نبرد نویسنده با سانسور!
درباره نویسندگی و شروع آن خود، چنین می گوید:
"شبی از شبهای سال 1919 در سکوت پاییزی، زیر نور شمع کوچک داخل یک بطری که قبلا در آن نفت سفید ریخته بودند ، اولین داستان کوتاهم را نوشتم و در شهری که قطار ، مرا با خود به آنجا می کشاند ، آن را برای چاپ به دفتر روزنامه بردم . پس از آن، چند مقاله ی فکاهی انتقادی مرا چاپ کردند. در اوایل سال 1920 ، از فعالیتهای پزشکی دست کشیدم و به طور جدی به نوشتن پرداختم."
بولگاکف، نویسنده ای است که تمام عمرش را در نبرد با سانسور سپری کرد . باید بدانید که او، یک دهه و اندی سال از سالهای آخر عمرش را صرف نوشتن رمان مرشد و مارگاریتا کرد و رمان ربع قرن بعد مرگش اجازه انتشار پیدا کرد. لابد این سوال برایتان پیش می آید که چطور چنین چیزی ممکن است و یا چرا؟!
دهه ی 20 قرن بیستم از طرفی برای نویسنده سخت ترین دوران زندگی وی، و از طرف دیگر پربارترین سال های زندگی ادبی اش به حساب می آید. در این سال ها، او آثار ارزنده ای مانند مجموعه داستان های هجوی اهریمنی (1925)، مجموعه داستان های بذرهای شوم(1925)، قلب سگی (1925)، مجموعه داستانی یادداشت های یک پزشک جوان، رمان ارتش سفید (1927-1925)، نمایشنامه فرار (1926-1928)، آپارتمان زویا (1926) و نمایشنامه ی جزایر باگرووی (1928) را نوشت.