
2- امام باقر (ع) میفرماید: قاریان قرآن سه گروهاند:
اول: فردی که قرآن را وسیله کسب روزی خویشتن قرار داده و نزد صاحب منصبان به تلاوت پرداخته و بر مردم فخر فروشی میکند.
دوم: آن که در رعایت موازین ظاهری تلاوت، دقت کافی داشته، اما آموزههای آن را از یاد میبرد!… خداوند بر شمار چنین قاریانی نیفزاید!
سوم: آن که قرآن میخواند و داروی آن را بر دردهای قلبش گذاشته و شب و روز خود را با آن گذرانده و با آن به نماز برخاسته و از بستر خود جدا میشود. این دسته از قاریانند که پروردگار به برکت وجود آنان بلاها را بر میگرداند و دشمنان را دور کرده و باران رحمت را از آسمان سرازیر میکند… .[12]
3- جابر در گفت و گویی با حضرتشان عرضه میدارد که گروهی وجود دارند که با تلاوت یا شنیدن قرآن خود را (جهت جلب توجه) به بیهوشی میزنند تا جایی که گمان میشود اگر دست و پایشان را ببری، متوجه آن نخواهند شد. حضرت پاسخ فرمودند: سبحان الله! این روشی شیطانی است و خداوند چنین درخواستی از آنان ندارد. تلاوت باید نرمی دل، سبک بالی، اشک و ترس از خدا را به دنبال داشته باشد.[13]
پی نوشت ها :
[1]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 2، ص 603، ح 4، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1365 ه ش.
[2]. إسراء، 82
[3]. فصلت، 44
[4]. إسراء، 9
[5]. ق، 45
[6]. نحل، 98
[7]. فرقان، 73
[8]. مریم، 58؛ إسراء، 109- 107
[9]. زمر، 23
[10]. جاثیه، 45
[11]. کافی، ج 2، ص 604، ح 5
[12]. همان، ص 627، ح 1
[13]. همان، ص 616، ح 1
کلیدی برای خیر دنیا و آخرت
قرآن مجید به مردان و زنانی که قلبی آراسته به ایمان، و نفسی پیراسته از زشتی، و جسمی متصل به عمل صالح، و زبانی گویای حق، و مالی در مدار انفاق و کرم و جود و سخاوت، و قدمی در راه خدمت به خلق دارند، وعدهی اجر و ثواب و رضوان و جنت و عیش و سرور ابدی داده.
قرآن مجید در آیات نورانی خود اعلام میدارد که اجر اهل ایمان و مزد نیکوکاران ضایع نخواهد شد.
کتاب الهی با بیانی رسا فریاد میکند که وعدهی خداوند حق است، و در این وعده خلافی وجود ندارد.
قرآن مجید برای اهل ایمان و دارندگان عمل صالح و به عبارت دیگر برای مؤمنین، محسنین، مصلحین، متقین و مجاهدین چند نوع اجر بیان مینماید:
اجر عظیم- اجر کبیر- اجر کریم- اجر غیر ممنون- اجر حسن.
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ» (مائده : 9)
خداوند به کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وعدهی آمرزش و اجر بزرگ داده است.
«إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ» .(هود : 11)
مگر آنان که در برابر فتنهها و حوادث و معاصی پایداری نمودند، و عمل صالح انجام دادند، برای اینان آمرزش و اجر کبیر است.
«مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ» (حدید: 11)
کیست آن که به خداوند قرض نیکو دهد پس خداوند بر او دو چندان گرداند، و برای اوست اجر کریم.
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ» (فصلت : 8)
آنان که ایمان آوردند و عمل شایسته انجام دادند، پاداشی جاودانه دارند.
«... فَإِنْ تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً...» (فتح : 16)
اگر خدا را اطاعت کنید، خداوند به شما اجر نیکو عنایت میکند.
کسب خیر و سعادت آخرت چگونه است؟!
آری اگر نعمت قلب مصرف ایمان شود، نعمت عقل خرج اندیشه در حقایق گردد، نعمت اعضا و جوارح مصرف عمل صالح شود، نعمت مقام و مال و ثروت در راه حل مشکلات عباد خدا خرج شود، و خلاصه اگر از تمام نعمتها، در راه عبادت و طاعت و خدمت به خلق و احسان و نیکی، و تقوا و عفت کمک گرفته شود، انسان علاوه بر خیر و سعادت در دنیا، در آخرت از پنج نوع اجر برخوردار خواهد شد، و این به کارگیری نعمتها در برنامههای صحیح، کاری طاقت فرسا نیست، بلکه واقعیتی است که از عهدهی هر مرد و زنی برمیآید، تا جایی که بین انسان و حضرت حق، حجابی و مانعی باقی نماند و انسان لذت قرب و وصال و لقاء را بچشد.
مگر نه این است که رسول حق و امامان معصوم با قدرشناسی از نعمتها، و بجا مصرف کردن آنها از تمام حجابهای ظلمانی و نورانی عبور کرده، تا جایی که بین آنان و حضرت معبود فرقی و مباینت و جدایی- جز این که آن بزرگواران مخلوق و عباد خدا بودند- بر جا نماند!
در توقیع شریفی که از ناحیهی مقدسه به دست شیخ کبیر ابی جعفر محمد بن عثمان بن سعید بیرون آمد میخوانیم:
وَآیاتُکَ وَمَقَاماتِکَ الَّتِی لَاتَعْطیلَ لَها فِی کُلّ مَکانٍ، یَعْرِفُکَ بِهَا مَنْ عَرَفَکَ، لَافَرْقَ بَیْنَکَ وَبَیْنَها إلّاأنَّهُمْ عِبَادُکَ وَخَلْقُکَ.
خداوندا! پیامبر و امامان معصوم، نشانهها و مقامات تواند که در آن آیات و مقامات در هر مکان تعطیل نخواهد بود، هر کس تو را بشناسد به آن آیات بشناسد، و میان تو و آنان جدایی و مباینتی نیست جز آنکه آنان بنده و مخلوق تواند!
نعمات به خودی خود مانع و حجاب برای ترقی نیست!
باید به این معنا توجه داشت که نعمتها به خودی خود، مانع و حجاب بین انسان و خدا نیست، بلکه این روش و منش شیطانی انسان است که بر اثر برخورد نامناسب با نعمت، بین انسان و حق ایجاد حجاب میکند. اگر برخورد با نعمت برخورد صحیح و عرشی و ملکوتی باشد، نعمت، کمکی برای رساندن آدمی به مقام قرب خواهد شد.
انبیا و ائمه از نعمتهای گوناگون مادی و معنوی حق بهرهمند بودند، زن و فرزند داشتند، برای آنان خانه و زندگی بود، معیشت خود را به وسیلهی دامداری و کشاورزی و تجارت و صنعت و معاملات مادی تأمین مینمودند، در عین حال بین آنان و خداوند حجابی نبود.
اگر در انسان روح عبادت و طاعت، و مایهی تسلیم و بندگی قوی باشد، و قلبش از انوار معرفت، و نفسش از امواج حسنات منور باشد، بدون شک از حیات دنیا با تمام ابزار و وسایل، و عناصر و موادش برای رسیدن به مقامات معنوی استفاده خواهد کرد. کسی که روح اطاعت و عبادت ندارد با نعمتها برخورد صحیحی نخواهد داشت، هر چه نعمت بر او افزون شود بر طغیان و کبر و غرور و نخوتش بیفزاید.
بر اساس گفتار امیرالمؤمنین علیهالسلام در دعای کمیل، مگر میتوان باور کرد قلبی که جای توحید است، دلی که خانهی معرفت است، زبانی که گویای ذکر است، باطنی که به عقد عشق و محبت استوار است، درونی که با اعتراف صادقانه و نیکی پاک نسبت به حریم حضرت رب خاضع است، صورتی که به پیشگاه مولا بر خاک عبادت نهاده شده است، زبانی که به توحید و شکر حق در گردش است، قلوبی که به الهیت حضرت او معترف است، اعضا و جوارحی که مشتاقانه به مکانهای عبادت شتابان است فردای قیامت به آتش دوزخ بسوزد!!
نعمتهایی که خرج طاعت و عبادت و خدمت و احسان میشود، فردای قیامت از افق آن نعمتها، جز خورشید رضای حق، و هشت بهشت عنبر سرشت طلوع نخواهد کرد.
نتیجه گیری :
1- از مجموعهی آیاتی که گذشت استفاده میشود که عبادت و بندگی و طاعت و خدمت، عبارت است از شناخت منعم و نعمت، و مصرف نمودن نعمت در مسیری که خداوند معین فرموده.
2- گناه و معصیت و خطا و اثم و شرک و کفر و فسق و فجور و فحشاء و منکر، عبارت است از غفلت از منعم، و مغرور شدن به نعمت، و اعراض از حق، و مصرف کردن نعمت در مسیر هوا و هوس و شهوات حرام و غیر منطقی.
یَا أیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْکُم مَوْعِظَةٌ مِن رَبِّکُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَهُدیً وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ (یونس (10): 57)