روزي جنگي بود 4
فارغ ازتعلقات
ناصر (جام شهرياري)(1) نامه را كه خواند، آن را پاره كرد و ريخت در آتش. گفت: «همسرم نوشته بچهها خيلي براي تو بيتابي ميكنند.» سوزاندم تا دوباره آن را نخوانم. الان موقع اين حرفها نيست. منبع: هفتمين ويژه نامه ي يادياران عطش - صفحه: 9
ناصر به كاغذهاي سوخته كه به همراه شعلههاي آتش به هوا ميرفتند، نگاهي متفكرانه كرد و گفت: «بچهها به زودي روح من نيز مانند اين كاغذها به آسمان مي رود».
1-فرماندهي گردان امام سجاد (ع)
فداي اباالفضل (ع) «توي اون آستانهي دود و خون، فرياد واعطشاي بچههاي مظلوم، دلش را خون كرده بود. شبانه به شط زد. آب برداشت. خودش تشنه بود. مشك را تا نزديكي صورت بالا آورد؛ اما به ياد برادر افتاد و جرعهاي آب ننوشيد. در راه بازگشت درگير شد و دو دستش را تقديم راه برادر كرد...» منبع: مجله عاشورائيان - صفحه: 4
كتاب «مقتل» را كه بستم، به يادش افتادم؛ وقتي از جبهه برميگشت. «مادر! قدر اين بازوها را بدون و اونها را ببوس، خلاصه اگر دستم، پام، فداي ابوالفضل بشه، ناراحت نشي» من هم كه بعد از اين حرفش دلم ميريخت بهش ميگفتم: «مادر! فدا شد كه شد، فداي ابوالفضل، مگه از اون جوونهاي مردم كه تو جبهه شهيد ميشن، عزيزتري» وقتي با شرم و حيا سرش را انداخت پايين، بلند شدم و صورتش را بوسيدم. گل از گلش شكفت: «الهي شكر بالاخره مادر هم راضي شد» بعد، نگاهش را از پنجره بيرون راند و دورها به چيزي خيره شد.
«سه روز جنازهام مقابل آفتاب ميافته و دست و انگشت هم نداره...» قطرات اشكم به روي كتاب افتاد و كلمهي مبارك امام حسين را خيس كرد. دوستانش ميگفتند بعد از سه روز كه ميخواستيم جنازهاش را عقب بياوريم، با محاسني خوني و بيدست و پا آن گونه كه خود ميگفت رو به قبله افتاده بود.
راوي: مادر شهيد عبدالواحد نصيرپور
فدايي حضرت زهرا (س)
مجروح شده بوديم. بدجوري درد ميكشيديم. تكانهاي شديد آمبولانس كه به سرعت از جادهي وسط درياچهي ماهي شلمچه عبور ميكرد مزيد بر علت شده بود. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
كنارم دو زخمي كم سن و سال ديگر هم بودند كه حال يكي از آنها خيلي خراب بود. از درد به خود ميپيچيد. با اين حال سعي ميكرد به دوستش روحيه بدهد.
من اين را وقتي فهميدم كه دوستش داشت از او ميپرسيد: شما چي شدي؟ و او جواب داد: «هيچي، فداي حضرت زهرا (س) شدهام!» با شنيدن اين جمله انگار برق مرا گرفت، داغ شدم. از آن لحظه به بعد من هم سعي ميكردم كه صدايم درنيايد و آرام باشم.
فرار به سوي مرگ
حاج منصور زبيدي پيرمرد افتادهاي بود كه ميخواست با 4 دختر و 3 پسر و همسرش از دست عراقيها فرار كنند. آنها سوار بر يك لندكروزر با سرعت هرچه تمامتر در حال حركت به سوي ايرانيها بودند.
سرهنگ فيصل عبدالله... سوار بر تانك به دنبال او بود، خندهاي كرد و گفت: «فكر ميكنيد بتواند از دست ما فرار كند؟!» سپس دستور شليك داد، گلولهي تانك دقيقاً بر روي ماشين فرود آمد و از خانوادهي زبيدي چيزي جز خاكستر بر جاي نماند.
منبع: ماهنامه سبزسرخ
فردوس رضا
نصراللهي فرماندهي سپاه بانه بود. سال 1367 در ارتفاعات «سوره كوه» اين فرماندهي دلير به همراه تعدادي از همرزمانش در محاصرهي نيروهاي بعثي دشمن قرار گرفت. او همه را به عقب هدايت كرد و خودش به تنهايي در مقابل هجوم دشمن مقاومت نمود تا نيروها بتوانند از آن منطقه خارج شوند. منبع: كتاب سفر عشق
اين ايثار و شجاعت او پاداشي نداشت جز فردوس رضا و جنت الاعلي الهي.
فرصت طلب داشت صبح ميشد؛ از ديشب كه عمليات كرده بوديم و خاكريز را گرفته بوديم. داشتم با دوستم سنگر درست ميكرديم. بسيجي نوجواني آمد و گفت: « اخوي من نگهباني ميدادم تا حالا، ميشه توي سنگر شما نماز بخونم؟ » منبع: نشريه قافله نور - صفحه: 19
به دوستم آرام گفتم: « ببين از اين آدمهاي فرصتطلبه، ميخواد سنگر ما را صاحب بشه. »
آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: « خواهش ميكنم بفرماييد. »
از سنگر آمديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم. صداي سوت ... خمپاره ... سنگر ... بسيجي نوجوان ...
دوستم گفت: « چه زيبا سنگر ما را صاحب شد و چه فرصتطلب گوي سبقت را از ما ربود.
فرمان امام زمان (عج)
قبل از عمليات نصر 4 يك گردان 25 نفره به قلب دشمن زد. اما به دليل سرسختي عراقيها و آتش توپخانهي آنها نتوانستيم منطقه را آزاد كنيم و نه توانستيم پيكر شهدا را از آن منطقه بياوريم. در اين ميان يكي از رزمندهها خوابي ديد كه خوابش را اين چنين تعريف كرد: « در خواب آقا امام زمان (عج) را ديدم. اول باور نميكردم؛ دستانم ميلرزيد؛ گمان ميكردم شهيد شده و به ديدار امام زمان رفتهام اما اين چنين نبود. آقا به من گفت: چرا در اين منطقه علميات نميكنيد؟! در جواب پاسخ دادم: چند مرتبه سعي كرديم، موفق نشديم. آقا با نگاهي مهربان در حالي كه بر روي ديوار پشتش تكيه ميزد، در جواب من پاسخ داد: آخه پيكر فرزندان من در آنجاست! برويد عمليات كنيد.» خيلي خواب عجيبي بود. وقتي آن رزمنده براي من تعريف ميكرد، اشك از چشمانش سرازير ميشد و صدايش بريده بريده و ... بود. خيلي سريع خواب اين رزمنده را براي فرماندهي لشكر تعريف كرده و او هم متأثّر شد. سرانجام طي عمليات نصر 4 با وجود سختيهاي زياد، ما بر دشمن پيروز شده و پيكر پاك شهدا را به عقب انتقال داديم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
راوي: محمدعلي بهرامي
فرمان ايست قبل از عمليات محرم براي شناسايي به جلوي خط مقدم رفتيم. عراق مدام منور ميزد. به ناچار دراز كشيديم تا دشمن ما را نبيند. از شدت خستگي خوابمان برد. ساعت 4 صبح افراد گشتي عراق متوجه حضور ما شدند، اما ما هنوز خواب بوديم. يكباره كسي با صداي بلند گفت: « ايست » همه برخاستيم، عراقيها همان لحظه اسلحههايشان را به زمين انداخته و تسليم شدند. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
وقتي علت تسليم آنها را پرسيديم، گفتند: « ما ميخواستيم شما را دستگير كنيم، براي همين شما را محاصره كرديم، اما يك نفر كه معلوم نبود كجاست فرمان ايست داد. ما همه ايستاديم و تسليم شديم.»
اما ما همه خواب بوديم و هيچكدام از ما فرمان ايست نداده بود. سايهي لطف حق هميشه همراه من است....
فرمانده نمونه
گفت: « ببين فلاني، من هم توي انگليس دوره ديدهام، هم توي آمريكا، هم توي اسرائيل، خيلي جنگيدهام. فرمانده زياد ديدهام. دكتر چمران اولين فرماندهيه كه موقع جنگيدن جلوي نيروهاست و موقع غذا خوردن عقب صف». منبع: سالنامه ستاره ها
فرمانده ي خاكي
يكي از برادران سپاه نقل كرد: «شهيد اسماعيل دقايقي فرماندهي دلاور لشگر بدر در تاريكي شب به چادرهاي بچههاي بسيجي سر ميزد و آنها را نظافت ميكرد.
از بس خاكي ميگشت، اگر كسي به لشگر بدر ميآمد، نميتوانست تشخيص بدهد فرماندهي اين لشگر كيست؟
يك بار يكي از بچهها كه اسماعيل را نميشناخت و فكر ميكرد نيروي خدماتي است گفت: «چرا نيامدي چادرمان را نظافت كني؟» و او جواب داده بود به روي چشم امشب ميآيم.»
منبع: كتاب گلشن ياران
فروددرشهرپاوه
شهر پاوه دور تا دورش كوه بود. مقر سپاه در سينهكش كوه قرار داشت و از ارتفاعات رو به رو كومله و دموكرات به مقر مسلط بودند. خلبان چند بار شهر را دور زد اما چون درگيري بود، نميتوانست بنشيند. با مقر سپاه تماس گرفت كه ما را حمايت كنند و بعد از همه خواست با سرعت از هليكوپتر بپريم بيرون. من و دو تا از برادرها، كنار در ايستاديم تا كمك كنيم بقيه راحتتر بپرند. يكي از خواهرها پريد بيرون اما تيري به او اصابت كرد و شهيد شد. من چند تن از پرستارها را بيرون هُل دادم. در آخرين لحظات هليكوپتر را زدند و ديگر در كنترل خلبان نبود. پاسدارهاي مقر براي كمك آمدند. اما پرههاي هليكوپتر به بدنهايشان خورد و آنها را تكهتكه كرد. هليكوپتر هم به زمين خورد و منفجر شد و خلبان و كمك خلبان شهيد شدند. منبع: كتاب يادهاي نزديك لحظه هاي دور
فقط به فاصله ي چند لحظه سال 65 بعد از طي دورهي آموزشي در پادگان ظفر ايلام به خط پدافندي مهران خط مواصلاتي رفتيم. شب دوم نگهبان بودم و دهانم با خوردن آجيل ميجنبيد. برادر پاسبخش كه به نگهبانها سركشي ميكرد به محل پست من رسيد. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
طبق معمول ايست دادم و اسم شب را پرسيدم و بعد از چاق سلامتي او به راهش ادامه داد. هنوز چند قدمي نرفته بود كه ايستاد و صدا زد برادر محمد! بيا اينجا ببينم.
نزديك رفتم و داشتم مقداري آجيل به او ميدادم كه خمپارهاي درست داخل سنگرم خورد و همهي وسايل از جمله بند حمايل كلاكاسكت، كولهپشتي، و كيسه خوابم را سوزاند، فقط و فقط به فاصلهي چند لحظه.
فقط يكي
سال 59 جزو نيروهاي جنگ نامنظم شهيد چمران بوديم. يك شب در جبههي «مالكيه» درگيري سختي داشتيم. 45 نفر بوديم، اما به سختي ميشد 48 ساعت مقاومت كرد، جز 9 نفر. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
بقيهي دوستان پشت به دشمن رو به ميهن با يك كمپرسي عقب رفتند. بعداً خبرش را گرفتيم كه ماشين چپ كرد و چند نفر كشته و بقيه مجروح شده بودند. به هر مصيبتي بود 9 روز ايستاديم. بدون آنكه يك قطره خون از بيني كسي بيايد. شهيد چمران گفته بود: من دور آن چند نفر بگردم كه جبهه را آنطور نگه داشتند. در حالي كه جبهه را فقط يك نفر نگه داشته بود و آن خدا بود و بس.
فكر كردند من آدم نيستم چند دقيقه قبل از اين كه برم يكي اومد نشست بغل دستم، گفت: آقا يه خاطره برات تعريف كنم؟ گفتم: بفرمائيد! منبع: پايگاه اطلاع رساني تبيان
يه عكسي به من نشون داد، يه پسر مثلاً 19، 20 سالهاي بود، گفت: اين اسمش عبدالمطلب اكبري هست، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود، در ضمن كر و لال هم بود، يه پسر عموش هم به نام غلامرضا اكبري شهيد شده، غلام رضا كه شهيد شد، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش، با ما حرف ميزد، ما هم گفتيم: چي ميگي بابا!؟محلش نذاشتيم، ميگفت: هر چي سر و صدا كرد هيچ كس محلش نذاشت.
بعضي وقتها اين ناشنواياني كه ما ميبينيم نه اين كه خوب نميتونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه، ما (فكر ميكنيم عقلش هم خوب كار نميكنه، دل هم نداره، اتفاقاً هم عقلش خوب كار ميكنه، هم دلش) خيلي از من و تو لطيفتره
گفت: ديد ما نميفهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد، روش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري، بعد به ما نگاه كرد گفت: نگاه كنيد! خنديد، ما هم خنديديم، گفتيم شوخيش گرفته، ميگفت: ديد همه ما داريم ميخنديم، طفلك هيچي نگفت، سرش رو انداخت پائين، يه نگاهي به سنگ قبر كرد با دست پاكش كرد، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت.
فرداش هم رفت جبهه 10 روز بعد جنازهاش رو آوردند دقيقاً تو همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند
وصيت نامهاش خيلي كوتاه بود، اين جوري نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحيم، يك عمر هر چي گفتم به من ميخنديدند، يك عمر هر چي ميخواستم به مردم محبت كنم، فكر كردند من آدم نيستم، مسخرهام كردند، يك عمر هر چي جدي گفتم، شوخي گرفتند، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خيلي تنها بودم، يك عمر براي خودم ميچرخيدم، يك .... عمر
اما مردم! حالا كه ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام حرف ميزدم، و آقا بهم گفت: تو شهيد ميشي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد.
فوارهاي از خون
در حال جمع كردن مجروحين و شهدا بوديم كه صحنهاي نظرم را جلب كرد و به طرفش دويدم. باورش برايم خيلي دشوار بود چون صحنه بسيار دلخراش بود و خودم صحنههاي زيادي از تكه تكه شدن همرزمان و عزيزان شهيد را در ميادين نبرد ديده بودم اما اين صحنه شايد اولين و آخرين پرواز ملكوتي بود كه ديدم. منبع: ماهنامه سبزسرخ
رفتم جلوتر و همراه من هم دوستان ديگر به اين جمع ملحق شدند. الله اكبر! تويوتاي وانتي در كنار جاده پارك شده بود و در پشت آن دو عدد ديگ بزرگ غذا و در جلوي اتومبيل دو رزمنده در كنار يكديگر به همديگر تكيه داده بودند كه هيچ يك از آنها سر نداشتند و انگار با شمشيري تيز سر اين عزيزان را از زير چانه بريدند كه از حلقوم اين دو شهيد هنوز خون فواره ميزد و همه عزيزاني كه در اطراف ماشين بودند نا خودآگاه فرياد ميزدند: يا حسين(ع)، يا حسين(ع)
راوي: نورمحمد كلبادي نژاد