روزي جنگي بود 3
دسته كليد همه چيز را به شوخي ميگرفت، هر شب ميهمان يك سنگر بود، شبي كه قرار بود براي شناسايي تا اعماق نيزارها پيش برويم مهمان سنگر ما شد. زنجيري با يك پلاك و 3 تا كليد، به گردنش آويخت. دسته كليد را جلوي سينهاش گرفت و گفت: «اين كليد انبار است. اين كليد قايق است اين هم كليد بهشت است». منبع: كتاب تركش وانار
خودمان را خندهكنان آمادهي حركت كرديم. صداي خندهها كار دستمان داد، نگذاشت عراقيها بخوابند. همان لحظات اول بر سرمان آتش ريختند. به سرعت برگشتيم اما او روي دستان من جان داد. با خندهي هميشگي روي لبانش موقع عقبنشيني زنجير را از يقهاش بيرون كشيدم. نبايد پلاكش به دست دشمن ميافتاد. به زنجير يك پلاك بود با دو كليد.
دعا كن
آن شب بچههاي سپاه در مدرسهي خرمشهر خوابيدند تا از گزند حملات توپخانهي عراق در امان بمانند. اما نيمه شب سقف مدرسه چون آواري بر سر تمام مردم خرمشهر خراب شد. منبع: كتاب ستاره هاي بي نشان
عزيزانمان در آتش قهر دشمن سوختند. برادر زهرا نيز آنجا بود. وقتي ما وارد مدرسه شديم، فقط تكههاي گوشت چسبيده به ديوار و مغزهاي متلاشي شده را ميتوانستي ببيني. زهرا همانجا دو زانو به زمين نشست و گفت: « دعا كن خدا به من صبر بدهد.»
دفعه ي بعد انشاالله داخل سنگر عدهاي از رزمندهها مشغول استراحت بودند. ناگهان گلولهي خمپارهاي به سنگر اصابت كرد و همهي رزمندگان در سنگر به شهادت رسيدند جز من! منبع: كتاب باغ گيلاس
با فرو ريختن سقف سنگر من زير آوار ماندم و چند روز فقط ذكر ميگفتم و به ياد خدا بودم، تا اينكه با لودر شروع به پاكسازي كردند و من را از زير خروارها خاك بيرون آوردند.
همهي اينها را با خنده تعريف كرد و بعد گفت: «همان موقع بود كه فهميدم هنوز نمردم. سنگر آنقدر رطوبت داشت كه در آن اطراف سبزه درآمده بود. ميداني من از طرف زن و بچهام خيالت راحت نبود، به خاطر همين هم شهيد نشدم. دفعهي بعد انشاالله».
دكمه ي سبز محسن آمادهي ميدان رزم بود. لباسهايش را شستم. وقتي آمد آنها را بپوشد، دكمهي شلوارش نبود و به ناچار دكمهي ژاكتم را به آن دوختم. هرچند او مردي با سليقه بود اما قبول كرد. چند روز بعد خبر شهادتش را شنيدم. به هرجايي براي يافتن پيكرش رفتم، ولي بيفايده بود. نااميدانه به فريدونكنار برگشتم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 3
7 ماه بعد خبررسيد چند شهيد گمنام آوردند. براي شناسايي به شهرستان بابلسر رفتم. از آنها فقط يك مشت استخوان و چند تكه لباس به جا مانده بود. در ميان لباسها به جستوجو پرداختم، ناگهان دكمهي سبزرنگ شلوار توجهم را جلب كرد. بياختيار فرياد زدم: «محسن را پيدا كردم اين پيكر شهيد من است».
آرام گرفتم. بالاخره محسن برگشت گرچه دير و پرپر اما دل من با رفتن در كنار مزارش شاد ميشود.
دل تاريك اروند
اروند در زير چتر سياه شب طنازي ميكرد. به نام زهرا (س) به آب زديم. هرچند دقيقه يك منور در دل سياه شب ميتركيد. باران آرام آرام ميباريد. ناگهان سعيد فرياد زد: «حاجي! كجايي» ماسكش جر خورده بود. سعيد داشت توي آب دست و پا ميزد. موج او را گرفته بود. دستانم را روي دهانش گذاشتم. اما دستم را گاز گرفت. منبع: كتاب حنجره هاي بي تاب
حاجي جلو آمد، سعيد را در آغوش كشيد و آرام زمزمه كرد: «سعيد جان داداش داد نزن، تو را به خدا داد نزن، عمليات لو ميره» حاجي نگاهم كرد. سعيد هنوز داد ميزد. نگاهم را از او دزديدم. چند لحظه بعد برگشتم. حاجي ميگريست و دستانش زير آب بالا و پايين ميرفت. سعيد نبود. قطرات اشك از صورت حاجي روي اروند ميچكيد.
پرسيدم: «سعيد كو؟» چيزي نگفت. فقط آسمان را نگريست. سعيد بيجان روي آب آمد. منور سبزي بار ديگر دل سياه شب را روشن كرد. حاجي پيشاني سعيد را بوسيد و او را به كنار ساحل كشاند. اما ديگر نميتوانست قدم از قدم بردارد و من ديدم كه كمرش خم شد.
راوي: شهيد بلورچي
دهان پر از گل
براي شروع عمليات كربلاي 4 به آبادان منتقل شديم و به عنوان غواص خط شكن به خط دشمن زديم. وقتي وارد معبر شديم سعيد حميدي اصل را ديدم. باورم نميشد هر دو پايش قطع شده بود و پيكرش در گوشهاي از معبر افتاده بود.
يك لحظه بغض گلويم را گرفت. دهانش پر از گل بود. وقتي بازگشتيم بچهها گفتند وقتي سعيد پاهايش تركش خورد، براي اينكه صداي نالهاش بلند نشود و باعث لو رفتن معبر نشود، دهان خود را پر از گل كرد. سعيد و برادرش علي در آن عمليات آسماني شدند.
منبع: كتاب سوره هاي ايثار
دو چشم بي سو
بعد از چهار روز شركت در عمليات طاقتفرساي كربلاي 5، سوار بر قايق به قصد استراحت به عقب برميگشتيم. در راه بوي بسيار بدي آزارمان ميداد. به ساحل كه رسيديم، نيروهاي ماسك زده فرياد برآوردند، ماسكهايتان را بزنيد. ماسكها را زديم و به راه افتاديم. در ميان راه با امدادگراني روبهرو شديم كه از سرگيجه و سوزش چشم آرام نداشتند. منبع: كتاب فرشتگان نجات
شام را كه خورديم ما نيز به سوزش چشم و استفراغ دچار شديم. چارهاي نيست بايد بپذيريم كه شيميايي شدهايم! به بيمارستان منتقل شديم و پس از درآوردن لباسها و دوش گرفتن پلك چشمهايمان به هم چسبيد.
با چشمهاي بسته به نقاهتگاه اهواز منتقل شديم و منتظر هواپيما بوديم تا به تهران اعزام شويم. در سالن انتظار فرودگاه فيلم سينمايي دو چشم بيسو را نمايش ميدادند، اما كو سو چشمي كه بتوان فيلم را تماشا كرد.
دو دست حنا بسته آرپيجيزن با هزار زحمت براي ساعتي مرخصي گرفت تا از شهر سيگار تهيه كند. اما ده روز بعد به منطقه بازگشت. فرمانده با ديدن او گفت: «بهبه اقر بخير» ميگفتي پيش پايت گوسفند قرباني ميكرديم. سرش را پايين انداخت و گفت: «وقتي رفتم شهر بياختيار دلم براي مادرم، گندمها، امامزاده، روستا و... تنگ شد. هرچه سيگار دود كردم فايدهاي نداشت. منبع: كتاب خمپاره هاي خواب آلود
وقتي به خودم آمدم در روستايمان در شيراز بودم. «با اجازهي شما به اصرار مادر بله را گفتم» فرمانده در حاليكه ميخنديد ادامه داد ده روز غيبت نوش جان! ده روز ديگر هم گل عروسيت. آرپيجيزن قبول نكرد.
هنوز چند ثانيه از اين صحبت نگذشته بود كه گلولههاي تيربار عراقي بعد از ردشدن از سيمهاي خاردار يكييكي در تن او فرو رفت. آرپيجي از دستش افتاد. تمام تنش ميلرزيد. با سينه روي رديف سيمهاي خاردار افتاد و صداي فشهاي از جنازه او بلند شد.خرج گلولههاي آرپيجي پشت كمرش شروع كرد به سوختن و به اندازهي شعله شمعي آتش روشن شد. آتش كمكم شعله كشيد. بوي گوشت سوخته در فضا پيچيد. در همين لحظه سنگرش منهدم شد. به طرفش دويدم، تنها دو دست حنابسته باقي مانده بود.
دوازده بسيجي
نيروها سعي داشتند، به آن طرف نهر جاسم بروند. عدهاي از بسجيان كه شنا بلد بودند، خود را به آب انداختند تا به آن طرف روند. آب نهر سرعتي نداشت، ولي هربار كه گلولهي توپ يا خمپارهاي در آن فرود ميآمد، مثل فوارهاي قوي نهر را متلاطم ميكرد. منبع: كتاب شب هاي قدر كربلاي 5
بسيجيها با يك دست تفنگشان را به هوا گرفته بودند تا خيس نشود و با دست ديگر شنا ميكردند. هنوز چند متري با محل بريدگي پل خيبر فاصله داشتند كه ناگهان همراه با آبهايي كه به هوا پرت ميشد، چند دست و پا ديده شد.
تعدادشان 12 نفر بود. هيچكدام سالم نماندند. گلوله درست به وسطشان خورد و فوران آب را رنگ سرخ زد. 12 بسيجي به شهادت رسيدند، دست و پاهايشان روي آب آمد و موج آنها را به كنار نهر كشاند.
دوربين تشنهام، تشنهتر از ريگهاي فكه. وقتي گفتند براي ديدار امام وقت گرفتهاند، غلامحسين (1) چشمانش از اشك پر شد. اما گفت نميآيم و رفت. رفت براي شناسايي. منبع: مجله معبر 5
بيرون سنگر كمي تأمل كرد. رو به محمد كرد و گفت: «محمد برو دوربينم را بياور» محمد رفت. اما در سنگر دوربين نبود. يادش آمد فرمانده هميشه دوربين شناسايي همراهش است. پس چرا؟ يك لحظه صداي انفجار و رقص ريگهاي فكه در هوا او را ميخكوب كرد، ديگر دوربين لازم نبود.
(1)غلامحسين افشردي
دوركعت نماز
صبح بعد از رفتن شوهرش گفت: « بچهها امروز محمود يه جور ديگه خداحافظي كرد». گفتم: « بد به دلت راه نده، انشاالله شب صحيح و سالم برميگردد». با ترديد گفت: « خدا كنه » بهش گفتم: « راستي اگر بفهمي شوهرت شهيد شده، چهكار ميكني؟» منبع: ويژه نامه ي راهيان نور(جغرافياي بي رنگي)
گفت: « دو ركعت نماز ميخوانم» گفتم: «پس بلند شو اين كار را بكن» ساكت بود، همينطور نگاهم ميكرد. بعد بلند شد، اما نتوانست سرپا بايستد. نشست. خودش را تا آشپزخانه كشيد كه وضو بگيرد. من هم در دلم خدا را شكر كردم كه شرايطي فراهم كرد تا خبر شهادت شوهرش را به او بدهم.
ديگر نيا
آن شب در عالم رؤيا فرزند شهيدم جواد ( خانجاني ) را ديدم. گفت: « مادرم! شما شبهاي جمعه ديگر سر قبر من نياييد، چون ما شبهاي جمعه به كربلا ميرويم. وقتي شما ميآييد، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) ميفرمايند: باز گرديد؛ ديدار مادرتان واجبتر است. »
حالا ديگر شبهاي جمعه به آنجا نميروم، ميگذارم جوادم به ديدار مولايش برود و بعد من به ملاقاتش بشتابم ...
منبع: كتاب ازجنس آسمان - صفحه: 168
ديدارفرزند
پدر هميشه دوست داشت به جز من فرزند دختر ديگري داشته باشد و خداوند به او خديجه را عطا كرد. يكبار در نامهاش نوشت: «برايم بنويسيد، خديجه چه شكلي شده، چگونه ميخندد و چگونه گريه ميكند. برايش در نامه از خديجه نوشتم، اما پدر هيچ وقت نامه را نخواند. او در عمليات بدر در حاليكه دست بر سينه با صداي بلند به امام حسين (ع) سلام داده بود، آسماني شد. منبع: كتاب نوازشگران جان
پيكرش را به خانه آوردند. مادر خديجه را نزديك تابوت برد. ناگهان پدر در مقابل چشمان ناباور مردم چشم باز كرد و به دخترش خيره شد. مردم يكديگر را كنار ميزدند تا اين صحنه را ببينند. خدا كه شوق پدر را براي ديدار خديجه ميدانست يك لحظه به او مرحمت نمود تا چهرهي زيباي فرزند را به چشم ببيند.
ديوار دود
بعضي مواقع عراقيها تانكهايشان را هم آهنگ مي كردند و در ده ثانيه بيش از پنجاه گلوله سمت نيروهاي ما شليك ميكردند. ديواري از دود مقابل جبههها درست ميكردند؛ طوري كه ديگر پشت جبهه را نميديديم.
حسين و محسن به ما گفتند شما آرپيجي نداريد، برويد كه كشته ميشويد. به زور ما را فرستادند عقب، يادم نيست خودشان آرپيجي داشتند يا نه.
منبع: كتاب ويرانه هاي آباد؛روايت هويزه
ذكر و ايثار
دست و پايم را گم كرده بودم، نميتوانستم آن صحنه را تحمل كنم. در تمام عملياتهايي كه شركت داشتم اينچنين صحنهاي را هرگز نديده بودم. مجروحي روي زمين افتاده بود، در حالي كه هر دو دستش قطع شده بود و رگهايش به پوست و گوشت لهيده و آويزان بود و مانند كشي در حال نوسانهاي منظم و موزون بود. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
نميدانم اين همه خون از كجا آمده بود كه تمام بدن اين بزرگوار را فرا گرفته بود. نزديكش رفتم و خواستم بلندش كنم تا به عقب ببرم، اما با تكان دادن سرش من را از اين كار منع كرد. لبهايش تكان ميخورد، احساس كردم ميخواهد حرفي بزند، گوشم را نزديك به او كرده و گفتم: «چه ميخواهي؟!» متوجه شدم زير لب زيارت عاشورا را زمزمه ميكند و باز هم براي منع كردن من از كمك او پيدرپي سرش را تكان ميداد.
به خاطر اين همه گذشت و ايثار اشك در چشمانم جمع شد. با بوسهاي بر پيشاني او، آنجا را ترك كرده و به ديگر مجروحين كمك كردم، بعد از تمام شدن كارم برگشتم كه به آن بزرگوار كمك كنم اما ديگر نفس نميكشيد و خوني از بدنش سرازير نميشد. طاقت نياوردم، پاهايم سست شد، سرم را رو به آسمان برده و هاي هاي گريه كردم.
راوي: محمد مطهري