فرار از عقل
در مورد نمایشهایی چون «باغ مرگ» چیز زیادی نمیتوان گفت، مگر شمردن تمام آن چیزهایی که یک تئاتر در بنیادی ترین لایه های وجودش نیاز دارد و باغ مرگ آنها را کم دارد.بنابراین در تحلیل آن تنها می توان به سمت طرح این سؤال رفت که اجرای اینگونه نمایش ها حاصل چه تحلیلی از سوی گروه نویسنده،کارگردان و دراماتورژ از زمینه و زیباشناسی تئاتر است؟
وقتی ظواهر در تئاتر اصل و باطن درام فراموش می شود،وقتی کوچکترین تضاد بنیادی در درام به وجود نمی آید نشان از آن است که هیچ مضمون و دغدغه ای در ذهن نویسنده جدی نیست.در واقع آنچه موجب به وجود آمدن باغ مرگ شده است نگاه بی اعتنا به جهان و جامعه پیرامون است.خلاصه کردن تئاتر در به رخ کشیدن ایده هایی کوچک و بیشتر تکراری که در ذهن نویسنده،طراح و کارگردان اثر بوده است باغ مرگ و آثاری شبیه به آن را(که این روزها زیاد می بینیم) لخت تر از آن می کند که حتی در کمترین انتظار تأثیری حسی را در مخاطب ایجاد کند و از زاویه ای اساسی تر فقدان ایجاد زمینه و الزام برای چنین ایده هایی آنها را بیشتر شبیه تصاویر معلقی می کند که هیچ پیوستی با هم ندارند و هیچ کلیتی به اینها هویت نمی بخشد، بنابراین نتیجه چنین نمایشی بی هویتی، نابسامانی و تظاهراست.
بارها از سوی مغز متفکر( بخوانید احساس برتر) این نوع تئاترها در ایران اندر باب فضیلت بازی و غریزه شنیده ایم،اندر باب بد بودن تئوری و تحصیل و خوبی ناب بودن،اندرباب فضیلت اسباب بازی و کاردستی بودن تئاتر،اما واقعاً آدم بزرگ ها چقدر می توانند با خود و دیگران خلاف واقعیت بچگانه رفتار کنند و بگویند کودکیم و همه چیز را اسباب بازی می بینیم؟سؤال این است که آدم بزرگی را که تمام تئاتر برایش کاردستی و اسباب بازی است چقدر می توان تحمل کرد وقتی ذره ای بیشتر از این ایده به ما منتقل نمی کند؟بله می توان از زاویه و تعریفی خاص قبول کرد که تئاتر بازی است، اما تئاتر یک بازی است که همواره درباره چیزی است، حتی اگر آن چیز پوچی باشد،نمایش «باغ مرگ» درباره هیچ چیز نیست حتی بازی اش از فرط تکرار ملال آور است و بازی ملال آور که دیگر بازی نیست ادای بازی است چرا که از شور بازی تهی است.
این نمایش که مدتی است به کارگردانی سیامک احصایی در تالار ایرانشهر اجرا می شود به دلیل پیش پاافتادگی و ضعف کلام اساساً در زبان خنثی و بی طعم است و توان تأثیر گذاری با این عنصر را به هیچ وجه ندارد.باغ مرگ تلاش می کند تا نقصان درباره هیچ چیز نبودن خود را با متلک های کهنه و اداهای لورفته جبران کند و این تنها تلاش این نمایش در کلام است.تمام این نقصان ها نتیجه اش این است که مخاطب با احساسی خنثی تماشاخانه را ترک می کند.