روزي جنگي بود 4
كدو حلوايي
روزهاي اول كه به جبهه رفته بودم، مسئول دستهاي داشتيم كه خيلي سر به سرم ميگذاشت.
مرتب ميگفت: «بيا برو كمين، چون ميدانست كه خيلي ميترسم، من هم ميگفتم: «نميروم.» ميگفت: «يك بلايي سرت بياورم كه به توپ بگويي كدو حلوايي.» براي سومين بار گفت: «ميروي يا نه؟» گفتم: «نه» بعد گفت: «پس خودم ميروم!»
منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
كربلا اين جاست
شهيد علياصغر خنكدار موقع وداع، شهيد بلباسي را سخت در آغوش كشيد و رها نميكرد. با اين كه همهي بچهها مشغول خداحافظي بودند، اما وداع آن دو از همه تماشاييتر بود.
عمليات كه ميخواست آغاز شود، اصغر چهرهاي متفكرانه به خود گرفته بود. وقتي قايق ما به سمت فاو حركت كرد، با اينكه آب خروشان اروند آن را به تلاطم واداشته بود، اما اصغر ناگهان از جا برخواست و شروع كرد به صحبت. در آن تاريكي او حرفهايي زد كه مو بر تنمان سيخ شد.
ميگفت: « بچهها من كربلا را ميبينم ... آقا اباعبدالله را ميبينم ...» از حرفهايش بهت زده بوديم. جملاتش را كه ادا كرد، تيري آمد و درست نشست روي پيشانيش. آرام زانو زد و افتاد توي بغلم. خشكم زده بود. دست انداختم تو موهايش. سرش را بالا گرفتم و به صورتش خيره شدم. صورتش مثل قرص ماه ميدرخشيد. خون موهايش را خضاب كرده بود.
راوي: سيدحبيب الله حسيني
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
كربلايي ديگر
8 نفر غواص گردان ياسين بوديم كه سال 1366 براي شناسايي به آب زديم، اما در تاريكي شب راه را گم كرديم. از گردانهاي ديگر هم بودند. مدام خمپارهاي در آب منفجر ميشد. منبع: كتاب حماسه ياسين
يكي از بچههاي گردان نوح مرا پيدا كرد. هر دو شناكنان به سمت ساحل حركت كرديم. هنوز چند متري دور نشده بوديم كه خمپارهاي در كنارمان به زمين اصابت نمود. خمپاره در چند قدمي ما منفجر شد و مرا به روي سيمها انداخت. وقتي دوباره به داخل آب رفتم همراهم را با گلويي پاره در آب ديدم. فرياد كشيدم: «چي شده؟» آرام به سختي نفس كشيد و جان داد. دلم شكست.
در همين چند لحظه پيش بود كه گفت: «اين بار هم راهم ندادند، درهاي شهادت بسته شده». عهد كردم جنازه را با خود ببرم. در آن تاريكي ميان آبهاي درياچه التماسش كردم كه شفاعتم كند. ساعت 2 شب بود كه پيشانياش را بوسيدم و دستي بر گلوي پارهاش كشيدم و او را در ميان آبها رها كردم. 7 ساعت شنا در آب توانم را بريده بود. دلم نميآمد از او جدا شوم. سرم را در آب فرو كردم تا شرمندهاش نباشم. احساس ميكردم كربلا در مقابل چشمانم است.
كشتار سنگدلانه برخي شهدا
اينجا يك پزشكي داريم كه فرزند شهيد است. كومله پدر ايشان را گرفته و داخل ماشيناش بسته بود و در نهايت قساوت، ماشين را آتش زده بودند كه ايشان زنده زنده سوخته بود!
وقتي ايشان را پيدا كردند، دست و پايش در حالت نشسته مانده بود و به همان صورت ايشان را دفن كردند!
شهيدي داريم به نام محمود سرشار كه در هنگام پاكسازي منطقهي سروآباد، اسير شده بود. ضد انقلاب عكس امام را كه بر سينهي ايشان بود را در حالي كه زنده بود با گوشت بدنش كنده و بعد شهيدش كرده بودند! يعني دور عكس امام را تا عمق بدنش جدا كرده بودند!
منبع: نشريه امتداد - صفحه: 59
كف پا
اصغر قرباني به بچهها گفت: « من يقيناً فردا شهيد ميشوم. براي اين كه جنازهام روي زمين نماند، اسمم را كف پايم بنويسيد. » منبع: كتاب هوردرآتش؛روايت طلاييه و زيد - صفحه: 88
يكي با ماژيك سبز كف پايش نوشت: « شهيد علياصغر قرباني. »
تركش خمپاره سرش را برد؛ از كف پاهايش شناسايي شد.
كفش هاي نو علي اكبر كارگر در رفتار اجتماعي خود خيلي دقت ميكرد. دوست نداشت كسي از او حتي ذرهاي دلخور باشد، به خصوص در مورد فقرا و خانوادهي شهدا. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 14
علي اكبر تازه ازدواج كرده بود، طوري كه هنوز مهر سند ازدواجش خشك نشده بود. صبح براي رفتن به نماز جمعه بلند شد، كفشهايش را كه خانوادهي عروس براي او خريده بودند به پا كرد، اما نميدانم چرا دلهره داشت و اين پا و آن پا ميكرد.
بالآخره رفت كنار باغچه و مقداري از خاك باغچه را به كفشهايش كشيد و آمادهي رفتن شد. احساس كردم از مدل كفش خوشش نيامده كه با گل باغچه رويش را پوشانده است.
وقتي علت را پرسيدم در جواب پاسخ داد: « كفشهايم خيلي برق ميزند، با داشتن اين كفشها خجالت ميكشم كنار برو بچههاي جبهه بايستم. » خيلي از خودم خجالت كشيدم كه كار علي اكبر را اين طور استنباط كرده بودم. علي اكبر رفت و من شگفتزده ماندم از خلوصي كه رزمندگان روح الله داشتند.
راوي: عاطفه كارگر
كلاس تشيع
روز گرمي بود. بعيد به نظر نميرسيد كه بحث داغ ميان رزمندگان «آب و تشنگي» باشد. در اين ميان يك رزمنده كه هنوز قمقمهاش پر از آب بود، قمقمه را به گردان 300 نفرهي ما هديه كرد. صحنهي جالبي بود. اشك در چشمانم به خاطر اين همه ايثار و از خودگذشتگي جمع شد. منبع: ماهنامه سبزسرخ
خودش آب نخورد كه مبادا آب به نفر آخر نرسد. لبانش خشك و دهانش تشنهي آب بود، اما نخورد. خدا ميداند كه اين كارش براي خودنمايي و ريا نبود، چون كه در آنجا نه دوربيني بود و نه مسئولي. ساده بود اما واقعي، خيلي زيبا بود. او كسي بود كه در كلاس فرهنگ تشيع نمرهي 20 را به خود اختصاص داد.
كلاه
كلاه را از روي سرش برداشت. گفتم: اين كار را نكن، ممكن است در عمليات لازمش داشته باشي. با اكراه ذكرش را قطع كرد و گفت: اگر ميخواهي تو بگير. كلاه را بر سر گذاشتم. عمليات شروع شد. سرم را از خاكريز بالا آوردم تا پيدايش كنم و كلاه را پس دهم. آتش سنگين بود. تفنگم را پر كردم تا با كمك تكتيرانداز كمي اطراف سنگر را هم بگردم. خمپارهاي به زمين خورد.
يك تركش اندازهي يك گردو به سرم خورد. چشمهايم را كه باز كردم، صداي خنك شدن خمپاره ميان برفها صدايي بود كه خبر از بيتوفيقيام ميداد. بيانديشه به راه افتادم. بعد از عمليات توي بهداري پيدايش كردم. يك تركش به اندازهي يك گردو توي سرش خورده بود. نتواستند برايش كاري انجام بدهند.
منبع: مصاحبه بارزمنده اميربهرامي
كلاه كج قرمزرنگ
صبح عمليات والفجر هشت، دستهاي كه من فرماندهياش را به عهده داشتم، كنار چهار راهي كه درست بعد از آن منبعهاي بزرگ نفت قرار داشت، مستقر شد. شهيد حسيني كه معروف به حسيني رشتي بود، از بر و بچههاي مخلص و نترس گردان هم با تعدادي از نيروها، همان جايي كه ما مستقر بوديم، حضور داشت. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
ساعت 9 صبح يك كاميون ( ايفا ) عراقي كه بيشتر با اين نوع كاميونها نيروها را حمل ميكردند، به سمت ما آمد. متوجه شديم كه رانندهي كاميون از سقوط شهر فاو خبر ندارد. حسيني كه مترصد چنين فرصتي بود،با كلاه كج قرمز رنگ عراقي كه دژبانها آن را به سر ميگذاشتند، سريع به محل نگهباني رفت به طوريكه رانندهي عراقي متوجه نشد او ايراني است. پوشيدن لباس پلنگي عراقي و كلاه كج و ادا و اطواري كه او درميآورد، ما را روده بُر كرده بود.
بعد از اين كه او تابلو ايست را تكان داد، آيفا در 7 – 6 مترياش ترمز زد. وقتي بچهها از پشت سنگرها بيرون آمدند، راننده مات و مبهوت به حسيني كه هنوز با صلابت در حال قدم زدن بود، خيره شد. باورش نميشد او يك رزمندهي ايراني است. چند ماشين كه بيشتر آنها كاميونت بودند، صحيح و سالم در همان جا به غنيمت برو بچههاي ما درآمدند.
راوي: رحيم كابلي
كمپوت
كمپوت گيلاس و كنسرو مرغ از جمله تنقلاتي بودند كه بعد از آن يا عمليات بود و يا پيادهرويهاي طولاني. براي اينكه اين دو خوردني بدون دردسر بدستمان بيايند، چند روزي خودم را با معنويت و به اصطلاح «نوربالا» نشان دادم.
پس از چند روز كه كمپوت و كنسروها رسيدند، چند كمپوت گيلاس را ديدم و در فرصتي مناسب برچسب كمپوتهاي سيب را با برچسب كمپوت هاي گيلاس عوض كردم. هنگامي كه كمپوتها را توزيع ميكردند، من در ميان تعجب همه كمپوت سيب را برداشتم و در مقابل چشمان گرد بقيه كه ديدند جاي كمپوت سيب، گيلاس، است شروع به خوردن كردم.
وقتي كه تمام شد نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و جريان نوربالا لو رفت. كساني كه كمپوت گيلاس به دست آورده بودند به هوا ميپريدند و كساني هم كه كمپوت سيب داشتند هرچه دم دستشان بود به طرفم پرتاب كردند.
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 7
كنارنهرخين
وقتي به لب نهر خين رسيدم، عراقيها كاملاً بالاي سرم بودند. رگباري از گلولهها را روي خودم احساس ميكردم. به داخل آب پريدم. به ساحل كه رسيدم تواني براي خارج شدن نداشتم. منبع: كتاب حماسه ياسين
اسماعيلزاده فرياد زد: «سيد بيا چيزي نمونده» روي خاكريز بود، اما در همان لحظه تيري به سينهاش خورد و پرت شد عقب. از لب نهر تا دهانهي تونل را عراقيها مدام بمباران ميكردند.
بيحال سرم را روي گلها گذاشتم. ناگهان يكي از بچهها از تونل پريد بيرون. يك گلوله آرپيجي به سمت عراقيها شليك كرد و دست مرا با تمام قدرت كشيد و با زحمت به داخل تونل انداخت. نفسزنان به او نگاه ميكردم. تا خواست داخل كانال شود، جلوي چشمانم يك تير رفت داخل دهانش و با خون و دندان خرد شده، زبانش بيرون آمد. نگاهش به نگاهم گره خورده بود. با صورت به زمين افتاد و چشمانش براي هميشه بسته شد.
نميخواستم ديگر زنده باشم. دلم ميخواست فرياد بزنم، بهترين عزيزانم در مقابل چشمانم آسماني شدند.
راوي: سيد محمد انجوي نژاد
كنسرو پخته
تيمسار حسني سعدي اولين قرارگاه عملياتي مشترك سپاه و ارتش را قبل از طريقالقدس تأسيس كرد. سه تا تيپ هم درست كرده بود: كربلا، امام حسين (ع)، عاشورا و چند گردان مستقل.
پشت بيسيم به رمز ميگفت: «كربلا! امام حسين (ع) آمد؟ عاشورا امام حسين (ع) تنهاست.» هروقت نيروي كاركشته ميخواست پاي بيسيم ميگفت: «كنسرو پخته بفرستين نه خام».
منبع: سالنامه شيدايي
گردان يا زهرا (س)
هاشم روحيهي خاصي داشت. در ميان آتش و دود كه هركس به دنبال جان پناهي ميگشت او قيچي و باند به دست به سراغ مجروحان ميرفت. با آغاز عمليات كربلاي 5 بيقرارتر شد. زخمهاي همهي مجروحان گردان يازهرا (س) را يكي پس از ديگري بست. منبع: كتاب فرشتگان نجات
با صداي نالهي مجروحي سريع خود را به او رساند. در پناه دو الي سه گويي مشغول مداواي او شد كه خمپارهاي در نزديكياش منفجر گشت و همهي بدنش آسيب ديد.
با زحمت زياد روي زانو ايستاد، آرام لب به سخن گشود يا... زهرا (س). به يكباره پيكرش بر خاك افتاد و روحش به آسمان پر كشيد.
گرمتر از آتش
صداي گريهاش امان همه را بريده بود. بچهها ديگر خسته شده بودند. تنها شكنندهي سكوت منطقه، صداي ضجههايش بود. آمبولانس 3-2 ساعتي ميشد كه منتظر مانده بود. هر چه بچهها سعي كرده بودند جنازه را از او جدا كنند، اجازه نميداد. خودش را روي بدن او انداخته بود. نيم صورتش خون بود و نيمي ديگر خيس. لبانش تكان ميخورد. انگار چيزهايي ميگويد كه فقط خودش و او ميفهميدند و ما همچون غربتيهاي ديار زمين هر از چند گاهي از كنارشان رد ميشديم.
هواي داغ و آفتاب سوزان، مجال ماندن حتي براي چند لحظه خارج از سنگر را نميداد. هر چند كه سنگر هم تنوري شده بود، اما او همچنان روي جنازه رفيقش ...
از بچههاي گردان ديگري بودند. از گردانشان فقط همين دو مانده بودند و تمام. ديشب هم معبر را پاسداري ميكردند. خلاصه اگر نميبودند، معلوم نبود سر ما چه ميآمد. ظاهراً آن يكي هم ديشب شهيد شده بود. اما اين رفيقش خيلي بيتابي ميكرد.
ديگر صداي رانندهي آمبولانس درآمد: «بابا من بايد برگردم. يه مسلموني بياد اين شهيد و از اين برادر جدا كنه. دير به خدا. همه جورشو ديده بوديم غير از ... لا اله الا الله ... »
سنگيني نگاه بچهها را روي خودم حس كردم. انگار اين بار قرعه به نام من افتاده اما به روي خودم نياوردم. حال و حوصلهي سر و كله زدن آن هم توي اين هوا را نداشتم.
يكي از بچهها جلو آمد و قيافهي آدمهاي بيچاره را گرفت و گفت: « حاج آقا شما روحانيايد، شايد به حرمت لباس شما بلند شه. بابا بگيد بسه ديگه ... به خدا روحيهي بچهها خراب ميشهها ... »
زمزمهي بچهها بالاخره بلندم كرد. درِ سنگر را باز كردم. شدت نور آفتاب روي پلكهايم فشار ميآورد. كفشهايم را پوشيدم. احساس آدمي كه پا در ظرف آب جوش بگذارد، چيز عجيبي نبود. كمي هم در دلم غر زدم كه عجب آدم بيفكري هست. همه را معطّل خودش كرده. بابا جنگه ديگه. يكي ميره يكي ميمونه.
رسيدم كنارش و آرام جلويش نشستم و به چشمهايش كه ديگر رمق باريدن نداشت، زل زدم. فكر كردم شايد چيزي نگويم، بهتر باشد. نگاهي به من كرد نگاهي به جنازه. انگار داغش تازه شده باشد، دوباره اشكش جاري شد و نرسيده به محاسنش از گرما ناپديد شد.
طاقت نياوردم. گفتم: « برادر خدا صابرين رو دوست داره. اون كه رفت بهشت دعا كن يه روزي هم قرعه به نام ما بيفته.»
دوباره نگاهم كرد. جوري كه احساس كردم مسخرهام ميكند كه يعني من نميدانم او رفته به بهشت؟ من نميدانم خدا صابرين را دوست دارد.
دهانش باز شد و زبانش كه به تكه چوب خشكي ميمانست، به كرزه درآمد: حاج آقا پشت خاكريز و ببين.
منظورش را نفهميدم. بلند شدم و چند قدمي بالاتر رفتم تا به لبهي خاكريز رسيدم. حدود 25-20 تا لاشه تانك منهدم شده. شاهكار ديشب اين دو بود. از خاكريز پايين آمدم و متعجبانه پرسيدم منظورت چيه؟
به زور جلوي هقهق گريهاش را گرفت و گفت: « ديشب من و جواد فقط 3 تا آرپي چي داشتيم ... جواد هي ميگفت: آقا اينجاستها ... »
ديگر حرفهايش را متوجه نشدم. بدنم آن قدر داغ شده بود كه احساس ميكردم هوا خنك شده ...
صداي گريهي ما منطقه را برداشته بود. بچههاي گردان نميدانستند ديشب چه شده اما نميدانم چرا آنها هم ما را همراهي ميكردند.
گل پرپر
خيلي كم به خانه ميآمد. با ناراحتي گفتم: ما حق داريم، حداقل ماهي يكبار به ما سر بزن، سرش را پايين انداخت و آرام گفت: « چشم اما بذار فعلاً اونهايي كه فرزندانشان چشم به راهشان هستند بيشتر از مرخصي استفاده كنند و ما به جاي آنها بيشتر در جبهه باشيم. نوبت به ما هم ميرسد، وقتي كه بچهي ما دنيا آمد من هم زياد مرخصي ميآيم.... » منبع: كتاب تاساحل سپيدسعادت
هنوز يك ماه مانده به تولد فرزندش آمد. همگي به استقبالش رفتيم و مردم شعار ميدادند:
اين گل پرپر از كجا آمده
از سفــــر كربـــبلا آمده
راوي: همسرشهيدمقيمي