روزي جنگي بود 5
لالايي شهيد عزيزم
پيكر مطهر شهيدي كه چند استخواني بيش از آن باقي نمانده بود، در منطقهي عمليات در فكه كشف و براي تشييع و تدفين تحويل خانواده گرديد. منبع: كتاب راه ناتمام - صفحه: 97
مادر، كفن شهيد را باز كرده و شروع به بو كردن استخوانهاي شهيد و بوسيدن نمود. حال خاصي به او دست داده بود و ارتباط معنوي با فرزندش برقرار نمود. سپس با دستانش او را كفن كرده در بغل گرفت و شروع به لالايي گفتن نمود.
خطاب به شهيد ميگفت: مادر زماني كه تو را به دنيا آوردم سنگينتر از حالا بودي كه برگشتي! (اينك كه پيكر مطهر شهيد برگشته بود بايد سن و سالي در حدود 28 سال و وزني در حدود 65 كيلو داشته باشد ولي در حدود دو كيلو استخوان بيشتر از او برنگشته بود).
راوي: حميد رسايي
لب تشنه
يك شهيد پيدا كرديم، طرفهاي سه راه شهادت. هيچي همراهش نبود نه پلاك، نه كارت شناسايي. منبع: ماهنامه وصال
فقط يك قمقمه همراهش بود پر آب.
روي قمقمه چيزي نوشته بود، قمقمه را شستيم تا بتوانيم بخوانيمش.
نوشته بود: «قربان لب تشنهات يا حسين(ع) ».
لباس دامادي در سنگر تبليغات نشسته بوديم و براي عمليات فردا با ديگر همسنگران صحبت ميكرديم كه يكي از رزمندگان در حاليكه به شدت گريه كرده و مدام اشكهايش را با آستين لباسش پاك ميكرد از راه رسيد. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
يكي از بچهها پيشدستي كرد و پرسيد: «چه اتفاقي افتاده است؟!» آن رزمنده در حال گريه كردن ساكش را زمين گذاشت و بريده بريده گفت: «اين ساك را مادر شهيدي فرستاده و پيغام داده اين هديه را براي رزمندگان ببر».
هنوز جواب سؤال را نگرفته بودم آن بسيجي رفت و ساك را براي ما گذاشت. وقتي ساك را باز كرديم بوي عطر گلياس فضاي چادر را پر كرد و يك دست كت و شلوار نو و اتو كشيده توجه ما را به خود جلب كرد. روي كت نامهاي نوشته شده بود كه رد قطرات اشك بر روي آن خودنمايي ميكرد.
نامه را با صداي بلند براي همه خواندم: «به نام خدا، اين لباس دامادي پسرم است كه هيچوقت موفق به پوشيدن آن نشده است، اميدوارم كه لباس دامادي شما كه همچون پسرم هستيد شود....» نامه كه تمام شد اشك در چشم همهي بچهها حلقه زده بود. بوي گل ياس در سكوت حاكم بر فضاي سنگر انگار نسيمي از بهشت بود.
راوي: عبدالعلي عباس نتاج
لباس روحانيت
چهرهاش زيبا و قلبش پاك بود. همهي برو بچههاي گردان حمزه دوست داشتند او را در لباس روحانيت ببينند. هنگام نماز كه لباس روحانيت را بر تن ميكرد، صف نماز از چادر بيرون زده ميشد. همه دوست داشتند سخنان او را بين دو نماز بشنوند. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
اگر بگويم كه جنگ حق عليه باطل، صبر و استقامت و ايمان را از سخنان او برگرفتهام اغراق نكردهام. هيچگاه لباس روحانيت را دائم بر تن نميكرد و در جواب سؤالهاي ما ميگفت: «هرگاه لياقت پيدا كردم، انشاالله ميپوشم...».
روزي كه خواستم وارد سپاه بشوم مرا كنار كشيد و با مهرباني گفت: «اين لباس مسئوليت دارد و بدان كه مسئوليت تو در برابر اين لباس دو برابر ميشود». با گفتهي او دلهرهاي عجيب پيدا كردم كه مبادا نتوانم حرمت اين لباس را نگاه دارم. بعدها با اينكه پاسدار هم شده بودم، اما هراس اينكه مبادا به اين لباس بيحرمتي شود و كارهاي من باعث بيآبرويي آرمانهاي سپاه بشود، مرا آزار ميداد.
قبل از عمليات كربلاي 5 ما در شيب تپهاي كمين كرده بوديم كه يكي از بچهها رو به من كرد و گفت: «روي تپه را نگاه كن!؟» سرم را برگرداندم و ملك را با لباس روحانيت روي تپه مشاهده كردم. خيلي دوست داشتم كه از او بپرسم كه آيا هماكنون لياقت اين لباس را پيدا كرده است؟ چگونه؟ بعد از اتمام عمليات خبر شهادتش تمام بچههاي گردان را منقلب كرد و اشك را از ديدگان همه جاري ساخت.
پس از خواندن وصيتنامهاش تازه متوجهي روح بزرگ وي شدم، چون او ميدانست كه زمان شهادت نزديك است، لباس را بر تن كرده بود، يعني وقتي فهميد به مقام شهادت نزديك شده است، لباس روحانيت را بر قامت خود برازنده ديد.
روحش شاد و يادش گرامي باد
لباس عراقي
از مرحلهي اول عمليات كه برگشتيم، متوجه شدم كه يكي از برادران به نام حسن در جمع ما نيست. از بچهها پرسيدم: «گفتند اسير شده خيلي ناراحت شدم. تفنگ خود را برداشتم و به سوي مواضع دشمن به راه افتادم. در تاريكي شب به سنگر آنها نزديك شدم. حسن را در خاكريز با دستاني بسته ميزدند.
دقيق اطراف منطقه را نگاه كردم. فقط يك نگهبان آنجا بود. با توكل بر خدا به جلو رفتم. به سرعت از پشت گردن نگهبان گرفتم و با آخرين توان گردنش را فشار دادم. بعد تمام لباسهايش را درآوردم و خودم آنها را پوشيدم، چند دقيقه بعد داخل سنگر مسئول عراقي شدم به عربي گفتم: «قربان دير شده و زمان خواب فرا رسيده»
گفت: «باشد، پس تو نگهبان اين سرباز ايراني باش» فرمانده كه از سنگر بيرون رفت، دستان حسن را باز كردم و به آرامي از آن منطقه دور شديم. وقتي به سنگر نيروهاي ايراني رسيديم، بچهها با خوشحالي ما را در برگرفتند.
منبع: كتاب حديث جبهه
لذت سنگر ساختن
نيكيان و احمدي هر دو پشت بلدوزر نشستند، نيكيان با خنده گفت: «چه لذتي داره براي اين بچهها سنگر...حرفش نيمهتمام ماند. در يك لحظه همه چيز عوض شد» ديگر نه احمدي روي بلدوزر بود نه نيكيان. منبع: كتاب شب هاي قدر كربلاي 5
موشك آرپي جي درست به سينهي احمدي خورد و سر و سينهاش را از بدنش جدا كرده و چند متر آن طرفتر انداخته بود. بدن نيكيان نيز تكه پاره شده و هر قسمت از آن در يك طرف افتاد.
مسروري و غريبنژاد سريع به سمت آنها دويدند. هرچه گشتند، سر و سينهي احمدي را پيدا نكردند. كنار بلدوزر يك پاي قطع شده همراه با پوتين به چشم مسروري خورد.
از پوتين متوجه پاي احمدي شد. همان حوالي را گشت تا يك دست و پاي ديگرش را هم پيدا كرد. از نيكيان فقط يك پاي قطع شده پيدا شد. به جز چند تكه از گوشت بدنش همراه با روده و قسمتي از سينه، چيزي نيافت.
همه مانده بودند كه با آن چند دست و پاي قطعه قطعه چه كنند. آنها را داخل پتويي گذاشتند، و به راه افتادند. در آخرين لحظات صورت نيكيان نيز پيدا شد. آن شب بغض فروخوردهي نيروها تبديل به هقهق گريه شد...
لشكر خداوند
در عمليات والفجر8 من به عنوان رانندهي ترابري به منطقه اعزام شدم. در چادر در حال استراحت بودم كه صداي بمباران دشمن به گوشم رسيد. در همين حين يك زن كه مادر يكي از برادران رزمنده به همراه كودك شيرخوارهاش به ملاقات پسرش آمده بود، چون اجازهي ورود به منطقه را نداشت همانجا ايستاد و منتظر پسرش شد.
ناگهان گلولهاي نزديك آنها به زمين خورد. گرد و خاك كه فرو نشست پيكر خونين آن زن و نوزاد توجه همه را جلب كرد. صحنهي تأسف باري بود.
زمانيكه پسر به ديدن مادرش آمد هركس اين صحنه را ديد بياختيار اشك در چشمانش جاري شد. ناخودآگاه به ياد مادرش ميافتاد. با همين دو چشم صحنه را ديدم كه پسر وقتي چادر را كنار زد و مادر و فرزند شيرخوارهاش را ديد هردو دستش را به سوي آسمان برد و با صداي بلند گفت: «خدايا شكر».
بچههاي رزمنده به سختي وي را از كنار پيكر آن دو پرستوي مهاجر بلند كرده و به پايگاه انتقال دادند و پيكر شهدا را به پشت جبهه منتقل كردند.
راوي: مسعود مكرمي
منبع: كتاب خاطرات آفتابي - صفحه: 64
لطف الهي
يك روز، ماشين مقدار زيادي كلهقند به خانههاي سازماني اهواز كه همسران فرماندهان در آنجا مستقر بودند آورد. قرار شد آنها را خرد شده برگردانيم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 3
با مديريت حاج خانم بابايي كار خرد كردن آغاز شد. اما حجم زياد قندها باعث شد نتوانيم تا نيمههاي شب آن را تمام كنيم. تصميم گرفتيم صبح روز بعد براي خرد كردن قندها بياييم، اما صبح وقتي در انبار را باز كرديم، تمام قندها را خرد شده ديديم. از همهي خواهران عضو پايگاه پرسيديم، اما هيچكس شب گذشته آنجا نرفته بود. باورمان نميشد، اما اين امداد الهي بود.
لعنت بر اين سبيل ها
سالهاي پر التهاب جنگ بود، ده تن از اعضاي اصلي حزب بعث از رفتن به ميدان جنگ امتناع كردند. صدام عصباني از شنيدن اين موضوع در سميناري گفت: «كساني كه قبل از اين سمينار داوطلب جنگ نشدهاند از اينجا بيرون بروند، هركه بيرون نميرود كتكش بزنيد.
قبل از اينكه از اينجا خارج شويد، حرف آخر را از من بشنويد، شما از اينجا ميرويد و از حزب اخراج شدهايد. به خدا قسم، اگر شنيدم يكي از شما در گوش يكي از هموطنان عراقي يا بعثي پچپچ كند، او را با دست خودم چهار تكه ميكنم. يا الله بيرون برويد، خوب حرف مرا شنيديد، لعنت بر اين سبيلها.
منبع: ماهنامه سبزسرخ
لياقت
كربلاي 5 آنقدر آتش دو طرف شديد بود كه وقتي در جواب التماس دعا براي شهادت ميگفتي ماكه لياقت نداريم، ميگفتند: خيالت راحت آنقدر اوضاع خراب است كه لياقت نميخواهد. همين كه باشي كافيه. منبع: كتاب دژاسطوره اي؛روايت شلمچه
ليوان زيبا
يكي از روزهايي كه من و طوسي و اكبري كنار هم نشسته بوديم، از دور ديديم كه تعدادي از فرماندهان سپاهي به طرف ما ميآيند. با خوشحالي از آنها استقبال كرديم. وقتي آنها داخل سنگر ما شدند، متوجه عرق روي پيشاني آنها شدم. صياد شيرازي روبه طوسي كرد و گفت: «اگر آب داريد ليواني به ما بدهيد كه جگر ما خنك شود.»
طوسي بلافاصله كاسهاي پر از آب كرد و به او داد. صياد در جواب محبت طوسي گفت: «انشاالله خداوند شما را در روز محشر با شهيدان محشور كند.»
«عجب ليوان زيبايي.... آب در آن مانند شربت است.» طوسي با لبخند در جوابش پاسخ داد: «شربت شهادت امشب توزيع ميشود. چه فايده كه ما فقط كاسهاش را داريم.» صياد با شنيدن اين جمله خنديد و با خندهي صياد ما هم به خنده افتاديم.
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 13
مؤذن
سيه چرده و لاغر بود. بچههاي گردان با شنيدن صداي اذانش آماده نماز ميشدند. دم دماي صبح عبدالكريم اسلحه كلاشينكف را كنار گونيهاي سنگر گذاشت و براي اذان به بالاي خاكريز رفت. همينطور مات و مبهوت به او نگاه ميكردم. صداي اذانش را دوست داشتم. چشمانم را به لبانش دوختم تا صداي حيعليالصلوة را بار ديگر از زبان او بشنوم. اما نميدانستم كه دشمن از صداي اذان او ميترسد. منبع: كتاب دلي به وسعت آسمان
گلولهاي صفيركشان گلويش را دريد و جسمش به سمت خاك دشمن افتاد. در خط غوغا شد. به زحمت پيكرش را به طرف ديدگاه آورديم. حاج اصغر معين فرماندهي گروهان با ديدن چهرهي خونآلود او گفت: «من شهداي زيادي ديدهام، ولي قسم به خون حسين (ع) كه تمام آنهايي كه اهل اذان و اقامه هستند فقط از ناحيهي گلو تير ميخورند.»
مأموريت زنبور
بعد از عمليات مسلم ابن عقيل كه در سال 61 در منطقه غرب كشور صورت گرفت و منطقه وسيعي از كشورمان از جمله نفتشهر و سومار از دست دشمنان بعثي آزاد گرديد بچههاي رزمنده كه اكثر آنها از بچههاي تهران از لشكر محمد رسول الله بودند در سنگرهاي به جا مانده از عراقيها مستقر شديم در حال استراحت بوديم كه يك خاور انگور آوردند و در گوشهاي خالي كردند. هنگام خوردن ناهار ديديم كه اطراف جعبههاي انگور پر از زنبور شده است با بچهها شروع به كشتن زنبورها كرديم يكي از زنبورها را من و فرمانده گردانمان به نام سليمانيفر دنبال كرديم. زنبور درست كنار سنگري رفت كه در آن استراحت ميكرديم يادآور ميشوم كه سنگرها را عراقيها خيلي قشنگ مانند اتاقهاي سه در چهار درست كرده بودند انگار ميخواستند تا آخر عمر در آن جا بمانند. زنبور كنار سنگر نشست فرمانده گردانمان پايش را روي زنبور كوبيد و شروع به له كردن آن كرد در حال له كردن بود كه ناگهان از كنار بدن له شده زنبور مين ضد نفري آشكار شد كه ما با ترس كمي عقب رفتيم وقتي بچهها را صدا كرديم يك نفر آمد جلو و كنار مين را خالي كرد و مين را از زمين درآورد و چاشني آن را درآورد. آن جا همه با هم گفتيم كه اين زنبور مأمور بود تا اين مين را به ما نشان دهد. لازم به يادآوري است كه اگر آن روز آن مين را آن گونه از زير خاك بيرون نميآورديم به احتمال زياد پاي يك نفر را قطع ميكرد.
راوي: زينب گنجي فرزند جانباز
منبع: كتاب پنجمين يادواره لاله هاي جاويدان
ما مقصر نبوديم آقاي گاو
پنجاه و شش ساعت بعد از عمليات اسير شديم. ظرف اين مدت نه نان داشتيم نه غذا. از پا درميآمديم كه در دشت به يك گاو برخورديم. مشغول نوشيدن آب بود كه يكي از برادران آن را با گلوله زد و هركس از يك طرف شروع كرد به پاره كردن شكمش. منبع: سالنامه يادياران
از شدت گرسنگي نميدانستيم چه كنيم. از هركجايش ميتوانستيم بريده و به سر آتش گرفته بوديم كه ديديم گاو هنوز زنده است!
ما هم بازي
روزي يكي از فرماندهان گفت: «چرا شما با ما شوخي و بازي نميكنيد. ما هم از خدا خواسته با بچهها قول و قرار گذاشتيم كه حسابي از خجالت برادرمان دربياييم. دور هم نشستيم و به حساب خودمان شروع كرديم به كنگبازي. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
من پهلوي او نشستم. رسم بر اين بود كه هر كاري نفر قبل انجام ميدهد بقيه هم بدون خنده انجام بدهند. نفر اول طبق قرار دستش را كشيد به صورت بغل دستي. يكي يكي اين عمل را تكرار كردند. من هم از قبل دستم را به قوري كشيده و خوب سياه كرده بودم، وقتي نوبتم شد آن را روي صورت فرماندهي از همهجا بيخبر ماليدم.
يك مرتبه همه زدند زير خنده. او هم به زور خندهاي كرد و بفهمي نفهمي مشكوك شد. بعد كه خودش را در آينه ديد گفت: با خودتان هم همينطور بازي ميكنيد، غريب گير آورديد.