بر مدار ملكوت فتح
از دوكوهه به سمت شوش كه به راه ميافتي، نقشهها خيلي به كارت ميآيند، و كالك مناطق و طرح عملياتها؛ و از آنجا به اهواز و خرمشهر و جادهي شلمچه و دهكدهي حضرت وليعصر عليهالسلام و نهر خَيِّن، و جزيرهي بواريَن كه در روبهرويت تا زير افق و ابوالخصيب گسترده است.
شيارها را ميگذاري براي بعد از توجيه منطقه و بازگشت از روي تپه، و سنگرهاي عراقي باقيمانده از زمستان 60 را. كاروان را به خط ميكني و در آن دشت بارانزده به سوي تپهي سبز به راه مياندازي، كه شايد گذشته از ارتفاعات سايت و رادار، در جايي بهتر از آن نشود نبرد فتحالمبين را تشريح كرد.
كالك عمليات را يكي از بچهها برايت نگه ميدارد و تو فتحالمبين را ميآغازي؛ تشكيل لشكر 27، تولد دوكوهه، پاتك عراقيها در چزابه، پيشدستيشان در جبههي فجر، كسب تكليف از امام قدس الله السره الشريف و آن استخاره، نفوذ محسن وزوايي به عمق مواضع بعثيها و سقوط توپخانهي دشمن در عليگريزه، و در آن انتها ميرسي به حسن باقري؛ و استدلال او بر مخالفت با ادامهي عمليات در رملهاي فكه، و شهادتش بر ديدگاه تپهي سبز در شناساييهاي همآن عمليات.
اولين باري كه بچهها را به روي تپهي سبز بردم، نميدانستم كه اين تپه همآن تپهي سبز حسن نيست. و كه نميدانست حال حسن و روضهي حضرت رقيه سلام الله عليها را، و آن شب را كه كسي از سهسالهي سيدالشهداء ميخواند و حسن نقش بر زمين ميگريست. او كه كنار رفت، پتوي خيس كف سنگر را كنار زدند؛ پتوي دوم هم خيس بود، و آن را كه كنار زدند، سومي نيز خيس از اشكهاي او بود. در پس پردهي اشك، مداح كاروان را يافتم و بلندگوي دستي را به او سپردم تا روضهي خرابهي شام را بخواند.
نبرد در خرمشهر ده روز پيش از شروع رسمي جنگ آغازيده بود، و كار به روز پنجاهم نرسيده، ديگر تيربارهاي عراقي از روي ساختمان فرمانداري هر جنبندهاي بر پل خرمشهر را جاروب ميكردند؛ غروب، مدافعان باقيمانده، عدهاي با تيوپ، برخي با شنا، و برخي از زيرپل و از لابهلاي لولههاي قطور آن زير خود را به آن سوي شط رساندند؛ اين گونه در نگاه تحليلگران نظامي فرداي آن روز - چهارم آبان - خرمشهر سقوط كرد.
يكسال و اندي بعد، باز اين عراقيها بودند كه بر روي رود در پي پلي بودند، اما اينبار نمييافتند؛ با تصرف جادهي شلمچه محاصرهي شهر از غرب كامل شده بود. تنها راه گريز رودخانهي پرخروشي بود كه در چهارم آبان همهشان تصور ميكردند كه ديگر بايد شطالعرب بنامندش، و آن صبح اروندرود هلاكتگاه بسياريشان شده بود. ظهر نشده صداي خرازي در بيسيم حسن به گوش ميرسيد كه از ورود به شهر ميگفت، و لختي بعد شهر زير گامهاي بسيجيهاي خميني بود.
كربلاي چهار يك شكست بزرگ نظامي بود؛ آنقدر بزرگ كه صدام به شكرانهي دفع آن عمليات سرنوشتساز ايرانيها به زيارت مكه رفت. در همآن ساعات اول معلوم بود كه عمليات لو رفته، تو گويي كه هم ما و هم آنها از روي يك طرح عمليات واحد با هم ميجنگيم. دو هفته بعد ورق برگشت؛ كربلاي پنج با احياي بخشهايي از طرح عمليات قبلي از نو آغاز شد؛ آن قدر سريع كه هيچكس باورش نميشد كربلاي پنجم يك نبرد واقعي و غيرنمايشي باشد. يك هفته بعد دژهاي شلمچه در تصرف ما بود، مستحكمترين استحكامات نظامي تاريخ جنگهاي عالم، و ماشين نظامي عراق تا پشت ديوارهاي بصره در هم كوفته شده بود، و جهان تازه به اين فكر افتاد كه 598 را بنويسد.
و حالا هم انگار باز آن دو هفته فاصلهي آن عدمالفتح و فتح - كربلاي چهار و پنج - براي خيليها محل اعتنا نيست؛ پاي نهر خَيِّن كه ميرسي، هنوز غواصهاي نوجواني را ميبيني كه آرام به آب ميزنند؛ به عزم امالرصاص و امالبابي و بلجانيه و سهيل؛ اندكي اگر دقت كني صداي بر هم خوردن دندانهاشان در سرماي ديماه را خواهي شنيد. و تو در نمييابي كه اين محور اصلي كربلاي چهارم است، يا محور فريب كربلاي پنجم؛ كه اكنون چهارم دي است يا نوزدهم آن ماه، و اين عمليات آن عدمالفتح دردناك است يا آن فتح غرورآفرين؛ و آنها كه ميدانند در هر حال در ديماه 65، غواصي از امالرصاص و اروند و خَيِّن بازنخواهد گشت.
اين روزها خيليها فتح خرمشهر را يك روز گرم بهاري به خاطر ميآورند، اما آن مقاومت نافرجام براي همهشان چهل و پنج روز است. و از هر كه ميپرسم، آن مقاومت چهل و پنج روزه در خونينشهر را قدر و قدسيتي يافته، كه شايد آن فتح عظيم در سوم خرداد را نه آنسان. اين روزها خيليها باورشان نميشود كه جهانآرا شهيد آن مقاومت خانهبهخانه نبود و سالي بعد در طليعهي ظفرمنديهامان در پس شكست حصر آبادان در سانحهاي شهادت يافت.
آن صبح وقتي از روي تپهي سبز بازميگشتيم، كسي به سمت شيارها و آن منظرهي زيباي جنگل حاشيهي كرخه نرفت؛ كسي دربارهي وسعت مناطق آزاد شده و ميزان اسراء، يا موقعيت جغرافيايي كمپ بلتا نپرسيد. كسي در بارهي نقش قرارگاه نصر در سقوط مقر سپاه چهارم ارتش عراق، يا صحت امكان اسارت صدام بر بلنديهاي برقازه ابهامي نداشت؛ هنوز عدهاي در گوشه و كنار ميگريستند؛ بلند بلند. انگار نه انگار كه تپهي سبز فتحالمبين تنها همنام تپهي سبز حسن در فكه بوده است. اما از هر كه ميپرسيدي، چالهي آن توپ آخر را بر تن زخمدار تپه ديده بود، و جنازهي خونين او و مجيد بقايي را كه از سينهكش تپه به سوي ماشين و پست امداد پايين آورده ميشد.
آن صبح ابري كسي ترديد نداشت كه حسن ، بر فراز آن تپه باز با ما بر مصيبت آن سهساله ميگريسته، و با هر كه به خرمشهر رفتيم ميتوانست مقتل محمد جهانآرا را در جايجاي آنجا بهمان نشان دهد، و انگار ملكوت آن نهر - نهر خَيِّن - از همآن ابتدا چيزي وراي طرح و تصميمها و فتح و عدمالفتحهاي ما بود، و آن فتح عظيم در آن آسمانشهر در آن چهل و پنج روزِ نافرجام، آن قدر متجلي هست كه از دست رفتن هيچ كوچه و پل و ميدان وساختمان، و سقوط هيچ شهري نتواند بر آن سايه بيندازد.
از دوكوهه به سمت شوش كه به راه ميافتم، صدايي در گوشم زنگ ميزند؛ و از آنجا به اهواز و خرمشهر و جادهي شلمچه و دهكدهي حضرت وليعصر عليهالسلام و نهر خَيِّن، و جزيرهي بواريَن كه در روبهرو تا زير افق و ابوالخصيب گسترده است. كنار نهر كه ميرسم، ديگر انگار نقشه و كالك مناطق و طرح عملياتها و قطبنما و كتابها و تحليل و استدلالهايم محلي از اعراب ندارند؛ عطر بسيجيهاي خميني است كه در مشام ميزند، و بوي خيمههاي سوخته و روضهي خرابههاي شام؛ حسن را ميبينم كه سوار بر موتور به شناسايي عملياتي به دل عراقيها ميزند كه با آن مخالف است، و باز زنگ صداي حضرت روحالله را در گوش مييابم: شكست يا پيروزي چه تفاوتي ميكند آنجا كه ما عمل به تكليف كرديم ...