روزي جنگي بود 5
وعده اي كه محقق شد
آن گلوله اي كه قرار است نصيب ما شود، الآن سرباز عراقي دارد گريسهايش را پاك ميكند.
شب كه داشتيم نيروها را به خط ميبرديم كه مستقر شويم، نزديك خط علي به من گفت: كاكا بيا اينجا، آن گلولهاي كه قرار است نصيب ما شود، الآن سرباز عراقي از جعبهي مهمات بيرون آورده و گريسهايش را پاك ميكند و ميخواهد به طرف ما بيايد؛ تا چند لحظهي ديگر هم ميرسد.
گفتم: هذيان ميگويي.
گفت: حالا ميبيني! برو زود به بچهها سر و ساماني بده و آنها را در سنگر مستقر كن تا ما ميآييم.
30 متر از آنها دور شدم كه يكي از بچهها گفت: حاج علي زخمي شده!
منبع: مجله شميم عشق - صفحه: 33
وفاي به عهد
جلوي در خيس بود و چند غنچه گل رز هم كه در آب و گل ماسيده بود، راز شبانهي خانه را فاش كرده بود. زن پشت سر شوهرش يك كاسه آب و چند غنچه گلي رز ريخته بود. منبع: كتاب تركش وانار
دخترك گفت: «چرا بيدارم نكردي تا بابا را ببينم و مادر صبورانه پاسخ داد: خواستم بيدارت كنم بابايت گفت: «دختركم را بيدار نكن، چند روز ديگر ميآيم و حسابي همديگر را ميبينيم».
پدر به قولش وفا كرد، آمد بر روي دستان مردم عزادار اما فقط چند دقيقهي كوتاه كنار دختر ماند و سپس سوار بر موجي بر روي دستان مردم رفت.
ولادت فرزند
عمليات بيتالمقدس بود، فرامرز مسئول يكي از اكيپهاي امداد بود. خانوادهاش به او اطلاع دادند كه اولين فرزندش متولد شده؛ سر از پا نميشناخت. با اصرار بچهها به مخابرات رفت تا با همسرش تماس بگيرد. اما موفق نشد.
به ناچار به منطقه بازگشت. از چهرهاش ميتوانستي بفهمي كه شوقي در دل دارد. با غروب آفتاب اعلام كردند كه يكي از آمبولانسها مورد هدف گلولههاي دشمن قرار گرفته است.
فرامرز سريع برخاست. خانه و نوزادش را فراموش كرد، به اتفاق هم به خط رفتيم. در ميان راه خمپارهاي در كنارمان منفجر شد. قطرات خون از سرش بر زمين چكيد، اما هنوز خنده بر لب داشت و آرام نام زيباي سيد شهيدان (ع) را زمزمه ميكرد.
فرامرز بيآنكه حتي يكبار فرزندش را ببيند، به ديدار حق شتافت تا در روز محشر در مقابل مولاي عشق شرمگين نباشد.
منبع: كتاب با ياران سپيده
ويران
نميدانم چندمين روز جنگ است. كوچهها خلوتتر شدهاند و سر و صداها بيشتر. در اطراف خانهي ما نزديك مسجد جامع و بازار سفا خرابي ديده نميشود. از صبح به همراه حميد و با موتور گازي به سمت خانههاي راهآهن ميرويم. منبع: مجله شميم عشق - صفحه: 34
هر چه نزديكتر ميرويم، خيابانها خلوتتر و سر و صداي انفجار شديدتر ميشود. ويراني خانهها را از اينجا ميتوانم ببنيم. فكر نميكردم اينطور باشد. درها كنده شده، سقفها فرو ريخته، خيابانها و كوچهها درهم و برهم. وارد خياباني در كوي راهآهن ميشويم.
پسركي كم سن و سال بر روي تخته سنگي نشسته است و گريه ميكند. تنهاست؛ كاملاً تنها ميان يك كوچهي ويران. ميگويد: كشته شدن، همشون پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم! باور نميكنم. به حميد نگاهي مياندازم. او هم باور نكرده است. ميگويد: اونجا، خونهمون اونجاست!
به طرف خانهشان ميروم. در كنده شده است. وارد ميشوم. از حياط ميگذرم. وارد يكي از اتاقها ميشوم. حالم به هم ميخورد. عق ميزنم و از اتاق خارج ميشوم. ديوارها پر از خون است. دو گوش به همراه مقداري مو به ديوار مقابل چسبيدهاند.
به حميد ميگويم: راست ميگويد. به پسرك ميگويم با ما بيايد اما او همانجا نشسته است، نميآيد. ميگويد: من هم ميخوام بميرم. همينجا كنار پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم.
هزار سال عمر
كم حرف ميزد. سه تا پسرش شهيد شده بودند. از او پرسيدم: «چند سالته، مادرجان؟» گفت: «هزار سال.»
خنديدم در حاليكه صدايش ميلرزيد گفت: «شوخي نميكنم اندازهي هزار سال به من سخت گذشته ....»
منبع: يادمان سالنامه ي لشگر 27 محمد رسول الله (ص) 1385
هم چون مولا
دو ماه از شروع جنگ تحميلي گذشته بود. يك شب بچهها خبر آوردند كه يك بسيجي اصفهاني در ارتفاعات «كانيسخت» تكه تكه شده. بچهها رفتند و با هر زحمتي كه بود بدن مطهر شهيد را درون كيسهاي ريختند و آوردند. منبع: سالنامهي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383
آنچه موجب شگفتي ما شد وصيتنامهي اين برادر بود كه نوشته بود: «خدايا اگر مرا لايق يافتي، چون مولايم اباعبدالله الحسين (ع) با بدن پاره پاره از اين دنيا ببر».
هم چون مولا
دو ماه از شروع جنگ تحميلي گذشته بود. يك شب بچهها خبر آوردند كه يك بسيجي اصفهاني در ارتفاعات «كانيسخت» تكه تكه شده. بچهها رفتند و با هر زحمتي كه بود بدن مطهر شهيد را درون كيسهاي ريختند و آوردند. منبع: سالنامهي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383
آنچه موجب شگفتي ما شد وصيتنامهي اين برادر بود كه نوشته بود: «خدايا اگر مرا لايق يافتي، چون مولايم اباعبدالله الحسين (ع) با بدن پاره پاره از اين دنيا ببر».
هوس شنا
قائم مقام لشكر بود. پريد در آب سردكارون و شنا كرد.
زمستان بود. از آب كه بيرون آمد، از سرما ميلرزيد.
گفتم حاجي توي اين سرما هوس شنا كردهاي؟ گفت: امروز گردانها ميآيند براي تمرين شنا.
خواستم قبل از آنها خودم طعم سرماي آب را چشيده باشم.
منبع: كتاب آب هاي ناآرام؛روايت اروند
هوس كرب و بلا
پيرمرد 86 سالهاي كه از بلوچستان به جبهه آمده بود، با عصا در ميدان مين راه ميرفت و فرياد ميزد: «هركه دارد هوس كرب و بلا بسم الله» او كمبود بينايي داشت، اما بصيرتش برايم معما بود. منبع: سالنامه يادياران
گفتم: «پيرمرد! برگرد! جهاد بر تو واجب نيست. خنديد و گفت: «هرگز بخيل نشو....» و سرانجام در ميدان مين به سختي مجروح گشت، پيرمرد مدتها قبل پسرش را قرباني ثارالله (ع) كرده بود.
يا اباعبدالله(ع)
چند تا تركش خورده بود و خيلي ازش خون رفته بود. انگار زمزمه ميكرد؛ سرم را گرفتم جلو دهنش ببينم چه ميگويد. با تقلا دست كرد قمقمهاش را درآورد گفت: « بده به رانندهي بلدوزر، حتماً تشنشه. »
درست ميگفت، از سر شب آب نداشتيم بچهها بخورند. شعبان قمقمه را از دستم گرفت و يك جرعه بالا كشيد. بقيهاش را هم داد به احمد. برگشتم ديدم تكان ميخورد؛ انگار بخواهد كاري كند. دولا شدم تو صورتش ديدم دستش را برد سمت سينهاش گفت: يا اباعبدالله الحسين. با لبهاي تشنه.
منبع: كتاب دژاسطوره اي؛روايت شلمچه
يا حسين (ع)
دوالي، جواني صميمي و مهربان بود. يك شب در حال خواندن دعاي توسل، چنان ميگريست كه احساس كردم ديگر وقت سفر او به آسمان رسيده است. او در سنگري محقر و كمجان به همراه طلبهاي به نام رضايي و امدادگري جوان دعا ميخواند. منبع: كتاب دلي به وسعت آسمان
يكباره صداي سوت خمپاره در فضاي نيمهتاريك منطقه پيچيد. انگار كسي به من گفته بود چشم از دوالي برندار. بياينكه تكاني بخورم، همانجا ايستادم. من دقيقاٌ دو تكه شدن او را هم چنانكه فرياد يا حسين (ع) يا حسين (ع) سر ميداد به چشم ديدم.
طلبه و امدادگر هم شهيد شدند و ما تا صبح پيكرهاي تكهتكهي شهدا را جمع ميكرديم.
راوي: سيدموسوي
يا صاحب زمان(عج)
صادقي دستي به موهايش كشيد، نگاهي در آينه به خود كرد و در حالي كه خود را براي نگهباني جاي من آماده ميكرد، چشمكي زد و خواست برود كه متوجهي چيزي روي زمين شد. سرپرست غرق در نوشتن خاطراتش بود. ناگهان متوجهي كارت شد كه از لابلاي دفترش افتاده بود زمين؛ نيمخيز شد كه كارت را بردارد كه صادقي پريد و كارت را محكم در دست گرفت و گفت: «خداحافظ»
سرپرست با خنده از جايش بلند شد و جلوي صادقي را گرفت و گفت: «يا الله بده.» صادقي صدايش را تغيير داد و گفت: «خودم پيدا كردم، نميدم.» سرپرست مثل پدربزرگها در جواب صادقي گفت: «مرد حسابي، خودم پيدا كردم چيه؟! از لاي دفتر من افتاده، پس مال منه.»
صادقي دو زانو نشست و گفت: «خواهش ميكنم اين يك شب اين كارت مال من باشه.» هر سه به خنده افتاديم. صادقي كه فرصت را مناسب ديد فرار كرده و خود را به بيرون از چادر پرتاب كرد.
در حال صحبت كردن دربارهي حركات بامزهي صادقي بوديم كه صداي بمب ما را برجا ميخكوب كرد. به طرف درب چادر حركت كرديم، به دلشوره افتادم، اشك در چشمانم جمع شد كه چرا او به جاي من شهيد شد، من بايد به جاي او شهيد ميشدم، نميتوانستم حركت كنم، پاهايم سست شده بود. به طرف نگهباني كه حالا در حال سوختن بود نگاه ميكردم. صداي صادقي در گوشم پيچيد: «بچهها...بچهها...»
چشمهايم را بستم و به چند لحظهي قبل فكر كردم، وقتي چشمهايم باز شد، صادقي را روبهروي خود ديدم. قلبم داشت از حركت ميايستاد، در حالي كه با چشمان گرد ما را نگاه ميكرد، از نگاهمان سؤال را خواند و گفت: «از چادر كه بيرون آمدم كارت از دستم رها شد و بر باد نشست. به دنبال كارت رفتم كه با صداي انفجار برگشتم.» كارت را به دستم داد، روي كارت چيزي نبود جز كلمهي «يا صاحب الزمان (عج)»
دندان درد را فراموش كرده و صادقي را محكم در آغوش گرفتم. آنقدر بوسيدمش كه در آخر گفت: «بايد به حمام بروم، چون به قدري آب دهانت روي صورتم است كه در حال چكيدن است.» با اين حرف صادقي دوباره هر سه به خنده افتاديم.
راوي: مهدي مهدوي
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
يا غياث المستغيثين
چند روزي از استراحتم ميگذشت، ولي دوست داشتم به جبهه بروم. عازم منطقهي عملياتي مهران واقع در دزلي و مريوان شديم. در قسمت تبليغاتي جبهه كار ميكردم، ولي دوست داشتم در منطقهي عملياتي ميبودم و مانند همرزمانم اسلحه به دست ميگرفتم و ميجنگيدم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 7
يك روز يكي از دوستانم با حالتي عصبي به من گفت: «تو اينجا چه ميكني؟!» با صداي بغضآلود گفتم: «براي جنگ آمدهام». آن رزمنده كه نميدانم دلش براي من سوخت يا نه در پاسخ جواب داد: «سنگر تبليغات هم مكاني براي جنگيدن است». ناچار به سنگر تبليغاتي رفتم، تا اينكه يك روز براي ديدن بچهها راهي خط مقدم شدم. آنها دورم حلقه زدند و گفتند كه بايد امشب براي ما مراسم دعاي كميل را اجرا كني. با وجود اينكه ميدانستم خطرناك است اما قبول كردم.
شب جمعه، سوله و تبليغات، همه با هم وسايل دعا را فراهم كردند و هنوز «بسم الله الرحمن الرحيم» را نگفته بودم كه اشك بچهها سرازير شد. شب به يادماندني بود؛ ميخوانديم و اشك ميريختيم، كه ناگهان صداي وحشتناكي آمد. به طوري كه سوله لرزيد و فانوس بالاي سرمان تكان شديدي خورد، اما هيچكس تكان نخورد، همه فقط خدا را صدا ميزدند. بيآنكه به اطراف توجهي داشته باشند.
پس از نماز خواندن تازه خوابم برده بود كه با صداي يا حسين يا حسين از خواب پريدم. هراسان به بيرون از سوله رفتم و ديدم بچهها در حالي كه گريه ميكنند به گلولهي توپي اشاره ميكنند. لحظهاي به ياد لرزهي شديد ديشب افتادم و با فرياد يا غياث المستغيثين سر بر سجده گذاشتم و خدا را به خاطر لطف بيحصرش سپاس گفتم.
يا مهدي (عج)
در ميانهي ميدان جنگ جواني فرياد زد قلبم سوخت، جگرم آتش گرفت. وقتي جلو رفتم، ديدم دل و رودهي او تقريباً بيرون ريخته و در وضعيت وخيمي قرار دارد. با وجود جراحت شديدي كه داشت يا مهدي (عج) گفتنش قطع نميشد.
با چفيهاش شكمش را بستم ولي او هر لحظه به شهادت نزديكتر ميشد. سعي كردم او را به عقب انتقال دهم، اما او گفت: من از حضرت زهرا (س) و امام مهدي (عج) كمك خواستهام، از تو ميخواهم اين پيام مرا به ديگر رزمندهها برساني كه اگر مجروحي را ديديد كه براي او كاري از شما برنميآيد، كاري به كارش نداشته باشيد.
نميخواستم رهايش كنم، اما او همانجا يا مهدي (عج) گويان چشمانش را براي هميشه بست.
منبع: كتاب سفر عشق
يا مولا حسين (ع)
عمليات كربلاي 8 بود. من سه الي چهار متر با داوود فاصله داشتم. در ميان راه داوود با بيسيم تماس گرفت تا موقعيت منطقه را بپرسد. ما سه نفر بوديم. از زمين و آسمان آتش ميباريد. تماس قطع شد. داوود سعي داشت دوباره با حاج اصغر صحبت كند. صداي سوت خمپاره مرا به فرياد واداشت. منبع: كتاب سفر عشق
حاجي! مواظب باش خمپاره؛ و خودم بدون لحظهاي تأمل روي زمين خوابيدم. وقتي برخاستم تركش خمپارهي 81 سرش را از بدنش جدا كرده بود.
تن بي سر داوود مقابلم بود. از گردنش خون ميجوشيد و من فقط توانستم فرياد بزنم. يا امام حسين (ع).... يا مولا حسين. خدايا... خدايا....