نماز در اسارت
نمازشبانه
آن شب هم مثل شبهاي گذشته وقتي ساعت 8 شب بچههاي آسايشگاه خود را به خواب زدند، نگهبانهاي عراقي مطمئن شدند و به دنبال كار خود رفتند. ما هم براي احتياط نگهبان گذاشتيم. آن شب نوبت نگهباني من بود؛ خاطرجمع كه شدم، گفتم: « بچهها! بلند شويد و نماز بخوانيد»!
بچهها بلند شدند و نماز جماعت را شروع كردند. در همين حال يكي از نگهبانهاي عراقي پشت پنجره آمد و مرا ديد و پرسيد: « چرا اينجا هستي»؟ من بدنم را جلوي صورت او گرفتم تا مانع ديدنش به درون آسايشگاه شوم. سعي كردم او را قانع كنم كه مسألهاي نيست. به او گفتم: « حالم گرفته و آمدهام پشت پنجره تا حال و هوايي عوض كنم. » او داد زد و گفت: « زود برو و بخواب »!
هر طور بود دست به سرش كردم و او رفت. بچهها نماز را اقامه كردند و آن شب دعاي وحدت را سريعتر خواندند و سر جاي خود دراز كشيدند. يكي هم نگهباني داد تا من نماز بخوانم. در حال نماز بودم كه باز سر و كلهي همان نگهبان پيدا شد. او با عصبانيت فرياد زد: « امشب اينجا چه خبر است»؟ بعد هم در را باز كرد و داخل شد. چند نگهبان ديگر هم آمدند.
من در سجده بودم كه با لگد به بيرون پرتم كردند و همه را با مشت و لگد زدند؛ سپس رفتند و كابل آوردند و به جان همهمان افتادند. مرا هم به زندان بردند. فرداي صبح همهي آن دوستان به جرم خواندن نماز كتك خوردند.
راوي:اصغر بني طالبي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 185
نمازعارف
تابستان سال 66 ما در اردوگاه تكريت 5 بوديم؛ اردوگاه بسيار كوچكي كه بسياري از رهبران اردوگاهها را در خود جا داده بود. هيأت صليب سرخ هم تا سه ماه اجازه نيافت تا از ما اسراي ثبتنام شده، بازديد كند. فرماندهي اردوگاه سروان جمال بود؛ مردي چاق و كوتاه قد با موهايي نسبتاً بلند، كه ميلنگيد و به اردوگاه وارد ميشد.
يك روز صبح سربازانش يك بغل چوب و كابل به اردوگاه آوردند و به اتاقشان بردند. از خندههايشان معلوم بود كه قرار است اتفاقي بيفتد. ما هم منتظر بوديم. ظهر وقت نماز سروان جمال با چند نفر ديگر داخل اردوگاه شدند. آنها تعدادي از اسيران را جدا كردند و به اتاق خودشان بردند. از اتاق ما هم حاج آقا ابوترابي را بردند. بيش از يك ساعت با كابل و چوب آنها را به نوبت زدند؛ اما حاج آقا را براي نوبت آخر نگه داشتند. معلوم نبود چرا آنها را وحشيانه كتك ميزنند.
وقتي از شكنجهي آن اسيران مظلوم فارغ شدند، همه را روانهي اتاقها كردند. ديگر نوبت حاج آقا بود. دلهاي ما ميتپيد و نگران، گوشها را تيز كرده بوديم. لحظههاي سخت و ديرگذري بود. بر خلاف معمول، هيچ صدايي شنيده نميشد؛ لحظاني در سكوت گذشت و ما دور اتاق تكيه بر ديوار زده، منتظر بوديم تا آن رهبر دلسوز وارد شود. ناگهان سكوت شكسته شد و صداي " يا زهرا " در فضاي اردوگاه پيچيد. آنها همچنان ميزدند و حاج آقا " يا زهرا " ميگفت. او را خيلي زدند. ما چيزي نميديديم؛ اما چشمهاي نگرانمان از پشت پنجرهي اتاق به درِ اتاق نگهبانان عراقي بود.
يكباره ديديم كه در باز شد و حاج آقا بيرون آمد. خيلي سرحال بود؛ لبخند ميزد. سربازي او را تا در اتاقمان همراهي كرد. در را كه گشود، حاج آقا وارد شد؛ رو بر گرداند و دست به سينه از آن سرباز تشكر كرد. بيدرنگ رو برگرداند و به همهي ما سلام كرد. اشكهايي كه در پشت پلكهايمان جمع شده بود، يكباره سرازير گشت؛ اما آرام و بيصدا. حاج آقا سر به زير به سوي جاي خود رفت. هنوز سجادهاش پهن بود. بيتوجه به همه چيز، اقامه گفت و تكبيرهالاحرام را بر زبان جاري كرد. همهي ما شگفتزده نگاهش ميكرديم. مثل هميشه آرام نمازش را خواند. سلام كه داد، به همه نگاه كرد و لبخندي زد و گفت: « آقا جون! ببخشيد ناراحتتون كردم. » اينجا تحمل بچهها از دست رفت و گريهها صدادار شد.
شب كه دكتر مسعود مولودي، پزشك آزاده، پيراهن حاج آقا را در پشت پردهاي در گوشهي اتاق به زور بالا زد تا بر كمر او پماد بمالد، لحظاتي بعد از چشمهاي سرخ شدهي دكتر فهميديم كه عراقيها با آن بدن نحيف چه كردهاند!
راوي:عبدالمجيد رحمانيان
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 213
نمازعشق
سرانجام پس از سپري شدن دو روز از اسارت توأم با آزار و شكنجه و توهين در شهر العماره، در شبانگاه يازدهم اسفند 62 ما را با چند دستگاه اتوبوس به بغداد انتقال دادند. ساعت 12 شب بود؛ بعثيها در همه جاي راهرو ايستاده با مشت و لگد و كابل و شلاق از ما پذيرايي كردند. سپس داخل يك چهارديواري بزرگي كردند كه هيچ شباهتي به اتاق يا حتي زندان نداشت.
سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ ميكرد و از شدت گرسنگي و خستگي، ديگر نايي در بدن نمانده بود؛ اما ديري نپاييد كه با ورود گروههاي جديد از اسيران، جمعيت افزايش يافت و گرميِ نفسِ حدود هزار نفر، سرما را قدري در هم شكست. به جرأت ميشود گفت كه شيرينترين خاطرهي بغداد، نمازي بود كه با شركت نزديك به هزار رزمندهي غيور در همان سالن اقامه شد. اگرچه بدنها خونين و لباسها چركين بود، اما آن نماز، نماز عشق بود.
امامت آن را حبيب بن مظاهري از خطهي ايران زمين بر عهده داشت. چه زيبا بود دعاي هميشگي بعد از نماز، در مركز طغيان و سركشي!
... پانزدهم اسفند ما را به اردوگاه بزرگ موصل بردند. فرماندهي عراقي اين دستورها را صادر كرد: « صلاه الجماعه ممنوع! صلاه الليل ممنوع! و ... ممنوع »!
سحر فرا رسيد و " حاج آقا ناظمي " پيرمرد سيدي از اهالي چناران مشهد – كه به گفتهي خودش سالها بود كه نماز امام زمان ميخواند – بدون توجه به دستور فرماندهي بعثي، از خواب برخاست؛ وضو گرفت و به نماز ايستاد. صبح هنگام آمار سرباز عراقي او را از صف بيرون كشيد و او را چنان كتك زد كه به قول خودش عبرتي براي ديگران باشد.
سحرگاه بعد سيد بزرگوار نشسته نماز را اقامه كرد و فردا همان صحنه تكرار شد. بعد از آن به سفارش برادران، مدتي پتو بر دوش به محراب عشق رفت؛ اما هرگز از كار خود خسته و آزرده نشد.
راوي:قاسم جعفري
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 219
نمازغريبانه
در عمليات بدر اسير شدم. مجروح بودم و مرا روي برانكارد به وادي اسارت ميبردند. اواخر اسفند 63 ما را – كه حدود دويست و پنجاه نفر بوديم – از صبح به اين طرف و آن طرف براي بازجوييهاي مكرر ميبردند. نزديكي غروب ما را به يك پادگان آموزشي انتقال دادند و دستبسته همه را در ميدان صبحگاه روي زمين نشاندند و من را با چند نفر ديگر كه فلج بوديم، در گوشهي پادگان كمي دورتر از جمع بر زمين گذاشتند.
همه نگران بوديم كه مبادا نمازمان قضا شود. دستها بسته بود و نيروهاي عراقي همه را احاطه كرده بودند. ناگهان در همان سكوت اضطرابآميز و ترديد حزنآلود يكي از بچهها با صداي بلند گفت: « برادران، نماز فراموش نشود »!
يكباره چشمهاي نگران از شادي درخشيد. گرچه نه ميشد وضو گرفت و نه تيمم، اما در آن نماز غريبانه همه غرق در ذكر خدا، اشك ميريختند. حالت معنوي خاصي در آن فضا حاكم شده بود. من كه دورتر روي زمين دراز كشيده بودم، اين صحنه را بهتر ميديدم. افسران و سربازان عراقي هم سكوت كرده، به بچهها نگاه ميكردند.
آن نماز، روح ما را در چشمهي زلال اميد به خدا شستشو داد.
راوي:فريبرز خوب نژاد
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 15
نمازمسافر
علي جهانبخش، اهل اصفهان، از كساني بود كه با ما در اردوگاه موصل 3 و در آسايشگاه خودمان زندگي ميكرد. علي بسيار متواضع و فروتن بود. در آشپزخانه خدمت ميكرد. اهل رنگ و ريا نبود. در تمام مدت اسارت، كلمهاي دروغ و غيبت از او نشنيديم؛ خيلي صاف و ساده و خودماني حرف ميزد. هميشه تكه كلامش اين بود، ميگفت: « فدات بشم، امام»! با وجود اين كه متأهل بود و يك فرزند هم داشت، به ديگران روحيه ميداد.
علي شب جمعه بلند شد و نماز شب خواند. سحري هم خورد تا فردا روزه بگيرد. نماز صبحش كه خواند، سجدهي طولاني كرد. سر كه از سجده برداشت، چشمانش اشكآلود بود. بعد هم چند كلمه با بچههاي دو رو بر خود شوخي كرد و رفت زير پتو. بيست دقيقه بعد تكاني خورد. پتو را كنار كشيدم و سرش را بلند كردم؛ متوجه شدم به سختي نفس ميكشد. سرش را مقابل پنجره گرفتم، چشمانش را به آرامي باز و نگاهي به من كرد. لبخندي زد و سرش را روي دستم گذاشت و چشمانش را بست.
شهادتي به آن راحتي و آرامش نديده بودم.
راوي:علي علي لو
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 92
نمازممنوع
ما را به اردوگاه رمادي منتقل كردند. آنجا جو عجيبي حاكم بود. متأسفانه عدهاي نماز نميخواندند و براي عراقيها خبرچيني ميكردند. ما را كه صد و هشتاد نفر بوديم، جدا از آنها در يك آسايشگاهي جا دادند. روز سوم ورودمان، من در حال نماز بودم كه سربازي درون اتاق آمد و با نوك پوتين محكم به ساق پايم زد. واقعاً از شدت درد سوختم؛ اما هر طور بود، نماز را تمام كردم.
او با تشر گفت: « چرا بدون اجازه نماز خواندي»؟
گفتم: « مگر براي نماز هم بايد از تو اجازه بگيرم. »
گفت: « بله، اينجا براي هر كاري بايد اجازه بگيريد و نماز خواندن هم ممنوع است. » كمي درنگ كرد و ادامه داد: « مگر شما نماز هم ميخوانيد»؟ گفتم: « بله » گفت: « شما كه آتشپرستيد. » من هم در جوابش گفتم: « شما هم بتپرستيد. »
آنقدر عصباني شد كه سيلي محكمي به صورتم زد و بعد پرسيد: « روزانه چند ركعت نماز ميخواني»؟ گفتم: « هفده ركعت» گفت: « از حالا بايد روزي پنج ركعت نماز بخواني. »
در حالي كه از گوشم خون ميآمد، با ترديد مرا رها كرد و رفت و در حال رفتن گفت: « يادت باشد كه اگر بيشتر از پنج ركعت بخواني، به من خبر ميدهند. » روز بعد دوباره به سراغ من آمد و گفت: « چند ركعت نماز خواندي»؟ گفتم: « هفده ركعت » داد زد: « مگر نگفتم بيشتر از پنج ركعت نخوان»! و شروع كرد به كتك زدن من. من هم طاقت نياوردم و سر او داد زدم و گفتم:« از اين به بعد هم نمازم را هفده ركعت ميخوانم؛ كدام عالم ديني گفته نماز يوميه پنج ركعت است»؟
از حماقت او خندهام گرفت و گفتم: « به فرماندهتان گزارش ميدهم و از تو به صليب هم شكايت ميكنم. » او رفت اما ممانعتها و كتكهايش قطع نشد؛ دشمن نماز بود.
راوي:محمد درويشي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 85
نمازنوجوان
تابستان سال 60 مرا از اردوگاه موصل شمارهي 1 به بغداد بردند. در آنجا با افسران شايسته و لايقي مانند سرهنگ مدارايي و سرهنگ وطنپرست و تعدادي ديگر، همسلول شديم. آنها در عمليات رمضان اسير شده بودند. در كنار اين افسرها نوجوان دوازده سالهاي به نام عليرضا احمدي را ديدم. او را از پدرش ( كه اسير بود ) جدا كرده و براي تبليغات به بغداد آورده بودند.
دو سه روز اولي كه در آن سلول بوديم، اين عزيزان كمتر با من صحبت ميكردند؛ ولي بعد كه مرا شناختند، با هم مأنوس شديم. سه روز عليرضا براي نماز صبح بلند نشد؛ روز سوم به من گفت: « حاج آقا! من قبلاً براي نماز صبح بيدار ميشدم، لطفاً مرا بيدار كنيد»!
عليرضا حتي براي يك مرتبه هم از من نپرسيد كه باباي من كجاست و سرنوشت من چه ميشود، تا چه برسد به اين كه گريه كند. او به فكر نمازش بود كه قضا نشود؛ در حالي كه هنوز بالغ نشده بود.
راوي:شهيد سيدعلي اكبر ابوترابي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 209
نمازوتبليغ
وقتي كه در منطقهي پاسگاه زيد اسيرمان كردند، پاي راستم زخمي بود. به سختي ميتوانستم جا به جا شوم. آنها هم ما را از جايي به جاي ديگر ميبردند. در يكي از مكانهاي بين راهي همهي ما را به صف كردند و چند بار رگبار گلوله روي ما گرفتند. گويا پاييز حيات دنيوي بود و فصل برگريزانِ درخت انساني. عدهاي بر زمين ريخته شدند؛ وقتي نگاه كردم، نفر سمت چپ و راست من هم شهيد شده بودند.
هوا تاريك بود كه ما را در پادگاني در بصره مستقر كردند. حالا ديگر وقت نماز بود و رستاخيز جان. هر طور بود وضو گرفتيم و مشغول نماز شديم. در ميان سربازان عراقي، عدهاي سوداني و مصري و ... حضور داشتند. آنها شگفتزده دور ما جمع شده بودند و تماشايمان ميكردند. نماز كه تمام شد، از آنها علت تعجّبشان را پرسيديم، گفتند: « مگر شما ايرانيها هم نماز ميخوانيد؟ مگر شما مسلمانيد»؟
گفتم: « ما هم مسلمانيم و هم نماز ميخوانيم. ما شيعهي اِثني عَشري هستيم. » وقتي خوب گوش كردند، گفتند: « به ما گفتهاند كه شما مجوس و كافريد و قصد داريد دين خدا را از بين ببريد. ما هم داوطلب شديم كه براي پاسداري از دين خدا با شما بجنگيم؛ حالا خجالت زدهايم. » معمولاً در اينگونه حالتهاست كه انسانهاي خطاكار زود از مسير انحرافي خود برميگردند، اگر مانعي قويتر آنها را به ترديد نيندازد. همينطور كه با آنها حرف ميزديم، عراقيها متوجه شدند و به سوي ما حملهور شدند. با هر چه در دست داشتند، ما را كتك زدند و عدهاي را زخمي كردند. بعد به آن سربازان مصري و سوداني و ... گفتند: « اينها دروغ ميگويند. حالا كه اسير شدهاند، به دروغ خود را مسلمان معرفي ميكنند. »
چند روز بعد ما را – كه بيشترمان زخمي بوديم – سوار بر اتوبوس در شهر بصره گرداندند و مردم با سنگ و چوب و گوجههاي لِه كرده، چه استقبالي از ما نمودند و چه شاديها كردند! چه پيرزناني كه توان رقصيدن نداشتند اما آن روز روحيه گرفته، ميرقصيدند! بعد از ظهر به بغداد رسيديم. ما را به وزارت دفاع بردند. آنجا شخصي را ديديم بسيار مؤدب و آرام. چهرهاي تكيده و بدني لاغر داشت. با مهرباني ما را تحويل ميگرفت؛ بعد فهميديم كه روحاني است و به او ابوترابي ميگويند.
از او دربارهي مجروحيتمان و نبود آب و چگونگي وضو و نماز و قبله پرسيديم. او آرام و آسان پاسخ داد. همهمان نماز را خوانديم و از آنجا راهي دژباني شديم؛ همان سالن بزرگي كه به مرغداري بيشتر شبيه بود.
راوي:عبدالرضارجبي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 199
نمازي باشهيدان
اردوگاه در تب شورش عمومي ميسوخت. از همه سو گلوله ميباريد و هيچ حفاظي جز ديوارهاي مشبك براي اسراي بيپناه وجود نداشت. محمدباقر را در حال نماز ديدم. شگفتآور اين كه يك سال و نيم از اسارتش ميگذشت و در حال نماز پيراهن جبهه بر تن داشت. چگونه آن را در اين مدت طولاني از تفتيشهاي دقيق و بيرحمانهي عراقيها حفظ كرده بود؟ نميدانم. او همان پيراهني را بر تن داشت كه سال 59 در هويزه پوشيده بود و در كنار شهداي هويزه با آن جنگيده بود. نمازش كه تمام شد، پرسيدم: « نماز ميخواني»؟ گفت: « خواستم آخرين عملم در اين دنيا نماز باشد. دلم ميخواهد با همان پيراهن جبهه شهيد بشوم. »
رگبار گلولهها ميباريد و اسراي مظلوم با دست خالي در مقابل بعثيها شعار ميدادند. آن شب دو تن از اسراي مظلوم، شهيد و پانزده نفر مجروح شدند. درست وقت اذان مغرب، روز دوم مرداد سال 61، زماني كه پيكر مطهر آن دو شهيد غريب بر دستها حمل ميشد، رحيم يكي از آزادگان آذري، با صدايي حزين اذان گفت و همه به احترام اذان سكوت كردند؛ او اذان شهادت سر داد.
راوي:عبدالمجيد رحمانيان
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 49
نمازيك خط شكن
شهريور 61 ما را به اردوگاه جديدالتأسيس موصل 4 انتقال دادند. هيچ امكاناتي وجود نداشت. علفهاي هرزِ در هم تنيده، تمام حياط اردوگاه را پوشانده بود. آب در لولهها زنگ زده بود. تا يك ماه از سر ناچاري آن را ميآشاميديم. بر اثر آن همه به اسهال دچار شده بودند. عراقيها هم سخت ميگرفتند و مقررات جديدي وضع ميكردند كه بر دايرهي ممنوعيتها افزوده ميشد؛ مثلاً سرهنگ عراقي، فرماندهي اردوگاه دستور داد كه هر گاه سوت زده شد، هر كس در هر حالي كه هست بايد ميخكوب شود. اگر كسي تكان بخورد، مجازات ميشود. اگر كسي در حال نشستن است، همانطور وسط راه بماند و مانند اين.
چه بسيار كساني كه براي كوچكترين حركت جزيي كتك خوردند! يك نفر داشت پيراهنش را ميپوشيد. يك دستش در آستينش بود تا آمد دست ديگرش را در آستين كند، سوت زد. او دست ديگرش را هم در آستين پيراهن كرد؛ كابل بر سر و صورتش زدند و گفتند: « چرا تكان خوردي»؟ اسم آن سوت را گذاشته بوديم « سوت ميخي »!
يك روز سرد آمدند و اعلام كردند: « همه جمع شوند كه ميخواهيم زيرپوش بدهيم» ! شگفتآور بود. ميتوانستند مانند ديگر اردوگاهها زرپوشها را به ارشد بدهند و او تقسيم كند، اما نميخواستند. ما را جلوي آسايشگاهها به صف نشاندند. بيش از هزار و پانصد نفر بوديم. از پيش از ظهر نشستيم نه غذايي بود و نه استراحتي. هيچ كس هم جرأت تكان خوردن نداشت. نگهبان با كابل ايستاده بود. نزديك غروب توسط ارشد به آها پيغام داديم كه ميخواهيم نماز بخوانيم. كمكم آفتاب داشت پنهان ميشد و آنها توجهي نكردند. بعثيها مثل گرگهاي كمين كرده، همه را ميپاييدند.
شايد كمتر از پانزده دقيقه به غروب آفتاب مانده بود كه يكباره از داخل صف آسايشگاه 3، حاج آقا سيدعلياكبر ابوترابي بيتوجه به همهي عراقيها برخاست و به طرف حياط خاكآلوده رفت و با آرامش و متانت رو به قبله ايستاد و تكبيرةالاحرام را بر زبان جاري كرد. عراقيها دهانشان قفل شده بود. تا آمدند حرفي بزنند، او در درياي نماز شنا كرد. بچهها هم به آن خطشكن پيوستند و همه به سوي حياط سرازير شدند و قامت بستند. تازه عراقيها داد و بيداد راه انداختند؛ اما چه سود! كار تمام شده بود.
راوي:عبدالمجيد رحمانيان
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 50
وضعيت قرمز
چون عراقيها نسبت به نماز جماعت حساس بودند، ما هم در اردوگاه عنبر براي اين كه امام جماعت شناسايي نشود، او را در گوشهي آسايشگاه قرار ميداديم؛ زماني كه نماز ميخوانديم، درها قفل بود و نگهبانان عراقي نميتوانستند امام جماعت را بشناسند. ما ديد كافي به بيرون نداشتيم؛ بنابراين براي نگهباني يك نفر كنار پنجره ميايستاد و با يك آينهي كوچك، راهرو را ديدباني ميكرد. عراقيها بعد متوجه شدند و جلوي آسايشگاهها يك پتو قرار دادند و ديد ما را كور كردند. اما به هر ترتيبي بود، بچهها احتياطهاي لازم را انجام ميدادند. آسايشگاههايي كه رديف جلو بودند، ديد نداشتند و ممكن بود هر لحظه عراقيها سر برسند.
يكي از روزها بچههاي آسايشگاه 9 – كه نزديكترين آسايشگاه به اتاق نگهبانان عراقي بود – مشغول خواندن نماز جماعت بودند، در حين نماز نگهباني كه پشت پنجره بود، وضعيت قرمز اعلام كرد. عراقيها رسيدند. همه نماز را شكستند و فرار كردند. نگهبانان عراقي رسيده بودند و داد و فرياد ميكردند كه: « شما داشتيد نماز جماعت ميخوانديد »؛ ولي بچهها انكار ميكردند. اما چه فايده! زيرا وقتي بچهها پراكنده شدند، سجادههاي آنها كف آسايشگاه پهن بود.
نگهبان عراقي ميگفت: « اگر شما نماز جماعت نميخوانديد، پس چرا سجادههايتان كف آسايشگاه است. »
راوي:جاسم مقدم
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 192
وضو
در بعقوبه اسير بوديم. تعدادمان زياد بود و چون جزو مفقودين بوديم، هر بلايي بر سرمان ميآوردند. بعثيهاي وحشي نميگذاشتند ما نماز بخوانيم.
يك روز ظهر در گرماي تابستان از شير تانكر آب وضو گرفتم؛ سپس سرم را زير شير آب گرفتم و شستم. نگهبانِ بعثي كه كمين كرده بود، مرا ديد كه وضو گرفتهام. او با داد و فرياد دوستم را صدا كرد كه بيايد. به دوستم گفت: « سر اين را گلِمالي كن»! او هم به عراقي جواب داد: « اين كار را نميكنم. »
بعثيِ نامرد، ضربهاي با چوب به دوستم و ضربهاي هم به من زد. بعد دو دستش را داخل گل و لاي كرد و آن را روي سر من و دوستم ماليد و ما را با همان وضع به داخل سولهها انداخت. سرباز بعثي خيلي خوشحال بود كه وظيفهاش را انجام داده است؛ ما هم با سر گلآلود سرِ جايمان آمديم؛ البته از اين كه وضو گرفتم، خوشحالتر از آن عراقي بودم.
راوي:نوروزعلي كريمي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 226
وطن فروش
بعثيها يك وطنفروش را ارشد اتاق ما كردند. او هم در خدمتگزاري به آنها كم نگذاشت. ديگر، عراقيها خيالشان راحت بود؛ چون او بهتر از خودشان مواظب ما بود. بعثيها گفته بودند هيچ اسيري حق ندارد قرآن بخواند و اسرا حق ندارند بيشتر از دو نفر در يك زمان، نماز بخوانند؛ يكي جلوي اتاق و ديگري آخر اتاق.
يك روز ظهر دو تن از بچهها در حال نماز خواندن بودند. من به خيال اينكه يكي از آنها نمازش تمام شده، در وسط اتاق نمازم را شروع كردم. يكباره ديدم كه ارشد خودفروخته مثل جن جلوي من ظاهر شد و به من گفت: « پدر ...! كي به تو گفته نماز بخواني»؟ من هم در حال نماز بودم و جوابي به او ندادم. او با چوب چنان بر فرق سرم كوبيد كه چوب سه تكه شد. بعد با تكهاي از آن بر بدن من ميزد و ناسزا ميگفت. فرياد ميزد: « نماز خواندن بيش از يك نفر ممنوع است. »
فشارهاي اينگونه افراد بر سرِ ما آنقدر زياد شد كه اعتصاب كرديم. درگير شديم و به صليب سرخ شكايت كرديم. فرماندهي اردوگاه را عوض كردند و كمي راحت شديم. از آن پس، نگهبان ميگذاشتيم و نماز جماعت ميخوانديم.
راوي:بهروز بيرقدار
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 81
وقارِ نماز
در دژباني بغداد ما را كه مجروح و سالم مخلوط بوديم، در سالني كثيف و بدون امكانات رها كردند. آن شب هر كس در وضعي نامناسب بر زمين افتاده بود و من كه در حال تماشاي وضعيت غمبار خود و دوستانم بودم، به خواب رفتم.
سپيده دم فردا با صداي اذان يكي از رزمندگان دربند، از خواب بيدار شدم. مقداري آب داخل يك سطل بود كه تعدادي از بچهها وضو گرفتند و بقيه تيمم كردند؛ سپس همگي در صفهاي به هم فشره براي برپايي نماز جماعت ايستاديم. بيتوجه به دشمن، رزمندهاي به عنوان امام جماعت جلو ايستاد و دو ركعت نماز با متانت و آرامش اقامه شد. سربازان عراقي شگفتزده از اين همه جرأت و وقار، پشت پنجره به تماشايمان ايستاده بودند و ترديد و دو دلي بر تمام وجود آنها سيطره يافته بود. « ما با كه ميجنگيم؟ اينها كه در اين شرايط سخت چنين استوار و جسور با پيكرهاي مجروح، خالصانه با خداي خويش راز و نياز ميكنند، آيا نامسلمانند »؟
پس از سلام نماز و تكبير، شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر صدام را بيهيچ لرزش صدا فرياد زديم و يكي از دوستان نيز تعقيبات نماز را با صدايي حزين و بلند قرائت كرد. سربازان با دستور فرماندهي خود فوري به داخل ريختند و امام جماعت و مكبّر را بيرون بردند و آنها را به باد كتك و ناسزا گرفتند. نزديك به بيست سرباز با كابل و لگد بر پيكر ناتوان آن نمازگزاران بسيجي ميزدند تا شايد بتوانند از اقامهي نماز جلوگيري كنند.
راوي:محمدحسين رافعي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 201
وقت الصلوة
غروب كمكم از راه ميرسيد؛ در حالي كه ما هنوز نماز ظهر و عصر را اقامه نكرده بوديم. فكر ميكردم از آنها اجازه بگيرم كه نماز بخوانم، اما هيبت شيطانيشان مانع ميشد. نماز را بايد ميخوانديم و براي نخواندن آن هيچ بهانهاي پذيرفته نبود. دل به دريا زدم و گفتم: « وقت الصلوه »
از ميان آن جمع عراقي، كسي برخاست و با مهرباني بند دستهايمان را گشود. سر و صورت را به آب وضو طاهر ساختيم و هر كدام در گوشهاي دور از هم به نماز ايستاديم. خورشيد كه در غروب غمانگيز اسارت آخرين پرتوهاي زرد رنگش را جمع ميكرد، شاهد تكبير ما بود. گويا نگاه همهي موجودات به ما دوخته شده بود! عراقيها هم مستثنا نبودند و انگار صحنهاي باورنكردني و عجيب را تماشا ميكردند. حق داشتند؛ چرا كه ايرانيان را نزد آنان غير مسلمان و آتشپرست خوانده بودند.
نماز را به پايان رسانديم و به شكرانهي برپايي آن به سجده افتاديم و با لبخند رضايت خدايمان را خوانديم كه ما را براي خدمت به اسلام و اسلام را براي سعادت بشر قوت و قدرت بخشيد.
دوباره دستها و چشمهايمان را بستند و هر كدام از ما را براي بازجويي به سوي سنگري بردند.
راوي:علي رضا دهنوي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 28