داستان راسخونی
زیر این آسمون بزرگ و دوست داشتنی یه پسر بچه بود که .....
در یتیم خانه شهر راسخون آباد ...
هر روز در کلاس اینترنت دور از چشم مربی اش در مسابقه های راسخون شرکت می کرد و در آرزوی...
برنده شدن در یکی از مسابقات بود ولی حیف که ...
روزها می گذشت و فقط شب ها در خواب می دید ساعت یادبود راسخون را برده است تا اینکه...
يكي از اين روزهاي خدا ...
از راسخون یک ایمیلی برایش آمد که ....
تو باید نا امید نشی و به تلاش خودت ادامه بدی و با بچه های روابط عمومی تماس بگیری...
شاید بچه های روابط عمومی بعد از همه دغدغه هاشون ......
و شاید یک نفر گوشی رو برداره و بگه در ناامیدی بسی امید است
و کاربر گرامی یکم دقت کن ببین اسمت اون آخر لیست هست و...
و شما باید تلاش بیشتری بکنی و امتیاز بالاتری کسب کنی
راسخون با مشکل مالی مواجه شده ، الان بچه های راسخون از سرما قندیل بستن و پشت میزهاشون با کلاه پشمی و چکمه و پالتو کار می کنن، ان شاء الله وقتی اونقدر اوضامون خوب شد که بخاری بخریم یه جایزه هم برای شما می خریم ...
تا از شادي بال در بياوري ! ....