روزي جنگي بود
آدم عجيب
راه افتاديم طرف خاك ريزهايشان، براي پاكسازي. اسرائيليها اين خاكريزها را برايشان طراحي كرده بودند. ايستاده بوديم كنار كانال. بچهها ميخواستند توي ميدان مين معبر بزنند. يك گلولهي توپ خورد جلوي گردان، حسين مجروح شد. فرستاديمش عقب. منبع: كتاب كاش ما هم
از كانال رد شده بوديم، ديدم با همان وضع پا به پاي بچهها ميآيد. بهش دستور دادم برگردد،برگشت.
مانده بوديم توي خاكريز عراقيها. طوفان شديدي بود، حتي چشمهايمان را هم نميتوانستيم باز كنيم. باز سروكلش پيدا شد، از بيمارستان در رفته بود. كمك كرد بچهها را جمع كرديم و راه را پيدا كرد. دستهامان را داديم به هم و برگشتيم.
رفتيم بهداري بخيههاي دستش باز شده بود، زخم عفونت كرده بود، رويش پر از خون بود. اشك توي چشمهاي دكتر جمع شده بود، پيشانياش را بوسيد و گفت: «شما چه انسانهاي عجيبي هستين!».
آرپي جي و گوش
در حالي كه در يك دست آرپيجي داشت، با دست ديگر به گلولهي آرپيجي اشاره كرد. متعجب پرسيدم: چرا حرف نميزنه؟!
در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود با بغض گفت: از ديشب تا حالا آن قدر آرپيجي شليك كرده كه نه گوشش ميشنود و نه زبانش براي گفتن باز ميشود.
منبع: مجله جاودانه ها
آرزو
من و مسعود عليجاني هر دو در گردان امام حسين (ع) لشكر كربلا بوديم. بعد از اينكه از هم جدا شديم با نامه با يكديگر ارتباط داشتيم. يكبار عكسي از خودش را برايم فرستاد. اما زمينهي پشت عكس تصوير يك پاسدار بدون سر بود كه جاي سر در بدنش شمع روشن كردهبودند. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 8
برايم جالب بود. علت انتخاب اين نقاشي را از او در نامهام پرسيدم. پاسخ داد: « دوست دارم وقتي شهيد ميشوم سر در بدن نداشته باشم و مشتهايم گره كردهباشد »
چندي بعد به زيارت پيكر خونينش شتافتم. پيكر بي سر و مشتهاي گره كردهاش اشك را در چشمانم جاري ساخت. بدنم ميلرزيد. همانجا خدا را به پاس برآوردن اين آرزو سپاس گفتم.
آزادي خرمشهر يكي از همرزمامون كه بچه خرمشهر بود تعريف ميكرد: وقتي عراقيها وارد خرمشهر شدن خيلي جنايت كردن، از كشت و كشتار پير و جوان و زن و بچهها تا به تجاوز به دختران و مادران با عفّت، از هيچ عمل وحشيانهاي كم نذاشتن. ميگفت: من كه اينها رو با چشم خودم ميديدم خيلي ميترسيدم چون خواهرم توي چند تا كوچه پايينتر از ما زندگي ميكرد، و اون هم آدمي نبود كه خيلي راحت زندگيش رو ول كنه و بره. با عجله رفتم سراغش. وقتي به در خونهشون رسيدم با عجله با مشت به در ميكوبيدم كه زودتر در رو باز كنه. وقتي در رو باز كرد بهش گفتم: پس چرا هنوز راه نيفتاديد! دشمن ديگه وارد شهر شده... پس چرا منتظريد! خواهرم گفت: علي رفته. هنوز برنگشته. منتظر اوئيم. علي دامادمون بود. از اون آدمهاي كله شق. گفتم: شما جمع كنيد بريد اون هم مياد. گفت: حالا بعداً ميريم. هر چي اصرار كردم فائده نداشت. من هم بايد با بچه محلامون ميرفتم خط. اين بود كه ولش كردم بحال خودش و رفتم. دشمن وارد شهر شده بود و وحشيانه مياومد جلو. ما هم از صبح تا ظهر مدام با عراقيها در تعقيب و گريز بوديم. ديگه دشمن به محل ما رسيده بود. من خيلي نگران خواهرم بودم. سر محلمون كه رسيدم يه چيز ديدم كه داشتم شاخ در ميآوردم. خواهرم با دو تا كوچولوهاش يه جيپ 106 گير آورده بودن. بچهها گلوله ميآوردن ميدادن مادرشون اون هم چادرش رو بسته بود به كمرش و مدام شليك ميكرد. غرور همه وجودم را گرفته بود. با عجله رفتم و سراغ علي رو گرفتم. خواهرم كه من رو ديد اشكش سرازير شد و گفت: علي هنوز نيومده. بهش گفتم ازش برات خبر ميگيرم. از دوستانش سراغش را گرفتم گفتن كه شهيد شده... يادش بخير منبع: مجله فكه - صفحه: 15
آزمايش
در منطقه دوستي داشتيم به نام آزمايش. قد رشيدي داشت. يك بار از او پرسيدم: چرا ازدواج نميكني؟ آرام به طوريكه كسي نشنود، گفت: «من بسيجيم و هيچكس اين را نميداند». راست ميگفت، همهي بچههاي گردان از جمله خودم فكر ميكرديم او پاسدار است. پس ادامه داد: « بعد از چند سال جبهه اگر با دست خالي برويم خواستگاري تحويلمان نميگيرند چه رسد به اينكه پاسدار هم نيستيم.» منبع: سالنامه يادياران
پرسيدم: «چرا رسمي سپاه نميشوي؟»
خنديد و گفت: «هنوز لياقت ندارم. قبل ازعمليات كربلاي 4 و 5 مجروح شدم و ديگر او را نديدم. سالها بعد وقتي از مزار شهدا در بهشت زهرا ميگذشتم به مزار شهيد آزمايش برخوردم.
آزمايش الهي ساعت 9 صبح اعلام شد، شهر پيرانشهر بمباران شده. ساعتي بعد اطلاع دادند، دفتر كار من نيز مورد اصابت گلوله قرار گرفته است. وقتي به محل حادثه رسيديم صحنهي ناگواري در مقابل چشمانم ظاهر شد. حسين بابازاده مسئول دفترم در حال خوردن صبحانه به علت اصابت تركش دو نيم شده بود. منبع: كتاب سفر عشق
اشك پهناي صورتم را پوشاند. جنگ آزمايشي بزرگ بود، امتحاني كه هركسي نميتوانست سربلند از آن بيرون بيايد. ما در اين آزمايش الهي عزيزترين افراد زندگيمان را از دست داديم.
آمبولانس سوخته
عمليات كربلاي 5 در حين پيشروي به آمبولانسي برخورديم كه در آتش ميسوخت و آژير آن مثل اينكه اتصالي كرده باشد يكسره صدا ميكرد. منبع: سالنامه يادياران
تمام منطقه را طنين صداي آن پركرده بود. اين وضعيت ساعتها ادامه داشت تا يكي از بچهها با رگبار تيربارش آن را خاموش كرد.
چند روز بعد شنيديم راديو عراق طي تفسيري گفته است: «در اين عمليات آنقدر نيروهاي ما از سربازان خميني كشتهاند كه تمام روز در منطقه صداي آژير آمبولانسها شنيده ميشد.
آه يتيم چند روز پس از اشغال خرمشهر در كنار يك خانهي خرابه، صدايي توجه ما را جلب كرد. سمت صدا رفتيم. ديدم كه كودكي در حالي كه به بدن بيجان مادرش چنگ ميزند گريه ميكند. به دوستانم گفتم: «من سالهاست كه ازدواج كردهام ولي فرزندي ندارم، او را با خود ميبرم.» همه موافقت كردند. منبع: ماهنامه سبزسرخ
چند روزي با او بودم، بچهي شيريني به نظر ميرسيد. او را مانند فرزند واقعي خودم در آغوشم ميفشردم و مانند پدري دلسوز ميبوسيدمش، اما نميدانم فرماندهي لشكرمان از كجا متوجه اين موضوع شد، دستور داد هرچه زودتر بچه را نزد او ببرم. اول از اين دستور امتناع كردم اما فرمانده تهديد به اعدام كرد.
در حال برگشت به خانهام بودم كه احساس حسادت عجيبي به فرمانده پيدا كردم. چون فكر ميكردم او ميخواهد اين بچه را به فرزندي قبول كند. هيچگاه آن صحنه را از ياد نميبرم. وقتي بچه را به او دادم، او بچه را با تمام قدرتش به ديوار كوبيد و كودك بيگناه گريهاش براي هميشه قطع شد. ديگر حال خود را نميفهميدم. طاقت ديدن آن منظره را نداشتم.
مانند پدري كه فرزندش را در مقابلش به اين صورت پرپر كردند، به طرف قاتل كه فرماندهي خودم بود حمله كردم. به حال خودم نبودم و فقط فرياد ميزدم. زماني به حال خودم آمدم كه بقيهي افراد من را از فرمانده جدا كرده بودند. ديگر نميتوانستم آنجا بمانم. سوار ماشينم شدم و بيرون رفتم. رو به آسمان كردم و با دلي شكسته و اشكهاي بياماني كه از چشمانم ميآمد از خدا خواستم اين فرمانده را مورد خشم خود قرار دهد.
هنوز خيلي دور نشده بودم كه صداي انفجار شديدي آمد، برگشتم و با ديدن بدن تكهتكه شدهي فرماندهي خودم خوشحال شدم و اشكهايم را پاك كردم و خدا را شكر كردم.
راوي: سربازعراقي
آوار مرگ
در عمليات كربلاي 5 به همراه چند نفر از برادران رزمنده تصميم گرفتيم در نخلستان دوعيجي يك آتشبار راه بيندازيم. فاصلهي ما با دشمن در منطقهي مورد نظر فقط 300 متر بود. منبع: كتاب سفر عشق
قبل از رفتن آقاياري از من خواست تا همراه من باشد. آن روز پس از نصب آتشبار با آقاياري به سنگر رفتيم كه ناگهان يك گلولهي 107 ميليمتري به سقف سنگر اصابت نمود و بر اثر افتادن الوار سنگين سقف بر روي آقاياري او به آسمان پيوست. من به سختي مجروح شده بودم، اما در آن شرايط ديدن چهرهي بيجان ياري در مقابلم تمام توان مرا كاسته بود.
ابوالفضل
از آن شب پرستاره سالها ميگذرد. شبي كه با هم پيمان بستند كه خودشان را وقف خوشبختي همديگر كنند. آن شب دربارهي همه چيز صحبت كردند. حتي راجعبه اسم پسري كه به دنيا خواهند آورد. آنقدر حرفهايشان گل انداخت تا سپيده دميد.
نماز صبح را خواندند و خوابيدند. از آن شب 10 سال گذشت و هرگز پسري به دنيا نيامد. مداوا كردند فايده نداشت؛ نذر كردند، اگر به دنيا آمد نامش را ابوالفضل بگذارند. ابوالفضل به دنيا آمد. 20 ساله شد. رشيد، زيبا، خوشخلق، از تنهايي درآمدند. ولي شكسته شده بودند. پنجاه سالشان بود.
ابوالفضل به جبهه رفت و باز هم تنها شدند. وقتي كه شهيد شد، ديگر قدعلم نكردند. الآن 60 ساله هستند. 10 سال است با عكس ابوالفضل حرف ميزنند تا كمي از بيقراري دلشان كاسته شود.
منبع: كتاب تركش وانار
اتاق عمل
اولين روزي كه من تشك تخت اتاق عمل را بلند كردم كرمهاي قرمز زير آن راه ميرفتند. هر مجروحي آنجا عمل ميشد، امكان نداشت دچار عفونت شديد نشود. چون اتاق عمل آلوده بود. آب بيمارستان قطع بود. دستكش نداشتيم، مجبور بوديم بدون دستكش خون و چرك را از تختها با تيغ بتراشيم. بعد با موادي مثل ساولن و اتر ضدّ عفوني كنيم. حتي دستكشهاي يك بار مصرف اتاق عمل هم پر از خون بود. منبع: كتاب خانه ام همين جاست
اجازه ي فرمانده
ما از گردان 154 در عملياتي كه در جزيرهي مجنون انجام شد شركت داشتيم. فصل تابستان بود و هوا فوقالعاده گرم. بچهها هيچ كدام آب همراه خود نياورده بودند.
ظهر آن روز عراق پاتك كرد . فرماندهي گردان شهيد اميري بود. وقتي ديد هيچ اميدي به نگهداشتن خط نيست به برادران گفت: «من فرماندهي شما هستم، به شما ميگويم هر كس ميتواند و ميخواهد به پشت خط برود». بچهها گفتند: «پس خودتان چي !! » جواب داد: « هنوز فرماندهام اجازه نداده است عقب بيايم». همانجا ماند و مفقودالاثر شد.
منبع: سالنامه يادياران
احترام به شهيد
18 آبان گلولهي توپ به يك مينيبوس در دزفول خورد و مسافران را به خاك و خون كشيد. مردم براي كمك جمع شدند. اما همه شهيد شده بودند. منبع: كتاب پيام پيروزي؛روايت دشت فتح المبين
كودكي نه ساله خيلي خونسرد تكههاي مغز يكي از مجروحان را از كنار جوي آب جمع ميكرد و با دقت زياد روي مقوا ميريخت. پرسيدم چه ميكني؟ بدون آنكه سرش را برگرداند، گفت: « اين بخشي از جنازهي يك شهيد است، شهيد جسدش احترام دارد، امدادگرها اين تكهها را نديدهاند اينها را جمع ميكنم تا با شهدا دفن شود.»
اخطاربه ناوآمريكايي
ناو آمريكايي حريم دريايي ايران را شكسته بود و بدون توجه به اخطار ناوچههاي نيروي دريايي ارتش به جلو ميآمد. در اين لحظه يكي از شناورهاي سپاه پيامي براي ناو آمريكايي فرستاد كه من پاسدار فلاني هستم و به تو اخطار ميكنم كه برگردي. ناو آمريكايي بدون تأمل دور زد و منطقه را ترك كرد. يكي از فرماندهان به ناخداي آمريكايي گفت: چه طور شد؟ ناخداي آمريكايي گفت: ارتشيها اول اخطار و بعد شليك ميكنند ولي پاسدارها قبل از اخطار شليك ميكنند؟!!
منبع: مجله طراوت
اذان مشكوك
تيپ ثارالله را به خاطر عملياتي به منطقهي گيلانغرب فرستاده بودند. فصل پاييز، باران و سرما و لرزش بدن بود. بعضي اوقات باران به قدري شدت ميگرفت كه چند پتو مقابل در ورودي سنگر ميانداختيم تا آب وارد سنگر نشود. منبع: كتاب خاطرات آفتابي - صفحه: 18
يكي از روزهايي كه براي نماز خواندن برخاسته بوديم، صداي اذان فضا را پر كرد. اما صدا مشكوك و نامأنوس به گوش مِيرسيد.
شخصي را فرستاديم كه بفهمد چه كسي در حال اذان گفتن است، اما رفت و برگشت و در حالي كه متعجب بود و ميگفت: « صدا ميآيد اما مؤذن نيست.» يكي از بچهها سيم بلندگو را دنبال كرد و متوجه شد كه مؤذن از شدت سرما به زير پتو رفته و در حال اذان گفتن است. به همين دليل آن رزمنده نتوانسته بود وي را در چادر تبليغات ببيند.
راوي: ابوالفضل كارآمد