مشاعره راسخونی
تاب بنفشه
میدهد طره مشک سای تو پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
دوباره پای گناهکارم به بزم عشق تو واگشته
سرم به زیر دل ، دو دیده پر زحیا گشته
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
وانكه اينكار ندانست در انكار بماند
دانی که ز میوه ها چرا سیب نکوست چون که نصفش رخ عاشق است و نصفش رخ دوست
تو را دوست دارم
چون لحظه ي شوق، شبهه ، انتظار و نگراني
در گشودن بسته ي بزرگي
كه نمي داني در آن چيست.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
من بی تقصیرم
بعضیا پارتی دارن پستشون رو حذف می کنند
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
من بی تقصیرم
بعضیا پارتی دارن پستشون رو حذف می کنند
هر آنکه جانب اهل نظر نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد
در نظر بازي ما بيخبران حيرانند
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
دانی چرا در سیر خود بر خویش می لرزد قلم
ترسد که ظلمی را کند در حق مظلومی رقم
من و تو
عقب مانده ی زمانیم..
می دویم ، امـّـا
به زمانه نمی رسیم..
از برای دلداری
انتظار می کشیم
و در پاسخ ِ انتظار
به کمی آغوش
قناعت می کنیم!
من هنوز از می چشمان سیاهت مستم
گفتم بنویسم که به یادت هستم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم آنکه آورد مرا باز برد در وطنم