* من و خدا *
خدایا هر شب جمعه بر بام آرزوها صدا می زنم من لی غیرک
و یک هفته تمام در گودال عصیان فراموشت میکنم
خدایا در تاریکی خانه قبر تو مرا مونس باش
وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصههایمان میشود
وقتی نمیتوانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم و بغضهایمان پشت سر هم میشکند
وقتی احساس میکنیم بدبختیها بیشتر از سهممان است و رنجها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته میکشد و انتظارها به سر نمیرسد، وقتی طاقتمان طاق میشود و تحملمان تمام
آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که تو، فقط تویی که کمکمان میکنی
آن وقت است که تو را صدا میکنیم، تو را میخوانیم
آن وقت است که تو را آه میکشیم، تو را گریه میکنیم، تو را نفس میکشیم
وقتی تو جواب میدهی، وقتی دانهدانه اشکهایمان را پاک میکنی و یکییکی غصهها را از توی دلمان برمیداری
وقتی گره تکتک بغضهایمان را باز میکنی و دل شکستهمان را بند میزنی
وقتی سنگینیها را برمیداری و جایش سبکی میگذاری و راحتی؛
وقتی بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی و بیشتر از لبها، لبخند
وقتی خوابهایمان را تعبیر میکنی و دعاهایمان را مستجاب و آرزوهایمان را برآورده
وقتی قهرها را آشتی میکنی و سختها را آسان
وقتی تلخها را شیرین میکنی و دردها را درمان، وقتی ناامیدها، امید میشود و سیاهها سفید سفید
آن وقت میدانی ما چه کار میکنیم؟
حقیقتش این است که ما بدترین کار را میکنیم
ما نه سپاس میگوییم و نه ممنون میشویم ما فخر میفروشیم و میبالیم و یادمان میرود
اصلاً یادمان میرود که چه کسی دعاهایمان را مستجاب کرد و کی خوابهایمان را تعبیر کرد و اشکهایمان را پاک کرد
ما همیشه از یاد میبریم، ما همیشه فراموش میکنیم. ما همان انسانیم که ریشهاش از فراموشی است
وقتی نمیتوانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم و بغضهایمان پشت سر هم میشکند
وقتی احساس میکنیم بدبختیها بیشتر از سهممان است و رنجها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته میکشد و انتظارها به سر نمیرسد، وقتی طاقتمان طاق میشود و تحملمان تمام
آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که تو، فقط تویی که کمکمان میکنی
آن وقت است که تو را صدا میکنیم، تو را میخوانیم
آن وقت است که تو را آه میکشیم، تو را گریه میکنیم، تو را نفس میکشیم
وقتی تو جواب میدهی، وقتی دانهدانه اشکهایمان را پاک میکنی و یکییکی غصهها را از توی دلمان برمیداری
وقتی گره تکتک بغضهایمان را باز میکنی و دل شکستهمان را بند میزنی
وقتی سنگینیها را برمیداری و جایش سبکی میگذاری و راحتی؛
وقتی بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی و بیشتر از لبها، لبخند
وقتی خوابهایمان را تعبیر میکنی و دعاهایمان را مستجاب و آرزوهایمان را برآورده
وقتی قهرها را آشتی میکنی و سختها را آسان
وقتی تلخها را شیرین میکنی و دردها را درمان، وقتی ناامیدها، امید میشود و سیاهها سفید سفید
آن وقت میدانی ما چه کار میکنیم؟
حقیقتش این است که ما بدترین کار را میکنیم
ما نه سپاس میگوییم و نه ممنون میشویم ما فخر میفروشیم و میبالیم و یادمان میرود
اصلاً یادمان میرود که چه کسی دعاهایمان را مستجاب کرد و کی خوابهایمان را تعبیر کرد و اشکهایمان را پاک کرد
ما همیشه از یاد میبریم، ما همیشه فراموش میکنیم. ما همان انسانیم که ریشهاش از فراموشی است
خدا تنها معشوقي است كه عاشقاني دارد كه هيچ يك از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يكي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد...!
ديگر نمي گويم کاش ميشد :
ميگويم از تو مي خواهم که خانه اي را که در بن بست سکوت ساخته ام ويران سازي
ميگويم از تو مي خواهم که عشق به خودت را همچون داغي آتش در سينه ام نگاه داري
ميگويم از تو مي خواهم که اشک هايم را در جويبار انتظارت بريزم
با آقايم حرف زدم
صدايم را از ميان انبوه درد هاي عاشقانش شنيد
من مي سوزم
جوابش را نمي شنوم
دفتر افکارم سفيد است
اما او برايم نوشته است
با رنگ سفيد
مي خواهد من خود بيابم ؛ مي دانم نوشته است که فرياد سکوتش بلند است
آري بايد بشنوم
مي دانم که سبکي هواي درونم از گرد و غبار قدمهايش بر روي ذهن پريشانم است
مي دانم که آرامش درياي قلبم از آرامش آبيه نگاهش است
منتظر آمدنم است پس منتظر آمدنش مي مانم
با عشق به او , با مدد از او و با توکل به خداي او
ميگويم از تو مي خواهم که خانه اي را که در بن بست سکوت ساخته ام ويران سازي
ميگويم از تو مي خواهم که عشق به خودت را همچون داغي آتش در سينه ام نگاه داري
ميگويم از تو مي خواهم که اشک هايم را در جويبار انتظارت بريزم
با آقايم حرف زدم
صدايم را از ميان انبوه درد هاي عاشقانش شنيد
من مي سوزم
جوابش را نمي شنوم
دفتر افکارم سفيد است
اما او برايم نوشته است
با رنگ سفيد
مي خواهد من خود بيابم ؛ مي دانم نوشته است که فرياد سکوتش بلند است
آري بايد بشنوم
مي دانم که سبکي هواي درونم از گرد و غبار قدمهايش بر روي ذهن پريشانم است
مي دانم که آرامش درياي قلبم از آرامش آبيه نگاهش است
منتظر آمدنم است پس منتظر آمدنش مي مانم
با عشق به او , با مدد از او و با توکل به خداي او
بزرگا !
مگر مي توان شيريني عشق تو را چشيد و از تو روي گردان شد ؟
مگر مي توان لذت همجواري با تو را درک کرد و ميل جاي ديگر داشت ؟
لطيفا !
آيا شود که من نيز دوست تو باشم و به عشق و محبت تو پاک گردم ؟
شود که شوق ديدارت بال پروازم را بگشايد و به خوب و بد راه دگر نينديشم ؟
جميلا !
توان روي تو ديدن و نعمتي ديگر خواستن ؟
توان رضايت تو را داشتن و چشم به ديگري دوختن ؟
از تو مي خواهم که مرا براي ديدن رويت انتخاب کني
اين تن را براي عبادتت ، لايق
اين قلب را براي شيداييت ، عاشق
اين چشم را براي ديدنت ، شايق
و اين جان را به مقام قربت ؛ واصل گردان
مي خواهم يک واصل باشم
مگر مي توان شيريني عشق تو را چشيد و از تو روي گردان شد ؟
مگر مي توان لذت همجواري با تو را درک کرد و ميل جاي ديگر داشت ؟
لطيفا !
آيا شود که من نيز دوست تو باشم و به عشق و محبت تو پاک گردم ؟
شود که شوق ديدارت بال پروازم را بگشايد و به خوب و بد راه دگر نينديشم ؟
جميلا !
توان روي تو ديدن و نعمتي ديگر خواستن ؟
توان رضايت تو را داشتن و چشم به ديگري دوختن ؟
از تو مي خواهم که مرا براي ديدن رويت انتخاب کني
اين تن را براي عبادتت ، لايق
اين قلب را براي شيداييت ، عاشق
اين چشم را براي ديدنت ، شايق
و اين جان را به مقام قربت ؛ واصل گردان
مي خواهم يک واصل باشم
خدایا!
چنان نزدیکی
که نمی توانم ببینمت .
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،
اما من آنرا نمی شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم .
مرا بیاموز
پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناهم
به تو رو کنم .
چنان نزدیکی
که نمی توانم ببینمت .
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،
اما من آنرا نمی شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم .
مرا بیاموز
پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناهم
به تو رو کنم .
الهی ، در بسته نیست ، ما دست و پا بسته ایم...
الهی ؛ فرزانه تر از دیوانه ی تو کیست؟
الهی ؛ تو پاک آفریدی ما آلوده کردیم...
الهی ؛ اگر چه درویشم ولی داراتر از من کیست، که تو دارایی منی...
الهی ؛ اگر ستار العیوب نبودی ما از رسوایی چه میکردیم...
الهی ؛ فرزانه تر از دیوانه ی تو کیست؟
الهی ؛ تو پاک آفریدی ما آلوده کردیم...
الهی ؛ اگر چه درویشم ولی داراتر از من کیست، که تو دارایی منی...
الهی ؛ اگر ستار العیوب نبودی ما از رسوایی چه میکردیم...
ای پروردگار اعلی!
تو را می ستایم و حمدت میگویم،تویی که علی هستی و عظیم.تو انقدر بزرگی که هر
چه گام در شناختت بر میدارم،عطشم فزونی می یابد و حقارتم،حقیر تر میشود.
تویی که تقدیر را مقدر نهادی و از بدو تولد انسان؛ او را هدایت نمودی،تویی که گیاه
سبز را از دل زمین بیرون اوردی و سپس سیاهی و خشکی را جایگزین سبزی و
طراوتش کردی،و چه ژرف و اموزنده است تولد و مرگ گیاهان؛چه زیبا بازگو
می کند فنای دنیا را!
گیاهی که در بهار سبز است و نشاط افرین،دیری نمی پاید که در خزان بی فروغ
میگردد و مرده و سیاه و همین است زبان حال دنیا،همین دنیای ناپایداری که گاهی
فراموش میکنیم روزی فنا خواهد شد!
ای سبحان!
میترسم از دنیایی که در ان زندگی میکنم،میترسم انقدر غرق در این زندگی شوم و
غافل که در اخر میان مرگ و زندگی گرفتار آیم؛جایگاهم دوزخی باشد که دران نه
میتوان مرد و اسوده شد و نه زندگی کرد و ارامش داشت!
یاریمان ده تا خداترس باشیم و پند گیریم از تذکراتت و در پناه نفسی زکیه به
فلاح و رستگاری برسیم!
تو را می ستایم و حمدت میگویم،تویی که علی هستی و عظیم.تو انقدر بزرگی که هر
چه گام در شناختت بر میدارم،عطشم فزونی می یابد و حقارتم،حقیر تر میشود.
تویی که تقدیر را مقدر نهادی و از بدو تولد انسان؛ او را هدایت نمودی،تویی که گیاه
سبز را از دل زمین بیرون اوردی و سپس سیاهی و خشکی را جایگزین سبزی و
طراوتش کردی،و چه ژرف و اموزنده است تولد و مرگ گیاهان؛چه زیبا بازگو
می کند فنای دنیا را!
گیاهی که در بهار سبز است و نشاط افرین،دیری نمی پاید که در خزان بی فروغ
میگردد و مرده و سیاه و همین است زبان حال دنیا،همین دنیای ناپایداری که گاهی
فراموش میکنیم روزی فنا خواهد شد!
ای سبحان!
میترسم از دنیایی که در ان زندگی میکنم،میترسم انقدر غرق در این زندگی شوم و
غافل که در اخر میان مرگ و زندگی گرفتار آیم؛جایگاهم دوزخی باشد که دران نه
میتوان مرد و اسوده شد و نه زندگی کرد و ارامش داشت!
یاریمان ده تا خداترس باشیم و پند گیریم از تذکراتت و در پناه نفسی زکیه به
فلاح و رستگاری برسیم!
ای مهربان...!
هر چه در بیکران سخنانت پیش میروم،بیشتر عاشقت میشوم
و به چشمانم ستودنی تر می ایی،انقدر که دلم میخواهد روی
ماهت را ببوسم!
سوره "منافقون"را که میخواندم ابر دلم و چشمانم همنوا شده
بودندو می باریدند و بوی طراوتشان مستم میکرد،عشق تو انقدر
برایم متجلی مینمود که در دلم نمیگنجید و اشک میشد و از
دریچۀ روحم سرازیر میگشت،همان دریچه ای که به وسیله اش
دنیا را نگاه میکنم،
دنیایی که پر است از خوب و بد،پر است از ادمهایی که جز حرف
دل به زبان نمی اورند و در مقابل، انهایی که زبانشان ستایشگر
است و دلهاشان مملو از ریا و دورنگی!
اطمینان دارم که در سوره منافقون فقط از گنه کاران زمان پیامبر
نگفته ای،بلکه هشداری داده ای به تمام انسانها در تمام زمانها
انگار میخواهی بگویی مواظب باش و گرگ و میش را از هم
تمیز بده و پهنه کلامت انقدر گسترده است که چه در زندگی
عادی؛ و چه در سیاست و اجتماع به کار می اید،به راستی
که عظمتی داری بی همتا و علمی لامنتها!
انقدر دروغ و دروغگو و ریا و تظاهر را بد میپنداری،که از
دروغگویان و ریاکاران روی برگردانده ای و میلی به هدایتشان
نداری.از همان روز که به زبان ایمان اوردند و در دل کفر گفتند
مهری بر دلهایشان زدی تا درک نکنند هیچ چیز را!
از انزجارت نسبت به انهایی میگویی که دل و زبانشان یکی
نیست و جز دورنگی هیچ یک از رنگهای زیبایت را نمیشناسند
همانها که با سوگندهایشان و حربه ساختن نام مقدس
"الله"سپری برای خود ساخته اند
و به وسیله ان میخواهند بندگانت را از راه تو بازدارند.
و چه زیبا هشدار میدهی:
مراقب انهایی باشید که ظاهری اراسته و چهره ای جذاب
دارند و سخنانشان نافذ است،اما در دل مانند چوبی هستند
که به دیوار تکیه زده اند
و هیچ ندارند،به راستی که همینها هستند دشمنان ...!
هر چه در بیکران سخنانت پیش میروم،بیشتر عاشقت میشوم
و به چشمانم ستودنی تر می ایی،انقدر که دلم میخواهد روی
ماهت را ببوسم!
سوره "منافقون"را که میخواندم ابر دلم و چشمانم همنوا شده
بودندو می باریدند و بوی طراوتشان مستم میکرد،عشق تو انقدر
برایم متجلی مینمود که در دلم نمیگنجید و اشک میشد و از
دریچۀ روحم سرازیر میگشت،همان دریچه ای که به وسیله اش
دنیا را نگاه میکنم،
دنیایی که پر است از خوب و بد،پر است از ادمهایی که جز حرف
دل به زبان نمی اورند و در مقابل، انهایی که زبانشان ستایشگر
است و دلهاشان مملو از ریا و دورنگی!
اطمینان دارم که در سوره منافقون فقط از گنه کاران زمان پیامبر
نگفته ای،بلکه هشداری داده ای به تمام انسانها در تمام زمانها
انگار میخواهی بگویی مواظب باش و گرگ و میش را از هم
تمیز بده و پهنه کلامت انقدر گسترده است که چه در زندگی
عادی؛ و چه در سیاست و اجتماع به کار می اید،به راستی
که عظمتی داری بی همتا و علمی لامنتها!
انقدر دروغ و دروغگو و ریا و تظاهر را بد میپنداری،که از
دروغگویان و ریاکاران روی برگردانده ای و میلی به هدایتشان
نداری.از همان روز که به زبان ایمان اوردند و در دل کفر گفتند
مهری بر دلهایشان زدی تا درک نکنند هیچ چیز را!
از انزجارت نسبت به انهایی میگویی که دل و زبانشان یکی
نیست و جز دورنگی هیچ یک از رنگهای زیبایت را نمیشناسند
همانها که با سوگندهایشان و حربه ساختن نام مقدس
"الله"سپری برای خود ساخته اند
و به وسیله ان میخواهند بندگانت را از راه تو بازدارند.
و چه زیبا هشدار میدهی:
مراقب انهایی باشید که ظاهری اراسته و چهره ای جذاب
دارند و سخنانشان نافذ است،اما در دل مانند چوبی هستند
که به دیوار تکیه زده اند
و هیچ ندارند،به راستی که همینها هستند دشمنان ...!
ای خدایی که برام تو شبا فانوسی...
چه سری است در نشانه هایت که بسیار به انها سوگند
خورده ای؟میخواهی چه چیزی را به یادمان بیاوری؟قدرتت و یا
ناتوانیمان را در برابر افریدگاری چون تو؟چه راز سر به مهری است
در شب؛ این نیایشکدۀ دنج و آرام! چه چیزی نهفته است در
مشکین زلف آن که با تماشایش شب گریه های ادمیزاد بوی
باران میگیرد؟!و چرا هنگام نماز شب،سیاهی آسمان روشن تر
از سپیدۀ صبح میشود؟
جواب سوالهایم را به دلیل ساده انسان بودن،نمیدانم اما میدانم
که میتوانم در افسون گل سرخ شناور شوم و بیابم هر انچه را که
باید یافت!میتوانم در ایات سوره ای که به نام شب نهاده ای،
تفکر کنم و عظمت تو را در مفهوم زوجیت دریابم و سپاست گویم
به دلیل تفاوت ادمها،به این خاطر که سعی و تلاشمان در زندگی
متفاوت است و استعداد و توانایی هر کس با دیگری توفیر دارد
و دعا کنم مرا در زمره کسانی قرار دهی که توانایهایشان
را در خیر به کار میگیرند و در راهت و برایت میبخشند هر انچه
را تو به انان بخشیده ای،همان ها که سهل میکنی برایشان جاده
زندگی را به دلیل زیبای کرامت و دور میداری بدنشان را از
اتش دوزخ و والاتر از همه راضی میشوی از آن بندگان با سخاوت!
چه سری است در نشانه هایت که بسیار به انها سوگند
خورده ای؟میخواهی چه چیزی را به یادمان بیاوری؟قدرتت و یا
ناتوانیمان را در برابر افریدگاری چون تو؟چه راز سر به مهری است
در شب؛ این نیایشکدۀ دنج و آرام! چه چیزی نهفته است در
مشکین زلف آن که با تماشایش شب گریه های ادمیزاد بوی
باران میگیرد؟!و چرا هنگام نماز شب،سیاهی آسمان روشن تر
از سپیدۀ صبح میشود؟
جواب سوالهایم را به دلیل ساده انسان بودن،نمیدانم اما میدانم
که میتوانم در افسون گل سرخ شناور شوم و بیابم هر انچه را که
باید یافت!میتوانم در ایات سوره ای که به نام شب نهاده ای،
تفکر کنم و عظمت تو را در مفهوم زوجیت دریابم و سپاست گویم
به دلیل تفاوت ادمها،به این خاطر که سعی و تلاشمان در زندگی
متفاوت است و استعداد و توانایی هر کس با دیگری توفیر دارد
و دعا کنم مرا در زمره کسانی قرار دهی که توانایهایشان
را در خیر به کار میگیرند و در راهت و برایت میبخشند هر انچه
را تو به انان بخشیده ای،همان ها که سهل میکنی برایشان جاده
زندگی را به دلیل زیبای کرامت و دور میداری بدنشان را از
اتش دوزخ و والاتر از همه راضی میشوی از آن بندگان با سخاوت!