روزي جنگي بود 5
نماز عاشقانه
در فاو با پدر دو شهيد، « مراد و علي رضايي» مشغول قدم زدن بودم. سايهي خودرويي از دور، روي جاده ميلرزيد. خودرو نزديك كه شد متوجه شدم كه آمبولانس گردان است كه با سرعت از خط مقدم ميآمد.
توي آمبولانس يكي از بچههاي گردان زخمي نشسته بود. تا مرا ديد فرياد زد: «دو شهيد توي آمبولانس داريم، امير عبادي و مراد رضايي.» لرزيدم به پدر شهيد نگاه كردم. با چهرهاي آرام، لبخندي زد، سمت تانكر آب رفت، با طمأنينه وضو گرفت و به نماز عاشقانه ايستاد».
منبع: كتاب ناگفته ها
نماز عشق
هوا هنوز روشن نشده بود كه توكلي كنار من نشست و گفت: «با اين تيربار سر عراقيها را گرم كن تا من نمازم را بخوانم. در حال اقامهي نماز بود دستهايش را براي قنوت بالا آورد، تيراندازي را قطع كردم تا ببينم چه دعايي ميخواند: «اللهم ارزقني شهاده في سبيلك... اللهم ارزقني شهاده في سبيلك...». منبع: كتاب جلوه هاي ايثار
به حالش افسوس خوردم. چند لحظه بعد دوباره به او نگريستم. لباسش خوني بود. از زير لباسش جويي از خون آرام به زمين ميريخت. اما بيآنكه نالهاي كند نمازش را ادامه داد. ميخواستم به كمكش بروم. جملات آخر را به سختي ادا كرد: «السلام....علي....كم...و...رحمهالله......و بركا...ته».
به سمتش دويدم، ولي او بر سجده افتاد و آخرين نفس را رو به قبله در حال عبادت پروردگار كشيد.
نماز قضا
سرباز(1) كه بود، دو ماه صبحها تا ظهر آب نميخورد؛ نماز نخوانده هم نميخوابيد. ميخواست يادش نرود كه دو ماه پيش يك شب نمازش قضا شده است.
1_ حسن باقري
منبع: بروشور فرهنگ سراي پايداري
نمازشب
يك شب قبل از عمليات كربلاي يك در پادگان ظفر ايلام يكي از دوستانمان مأموريت داشت به عنوان امدادگر در گردان فعاليت كند. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
شب اولي كه به آنجا رفته بود ساعت 2 صبح بيدار ميشود. ميبيند عدهاي مشغول نمازند. به ساعتش نگاه ميكند، هنوز كه اذان نشده بعد پيش خودش ميگويد، شايد نماز قضا ميخوانند و چون چيزي دربارهي نماز شب نميدانست، صبح روز بعد به من گفت: بچههاي گردان دامغان ديشب تا صبح نماز قضا خواندند. بعد برايش توضيح دادم كه قضيه از چه قرار است و كلي شرمنده شد.
نمازمسافر
اسلحه را از روي شانه برداشت. دور خودش چرخيد. هيچ كس نبود. آخرين آمبولانس هم در گرد و غبار سر سه راهي ناپديد شد. پاهايش سنگين شده بود. باد گرمي صورتش را سوزاند؛ زبانش را به سختي روي لبهايش چرخاند. گوشهي چفيه را روي پيشانياش كشيد. چفيه سرخ شد. خورشيد آرامآرام پايين ميرفت. قمقمهاش را بيرون آورد. آخرين قطرهي آب روي دستش چكيد. پوتينهايش روي زمين كشيده ميشد. نزديك خاكريز بعدي چند تا قمقمه روي خاك افتاده بود. نشست قمقمهها را برداشت. يكييكي تكان داد. خالي خالي ... بلند شد. به دنبال صدا سرش را برگرداند. حالا ديگر لولهي تانكهاي دشمن را هم از پشت خاكريز ميديد. روي خاك زانو زد. گرد و غبار صورتش را با چفيه پاك كرد ( خدايا قبول كن ) اين را زير لب گفت و كف دستهايش را بر زمين زد. چشمهايش گرد شد. خون روي انگشتان و آستينهايش خشكيده بود ...! خون رضا، محمد و شايد هم مجروحهاي ديگر. چيزي گلويش را فشار داد. دستها را به صورت كشيد. زخم صورتش سوخت... تيمّم تمام شد؛ ايستاد. عراقيها از خاكريز اول عبور كرده بودند؛ تفنگ را رو به دشمن گرفت. نيت كرد. عقب عقب رفت. « الله اكبر ... بسم الله الرحمن الرحيم ... » و ديگر لحظاتي بعد پيكر خونينش بر روي زمين افتاد و سر بر سجدهي الهي به ديدار خدا شتافت.
راوي: خاطرات آقاي علي رضا نساج پور_هاجرصفائيه
منبع: مجله طراوت
نوبت جان بازي
...آخرين باري كه حاج عباس كريمي، فرماندهي رشيد لشگر 27 محمد رسولالله (ص) را ديديم، هنگامي بود كه پوتينهايش را پوشيد تا عازم خط مقدم لشگر در كرانهي شرقي دجله بشود. منبع: سالنامهي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383
شهيد «دستواره» معاون و همرزم قديمي حاجي هركاري كه ميتوانست، براي انصراف او از اين تصميم، انجام داد. آخر دستواره همين زمستان گذشته، ديده بود كه «حاج همت» هم دم رفتن به جزيرهي جنوبي، چه حال و هوايي داشت. چشم دستواره از همان ماجرا ترسيده بود. حتي گريه كرد تا بلكه مانع از رفتن علمدار شجاع لشگر به خط مقدم بشود، اما حاج عباس كوتاه نيامد.
ديديم شهيد «دستواره» دو پاي حاجي را بغل زد، بر پاهايش بوسه داد و او را قسم داد تا بماند، اما حاج عباس تصميم خودش را گرفته بود. خم شد، «دستواره» را با ملاطفت از زمين بلند كرد و به او گفت:
«مرا جام دل از اين ياد، خـــون است
عروس وصل را، دامــاد، خـــون است
لب شيرين دهـــد بر كوه كن پنـــــــد
كه مزد تيشهي فرهاد، خون است».
نوجوان بسيجي
عمليات تمام شده بود و اسرا را به عقب منتقل كردند. بين راه به نوجوان بسيجي كم سن و سال برخورديم كه به تنهايي چهار اسير گرفته بود. سه نفر از اسرا جلوتر بودند و خودش بر دوش يكي كه از بقيه قويتر بود سوار شده و ميآمد، با ديدن او خندهام گرفت.
گفت: «آنقدر پياده آمده و خسته بودم كه ترسيدم ميان راه بمانم. تازه اين همه راه را براي اينها رفته بوديم وگرنه جلو كاري نداشتيم. براي همين خودشان را زحمت داديم.
منبع: سالنامه يادياران
نوري آسماني
مدتها بعد از پيروزي انقلاب، كمال به من گفت: «مادر، در اتوبوس امام زمان (عج) بر من ظاهر شد و فرمود: كه من شهيد ميشوم و هيچكس نمي تواند من را شناسايي كند». منبع: كتاب يك سبدگل سرخ
ايشان ادامه دادند: «به مادرت بگو كه وقتي جنازهات را آوردند، پيراهنت را كنار بزند تا از روي نوري كه در سينهات است تو را بشناسند».
پس از شهادت كمال، جنازهي ايشان و همرزمش سوخت و تكه تكه شد. وقتي آنها را به شيراز آوردند از شناسايي آنها قطع اميد كردم. يكباره ياد سخنان آن روز او افتادم. به سرعت به كنار پيكر شهدا بازگشتم. پيراهن يكي از آنها را بالا زدم. شگفتزده به آن نگريستم، نوري آسماني در سينهاش بود.
من با راهنمايي صاحب عصر (عج) پيكر فرزندم را يافتم.
نوكرت منتظرته
كلي ازش خون رفته بود، داشت جون ميداد. فقط گفت: «نوكرتم». بچهها ساكشو گشتند يك دفترچه خاطرات بود كه روي آن با خط خوش نوشته بود: تقديم به همسر عزيزم. منبع: مجله جاودانه ها
اومدند دفترچه را توي ساك بزارند كه از وسطش يك پاكت نامه افتاد زمين. پاكت سنگين بود بازكردند يك حلقه بود و يك نامه. توي نامه خطاب به همسرش فقط نوشته بود: «نوكرت تو بهشت منتظرته.»
او اولين شهيد كاروان ما يوسف قاسمي بود.
نيروهاي بهبهان
تعدادي از بچههاي بهبهان كه ميخواستند خود را به منطقه و عمليات برسانند، در تلهي مين افتاده و تعدادي از آنها شهيد شده و بقيه را عراقيها دستگير كرده و در كانال ريخته بودند.
بعد از اين اتفاق من و تعدادي از بچههاي پشتيباني به سايت پنج پاسگاه چناره رفتيم. رسيديم به تابلوي كوچكي كه نشان ميداد آن محل قبلاً مقر فرماندهي عراقيها بوده است. جلوتر كه رفتيم، به يك گور دستهجمعي رسيديم. خاكها را كه كنار زديم، به تعدادي از رزمندگان كه لباس سپاه به تن داشتند، رسيديم.
عراقيها آنها را به وسيلهي برق خشك كرده و در آن كانال ريخته بودند. بعداً فهميديم اينها همان بچههاي بهبهان بودند كه براي پشتيباني عمليات آمده و در تلهي مين افتاده بودند.
منبع: مجله شميم عشق - صفحه: 15
نيروهاي ستون
رزمي مشابه عمليات داشتيم. يكي از دوستان در همان گيرودار نياز به دستشويي داشت. از صف خارج و مقداري از بچهها دور شد. وقتي بلند ميشود كه برگردد ميبيند يك ستون از نيروها پشت سرش بلند ميشوند، ميپرسد: «شما اينجا چهكار ميكنيد؟» منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
پاسخ ميدهند كه دنبال تو آمدهايم. از ترس اينكه مبادا تنبيهش كنند صدايش را درنميآورد و ستون را حركت ميدهد. بعد از رزم وقتي فرمانده با آن ستون روبهرو ميشود؛ ميپرسد كجا بوديد، او دست پيش ميگيرد كه شما كجا بوديد؟!
نيروهاي كمكي
حميد آمد روي خاكريز پهلوي من نشست. يك وانت تويوتا پر از نيرو داشت ميآمد طرف ما. همهشان داشتند به ما نگاه ميكردند و دست تكان ميدادند. جلو چشم ما خمپاره آمد خورد به وانت و منفجرش كرد و آتشش زد و خون مثل آبشار سرخ از همه جايش جوشيد و ريخت زمين. آنها نيروهايي بودند كه داشتند ميآمدند كمك حميد [ باكري ]. حميد لبش را دندان گرفت؛ خيره شد به خون ... آمد چيزي بگويد كه گفتم: « خدا خودش همه چيز را ... حتماً كار خيري در كار است ... »
راوي: سردارشهيداحمدكاظمي
منبع: كتاب به مجنون گفتم زنده بمان
نيزار
جزيرهي مجنون مورخ 4/4/67، ساعت 12 ظهر، بچههاي خسته با پاهاي خونين، من و يك دنيا غم. به خاطر اينكه نميخواستيم دشمن صداي پاهايمان را بشنود مجبور شديم پاها را از اسارت كفشهايمان رها كنيم و با پاهاي برهنه روي نيزههاي تيز برنده حركت كنيم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 3
ابراهيم ديگر توان راه رفتن روي نيهاي شكسته را نداشت. دو خشاب به همراه داشتم. با كش به پاهاي ابراهيم وصل كردم تا از درد پاهايش كاسته شود، جورابهايم را نيز به محمد صادقي دادم تا بلكه كمتر آه بكشد. بالاخره به جايي رسيديم كه ديگر نميشد حركت كرد. ابراهيم فرماندهي ما كه قبل از سن تكليفش به ميدان نبرد آمده بود و حالا 18 سال داشت با چهرهاي خندان از ما خواست كه استراحت كنيم.
با وجود سروصداي حاصل از گلوله و خمپاره اما خواب راحتي كرديم كه درد پاهايمان تا حدودي تسكين پيدا كرد. شب به حالت سينهخيز به سمت خاكريز دشمن حركت كرديم. صداي شكسته شدن نيهاي زير دستمان سكوت جزيره را درهم شكسته بود. صداي آرام ابراهيم كه گفت عراقي را ديدم، تمام وجودم از شدت ترس شروع به لرزيدن كرد.
سايهي يك عراقي را بالاي سرم حس كردم، ناگهان سيل گلوله به طرف ما روان شد. تمام بدنم از شدت ترس ميلرزيد، مرگ را در يك قدمي خود حس ميكردم. سربازان عراقي صداهايي شنيده بودند اما نتوانستند تشخيص دهند كه از كدام طرف است. به همين خاطر به طور پراكنده تيراندازي ميكردند. پس از تمام شدن شليكهاي پيياپي سرباز عراقي، صداي دور شدن چكمههايش را شنيدم. دلم آرام شد، خدا را شكر گفته و نفس راحتي كشيدم.
ابراهيم دستور عقبنشيني داد. به همان مكان قبلي رسيديم. تشنه بوديم، شروع به كندن زمين كردم تا جايي كه انگشتانم از شدت درد كرخت شد.
هوا گرگ و ميش بود كه دوباره به راه افتاديم. به خاكريز دشمن رسيديم كه يكي از سربازها ما را ديد، با صداها و فريادهايي كه ميزد بقيهي سربازها را از سنگر بيرون آورد. مهمات نداشتيم. نميتوانستيم با آنها مقابله كنيم. يكي از بچهها پيشنهاد داد اسير شويم. همه به هم نگاهي انداختيم و قبول كرديم.
براي اينكه دشمن تحريك نشود اسلحهها را از خودمان دور كرديم و دستها را بالا برديم. عراقيها ما را گرفتند و به طرف جاده هلمان دادند، به جاده كه رسيديم يكي از آنها به ما نزديك شد. با اسلحهاش شروع به شليك كردن كرد. چشمانم را بستم و براي اينكه بتوانم با ترسي كه تمام وجودم را دربرگرفته بود، مقابله كنم زير لب خدا را صدا ميزدم.
به خودم آمدم، چشم را باز كرده و اطرافم را نگاهي انداختم. تازه متوجه شدم كه تيرباران شدهايم و از بين ما فقط من و نورالله با وجود جراحاتي سطحي زنده ماندهايم. چشمم به پيكر پاك ابراهيم افتاد كه روي زمين و غرق در خون دراز كشيده بود. اشك در چشمانم حلقه زد و با نفرت به آن سرباز نگاهي انداختم. آن سرباز عراقي به خاطر كارش توبيخ شد. اما ابراهيم ديگر پيش ما بازنگشت.
راوي: مجيد تقي پور گل سفيدي
و مارميت
عمليات والفجر 3 با آن همه زيبايي معنويش كه تا قبل از زدن به خط داشت تمام شده بود. از ستونكشي، پيام رد كردن و خواندن «يا منزل السكينه في قلوب المؤمنين» گرفته تا خداحافظي و زدن به خط و غيره.
هوا ديگر كاملاً روشن شده بود. آمبولانسها مشغول تخليهي مجروحين بودند و تويوتاها هم مشغول دادن غذا و مهمات به بچهها. از ظهر همان روز پاتك عراقيها شروع شد و چند روزي ادامه داشت. يكي از همين روزها كه مشغول جواب دادن پاتك بوديم، صدايي همه را متوجه آسمان كرد. هليكوپترهاي عراقيها با بستههاي بزرگي كه به زيرشان بسته شده بود، به طرف ارتفاعي كه به كلهقندي مشهور بود ميرفتند.
تعدادي از عراقيها بعد از عمليات هنوز بر روي آن مانده بودند و مقاومت ميكردند. همهي سلاحها به طرف آنها نشانه رفت، اما اثري نكرد و آنها رفتند. ولي بعد از چند دقيقه دوباره همان صدا همه را متوجه خود كرد. آرپيجي زني كه كنار من ايستاده بود با چهرهاي خاكي و صدايي گرفته گفت: «اين دفعه نميگذارم از دستم در بروي!» و پس از نشانهروي و خواندن آيه: «و ما رميت آذرميت...» گلوله را شليك كرد.
گلوله را ميديدم كه پس از چند ثانيه درست به وسط هليكوپتر خورد و چيزي نگذشت كه نقش زمين شد و فرياد اللهاكبر از جاي جاي خاكريز به گوش ميرسيد و چهرهي خندان بچهها و اشك شوق كه در چشمشان حلقه زده بود، صفاي ديگري به دشت بخشيده بود و بعد از آن ماجرا ديگر منطقه آرامش نسبي پيدا كرد.
منبع: سالنامه شيدايي
وضوي خون
شب عمليات رمضان نزديك پاسگاه زيد بوديم. يكي از بچهها براي گرفتن وضو به نزديك آب رفت. يكباره خمپارهاي در كنارمان منفجر شد. همه در حال وضو گرفتن بوديم. تركش به سر يكي از بچهها خورد، كه در حال كشيدن مسح سر بود. خون از سرش جوشيد و با آب وضوي صورتش آميخت اما خنده هنوز روي صورتش بود. منبع: كتاب سفر عشق