راسخون

روزي جنگي بود

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آب

نشستم روبه‌رويش. زانوهايش را جمع كرد توي سينه‌اش. قمقمه‌ي آب را آوردم، نگاه كرد، زل زده بود به غروب. از لب‌هايش آرام آرام قطره‌هاي خون سر مي‌خورد زير گلويش. گفتم: «بخور ديگه» قسمت اين جوري بوده حالا فقط تو از آن گروه زنده موندي، نبايد تا ابد آب بخوري؟
بغضش تركيد، اشك‌هايش راه افتاد. بريده بريده گفت: «آب آب آب، نمي‌دوني چه‌قدر از شنيدن اسمش حالم به هم مي‌خورد چي مي‌گي تو؟» آب بخورم براي چي؟ همه‌ي دوستانم تشنه شهيد شدند. آب ديگه به چه دردي مي‌خوره؟ آب فقط اون موقع مزه داشت كه همه با هم بوديم. آب اون جا آب بود، به درد مي‌خورد، چه جوري من آب بخورم تك و تنها...
   

منبع: سالنامه‌ي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1385  

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آب اروند

سياهي شب همه‌جا را گرفته بود. بچه‌ها آرام و بي‌صدا پشت سر هم به ترتيب وارد آب مي‌شدند. هركس گوشه‌اي از طناب را در دست داشت. گاه‌گاهي نور منورها سطح آب را روشن مي‌كرد و هر از گاهي صداي خمپاره‌هاي سرگردان به گوش مي‌رسيد. 30 متر به ساحل اروند يكي از نيروها تكان خورد.
خواست فرياد بزند كه نفر پشت سرش با دست دهان او را گرفت و آرام در گوشش چيزي زمزمه كرد. اشك از چشمان جوان سرازير شد، چشم‌هايش را به ما دوخت و در حالي‌كه با حسرت به ما مي‌نگريست، گوشه‌ي طناب را رها كرد و در آب ناپديد شد.
از مرد پرسيدم: «چه چيزي به او گفتي؟» با تأمل گفت: «گفتم نبايد كوچك‌ترين صدايي بكنيم وگرنه عمليات لو مي‌رود، اون وقت مي‌دوني جون چند نفر... عمليات نبايد لو بره» تمام بدنم مي‌لرزيد،‌ جوان در ميان موج خروشان اروند به پيش مي‌رفت.
   

منبع: مجله طراوت  

راوي: آقاي جابري 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آب كاربراتور

راه را گم كرده بودم. وسط بيابان، پنج، شش روز، غذا و آب نداشتم. گرسنگي را مي‌شد تحمل كرد اما تشنگي را نه.
در ميان راه به چند ماشين خراب رسيدم، هرچه گشتم داخل ماشين آب نبود. شلنگ كاربراتور يكي از آن‌ها را با سرنيزه سوراخ كردم. آبش گرم بود، بدمزه و بدرنگ اما چاره‌اي نبود. هرچي آب داشت با ولع خوردم و حالم جا آمد.
   

منبع: يادمان سالنامه ي لشگر 27 محمد رسول الله (ص) 1385  

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آب‌بازي

دستمان رو شده بود. فهميده بودند كه آب و غذايمان تمام شده. دو، سه تا منبع آب آوردند شصت متري كانال.
شيرهاي تانكر را باز گذاشته بودند. آب‌بازي مي‌كردند.
شده بود كار هر روزشان؛ هي پر مي‌كردند، هي خالي مي‌كردند.
   

منبع: ماهنامه وصال  

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آثار جنگ

تابستان سال 1379 بود كه پدر و مادرم براي تحقيق مادرم عازم سفر به انگلستان شدند. در فرودگاه بعد از مهر و پاسپورت و غيره بايد مسافران از محلي عبور مي‌كردند كه مبادا اسلحه يا چاقويي همراه داشته باشند.
مادرم از محل مورد نظر عبور كرد. نوبت به پدرم رسيد، اما زماني‌كه مي‌خواست از محل مورد نظر عبور كند دستگاه شروع به آژيرزدن كرد. مأموران پدرم را به اتاقي بردند تا بدنش را بازرسي كنند و جسم موردنظر را كه باعث شده بود دستگاه آژير بكشد را پيدا كنند، اما با تعجب از اتاق بيرون آمدند و گفتند كه هيچ چيز پيدا نكرده‌اند.
در حالي اشك در چشمان مادرم جمع شده بود، گفت: «در بدن همسر من چندين تركش وجود دارد كه آن‌ها باعث شدند آژير دستگاه به صدا دربيايد.» مأموران با شرمندگي كنار رفتند و اجازه دادند كه پدرم همراه مادرم به انگلستان برود.
   

 

راوي: ثمين دودانگه  

منبع: كتاب پنجمين يادواره لاله هاي جاويدان  

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آجيل شهادت

در جاده پياده راه مي‌آمدم تاهم برايم رفع خستگي شود و هم از لحاظ جسمي، ورزش و تحركي باشد براي لاغرتر شدن تا به قول معروف « وا نروم». رسيده پيچ دهلاويه. يك ماشين رسيد؛ از اين ماشين‌هايي كه مي‌گفتند شكلات مي‌آورد ( پيكر شهدا را با خود حمل مي‌كرد ) من دستي بالا كردم و راننده توقف نمود و ما را سوار كرد.
كنار راننده نشستم. يك عزيز رزمنده‌ي يزدي و يك برادر روحاني هم در حالي كه به در ماشين تكيه كرده بود، در كنارم نشستند. شب عيد بود و پاكت‌هاي آجيل بسته‌بندي شده بين بچه‌هاي رزمنده توزيع مي‌شد. در طي مسير به ما هم از اين بسته‌هاي آجيل دادند. شروع كرديم به آجيل شكاندن. يكي از برادرها نمي‌خورد؛ برادر روحاني پرسيد چرا آجيل نمي‌خوري؟ گفت: روي اين پاكت‌ها چي نوشته؟، مثل آن كه نوشته: « مخصوص رزمندگان » او با اين حرفش به ما حالي كرد كه اين آجيل مخصوص رزمندگان است و هر كس حق خوردن آن را ندارد.
برادر روحاني به او گفت: « اين‌قدر سخت نگير، حالا اگر ما رزمنده نباشيم، در منطقه‌ي جنگي كه هستيم و حتماً اگر براي ما اتفاقي بيفتد، ما هم جزو شهدا خواهيم بود اين حرف‌ها كه نيست. » اما او از اين آجيل‌ها استفاده نكرد. ماشين در طول مسير مي‌رفت و ما مشغول شكستن آجيل بوديم كه ناگهان چند گلوله‌ي خمپاره كنار ما به زمين نشست و منفجر شد و تازه راننده متوجه شد كه مسير را اشتباهي آمده و درست در ديد دشمن قرار داريم. به سرعت در حال دور زدن بود تا خودمان را نجات بدهيم كه يك تير مستقيم خورد به شيشه‌ي ماشين و بعد هم اصابت كرد به پيشاني اين برادر. وقتي تير خورد، گفت: « حالا اگر مي‌خواهيد آجيل در دهانم بگذاريد اين كار را بكنيد. حالا من رزمنده هستم. »
آن برادر روحاني كه خيلي باسليقه بود، جانمازش را از جيب بيرون آورد و كمي تربت امام حسين (ع) را از درون جانماز برداشت و عرض كرد: « برادر، آجيل تو ديگر تخمه و پسته نيست، آجيل تو تربت حضرت سيدالشهدا (ع) است »‌و سپس تربت را در دهان اين عزيز رزمنده نهاد و لحظاتي بعد همسفر ما همان‌طور كه چشمانش باز بود، روحش به ملكوت اعلي پر كشيد.
   

منبع: مجله الغديريان   -  صفحه: 29

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آخرين تله

 

شنبه بود. درست روز چهارم اسفندماه سال 1362. صبح كه رجبي از خواب بلند شد، قامت به نماز بست. انگار حال و هوايي ديگر داشت. آرام دعاي توسل را زمزمه كرد «يا وجيهاً عندالله اشفع‌ لنا عندالله» انگار حاجتي از خدا مي‌خواست. دعايش كه تمام شد، اسلحه‌اش را برداشت و به راه افتاد.
ميدان جنگ مرد مي‌خواست و او دلاورمرد اين ميدان بود. مين‌ها را يكي پس از ديگري خنثي كرد. ناگهان پايش به يكي از منورها خورد و منطقه را نوراني كرد. حسين بي‌آن‌كه ترسي داشته باشد، براي اين‌كه بتواند جلوي نور را بگيرد و بچه‌ها را از محل عبور دهد تلاش فراواني نمود، و همه‌ي ما نگران بوديم. در همين لحظه تيري به قلب او اصابت كرد. او مهمان مقرب پروردگار گشت.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 7

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آخرين سجده

گردان جعفر طيار راهي كردستان بود. عمليات كربلاي 4 در انتظار قربانيان عاشق ثارالله (ع) چشم به جاده داشت. كريم اهوازي نيز حضور داشت.
آن شب گلوله‌اي به پيشاني‌اش اصابت نمود. يك‌باره بر سجده افتاد. نور مهتاب بر پيكرش مي‌تابيد اما هيچ‌كس فكر نمي‌كرد كه او در اين سجده‌ي خون‌رنگ به لقا حق رسيده است. براي ساعت‌ها آن‌جا ماند و رهروان بي‌آن‌كه لحظه‌اي تأمل كنند به گمان اين‌كه در حال نجواي شبانه‌ي خويش است از آن‌جا گذشتند.
   

منبع: كتاب آه باران  

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آخرين عكس

روزي عكسي از خودش را آورد و به من داد و گفت: « مامان مي‌خواستم اين را بزرگش كنم، ولي چون فردا اعزام مي‌شوم به منطقه، ‌وقت نشد اين كار را بكنم. باشد پيش خودت». عكس را گرفتم و گذاشتم روي طاقچه.
روز بعد او را از زير قرآن رد كردم و او به سرزمين اخلاص و ايثار رفت. چند روز بعد ناگهان ديدم عكس ناصر خود به خود از روي طاقچه افتاد. دلم ريخت. دلشوره‌ي عجيبي به من دست داد. بعد فهميدم كه ناصر درست در همان موقع كه عكسش به زمين افتاده شهيد شده بود.
   

منبع: سالنامه‌ي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383  

 

 

راوي: مادرشهيدناصرنجاررسولي  

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آخرين گلوله

عمليات بيت‌المقدس بود. رزمنده‌اي تيربارش را برداشت و بر روي خاكريز نشست. نمي‌دانم چرا ناخودآگاه نگاهم بر روي پسرك خيره ماند.
ناگهان گلوله‌اي به سينه‌اش اصابت نمود، اما دستش را از تيربار جدا نكرد. جلو رفتم، او به شهادت رسيده بود. اما نمي‌دانم چرا دستش از روي ماشه‌ي تيربار جدا نشد و تا آخرين گلوله شليك نمود.
   

منبع: كتاب سفر عشق  

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آخرين لبخند

صبح با قايق رفت جلو. مدام خودش را نفرين مي‌كرد، كه چرا با گردان اسماعيل نرفته. به كنار اسكله كه رسيد، جا خورد. بدنش لرزيد. بچه‌ها روي ميله‌هاي تيز خورشيدي دراز كشيده بودند. صورت‌هايشان هنوز سبز نشده بود كه اين ميله‌ي تيز از كمرشان بيرون آمد.
خونابه زير شكم‌هايشان، اطراف ميله‌هاي خورشيدي را سرخ كرد. آب رفته بود كه خورشيدي‌ها سرشان آمده بود بيرون. اين‌ها بچه‌هاي گردان غواص بودند كه خورشيدي‌ها را بغل گرفته بودند تا پيكرشان روي آب شناور نشود و كمين دشمن متوجه حضور نيروها نشود.
اشك در چشمانش حلقه زد، يكي از آن‌ها را مي‌شناخت. سربند سبز بر سر داشت. به زحمت انگشتان او را از لاي خورشيدي بيرون كشيد. نمي‌دانست گريه كند، داد بكشد، فقط سرش را به سر او نزديك كرد، هنوز لبخند بر لبش بود.
   

 

منبع: مجله فكه   -  صفحه: 9

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آخرين مرخصي

خنده‌ي شيريني بر لب داشت. از مهندس‌هاي جهاد بود. گفت: «زنگ زدند گفتند: بابا شدم اگه مي‌شه مي‌خوام برم مرخصي».
لبخند زدم و گفتم: «مباركه، باشه. تا كارت رو تموم كني من هم برگه‌ي مرخصي رو مي‌نويسم».
هنوز نيم ساعت نشده برگشت، خوني و بي‌حركت. خمپاره خورده بود كنارش. كارش براي هميشه تمام شده بود، او شهيد شد. همان‌گونه كه سال‌ها آرزويش را داشت و ديگر به مرخصي احتياجي نداشت.
   

منبع: كتاب روزگاري جنگي بود  

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آخرين نفس

معمولاً در خط كانال‌هايي براي تردد نيروها حفر مي‌شد. آن روز بعد از يك درگيري طاقت‌فرسا در هنگام عبور از داخل كانال متوجه شدم، يكي از برادران رزمنده سرش را بين دو زانو گذاشته بود. به نظرم خواب آمد. دستي به روي شانه‌اش زدم و چند مرتبه گفتم: برادر بلند شو، اين جا جاي خواب نيست» جوابي نداد، فكر كردم او بايد چه‌قدر خسته باشد كه صداي من را متوجه نمي‌شود.
خواستم او را به پشت برگردانم تا راحت‌تر بخوابد. وقتي سرش را بلند كردم ناگهان خون پرفشاري از ناحيه‌ي گلويش به بيرون پاشيد. گلوله دقيقاً به گلويش اصابت كرده بود. چشم‌هايش نيمه‌باز بود و به من نگاه مي‌كرد. او هنوز داشت جان مي‌داد. آخرين صداي نفس كشيدنش را شنيدم. از ترس چند قدم به عقب برداشتم،‌ او پيش خدا رفت اما هنوز صداي آخرين نفس كشيدنش در ذهنم باقي مانده است.
   

منبع: كتاب سفر عشق  

 

 

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آدامس

هر كس از اهواز مي‌آمد، يكي از چيزهايي كه مي‌آورد، آدامس بود. شهيد "موسوي" از اهواز آمده بود براي سركشي. ديد بچه‌ها در حال كار با مين دهانشان مي‌جنبد.
گفت: چي شده؟ گفتيم: آدامس مي‌خوريم كه موقع كار با مين تمركز داشته باشيم.
خيلي ناراحت شد و گفت: قرآن مي‌گويد الا بذكرالله تطمئن القلوب. شما آدامس مي‌جويد؟
از آن به بعد هيچ كس آدامس نخورد.
   

منبع: نشريه امتداد  

راوي: محمدجواد مشكي باف 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آدم خوارها

عمليات والفجر 3 بچه‌ها چند اسير گرفته بودند. گويا هم‌زمان عراق تبليغات كرده بود كه نيروهاي ايراني خصوصاً پاسدارها آدم‌خوار هستند و اگر اسير شديد خودتان را بكشيد. به همين خاطر هنگام اسارت خواسته بودند تا آن‌ها را به بسيجي‌ها تحويل دهند.
من هم بي‌خبر از اين قضيه ديدم دوتا از اين اسيرها لخت هستند. گفتم شايد بدن اين‌ها تا مقصد بسوزد كه چشمم به يك بلوز كار افتاد. تصميم گرفتم لخت بشوم و زير پيراهنم را به آن‌ها بدهم تا يكي از آن دو بپوشد.
ناگهان ديدم همين‌ كه دكمه‌ها را باز كرده و نكرده بودم، زدند زير گريه و فكر مي‌كردند دارم لباسم را درمي‌آوردم تا آن‌ها را بخورم و بعد كه قضيه را متوجه شدند، فرياد الموت الصدام سر دادند.
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله