مشاعره راسخونی
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگوی
یک شبي مجنون نمازش را شکست
بــي وضــــو در کوچـــه ليلا نشســـت
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
شرمنده اینترنتم یک لحظه قطع شد
شعر اشتباهی اومد
در خلوت من نگاه سبزت جاریست
این قسمت بی تو بودنم اجباریست
افسوس نمی شود کنارت باشم
بی تو هر ثانیه و هر لحظه ی من تکراریست
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
دل سودازده از غصه دو نيم افتادست
تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز
هــــــــزار بــــــازی ازین طرفه تر بر انگیزد
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیدهام که مپرس
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فــــدای او شد و جـــان نیز هم
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جــــــان خویشتن دارم
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پــرده ی عصمت برون آرد زلیخــا را
آنان که خاک را به نظر کیمیـــــا کنند
آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند
در سراي مغان رُفته بود و آب زده
نشسته پير و صلايي بشيخ و شاب زده
نشسته پير و صلايي بشيخ و شاب زده
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
یارب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریهء سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم بیخود کن
بیخود که شدم ز خود بخود راهم ده
آه شب و گریهء سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم بیخود کن
بیخود که شدم ز خود بخود راهم ده