روزي جنگي بود 2
خبرنگار خارجي
عمليات بيتالمقدس بود كه به سنگر هماهنگي رفتم. هنوز نرسيده بودم كه طوسي گفت: «براي آمارگيري شهدا بايد به محور عملياتي بروي». همراه تيپ بچههاي تعاون براي انتقال شهدا از منطقهي عملياتي عازم شديم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 13
هنوز پاهايمان در زنجير پوتينهايمان بودند كه نماز صبح به جماعت برگزار شد. به منطقه كه رسيديم، نتوانستم جلوي سيل اشكهايم را بگيرم. پيكر پاك شهدا در حالي كه بعضي دست و بعضي ديگر پا نداشتند، مانند شقايقهايي روي زمين افتاده بودند.
در همين موقع يك ماشين كه چند خبرنگار را حمل ميكرد به ما رسيد. بين آن خبرنگارها يكي خيلي بيتابي ميكرد. وقتي علت را پرسيدم، گفتند: كه او از فرانسه براي تهيهي خبر آمده است. منقلب شده و بيتابي ميكند و از رسانههاي خبري شكايت دارد كه چرا اخبار جبههها به سود عراقيها در جهان منتشر ميشود؟ چرا اين همه فداكاري در دنيا بازتابي ندارد؟ چرا....
با خود گفتم: «وجدان بيدار در همهجا هست».
خجالت هوا تاريك تاريك بود. آتش و گلوله از آسمان ميباريد. در نزديكي مقر دشمن قرار داشتيم، اما سيم خاردارها مانع حركت بچهها بودند. همهي برادران رزمنده براي خوابيدن بر روي سيم خاردار داوطلب شدند. ولي مسئولشان دو نفر را انتخاب كردند. دو مرد آرام و صبور به سمت سيم خاردارها به راه افتادند و به جاي آنكه به پشت بر روي سيم خاردار بخوابند تا درد كمتري بكشند با صورت به روي سيمها خوابيدند. يكي از نيروها پرسيد: «چرا اينطور ميخوابيد؟» منبع: كتاب چهل خاطره
يكي از آن دو مرد پاسخ داد: «براي اينكه بچهها نگاهشان به صورتمان نيفتد تا خجالت بكشند؟
سكوت تلخي در فضاي آنجا حاكم شد. نيروها يكي يكي از روي آنها گذشتند، سپس در حاليكه ميگريستند تكههاي گوشت آن دو مرد را از ميان سيمهاي خاردار درآوردند.
خدايا ! خدايا !
صدايش ميلرزيد، دستهايش را گرفتم، آرام گفت: «زمانيكه بمبها بر روي سرما ميريخت همه دراز كشيدند، و دستهايشان را روي سرشان قرار دادند، اما عبدالهادي به طرف سنگر دويد، پس از اينكه بمباران تمام شد، همه از جايشان بلند شدند. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
من شتابان به طرف سنگر دويدم. با ديدن آن صحنه از شدت ناراحتي پاهايام سست شد. ديدم چند نفر مجروح شده بودند و عبدالهادي به شدت زخمي شده و بدنش سوخته بود.
سوختگي به قدري شديد بود كه موهاي سرش به كلي از بين رفته بود. انگار موي سرش را تراشيده بودند. دلم ميخواست فرياد بكشم، داد زدم، خدايا! خدايا!
خدايا شكرت
تا پشت نقطهي رهايي شوخي ميكرد با بچهها. به نقطهي رهايي كه رسيديم منتظر نشست. يك جور تمركزي در خودش ايجاد كرده بود، درست جلوي خاكريز عراقيها نشسته بوديم تا موقعيتي پيش بيايد و آتش را خاموش كنيم. بغل به بغل هم نشسته بوديم. نميدانم از كجا يك تير آمد و خورد به او. گفت: «خدايا شكرت» و صورتش خم شد روي خاك و به سجده افتاد. همين عمليات تمام شد. جنازه همانجا ماند وسط عراقيها.
بعد از يازده سال، حين خنثي كردن يك ميدان مين به جنازهاي رسيده بودن كه در حال سجده بود. تصوير پيكر را به من نشان دادند. با ديدن پارههاي بدن او خاطرهي لحظهاي كه شكر خدا را بر لب جاري كرد در ذهنم تازه شد.
منبع: سالنامه يادياران
خدايا شهادت را...
در عمليات كربلاي 5 با يكي از دوستان داخل كانال بوديم. همانطور نشسته، روي كاغذ با خودكار نوشت، خدايا شهادت را نصيب ما بگردان. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
داشت داخل اين عبارات را پر ميكرد كه تركش آمد و سرش را برد. قلم همچنان محكم در دستش بود كه من بوسيدم و آن را از دستش بيرون آوردم.
خرمشهرخونين خرمشهر در ميان دستان دشمن ميسوخت. با شهادت هر دلاوري قلب زمين ميلرزيد. در گوشهاي از اين شهر ويران جهانآرا در تاريكي شب قدم ميزد. سياهي بود، سياهي. منبع: كتاب دركوچه هاي خرمشهر
ناگهان جوانكي هراسان، فرياد زد: «مدرسه را با توپ زدند. محمد دويد، كوچهها را يكي پس از ديگري طي كرد. ازمدرسه چيزي باقي نمانده بود، بغض گلويش را فشرد. تمام بچههاي سپاه آنجا خواب بودند، چراغ قوه را روي جنازههاي متلاشي شده گرفت، دلش ميخواست فرياد بزند، نعره بكشد، گريه امانش را بريد. به تكههاي گوشت چسبيده به ديوار نگاه كرد، يك نفر فرياد زد: «محمد فقط پاهاي محسنيفر را پيدا كردم، بقيه بدنش نيست، و محمد فقط توانست آهي بكشد...».
خستگي
فرخنده اسماعيلي دختر 16 ساله و ريز نقشي بود كه طبع خونسرد و در عين حال مهرباني داشت. خيلي دلسوزانه كار ميكرد و دم نميزد. تا اينكه يكبار سه روز از كار طاقتفرساي ما ميگذشت و هيچ كدام استراحت نكرده بوديم. من و فرخنده داشتيم وسايل اتاق عمل را ميشستيم كه گفت: افسانه من خيلي خستهام ميخواهم همين جا بخوابم. من هم چون ميدانستم اينجا جاي خوابيدن نيست بدون اينكه برگردم نگاهش كنم گفتم: خوب بخواب... چند دقيقه گذشت و هيچ صدايي از او نيامد، برگشتم ديدم فرخنده روي زمين دراز كشيده، دستهايش را گذاشته زير سرش و خوابش برده، هر چه تكانش دادم بيدار نشد. وطن خواه و فرح نژاد را صدا زدم، آب روي صورتش ريختيم اما بيفائده بود. نگران شدم. دستگاه فشار خون را آوردم و نبضش را گرفتم. همه چيز عادي بود، او فقط از شدّت خستگي بيهوش شده بود. زود چند نفري دست و پايش را گرفتيم برديم خوابگاه؛ 24 ساعت خوابيد... واقعاً آن روزها فشار كار به حدي بود كه انسان از خستگي بيهوش ميشد. منبع: كتاب خانه ام همين جاست - صفحه: 76
خمپاره ي بي رحم پنج نفري پشت خاكريز نشستيم. من و داريوش درست كنار هم بوديم. ناگهان خمپارهاي به زمين خورد. احساس كردم چيزي به سرم اصابت كرده، تركش به پايينترين نقطهي آنتن بيسيمي كه پشت كمرم قرار داشت، برخورد و آن را قطع كرد. منبع: كتاب از سنگبر تا سنگر - صفحه: 58
بدنم پر از خون شده بود. با كمي دقت متوجه شدم دل و رودههاي داريوش روي من ريخته، شكمش پاره بود. مدام آه و ناله ميكرد. رودههاي بيرون آمده را با دست جمع كردم و آنها را به آرامي در شكمش جاي دادم.
داريوش حتي ناله هم نميكرد. او را به عقبه فرستاديم و از خداوند برايش درخواست صبر و سلامت كرديم.
خواب جايز
در دورهي آموزشي معمولاً بعد از نماز صبح نميگذاشتند كسي بخوابد، اما اگر كسي خوابش ميآمد يك راه وجود داشت. بايد ميرفت وضو ميگرفت و نماز ميخواند. بعد سرش را از روي مهر برنميداشت و همانطور در سجده ميخوابيد. در اين صورت هيچكس حق بيداركردن او را نداشت؛ يعني جايز بود كه هركس ميخواهد به اين روش چرتي بزند. به چنين كسي ميگفتند از خوف خدا غش كرده! منبع: سالنامه يادياران
خواب عجيب خواب ديدم به اتفاق برادرم به سوي مكاني در حركتيم. كنار ساحلي رسيديم كه جمعيت زيادي نشسته بودند. نگهباني آنجا بود كه خواست جلوي برادرم را بگيرد، اما با وساطت من اجازه داد. به او گفتم: «از تو دو سه سوالي دارم.» اول جواب نداد و خواست فرار كند اما قسمش داده و انگشت شصتش را گرفتم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
گفتم تو مردهاي يا زنده؟! در جواب پاسخ داد كه من خيلي وقت است كه مردهام. با تعجب پرسيدم من عمر زيادي خواهم كرد؟! سرش را پايين انداخت و گفت: «نه! دوباره پرسيدم: در جواني ميميرم؟! باصداي لرزاني گفت: «بله! دوباره سوال كردم آيا مرگم، شهادت است؟!»
اينبار به گريه افتاد و بريده بريده گفت: «بله! صورتش را بوسيدم و دست او را رها كرده و اجازه دادم كه برود، وقتي از خواب بلند شدم، هيچ نگراني نداشتم، ميدانستم كه شهيد ميشوم. گفتم: برادر برايم چيزي جز شهادت مهم نيست! خواب لذتبخشي بود، خداوند آن نگهبان را رحمت كند.
راوي: حميد رسولي
خواست خدا
نامش كريم بود: كريم كشاورز. از بچههاي لشگر فجر كه در «گتونه» دزفول ديدمش. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
پرسيدم: «چهطور شد دستت را از دست دادي؟» فوراً جواب داد: آمده بودم سر بدهم كه خدا اين طور خواست...
خوبان تاريخ شورلت سبز ميپيچد ميان نخلستان. خيل جنگزدگان از نخلستان به سمت جاده در حركتند و به سوي سرنوشتي نامعلوم ميگريزند. به دنبال ماشين ميدوم و فرياد ميزنم صبر كن "جواد" ماشين ميايستد و او پياده ميشود. سرزميني كه تو مسافرش هستي هرگز خوبان تاريخ را تاب نياورده است. منبع: مجله معبر 5
بمان! او ميرود براي بازرسي پالايشگاه آبادان، بيآنكه بداند صبح جاده به دست عراقيها افتاده است. خود عراقيها هم باور نميكردند وزيري به شكل و شمايل او ببينند. پيراهني آبيرنگ و شلواري ساده با راننده و دو محافظ.
صداي محمدجواد در سلولهاي مخوف و تاريك ميپيچد. كميل ميخواند و گاهي قرآن و گاهي فرياد ميكشد: «من محمدجواد تندگويان وزير نفت ايران هنوز زندهام» و زير شكنجههاي هولناك قرآن ميخواند، مثل وقتي كه در زندانهاي ساواك شكنجه ميشد. 11 سال بعد گروهي ميروند براي تحويل جنازهي محمدجواد. عراقيها ميگويند 10 سال پيش شهيد شده است. اما جنازه موميايي شده. جواد نشان ميدهد كه دو سال از شهادتش ميگذرد.