روزي جنگي بود 5
ياد زينب(س)
آرپي جيزن تانك را زد؛ تانك هم سر او را با گلولهي مستقيم زد. بدنش كه بيسر ميدويد، يكي از بچهها فيلمبرداري كرد. بعدها مادر شهيد شنيده بود از بچهاش توي آن وضعيت فيلم گرفتهاند، اصرار ميكرد ميخواهم فيلم را ببينم.
سپرده بودم نگذارند. خيلي اصرار كرده بود و بچهها هم كوتاه آمده بودند. برده بودنش تبليغات لشكر و فيلم را برايش پخش كرده بودند؛ نه يك بار كه چند بار.
بچهها ميگفتند دفعهي آخر وقتي دوربين روي رگهاي بيسر شهيد زوم كرد، مادرش رفت جلوي تلويزيون و از روي صفحهي تلويزيون رگهاي بريدهي شهيدش را بوسيد و گفت حالا حضرت زينب (س) را درك ميكنم.
منبع: كتاب دژاسطوره اي؛روايت شلمچه
ياد علياصغر (ع)
ساعت 11 صبح بود. دشمن ضربهي سختي ديد. پاتكش را شروع كرد. همه مردانه دفاع و مقاومت ميكردند. منبع: نشريه قافله نور
آن طرفتر ناگهان بيسيمچي نقش بر زمين شد. دويدم بالاي سرش. هر چه صدايش زدم، جوابي نداد؛ تير به گلويش خورده بود. سرش را به زانو گذاشتم. از حنجرهاش خون ميريخت؛ ميلرزيد، خِرخِر ميكرد. نميدانم ذكر ميگفت يا ...
يك لحظه ياد عاشورا و گلوي بريدهي علياصغر (ع) افتادم.
يادعلي اكبر (ع)
در عمليات رمضان و مرحلهي پنجم بود كه اورژانس ما بمباران شد. دكتر ابوترابي و پسر 16 سالهاش كه از اصفهان آمده بودند، اين بمباران را انجام دادند. دستشان درد نكند؛ بمباران، بمباران عشق بود و رايحهي دلانگيز اين بمباران آسماني، همه را به هوش آورد.
دكتر، جراح نمونهي اورژانس ما بود و فرزندش نمونهي جبههها؛ روزي كه پيكر بيسر فرزند دكتر را جلو اورژانس آوردند، لحظات سنگيني بر ما گذشت. دكتر از شهادت او خبر داشت و فقط منتظر بود پيكر پسرش را ببيند؛ آن هم پيكري را كه سر نداشت.
دكتر لحظاتي بعد در جلوي درِ اورژانس ظاهر شد و روي پسرش را كنار زد. سينهي پسر را بوسيد و چند كلامي كوتاه با او صحبت كرد. بعد روي او را كشيد و گفت: « ببريد تخليهي شهدا. »
پسر را به به قسمت تخليهي شهدا بردند ولي دكتر همچنان در اورژانس ماند و به مجروحان رسيدگي كرد.
منبع: نشريه قافله نور
ياري حق
بعدازظهر بدون مهمات، خسته، تشنه و گرسنه ميجنگيديم. شب بچهها كنار يكديگر نشستند. يكي پرسيد: «برادر آب داري؟» اما همهي قمقمههاي خالي بود. چند تن از نيروها با لب تشنه شهيد شدند. برخي لباسهاي خود را بيرون آورده و شكمهايشان را روي خاكهاي نمناك گذاشتند تا بلكه كمي از عطش جانشان كم شود. منبع: كتاب جلوه هاي ايثار
با نزديكتر شدن دشمن به خط همه قطع اميد كرديم. كارتهاي شناسايي را پاره كرديم تا هويتمان در صورت اسارت معلوم نباشد. دشمن در چند قدمي ما بود. به يكباره دست به دعا برداشتيم. ناگاه خداوند رعب و وحشتي در دل دشمن و سكينهاي در دل ما انداخت. فقط چند نارنجك داشتيم. بچهها به وسيلهي آنها چند تانك دشمن را به آتش كشيدند. به يمن حمايت باري تعالي دشمن از آنجا گريخت و ما توانستيم سالم به عقبه بازگرديم.
راوي: شهيدحسين محزونيه
يازهرا(س)
در بيمارستان صحرايي مجروحين بسياري بستري بودند. هركدام از مجروحين ذكري ميگفتند. ذكري مثل يا مهدي (عج) و يا حسين (ع).
علي لطفي نيز در ميان مجروحين بود. گلوله دقيقاً در پهلويش قرار داشت و فقط ميگفت: «يا زهرا (س)»، چند ثانيه بعد ديگر صداي يا زهرايش (س) نيز به گوش نميرسيد. شايد امالمؤمنين (ع) شفاعتش را پذيرفت كه او اينگونه آرام و سبكبال به آسمان پر كشيد.
منبع: كتاب سفر عشق
يازهراي آخر
با شليك توپ مستقيم تانك، تركش، پهلويش (1) را شكافت. آرام « يا زهرا »، «يا زهرا » ميگفت. منبع: مجله جاودانه ها
با اشارهش فهميدم چيزي ميخواد بگه. گوشم را كنار دهانش بردم.
گفت: سر و رويم را با چفيه بپيچيد! مبادا روحيهي بچه ها تضعيف بشه.
(1)شهيد حاج حسن عينعلي
راوي: عزت الله فضل علي
يدالله فوق ايديهم
در خاكريز سوم محاصره شده بوديم. شصت نفر بچهها عرقريزان با تانك درگير بودند. آرپيجيها اثر نميكرد. كلاش هم بيفايده بود. مصطفي سوار نفربر غنيمتي پر از مهمات شد و به سرعت خود را به خاكريز عراقيها نزديك كرد، سربازان دشمن بدون لحظهاي تأمل به نفربر شليك ميكردند.
مصطفي نزديكيهاي خاكريز از نفربر خارج شد و به سرعت خود را به ما رساند. نيروهاي پياده دشمن دور نفربر جمع شدند. لحظاتي بعد تانك عراقي بالاي خاكريز كه نميدانست قضيه از چه قرار است، با گلولهاي مستقيم نفربر را منهدم كرد. با عنايت حق و لطف بيحد و حصر او دشمن خودش تعداد بسياري از نيروهايش را به هلاكت رساند.
منبع: مجله طراوت
يك آرزو
قبل از عمليات والفجر، من در گردان يا رسول (ص) بودم. حاج بصير به من گفت: شما نبايد به خط مقدم برويد. من معترض شدم و گفتم به چه علت؟ منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 3
در جوابم گفت: «شما پيرمرد هستيد و بهتر است در پشت جبهه بمانيد». من ناراحت شدم و رو كردم به او و گفتم: «پس اعلام كنيد كه پيرمردها به جبهه نيايند. چون به درد جنگ نميخورند.
حاجي خنديد و گفت: «حضور شما تا همينجا هم قابل تقدير و تشكر است، شما روحيهبخش رزمندگان هستيد».
راستش را بخواهيد من قبول نكردم و از گردان حضرت رسول (ص) به گردان امام محمدباقر (ع) رفتم. فرماندهان آن گردان هم نظرشان اين بود كه به خط مقدم نروم، ولي آنها را متقاعد كردم كه عازم خط بشوم. وقتي به ابوفلفل رسيديم ما چند نفر بوديم. شروع كرديم به سر و صدا كردن كه بايد ما را به عمليات ببريد. خلاصه من و چند نفر ديگر را به آموزش امدادگري فرستادند تا آموزش ببينيم، سپس به گردان امام حسين (ع) منتقل شديم.
راوي: حاج آقافتح اللهي
يك تكه پيراهن
ايرج ورزشكار بود. دروازهبان. هميشه لباس ورزشي ميپوشيد. ريش و سبيل پرپشت و موهاي صاف و بلند داشت. نيروها از او حرفشنوي داشتند. 20 ساله بود كه دل به خطر سپرد و پا در ركاب عشق خميني (ره)، اما هيچكس از او خبري نداشت.
عظيم به دنبالش به راه افتاد. ميدانست شهيد شده اما ميخواست مطمئن شود. كورسوي اميدي در دلش وجود داشت تا اينكه نيروها يك تكه گوشت و يك تكه از پيراهن او را بالاي نخلي يافتند. نخلي نزديك نهر و اين دل او را بيشتر به آتش ميكشيد. نميدانست چكار كند؟ خاكش كند، نميشد خاكش نكند نميشد؟
چه چيز را به خانوادهاش تحويل دهد؟ يك تكه گوشت.
ديگر فقط صداي گريه عظيم بود كه كنار خينهاي هاي ميگريست و فرياد ميزد: «خدايا، خدايا، خدايا».
منبع: كتاب همچون پرنده اي در پرواز
يك غافلگيري مبهوت كننده
نخستين حملهي نيروي هوايي جمهوري اسلامي ايران خاطرهاي است كه شايد خيليها هنوز آن را به ياد آورند. 31 شهريور سال 1359 هواپيماهاي عراقي در يك حمله غافلگير كننده و به تقليد از حمله نيروي هوايي اسرائيل عليه مصر در جنگ 6 روزه، به سوي آسمان ايران حملهور شدند تا به خيال فلج كردن نيروي هوايي ايران پايگاهاي هوايي را بمباران كنند. با انجام اين عمليات راديو بغداد خوشباورانه اعلام كرد كه اكثر پايگاها و باندهاي پرواز هوايي ايران نابود شدند. اما نكته جالبتر اين بود كه اين راديو از خلبانهاي ايراني ميخواست خودشان را به عراق برسانند و پناهنده شوند. آنها خيال ميكردند به دليل خروج مستشاران خارجي كسي نيست تا هواپيماهاي جنگي را هدايت كند و خلاصه هر دروغي كه دلشان ميخواست به خورد مخاطبان خود داد. در نتيجه چنين وضعيتي عراقيها با خيال راحت توجهشان را متوجه ديگر وجوه جنگ كردند چون حتي به خواب هم نميديدند كه از آسمان خطري متوجه عراق باشد. اما فقط 20 ساعت بعد 140 فروند جنگنده ايراني در حريم هوايي بغداد ظاهر شدند و مثل برق چندين پايگاه نظامي و مركز مهم و حساس بغداد و ساير شهرهاي عراق را بمباران كردند. ميگويند قيافه صدام بعد از شنيدن اين خبر حسابي ديدني بوده! شايد به خاطر همين دولت عراق اعلام كرد پرواز هواپيماهاي ايران از سوريه صورت گرفته است. اما هنوز اين حرف درست و حسابي از دهان عوامل صدام بيرون نيامده بود كه اعلام شد در اين حمله اهدافي در نزديكي مرز سوريه و اردن هم بمباران شده تا حتي كارشناسان خارجي با قيافهاي بهتزده از خود بپرسند خلبانان ايراني چطور از سد توپهاي ضد هوايي و موشكهاي سام عبور كردند و خود را به مرز اردن هم رساندهاند. واكنش مردم بعد از انجام اين عمليات حسابي ديدني بود. آنها به پايگاههاي هوايي هجوم بردند و با قرباني كردن گوسفند و دود كردن اسپند، مقدم خلبانان شجاع ايران را گرامي داشتند. نخستين حملهي نيروي هوايي جمهوري اسلامي ايران خاطرهاي است كه شايد خيليها هنوز آن را به ياد آورند. 31 شهريور سال 1359 هواپيماهاي عراقي در يك حمله غافلگير كننده و به تقليد از حمله نيروي هوايي اسرائيل عليه مصر در جنگ 6 روزه، به سوي آسمان ايران حملهور شدند تا به خيال فلج كردن نيروي هوايي ايران پايگاهاي هوايي را بمباران كنند. با انجام اين عمليات راديو بغداد خوشباورانه اعلام كرد كه اكثر پايگاها و باندهاي پرواز هوايي ايران نابود شدند. اما نكته جالبتر اين بود كه اين راديو از خلبانهاي ايراني ميخواست خودشان را به عراق برسانند و پناهنده شوند. آنها خيال ميكردند به دليل خروج مستشاران خارجي كسي نيست تا هواپيماهاي جنگي را هدايت كند و خلاصه هر دروغي كه دلشان ميخواست به خورد مخاطبان خود داد. در نتيجه چنين وضعيتي عراقيها با خيال راحت توجهشان را متوجه ديگر وجوه جنگ كردند چون حتي به خواب هم نميديدند كه از آسمان خطري متوجه عراق باشد. اما فقط 20 ساعت بعد 140 فروند جنگنده ايراني در حريم هوايي بغداد ظاهر شدند و مثل برق چندين پايگاه نظامي و مركز مهم و حساس بغداد و ساير شهرهاي عراق را بمباران كردند. ميگويند قيافه صدام بعد از شنيدن اين خبر حسابي ديدني بوده! شايد به خاطر همين دولت عراق اعلام كرد پرواز هواپيماهاي ايران از سوريه صورت گرفته است. اما هنوز اين حرف درست و حسابي از دهان عوامل صدام بيرون نيامده بود كه اعلام شد در اين حمله اهدافي در نزديكي مرز سوريه و اردن هم بمباران شده تا حتي كارشناسان خارجي با قيافهاي بهتزده از خود بپرسند خلبانان ايراني چطور از سد توپهاي ضد هوايي و موشكهاي سام عبور كردند و خود را به مرز اردن هم رساندهاند. واكنش مردم بعد از انجام اين عمليات حسابي ديدني بود. آنها به پايگاههاي هوايي هجوم بردند و با قرباني كردن گوسفند و دود كردن اسپند، مقدم خلبانان شجاع ايران را گرامي داشتند. منبع: روزنامه جام جم
يك قمقمه، دوازده سرباز
گردان كميل كانال را پاكسازي ميكند تا به پاسگاه برسد. كانالهاي ذوزنقهاي شكل كار فرانسويهاست. دوشكاها و تانكهاي عراق مستقيم جاده را ميزنند. روز سوم ارتباط كميل با مقر قطع شد.
آخرين حرف را بچهها به حاج همت گفتند: «حاجي به امام بگو ما عاشورايي جنگيديم» و حاج همت شايد آن سوي بيسيم فقط ميتوانست سر بكوبد به جعبههاي فشنگ و اشك بريزد. نه آب رسيد و نه غذا. دوازده نفر با يك قمقمه سر كردند.
عراقيها كه به كانال رسيدند اكثر بچهها از تشنگي شهيد شده بودند. بقيه را هم تير خلاص زدند. بچهها در قتلگاه ماندند براي هميشه. قتلگاهي پر از لبهاي تشنه و پر از لالههايي كه سالها بعد نيز با يك سوراخ در جمجمههاي پر از گل پيدا مي شوند، و ميشوند شهيد گمنام.
منبع: مجله معبر 5
يك گلوله، دو پرواز
صبح زود صداي زنگ تلفن قورباغهاي ما را از خواب پراند، قبل از اينكه تكاني به خود بدهم رامين گوشي را برداشت. به محض اينكه گفت: «جعفر آقا شماييد؟» داخل رختخوابم نشستم. برادرم پشت خط بود، گوشي را گرفتم، با جعفر احوالپرسي مفصلي كردم. سپس جعفر گفت: «براي رفتن به مرخصي حاضر شو». تعجب كردم، چون نزديك عمليات بود و مرخصي رفتن كار سادهاي نبود. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 3
با تعجب به جعفر گفتم: «نزديك عمليات است، گمان نميكنم فرمانده اجازه بدهد!». جعفر در پاسخ حرف من ادامه داد: «اجازهات را از فرمانده گرفتهام». ديگر هيچ نگفت و تماس را قطع كرد.
وسايلم را براي رفتن به مرخصي حاضر كردم، دليل مرخصي رفتنمان را نميدانستم، اما اين را ميدانم كه جعفر كاري را بدون فكر انجام نميداد. سه روز مرخصي ما خيلي زود تمام شد، قبل از آمدنمان، زن داداش من را به گوشهاي برد و گفت: «جعفر در خواب آقا موسيبنجعفر (ع) را ديده است كه گفته براي آخرين بار به ديدن بستگان برو». تازه دليل اصرار او براي رفتن به مرخصي را متوجه شدم.
عمليات آغاز شد، ما دو گردان بوديم. در گردان جلويي، جعفر و برادر ديگرم ناصر قرار داشت. آنها بعد از خداحافظي تقريباً چند ساعتي از گردان ما زودتر حركت كردند. هوا گرگ و ميش شد كه ما به گردان جلويي رسيديم، فرماندهي گردان به من گفت: كه بايد برگردي. خيلي تعجب كردم، دلم گواهي بدي ميداد، مضطرب شدم، پرسيدم كه چرا بايد به عقب برگردم؟!
فرماندهي گردان بدون گفتن حرفي سرش را پايين انداخت. پس از دقايقي كه سرش را بلند كرد. متوجه اشك داخل چشمانش شدم، به ياد حرف زنداداش افتاده و پرسيدم: «براي جعفر اتفاقي افتاده است؟!
فرماندهي گردان كه حالا سيل اشكها امانش را بريده بود در پاسخ جواب داد: «جعفر و ناصر بر اثر اصابت يك گلوله از يك خمپاره شهيد شدند و الآن پيكرشان پشت وانت است و تو حالا بايد اين وانت را به عقب ببري».
انتظار شنيدن خبر شهادت جعفر را داشتم، اما نميتوانستم باور كنم ناصر هم ما را ترك كرده است. روي زمين نشستم و شروع به گريه كردم، فرمانده من را دلداري ميداد اما فايدهاي نداشت. ديگر چيزي براي از دست دادن نداشتم، گفتم من ميمانم و آنقدر ميجنگم تا پيش دو برادر ديگرم بروم. فرمانده در حالي كه دستان من را در دست داشت گفت: «لااقل به خاطر فرزندانشان اين كار را بكن!».
به ياد چهرهي معصوم برادرزادههايم و زنداداش مهربانم افتادم و با اينكه خيلي سخت بود، اما قبول كردم. تا رسيدن به مقر، صداي گريهام فضاي داخل ماشين را پر كرده بود. فكر اينكه چگونه اين خبر را به خانوادهام بدهم آزارم ميداد. جسم و روحم خسته و ناتوان بود و از درك اين فقدان عاجز....
يك يا علي!
در عملياتي 48 ساعت در محاصره بوديم. در تمام اين مدت چشم روي هم نگذاشتيم و من آنقدر خسته بودم كه اگر ميخواستم قدمي جلو بگذارم بايد با دو دست پايم را جلو ميكشيدم. دشمن هر لحظه در حال پيشروي بود و بچههاي ما را به رگبار ميبست.
در حال نماز خواندن، چند نفر از بچهها را به گلوله بستند كه پرت شدند توي اروند و تمام آب از خونشان رنگ گرفت. صحنهي بسيار بدي بود.
نماز را شكستم، همهي قدرتم را جمع كردم و با يك يا علي محكم گلولهي آرپيجي را شليك كردم؛ هر گلولهاي كه زدم گفتم: «اين به تلافي فلان شهيد كه جلوي چشمم پرپر شد.» با همان چند گلولهي باقي مانده، دشمن عقب كشيد و در فاصلهاي كوتاه محاصره شكسته شد.
منبع: كتاب وقت قنوت
يلان نامدار
50 متر به پايگاه مانده بود. دود غليظي به آسمان ميرفت. عراقيها پاسگاه را خالي كرده بودند. در كنار آبراه چشمم به قايق نيمسوخته افتاد. با چند نفر سوار بر بلم به جلو رفتيم تا جنازهي برادران را كه قبلاً شهيد شده بودند، بياوريم. منبع: كتاب طراوت يقين
دو تن از بچهها با ماسك غواصي و كپسول هوا به پايين رفته، اطراف قايق و داخل آن را گشتند. تكههاي گوشت و استخوان آنها را بيرون آوردند.
طاقت ديدن نداشتم، همين چند روز پيش آنها را سالم ديده بودم. يكديگر را بوسيديم. از چهار يل نامدار سپاه خميني (ره) فقط كمي گوشت و استخوان باقي مانده بود. دلم ميخواست فرياد بزنم، اما زمان حتي مجال سوگواري هم به ما نداد و ما به ناچار پيكر پاك آنها را به عقب انتقال داديم.
يوسف هنگام خداحافظي با يوسف ميخواستم صورتش را ببوسم. با دست گوشهي پيشانياش را نشان داد و گفت: «اين جا را ببوس كه جاي گلولهي شهادت است» و بالآخره در عمليات مرصاد به علت اصابت گلوله به همان قسمت از پيشاني آسماني شد و به سجده افتاد. منبع: كتاب سفر عشق
راوي: مادرشهيد