روزي جنگي بود 2
جنايت جنگي صبح روز عمليات كربلاي 5 بود. دو فروند هواپيماي دشمن منطقه را بمباران شيميايي كردند. يكي از راكتها به گوشهي كفشكن سنگر مهندسي اصابت كرد. چند نفر از بچهها مقابل در ورودي سنگر مجروح شدند. منبع: كتاب دژآفرينان
عباس فرياد زد: «به دادم برسيد. او را به دوش گرفتم و به سمت اورژانس به راه افتادم. در بين راه لختههاي خون از دهان او بيرون ميريخت. وقتي او را روي تخت خواباندم پزشكان گفتند: «جگر او در اثر موج انفجار پاره پاره شده و تا چند لحظهي ديگر شهيد ميشود».
هنوز نگاهم به او بود كه جانش را از دست داد. آن روز 30 نفر از بچههاي آن سنگر شهيد يا مجروح شيميايي شدند.
جوان بسيجي
مقابلم پيكر سوختهي سياه در آمبولانس بود. زغال شده بود. هنوز پيكر سوختهشان جلز و ولز ميكرد و از بدنشان چيزي مثل روغن به صورت حباب بيرون ميزد. منبع: كتاب پوتين هاي مريم
پرسيدم چه بر سر اينها آمده. رانندهي آمبولانس گفت: « اين دو جوان بسيجي مشغول تعمير ماشين بودند. يكي زير ماشين كار ميكرد و ديگري هم براي دادن ابزار كنارش ايستاد كه در همان لحظه خمپاره مستقيم به ماشين اصابت ميكند و ماشين منفجر ميشود.»
جوان ترين مجروح اواخر بهار سال 1367 در بيمارستان الله اكبر مريوان، خانم بارداري بر اثر اصابت تركش مجروح شده بود. به دليل وضعيت خاصي كه داشت پزشكان تصميم گرفتند، پهلوي مادر را بشكافند و زايمان را جلو بيندازند. منبع: سالنامهي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383
در اتاق عمل، وقتي كودك به دنيا آمد، به پهلوي چپش يك تركش اصابت كرده بود و خونريزي ميكرد. او جوانترين مجروح جنگ بود كه من او را به چشم ديدم.
جوي خون
عبارت «چون جويي راه افتادني» را زياد شنيده بودم اما برايم قابل تصور نبود كه خوني آنقدر باشد كه مثل جوي راه بيفتد. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
در عمليات فتح 5 در تاريخ 21/1/66 در استان سليمانيه يك روز بعد از عمليات براي پاكسازي به منطقه رفته بوديم. در كنار درهاي عميق حدود سي جنازه از شهداي «اصفهاني» را ديدم كه روي هم چيده بودند و خون بدن مطهرشان جايي جمع و از جوي باريكي سرازير ميشد. اين صحنه خيلي دلم را به درد آورد. آن موقع فقط 14 سال داشتم و شنيدهي خود را ديدم و باور كردم.
چادر صداي انفجار و تودهي عظيم گرد و خاك سيل جمعيت را به سوي خرابهها روانه كرد. ساعتي بعد فرياد يكي از امدادگرها بقيهي نيروها را به طرف خود كشيد. دست دختري جوان با النگوهاي طلايي نشان از حيات يك انسان در زير آوار ميداد. منبع: كتاب زنان جنگ
همهي دستها به كمك آمده و دانه دانه آجرها و سنگها را پس ميزدند. تلاش براي نجات يك زندگي. بالاخره پيكر خونآلود دختر را بيرون كشيدند. 12-13 سال بيشتر نداشت. پرستار با خوشحالي فرياد زد: «زنده است.» در ميان راه به هوش آمد.
با ديدن من با ناله چند مرتبه گفت: «چادرم، چادرم!» نميدانستم چه كار كنم. دلم به حال او ميسوخت، اما در ميان آن آتش چيزي نبود، كه بر سرش بكشم، تا آرام بگيرد. به ياد اهلبيت امام حسين (ع) افتادم و صحراي كربلا. چند ثانيه بعد دخترك از هوش رفت و من در حاليكه سرم را در دستانم گرفته بودم به حال مظلوميت امت رسولالله (ص) ميگريستم.
چادر بي سرباز
عقب كشيدهايم. توي اردوگاه، يكي آمار ميگيرد. گروهان فتح نه نفر، گروهان نصر هفت نفر، دسته ويژه يازده نفر... منبع: سالنامه ستاره ها
كسي حرف نميزند. هركس يك گوشهاي كز كرده براي خودش آرام گريه ميكند. از بعضي چادرها فقط يك نفر برگشته، از بعضي چادرها حتي يك نفر هم برنگشته.
چرا پيروز نميشويم
شهيدمهدي باكري به تمام كساني كه براي مرخصي به پشت جبهه باز ميگشتند، سفارش ميكرد كه هر كس از شما پرسيد چرا در اين جنگ پيروز نميشويم، پاسخ دهيد: « براي اين كه تو به جبهه نيامدهاي »
منبع: سالنامه يادياران
چهل صبح
چهل صبح بعد از نماز، " زيارت عاشورا " ميخواند تا خدا دعايش را اجابت كند و شهيد شود. به شوخي بهش گفتم: « اين عملياتي كه من تداركاتش را ديدهام، اين قدر فشارش بالاست كه اگه نخواي هم شهيد ميشي، نيازي به نذر و نياز هم نيست. » منبع: ماهنامه وصال
گفت: « اگر شهيد نشم، باز از فردا ميخونم؛ اين قدر چهل روز چهل روز ميخونم كه شهيد شم.»
روز چهلم كار فيصله پيدا كرد؛ به دور دوم نرسيد.
چهل و هفت نيلوفرآبي در يكي از عملياتهاي آبي- خاكي در هشت سال دفاع مقدس، 47 بسيجي عاشق كه مأموريت عبور از اروند و فتح سنگرهاي ساحلي دشمن زبون به آنها سپرده شده بود، به اسارت نيروهاي بعثي درآمدند. برخي از اين عزيزان نيز مجروح بودند. نيروهاي بعثي آنها را به يكي از كمپهاي نزديك بصره منتقل نمودند. نخستين اقدام نيروهاي بعثي، از بين بردن اسناد هويت و شناسايي آنها بود. لذا كارتهاي شناسايي و پلاكهاي بر و بچههاي غواص را از آنها جدا نمودند و همه به عنوان اسراي گمنام در اسارت تلقّي شدند. بعثيون 13 نفر از اسراي ياد شده را به عنوان فرماندهان گروهها و دستهها در مقابل 34 اسير ديگر رزمنده به شهادت رساندند و سرهاي آنها را جدا كردند تا نفرت خود را از بسيجيان عاشق نشان دهند. سپس 34 رزمندهي ديگر را به طور دسته جمعي دفن كردند. اسفند 79 با جستجوي اطلاعاتي برادران كميته تفحص مفقودين، طي عمليات برون مرزي اين بدنهاي مطهر از دل خاك خارج ميشوند. لباسهاي سياهرنگ غواصي كه استخوانهاي محكم و مقاوم اين غواصان را مهمان خود كرده بود، نخستين منظره دردآلودي بود كه بغض سنگيني را به انسان مستولي مينمود ... منبع: روزنامه ي كثيرالانتشار
راوي: حامي گت آقازاده
حاتم هاي شب عمليات موقع عمليات كه ميشد هركه هرچه داشت حاتمبخشي ميكرد. بعضي هم سفارش ميكردند كه بعد از خودشان اين لوازم چهطور بين دوستان تقسيم بشود. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
برادري بود كه شب عمليات قبل از حركت گفت: «گوش كنيد، ميخواهم وصيت كنم.» بعد با صداي بلند بيان كرد: اگر شهيد شدم پوتينهايم براي فلاني، زيرپوشم براي تو (من)، ساعتم براي كسي كه هميشه با من لج بود و بالآخره روحم براي خدا و جسمم براي حسين (ع).
حاجي داره منو ميكشه!
وقتي در بندرعباس آموزش غواصي ميديديم، در يكي از ساختمانهاي نيروي هوايي ارتش مستقر شديم. تقريباً 170 نفر بوديم. ساختمان تعدادي سرويس بهداشتي داشت. چون 170 نفر از سرويسها استفاده ميكردند، خيلي زود كثيف ميشد. صبح كه براي نماز بيدار ميشديم، سرويسها تميز بود و از تميزي برق ميزد. هيچ كس نميدانست سرويسها را چه كسي نظافت ميكند. اواسط دوره، قباد شمسالديني پيرمرد 67 سالهاي كه در آن سن و سال همراه ما شنا ياد گرفته بود، نزد من آمد و با چشماني گريان گفت: حاج احمد دارد مرا ميكشد. با تعجب پرسيدم: چرا؟ همانطوركه اشك ميريخت گفت: هميشه ميخواستم بدانم چه كسي دستشوييها را ميشويد. يك شب بيدار ماندم. كشيك كشيدم. وقتي صداي آب از دستشويي شنيدم آهسته به آن طرف رفت رفتم. چشمم به حاج احمد افتاد كه جارو و شلنگ در دست دستشوييها را ميشست. سعي كردم جارو و شلنگ را از دستش بگيرم، ولي با من درشتي كرد كه چرا بيدار ماندهام و بعد قول گرفت كه موضوع را به كسي نگويم. گفتم: اگر قول دادهاي به كسي نگويي، چرا به من گفتي؟ هقهقكنان گفت: اين راز داشت مرا ميكشت. منبع: مجله شميم عشق
حامي مردم بيسيم زدم. گفتم: « برادر كاوه ما ميخواهيم با توپ خانههاي اينها را بزنيم. اينجا پر از ضد انقلابه. » منبع: مجله شميم عشق - صفحه: 42
گفت: « چي رو با توپ بزنيد؟ اونجا پر از زن و بچه است. مردم كه گناهي ندارند. تو كه خودت كردي بايد حواست بيشتر جمع اين چيزها باشه. » گفتم: « آخه ضد انقلاب خيلي زياده. »
گفت: « خوب زياد باشه؛ دليل نميشه. »
راوي: همرزم شهيد
حب حسين(ع)
تير ماه 1365، منطقهي مهران در التهاب عجيبي غوطهور بود. از يك طرف شوق و حرارت عمليات و از طرف ديگر گرماي سوزان تابستان خط مقدم. فرداي آغاز عمليات. 11 تير بود كه در نزديكي شهر به سه نفر عراقي برخورديم كه براي تسليم شدن به طرف نيروهاي ما ميآمدند. با ايما و اشاره برادران، عراقيها پيراهن نظامي خود را درآورده و در حالي كه دستها را بر سر گذاشته بودند، حركت كردند. يكي از آنها خم شد و فانسخهاش را برداشت، بوسيد و به سوي آسمان بلند كرد و انگار ميخواست مطلبي را به ما بفهماند. من كه متوجه منظورش نشده بودم با بيتفاوتي آن را گرفتم و به طرفي پرتاب كردم و دستور حركت دادم. مدتي كه از آن محل دور شديم، دلم طاقت نياورد و به يكي از نيروهاي اطلاعات كه زبان عربي بلد بود گفتم كه جريان فانسخه را از او سوال كند. منبع: ماهنامه سبزسرخ
اين عراقي پاسخ داد: من شيعه هستم و هنگام اعزام، مادرم يك تكه از پارچه سبز حرم حسين (ع) را به قصد تبرك و توسل به من داد و گفت: «اگر اسير شدي اين پارچه كالاي ارزشمندي نزد ايرانيها است. بگو مال كربلاست، به تو كاري ندارند و علاقهي ايشان به اباعبدالله، تو را هم شفاعت خواهد كرد.» عراقيها را به عقبه انتقال داديم و هنوز افسوس ميخورديم كه چرا ندانسته آن هديه گرانقدر را از دست دادم و بيتوجه آن را همراه با فانسخه به دور انداختم.
راوي: رزاق رنجبر
حديث با بچهها از تمرين ورزش بر ميگشتيم: زنگ مدرسهي دخترانه به صدا درآمد و همه به آنها خيره شديم. مهدي (1) سرش را پايين انداخته بود. منبع: سالنامه ستاره ها 1378
جلوتر كه رفتيم، گفت: « يه حديث ميگم هر كسي ترجمهاش كند، صد تومان جايزه دارد. » آن وقتها صد تومان خيلي ارزش داشت. با بدبختي حديث را ترجمه كرديم.
گفت: بايد در جمع بخوانيد. خوانديم. « هر گاه به نامحرم رسيديد، چشمانتان را ببنديد. »
تازه منظور مهدي را فهميديم.
(1) شهيد مهدي شوشتري
حرم حسيني
پستچي بود نامهاي داد دستم. قيامه نامه زار ميزد كه از جبهه است. منبع: مجله جاودانه ها - صفحه: 13
نوشتههاي روي پاكت را مرور كردم.
هميشه نشاني خودش را مينوشت؛ اين بار اما، نوشته بود:
نشاني فرستنده: «انشاالله حرم حسيني (ع)»
ده روز بعد در روز عاشورا سال 65 با پيكر بيسرش ميهمان سيدالشهدا (ع) شد.