داستان راسخونی
اما پسرک با خودش فکر کرد که اینها همش دروغه و برای فامیلها و رفقای خودشون جایزه میفرستند
پس پسرک دلش شکست و نا امید شد و در همین هنگام بود که ایمیلی از طرف راسخون آمد و مضمونش این بود که ...
آقا پسر ، شما یه سکه با ارزش ..... هزار تومانی برنده شدی ! تا 5 ماهه دیگه به دستت می رسه.. آخه بچه های روابط عمومی خیلی ......
سرشون شلوغه، اما پسرک گوشش به این حرفها بدهکار نبود و تصمیم گرفت تو راسخون نفوذ پیدا کنه...
حالا مونده بود با چه شکل و شمایلی و توی چه قسمتی ...
برای همین با دوست، پسر عمه اش تماس گرفت و خواست که ...
یک دست کت وشلوار به او قرض بدهد....
با دوست ناقلاش که توی روابط عمومیه تماس بگیره (همون بزبز قندی رو می گم ) ...و اونم ....
و اونم گفت توی نمایشگاه اتوکام به عنوان نماینده تام الاختیار راسخون شرکت کن تا بعد....
بتونی با نام مستعار به عنوان برنده...
بله همه اینا درست ولی وقتی برنده میشید که نیت کنید و هر روز اول وقت در تالار ختم قرآن شرکت کنید و آیات رو تلاوت کنید بعد هم در مسابقه شرکت کنید و منتظر باشید ولی دخیل و بند پ هم نمیدونم فایده داره یا نه اما ............
یه راه دیگه هست ، اگه تونستی حدس بزنی ؟؟ می تونی حدس بزنی ؟؟!!!
این بند پ و آشنایی هم فایده نداره چون مسئول روابط عمومی مثل شیر مراقب اوضاع هست و موشکافانه اسامی برنده گان را چک میکنه اما واسه یه لحظه از اتاق رفت بیرون ....
بعد هم مثل سیف ا... بیایید پستی درباره ختم قرآن بگذاریدو و بعد از آن امتیازات خود را بیفزایید تا اینکه....
دور بر خودش و نگاه کرد و وقتی دید کسی نیست بین اتاق خودشون و اتاق آقای رئیس اسم فامیل های خودشو کرد تو لیست ...