روزي جنگي بود 3
شربت شهادت
بچهها يكي يك ليوان شربت ميخوردند و دوباره شربت ميخواستند. خيلي دلچسب بود، در آن هواي گرم نوشيدن يك ليوان شربت خنك مانند ريختن آبي بر روي آتش بود. پس از تمام شدن شربت سؤالهاي بچهها بود كه پشت سر هم پرسيده ميشد. «اين شربت براي چيست؟» چه كسي اين شربت را داده است؟ براي چه؟ و از اين قبيل سؤالها. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
خيلي كلافه شده بودم، با عصبانيت گفتم: «اين شربت را محمد رحيم داده، از او سؤال كنيد. محمدرحيم رو به بچهها و با صدايي كه آرامش و مهرباني در آن موج ميزد گفت: «خورديد؟!.... نوش جانتان اين شربت شهادت است». هنوز گفتهي محمدرحيم تمام نشده بود كه چرخبالهاي دشمن بر روي سر ما ريختند، هركس به گوشهاي پناه برد، باران گلوله بود كه بر سر ما ميريخت. سرم را محكم با دو دست گرفته و داخل سنگر پناه گرفتم.
بعد از خوابيدن صداها و گرد و خاك به پا شده فقط يك نفر بود كه خدايي شد و به ديدار خداوند رفت و آن يك نفر كسي نبود جز محمدرحيم.
شهيدان از مرگ خود باخبر هستند، و اين شربت را به راحتي نوش جان ميكنند.
راوي: محمدرضا كردكاواميان
شكنجه اي جديد فكر كردم مجروح آوردهاند. همراه چند تا از بچهها دويديم به سمت وانت تا مجروحان را به بخش انتقال دهيم، اما صحنهاي دلخراش نظرمان را جلب كرد. داخل وانت جسدهايي بود كه بدنشان كرم افتاده بود. منبع: كتاب دختران او.پي.دي
برادر رزمندهاي كه رانندهي وانت بود، گفت: «عراقيها اين برادرها را ايستاده در خاك دفن كرده؛ طوري كه فقط سرشون بيرون بمونه.»
از سرشون به عنوان نشانه استفاده كردن و مرتب به طرفشون سنگ و... ميانداختن. براي همين سرشون متلاشي شده و بدنشون كرم گذاشته...
شلوار كار
در خط سيد صادق كه بوديم، به خاطر شرايط عادي منطقه، شب با زيرشلواري ميخوابيدم. مسئول دسته هميشه به من تذكر ميداد. ميگفت: «اگر تو اسير بشوي عراقيها تو را با همين وضع ميبرند پشت دوربين تلويزيونشان. آن وقت همه فكر ميكنند شلوار كار ما همين زيرشلواري است! منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
شما برويد يكي از بسيجيان 31 عاشورا تعريف كرد : منبع: كتاب گلشن ياران
شب عمليات والفجر8 شهيد شمس در حاشيهي اروند رود به مانعي برخورد و به شدت مجروح شد. هرچه برادران اصرار كردند كه بگذار تو را به عقب برگردانيم قبول نكرد و گفت: «شما به عمليات ادامه بدهيد و نگذاريد لو برود.» وضع عجيبي بود، خون بسياري از بدنش جاري بود.
من از فاصلهي نه چندان دور او را زير نظر داشتم. براي اينكه سر و صدا نكند و عمليات لو نرود، سرش را زير آب كرد و در همان حال مظلومانه شهيد شد.
بسيجي گمنام
شميم اهل بهشت
از بچههاي كربلاي 5 بود. اصابت تير و تركشها، او را به ناله واداشته بود. آنجا امكانات بهداشتي نداشت، او نيز طاقت نياورد و شهيد شد. بعثيها را صدا زديم و گفتيم: «يك نفر از دنيا رفته، او را ببريد» در را باز كردند. پيكر او را به راهرو انتقال دادند. سربازان بعثي به دنبال بو گشتند. منبع: كتاب شهداي غريب
نميخواستند باور كنند اما باز چشمهايشان به پيكر شهيد بود. به بچهها گفتند: «شما خودتان به اين جنازه عطر زديد، ميخواهيد بگوييد كه كشتههايتان شهيد و اهل بهشتند. بعد هم با كابل به جان ما افتادند، اما ما هيچ چيز نداشتيم. نميتوانستيم بهداشت را رعايت كنيم، از كجا عطر آورديم كه بتواند زخمهاي عفوني او را معطر كند.
شهادت گوشي تلفن را برداشت. پسرش بود: «مامان سلام، من امروز، امروز شهيد ميشوم. ميدونم ديشب خواب ديدم سيدي كنار خيابان كتاب باز ميكند. بعد از كلي اصرار براي من نيز كتاب باز كرد، توي كتاب: «با خط قرمز نوشته شده بود شهادت... آره مامان شهادت ديشب غسل شهادت كردم. مامان داري گريه ميكني؟» منبع: كتاب روايت عشق
تو را به خدا حلالم كن. من بايد برم برايم دعا كن خداحافظ. گوشي تلفن از دست مادر افتاد و مات و حيران به ديواره روبهرويش خيره شد. قطرات درشت اشك بر گونهاش لغزيد، كاپ قهرماني تنيسش را بوسيد. دستي بر لباسهايش كشيد و در انتظار خبر شهادت فرزند به در نگاه كرد. بالآخره پيكرش را آوردند.
شهادت افتخار ماست
در عمليات كربلاي 5 خرمشهر بوديم. يكي از دوستانم به نام «اميرعلي جليلي» بر روي ديواري با گچ نوشت: «شهادت افتخار ماست». دقايقي بعد به وسيلهي تركش شهيد شد. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
قبل از شهادتش به اندازهاي كه رمق داشت و ميتوانست سرپا بايستد، زير اين شعار را با خون خودش امضا كرد.
شهادت در سجده محمدي غواص بود و با بچههاي اطلاعات _ عمليات كار ميكرد. شب عمليات شد. به همهي بچهها كمك ميكرد و از خود رشادتهاي زيادي نشان داد و فداكاريهاي زيادي كرد تا اينكه در ساعات پاياني همان شب به شهادت رسيد. منبع: كتاب شهيدان نماز
هنگام شهادت در حالت سجده قرار گرفته بود. صبح بچهها كه از خط برميگشتند متوجه شدند يكي از غواصها سر بر سجده نهاده، وقتي جلو رفتند كه سر به سرش بگذارند اما ديدند كه بلند نميشود و در نهايت تعجب ديدند كه به شهادت رسيده است.
شهادت عباس
عباس جوان شجاعي بود. يكبار بر اثر اصابت تركش خمپاره به شكمش مجروح شد. وقتي بالاي سر او رسيدم امعا و احشاي او بيرون ريخت. خودش سعي كرد آنها را جمع كند، اما سخت بود. منبع: كتاب روايت حماسه
من به كمكش رفتم و چفيهام را بر روي شكمش بستم و او را به عقبه انتقال دادم. مدتي بعد مجدد او را در جبهه ديدم. گفتم: «عباس دوباره به جبهه آمدي؟» در حاليكه به شكمش اشاره ميكرد. گفت: «تا به شهادت نرسم همين است».
شهادت فاطمه همهي بچههاي يكي از اقوام ما به خاطر امنيت بيشتري كه يكي از خانهها داشت، توي آن جمع شده بودند كه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و ويران شد. پسر بزرگ خانواده، رضا با چراغ قوه به دنبال بقيه ميگشت و نام همه را صدا ميزد؛ ولي هر چه نام فاطمه، خواهرش را صدا زد، پاسخي نشنيد. نگران شد و به دنبال او در همه جاي خانهي ويران گشت. منبع: نشريه امتداد - صفحه: 23
بالاخره او را زير آوار حياط پيدا كرد. خواست او را به بيمارستان برساند، اما دير شده بود. فاطمه شهيد شده بود. سردخانه هم براي جنازهها جا نداشت. او را جاي ديگري گذاشتند تا فردا به خاك بسپارند. رضا تنها به خانه برميگردد و جرأت نميكند به مادرش ماجرا را بگويد و ميگويد فاطمه در بيمارستان بستري شده و حالش خوب است.
فردا به همراه يك نفر ديگر فاطمه را به قبرستان ميبرد تا دفن كند كه ناگهان حملات عراقيها شدت ميگيرد و آنها براي در امان ماندن، به داخل قبر ميروند. بعد از آرام شدن، خواهرش را به خاك ميسپارد و آنگاه به خانواده اطلاع ميدهد.
بعد از شهادت فاطمه خانوادهاش راضي ميشوند كه شهر را ترك كنند. مدام در كنار ماشينشان گلوله ميخورد و راننده شروع ميكند به « يا ابوالفضل » گفتن و بعداً خودش ميگويد: همان موقع نذر حضرت عباس كردم كه اگر اين خانواده شهيد داده را سالم برسانم، يك گوسفند قرباني كنم و خدا را شكر با وجود حملات و خرابي جاده، سالم رسيديم.
شهادتين
ميدانستيم تشنه است اما نميشد بهش آب داد. لبهايش خشك خشك بود. گلوله خورده بود به گلوش. خون ميجوشيد. منبع: كتاب ويرانه هاي آباد؛روايت هويزه
نگاهم افتاد به سيب گلوش. بالا پايين نميشد. ياد قرآن خواندنش افتادم. چه سحرهايي حرف ميزد، اما من نفهميدم چه ميگويد. پيچ و تاب خورد، انگار از درد بود. دهانش باز شد و سرفه امانش را بريد. دهانش پر از خون شد. از گوشهي لبش هم سرازير شد. چرخاندمش به پهلو تا خون راه نفسش را نبندد.
نگاهش ميكردم چشماش باز بود. ولي خواب بود؛ آرام آرام لباش تكان خورد. چيزي ميگفت؛ چيزي شبيه شهادتين. اشهد ان لا اله الا الله ... محكم تكان خورد و آرام گرفت براي هميشه.
شهيد بي سر
بعد از درگيري سنگيني كه در منطقهي شرهاني داشتيم، دشمن مجبور به ترك مواضع و عقبنشيني شد. اما هر از گاهي خاكريزهاي ما را مورد هدف قرار ميداد. در اين ميانه نوجواني را ديدم كه در گوشه ايستاده، پرسيدم كجايي هستي، گفت: اصفهاني. دوباره پرسيدم: چند سالت هست؟ پاسخ داد: 16 سال دارم.
در همان لحظه يكي از گلولههاي تانك به زير گلويش اصابت نمود و سرش را جدا كرد. مات و مبهوت به او نگريستم، باورم نميشد. هنوز قسمتي از سرش بر روي بدنش بود، بلند شد و بر روي دو پايش ايستاد. چند قدمي برداشت و به زمين افتاد. قطرات اشك از چشمانم جاري گشت. بدنم ميلرزيد، جلو رفتم و بر روي لباسش نامش را نوشتم تا اگر روزي پيكرش را يافتند، بتوانند نشاني از او به خانوادهاش بدهند.
منبع: كتاب سفر عشق
شهيد قدوسي
محمدحسين قدوسي فرزند شهيد قدوسي بود و نوهي علامه طباطبايي؛ تير خورده بود به سينهاش و داشت دست و پا ميزد. منبع: نشريه امتداد - صفحه: 30
رفتم كمكش كنم و شايد زخمش را ببندم. جلوتر كه رفتم ديدم دارد با خون سينهاش وضو ميگيرد.
مبهوت مانده بودم. گفت: كمك كن به حالت سجده بروم.
كمكش كردم. پيشانياش را بر خاك گذاشت و پر كشيد.
شهيدشبيلي خدا رحمت كند شهيد شبيلي را. ايشان از شهداي معروف شهر سنندج است. منبع: نشريه قافله نور
يك روز براي خواندن نماز به مسجد رفته بود. سر ايشان را پوست كنده بودند. چشمايش را ميخ زده بودند! بينياش را بريده بودند! عضلات پاهايش را چاك چاك كرده بودند و توي زخمهايش فلفل و نمك ريخته بودند كه وقتي ما به ايشان رسيديم، زخمهايش داشت ميجوشيد! زبانش را كشيده بودند! يك مته را در سر ايشان فرو برده بودند! فقط به جرم پاسداري؛ حيوان با حيوان اين كار را نميكند.
شما در راز بقا ميبينيد كه يك حيوان درنده وقتي ميخواهد شكارش را بگيرد، اول در كمترين زمان ممكن آن را خفه ميكند بعد تكه پارهاش ميكند.
شهيدي با 2 مزار
شب ميلاد مولا علي (ع) كنار سنگر نشسته بود و قرآن ميخواند. مؤدن سنگر اطلاعات و عمليات بود و فرماندهي يك تيم اطلاعاتي. چند دقيقه بيشتر به اذان نمانده بود كه خمپارهاي در آغوشش گرفت. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
براي شهيد سيد مهرداد نعيمي، دومزار ساختهاند. يكي در محور مقدم طلائيه و ديگري در زادگاهش صومعه سرا، و هر مزار، بخشي از بدنش را به يادگار در خويش دارد. من پارههاي گوشت و حتي موهاي جوگندمي سيد را روز بعد از شهادتش در همان طلائيه ديدم، وقتي كه نصف سالم جسدش را شب پيش به معراج برده بودند.
دو سه روز بعد در وصيتنامهاش خواندم، خداوندا! از تو ميخواهم كه هنگام شهادت پيكرم را هزاران تكه كني، تا هر تكهاي از گناهانم را با خود ببرد...