* درددل با امام زمان(عج) *
جاده های جمکرانی به ناله در آمده اند و آفرینش یکصدا تو را می خوانند که ما را دریاب.
تو را استغاثه می کنند که «این معز الاولیاء... »،
تو را تمنا می کنند که «این الطالب بدم المقتول بکربلاء»،
سالهاست نگاهم بی ترانه حرفهایت مانده،
و سالهاست دیوار زمان، انتظار شکستن را می کشد...
ابراهیم بت شکن دوران، فرزند ناجی نوح...!
بیا و کشتی عشقت را به عاشقان بی قرار عرضه دار
و مگذار در اقیانوس پر تلاطم عشق و فراق جان دهیم.
مهربانم چه قرن ها، چه عصرها و چه جمعه ها که زمان به انتظار آمدنت
بر سر راهت به انتظار نشست و تو ای معشوق زیبنده عرش و فرش
حتی به ناز نیم نگاهی بر قامت خمیده منتظران دیرینه ات نینداختی.
مهربانم دیگر سکوت چشمها شکسته، بغض های نشکفته باز شده،
قلبهای بی آهنگ تپیدن گرفته و آغوش زمان به آمدنت گشوده گشته.
عزیزم هر روز بر کوچه های سرد و یخ بسته ظلمت قدم می نهم
آنقدر بوی نفرت از وجود دیوان آدم نما برخاسته،
آنقدر زمین سرد است که تنها قدمهای گرم تو
یارای آب کردن برفهای زمستان بی بهایش را دارد،
مهربانم چشمهایم در این ظلمت نمی بیند،
چراغ فروزان راهم بیا...!
همین جمعه بیا مهربانم...!
آمدنت را به انتظار می نشینم .
سال هاست که دیدگان منتظرم به طلوع روشن تو خیره مانده است .
با حس غریب حضورت در نبودنت ،انس گرفته ام .
همدم لحظه های تنهایی ام ، اشک فراق توست که پهنای صورتم را برای خیر مقدم تو ، فرش می کند .
صبح های غیبتت ، غروب ندبه های دلتنگی است .
کمیل سجده های ارادتم را به نجوای توسل نامت دخیل می بندم .
شمارگان نفس هایم د انه های تسبیح انتظار را به پای ظهورت بی قرارمی سازد .
بیا که رویای روً یت رویت ، تلاطم شب های بیداری من است .
سلام بر منتظران راستین که دل هاشان در شوق رسیدن به آن مهر خداوندی می کاود همه جا را...
سلام بر عاشقان درگاه حق که بی وقفه می سوزند و مهر خاموشی بر لب دارند...
سلام بر پاک سیرتانی که تو را،تنها تو را زمزمه میکنند ای سبزترین بهار...
و سلام بر تو ای امید انتظار زمین و آسمان...
سلام بر تو ای روح پر شکوه حق...
سلام بر تو ای محبوب دلها...
سلام بر تو ای آسمانی ترین،ای عاشقانه ترین شعر آفرینش...
میخواهم هفت سین عشقم سلام بر تو باشد و بس...
سلام بر تو و هر آنچه که از برای توست...
مولای من!
از تو می خوانم ، و تو را می جویم ای آرزوی دیرینه من...
هر آنچه هست را برای تو میخواهم و از تو می سرایم این شعر ناتمام را...
دفتر عشق را گشودنش سهل است اما بستنش را کس نتواند...
سال هاست برای تو مینوسم ، از تو و عشق تو، از تو و هر آنچه متعلق به توست...
دلم میخواهد تک تک واژه های شعرم تو را بسرایند و از تو بگویند...
آری برای تو می نویسد دوباره، منتظری چشم براه دوخته...
دلش را عشق و امید تو افروخته...
دلم میخواهد در این سال جدید تو را بیش از پیش بخوانم...
لبریز شوم از شوق وصال...
و از عشق به تو...
دلم میخواهد...
ای آیه نور...
ای آفتاب ظهور...
ای آن که چشم منتظری گشته به راه تو کور..
ای آسمانی ترین!
بگو که ابرهای رحمت بر وجودی نالایق ببارند...
بگو آرام بخشند اندکی این آتش سوزان هجران را...
منتظران چشم براهند...
ای یوسـف زهرا در دل های ما نه هفت سال ، که عمـری است خشک سالی می راند.
در این دل های خشکیده، نه گل محبتی می روید، نه شکوفه حضوری به بار می نشیند
و نه شقایق وصالی می شکفد.
آن چه این دل قحطی زده را از نعمـت و خـرمی، سرشار میـکند، سرانگشت تدبیر شماست.
بـیا و بر دل های مـا حکومت کن، که این دیار جز به تـدبیر شما به سـامان نمیرسد.
خوشا حال آنان که چشم به راه خوبی ها نشسته اند!
چه بزرگ است پاداش آنان که به انتظار موعود جهانی روزگار می گذرانند
و چه شکوهمند است رتبه و مقام آنان که منتظر حقیقی قائم آل محمد (ص ) هستند.
پروردگارا ! مهر یوسف را در دل عزیز مصر و همسرش نشاندی،
مهر یوسف زهرا را نیز تو در دل ما بنشان.
عشقی ده جانسوز که از سوز آن، جهانی بسوزد و از آن سوزش،
منبع: وبلاگ حس غریب
در میان شیعیان شما دلهایی است که مشتاق شما هستند
میان این دلها شما غریب نیستی آقا...
دلهایی هستند که شمارا طرد نکرده اند...
دلهایی است که از شما روگردان نیستند...
دلهایی هست که صدای "هل من ناصر ینصرنی" شما را درک می کنند.
آقا جان!
همه این دلها در روز جمعه زانوی غم به بغل می گیرند
و "این بقیه الله" را ندبه می کنند...!
یا مولا!
شما غریب نیستی بعضی ازاین دلها غریب اند...!
مولای من!
تو را از خودت خواستن شیرینی مناجات من است.
گل نرگس!
خسته ام از این هیاهوها، به کدامین جمعه پناه ببرم؟!!
آه! چشم هايم را ببين که آشيانه شهاب هاي کهکشان نگاه توست و دست هايم که هميشه به سمت سبز دعا باز است و سجاده ام که پر از عطر اقاقي است تمام زمين را ببين که در اضطراب خاکي نگاهمان مي تپد و باغچه ها عطر مرطوب خاک هاي باران خورده را ملتمسانه انتظار مي کشند.
قداست دل ها با قانون وحشيانه بي حمي و غربت محکوم مي شوند و هر روز داغ بي عشقي مرا در آسمان هاي خونين فرياد مي کشد و در زمين که پر از برکه هاي خون لاله هاست و هوايي که از عطش آبي پر زدن پرستوهاي مهاجر پر است و از رایحه شقایق های زخم خورده لبریز است ضربه های مدام درد را تجربه می کنم.
از پشت پرچین های چشمانت ، لبخند آمدنت را انتظار می کشم. حنجرهای زخم خورده ام انتظار فریاد ترمیم گر را هر روز به ناله برمی خیزد.
پس بیا!بیا قلب تهی و خالی از عشق ما را با عطر وجودت به آتش بکش!!
می نویسم از دلی که قرنها خون است. از دلی که قرنها داغدار است.
می نویسم از کسی که خلوتش را داغ کربلا آتش زده،
از کسی که نجوایش « الهی بحق الحسین » است،
از کسی که صبح تا شب خون میگرید. آري از غریب دشت حجاز مینویسم ...
از خیمه نشیسن دل زهراي غریب ...
از مهدي (عجل الله تعالي فرجه)
غریب فاطمه سلام الله علیها
از سکوت خيس،
از اشکش،
از گلوي پر از بغضش،
از شال مشکيش،
از « امن يجيب » خواندنش،
از وا عما و يا ابالفضل گفتنش،
از تنهايي شب هايش در دل صحرا و کوه ها،
از غروب روزهايش با غم و درد،
از جمعه شب هايش در کربلا.
مهدي جان!
اي آقاي خوبم،
سخت است حتي تصور دردت در يک ثانيه.
نمي دانم چه مي کشي وقتي در عالم ملکوت و معنا شاهد مصائب کربلايي،
نمي دانم چه مي کشي وقتي سر بريده حسين را بر نيزه مي بيني،
نمي دانم چه مي کشي وقتي بي تابي هاي عمه ات زينب را حس مي کني،
نمي دانم چه مي کشي وقتي درد و دل عمه ي سه ساله ات رقيه را مي شنوي ...
اي به قربان صبر ايوب گونه ات،
چه مي کشي وقتي که خون پاک علي اصغر را بر دستان به آسمان گشوده حسين مي بيني؟
آقا جان ذره اي از بي تابيت را حس کرده ام
و تمام قطره هاي خون دلم به جوش آمده است،
و حالا مي فهمم حق با توست
اگر گفته اي شب تا صبح بر مصائب کربلا مي گريي،
حق با توست وقتي که به انتقام خون خدا با نغمه يا لثارات الحسين بر مي خيزي.
به اميد روزي که فرياد « انا الحق » لرزه بر اندام همه ظالمان نا حق اندازد.
و با ظهورت در کربلا گريه و کنيم و سينه بزنيم...!
دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظهء باران نرسیده است؟
و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد،
زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد،
خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است،
ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...!
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟
به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم، مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم،
عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم!
که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت،
به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه!
بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی،آجرک الله!
عزیز دو جهان یوسف در چاه، دلم سوخته از آه نفس های غریبت، دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده،
همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی،
به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی،
به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد،
همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد؟!
تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی
به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی،
تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی...تو کجایی...!
سیدحمیدرضا برقعی
اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،
معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها
كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،
این همه حسرت و این همه سوز و گداز را
به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم.
روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم و این ابر،
ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند
كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم.
همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،
باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری
كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،
گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را
كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،
جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،
اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،
تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟!
مولاجان، فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است، پس، در كدامین سپیده لایق،
ذوالفقار تو سیاهی شب را می درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند...!