داستان های عاطفی
اشیاء با من حرف میزنند. مثلا سنگ. یعنی زبانش را میفهمم. از تنهایی هاش میگوید، از باران هایی که او را شسته و جوانه ی تردی که دل دل میزده تا بروید و او به خاطرش ترکیده، و من ازاین تردی و آن سنگی و ترکیدن گریه ام میگیرد و هی زار میزنم و با سنگ حرف میزنم، برای همین آوردنم اینجا. البته راستش آن روز که به دکتر گفتم من مبلم، دکتر به مددکارم اشاره کرد که مدتی باید اینجا بمانم. خودم هم راضی ام بمانم چون خیلی کلافه ام. دیگر با اشیاء فقط حرف نمیزنم خودشان میشوم.
وقتی هر کی رسید، نشست روی آدم و لم داد خب آدم مبل است دیگر. و حالا من، یعنی مبل، گریه اش میگیرد تا بخواهد بگوید چه دست هایی دسته اش را فشرده اند تا خودشان راحت تر بلند شوند و بنشینند. بعضی از ماها مبل تاشو ایم. راحت تا میشویم، باز میشویم، قشنگ شکل خودمان را تغییر میدهیم تا آدم ها روی مان بخوابند، غلت بزنند و خستگی درکنند.
از بیرون که میآیم، در اتاقم را که باز میکنم یادم میافتد که مدت ها اتاق بوده ام. بعد هی میخواهم فرار کنم فرار. وقتی آدم برای خلوت خودش هیچ حرمتی قائل نشد، هیچ حضوری در خلوت خود نداشت، خب میشود اتاق. هی بغل بغل آدمهای تنها در خود جا میدهد. اتاق است دیگر، یک چهار دیواری امن. تازه، به در و دیوارهاش هم تابلو و قفسه میکوبند تا خاطرات و حس های خود را طبقه طبقه جای دهند و هی خودشان را بیشتردر آن بچپانند.
یکی از مریض های اینجا، دکتر میگوید حالش خیلی بد است. مرتب بهش آمپول میزنند. به من قرص میدهند. اگر کسی حالش بد شود و بد حال بماند، میبرندش طبقه ی بالا. اما هیچوقت از طبقه ی بالا کسی را نمیآورند پایین - ما زبالاییم و...چی؟ توی سرم ویزویز میکند. یعنی مال این قرص هاست؟ دکتر را خیلی دوست دارم. به دکترها که سرد و عبوس و از خودراضی اند نمیرود. با هم خیلی گپ میزنیم به زبان خودمان. دکتر، تاجیکی است. وقتی حرف میزند شیرین دلم غنج میزند. گفت اسمش - جی هان - جهان است. از مریض ها میگوید ازکشورش، از دوقلوهای خواهرش، در و بی در. گوگوش را میشناسد، حافظ میخواند. هی میپرسد پیرمغان چه میشود، مغبچه گان چه ها. نوشته هایم را با خودش میبرد و میخواند. چی داشتم میگفتم؟ آهان، این اتاق بغلی حالش خراب است. نمیدانم این زن، بدتر ازمن با خودش چی کار کرده که شده مثل چوب خشک. روزها میرود تو راهرو، ساعت ها یک شکلی سرپا میایستد که آدم نمیتواند دوام بیاورد مگر چوبلباسی باشد. هی براش زار میزنم، میگویم دستانت خسته شد، گردنت کش آمد، میگوید - بذار مردم اگر چیزی دستشان است آویزان کنند. میگویم بس کن، میآیند میبرندت طبقه ی بالاها. باز همانطورچوبلباسی ایستاده.
امروز دکتر کتابی را که میخواستم برایم آورد بعد رفت کنار پنجره و رفت تو ابرها. دکتر بعضی از ما را نمیتواند مثل بقیه مریض ها نگاه کند، برای همین میرود کنار پنجره، یک عالم وقت میایستد. توی اتاق چوبلباسی هم همینطور. گاهی انقدر میایستد تا یکی صداش کند. دست میکشد روی کتاب روی اسم یونگ، میگوید تو که خودت یک پا دکتری. کتاب ها را دورم چیده ام. نمیتوانم قبول کنم که دیگر نمیتوانم کتاب بخوانم. نمیتوانم تمرکز بدهم. خیر سرم دارم رساله ام را مینویسم. یعنی مال این قرص هاست؟
این جا جای بدی نیست. شاید به خاطر حضور جهان است. وقتی میآید ما را ویزیت کند، اول سرش را کج میکند تو اتاق، بعد جهان میخندد. انگار عمویی داییی مهربانی آمده عیادت ات . اما طبقه ی سوم جای بدی است. از آن جاها که الهی چشم شما بهش نیفتد. با کنفسیوس توی بالکن هواخوری آشنا شدم. آمد جلو دست داد خودش را معرفی کرد، کنفسیوس. کلمات قصارانگلیسی – صربستانی، قره قاطی به هم میبافد. به چشم برادری، شکل اش بد نیست. لب هاش قاچ خورده، لب پایین اش مثل انجیررسیده باز میماند. کنفسیوس بو میدهد. از تو، دماغم را میگیرم از دهان نفس میکشم. با هم راه میرویم تو آفتاب. تو چشم هاش شعله دارد. میترسم تو چشماش زل بزنم. ناخن هایم را کف دستم فرو میکنم، زل میزنم تو چشماش. چشم هام گر میگیره - گرگر آتیشه دلم. آتیش آتیش . یعنی مال این قرص هاست؟ یا مال عذاب وجدان است؟
به صدای آتش گوش کردهای ؟ جزجز کردنش را میگویم. بعد همه مینشینند دورت و با رقص شعله هات، آبی و سرخ رویا میبافند. آدم وقتی آتش میگیرد و فقط میخواهد با شعله هاش برقصد، دیگر یاد سردی خاکستر نیست، آن وقت گر میگیرد. بعد آدم ها از گرمایت گرم میشوند، شب ها را تا صبح کنارت سر میکنند و تا وقتی خودشان میخواهند، هیمه ات را هم میزنند تا هی گر بکشی. بعد وقتی سپیده شان دمید و آتش دلشان را زد، تبدیل به خاکستر سرد میشوی و بعد وقتی خاموش شدی، حتی یادشان نیست کی سرخ بودی، کی آبی؟ یا کی آبی و سرخ به هم میتنیدی.
امروز به من هم آمپول زدند. بعد از آن که پریدم روی زن نظافتچی . همین زنی که لخ لخ کنان این جاها را برق میاندازد. وقتی لخ میزند و از آن دور میآید دیگر شکل آدم نیست، یک هیبت خاکستری است که همیشه با سطل و زمین شورش میآید، انگار به تنش چسبیده باشند. یک روپوش خاکستری هم تنش است. موها و چشم هایش هم همینطور خاکستری است. چشم هاش قشنگ است اما بی فروغ، نگاه ندارد. لخ میزند، جان میکند، اینجاها را برق میاندازد وهی ونگ میزند یک چیزی با خود میخواند. دکتر میگوید یک جورلالایی است که در کشورش برای بچه ها میخوانند. وقتی لخ زدنش کش میآید، با هم مینشینیم سیگاری دود میکنیم. میروم تو نخ اش، شرٌ و شوری نهفته، زیر خاکستردارد. یعنی، خاکستری با حال است. چنان پک میزند که ابری از دود، هیبت خاکستری اش را محو میکند. دکتر خودش به من آمپول زد. وقتی داشت هوای آمپول را میگرفت، دست هاش را دیدم و خواب ناز موهای دست و ساعد که یک ور یک ور،خوش نقش، روی هم خوابیده. دکتر حالیش نیست که دارم دست هاش را دید میزنم. خیلی آرام و مودب میگوید باید بروم از خاکستری معذرت بخواهم. گفتم چشم دکترجان، میروم. اما من خاک بر سر، نتوانستم مثل آدم بگویم، ببخشید. لابد مال این قرص هاست. باز پریدم یقه ی خاکستری را گرفتم، هی تکانش دادم. هی هوار زدم – یادت نیست یک روز میرقصیدی؟ یادت نیست یک روز سرخ و آبی بودی؟ آخه چرا ونگ میزنی؟ انقدر لخ نزن. برقص. شلنگ بنداز، بچرخ، اینطوری. بعد دکتر باز به من آمپول زد. چراغ قوه انداخت تو چشمم، پلکم را کشید بالا و دولا شد تو صورتم. های نفس دکتر، بی امان، تخت را قرق کرد. از بوی ویسکی شب قبل، عطر و پیتان سر و سبیل و گرمای وجودش رعشه میگیرم. این روزها دکتر بیشتر به من سر میزند و نوشته هایم را زیر و رو میکند، بعد میایستد کنار پنجره، میرود تو ابرها. گاهی سر به سرم میگذارد میپرسد – امروز چه خواهی شوی؟ میگویم سطل آشغال. میگویم دکترجان، میپرسم دکتر جا ن، تو که دکتری بگو، آدم اول خودش مبل وچوبلباسی میشود یا یک چیزی توی آدم کم است که آدم را به جای مبل و سطل آشغال عوضی میگیرند. جواب نمیدهد، حافظ میخواند و معنی اش را میپرسد. میگویم - توی سرم لانه ی زنبور است دکتر جان. دو باره بخوان. با آن خواندنش. شهد و شکر آمیخته، میخواند. دلم غنج میزند. خواستم به خواب نازِ موهای دستش دست بکشم، مگر میشود؟ دکتر زن دارد. چه زنی . افاده ها طبق طبق. از پنجره، هر روز، نگاه شان میکنم. توی پارکینگ سوار ماشین میشوند و قیژی میروند. ازهمین بالا هم پیداست، همچین خودش را برای دکتر میگیرد که بیا و ببین. از آن انگلیسی های چس دماغ است. از این بالا دیدم. یکی دو بار دعواشان شده بود، رید به دکتر. انگلیسی دکترهم که به الدرم بلدرم خانم نمیرسد، هی پس پسکی میرود. من میگویم کارازمحکم کاری عیب نمیکند. اگر یک وقت با کسی دعوایتان شد به خصوص همسرتان ( در صورت اجنبی بودن) اگر تحصیل کرده هم بود که دیگر چه بهتر، هرچیزی میگویید به زبان خودتان بگویید. مثلا فحش میدهید، رجز میخوانید یا هر چی. خب به درک که نمیفهمد، نفهمد. بهتر از تته پته کردن و پس پسکی رفتن است. خانم دکتر، دکتر طبقه ی بالا است. کنفسیوس خوب خانم دکتر را میشناسد. دلش پر است. آدم را که گیر میآورد، دیگر ول کن نیست. اول درد دل میکند، نه خدایا، اول یک سیگار تعارف میکند بعد ادای راه رفتن خانم دکتررا در میآورد. گردن میکشد، کون قمبل میکند با کفش های پاشنه بلند مثلا، تق تق. بعد فحش های آبدار میدهد. دک و دهانش که کف کرد، فاک فاک میکند، تف میپراند به سر و صورت آدم. دلش خنک میشود.
ما را نوبتی میبرند پایین، دکتر ما را تراپی میکند. طبقه ی سومیها را میبرند پیش خانم دکتر. عینهو فیلم پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته، کنفسیوس که از اتاق میآد بیرون، پشت در، مشت حواله میدهد.
چوبلباسی را هر روز میبرند پایین تو اتاق دکتر. من هفته ای دو بار میروم. دکتراز دفعه ی پیش چشمش ترسیده، تا از پسرم حرف بزند، چنان گریه زاری را ه میاندازم که خودش پشیمان میشود. میگوید تو باید احساس گناه را برای خودت حلاجی کنی. دارو کافی نیست. باید خودت به خودت کمک کنی. جلوی خودم را میگیرم که زبان نگیرم و ووشیون راه نیندازم.
هیچ شده تو صورت کسی گریه کنی؟ تا بیایی لرزش لب ها را بپوشانی، لرزش دست ها را چه کنی. ولی این قرص ها آدم را شل و ول میکند. آدم میفهمد چه میکند ولی نمیتواند که نکند- زار زار زار بچههکام زار زار پسرکام زار زار، پسرکام به سرمای قطب عادت نداشت، دور جداره ی قلبش یخ بست. دکتر میگوید- این روزها خیلی ها، خیلی از نوجوان ها ملول اند، دیپرشن دارند. حالا گریه ام بند آمده، میخِ دکتر شده ام. زل زل، تو چشم های شفاف جهان، خودم را میبینم، مثل پرده ی سینما از جلوی چشمم رد میشود. بعد از طلاق، سر دوست پسر اول، پسرکام دور جداره ی قلبش یخ بست، چشمهاش قیقاج پیچ برداشت. و از سر نو، سر دوست پسر دوم، چشم هاش دوخته شد به نقش قالی. و سر سیاه زمستان، دوست دختر بابای بچه، بی هوا، پخ کرد تو دل بچه، بچه را گذاشت پشت در. بچههکام پرپر در جوار مرگ، پرپر در جوارمرگ. راستی به نظر شما، این اسم دوست پسر و دوست دختر، خنده دار نیست؟ به دکتر میگویم دکتر جان، ما زن ها، گند زدیم. باز میگوید، احساس گناه، ویرانگر است. میگوید – خودخوری نکن، این روند زندگانی است. کلمه ی زندگی چنان آتش ام میزند که هوار هوار میکنم، میپرم تندتند میزنم تخت سینه ی دکتر، مشت مشت میکوبم - آخه تو مادر نیستی. بچهام دور جداره ی قلبش یخ بست، چشم هاش قیقاج پیچ برداشت. و دکتر زنگ میزند تا بیایند مرا ببرند. بعد، فرداش انگار نه انگار. میآید حافظ میپرسد- هرکجا آن شاخ نرگس بشکفد...
چند روزی است یکی را در اتاق من بستری کرده اند. هم وطن است. از اسمش فهمیدم. یک کلام حرف نمیزند. دکتر میگوید لال شده. سیستم اعصابش فلج شده. هفده هجده سالش بیشتر نیست. صبح تلفنی با مادرش حرف میزده، شب، خبر مرگ مادرش را میشنود. من خودم، بعد از شنیدن چندتا از این خبرها، بعد از زوزه های ممتد که تو گوشی کشیدم، ماتم ... ماتم به این هایی که از آن طرف آب ها، خبر مرگ عزیزی را میدهند، چه دل و جراتی دارند.
این مادر مرده را با صندلی چرخ دار آوردند. غذا هم نمیخورد. لب نمیزند. دکتر گفت - ببین تو میتوانی بهش غذا بخورانی . رنگ و رو ندارد. دست هایش بی حرکت است. صورتش در هم فشرده است. مثل فلک زده هاست.
دکتر داشت با تلفن حرف میزد. چشمم به سیاوش بود، گوشم به دکتر. دکتر سعی میکرد زنش را آرام کند. معلوم بود که خانم دکتر، جرقٌه نموده است. دکترداشت صغرا کبرا میچید که در مهمانی شب گذشته، به چه دلیل با خواهرش گرم گرفته و مدتها دوقلوهای خواهرش را نشانده روی زانویش و حتما هی شنگول و منگول و حپه ی انگور کرده و بلند نشده، دوشادوش، به همسرش کمک کند. حالا،هی دست پایین میگرفت، کوتاه میآمد و مِن و مٍن، توضیح میداد که بعد از سالهای سال خواهرش را دیده. و من دلم میخواست بلند شوم، محکم یک بامبچه بزنم تو سر دکتر که انقدر توضیح واضحات ندهد. تلفنش تمام میشود. زل زده به زمین، گردنش را میمالد. سرش را بالا میکند، میبیند نگاهش میکنم، میخندد. جهان میخندد.
میپرسد به سیاوش غذا خوراندی؟ میگویم صبر کن اول گره های پیشانی اش را باز کنم با این سگرمه ها که نمیشود. بعد کونه ی دستم را میگذارم روی پیشانی اش ازچین وسط ابرو، هی دست میکشم با فشار تا صاف صاف شوند. هی دست میکشم تا خواب موهاش، موهاش پرپشت، منگول منگول است. بعد هی میگویم سیاوش سیاوش.
سیاوش پاک مرا هوایی کرده. هیچ هوایی شده ای؟ یعنی آدم نمیداند چه مرگش است. هی دلش پر میکشد به یک چیز خوبی ولی درست یادش نمیآید که آن خوب، چیست. بعد دلش میخواهد هی یقه ی این و آن را بگیرد بگوید مگر دنیا آخرشده؟ یک لبخند، فقط یک لبخند. بعد سر انگشت هایم را میدوانم روی گونه های سیاوش، روی صورتش لبخند میکشم. اگر بخندد گونه هاش چال میافتد.
من برای هوا خوری روی ایوان نمیروم، همین لب باغچه را دوست دارم. آن بالا بلندی را برای ما درست کرده اند که آفتاب بخوریم و شهر را تماشا کنیم تا دلمان باز شود، اما چطوری؟ ایوان یک نیم دایره است با شیشه های کلفت قدیی بلند. روی شیشه ها هم فوج فوج پرندگان کوچک طلایی کشیده اند، حتما برای این که با سر نرویم تو شیشه. اما چرا پرنده؟ خب هر چیز دیگر میتوانند بکشند، مثلا ترازوی عدالت یا بنویسند Canada Land of Opportunity.
با خاکستری مینشینیم لب باغچه تو حیاط، این طرف آن طرف دونه میپاشیم. لول میزند کبوتر. کبوترها روی سرو شانه ی کنفسیوس مینشینند. کنفسیوس مجسٌمه نشسته، لابلای موهاش پرریزه ها و فضله ی کبوترهاست. خاکستری بافه ی موهاش را باز کرد تا من براش آب و شانه بزنم، دوباره ببافم. ده سال است زمین میشوید. هیچ ترقی نکرده. با علم اشاره با هم حرف میزنیم. با زبان دل. خب معلوم است چه میگوییم. پشت سر خانم دکتر، صفحه گذاشته ایم. میگویم – حالا ما شیرین عقل بودیم ریدیم به خودمان. دکترچی؟ میگویم مگر دکتر کور بوده، آخه این چیه؟ انگشت سبابه اش را گذاشت روی لب هایم، گفت - هیس. این یکی از رازهای ابدی دنیاست. دکی، خب گوستاو کارل یونگ هم که همین را میگوید. اصلا رساله ی من در همین باب است. حافظ و یونگ و خاکستری و کنفسیوس خودمان، همهگی، یک چیز میگویند. والسٌلام. بافه ی موهاش را دور سرش پیچیدم سنجاق زدم خوشگل مثل نیم تاج. با سرانگشت به نیم تاج ور رفت، خوشش آمد. با شرم، لبخند زد. قیافه اش با شخصیت است. بلند شدیم که برویم، دست کرد جیب اش، سیگاری که خواسته بودم برایم آورده بود. حالا پولش را نمیگرفت. بعد من گریه ام گرفت، چه گریه ای. شما بودید گریه تان نمیگرفت؟ بند نمیآمد. بعد، تشنج آمد. ولی من حالم بد نبود، شناور در تار و پود خودم و لبخند خاکستری - بند بندان تنم، سلسله بندان تنم. حالا کی باور میکرد که من دارم با تشنج ام حال میکنم و گرم میشوم – بند بندان تنم. خاکستری، دست پاچه، نرس ها را خبر کرد. والیوم ده زدند تو رگ ام، مثل نیلوفر روی آب خوابیدم. صلات ظهر، ازتابش نور آفتاب پاشدم. پلک های داغم را گرفتم زیرشرشر آب سرد، حال داد. رفتم کنار پنجره. پنجره، بوی جهان به خود گرفته، هوای پنجره و آفتاب را کشیدم تو سینه ام. سیاوش وول میخورد. حسابی ماساژش میدهم. ناکس کیف میکند اما بروز نمیدهد. بعد خِرکش میکشانمش روی صندلی چرخدار، میبرمش لب باغچه. کنفسیوس هم هست. ای وای، خودش را خیس کرده. خاکستری دارد میآید، بشوربمال کند. آفتاب داغ است. سرم گیج میرود. تلوتلو میخورم. یعنی مال آمپول هاست یا مال آفتاب عالمتاب؟ خودم را به آفتاب میسپارم، مست میکنم. تا حالا با آفتاب مست کردهای؟ بق بقو. تا بخواهی کبوتر این جاست خوشگل خوشگل طوقی هفت رنگ، دم چتری برفی، پا پرشبرنگ بق بقو. سیاوش لبخند میزند. من مثل انار میترکم. هی میگویم سیاوش سیاوش. بق بقو. از تو قطار، نرسیده به حرم، مادر بزرگ بلند میشد – السٌلام و علیک یا امام غریب. نان و کتلت مان را خورده بودیم. گوجه فرنگی و کتلت لای نان خمیر میشد، خوشمزه. منِِِ شکمو، باز چشمم به دست پدر بزرگ بود که بگوید - بیا حوریه جان، من که دندان ندارم. ازآن دوردورها، گنبد، طلا طلا غبار میریخت. آبی گلدسته ها با آسمان، رنگ میگذاشت، رنگ برمیداشت. هیچ دلم نمیخواست بروم تو حرم، از بس زن ها گریه میکردند. مادر بزرگ که تو چادرش شیون میکشید - یا ضامن آهو، پا برهنه فرار میکردم توی صحن. تا بخواهی کبوتر، بق بقو. شعاع آفتاب موج موج ، کبوترا فوج فوج، سرم به دوٌار، سیاوش را بلند کردم - یا ضامن آهو.
این روزها حالم خیلی بهتراست. به سیاوش غذا دادم، خورد. شکلک در میآروم بخندد اما بربر نگاه میکند. دست هاش تکان میخورند. پاهاش هنوز جان ندارند. به خاکستری گفتم پارچ و لگن بیاورد، سیاوش را بشویم. کشیدمش لب تخت، سرش آویزان است. کاکلش وارونه تاب میخورد. خاکستری آب میریزد، من میشویم. دکتر هم آمده، دور تخت سیاوش، قدم آهسته میرود. خاکستری لالایی میخواند. بلند میخواند، چنان بلند که گویی جمعی همیشه غایب را صدا میزند، احضار میکند. صداش اوج میگیرد، به بغض که میرسد، لا یه های هوا از هم شکافته میشود، بر پوست مینشیند. خاکستری بلند میخواند. دکتر دور تخت شتاب میگیرد.
به دکتر میگویم دیگر شیئ نیستم، شیئ نمیشوم. میخواهم مادر باشم، سیاوش را بغل کنم و چنگ در کاکلش بزنم. چنان تنگ درآغوشش بگیرم تا سیاوش جان بگیرد و بغض پرهیبت اش بترکد. جهان میخندد.
هنوز هم مثل همیشه میدوم؛ حالا این جایم و این همه دور! نمیپرسیدی چرا میروم میدانستی به خاطر خودم نبود كه میرفتم. باید میرفتم و یاد میگرفتم تا بتوانم آن باغ پر از گل و سایه و بره را برایت بسازم. میپرسیدی:« علو! او جا تنها چه كار میكنی؟ چطو طاقت میآری تو شهر غریب؟» دلم میخواست ازت میپرسیدم این همه سال را چطور طاقت آوردی؟ حتماً میگفتی: «اولش سخت بود بعدش عادت كردم» . مثل این كه نبود یا مثل خفتوك بود، چند بار كه گرفتارش میشدی، میفهمیدی دست و پا زدن بیفایده است، جار و جیغ زدن بیفایده است: فقط باید آرام میماندی و هیچ كار نمی كردی تا بتوانی نفس بكشی و میكشیدی.
دنبال خلمه ها تا پایین باغ میدویدیم؛ كل و بود خلمه هامان ده تا بود. هر چند تا كه بودند باعث دلخوشی پدرهامان بودند. آنها هم مالدار بودند. او هم كه یك گله داشت مالدار بود. تو جو روی مخمل شنها میلمیدیم؛ میپرسیدی : «علو تو قصه میسازی؟» میگفتم: «چقد بگم فرو نمیسازم، مینویسم ». تو قصه میساختی و من رونویسی میكردم
بعدها همه ی قصه ها را گم كردم. چی باعث شد؟ و من تو دنیای بیقصه با چی میخواستم روزگارم را بگذرانم؟ وقتی روی مخمل شنها نشسته بودیم، انگار سوار قالیچه ی سلیمان باشیم، پر میگرفتیم، از جو، باغ و درختها دور میشدیم؛ به دنیای قصه ها می رسیدیم. تو قصه پشت قصه می ساختی. من نمیتوانستم. خودم را هم كه میكشتم نمیشد. تمام قصه هایم یكی بود، تنها یكی؛ قصه ی دو تا چشم بیقرار كه مدام میدویدند؛ تا یك نگاه بكنم هزار بار پریده سشبودند بالا، پایین. بالا، پایین. مثل پروانهها كه رد بالشان را هم نمیشد گرفت؛ قصه ی دو تا چشم بیقرار كه فقط با قصه قرار میگرفتند.
تو قصه هات سوار اسب سفیدی میتاختم از كوه و دشت و دره رد میشدم و تو را از دست دیو خلاص میكردم. دلم به همین خوش بود كه بتازم، پیدات كنم، بیارمت كنار جو، تو روی درخت بنشینی؛ و من بروم تا با خدم حشم بیایم وتو را با كبكبه و دبدبه به قصر ببرم. تو مینشستی، راهپایی میكردی كه بیایم. امّا من همیشه دیر میرسیدم. دختر عفریته ی لولی میآمد كنار جو؛ میخواست كوزهاش را آب كند، عكس تو را تو آب میدیدی. وهم ورش میداشت؛ خیال میكرد خودش به این قشنگی است؛ كوزه را میشكست:« من با ای همه خوشگلی و نوكری». صدای تو از خیال بیرونش میكرد، نگاه میكرد. بالا تو را میدید و حسودیش میشد. نقشه میكشید، میآمد بالای درخت، زیر زبانت را میكشید، قصه ات را میشنید، جادو به كارت میكرد، میبردت تو غار سیاه حبست میكرد و خودش جای تو مینشست. باید میآمدم، گول میخوردم و او را به جای تو به قصر میبردم. چه قدر نفهم بودم: صورت كه صورت تو نبود، صدا صدای تو نبود و چشمها...! امّا من باید گول میخوردم و گر نه قصه قصه نمیشد. آخرش میفهمیدم یك روز بیخبر از راه میرسیدم، از پشت در به حرفهاش گوش میدادم و میفهمیدم كه او تو نیست؛ نرسیده باید سوار میشدم، میتاختم تا تو را پیدا كنم.
تو نبودی، گم بودی؛ تو آن كوت لباس فقط دو تا چشم سیاه میدیدم كه مدام میدویدند. تو قلقل گرما هلهلزنان به هوای آب میدویدم؛ تو هر جویی سر میكشیدم و همان طور حریج آب میتاختم. باید میرفتم، یاد میگرفتم چه طور سحرها را باطل كنم، حصارها را بشكنم و بیایم پیدایت كنم؛ باغ را برایت بسازم؛ بره ها را برایت بیاورم. میگفتی: «آخرش ورمیگردی سوار اسب سفیدی كه دو تا بال داره، مثه برف، حصاره میتمنبونی، طلسمه باطل میكنی، سوارم میكنی، از رو همه ی دیوارا میپری؛ منه میبری تو باغ خودمون، منم مادر بره هات میشم، پنج تا م كه باشن بسه». میگفتم:« فرو ای كاره نكن، باشه؟ داری بزرگ میشی دختر، بده، میفهمی؟ زشته». میگفتی كار بدی میكنم؟ مادرشونم، یعنی دارم شیرشون میدم. خو به اَ گشنگی پا بزنن، ها؟ نمیخوای شیرشون بدم؟ بدذات». بره ها را میگرفتی تو بغلت. دو تا چشمه مثل دو تا ستاره ی دور سوسو میزدند و بره ها شیر میخوردند. بره ها بچه هات بودند؛ كره ها بچه هات بودند؛ درختها بچهها بودند- انگار مادر همهی عالم بودی. امّا من نمیخواستم، سوسوی ستارهها باعث ترسم میشد؛ دیدهبودم چه طور ستارهها شعله میكشند، میسوزند. میگفتی: «غول اَ ستارهها بدش میآد، آتششون میزنه.» دلم میخواست آسمان خدا هیچ وقت چادر ابر را از سرش بر ندارد تا غول سیاه نتواند آن دو تا ستارهی ریز و روشن را ببیند. حتی اگر خودم نمیتوانستم ماه را ببینم، یا ستارهها را ببینم. تو نمیخواستی؛ بهانهی ماه و خورشید و ستارهها را میگرفتی. تو مادر ماه كه نبودی. مادر خورشید نبودی. یا بودی و من نمیدانستم؟
پولكهای طلایی و نقرهای دور صورتت میرقصیدند- یك نظر دیدمت. از میان انبوه پاها نگاه میكردم. انگار همه ی عالم دورت جمع شده بودند تا من نتوانم ماه صورتت را ببینم و او…… این غول كه كنارت ایستاده بود و سرش به سقف میرسید و سر تو به زانوش هم نمیرسید، كی بود؟ كی بود كه نمیخواست دو تا چشم بیقرار تو را میان آن همه پولك رنگبه رنگ سیر ببینم؟ ماه من تو آسمان نبود. تو ماه من بودی. حتی وقتی تو آسمان نبودی، بودی. من هر پسین از شهر میگریختم. بعد از عوارضی تا چشم كار میكرد دشت بود. عصرها جولانگاه من میشد. میدانستم حالا كه من این جا تنها وا ایستادم، یك جایی بعد از این بیابان باغی است كه تو زیر سایه ی درختهاش نشسته ای و قصه میسازی، تا وقتی میآیم بی قصه نباشی. درد دوری شروه میشد:«پسینی دلم یاد وطن كرد نمیدونم...» . میخواندم تا بغض صدایم را خفه میكرد. بعد شُرشُر اشكم شروهی غریبی میخواند.
چه قدر دور بودم از تو و از باغی كه تو زیر درخت هاش قصه میساختی، بره ها را و بچه هایت را شیر میدادی. تنهای تنها. غول نمیآمد؟ او چی؟ از او بیشتر از غول میترسیدم. غول قصه های ما او بود. راست راست راه میرفت سرش را بالا میگرفت؛ سینه سپر میكرد. انگار دنیا مال او بود. میگفتی: « الهی...» به همه فخر میفروخت و آن قدر پول داشت كه میتوانست همه ی روسری های اصغر خرازی فروش را بخرد به همه ی دخترها سری یكی میرسید. و آن قدر زور داشت كه میتوانست جلو چشم هر مادری لمبر دخترش را پنجرو بكِند، مادر نمیدید و دختر هِرهِر میخندید. نمیتوانستم بینم او با كیسه های باد كرده تو كوچه ها جولان بدهد و میداد.
یك روز ظهر تو جوش گرما، دور از چشم تو آن قدر سنگ به درختهای بادام زدم كه از بغل وا شدم. میخواستم آن قدر بادام جمع بكنم كه بتوانم از اصغر روسری قشنگی پر از عكس گل و بره برایت بخرم، امّا فقط پنجاه تا جمع كردم، برایت انگشتری خریدم كه مثل طلا برق میزد. تا پسین كه میدیدمت همه ی كوچه ها را دویدم؛ همه ی درختها را بالا رفتم؛ از همه ی دیوارها پریدم. وقتی دیدمت خواستم انگشتر را به انگشتت بكنم؛ بزرگ بود میافتاد، خواستم كوچكش كنم، شكست. چینی چشمهای من هم شكست. گریختم تا غرق اشكت نكنم.كور بودم كه ندیده بودم چه انگشتهای نازكی داری؟
چشمهام پر سوزن بود، گلوم پر سوزن بود. مثل همه ی بچه های تو قصه ها باید میگریختم، گم میشدم تا نبینم. امّا ماندم تا قصه قصه بشود. تازه تو آن جا بودی و انگار نبودی. چرا صبر نكردی كه برگردم؟ حالا ما: من، درختها، بره ها و ماه چه كار باید بكنیم؟ تو كه روی تختی از رختخواب نشسته بودی و او كنارت بود. هیچ وقت خیال نمیكردم گذار او به آن جا پایین باغ هم بیافتد. او آن جا چه كار داشت؟ به كی میخواست بفروشد؟ تو كه نمیخریدی. اگر میفهمیدم، باغ را سحر میكردم تو را حصار میكردم، نمیرفتم یا زود برمیگشتم.
تو قصه هات خسته از راه میرسیدم، از تشنگی لَهلَه میزدم، اسبم لَهلَه میزد. در میزدم، در را باز میكردی، آب میخواستم، كاسه ی مسی را پر از آب میكردی، مشتی كاه روی آب میپاشیدی و میدادی دستم. یك قلپ كه میخوردم، متوجه كاه میشدم. میخواستم بگویم: «دختر این چه كاریه كه با من میكنی من پسر... » چشمم كه به ماه صورتت میافتاد لال میشدم. خدایا تت ت ووو چه قدر قشنگ بودی! دست و پایم را گم میكردم؛ دلم را گم میكردم. و یك دل نه صد دل عاشقت میشدم. نمیدانستم چطور عاشق میشوند، ولی باید میشدم تا قصه قصه بشود. میگفتی: «غریبه قاصد غولی، نیستی؟ غول قراره منه ببره كلفتش بشم». من قاصد غول نبودم، امّا باید تو را سوار اسبم میكردم، میبردمت تا از دست غول نجاتت دهم. تو مثل همه نبودی. دختر شاه پریان بودی. اگر نفس نجس نامحرمی بهت میخورد، پژمرده میشدی، میمردی. باید میبردمت به همان باغ پر از گل و بره و سایه. تا مثل گل ازت نگهداری كنم. امّا یك روز كه نبودم. پادشاهی میآمد از چین و ماچین . دیوار باغ را خراب میكرد، طلسم را باطل میكرد- همیشه همینها بودند كه میتوانستند سحرها را باطل كنند، حصارها را بشكنند- تا در قصر ما میآمد؛ در میزد؛ تو كه كلفت و نوكر نداشتی، خدم وحشم نداشتی، خودت در را باز میكردی. و او…. باید میآمدم و وقتی تو را نمیدیدم، دوباره راه میافتادم. خسته بودم، باشم. گرسنه بودم، باشم. تشنه بودم، باشم. تو را برده بودند و من بی تو هیچ بودم. باید سوار میشدم و میتاختم تا از هفت صحرای برهوت بگذرم؛ از هفت دریای بیقرار رد بشوم؛ هفت كوه سیاه را پشت سر بگذارم، تا به هفت باغ تو در تو برسم. میآمدم؛ میرسیدم و دنبال تو تو باغ سوم گم میشدم .میگفتی:«نه! گم نمیشی كه، میآی تو باغ هفتمیو پیدام میكتی. من اون جا اسیر جادوی دیو سیاه تو اتاقی حبسم». دلم میخواست بیایم، امّا همیشه ی خدا تو همان باغ سومی گم میشدم، دست خودم كه نبود. برای یافتن راه، هی دور میزدم. انگار دور خودم میچرخیدم كه راه را پیدا نمیكردم.
روی تختی نشسته بودی و تو آن همه لباس گم بودی. فقط دو تا چشم سیاه دیدم كه انگار آخرش قرار گرفته بودند. به زمین خیره شده بودی. شاید آرزو میكردی، كاش نرفته بودی. كاشكی نرفته بودم تا تو تنها نمانده بودی. انگار مجبور بودی. من هم مجبور بودم. آن روز هم كه مثل همهی روزهای خدا بود. تو باغ بودی، زیر سایهی درختها روی مخمل شنها نشسته بودی. شاید قصه می ساختی یا راهپایی اسب سفیدی را میكردی كه بیاید و سوارش برایت سفتی پر از خیال بیاورد، شاید هم به بچه هات شیر میدادی. یا داده بودی و خسته خوابیده بودی. ستاره ها حتما سوسو می زدند كه او به هوای نور به آن جا كشیده شد.
صحرا را رفته بودم، دریاها را رد شده بودم، كوه را بریده بودم كه به هفت بیمارستان رسیدم. دنبال دو تا چشم بیقرار هفت تا اتاق را گشتم؛ امّا گم شدم، بی آن كه بتوانم از تو اثری ببینم. تو میان آن همه آدم روی تخت نشسته بودی، و من نمیتوانستم راهم را پیدا كنم، به تو برسم. روی شانه ات بنشینم و بخوانم: « منم بلبل سرگشته صد كوه و كمر….». تا تو بگویی: «چه خوب میخونی بلبل كو دوباره بخوون». تا من پر در بیاورم و....
حتما وقتی پریده بود تو باغ، خواب بودی كه ندیدی، در نرفتی، نرفتی روی درخت یا جارم نزدی، مویم را آتش نزدی، تا در دم حاضر شوم. تو كه همه ی این كارها را بلد بودی، چرا هیچ كار نكردی؟ از زور درد از خواب پریدی حتما، او را دیدی( غول سیاه قصه ها)، جیغ كشیدی؛ همه ی عالم صدایت را شنید ولی من ....كر بودم یا...؟ مگر چه قدر از تو دور بودم؟ جیغ زدی تا از حال رفتی. جو شده بود كرغ خون و تو تو خون مثل مرغ سر كنده بالبال میزدی. او ترسید و مثل سگ دزد گریخت- آخر او هم باید بعضی وقتها بترسد و میترسد.
روی تختی از رختخواب نشسته بودی و جای او كنارت خالی بود. زنها دورت حصار كشیده بودند، تو گوشت افسون میخواندند كه بگویی: «بله» و نمیگفتی. انگار زبانت را گم كرده بودی. سه بار هم بیشتر ازت پرسیده بودند. ولی تو كه نرفته بودی گل بچینی. نشسته بودی و خیره به زمین نگاه میكردی، بی آن كه بگویی: «بله». ولی آخرش باید میگفتی و گر نه كه قصه قصه نمیشد. گفتی: «بله» زنها كُلولو كشیدند. تو ذره ذره گم شدی و من.... بغضم پس نشست، كاسه ی لبریز چشمهام یخ زد و مات از پا درآمدم.
هنوز هم مثل همیشه میدوم. الان این جایم- این همه دور- و حریج یك چكه آب. تكیه داده به دیوار، محو جمعیت. دوباره میبینمت. باورم نمی شود. یعنی تویی؟ با این همه كوچكی میتوانی مادر باشی؟ ولی او كه بر چشمه ستاره ها خوابیده، چی؟ خیره از پشت سر نگاهت میكنم؛ برمیگردی. همان قدر كوچك. و با همان چشمان بیقرار كه فقط با قصه قرار میگرفتند. با دیدن او این همه دیر، آن همه دور، درست همین جا و همین دم بغضم تركید:«خدایا! پس من این همه سال مثل سگ پاسوخته دنبال چی میگشتم»؟
شش سال و پنج ماه و سه روز از استخدامش مىگذشت كه حكم اخراجش را به دستش دادند. در یك روز بهارى که درختان پس از یك سرماى هشت نه ماهه در فاصله یكى دو روز آفتاب و گرما برگ باز کرده بودند و شهر ناگهان چهره عوض كرده بود، ركسى سوار بر اتوبوس، جاده خلوت را پشت سر گذاشت و از كنار پارك معهودش گذشت. آرزویى گم در دلش جوانه زد، "كاش مجبور نبودم به سر كار بروم. همین جا پیاده مىشدم و تا ظهر و شاید هم عصر را لابلاى این درختان مىگذراندم." در محوطه وسیعی كه درختان مثل دیوارى سبز آن را احاطه كرده بودند، زمین پوشیده از چمنی سبز بود. آسمان آبى هم در یكدستى دست كمى از زمین سرسبز نداشت. لحظاتى بعد اتوبوس از كنار پارك گذشت و این سوى وآن سوى، ساختمانهاى پراكنده، درختهاى پراكنده و وسائط نقلیه در دیدرس نگاهش بودند. ركسى آرزوى محالش را از یاد برد. به روز درازى كه در پیش داشت، فكر كرد. كتابى كه در دستش باز بود، روى زانویش رها شد. خستگى پیشرس را در همه اندامش حس كرد. كابوس بیكارى هم مثل ابر تیرهاى در آسمان ذهنش چهره نشان داد. اما آن را از خود راند.
بیش از شش سال بود كه در این كارخانه كار مىكرد. همه جاى آن را مثل خانه خودش مىشناخت و با آن الفتى دیرینه پیدا كرده بود. الفتى كه گاه و بىگاه جایش را به نفرتى ناگفته مىداد. و باز خوشحال بود كه كار مىكند و درآمد دارد. دستش در خرج كردن دراز است و همین، رضایتى پنهانى و غرورى آشكار به او مىداد.
چنان بر كار سوار بود كه مىتوانست با چشم بسته کارکند. اگر كابوس دستگاه خودكار رهایش مىكرد، شاید با چشم بسته كار مىكرد. اما كابوس او را وامىداشت كه دقت كند، مبادا كه جایى از كار عیب داشته باشد. رئیس مربوطه و رئیس بالاتر و مدیر كارخانه از كارش رضایت داشتند. اما دوسال بود که دستمزدش را اضافه نكرده بودند. دلایلشان لابد كافى بود؛ بحران اقتصادى و، و، و. و او اعتراضى نكرد. در واقع هیچ كس اعتراض نمىكرد. همین بود كه بود. غول دستگاه خودكار كه قرار بود بیاید و جاى آنان را بگیرد، حق اعتراض را از آنان گرفته بود. صحبت از دستگاه را از همان روزهاى اول استخدام شنید. وقتى كه براى مصاحبه رفته بود، آقاى اسپنسر كه حالا همه او را فرانك صدا مىزدند و ركسى هم به تبعیت از دیگران او را فرانك مىخواند؛ به او گفت كه كارخانه یك دستگاه ماشین خودكار براى برچسب زدن به شیشهها سفارش داده است. استخدام شماهم موقتى است. اما هیچ نمىشود پیش بینى كرد كه دستگاه كى وارد مىشود.
ركسى كار را با دلهره و كابوس شروع كرد. سرپرست كه مرد میانه سالى از اهالى آسیاى جنوبى بود و مدتها بود كه در این كشور زندگى مىكرد؛ در هرفرصتى به او گوشزد مىكرد كه در كار دقت كند. با لهجهاى كه فهم آن براى ركسى كه تازه به این كشور آمده بود، مشكل بود، كلماتى را پشت سر هم قطار مىكرد. ركسى گیج و ترس زده نگاهش مىكرد و خیال مىكرد از ماشین خودكار صحبت مىكند.
لودمیلا نام زنى بود كه كنار او كار مىكرد، زنی از اهالى رومانى؛ میانه سال و سفید چهره و كم حرف. لودمیلا شیشههایى را كه ركسى برچسب می زد، در جعبه مىگذاشت. همیشه پشت به او كار مىكرد و ركسى جرات نمىكرد دوكلمه با او حرف بزند؛ مگر وقت ناهار كه لودمیلا دور از او مىنشست و با شوهرش كه به نظر مىرسید جوانتر از خودش باشد به زبانى گفتگو مىكرد كه ركسى نمىفهمید.
هفتهها و ماههاى اول محو كار، دقت و درست انجام دادن كار بود. به نظرش مىآمد در فضاى دیگرى سیر مىكند. شیشهها كه مثل آدمهاى ماشینى پشت سرهم از راه مىرسیدند؛ ابتدا مثل جنهاى كوچكى بودند كه مىخواستند از زیر دست او بگریزند و گاه مىگریختند. اما بتدریج دستش و فكرش سرعت عمل یافتند و توانست همه آن جنهاى كوچك را مهار خود كند. كمكمك فكر را از مسیر كار خارج كرد و فقط با دستانش كار كرد. فكر را گذاشت كه رها باشد. از كارخانه بیرون برود، به خانه برود، به خیابان، به گذشته. و گاه آنقدر دور شود كه وقتى دوباره به كارخانه برمىگشت، با تعجب به ركسى مىگفت، "ریحانه هنوز اینجایى؟"
ركسى به حیرت به فكر خود مىخندید و مىگفت، "ریحانه؟"
"یادت رفته؟ نامت را هم فراموش كردى؟ مگر ریحانه نیستى؟"
ركسى آهى مىكشید و هیچ نمىگفت.
هفتههاى اول كارش بود كه مجبور شد، مجبور هم نشد، یعنى خوب، براى جورچ ، یعنى همان مسئول تایوانى تلفظ کلمه ریحانه مشكل بود. ریحانه در این باره با نادر حرف زد. نادر به او گفت، "خوب، نمىتواند كه نتواند. یعنى مىگویى اسممان را هم عوض كنیم؟ مرا هم نِیدر صدا مىزنند. خوب این مشكل آنهاست. نه مشكل من. من همان نادر هستم."
ریحانه لبخندى به شیطنت زد و گفت، "اما دیشب كه با سام حرف مىزدى، خودت را نِیدر معرفى كردى."
"مجبور بودم."
"من هم مجبورم. مجبورم اسمم را عوض كنم تا تلفظ آن براى جورج آسان شود. "
بعد بىآن كه كسى به او گفته باشد، حدس زد كه جورج نیز نام واقعى مرد تایوانى نیست. نامهاى زیادى از اهالى این سرزمینها به گوشش خورده بود. شباهتى به جورج و امثال آن نداشتند.
آن شب تا دیروقت با نادر در باره نامى كه باید روى خود بگذارد، بحث كرد. نادر زیر بار نمىرفت و فقط اورا مسخره كرد. وقتى دید ریحانه همچنان یك دنده روى تصمیم خود ایستاده است، گفت، "به من ربطى ندارد. نام، نام توست. هر كار مىخواهى با آن بكن."
ریحانه دلیل آورد كه اگر این كار را نكنم، ممكن است بیكارم كنند. خوب، برایشان كه اشكالى ندارد. یكى را استخدام مىكنند كه تلفظ نامش برایشان راحت تر باشد."
و بعد در رختخواب، آنقدر بیدار ماند، تا نام دلخواه خود را پیدا كرد. به نامهاى بسیارى فکر کرد. به نامهایى كه در این كشور شنیده بود و یا در كتابها خوانده بود؛ الیزا، سو، اَن. از نام اَن خندهاش گرفت. نه این یكى را انتخاب نمىكرد. نامهایى مثل نانسى، مارگارت، آرلین و آنا. آنا را دوست داشت. او را یاد كتاب آنا كارنینا مىانداخت. بعد خود را با نام آنا در نظر مجسم كرد. آنا... آهنگ قشنگى داشت. اما به او نمىآمد. چقدر نامها بیگانه مىنمودند. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود، هنوز نام مورد نظر خود را پیدا نكرده بود. به پدر و مادرش فكر كرد. چرا او را ریحانه نامیده بودند. اسم قشنگى بود. از آن زمان كه دختر كوچكى بود، به هركس نام خود را گفته بود، شنیده بود كه چه اسم قشنگى! و یقین كرده بود كه قشنگ است. و حالا در این كشور، ازهمان ابتداى ورود، دچار مشگل شده بود. در خواب و بیدارى نام ركسانا از ذهنش گذشت. نام یكى از همكلاسهایش در سال آخر دبیرستان بود. دخترى كه از آذربایجان شوروى آمده بود. چشمان سبز و موهاى بلوطى خوش رنگى داشت. ركسانا پیانو مىنواخت. در جشن آخر سال دبیرستان پیانو زد. آن نغمهها در دل و جان ریحانه آتش افروخت. ریحانه با او دوست شد. چند بار به خانهاش رفت و هربار به نغمههاى پیانویش گوش كرد. ركسانا سال بعد در اثر سرطان خون درگذشت. و حالا سالها از آن زمان مىگذشت. و ركسانا هنوز با آن نغمههاى دلانگیز و آهنگ زیباى نامش در خاطر ریحانه باقى بود. باخود عهد كرد، اگر صاحب دخترى شد، او را ركسانا بنامد. اما ركساناى او هیچ وقت به دنیا نیامد.
نام خود را یافته بود. صبح وقتى از خواب بیدارشد، اولین چیزى كه به نادر گفت همین بود.
"نامى را كه مىخواستم، پیدا کرد؛ ركسانا."
نادر كه آماده بیرون رفتن از خانه بود، گفت، "خود دانى."
به سراغ پسرش رفت كه در رختخواب بود. بیدارش كرد كه به مدرسه برود. پسر كلاس هشت بود وشبها مجبور بود تا ساعتها بیدار بماند و كار كند، تا بتواند انگلیسى خود را به سطح كلاس برساند. نادر او را در درس كمك مىكرد. او نیز گهگاه معانى كلمات را برایش از دیكشنرى بیرون مىآورد. به این امید كه خودش هم گنجینه لغاتش را زیاد مىكند. اما اگر چند روز بعد به همان كلمه در جایى برمىخورد، به ندرت معنایش را به یاد مىآورد. از تغییر نام خود با پیمان هیچ نگفت. گرچه به خود قبولاند كه براى حفظ كارش مجبور به تغییر نام شده است، اما نوعى شرم در وجودش بود كه نمىخواست از آن با كسى حرف بزند. به خود گفت، "فقط در كارخانه."
و حالا پس از شش سال و پنج ماه و سه روز، با آن كه نام ركسى فقط در كارخانه بر زبان رانده مىشد، اما خود ریحانه به تدریج از ریحانه به ركسى تغییر ماهیت داده بود. گویى از جسمى به جسم دیگر حلول كرده بود. وقتى در خانه پیمان و نادر او را ریحانه صدا مىكردند، نام به نظرش بیگانه مىآمد. سالها پیش این نام زیباترین نامى بود كه شنیده بود. اما حال، از این نام تهى شده بود. روزى هشت ساعت از شبانهروزش را ركسى بود. و بقیه ساعات روز...
از وقتى نادر پیتزایى باز كرد و پیمان به دانشگاهى در شهرى دیگر رفت، كسى در خانه نبود تا ریحانه را صدا بزند. و حالا...
لباس كارش را پوشید و داشت به طرف جایگاه همیشگى خود مىرفت كه حس كرد، كارخانه در سكوت آزاردهندهاى نفس مىكشد. كارگران، بى لبخندى به او نگاه كردند. همه در بهتى ناگفتنى چشم به دیگرى دوخته بودند. جورج نامهاى به دستش داد. ركسى بلافاصله نامه را خواند و مفهموم اخراج و بستن كارخانه را درك كرد. نگاهى به پهلو دستى خود كه مرد جوانى از اهالى بنگلادش بود و نام ذوالفقارش را به ذول تبدیل كرده بود، انداخت. او نیز با لبخندى غم زده جوابش را داد. انگار مىگفت، فدا شدیم، همه فدا شدیم.
ركسى بىاختیار گفت، "پس دستگاه خود كار چه مىشود؟"
اگر خبر ورود دستگاه خودكار را شنیده بود، آنقدریكه نمىخورد كه خبر بستن كارخانه را. گویى كه خبر مرگ عزیزى را به او داده باشند.
سرپرست كارخانه كه مرد كانادایى عظیمالجثهاى بود، وارد محوطه شد. همه او را مستر اسمیت صدا مىزدند. مستراسمبت كارگران را در محوطه باز كارخانه جمع كرد و نطق مفصلى ایراد كرد كه ركسى چند جمله اول آن را درك كرد و به بقیه سخنان او نه گوش كرد و نه توانست گوش كند. مرگ كارخانه مثل غمى سنگین بردلش نشسته بود. تعجب كرد كه چرا هیچ كس گریه نمىكند و هاى و هوى به راه نمىاندازد. برعكس، بر چهره همه سكوتى بىتفاوت نشسته بود. اما وقتى مستر اسمیت چیزى گفت، ( لابد خنده دار) صداى شلیك خنده كارگران در محوطه پیچید. ركسى بیشتر تعجب كرد. به خود گفت شاید رسم مردم این سرزمین چنین باشد كه در مرگ هم خنده و مسخره بازى مىكنند. سریالهاى خنده دار تلویزیون را به یاد آورد كه مردم براى هیچ و پوچ مىخندیدند.
تعجب كرد كه چرا به این چیزها فكر مىكند. وقتى دید همه جمعیت به طرفى مىروند، ماند كه چه كند. لودمیلا بازوى اورا گرفت و كشید.
پرسید، "كحا؟"
"جشن خداحافظى."
ركسى بازهم حیرت زده بود. جشن؟ نه، حال جشن رفتن نداشت. دلش مىخواست كنجى بنشیند و هاى هاى گریه كند. وبعد فكر این كه مجبور نیست تمام روز پشت آن ماشین بایستد و كار برچسب زدن را انجام دهد، انگار نفسى كه شش سال و پنج ماه وسه روز در سینهاش مانده بود، رها شد. یاد پارك زییاى معهودش افتاد. صبح كه از كنار آن گذشت چه وقار و چه شكوهى داشت. لباس كار را از تن كند. نامه اخراج را در كیف گذاشت و از كارخانه بیرون آمد. فضاى كارخانه، ماشین آلات خاموش، مثل اجساد مردگان در حال پوسیدن بودند. از هم اكنون بوى تعفن مىدادند.
منتظر اتوبوس شد كه در این وقت روز دیر به دیر مىآمد. آسمان آبى، مثل چترى بر بالاى سرش گسترده بود. چیزى سرد در درون ركسى، درست زیر قلبش نشسته بود. از لحظهاى كه حس كرد پیوندش با كارخانه قطع شده است، آن را زیر قلب خود حس كرد. چند بار دست روى آن گذاشت و فشار داد. فكرى كمرنگ از ذهنش گذشت، "نكند سكته كنم." در هواى آزاد نفس بلند كشید. اتوبوس را دید كه از دور دست مىآید. به شوق رسیدن به پارك لبخند زد. اما از سرمایى كه زیر قلبش بود كاسته نشد.
اتوبوس به ایستگاه رسید. یكى دونفرى پیاده و چند نفرى سوار شدند. ركسى روى صندلى چهارنفره وپشت راننده نشست. اتوبوس به راه افتاد. ركسى گیج و ماتم زده بود. چشم به بیرون دوخت. بعد روبروى خود، درست روى صندلى مقابل، کنار در ورودی، زنى دید. به یاد نیاورد كه زن كجا سوار اتوبوس شد. اول به چشمان خود شك كرد. چند بار پلك زد. شاید آنچه مىدید، فقط خیال بود. اما نه خیال نبود، نه خطاى چشمى. زنى بود، درست به قد وقواره و شكل و شمایل خود او. گویى تصویر خود را در آینه مىدید. حتى خواست بلند شود و اورا با دستان خود لمس كند، كه نكرد. یعنى جرات این كار را نداشت. محو تماشاى زن و غرق در بهت خویش، اتوبوس به ایستگاه مقابل پارك رسید. زن پیاده شد. ركسى هم بى اختیار به دنبال زن پیاده شد. زن روى نیمكتى زیر درختان پارك نشست. ركسى نیز او را دنبال كرد و دركنار او نشست. چند بار زبان باز كرد كه با او حرف بزند، اما حرف مثل باد هوا بود، به زبان نمىآمد.
زن مثل جسدى ساكت بود. نگاهش به نقطه نامعلومى خیره بود. كتابى روى دستش باز بود. همان كتابى كه ركسى مىخواند؛ از یك نویسنده جدید.
پارك، درختان و محوطه باز بین درختان در سكوت پیش از ظهر بهار و در هوایى آرام و بىباد كه به ندرت در این شهر بادخیز اتفاق مىافتاد، سر در جیب تفكر فرو برده بودند. ركسى حس كرد خوابش مىآید. چقدر دلش مىخواست مى توانست زیر سایه درختان دراز بكشد و چند ساعتى بخوابد. به این خواب نیاز داشت. شش سال و پنج ماه و سه روز بود كه هر صبح مثل ماشین كوكى از خواب بیدار مىشد. در تاریك روشن صبح براى پیمان و نادر صبحانه حاضر مىكرد. ساندویجش را آماده مىكرد. گاه حتى شام شب را هم مىپخت. نادر در رختخواب بود كه او مىرفت. سه چهار سالى مىشد كه دیگر نادر را چندان نمىدید. اگر هم مىدید، نادر خواب بود. گاهى در میهمانىها و خانه دوستان و یا خانه خودشان، اگر دوستى به دیدنشان مىآمد. و یا عید نوروز كه فقط به چند ساعت محدود مىشد. مغازه پیزایى نادر را خورده بود و فقط سهم خوابش به خانه مىرسید.
ركسى فكر كرد. فكر كه نه. از وقتى زن همزاد خود را دید، (این نامى بود كه خود به زن داد.) دیگر فكر مشخصى با او نبود. فكرها در توده متراكمى از ابر، كم رنگ و كم رنگتر مىشدند. فقط خیالى محو در او بود كه كاش مى توانست زیر درختان دراز بكشد و بخوابد. گرچه خانهاش را داشت. آپارتمانى در طبقه بیست و پنجم یك ساختمان سى و شش طبقه، در كنار یكى از شاهراههاى بزرگ كه وسائط نقلیه چون رودخانهاى خروشان همیشه از آن گذر مىكردند. اما ركسى هیچ میلى به خانه رفتن نداشت. خانه دیگر در تمام ساعات شب و روز از آن او بود. این فكر دوباره مثل فكر مرگ عزیزى دل او را فشرد و سرما را زیر قلب خود حس كرد. در همان لحظه كه تصمیم به خوابیدن زیر درختان چنان در او قوى شد كه از جاى بلند شد. دید كه زن همزادش جلوتر از او راه افتاد و رفت زیر سایه درخت تنومندى، كتاب و كیف خود را زیر سر گذاشت و خوابید. ركسى فکر کرد، "بازهم من باختم. "
دیگر میل به خواب نداشت. فقط مىخواست بداند زن تا كى مىخوابد. و وقتى بیدار شد، با او به گفتگو بنشیند و بگوید، من، یعنى ركسى در این لحظه، و یادش آمد كه نام واقعىاش ریحانه است. اما مدتها بود كه این نام را از یاد برده بود. اصلا به یاد نیاورد كه كى این نام را شنیده است. در واقع مدتها بود كه دیگر كمتر كسى او را ریحانه صدا مىزد. خودش هم باورش شده بود كه ركسى شده است.
آرى مىخواست با زن درد دل كند. مدتها بود كه با كسى درد دل نكرده بود و حالا كه درد مرگ عزیزى را با خود داشت، باید از آن حرف مىزد. پس به انتظار نشست. كم كمك حس كرد چیزى به رنگ شادى در دلش سرریز مىكند. شادى رهایى بود. شادى غرق شدن در سبزى سرشارى كه اطراف او را گرفته بود و آسمان كه رنگ آبى زلالى داشت. پرندگان كه صدایشان خاموشى درختها را آشفته نمىكرد. این شادى، شادى موذى و آزاردهندهاى بود. آدمى در مرگ عزیزى نمىتواند شاد باشد. اما ركسى شاد بود. و منتظر بود كه همزادش از خواب بیدار شود.
نشست. تا كى؟ ندانست. دید كه بهار با تابستان و تابستان با پاییز جا عوض كرد. برگ درختان زرد، نارنجى، و قرمز شدند. از شاخهها فروریختند و همزاد ركسى همچنان زیر درختان خوابیده بود. شایدهم به خواب ابدى فرو رفته بود. ركسى وقتى به خود آمد كه زن تماما زیر برگهاى خشك مدفون شده بود.
بلند شد و به خانه رفت. خانه مثل همه روزهاى دیگر كه او ساعت شش و نیم از كارخانه برمىگشت، ساكت بود. نادر در پیتزایى مشغول پخت وسفارش گرفتن پیتزا بود و پیمان هم درشهرى دیگر، با دروس دانشگاهى كلنجار مىرفت. او باید براى خود غذا مىپخت. تلویزیون تماشا مىكرد. به سریالهایى كه اصلا خنده دار نبود، مىخندید. آگهىهاى تجارتى را براى هزارمین و ده هزارمین بار نگاه مىكرد و فحش مىداد. چُرت مىزد و روزنامههاى ایرانى را مىخواند. به یكى دو دوست تلفن مىزد و حرفهاى تكرارى را تكرار مىكرد. و بعد شب مىشد. مىخوابید. نزدیكىهاى صبح حضور نادر را حس مىكرد. تنش گاه بوى همخوابگى مىداد. بلند مىشد. به اتاق پیمان مىرفت كه حالا خالى بود. روى تخت او مىخوابید. در حالى بین خواب و بیدارى، هنوز بوى همخوابگى را حس مىكرد. مىخواست عق بزند. به خواب مىرفت. خوابهاى پریشان مىدید. جورج را خواب مىدید كه با لودمیلا عشقبازى مىكرد. و شوهر لودمیلا را در خواب مىدید كه به خانهشان آمده و مىخواهد یك دختر ایرانى سفارش بدهد. بیدار مىشد. به یاد ایران مىافتاد. هرچه فكر مىكرد، نام كوچهاى را كه دختر دایىاش نسترن زندگى مىكرد به یاد نمىآورد. دوباره به خواب مى رفت. خواب دستگاه خودكار را مىدید كه در اتاق نشیمن كار گذاشته بودند و او از آن مىترسید. نادر با آن ور مىرفت و مىخواست با آن پیتزا درست كند. به صداى ساعت از خواب بیدار مىشد. صبحانه نخورده از خانه بیرون مىرفت.
نفس عمیقى كشید. چقدر خوب بود كه فردا مجبور نبود به سر كار برود. و بعد دوباره غم، غم از دست دادن عزیزى بر دلش چنگ انداخت. اما گریه نكرد. به نادر تلفن زد و خبر بستن كارخانه را به او داد. نادر پرسید، "پس دستگاه خود كار چى شد؟ مگر سفارش نداده بودند؟"
"من چه مىدانم."
"پس فقط با كابوسش روح مرا و خودت را سوهان مىزدى."
"تقصیر من نبود."
گوشى را گذاشت. زندگى عجیب خالى شده بود. آن كه مرده بود، روزها و شبهاى خالى براى ركسى به جاى گذاشته بود.
روى راحتی دراز كشید. یاد همزادش افتاد. در دل گفت، "خوشا به حالش، چه شهامتى داشت. آنقدر زیر درختان ماند، تا برگها او را مدفون كردند و من..."
سعى كرد به آینده فكر نكند. اما آینده مثل همان ماشین خودكار بود. كه بود و نبود. قرار بود بیاید. هم مىآمد و هم نمىآمد. روز، پشت روز و شب، پشت شب آمد. یازده سال و هفت ماه و هشت روز گذشت.
بعد ركسى كه حالا دوباره ریحانه شده بود و نام ركسى در خاطرهاش گم شده بود. در بیمارستانى در این شهر در گذشت. شوهر، پسر و عروسش كه پس از شش سال ازدواج هنوز نمىخواست بچهدار شود، در كنارش بودند. هیچ نمىدانستند در درون او چه مىگذرد. فقط مىدیدند كه لبخندى بر چهرهاش نشسته است. دستانش گاهى به سوى نامعلوم دراز مىشود. ریحانه در همان پارك معهودش بود. پاركى كه شش سال و پنج ماه و سه روز از كنارش گذشت و هرروز آرزو كرد كه ساعتى در سایه درختان و آن محوطه باز بنشیند و به صداى پرندگان گوش كند. ریحانه حال زیر درختان روى تكه چمن سبزى دراز كشیده بود و منتظر بود كه برگ درختان رنگ عوض كنند و با باد مختصرى بر او ببارند. ریحانه همزاد خود را دید. به روى او لبخند زد و سلام كرد. سلامش راپیمان شنید وگفت، "بابا ریحانه سلام مىكند."
"به كى؟ به من؟"
همزاد گفت، "به تو نه. به من."
چنانچه مسبوقید، بر سبیل عقاید جاری، شهرت دادهاند كه صادق خان خودكشی كرد. و تا توانستند اظهار لحیه كردند كه از شدت ضعف بنیهی مردانه، عقده داشت و از زندگی بیزار بود. ولیكن، هیچ گاه ندانستند كه او، قابل نمیدانست تا با این دنیا جماع كند. و رجل ادبی، اعم از رجاله و لكاته، كوتاه و بلند سرقدم رفتند و بوسیلهی ابتكارات شخصی، ادبیات را به توپ بستند كه صادق خان، زن كش و ضد زن بوده است و از این حرفها.
باری، در این دنیای پر از فقر و مسكنت، ما را از تو دور كردند ولیكن تو مثل سایه زیر پوستی، فقط ما باید، پاورچین پاورچین، خود را با مدار آن سایه میزان كنیم. حالا من آمدهام زیر سایهی شما، مژده بده، سایه در سایه شدهام من. توضیح آن كه، دیدم تو را و دیدم او را، آینه در آینه.
آمده بودم دستهایم، مچهای تیغ تیغ، بریده بریدهام را نشانت دهم كه چشمم افتاد به صد برگ، گلهای شبدر، چهارپر چهارپر. باید مدتها، دو ماه و چهار روز، نه، دو سال و چهار ماه، به هیچ چیز نگاه نكنی، فقط به دیوار نگاه كنی و به سایهی خودت روی دیوار، تا بشود آنچه كه باید بشود، تا كه چشمت بیفتد به گل صد برگ، تا كه بتوانی شبدر چهار پر چهار پر، ببینی.
چشمهایم سیاهی می رود، بسكه اینها با روپوش سفید، هی میآیند، هی میروند، فرم پر میكنند، جا عوض میكنند، دكتر میرود، مشاور میآید، به من میگویند تو خودكشی كرده بودی، نجات یافتهای. میپرسند هیچ یادت نیست؟ من جای نیش آن دو زنبور طلایی را نشانشان میدهم میگویم روی نبضهایم را زنبورها گزیدهاند. میآیم برایشان توضیح بدهم، میبینم مردهاند اینها. حالا تو زندهای و تكثیر آینهی نورائی است در سایه ی تو. مژده بده سایه در سایه شدهام من. نامه به نامه، واژه به واژه، قطره قطره آغشته، غلتیدم درچهار پر شبدر، لبپر لبپر سررفتهام از شما در نامههای به گفتار درآمده در نور، نور ِ نورائی. دیدمش، زیر سایهی شما بودم، كه او را دیدم، مدام آینه در آینه تكثیر نور و دلواپسیست نورائی برای تو. این دلواپسیی در هوای دوست، شده بهانهی بودن، برای همین آمدهام دستهایم را نشانت دهم كه بگویم دیگر تیغ نمیكشم، كه بگویم زندهام، زنده میمانم و مترصد هستم تا برایت بگویم در زندگی دردهایی هست... از كجا باید شروع كرد؟ چون همهی فكرهایی كه عجالتا در كلهام میجوشد مال همین الان است. كه انگار همین دمی پیش بود كه قهقهی جلف و زنندهاش تا مغز استخوانهایم پیچید. مرتیكه، خلاف ادب است، وقتی بارانیاش را تنش میكرد، كلاهش را با اطوار سر میگذاشت و همانطور كه انگشت سبابهی دست چپش را به علامت تعجب روی لب میگذاشت و از پشت پنجره مات به بیرون نگاه میكرد، لحظاتی شكل تو میشد. خلاف ادب است مرتیكه وقتی كه با من جماع كرد، بكارت پلكهایم را درید. پلكهایم تاول تاول شده. دلواپسیهای در هوای دوستِ به گفتار در آمده در نور نورائی را مثل برگ شبدر، مرهم میگذارم روی پلكهایم. مژده بده سایه در سایه شده ام من. از كجا باید شروع كرد؟ در زندگی دردهایی هست كه از فرط ابتذال، ناگفتنی است. خوش بر و بالا بود با سبیل توپیی پُر. در شبی از همین شبهای شعر و شاعری به هم دل باختیم، ماه را به هم نشان دادیم، زیر سحر ماه، لب روی لب اقرار كردیم به شیدایی. بوسههایمان مكنده و ملس، شهد داشت. گذاشتیم دنیا دور ما بچرخد. هنوز روی پاشنهی پا نچرخیده بودم كه لكاتهی درونم سره بلند كرد.
حسد و كین و پس لرزههای شهوت، چنان ناكارم كرد كه آش و لاش سر بر معبد بودا گذاشتم تا رنج در دهانم ذوب شود. و زندگانی چنین بود... و او از این راه زندگی میكرد، دختركان برهنه اندام چرخ میزدند تا او نقش بزند و او نقش به نقش، زیر سبیلهای پرپشتاش قه قه میزد و مینازید به قوهی نكرهی باء كه سرشار بود از آن و من كه چهل ساله بودم با پستانهای چهل ساله، بر پستانهای لیمو رشك میبردم و میسوختم كه او دستش را هلال میكرد بر لیمو به نوازش، جلوی چشمهایم. جلوی چشمهایم؟ نه، من كه در خلوتِ لیمو و هلال نوازش آنجا نبودم. لكاتهی درون، پشت سرش هم چشم دارد. چه میتوان گفت؟ در زندگی دردهایی هست كه از فرط ابتذال ناگفتنی است.
مشاور مچهایم را در دستهاش میگیرد، نگاه میكند، نوازش میكند، میگوید چه بد بخیه زدهاند. میگویم این جای نیش زنبور است. میپرسد هیچ یادت نیست؟
گلبرگهای شبدر را ورق میزنم میگذارم روی پلكهایم، میگذارم روی مچهای بریده بریدهام. پرپر چهارپر دلواپسی از برای صادق است این گل های شبدر. صادق برایش نوشته كه با فلانی، یك كاسه خرجیم كه نورائی كمتر نگران گرسنه ماندن نور چشمیاش باشد. من گریهام می گیرد، خب بگیرد، اما زخمهایم خوب میشود، قلبم حال میآید. صادق خان هیچ نشد كه قلبت حال بیاید؟ یا آنقدر قلبت حال به حال شد كه رفتی در لایهی دیگر زندگانی به شفافیت رسیدی آنجا كه نورائی از فراق نور چشمیاش، تاریك میشد. صادق خان قلبم، قلبم زیر سایهات حال میآید. ضربان قلبم را میشنوی؟ گوش كن... تا دل خاك طنین انداز است: شفافیت به مرگ میرسد، زیاده قربانت صادق خان.
اگر به آن صفحات سفر كنی، تاریخ نامهها را نگاه كنی، میبینی كه انگاری، نبض نامهرسان را هم گرفته بودهاند. از دقایق هم آگاه بودهاند، از حال هم خبر داشتهاند، چه عشقبازیها كه كردهاند. با عشق شان عشق میكنم. رفتم ببینم صادق خان چه كتابهائی میخوانده كه من هم بخوانم شاید با حركت اندیشه به او نزدیك شوم، رفتم ببینم دوست و رفقای صاحبدلش چه كسانی هستند، آلفرد دو موسهی همیشه مست را از همه بیشتر دوست دارم. او كه در حضور معشوق، بی سر و پا بود و در غیبت، چنان از معشوق پُر میشد، چنان از معشوق پُر میشد كه به خالیی آسمان دهن كجی میكرد. نزدیك، نزدیكتر، دیدم رفتم آمدم شدم كه شاید بتوانم به شما نزدیك شوم كه او را دیدم، كه در آن برهوت، درعسرت و تنگدستی، بغل بغل، صاحبدلی میفرستاد برای شما، و شما مست و بیپروا همه را كف لمه میكردی. سرِ عینك فرستادنش باز گریهام میگیرد، اما شده بهانه برای بودنم. اندازهی عینكات را كه كشیده بودی و جوف نامه گذاشته بودی، میگذارم روی پلك هایم، زیبا میشوم. آمدم بیایم زیر سایهی شما كه او را دیدم، آمدم بیایم زیر سایهی شما، كه غلتیدم زیر موج موج دلواپسیی در هوای دوست كه از پسِ فاصلهها، از ورای آسمانها، آن طرف آبها ،عشقباز، زنده و تپنده تسخیرمیكند مرگ را از پس زمان و فراموشی، حی و حاضر، دقیقه به دقیقه، مثل خدا نگهدارندهست. آنجا كه جنسیت رنگ میبازد، آن جا كه جماع پس میرود، آن جا كه حرارت عشق مثل عشق مهر گیاه آمیخته میشود، آن جا كه دقیقههای عشقباز را عشق است.
اینها باز میروند، باز میآیند، بلند بلند یك چیزهایی میگویند. شور میگیردشان. وقتی بلند بلند حرف میزنند، میفهمم یكی را آوردهاند، باز یكی را نجات دادهاند. دستهایم را هلال میكنم دور چشمها، از پشت در شیشهای قطور، اتاق نجات را نگاه میكنم. مرد جوانی است، همانطور با كفش و كت شلوار و جلیقه، لچه آب، آرام و بیتكلف، تخت خوابیده. از رودخانه گرفتهاندش. افتادهاند روش، قلبش را شوك میدهند، فیس فیس لولهی اكسیژن به دماغ و دهانش میكنند. با همهی تكاپو، تق تق تتق شوك الكتریكی، قرقر روده شور، فیس فیس اكسیژن، بعضیها نجات پیدا نمیكنند. حاضر نمیشوند از آن خواب گوارا، بیدار شوند. دوست دارم زل بزنم آن تو، آنقدر نگاه كنم، آنقدر زمان كش بیاید تا دنیا به سر حدش برسد و من از خود بیخبر شوم، مات شوم، گروه نجات را نگاه كنم كه بیخبر از خود با هول و هراس آنچه در توان دارد، هی شوك بدهد، توی سرسرا، روی برانكار، بدو بدو، نرسیده به دستگاه اكسیژن در حال دو، دهان به دهان، ها... هو... ها... هو... نفس بدمد، نجات بدهد، بیخبر از خود، این بیخبری را دوست دارم. سفری كوتاه و پرشتاب، بین مرگ و زندگی. انگار كه روی گل آتش، این ور بپرد، آن ور بپرد، شوك بدهد، نفس بدهد، از خود بیخبر شرق شرق كشیده بزند، كسی كه اسمش را نمیداند بلند بلند صداش كند بیدار شو، بیدار شو!
توی راهرو، این طرف آن طرف، خانوادهی آن كسی كه خوابیده، تا بیدار شود، بیدار نشستهاند، منتظر، دل دل میزنند، مضطرب، تا دكتر بیرون بیاید. انتظار، انتظارِ كُشنده. دوست و آشنا هم سر میرسند، یكدیگر را بغل میكنند، گریه زاری میكنند، دیدی دیدی میگویند. انتظار انتظار... از خود بیخود میشوند. این بیخبری را دوست دارم، انگار جاذبهی زمین كم میشود، مركز ثقل گم میشود، سبك، رها، رها از خود، دستها به گریبان، به همدردی، به نوازش.
من هم به نوعی جزو گروه نجات شدهام یعنی قبولم كردهاند، داوطلب این گوشه كنارها كمك میكنم. اگر طرف خواب به خواب نرود، اگر بیدار شود، گل شبدر میگذارم روی گونههایش. گونههایش كه گل انداخت، میگویم یاحق، میآیم از صادق خان بگویم، از آن خواب ژرف گوارا، میبینم نمیشود زبانم نمیگردد، پرپر چهار پر، از دلواپسیی درهوای دوستِ به گفتار درآمده در نور ِ نورائی را میگویم. شفا دهنده ست این دلواپسی، مثل حرارت عشق مهر گیاه، آمیخته شونده ست.
دیر وقت بود، من منتطر قانون مقدس آرامش شب بودم. معلوم نبود غریق نجات یافته یا نه. هیچكس را نداشت. لابد غریب بود. هیچكس در انتظار بیدار شدنش نبود. از پشت در شیشهای كه نگاهش كرده بودم، پیشانیی با صلابتش، خطوط عمیق پیشانیاش، انگار در انتظار گل شبدر آمیخته با بوسهای چند، مرا به خود میخواند. این پیشانی را، این صلابت را جای دیگر ندیدهام؟ من مثل كسی كه راه را بشناسد، درست رفتم رفتم تا در اتاقش انتهای راهرو، آهسته در را باز كردم. چراغ خوابی كورسو، نور آبیی محوی پخش میكرد. شنیده نشنیده، سمفونیی شماره هشت شوبرت با سوت زده و مثل نور آبی، تو اتاق محو میشد. از زیباییی آن چه جلوی رویم بود، میخكوب شدم. ترس برم داشت. قدرت حركت نداشتم. همانطور كه نگاهش میكردم، زیبائیاش را تاب نمیآوردم. سرم گیچ میرفت. زانوهایم از تو، تیریك تیریك میلرزید. دقیقا آگاه به خود بودم كه زمان بر من نمیگذشت. سكوت اندوه بار اتاق، در من شادی تولید میكرد. شكوه زیبائیاش به آرزوی برآورده شده میمانست. خوابیدنش آنطور بیقید، آنطور بیتكلف، من را پس میراند و باز مثل تشنجی گوارا، به خود میخواند. بیدار بود. نگاه میكرد بیآنكه نگاه كند. باریك و مه آلود، مهتابی و لاغر بود. انگار سرمای رودخانه را با خودش آورده بود. پیشانیی بلندش، بیاختیار احترام انسان را برمیانگیخت. من ِ حسرت كشیده، مدهوش، به زیبائیاش ملحق میشدم. وای چشمهایش... دو چشم درشت سیاه، چشمهای مورب تركمنی كه یك فروغ ماوراء طبیعی و مست كننده داشت، دو چشم متعجب درخشان. بیاراده به او نزدیك میشدم. یاحق، آهسته آهسته، گل شبدر میگذاشتم روی پیشانیاش، آهسته آهسته، خودش را به من میسپرد. لبهایش نیمه باز، مثل این بود كه تازه از یك بوسهی گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود. موهایش ژولیده و سیاه، هنوز به گل و لای رودخانه آغشته بود. طوری دراز كشیده بود كه انگار او را از بغل جفتش جدا كرده باشند. اندامش، جا به جا، پستی و بلندیهای تناش، جای خالیی كی بود بگویم؟ پاورچین پاورچین رفتم كنارش دراز كشیدم، آهسته آهسته خودش را به من میسپرد. ذره ذره با زیبائیاش ممزوج میشدم. قطره قطره از درون آب میشدم. گر میگرفتم. تن حسرت كشیدهی من، تن پُر حرارت من، حرارت خود را به تن سرمازدهی او میداد، جا به جا، تنش گرم میشد، لبهایش جان میگرفت. آن لبهای نیمه باز، آن بوسهی نیمه كاره از آن ِ لبهای كی بود؟ بگویم ... یاهو.
شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع كرده بود و برای آنها قصه می گفت:
«یكی بود یكی نبود. یك ماهی سیاه كوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می كرد.این جویبار از دیواره های سنگی كوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد.
خانه ی ماهی كوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی كوچولو حسرت به دلش مانده بود كه یك دفعه هم كه شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یك تكه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یكی یك دانه بود - چون از ده هزار تخمی كه مادر گذاشته بود - تنها همین یك بچه سالم در آمده بود.
چند روزی بود كه ماهی كوچولو تو فكر بود و خیلی كم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خیال میكرد بچه اش كسالتی دارد كه به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو كه درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!
یك روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی كوچولو مادرش را بیدار كرد و گفت:
«مادر، می خواهم با تو چند كلمه یی حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟ »
ماهی كوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش كنم. باید از اینجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما باید بروی؟»
ماهی كوچولو گفت: « آره مادر باید بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به این زودی كجا می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه كوچولو گفت:« می خواهم بروم ببینم آخر جویبار كجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فكرم كه آخر جویبار كجاست و هنوز كه هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فكر كرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا كنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.»
مادر خندید و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فكرها می كردم. آخر جانم! جویبار كه اول و آخر ندارد ؛همین است كه هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.»
ماهی سیاه كوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اینست كه هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »
مادرش میان حرفش دوید و گفت:« این حرفهای گنده گنده را بگذار كنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!»
ماهی سیاه كوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممكن است فكر كنی كه یك كسی این حرفها را به ماهی كوچولو یاد داده ، اما بدان كه من خودم خیلی وقت است در این فكرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام كه بیشتر ماهی ها، موقع پیری شكایت می كنند كه زندگیشان را بیخودی تلف كرده اند. دایم ناله و نفرین می كنند و از همه چیز شكایت دارند. من می خواهم بدانم كه ، راستی راستی زندگی یعنی اینكه توی یك تكه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینكه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی كرد؟.....»
وقتی حرف ماهی كوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!..... دنیا!.....دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست كه ما هستیم ، زندگی هم همین است كه ما داریم...»
در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیك شد و گفت:« همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو می كنی ، انگار امروز خیال گردش كردن ندارید؟»
مادر ماهی ، به صدای همسایه ، از خانه بیرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه یی شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند.»
همسایه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهی گفت:« ببین این نیم وجبی كجاها می خواهد برود! دایم میگوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده یی!»
همسایه گفت :« كوچولو ، ببینم تو از كی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نكرده ای؟»
ماهی كوچولو گفت :« خانم! من نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته كننده ادامه بدهم و الكی خوش باشم و یك دفعه چشم باز كنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام كه بودم.»
همسایه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هیچ فكر نمی كردم بچه ی یكی یك دانه ام اینطوری از آب در بیاید. نمی دانم كدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!»
ماهی كوچولو گفت:« هیچ كس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم.»
همسایه به مادر ماهی كوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چكارش كند!»
ماهی كوچولو گفت:« بس كن مادر! او رفیق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!»
ماهی كوچولو گفت:« من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب كردید.»
همسایه گفت:« این حرف ها مال گذشته است.»
ماهی كوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پیش كشیدید.»
مادرش گفت:« حقش بود بكشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا كه می نشست چه حرف هایی می زد؟»
ماهی كوچولو گفت:« پس مرا هم بكشید ، چون من هم همان حرف ها را می زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا كشاند. حرف های ماهی كوچولو همه را عصبانی كرده بود. یكی از ماهی پیره ها گفت:« خیال كرده ای به تو رحم هم می كنیم؟»
دیگری گفت:« فقط یك گوشمالی كوچولو می خواهد!»
مادر ماهی سیاه گفت:« بروید كنار ! دست به بچه ام نزنید!»
یكی دیگر از آنها گفت:« خانم! وقتی بچه ات را، آنطور كه لازم است تربیت نمی كنی ، باید سزایش را هم ببینی.»
همسایه گفت:« من كه خجالت می كشم در همسایگی شما زندگی كنم.»
دیگری گفت:« تا كارش به جاهای باریك نكشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره.»
ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه كوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره كردند و از معركه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می كرد و می گفت:« وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چكار كنم؟ چه خاكی به سرم بریزم؟»
ماهی كوچولو گفت:« مادر! برای من گریه نكن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه كن.»
یكی از ماهی ها از دور داد كشید :« توهین نكن ، نیم وجبی!»
دومی گفت:« اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!»
سومی گفت:« این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!»
چهارمی گفت:« مگر اینجا چه عیبی دارد؟»
پنجمی گفت:« دنیای دیگری در كار نیست ، دنیا همین جاست، برگرد!»
ششمی گفت:« اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود كه راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی.»
هفتمی گفت:« آخر ما به دیدن تو عادت كرده ایم.....»
مادرش گفت:« به من رحم كن، نرو!.....نرو!»
ماهی كوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی كردند و از آنجا برگشتند. ماهی كوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:« دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نكنید.»
دوستانتش گفتند:« چطور میشود فراموشت كنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار كردی ، به ما چیزهایی یاد دادی كه پیش از این حتی فكرش را هم نكرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باك!»
ماهی كوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یك بركه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم كرد ، اما بعد شروع كرد به شنا كردن و دور بركه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود كه آنهمه آب ، یكجا جمع بشود. هزارها كفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه كوچولو را كه دیدند ، مسخره اش كردند و گفتند:« ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟»
ماهی ، خوب وراندازشان كرد و گفت :« خواهش میكنم توهین نكنید. اسم من ماهی سیاه كوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.»
یكی از كفچه ماهی ها گفت:« ما همدیگر را كفچه ماهی صدا می كنیم.»
دیگری گفت:« دارای اصل و نسب.»
دیگری گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود.»
دیگری گفت:« مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.»
ماهی گفت:« من هیچ خیال نمی كردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.»
كفچه ماهی ها یكصدا گفتند:« یعنی ما نادانیم؟»
ماهی گفت: « اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند كه ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست.»
كفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی كوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچكس را نمی بینیم ، مگر كرم های ریزه كه آنها هم به حساب نمی آیند!»
ماهی گفت:« شما كه نمی توانید از بركه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟»
كفچه ماهی ها گفتند:« مگر غیر از بركه ، دنیای دیگری هم داریم؟»
ماهی گفت:« دست كم باید فكر كنید كه این آب از كجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.»
كفچه ماهی ها گفتند:« خارج از آّب دیگر كجاست؟ ما كه هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
ماهی سیاه كوچولو هم خنده اش گرفت. فكر كرد كه بهتر است كفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فكر كرد بهترست با مادرشان هم دو كلمه یی حرف بزند ، پرسید:« حالا مادرتان كجاست؟»
ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند.
قورباغه لب بركه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:« من اینجام ، فرمایش؟»
ماهی گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر كرده ام كه بفهمم دنیا همین بركه است. بهتر است بروی دنبال كارت و بچه های مرا از راه به در نبری.»
ماهی كوچولو گفت:« صد تا از این عمرها هم كه بكنی ، باز هم یك قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی.»
قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه كوچولو. ماهی تكان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و كرم های ته بركه را به هم زد.
دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر می خواستی از بالای كوه ها ته دره را نگاه كنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یك جا تخته سنگ بزرگی از كوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت كرده بود. مارمولك درشتی ، به اندازه ی كف دست ، شكمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می كرد به خرچنگ گرد و درشتی كه نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا كه عمق آب كمتر بود و داشت قورباغه یی را كه شكار كرده بود ، می خورد. ماهی كوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی كرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی كرد و گفت:
« چه ماهی با ادبی! بیا جلو كوچولو ، بیا!»
ماهی كوچولو گفت:« من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شكار جنابعالی بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی كوچولو؟»
ماهی گفت: “من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را كه چشمم می بیند و عقلم می گوید ، به زبان می آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت كه خیال كردید ما می خواهیم شما را شكار كنیم؟»
ماهی گفت:« دیگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم كه پاك بچه شدی بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شكارشان می كنم. می دانی ، این ها خیال می كنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم كه دنیا واقعاً دست كیست! پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا !»
خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسكی راه افتاد طرف ماهی كوچولو. آنقدر خنده دار راه می رفت كه ماهی ، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:« بیچاره! تو كه هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از كجا می دانی دنیا دست كیست؟»
ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایه یی بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ی محكمی خرچنگ را توی شن ها فرو كرد. مارمولك از قیافه ی خرچنگ چنان خنده اش گرفت كه لیز خورد و نزدیك بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی كوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می كند. یك گله بز و گوسفند به آب نزدیك شدند و پوزه هایشان را در آب فرو كردند. صدای مع مع و بع بع دره راپر كرده بود.
ماهی سیاه كوچولو آنقدر صبر كرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولك را صدا زد و گفت:
«مارمولك جان! من ماهی سیاه كوچولویی هستم كه می روم آخر جویبار را پیدا كنم . فكر می كنم تو جانور عاقل و دانایی باشی ، اینست كه می خواهم چیزی از تو بپرسم.»
مارمولك گفت:« هر چه می خواهی بپرس.»
ماهی گفت:« در راه ، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار می ترساندند ، اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی ، به من بگو.»
مارمولك گفت:« اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمی شود ، مخصوصاً اره ماهی كه توی دریا زندگی می كند. اما سقائك همین پایین ها هم ممكن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی كیسه اش بروی.»
ماهی گفت :« چه كیسه ای؟»
مارمولك گفت:« مرغ سقا زیر گردنش كیسه ای دارد كه خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می كند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد كیسه ی او می شوند و یكراست می روند توی شكمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان كیسه ذخیره می كند كه بعد بخورد.»
ماهی گفت:« حالا اگر ماهی وارد كیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟»
مارمولك گفت:« هیچ راهی نیست ، مگر اینكه كیسه را پاره كند. من خنجری به تو می دهم كه اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این كار را بكنی.»
آنوقت، مارمولك توی شكاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت.
ماهی كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشكر كنم.»
مارمولك گفت:« تشكر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیكار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم.»
ماهی گفت:« مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟»
مارمولك گفت:« خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند.»
ماهی سیاه گفت:« می بخشی كه حرف ، حرف می آورد. اگر به حساب فضولی ام نگذاری ، بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولك گفت:« آخر نه كه با همند ، همینكه ماهی گیر تور انداخت ، وارد تور می شوند و تور را با خودشان می كشند و می برند ته دریا.»
مارمولك گوشش را گذاشت روی شكاف سنگ و گوش داد و گفت: « من دیگر مرخص می شوم ، بچه هایم بیدار شده اند.»
مارمولك رفت توی شكاف سنگ. ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همینطور سئوال پشت سر سئوال بود كه دایم از خودش می كرد:« ببینم ، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نكند كه سقائك زورش به من برسد؟ راستی ، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ی ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟
ماهی كوچولو، شنا كنان ، می رفت و فكر می كرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد كه معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا كند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس می كرد و قوت می گرفت.
یك جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی كوچولو سلام كرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟»
آهو گفت:« شكارچی دنبالم كرده ، یك گلوله هم بهم زده ، ایناهاش.»
ماهی كوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید كه راست می گوید. یك جا لاك پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه ی كبك ها توی دره می پیچید. عطرعلف های كوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد.
بعد از ظهر به جایی رسید كه دره پهن می شد و آب از وسط بیشه یی می گذشت. آب آنقدر زیآد شده بود كه ماهی سیآه ، راستی راستی ، كیف می كرد. بعد هم به ماهی های زیادی برخورد. از وقتی كه از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اینكه غریبه ای ، ها؟»
ماهی سیاه گفت:« آره غریبه ام. از راه دوری می آیم.»
ماهی ریزه ها گفتند:« كجا می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه گفت:« می روم آخر جویبار را پیدا كنم.»
ماهی ریزه ها گفتند:« كدام جویبار؟»
ماهی سیاه گفت:« همین جویباری كه توی آن شنا می كنیم.»
ماهی ریزه ها گفتند:« ما به این می گوییم رودخانه.»
ماهی سیاه چیزی نگفت. یكی از ماهی های ریزه گفت:« هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهی سیاه گفت:« آره ، می دانم.»
یكی دیگر گفت:« این را هم می دانی كه مرغ سقا چه كیسه ی گل و گشادی دارد؟»
ماهی سیاه گفت:« این را هم می دانم.»
ماهی ریزه گفت:« با اینهمه باز می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه گفت:« آره ، هر طوری شده باید بروم!»
به زودی میان ماهی ها چو افتاد كه: ماهی سیاه كوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا كند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند كه با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو می آمدیم ، ما از كیسه ی مرغ سقا می ترسیم.»
لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی كوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه ها را تماشا كرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه ، توی آب افتاده و همه جا را روشن كرده است.
ماهی سیاه كوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی كه ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست كه از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند كلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می كشید و دوباره می خواباند.
ماهی كوچولو پیش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهی سیاه كوچولو! تو كجا اینجا كجا ؟»
ماهی گفت:« جهانگردی می كنم.»
ماه گفت:« جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی.»
ماهی گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، می روم.»
ماه گفت:« دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من كه جلو نورم را بگیرد.»
ماهی گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد.»
ماه گفت:« ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی كه آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز كنند بیایند روی من بنشینند؟»
ماهی گفت:« این غیر ممكن است.»
ماه گفت:« كار سختی است ، ولی آدم ها هر كار دلشان بخواهد ...»
ماه نتوانست حرفش را تمام كند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریك شد و ماهی سیاه ، تك و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریكی را نگاه كرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید.
صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید كه با هم پچ پچ می كردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یكصدا گفتند:« صبح به خیر!»
ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!»
یكی از ماهی های ریزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نریخته.»
یكی دیگر گفت:« فكر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.»
ماهی سیاه گفت:« شما زیادی فكر می كنید. همه اش كه نباید فكر كرد. راه كه بیفتیم ، ترسمان به كلّی می ریزد.»
اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند كه آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریك شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید كه در كیسه ی مرغ سقا گیر افتاده اند.
ماهی سیاه كوچولو گفت:« دوستان! ما در كیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به كلّی بسته نیست.»
ماهی ریزه ها شروع كردند به گریه و زاری ، یكیشان گفت:« ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست كه زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!»
یكی دیگر گفت:« حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر كارمان تمام است!»
ناگهان صدای قهقهه ی ترسناكی در آب پیچید. این مرغ سقا بود كه می خندید. می خندید و می گفت:« چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها ... راستی كه دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»
ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف كنید ، منقار مبارك را یك كمی باز كنید كه ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارك خواهیم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه كنید ....»
چند تا ماهی گنده و ریزه ته كیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما كه كاری نكرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه كوچولو ما را از راه در برده ...»
ماهی كوچولو گفت:« ترسوها ! خیال كرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است كه این طوری التماس می كنید؟»
ماهی های ریزه گفتند:« تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، می بخشمتان ، اما به یك شرط.»
ماهی های ریزه گفتند:« شرطتان را بفرمایید ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« این ماهی فضول را خفه كنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.»
ماهی سیاه كوچولو خودش را كنار كشید به ماهی ریزه ها گفت:« قبول نكنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم ...»
اما ماهی ریزه ها آنقدر در فكر رهائی خودشان بودند كه فكر هیچ چیز دیگر را نكردند و ریختند سر ماهی سیاه كوچولو. ماهی كوچولو به طرف كیسه عقب می نشست و آهسته می گفت:« ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد.»
ماهی های ریزه گفتند:« باید خفه ات كنیم ، ما آزادی می خواهیم!»
ماهی سیاه گفت:« عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بكنید باز هم راه فراری پیدا نمی كنید ، گولش را نخورید!»
ماهی ریزه ها گفتند:« تو این حرف را برای این می زنی كه جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فكر ما را نمی كنی!»
ماهی سیاه گفت:« پس گوش كنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد كرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نكنید ، با این خنجر همه تان را می كشم یا كیسه را پاره پاره می كنم و در می روم و شما ...»
یكی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:« بس كن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»
ماهی سیاه گریه ی او را كه دید ، گفت:« این بچه ننه ی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی كوچولو را قبول كردند. دروغكی با هم زد و خوردی كردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه كردیم ...»
مرغ سقا خندید و گفت:« كار خوبی كردید. حالا به پاداش همین كار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم كه توی دلم یك گردش حسابی بكنید!»
ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نكردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و كارشان ساخته شد.
اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را كشید و به یك ضربت ، دیواره ی كیسه را شكافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی كشید و سرش را به آب كوبید ، اما نتوانست ماهی كوچولو را دنبال كند.
ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا دیگر كوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ی كوچك دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر كرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت ، آنور رفت ، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود كه ماهی كوچولو تویش گم شده بود! هر طور كه دلش خواست شنا كرد و باز سرش به جائی نخورد. ناگهان دید یك حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله می كند. یك اره ی دو دم جلو دهنش بود . ماهی كوچولو فكر كرد همین حالاست كه اره ماهی تكه تكه اش بكند، زود به خود جنبید و جا خالی كرد و آمد روی آب ، بعد از مدتی ، دوباره رفت زیر آب كه ته دریا را ببیند. وسط راه به یك گله ماهی برخورد – هزارها هزار ماهی ! از یكیشان پرسید:« رفیق ، من غریبه ام ، از راه های دور می آیم ، اینجا كجاست؟»
ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه كنید! یكی دیگر ...»
بعد به ماهی سیاه گفت:« رفیق ، به دریا خوش آمدی!»
یكی دیگر از ماهی ها گفت:« همه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا می ریزند ، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو می روند.»
یكی دیگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، می توانی داخل دسته ی ما بشوی.»
ماهی سیاه كوچولو شاد بود كه به دریا رسیده است. گفت:« بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته ی شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه كه تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم.»
یكی از ماهی ها گفت:« همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش كه این روزها دیگر از هیچ كس پروایی ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهی شكار نكند ، دست از سر ما بر نمی دارد.»
آنوقت ماهی سیاه از دسته ی ماهی های دریا جدا شد و خودش به شنا كردن پرداخت. كمی بعد آمد به سطح دریا ، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه كوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می كرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می كرد و به خودش می گفت:
« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی كنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یك وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – كه می شوم – مهم نیست ، مهم این است كه زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ...»
ماهی سیاه كوچولو نتوانست فكر و خیالش را بیشتر از این دنبال كند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی كوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد ، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار كمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود كه داشت جانش در می رفت! آخر ، یك ماهی كوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟
ماهی فكر كرد كه كاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستكم آب و رطوبت داخل شكم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فكر به ماهیخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهی هایی هستم كه بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر می شود.»
ماهیخوار چیزی نگفت ، فكر كرد:« آی حقه باز! چه كلكی تو كارت است؟ نكند می خواهی مرا به حرف بیاوری كه در بروی؟»
خشكی از دور نمایان شده بود و نزدیكتر و نزدیكتر می شد. ماهی سیاه فكر كرد:« اگر به خشكی برسیم دیگر كار تمام است.»
این بود كه گفت:
«می دانم كه می خواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشكی برسیم، من مرده ام و بدنم كیسه ی پر زهری شده. چرا به بچه هات رحم نمی كنی؟»
ماهیخوار فكر كرد:« احتیاط هم خوب كاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچه هایم ماهی دیگری شكار می كنم ... اما ببینم ... كلكی تو كار نباشد؟ نه ، هیچ كاری نمی توانی بكنی!»
ماهیخوار در همین فكرها بود كه دید بدن ماهی سیاه ، شل و بیحركت ماند. با خودش فكر كرد:
«یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازكی را بیخود حرام كردم!»
این بود كه ماهی سیاه را صدا زد كه بگوید:« آهای كوچولو! هنوز نیمه جانی داری كه بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام كند. چون همینكه منقارش را باز كرد ، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری كلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه كوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه می رفت، از اشتیاق آب دریا ، بیخود شده بود و دهن خشكش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه كرد ، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شكار كرد و قورت داد كه ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس می كرد كه همه جا مرطوب و تاریك است و راهی نیست و صدای گریه می آید. وقتی چشم هایش به تاریكی عادت كرد ، ماهی بسیار ریزه یی را دید كه گوشه ای كز كرده بود و گریه می كرد و ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیك شد و گفت:
«كوچولو! پاشو درفكر چاره یی باش ، گریه می كنی و ننه ات را می خواهی كه چه؟»
ماهی ریزه گفت:« تو دیگر ... كی هستی؟ ... مگر نمی بینی دارم ... دارم از بین ... می روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
ماهی كوچولو گفت:« بس كن بابا ، تو كه آبروی هر چه ماهی است ، پاك بردی!»
وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت ، ماهی كوچولو گفت:
« من می خواهم ماهیخوار را بكشم و ماهی ها را آسوده كنم ، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم كه رسوایی بار نیاوری.»
ماهی ریزه گفت:« تو كه داری خودت می میری ، چطوری می خواهی ماهیخوار را بكشی؟»
ماهی كوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همین تو ، شكمش را پاره می كنم، حالا گوش كن ببین چه می گویم: من شروع می كنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن ، كه ماهیخوار قلقلكش بشود و همینكه دهانش باز شد و شروع كرد به قاه قاه خندیدن ، توبیرون بپر.»
ماهی ریزه گفت:« پس خودت چی؟»
ماهی كوچولو گفت:« فكر مرا نكن. من تا این بدجنس را نكشم ، بیرون نمی آیم.»
ماهی سیاه این را گفت و شروع كرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شكم ماهیخوار را قلقلك دادن. ماهی ریزه دم در معده ی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز كرد و شروع كرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و كمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می كشد ، تا اینكه شروع كرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه كوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده...
ماهی پیر قصه اش را تمام كرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»
ماهی پیر گفت:« آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خیر!»
یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی كوچولو«شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ كوچولوئی هر چقدر كرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فكر دریا بود .......
در طول زندگی ام دنبال شانسهایی بودهام كه به بهتر شدن موقعیتهایم بیانجامد. اگر چه وضع زندگی ام بد نیست و عموماً شادم، اما هرگز به حد كافی پیشرفتی نداشتهام. هرگز به اندازه كافی پول نداشتهام، هرگز به اندازه كافی اوقات فراغت نداشته ام و هرگز از امكانات مادی برخوردار نبودهام. هدفهایم كوچك اند و بنابراین هر لحظه دنبال هدفهای جدیدی هستم كه البته آنها نیز هدفهای كوچكی هستند. به این ترتیب من در زندگی ام همواره دنبال چیزهایی بوده ام كه نیازهای ضروریام را برآورده كنند. این نیازها چیست دقیقاً نمیدانم اما به هر حال در پیاشان هستم. احساسم این است كه شانسهایی هست كه عاقبت به من رو میآورد و اجازه میدهد كه سر و سامان بگیرم و سود یك خوشحالی نهایی نصیبم می شود. اتفاقاتی را كه میخواهم برایتان شرح دهم ممكن است غیر واقعی به نظر برسند، اما باید كسانی وجود داشته باشند كه ما را باور كنند و با اشتیاق و ایمان صادقانه آنچه را اتفاق افتاده است بپذیرند. البته اتفاقاتی بسیار باور نكردنی كه هر صبح كه از خواب بیدار میشوم فكر میكنم واقعیت ندارند اما واقعیت دارند و واقعاً اتفاق افتاده و جزیی از سرگذشت من شده اند.
تقریباً هر غروب كه روی صندلیام مینشینم, میتوانم صدای ساكنان طبقه پایین را كه در مورد ظواهر بی معنی زندگیاشان مشاجره میكنند بشنوم. امشب هم با شبهای دیگر هیچ تفاوتی ندارد. خانم اولسن فراموش كرده است كه برنامه مورد علاقه آقای اولسن را از تلویزیون روی نوار ویدئو ضبط كند و حالا دنیا برای آقای اولسن به پایان رسیده مگر آنكه بتواند آن نوار را ببیند. من معمولاً سعی میكنم با بلند كردن صدای رادیو از حجم سر و صدای گوشخراش آنها بكاهم، اما امشب مشاجرهاشان بالا گرفته است و بنابراین تصمیم گرفته ام كمیقدم بزنم.
در طبقه سوم یك خانه قدیمیكه تقریباً در اوایل این قرن ساخته شده زندگی میكنم. رواق ورودی بزرگ پیچ در پیچ و نمای سنگ برجستة آن حس احترام را نسبت به طراحان و سازندگان آن بر میانگیزد. زمانی این خانه بزرگ جزیی از املاك خاندان برجسته باربرها بود كه ثروتشان را از راه صنعت زغال سنگ به دست آورده بودند. وقتی سوخت به نفت وابسته شد صنعت زغالسنگ مرد اما تا مدتها حكمرانی خاندان باربرها به طول انجامید. این فكر غمگنانهای است كه وقتی آنها كارشان را شروع كردند شاید این احساس را داشتند كه صنعت زغال سنگ همواره رشد خواهد كرد. هرگز در طول میلیونها سال كسی فكرش را نمیكرد كه عناصر بیثباتی چون نفت جای عناصر با ثباتی چون زغالسنگ را بگیرد اما اتفاقی كه نباید بیفتد, رخ داد. میخواستم بدانم بر سر این خانواده ها چه آمد چگونه این همه دگرگونی رخ داد و حالا آنها كجایند؟
همچنان كه به سمت پایین پلههای خانه قدیمی می رفتم و به طبقه اولسن نزدیك می شدم صدای اولسن بلندتر به گوش میرسید اما به ستون پلكان عمودی سالن ساختمان كه نزدیك شدم قطع شد. در كریدور ساكت و متروك, نقاشی بزرگی از جاناتان باربر به دیوار آویزان بود. محتملاً وقتی خانه نوسازی شده بود آن را در زیر زمین ساختمان یافته بودند و حتی هیچ كس نمیدانست مالك آن چه كسی بود. زیبا به نظر میرسید. طرح مطبوعی از یك مرد جوان كه ملبس به لباسهای زمان خودش تنها در محوطه منزل ایستاده بود. وقتی در آستانة رواق ورودی كه زیباترین طرحها روی آن كار شده بود ایستادم تنها صدای ضعیف و مبهم آن همسایگان بی ملاحظه را میتوانستم بشنوم
ساعت حول و حوش هفت بعدازظهر. اینجا میاتبرگ است شهری كوچك در حاشیه پیتزبورگِ ایالت پنسیلوانیا. این شهر یكی از شهرهایی است كه در آن صنعت استخراج زغال سنگ در میان مردم شهر نسل در نسل رشد و نمو یافته و خانوادههای اینجا را ثروتمند و بشاش نگاه داشته است. به جز ساعت های قدیمی كه تا حدودی میتوانند روایتگر داستان رئیس جمهور كولیج باشند زمانی كه در سال 1928 از این شهر دیدار كرده بود, دیگر خاطرات زیادی از آن روزهای خوشبخت در ذهن ها زنده نمانده است. حالا این شهر تبدیل به یك شهر دانشگاهی شده است با سالنهای تئاتر، كافیشاپها، فروشگاههای انحصاری و البته رستورانهایی كه سریع غذا را آماده میكنند. با تمام این اوصاف، شهر با چشمانداز باشكوه كوهستانیاش به عنوان وطن كوچك من هنوز یك جای دوستداشتنی است.
از پلهها خود را به رواق ورودی میرسانم و به خشت شكسته زیر پایم با حقارت چشم میدوزم. به سرم میزند كه همانطور پیاده به سمت مركز شهر راه بیفتم. از تماشای كودكان خندان و اینكه وقتشان به خوشی میگذرد لذت میبرم فكر میكنم كه آنها صاحبان اصلی شهر هستند. وارد محوطه بازار كه شدم می توانستم صدای همهمه شهر را بشنوم صدای بوق ماشینها و فریاد بچهها را. در گوشهای از خیابان پلت ایستادم به افسر پلیسی چشم دوختم كه مشغول گفتگو با گروهی از بچهها بود. او قصد توبیخ آنها را نداشت تنها آنجا ایستاده بود كه با آنها بگوید و بخندد. پلیس اینجا حقیقتاً در شهر رفتار خوبی دارد آنها میدانند كه درآمدشان از كجاست و به مردم شهر احترام میگذارند حتی از كارشان لذت میبرند. خیابان پلت اولین خیابان پررونقی است كه در قسمت غربی شهر با آن مواجه میشوید كسب و كار و داد و ستد از این خیابان شروع میشود. میتوانم بوی همبرگرها و پیازهایی را كه در مغازه كباب پزی جانسون در حال سرخ شدن هستند استشمام كنم و ممكن است بروم آنجا و با گوشتهای بریان و سیب زمینیهای سرخ كردة نمكینِ كباب پزی جانسون، دلی از عزا در بیاورم اما اغلب این كار را نمیكنم و می دانم كه اعتدال چیز بیضرری است. كبابپزی جانسون، حدود سیزده سال پیش به این جا نقل مكان كرده بود و قبل از آن، این ساختمان كوچك محلی برای عملیات نامه رسانی به كارگرانی بود كه در معادن زغال سنگ كار میكردند و این كارگران میتوانستند از این محل نامههایشان را هم پست كنند. این كلبه كوچكِ شبیه به عمارت كه حالا با رنگ سفید روشن نقاشی شده و با رنگ آبی تیره زینت یافته بود صدها سال قدمت داشت و علیرغم گذشت زمان بسیار، همچنان سراپا ایستاده بود. به آنطرف خیابان میروم و وارد كباب پزی میشوم داخل مغازه، همان جمعیت كوچك همیشگی به چشم میخورند كه بیشترشان را دانشجویان تشكیل میدهند. ماشین تحریر مخصوصی كه در وسط مغازه قرار دارد قسمت نشستن مشتریان و قسمت پخت و پز را از هم جدا كرده است.
تا آخر مغازه پیش رفتم و روی یكی از صندلیهای بلند چهارپایه بی پشتی نشستم. بانی, صاحب مغازه به سمتم آمد و بدون اینكه نگاهمان با هم تلاقی كند از من پرسید كه چه میل دارم. دستور غذا را دادم و بدون معطلی شروع به ورانداز كردن دكوراسیون و تزئینات دیوارها كردم. شخصی قبل از اینكه این مغازه به كبابپزی تبدیل شود تعدادی از تصاویر ساختمان قدیمی را پیش خود نگاه داشته بود و حالا آن تصاویر دورتادور به دیوارهای كبابپزی نصب شده بودند. شباهت این ساختمان به یك ساختمان قدیمی باعث حیرت من بود. روی اولین تصویر, تاریخ 1923 مشخص بود و این ساختمان از آن زمان هیچ تغییری نكرده بود. كشیدن چند لایه رنگ و نصب تنها چند پنجرة جدید، تنها تغییرات عمدهای بود كه در ساختمان ایجاد شده بود. به آهستگی بلند شدم و شروع به قدم زدن كرده و تا میتوانستم به تصاویر دقت كردم. تصاویری هم از رئیس اداره پست آنجا بود كه مرا مطمئن میساخت اینجا پستخانه بوده و نامهها در این مكان به معادن مربوطه تحویل میشده است.
تصور میكنم این اداره پست از اهمیت خاصی برخوردار بوده است زیرا خیلی از كارگران معدن میباید برای ماهها خانوادههایشان را ترك میكردند و در معادن به سر میبردند. توجهام به نامهای جلب شد كه بر دیوارِ كنارِ در، قاب شده بود. شگفتزده شده بودم كه چرا این نامه را هرگز تحویل نداده بودند. نامه به آدرسِ، فیلادلفیا، پنسیلوانیا خیابان سوم، پلاك 2134، خانم جوئن جیمیسون پست شده بود
روی آن این عبارات به چشم میخورد:
26 مارس 1931
جوئن گرامیم
این معادن بدون تو تنها هستند. فقط یك ماه, یك ماه و نَه بیشتر و شما عروس من خواهید بود. در میاتبرگ در 29 آوریل به دیدارم بیا. من به همان زنده ام و هر روز در انتظار لبخند روشن تو لحظهشماری میكنم. تا من و تو یكی نشویم زندگی برایم معنایی ندارد.
باشد كه باز یكدیگر را ببینیم.
جاناتان
نامه از جاناتان باربر بود یكی از باربرها كه خیلی قبلترها، در خانهای كه من طبقه سوم آن را اشغال كرده بودم زندگی میكرد. بانی صاحب كبابی بشقاب غذا را روی همان میزی گذاشت كه من قبلاً نشسته بودم. غذای من آماده شده بود به سر جای اولم برگشتم و دوباره سر همان میز نشستم. همچنان كه مشغول صرف غذا بودم اصلاً نمیتوانستم شگفتی ام را از اینكه این نامه تحویل داده نشده بود پنهان كنم. شاید هزینة پستش را نپرداخته بودند و شاید هم به علت نادرستی آدرس, برگشت خورده بود. كسی چه میدانست اما اینكه خانم جیمسون هرگز آن را ندیده بود بسیار غمآور بود. بانی, صاحب مغازه كباب پزی را صدا زدم فكر میكردم او شاید جواب سؤال مرا بداند. خاطر نشان كرد كه این نامه هنگام خریداری این ساختمان در سی سال پیش، پیدا شده بود. بر این باور بود كه نامه در شكافی میان دیوارة چوبی طبقه اول كه حالا با یك لایه مشمع فرشی پوشیده شده است، افتاده بود. پرسیدم چه كسی سعی میكرد با خانم جیمسون تماس بگیرد؟ و او پاسخ داد كه از این موضوع اطلاعی ندارد. نامه روی دیوار بوده وقتی او آنجا را خریده است. پس از صرف غذا در حالی كه میرفتم كه كبابپزی را ترك كنم آخرین نگاه را به نامة روی دیوار انداختم و سپس به آهستگی و قدمزنان به سمت خانه رهسپار شدم. نمیتوانستم فكر نامه را از ذهنم بیرون كنم. كلمه به كلمه و حتی نام و آدرس روی آن در خاطرم مانده بود. خیلی به زحمت توانستم عصر آن روز بخوابم و نمیفهمیدم كه چرا این نامه تا این حد مرا آشفته كرده است. هیچ دلیلی وجود نداشت كه اینقدر مته به خشخاش بگذارم اما نوعی آشفتگی و پافشاریِ موثر در درون، مرا مجبور میكرد كه سعی كنم بیشتر ته و توی قضیه را در بیاورم. سرانجام صبح شد و من بعدِ آن آشفتگیِ طولانیِ شبانه، تصمیم گرفتم این معما را كه از شب قبل بر من نامكشوف مانده بود به گونهای حل كنم. روز شنبه بود و تعطیل بودم و فارغ از كار، بنابراین قصد كردم به كتابخانه بروم و كمی در مورد جاناتان باربر تحقیق كنم. ساعت حدود 10 قبل از ظهر بود كه به سمت شهر حركت كردم. تا كتابخانه باز شود, مجبور بودم حدود یك ساعت وقت كشی كنم بنابراین سری زدم به گورستانی كه خاندان باربرها در آنجا مدفون بودند. آنجا سنگ گور بزرگی دیدم كه نام حدود شش تن از باربرها روی آن حك شده بود و یكی از نامها جاناتان بود. آنجا نوشته بود:
جاناتان ایمس باربر, متولد دهم آوریل 1910, مرگ بیست و هفتم مارس 1931
یعنی درست یك روز پس از نوشتن نامه به جوئن. این واقعه در سن بیست و یك سالگی برایش اتفاق افتاده بود و این بسیار باعث تأثر من شد. پس از كسب این اطلاعات به كتابخانه برگشتم و تحقیقاتم را در مورد مرگ او شروع كردم. چندین روزنامه قدیمی مربوط به آن زمان كه پر بودند از سرمقالههایی راجع تولد و مرگ را مورد بررسی قرار دادم تا اینكه به روزنامهای رسیدم كه تاریخ مرگ جاناتان را بر خود داشت. تیتر سرمقاله این بود:
فرزند زغال سنگ فروش سرمایهدار در حادثه حفاری دالان معدن كشته شد.
همچنان كه به خواندن سرمقاله مشغول بودم، دریافتم كه مقاله به جز اشاره به حادثه مرگ او چندان به ماجرا نپرداخته است اما از مقاله چنین متوجه شدم كه این خاندان, بسیار مورد احترام و علاقه كارگران معدن بودند و جاناتان توسط پدرش به آنجا فرستاده شده بود كه چگونگی كار در معدن را بیاموزد زیرا قرار بود تا چندی بعد به همین كسب و كار بپردازد و اینكه نباید این نكته را از یاد میبرد كه هنگام كار در معدن چه احساسی به آدم دست میدهد.
با تمام تحقیقاتی كه آن صبح انجام دادم هنوز به جواب این سؤال نرسیده بودم كه بر سر جوئن چه آمده است. فقط میتوانستم تصور كنم كه به او چه احساسی دست داده بود و نیز اینكه او هرگز آخرین كلمات آن عشق راستین را مشاهده نكرده بود. هنوز احساس سرگشتگی میكردم حتی بیشتر از قبل، اما هنوز نمیتوانستم توضیحی برای آن بیابم. مجبور بودم سعی كنم به گونه ای از طریق تلفن, با جوئن تماس بگیرم و ببینم برای او چه اتفاقی افتاده است. به آپارتمانم برگشتم. اگر جوئن هنوز زنده بود، حالا باید حدود هشتاد و دو سال میداشت. اما این فكر احمقانهای بود كه او در همان منزل قبلی و با همان نام زندگی كند. گوشی تلفن را برداشتم و شماره اطلاعات راهنمای حوزه فلادلفیا را گرفتم. نمیتوانستم باور كنم كه نام و آدرسش كه در نامه قید شده بود با شماره تلفن همخوانی داشته باشد. با هیجان شماره را یادداشت كردم و گوشی را گذاشتم. اندیشیدم تا اینجای كار كه خوب پیش رفته است اما اینكه تماس برقرار شود یا نشود دیگر از اختیار من خارج است. شماره را گرفتم. بعد از چهار بار بوق صدای زن جوانی از پشت گوشی به گوش رسید. توضیح دادم كه در پی چه كسی هستم. جوئن هنوز زنده بود و آنجا با پرستاری كه به تلفن داشت جواب می داد زندگی میكرد. پرستار خاطر نشان كرد كه جوئن از لحاظ تندرستی در وضعیت مطلوبی به سر میبرد و هرگز بعد از مرگ جاناتان ازدواج نكرده و چنان در مورد جاناتان صحبت میكند كه انگار جاناتان زنده است. به او در مورد نامه گفتم و نمیتوانستم هیجانم را از اینكه خودم باید فردا نامه را تحویل آن ها می دادم مخفی كنم.
تا فیلادلفیا با هواپیما تنها حدود یك ساعت راه بود و من بلیطی برای هشت صبح فردا رزرو كردم. به سرعت به سوی كباب پزی جانسون دویدم و به بانی اعلام كردم كه جوئن پیدا شده است. او تبسمی كرد و بدون تأمل, قاب نامه را پایین آورده و تمام و كمال آن را تحویل من داد.
صبح بالاخره از پسِ آن شبِ ناآرام سر زد. پرواز فیلادلفیا حدود ساعت نه و ده دقیقه بر زمین نشست. یكی از تاكسی های جلوی فرودگاه را فرا خواندم. نشانی خانه به راننده دادم و حدود بیست دقیقه بعد خودم را جلوی یك عمارت سنگكاری بزرگ و نوسازی شده یافتم كه هنوز تاریخ روی خودش را حفظ كرده بود. به نامه و شمارهای كه بر دیوار حك شده بود نگاهی انداختم: 2134 آنها كاملاً با هم تطابق داشتند. چهار پله را بالا دویدم و زنگ در را به صدا درآوردم و منتظر ماندم. هر دقیقه به اندازه یك ساعت بر من می گذشت تا اینكه بانویی ریز اندام و سیهچرده در را باز كرد. تا به چهرهام نگاه كرد مرا شناخت, لبخند زد و مؤدبانه مرا به درون دعوت كرد. به محض داخل شدن, به جوئن كه روی یك صندلی كنار پنجره نشسته بود اشاره كرد. احساس كردم او را میشناسم. روی چهارپایهای مقابلش نشستم و او لبخندی زد. به سر تا پای من نگاهی انداخت و دوباره لبخند زد. از من خواست اگر خبری در مورد جاناتان دارم بگویم. به آرامی در مورد نامهای كه آدرس او را بر خود داشت و هرگز تحویلش نشده بود شروع به صحبت كردم.
تحسینش كردم و دیدم كه آشكارا شانههایش به لرزه درآمده اند. او نامه را بیصدا و آهسته میخواند و متوجه شدم كه چند قطره اشك روی گونه هایش غلتید. دوباره به من نگاهی انداخت و لبخند زد و گفت حالا زندگی من كامل است. جاناتان دوباره مرا فرا خوانده است و ما با هم خواهیم بود و همه چیز از نو شروع خواهد شد. كاملاً منظورش را درك نكردم به آرامی دستش را فشردم, ایستادم و به سمت در خروجی حركت كردم. مأموریت من كامل شده بود. برای فرودگاه تاكسی دیگری گرفتم و حالا تا هنگام غروب میتوانستم به خانه برسم.
هنگام ورود به منزل در دلم احساس موفقیت و پیروزی میكردم. نمیدانستم چه چیزی مرا به این كار ترغیب كرده بود و كاری را كه انجام دادهام چه بنامم. دوباره قدم در رواق ورودی ساختمان باربر نهادم. آنجا تصویر جاناتان جوان سر جای خودش به دیوار آویزان بود، خودش بود اما تصویر، تصویر عروسی او و جوئن بود. دقیقاً خودش بود شصت و شش سال جوانتر، اما خودش بود. به تصویر خیره شدم هر دو لبخند بر لب داشتند و چشمهای جوئن دقیقاً به من خیره شده بود و انگار میگفت متشكرم. وقتی به طبقه بالا رسیدم شماره منزل جوئن را در فیلادلفیا گرفتم. این بار مردی گوشی را برداشت و به من خاطر نشان كرد كه جوئن جیمسون در سال 1931 خانه را به پدرش فروخته است. گوشی را گذاشتم و خندهای بر لبانم شكوفا شد.
نگاه كنید! امروز روز 29 آوریل است درست شصت و شش سال پیش جوئن قصد داشت به ملاقات جاناتان اینجا در میاتبرگ بشتابد و به نظر میرسد كه اكنون این ملاقات انجام گرفته است.
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ....
مردی دیروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید كه
در انتظار او بود.
سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً.چه سئوالی؟
- بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میكنی؟
- فقط میخواهم بدانم.
- اگر باید بدانی ‚ بسیار خوب می گویم : 20 دلار
پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : میشود
10 دلار به من قرض بدهید ؟
مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود كه پولی
برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در اشتباهی‚ سریع به
اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت كار
می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای
گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی كند؟
بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند و
خشن رفتار كرده است. شاید واقعآ چیزی بوده كه او برای خریدنش به 10 دلار نیاز
داشته است.
به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابی پسرم ؟
- نه پدر ، بیدارم.
- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و همه
ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی.
پسر كوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش برد
و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی
گفت : با این كه خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول كردی؟
پسر كوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود‚ ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا
می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟
من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ... .
چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید ...
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می میرم.......
سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.
شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجودندارد که دیگرروشن بمانم.........
سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت...
شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند..............
طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد...
ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،
گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید.........
سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس...
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن امـــید هستم...
با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد ...
روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته كه نیكی ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است»
عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست.
هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه میکرد .
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ.
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
به زمین خورده بودم و توان بلند شدن را نداشتم.پس همان جا نشسته بودم.از حرکت آدم های بالای سرم وحشت داشتم،سرم را روی زانوهایم گذاشته بودم تا نبینمشان.دست هایم را روی گوش هایم قرار داده بودم تا صدای شادی و غم مردم را نشنوم.
اما ناگهان کسی به شانه هایم زد.آری تو بودی. تو بودی که بر خلاف تمام آدم های اطرافم به زمین نگاه کرده بودی و مرا که خسته و ناتوان روی زمین افتاده بودم را دیدی.
دستت را به طرفم دراز کردی و من ترسان نگاهت می کردم واز خودم می پرسیدم آیا هم زمان که دستم را می گیرد زیـر پایـم را خالی خواهــد کرد ؟!! نگاهت چیـز دیگری می گفت. به زبان نگاهت اعتماد کردم و دستت را گرفتم.
کمکم کردی برخواستم.خاک های عادت را از لباس زندگی ام تکاندی.و دوباره راه رفتن ، نگاه کردن، گوش دادن و لذت بردن را نشانم دادی.
زمانی گذشت و تو همواره لبخند بر لب راه را برایم هموار می کردی. اما ناگهان ایستادی و مرا به گوشه خلوت استراحت کشاندی.آری می خواستی صدای قلبم را بشنوی!میخواستی ببینی آیا قلبم نام تو را صدا می زند؟!!
خوب گوش دادی.لبخندی شیرین بر لبت نشست و گفتی : قلبت نام کسی را صدا میزند کمی سکوت کن تا ببینم نام چه کسی است؟!!! اما افسوس که لحظه ای بعد غمی بر چهره ات نشست.ولی بعد از مکثی لبخندی زدی و گفتی: قلبت نام کس دیگری را صدا می زند.وقت آن است که بروی و او را پیدا کنی.
برخواستی مهربانانه توشه راه را بریم آماده ساختی.توشه ام از محبت و اعتماد به نفس پر بود. تو با دعایی زیر لب بدرقه ام کردی. هیچگاه لبخند مهربانت را موقع خداحافظی فراموش نمی کنم.
اکنون من پیش همان هستم که قلبم صدا می زد اما دیگر مطمئن نیستم که قلبم هنوز هم نام او را صدا میزند یا.....
یکی بود یکی نبود ٬یه روزی از این روزها با یه دختری آشنا شدم. اون اولا واسم مثل یه دوست خوب بود. یه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم ولی کم کم خیلی بهش عادت کردم واسم با دیگران متفاوت بود.
عاشقش شدم ٬ عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم چه جوری نشون بدم که دوستش دارم روز ها گذشت و من هم هر کاری که می تونستم می کردم تا اینکه بهش نشون بدم دوستش دارم ٬ یه روز قلبمو تقدیمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجیبی بود. اصلا تو خط عشق و عاشقی نبود ٬همین جور عاشقش موندم... یه روز اومد گفت:
" این دوستمه اسمش سعید هست."
یهو یه چیزی قلبمو فشار داد بغضم رو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
دیگه چیزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود فقط ماهیچه های صورتم بودن که به صورت یک لبخند شکل گرفته بودند که باز هم ناراحت نشه!
یه روز درحالی که گریه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پیشت بمونم؟"
با این حال که می دونستم این قلبمه که باز هم باید درد بکشه و جیک نزنه٬ لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گریه کنه تا آروم بشه... چندین ماه گذشت... یه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی دیگه عروسیم هست. کارت دعوتت رو کی بیارم خونتون بهت بدم؟"
دیگه نمی فهمیدم چی میگه ؟؟! منگ شده بودم٬ یهو دیدم داره میگه:
"... کوشی؟ الوووووو...."
گفتم: "اینجام. اینجام. یه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو همیشه وقتی با من حرف می زنی میری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بیا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. مث اینکه خُل شده بودم ٬ یاد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتادم خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم یه سه ساعت بخوابم فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم و به چشماش زل زدم هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت: "یوهو. کجایی؟ بیا اینم دعوت نامه. پنجشنبه می بینمت."
تا پنجشنبه بیاد٬ نمی دونم چه جوری زندگی کردم همه چیز واسم مثل جهنم بود اصلا نمی تونستم تحمل کنم به سیگار و مشروب هم عادت نداشتم ٬دوست داشتم برم بالای یه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشیدم و به سالن که رسیدم٬ اونو رو تو لباس عروس دیدم ...چقدر زیبا شده بود اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امین. برو یه جا بشین. امیدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزدیک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم این کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو همیشه تو قلب من هستی. منو یادت نره!" گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا این من بودم و تنهایی هام که باید تا ابد باهاش می ساختم!..
وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم اما او همیشه بامن سردو رسمی بود.
به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما بازهم........
یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سردو رسمی........
سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرین باری بود که می دیدمش یعنی میدانستم که این اخرین بار است اخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ......
و دراخر گفت خدانگهدار......
من رفتم و اورفت من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها....
زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده میگفتند او دیگر شاد نیست نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فکر میکردم..
سالها گذشت او را دیدم این بار جسم بی روجش را در مراسم خاک سپاریش سردی جسمش مرا یاد سخنانش میانداخت حرفهایی سردو بی روح....
دیگر نخندیدم از او هیچی به یادگار نداشتم جز یک نگاه..
دفتر خاطراتش بدستم رسید با اندوهی فراوان ان را ورق زدم اخرین نوشته اش مربوط به اخرین دیدارمان بود خواندم نوشته را :
امروز برای اخرین بار دیمش چقدر زیبا شده بود هم زیبا بود هم مهربان وقتی نگاهم میکرد دلم می لرزید برق نگاهش نگذاشت بگویم که چقدر دوستش دارم ...
من دیگر به تنهایی خود فکر نمی کنم به غروری که فاصله را رقم زد می اندیشم...