مامان قورباغه یك دختر خوب داشت كه اسمش قورناز بود.  مامان مار هم یک دختر مهربان داشت كه اسمش ماری بود.

یک روز بعدازظهر كه هوا گرم و آفتابی بود، دخترها از مادرهایشان اجازه گرفتند كه بروند بیرون از خانه بازی كنند.

مامان مار به دخترش گفت : «مواظب حیوانی باش كه چنگال بزرگ و نوك براق دارد او دشمن توست. نگذاری دشمن به تو نزدیک شود.

 چند خانه آن طرفتر، همین كه قورناز سرش را از خانه بیرون آورد، مادرش گفت : « مواظب حیوانهای دراز و باریک باش و قبل از غروب خورشید به خانه برگرد.»

قورناز از یک طرف راه افتاد و ماری از روبهرو.  رفتند و رفتند، در بین راه دنگ سرهایشان خورد به هم.  قورناز از ماری پرسید: «ببینم، اسم تو حیوان دراز و باریک است؟»

ماری جواب داد:  نخیر، اسم من ماری است. من یک مارم.  میخزم و میلغزم.  ببینم، تو چنگال بزرگ و نوك براق داری؟»

قورناز خندید : «نه، خوشبختانه ندارم!  من یک قورباغهام و جست میزنم.

ببین چه طور بالا و پایین میپرم.»

ماری به كارهای او خندید و نزد یک بود كه از خنده غش كند.

آنها توی بوتهها بازی كردند، آواز خواندند.  مگسها و پشههای خوشمزه را خوردند.  قورناز به ماری نشان داد كه چه طور جست میزند.

و گفت: «مرا ببین!» و پرید بالا و دنگ آمد پایین!

 ماری سعی كرد كه بپرد، ولی روی زمین قل خورد و قورناز كلی به كار او خندید.

بعد ماری به او نشان داد كه چه طور بخزد.  رفت بالای یک سر بالایی و فیش سر خورد!  قورناز سعی كرد سر بخورد، ولی كله معلّق زد و پایین آمد و ماری كلی به كار او خندید.

خیلی زود شب شد و وقت رفتن به خانه رسید.  قورناز گفت: « خیلی خوش گذشت.  فردا هم بیا با هم بازی كنیم.»

ماری قبول كرد و گفت: «بیا به هم قول بدهیم كه همیشه با هم دوست باشیم.»

 وقتی قورناز به خانه رسید. مادرش با تعجّب پرسید: «چرا این قدر علف به تنت چسبیده؟ امروز چه كار كردی؟»

قورناز جواب داد: «خیلی خوش گذشت.  من با یک مار دوست شدم و با هم بازی كردیم.  او به من خزیدن یاد داد و خیلی خندیدیم.»

مادر ترسید و گفت: «چی!  یک مار؟ تو نمیدانی كه مارها قورباغهها را میخورند؟ همهی مارها بدجنساند!  تو باید قول بدهی كه دیگر با هیچ ماری بازی نكنی.»

قورناز لرزید.  سرش را پایین انداخت و حرفی نزد.

همان وقت، ماری به خانه رسید.  مادرش با تعجّب پرسید: «چه قدر گِلی شدی؟ كجا بودی؟ او با خوشحالی جواب داد: «من دوستی پیدا كردم كه  اسمش قورباغه است.  ما با هم بازی كردیم و او به من نشان داد كه چه طوری میپرد.»

مادر فریاد زد: «یک قورباغه؟ تو مار هستی و مارها  قورباغه میخورند.  دفعهی بعد كه او را دیدی باید قورتش بدهی.»

ماری بدنش را دور سرش پیچید و چیزی نگفت.

روز بعد، ماری رفت جلوی خانهی قورناز و صدا زد:  «من آمدم! بیا با هم بازی كنیم! «

قورناز گفت : «خیلی دلم میخواهد با تو بازی كنم، ولی مامانم گفته كه بازی نكنم.  حالا زودتر برو. خداحافظ

ماری با غصه جواب داد: «ولی...  باشد...  خداحافظ .»

آنها هیچ وقت دوباره با هم بازی نكردند.  اگر با دقّت نگاهشان كنی، میبینی كه در آفتاب نشستهاند و به روز خوشی كه با هم بازی میکردند و قولی كه به هم داده بودند، فكر میکنند.  شاید هم به این فكر میكنند كه كاش هیچ وقت معنی دشمنی را نمیفهمیدند.

سپیده خلیلی

شاهد کودک