روزي جنگي بود 4
صبح دميد
مادرم خيلي آرزو داشت او را داماد كند. مدام ميگفت: اميرجان كي برميگردي تا برات جشن عروسي بگيرم؟ و او هربار ميگفت: مادرجان مگر وسط جنگ با كفار وقت اين حرفهاست. مادر هم كوتاه نيامد يكبار پرسيد: «اميرجان پس كي جنگ تمام ميشه؟» منبع: مجله جاودانه ها
و او با خنده پاسخ داد: «صبح نزديك است».
صبح دولتش خيلي زود دميد. حالا مادر آيينه و شمعدان اتاقك كنار قبرش را هر هفته با دستمال پاك ميكند.
صحراي كربلا
نيمههاي شب از صداي نالهي او از خواب بيدار شدم. اسيري تشنه و بيمار در مقابلم بود.
پرسيدم: «چه ميخواهي؟» با صدايي ضعيف پاسخ داد: «فقط كمي آب برايم تهيه كن».
آب نداشتيم. رفتم پشت پنجره و نگهبان را صدا زدم، اما وقتي فهميد آب ميخواهم فقط فحش داد. با شرمندگي به سراغ دوستم آمدم. خواستم چيزي بگويم، نگذاشت گفت: «اشكالي ندارد، به ياد صحراي كربلا تشنه ميمانم».
او قبل از طلوع آفتاب با لباني تشنه به شهادت رسيد.
منبع: كتاب شهداي غريب
صلوات
راه ميرفت ميگفت: «صلوات» منبع: مجله جاودانه ها
مينشست ميگفت: «صلوات»
ميدويد ميگفت: «صلوات»
ميخواست بخوابد ميگفت: «صلوات».
تو جزيرهي مجنون تو قايق تركش خورد تو سينه اش، دست گذاشت رو زخمش و گفت: «صلوات».
بچهها گفتند: «انشاالله با پيامبر (ص) محشور ميشود.
صلوات يادتان نرود قبل از عمليات بدر، گردان مالك را براي آمادگي به تپههاي روبروي پادگان دوكوهه برده بودند، من تداركاتچي گردان بودم. يك دفعه به خودم آمدم ديدم، بچهها دارند از راهپيمايي برميگردند. با عجله رفتم، ترتيب شربت را بدهم. ديگ چهار دستهاي داشتيم، پر از آبش كردم و كلي هم شكر داخلش ريختم. منبع: سالنامه يادياران
مانده بود آبليمو، كه دستپاچه شدم و قوطي ريكا را به جاي آبليمو توي ديگ خالي كردم. البته به اندازهي يك ليوان. وقتي متوجه شدم كه كار از كار گذشته بود. خدايا چه كنم، آن را مزه مزه كردم، نه الحمدلله خيلي قابل تشخيص نبود. حسابي هم زدم و دادم به خلق الله و گفتم: «صلوات يادتان نرود ».
ظهرعاشورا
وقت سفر است، سفري كه براي من ناشئه ليل است. چه سخت است سفر به هويزه. يك مرتبه آتش توپخانهي خودي قطع ميشود و عراقيها برعكس آتش ميريزند. دستور عقبنشيني ميرسد. هرچه زمان به غروب نزديكتر ميشود تانكهاي عراقي تعدادشان بيشتر ميشود. حدود 60تانك. منبع: مجله معبر 5
بچهها راه برگشت ندارند. مهماتشان تمام شده، جز چند تا موشك آرپيجي، براي همين حسين علمالهدي و بچهها آنقدر صبر ميكنند تا مطمئن شوند گلولههايشان به تانك ميخورد. صبري به قدر رسيدن تانك به سي متريشان.
خورشيد از خشم خمپارهها و توپ به تاريكي شب پناه ميبرد و فقط 140 نفر از ياران حسين (ع) در اين قتلگاه رو به آسمان افتادهاند. حسين آخرين مرد اين ميدان با شليك توپي چند متر به آسمان پرتاب ميشود. ظهر روز بعد تانكها بر جنازهها ميتازند چنانكه اسبها با نعلهاي تازه. ظهر عاشورا... و تو خود ميداني كه گوشت و استخوان با شني فولادي تانك چه سنخيتي دارد؟ اما زينبي كو كه تا قتلگاه بدود، تا بگريد در داغ بيتسلاي حسين حسين حسين.
عاشوراي كربلاي 5 عمليات كربلاي 5 بود، دشمن با هليكوپترهاي جنگي خاكريز را هدف قرار داد. با هر گلولهي تانك، قسمتي از بالاي خاكريز محو ميشد. يكي دو گلولهي آرپيجي به طرفشان شليك كرديم ولي آنها وحشيتر شدند و اين بار آسمان كانال را زير آتش گرفتند. منبع: كتاب دلي به وسعت آفتاب
در همين لحظه جوان كم سن و سالي به نام طاهري سوار سكوي مخصوص توپ شد و گلولههايي به طرفشان شليك كرد. تعدادي از تانكهاي دشمن را نابود كرد. وقتي تصميم گرفت از سكو پايين بيايد، يك گلوله تانك در نزديكياش به زمين خورد. تركش گلوله سرش را جدا نمود.
وقتي به خودم آمدم، سرش درون كانال و مقابل پايم بود. ناخودآگاه سر بيتنش را بلند كردم و بوسهاي بر پيشاني خون آلودش زدم.
بچهها كه تا آن لحظه از ترس در گوشه كانال نشسته بودند، با ديدن اين صحنه با فرياد يا حسين (ع) به پا خاستند و با همان سلاحهاي سبك به تانكهاي دشمن حمله كردند. دو ساعت بعد تمام تانكهاي عراقي در آتش سوختند.
راوي: محمود جمشيدي
عباس تشنه لب
همه تشنه بوديم. عراقيها در سوله را بسته بودند. آبي نبود، اما عباس هم تشنه بود و هم مجروح، گفت: «دارم شهيد ميشوم. به من كمي آب بدهيد. ولي من سرگردان بودم». منبع: كتاب شهداي غريب
وقتي صدايش قطع شد اشكهاي داغ بچهها بود كه بر صورتش ميچكيد:
يا عباس تشنه لب
عدنان خيرالله در هر عملياتي عدنان خيرالله وزير دفاع در مقر فرماندهي مينشست و از آنجا دستور ميداد. موقع آزادسازي خرمشهر توسط ايران براي عدنان چادري در پشت جبهه زدند و هركس از افراد او كه برميگشت دستور اعدامش را صادر ميكرد. منبع: ماهنامه سبزسرخ
سرهنگ دوم احمدهاشم عبدالله كه فردي شجاع بود آمد، و عدنان با عصبانيت پرسيد: «تو چرا برگشتي؟!» و او هم كه سخت خسته و زخمي بود با قيافهاي عصباني در پاسخش جواب داد: «اگر مرد هستي خودت برو تا ببيني كه ما چي كشيديم.» عدنان كه از عصبانيت نميتوانست جلوي خود را بگيرد. با اسلحه تيري به سر سرهنگ شجاع خود زد و او را از بين برد....
عروسي وقتي در خانه را باز كردم، عباس با چهرهاي خندان در مقابلم بود. با مهرباني گفت: «دو روز ديگر به منطقه خواهم رفت» اگر براي باقر پيام و سفارشي داري بگو تا به اطلاع آنها برسانم» منبع: كتاب از آسمان تا زمين
پرسيدم: «عباسآقا! براي خانه خريد كردهاي؟» پاسخ داد: «هنوز ازدواج نكردهام اما يك مقدار وسيله خريد كردهام تا دفعهي بعد كه به مرخصي آمدم همه چيز آماده باشد، چون تصميم دارم بعد از اين اعزام ازدواج كنم» بعد همانطور كه صحبت ميكرد يك جفت كفش سفيد زنانه از كيفش بيرون آورد و به من نشان داد.
همهي صحبتهايش را كرده بود، حتي كفش عروس را هم خريده بود. پرسيد: «حاج خانم قشنگه؟» گفتم: «انشاالله مبارك باشد، اما اين اعزام آخرين اعزامش بود. حالا مراسم عروسي به مراسم خاكسپارياش تبديل شده بود. گويي تابوت سنگين ميرفت، اما نه عباس چشم اميدش را از دنيا كنده بود، كه ملائك به پيشوازش آمدند.
عروسيه من كي است؟
«خزايي» يكي از دوستان نزديك من بود كه در آن زمان زن و بچه داشت. دخترش را بغل ميكرد و ميگفت: «بابا عروسي من كي است؟» دخترش هم جواب ميداد: « وقتي شهيد بشي. » منبع: نشريه امتداد - صفحه: 16
من خيلي ناراحت ميشدم و ميگفتم: « حاج كاظم، اينا چيه به بچهات ياد دادي؟ » گفت: « بايد يادشون بمونه. »
جالب اينجاست كه ما وقتي ميرفتيم منطقه و بچهها تير و تركش ميخوردند و نقش زمين ميشدند، به بچهها ميگفت: « مشتتو بالا كن تا دشمن فكر نكنه همين طوري رفتي. » و وقتي بچهها مچشان را بالا ميكردند، ازشان عكس ميگرفت و ميگفت: « براي يادگاري.» هيچ وقت از من جدا نميشد. ميگفت: « من با اين سيدم. هر جا سيد هست، من هم همانجا هستم. »
در يكي از عملياتها بايد در دل دشمن عمليات ميكرديم. ديدم خزايي نيست. برگشتم عقب. يك خاكريز بود كه در تيررس مستقيم قرار داشت. ديدم خزايي روي خاكريز افتاده. موقعي كه رسيدم بالاي سرش، اولين حرفش اين بود كه دوربينم را دربياور و يك عكس از من بگير. من هم عين همان حالتي كه به بچهها ميگفت، عكسش را گرفتم.
عطر عروج پدر و پسري بودند كه بعد از خداوند يكديگر را ميپرستيدند. خندههايشان با هم بود و گريههايشان دور از چشم هم كه مبادا ديگري ناراحت شود. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
در عملياتي هردو با هم به اتفاق شركت كردند، ما در محاصره بوديم كه اين پدر و پسر نفس را براي نيروهاي بعثي حرام كرده بودند. ناگهان در گوشهاي از اين زمين خاكي بمبي بر روي جواني فرود آمد و او را به خاكستر تبديل كرد. از دست هيچكس كاري ساخته نبود.
بعد از پيروزي، بچهها شهدا را از گوشه و كنار جمع كردند و روي آنها پتويي انداختند. شب از نيمه گذشته بود و پدر دلهرهي پسر را داشت. در آن شب مهتابي اشك در چشمان پدر ديده ميشد. ناگهان فرياد زد: « بچهها بوي بهروز ميآيد.» و به طرف پتوي شهدا رفت.
در تاريكي شب هركس آرام آرام براي اين پدر و پسر گريه ميكرد، پيرمرد پتو را كنار زد و با بدن سوختهي پسر روبهرو شد، توان ايستادن نداشت، دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد و فرياد زد: «خدا...» و شروع به گريه كرد.
توان ديدن اين صحنه را نداشتم، شانههايم لرزيد و من هم با آن پدر همصدا شدم. ناگهان حس كردم فقط صداي گريهي من است كه فضا را پر كرده؛ پيرمرد را از آغوشم بيرون آوردم، نفس نميكشيد، اشك بر روي صورتم خشك شد، دستانم يخ كرد، او را تكان دادم اما صدايي نيامد فرياد زدم، اما باز هم صدايي نيامد، ناخودآگاه به ياد حضرت رقيه (س) و سر بريدهي امامحسين (ع) افتادم. با صداي بلند شروع به گريه كردم، تا جايي كه ديگر هيچ بغضي در گلويم نماند.
روحشان شاد
راوي: علي اكبر علي زاده
عطش
تشنگي و ضعف و درد پا خيلي اذيتم ميكرد. پشهها و مگسهايي كه از روي اجساد و اطراف، بر روي سر و صورت من مينشست، خيلي ناراحتم كرده بود. لبها و گلويم خشك شد. احساس خفگي ميكردم. فقط 15 سال داشتم. منبع: كتاب بال هاي سوخته
به ناچار با دست، زمين را كندم و رطوبت خاك را به لبانم ماليدم. بيفايده بود. لبانم را روي خاكهاي نمناك گذاشتم. دهانم پر از خاك و گل شد. همانجا دست به آسمان بردم و گفتم:
«خدايا ما را از عطش و تشنگي صحراي قيامت نجات بده و آبروي ما را در نزد خودت حفظ كن و اسلام مسلمين را سرافراز ساز.
عكس امام
ظهر بود كه با تعدادي از بچهها به دام دشمن افتاديم. ما را به پشت خاكريزشان بردند. بچهها دستبسته از تشنگي جان ميدادند و آنها ظرفهاي آب را جلو چشمانمان خالي ميكردند و بعد ميخنديدند.
وقتي شروع به بازرسي بدني كردند، از جيب حبيب عكس امام را بيرون آوردند. افسر بعثي با ديدن عكس امام (ره) چهرهاش سرخ شد و چشمهايش را خشمگينانه به آن بسيجي دوخت. ناگهان با حركتي وحشيانه خود را به او رساند، يقهي پيراهنش را گرفت و گلويش را آنقدر فشار داد كه او خفه شد. حبيب در مقابل نگاه خسته و غربتزدهي ما بر زمين افتاد.
منبع: كتاب شهداي غريب
عكس يادگاري
قبل از آخرين سفر، دوربينش را آورد و براي چندمين بار روي پايه تنظيمش كرد و سريع خودش را زير كرسي كنار من رساند، اما دوربين زود فلاش زد. اولش عصباني شد. گفت: « يك حلقه فيلم گرفتهام كه هر بار ميآيم با تو عكس يادگاري بيندازم، مشكلي پيش ميآيد. اين هم آخرياش. فكر كنم چون بعد از شهادت من، اين عكسها داغ دل تو را بيشتر كند. خدا نميخواهد كه عكسمان با هم بيفتد. » منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
وقتي رفت، كابوسهاي من شروع شد؛ تا اينكه خواب ديدم مردي سياه پوش آمد و گفت: « زود باش خانه را مرتب كن، پسرت شهيد شده. » صبح همه جا را تميز كردم. دوتا از خانمها به ديدنم آمدند و خبر شهادت رضا را دادند. همان لحظه بيهوش شدم. شهادت رضا برايم غير قابل باور بود اما در مقابل رضاي حق تسليم شدم.
عكس يادگاري 2 روزعلي خسته از جنگ بيامان، تنها و غريب به عقبه بازميگشت. در ميان راه پيرمرد و دو پيرزن بومي را ديد. پرسيد: چرا اينجا ماندهايد؟ مرد با چشماني اشكآلود گفت: كجا بريم، جوانهايمان با علمالهدي رفتهاند؟ منبع: كتاب حماسه ي هويزه
در همين لحظه ماشيني نزديك شد، روزعلي در پشت خانه پنهان شد. سرگرد عراقي از جيپ بيرون آمد و گفت: نيروهاي خميني كجا هستند؟ پيرمرد جواب داد نميدانم. سرگرد با او در مورد دوستي و يكرنگي عرب و حمايت صدام صحبت كرد و به او قول داد اگر همكاري كند تصويرش را از تلويزيون عراق نشان خواهد داد.
دو پسر بچه كه در گوشهاي ايستاده بودند، جلو رفتند. يكي از آنها گفت: باباي من جزو گروه علمالهدي است. رفته كه با شما بجنگه، شماها دشمنيد. امام را هيچوقت فراموش نميكنيم. عكس امام هميشه تو جيب منه، اين عكس رو عموحسين به من داده .
سرگرد عراقي با خشم عكس امام را پاره كرد. خون پسرك به جوش آمد، تكههاي عكس را از زمين جمع كرد، اونا رو بوسيد و در جيبش گذاشت. سپس به صورت سرگرد آب دهان پرت كرد.
گوشهاي سرگرد سرخ شد، رگهاي گردنش بيرون زد. سه نفر ديگر از سربازهاي عراقي به طرفش حمله كردند اما سرگرد با دست مانع شد. آب دهان را از روي صورتش پاك كرد. كلتش را درآورد و دو تير در مغز پسر شليك كرد. دو پيرزن يكباره بر روي زمين نشستند و پيرمرد به ديوار تكيه داد، چند ثانيه بعد روز علي از خانه خارج شد و هر چهار سرباز بعث را به هلاكت رساند.