روزي جنگي بود 2
پارچه ي متبرك 10 تيرماه سال 1365 منطقهي مهران شور و شوق خاصي داشت. از يك طرف گرماي سوزان تابستان و از طرف ديگر اشتياق جنگيدن با دشمن، حال و هواي خاصي به ما داده بود. فرداي آن روز حوالي شهر به سه نفر عراقي برخورديم كه به طرف نيروهاي ما ميآمدند. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 7
با اشارهي برادران بسيجي آنها لباسهاي خودشان را درآوردند و با دستهاي بالا حركت كردند. يكي از آنها فانسقهاش را برداشت، سوي آسمان برد و بوسيد؛ سپس حرفي به ما زد كه نفهميدم.
بيتفاوت فانسقهاش را از او گرفتم و به گوشهاي پرتاب كردم، اما خيلي زود پشيمان شدم، اما ديگر فايدهاي نداشت.
در دلم غوغايي برپا بود. دلم طاقت نياورد و از يكي از همرزمانم كه زبان عربي بلد بود خواهش كردم جريان فانسقه را از او بپرسد. عراقي در پاسخ به ما گفت: «من شيعه هستم و هنگاميكه براي جنگ ميآمدم مادرم پارچهاي را كه متبرك با خاك كربلا بود به من داد. پارچه را به فانسقهام بسته سپس توصيه كرد كه هنگامي كه اسير شدي اين پارچه را به ايرانيها نشان بده، چون آنها ارادت ويژهاي به اين امام بزرگوار دارند و تو را اذيت نخواهند كرد.»
خيلي ناراحت شدم و پس از اينكه عراقيها را به عقبه فرستاديم، دور از چشم همه گريه كردم و افسوس خوردم كه چرا اين هديه را به اين ارزاني از دست دادم.
پاسخ دلشكستگي
از اينكه براي شناسايي ميرفتيم از خوشحالي در پوست خود نميگنجيدم. چند روز بود كه عمليات كربلاي پنج شروع شده و ما براي شركت در عمليات لحظهشماري ميكرديم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
روز عمليات رسيد، به سه راهي شهادت كه رسيديم، يكي از همشهريهايم را ديدم، خيلي مضطرب و پريشان بود. دستهايش را گرفته و گفتم: «چيه... چرا نگراني، چه اتفاقي افتاده است؟!»
بريده بريده در جواب من گفت: «توپ به آن سنگر خورده و بر اثر اصابت توپ ورودي آن مسدود شده است. جدا شده و شروع به كندن محلي براي بيرون آوردن بچهها كردم. هرچه تلاش كردم نشد، آتش دشمن خيلي زياد شده بود. هرچه ميكنديم باز خاكريز فرو ميريخت و اوضاع بدتر ميشد.
در آن ميان صداي فرمانده به گوشم رسيد كه ميگفت: «كجايي.... بيا ديگه؟!» از آن برادر جدا شدم و گفتم هنگام برگشتن حتماً كمكش خواهم كرد. در دلم غوغايي برپا بود، براي بچههاي داخل خاكريز دعا كردم كه دوام بياورند و سپس دو دست همشهريام را بوسه زدم و از او جدا شده و به نيرو پيوستم.
كمي جلوتر صدايي به گوشم رسيد. متوجه شدم جواني در حاليكه سر شهيدي را در آغوش دارد كمك ميخواهد. نشستم و گفتم: چه ميخواهي، در حاليكه صداي گريهاش كاملاً به گوش ميرسيد جواب داد: «من و برادر كوچكترم نوبتي به جبهه ميآمديم». اينبار عمليات بود و برادر كوچكتر با خواهش و تمنا مادرم را راضي كرد تا با من بيايد. مادرم در حاليكه براي ما نگران بود رو به من كرد و گفت: «دست برادر كوچكترت را در دست تو ميگذارم و دست هردويتان را در دست خداوند».
به اينجا كه رسيد سيل اشك بر صورتش روان بود و صدايش به هقهق افتاد. رو به من كرد و گفت: «حالا من چه كار كنم، جواب مادرم را چه بدهم؟!» خواهش ميكنم كمك كن تا برادرم را به عقب ببرم، دوباره فرمانده فرياد زد «نورعلي نيا» رو به سرباز جوان كردم و گفتم: «من مأموريت دارم، وقتي برگشتم حتماً تو را كمك خواهم كرد».جوان با لبخند پاسخ داد: «برو به سلامت، شايد تو پنجاهمين فردي هستي كه ميگويي ميروم و باز ميگردم، چون هركس اين حرف را گفته است ديگر بازنگشته و من همچنان تنها هستم». او را نيز بوسيدم و از وي جدا شدم.
هنوز چند متري جلو نرفته بودم كه با صداي انفجار به عقب نگاهي كردم. توپ دشمن دقيقاً جايي را كه دو برادر نشسته بودند هدف قرار داده بود، دلم طاقت نياورد. سريع به عقب برگشتم، با ديدن آن صحنه اشك در چشمانم جمع شد، تنم لرزيد و افسوس خوردم، حالا آن دو برادر هردو شهيد شده بودند.
با خود عهد بستم كه هنگام برگشتن هردو را به عقب ببرم. با هزار زحمت خود را به بچهها رساندم، وقتي علت ديركردنم را به فرمانده گفتم او گفت: «هنگام برگشتن هر دو را به عقب ميبريم، هنگام برگشتن دو برادر را با خود آورديم، به سنگري رسيديم كه ورودي آن تخريب شده بود. اما صدايي از آنجا نميآمد. شايد همان همشهري هم چون ديگر صدايي نشنيده بود به عقب بازگشته و آنجا را ترك كرده بود.
راوي: نورعلي رمضاني نژاد
پاسدار قوي هيكل صبح روز عمليات الله اكبر بود. ما پادگان دشت آزادگان را كه در نزديكي حميديه بود، به عنوان كمپ اسرا معين كرده بوديم. بچهها حدود 200 نفر اسير را در آنجا نگه داشتند. خيلي جالب بود، هيچيك از اين افراد افسر و درجهدار نبود. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 4
بعد از دقت و وارسي بيشتر احساس كردم جاي درجه بر روي لباسشان پيداست. هرچه پرسيدم: «هيچكس جواب نداد، براي توجيه بيشتر به آنها گفتيم». امام عزيز ما فرمودهاند: كه بايد با اسرا خوشرفتاري كنيم. اين حكم اسلام است و شما در جمهوري اسلامي به عنوان ميهمانان ما محسوب ميشويد.
هركس افسر است خودش بلند شود و خود را معرفي كند. ما به او كاري نداريم ما اگر ميخواستيم شما را اعدام كنيم كه تا اينجا نميآورديم. ما پاسدار اسلام و سپاه اسلام هستيم و مجري اسلام و قرآن. اينكه ميخواهيم افسران خودشان را معرفي كنند به اين دليل است كه ميخواهيم از اطلاعات آنها براي عمليات استفاده كنيم. ما ميدانيم كه در بين شما افسر هست.
سخنم كه تمام شد افسري برخاست و مردد گفت: «من خودم را معرفي ميكنم. سروان جويان النقيب اهل بصره» او را در آغوش گرفتم و رويش را بوسيدم. سپس پرسيدم: «چرا از اول خودت را معرفي نكردي؟»
با شرمندگي پاسخ داد: ما حالا حقيقت را فهميدهايم. رژيم بعث به ما القا كرده بود كه در عمليات هر طور شده اسير نشويد. چون در ايران يك پاسدار قوي هيكل هست ( منظور برادر افشاري بود) كه در دستش شمشيري دارد، با يك دست موها و سر اسير را ميگيرد و با دست ديگر كه در آن شمشير است با يك ضربه سر اسير را از بدن قطع ميكند.» هنوز سخنش تمام نشده بود كه بچههاي ما زدند زير خنده.
اسير ادامه داد: لذا ما تا چشممان در كمپ به شما افتاد، گفتيم اين همان است كه به ما گفتهاند. هر وقت كه شما بيرون ميرفتيد. احساس ميكرديم شمشير به دست برخواهيد گشت. اما الآن كه اين سخنان را گفتيد اعتماد كردم، خودم را معرفي كردم. بعد از او 20 نفر ديگر بلند شدند و پشت سر هم خود را به عنوان افسر معرفي كردند.
پانزده رديف سيم خاردار
بچههاي خط شكن درست در مقابل پانزده رديف حلقه سيم خاردار قرار داشتند. محسن اولين نفري بود كه از ميدان مين گذشت و شروع كرد به بريدن سيمهاي خاردار. 12 رديف آن را پاره كرد. منبع: كتاب شب هاي قدر كربلاي 5
ناگهان چند منور تمام محوطه را روشن كردند. نور منورها محسن را در ديد دشمن قرار داد. اما او بيمحابا در حال پارهكردن سيمهاي خاردار بود. يكباره گلولهاي داغ بر جانش نشست و او با پيكري خونآلود بر آخرين رديف سيمهاي خاردار افتاد. راه باز بود بچهها گريان از كنار پيكر خونين محسن گذشتند.
پاي مجروح
در عمليات بيتالمقدس از هر دو پا به سختي زخمي شد. پزشكان تصميم گرفتند پاي راستش را قطع كنند. قبول نكرد. گفتند: « اگر پايت قطع نشود، تمام بدنت سياه ميشود. »
با اطمينان گفت: « آنقدر زنده نميمانم كه تمام تنم سياه بشود!»
قرار شد شش ماه در بيمارستان نجميه تهران بستري شود تا بلكه مداوايش كنند. بيست و پنج روز بعد با همان پاها از بيمارستان درآمد و رفت تا در عمليات «مسلم بن عقيل » شركت كند.
راوي: سردارشهيدسعيد شالي
منبع: مجله جاودانه ها
پاي مصنوعي
روز نهم عيد سال 75 آن مصاحبهي كذايي را كه بعدها خيلي سر و صدا به پا كرد، بعد از يك روز پر بركت با «علي آقا» انجام دادم. آخر آن روز بعد از دو، سه هفته تلاش بيحاصل، سيد ميرطاهري و علي آقا بالآخره به آرزويشان رسيده بودند و شش، هفت شهيد پيدا كردند. روي همين حساب، عليآقا خيلي شنگول و سرحال بود. منبع: سالنامهي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383
اواخر مصاحبه كه از او پرسيدم: «عليجان با توجه به اينكه جانباز قطع پا هستي، كار كردن، آن هم روزي 14، 15 ساعت توي اين قتلگاه فكه برايت مشكل نيست؟»
گفت: «اگه آدم پاهايش سالم هم باشند و بخواد دم به دقيقه از اين تپه ماهورهاي ناهموار پايين بالا بره، پاهايش خسته ميشن و درد ميگيرند. خب ما هم آدميم، با اين پاي مصنوعي كم مشكل نداريم. وضع اون رو هم كه خودت ديدي، جاي سالم نداره و درست و حسابي چسب دوقلو خورده».
با سوال بعدي، مچش را گرفتم: «شادكام ميگفت پارسال، سركار تفحص، دو تا پاي مصنوعي رو داغون كردي؟» يكي از آن نگاههاي ناباورانهاش را حوالهام كرد و گفت: «اي آدميزاد شيرخام خورده!اين مرتضي چهقدر پيش تو دهن لقي كرده؟» لجاجت بيشتري به خرج دادم: «نگفتي؟!» كوتاه آمد و گفت: «چيزي نبود، پارسال، پاي مصنوعي اولي، حين كار شكست. مدتي آن را به ضرب و زور وصله پينهي چسب دوقلو، با خودم اينور، اونور ميكشوندم، تا اينكه بالاخره درب و داغون شد. برگشتم تهران، يكي ديگه گرفتم.
بعد از مدتي، اين دومي هم به سرنوشت رفيق اولش مبتلا شد. منتهي چون ديگه تهيهي پروتز واسم مقدور نبود، به ناچار مدتي تهران خونهنشين شدم. بالآخره با مساعدت سردار عزيزمون، حاج آقا باقرزاده، از طريق بازار آزاد، يه پاي مصنوعي ديگه گرفتيم و با همون هم اومديم اينجا.
پايداري و استقامت بحبوحهي عمليات بود. پشت سر هم گلولههاي آرپيجي را جا ميزد و بيوقفه شليك ميكرد. دشمن آتش سنگيني ميريخت و امان بچهها را بريده بود. در حالي كه ايستاده بود و آرپيجي توي دستش بود به گلولهاي كه نزديك من بود اشاره كرد. منبع: مجله جاودانه ها
با تعجب گلوله را به دستش دادم و پرسيدم: «چرا حرف نميزند؟» يكي ديگر از بچهها در حالي كه اشك توي چشمانش حلقه زده بود، با بغض گفت: «از ديشب تا حال آنقدر آرپيجي شليك كرده كه نه گوشش ميشنود و نه زبانش براي گفتن باز ميشود.» دلم گرفت. بغضم تركيد. بقيهي گلولهها را دم دستش گذاشتم و قبل از اينكه اشك گونههايم را خيس كند از او دور شدم.
پدر و پسر
به ميدان مين رسيديم. پدر و پسري همراهمان بودند. منبع: كتاب جاده فانوس؛روايت دشت آزادگان
پدر ميگفت من جلو ميروم، پسر ميگفت من ميروم.
ميگفت اگر شما كشته شويد من بيچاره ميشوم، پدر پسر را راضي كرد و رفت.
ميني منفجر شد و پدر شهيد شد.
پرچم را از دست نده آن روز غروب دلهرهاي عجيب سراسر وجودم را فرا گرفته بود. نميدانستم فرمانده پاسخش مثبت است يا نه. انتظار به پايان رسيد، چادر فرماندهي كنار رفت و فرماندهي گروهها يكي پس از ديگري از چادرها بيرون آمدند. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
فرماندهي ما آقا حسن بود، مردي شريف و با خدا. با لبخند نزديك شد و سؤالم را از نگاهم خواند، با اخم گفت: «جثهي تو كوچك است و توان بلند كردن آرپيجي را نداري». با اصرار و پافشاري من بالاخره قبول كرد كه كمك آرپيجي و پرچمدار لشگر باشم.
پرچم خيلي سنگين بود، توان بلندكردنش را نداشتم اما پيش خودم گفتم: «پرچمدار اسلام در عمليات بودن سعادت ميخواهد». با گفتن اين جمله كه مانند نيرويي غيبي بود يا علي گفته و پرچم را بلند كردم. به ياد گفتههاي آقا حسين افتادم كه سفارش كرد: «به هر قيمتي كه شده پرچم را از دست نده».
بنا به دلايلي در آن شب عمليات اجرا نشد و دستور عقبنشيني صادر كردند. در راه بازگشت باد تندي ميآمد. پرچم سنگين بود و توان راه رفتن را از من گرفته بود. سنگيني اسلحهي كلاش و حمل 4 قمقمهي آب و خشاب و فشنگ از يك طرف و سنگيني پرچم از طرف ديگر تعادل راه رفتنم را بر هم ميزد.
در دل فقط از خداوند كمك خواستم كه به من نيرو دهد تا پرچم را سالم برگردانم. ناگهان فكري به ذهنم رسيد، چوب پرچم را از پارچه جدا كرده و پارچه را به گردنم گره زدم و خودم را به سرعت به لشگر رساندم.
آرپيجيزن كه همراه من بود به خاطر چند باري كه در وسط لشگر فاصله انداخته بودم سرم فرياد كشيد. به دل نگرفتم و به راهم ادامه دادم. به هر ترتيبي كه بود آن شب، هم خودم و هم پرچم را سالم به مقصد رساندم.
از اينكه توانسته بودم گفتهي فرماندهي خود را عملي كنم خوشحال بودم و به خاطر اين خوشحالي نماز شكر به جا آوردم.
بعد از چند روز آقا حسين به سراغم آمد و گفت: «پرچم را از دست دادي يا نه؟!» با خوشحالي گفتم: نه با تعجب گفت: «پس پرچم را برو بيار» سريع رفتم و پرچم بدون چوب را آوردم و از شرمندگي به خاطر از دست دادن چوب پرچم سرم را پايين انداختم. ناگهان دست نوازش فرمانده را بر روي صورتم حس كردم در حالي كه تمام صورتم از شدت شرمندگي سرخ شده بود. سرم را بالا برده و به صورت آقا حسين نگاه كردم كه او ميگفت: «تو امتحانت را خوب پس دادي جوان».
راوي: مفيد اسماعيلي
پرواز 2
جبههاي كه ما در آن خدمت ميكرديم طراح نام داشت. ما تصميم گرفتيم براي آوردن تجهيزاتي جهت ديدهباني و شناسايي دشمن تهيه كنيم. در آن شب شهيد محمد حاجيپور كه مسئول تداركات بود در سنگر ما خوابيد و ماشين تداركات را به ما قرض داد به شرط آنكه سالم برگردانيم. منبع: كتاب پنجمين يادواره لاله هاي جاويدان
در حال حركت به سمت سوسنگرد بوديم كه زير آتش توپخانهي دشمن، مجبور شديم توقف كنيم. لحظهاي آتش دشمن قطع شد، دوباره شروع به حركت كرديم و دوباره مورد هجوم دشمن قرار گرفتيم. بعد از كلي سختي توانستيم به خطوط نيروهاي خودي برسيم.
از ماشين كه پياده شدم، متوجه شدم كه چراغ جلويمان در برخورد با گلولههاي دشمن شكسته است. خيلي ناراحت شدم، نميدانستم كه اين موضوع را چگونه به حاجي اطلاع بدهم. سرانجام داخل سنگر شده و در حالي كه از شرمندگي سرم را پايين انداخته بودم شروع كردم جريان را تعريف كردن.
محمد خنديد و گفت: «خودم ميدانستم و خوشحالم كه خودتان سالم هستيد.» اين را گفت و به طرف ماشين رفت. به محض اينكه داخل چادر شدم با صداي مهيبي به بيرون از چادر دويدم. زبانههاي آتش از ماشين تداركات به آسمان بلند شد. خيلي ناراحت شده و به آن سمت دويدم و با بدن تكهتكه شدهي محمد روبهرو شدم. اين تلخترين خاطرهي زندگي من بود، آري او به ديدار حق پرواز كرده بود.
راوي: احمد مريمي
پرواز بر فراز كركوك خيلي از شماها حتماً نام عمليات كركوك به گوشتان خورده است. دو روز از شروع جنگ تحميلي ميگذشت. بعد از حمله اوليه نيروي هوايي ايران رژيم بعث كه فكر ميكرد با نخستين حملهاش70 درصد از نيروي هوايي ايران را از بين برده است در بهت و حيرت دست و پا ميزد. قرار بود كه نيروي هوايي ايران، نيروي هوايي عراق را به كلي نابود كند اما براي رسيدن به اين هدف بايد به پايگاههاي هوايي زيادي حمله ميكرد كه بعضي از آنها توسط پدافند قدرتمندي محافظت ميشد و رسيدن به آن كار سختي بود. يكي از اين پايگاههاي مهم، پايگاه هوايي كركوك بود. تصميم گرفته شد نزديكترين پايگاه به كركوك در ايران مأمور انجام اين عمليات باشد و اين پايگاه جايي نبود جز پايگاه هوايي تبريز. منبع: روزنامه جام جم
بعد از بحث و بررسي زياد قرار شد هواپيماها صبح زود بعد از پرواز ارتفاع را تا 15000 پا بالا برده و با نزديك شدن به مرز، ارتفاع را كم كرده و از لابهلاي درهها و ارتفاعات عراق، راه كركوك را در پيش بگيرند و پس از بمباران هدف، از همين مسير بازگردند. اين اولين بار بود كه نيروي هوايي ايران به كركوك حمله ميكرد و به خاطر همين كسي به درستي نميدانست در اين شهر چه چيزي انتظار قهرمانان ما را ميكشد. با اين همه بالاخره خلبانان همگي سوار هواپيماها شدند و به زودي در دل آسمان جاي گرفتند. هوا به قدري صاف بود كه كوههاي مرزي را به راحتي ميشد ديد. طبق نقشه پروازي جنگندهها بايد از سمت غرب به پايگاه هوايي كركوك حمله ميكردند. پس از گذشت چند دقيقهاي ناگهان فرمانده دسته پرواز در يك آن اوج گرفت و به ارتفاعي رفت كه ميتوانست بمبهاي خود را رها كند. باند پروازي دشمن درست در زير هواپيما بود، فرمانده دسته پروازي كه گويا منتظر چنين چيزي بود بيوقفه به طرف باند شيرجه رفت. ضد هواييهاي دشمن از هر طرف شروع به شليك كردند.. ليدر دسته در وسط شعلهها بود ولي اين غيور مردان ترسي از ضد هوايي نداشتند و تنها به هدف ميانديشيدند و فرمانده دسته در ذهن خود به اين ميانديشيد كه از فاصله مطلوب بمبها را رها سازد.
پرواز فرشته
انبوه مردم در كنار خانه پاسداران جمع شدند. آثار غم و درد بر همه چهرهها سايه افكند. دختر پرستار را با لباس سرخ از خانه خارج كردند، صحراي محشر بود. از پهلويش خون بر زمين ميريخت. نه پزشكي بود و نه دارويي. منبع: كتاب كردستان
چمران ايستاده به او مينگريست، و فرشته بيگناه در مقابل چشمان او جان داد. در هر گوشهي خانه، شهيد يا مجروحي بر زمين بود.
مردي دستان چمران را گرفت و فرياد زد: «چرا اهمال ميكنيد، چرا ارتش نميجنبد؟ چرا ساكت نشستهايد؟» و چمران با بغضي فرو خورده در گلو به آسمان نگريست و به يكباره مرد را در آغوش كشيد. آنقدر او را به سينهاش فشرد تا كمي آرام شد، مرد آرام گرفت، اما اين چمران بود كه از درد مردم تا صبح چشم بر هم نگذاشت، و مدام علي (ع) را صدا زد.
پسر رئيس جمهور عمليات كربلاي 1 بود كه در پادگان متوجه حضور يكي از فرزندان رياست جمهوري آن وقت شدم. «سيدمجتبي حسينيخامنهاي» او را قبلاً ميشناختم. منبع: سالنامه يادياران
خيلي تحت تأثير قرار گرفتم كه پسر رئيسجمهوري مملكت در گردان عملياتي شركت كرده است، ولي بعد پيش خودم گفتم: ممكن است چند روز بماند و بعد براي هميشه برود. ولي با گذشت زمان شرمندهتر ميشدم؛ چون او پا به پاي بقيه در تمام مراسم شبانهروزي و «اردوگاه تاكتيكي كرخه» شركت كرد. بعد هم در كنار خودم در عمليات حاضر شد.
پلي از وجود
در دل شب به آرامي حركت كرديم. چند كيلومتري بيشتر راه نرفته بوديم كه به سيم خاردارهاي حلقوي دشمن رسيديم. فرصتي براي بريدن نداشتيم، چرا كه وقت عمليات كاملاً حساب شده بود و هرگونه تأملي باعث لو رفتن عمليات ميشد. زارعي كه زخمي شده بود خودش را روي سيمها انداخت و در حالي كه لبخند ميزد چشمهايش را بست. منبع: مجله جاودانه ها
بچهها با شرمندگي و صورتهاي خيس از اشك از روي او عبور ميكردند، يك گردان نيرو از روي پيكر او رد شدند و او با همان لبخند به سوي عرش پرواز كرد.
پنجره ي انتظار يك روز قبل از شهادت هادي دلم عجيب شور ميزد. براي اينكه اضطراب و دلتنگيام را كاهش دهم، به سراغ زينب رفتم تا بلكه با بازي و حرف زدن با او نگرانيم برطرف شود. در ميان صحبتهايم پرسيدم: «زينب جان بابا كي ميآيد؟» انتظار داشتم مثل هميشه با زبان بچهگانهاش بگويد: «اگه دوتا اگه سه تا بخوابيم بابا ميآيد» اما گويي زينب از راز بزرگي مطلع بود. با حالتي غمگرفته پاسخ داد: «مامان هرچند تا بخوابيم باز هم بابا نميآيد. مامان بابا ديگه نميآيد». منبع: مجله جاودانه ها
دستانش را به گرمي فشردم. او فقط سه سال داشت. بغضم را فرو خوردم تا اينكه ساعت 3:30 دقيقهي روز بعد خبر شهادت همسرم هادي فضلي را برايم آوردند. نگاهي به زينب انداختم كه اشكريزان از پنجره بيرون را نگاه ميكرد تا كي پيكر خونآلود پدر را برايش بياورند.