داستان های عاطفی
لوسی عزیزم، هیچ خبر تازهای نیست. در سالن نشستهایم و ریزش باران را تماشا میكنیم. در این هوای وحشتناك، زیاد نمیتوان بیرون رفت: بنابراین نمایش كمدی بازی میكنیم. آه عزیزم، چهقدر این تئاترهای سالنی امروزی احمقانهاند! همهچیز در آنها تصنعی، خشن و سنگین است. شوخیها مثل گلولههای توپ همهچیز را خراب میكنند. نه شوخطبعی، نه لطافت طبع، نه خلق و خوی خوش ، هیچ ظرافتی وجود ندارد. این مردانِ ادبیات واقعاً از دنیا هیچ نمیدانند. اصلاً نمیدانند مردم در كشور ما چهطور فكر میكنند و چهطور صحبت میكنند. شاید من به آنها اجازه دهم كه آداب و رسوم و قراردادهای ما را تحقیر كنند اما ابداً اجازه نمیدهم كه آنها را نشناسند.
خلاصه اینكه نمایش كمدی بازی میكنیم. از آنجایی كه فقط دو تا زن هستیم، شوهرم نقش مستخدمه را اجرا میكند و به همین خاطر صورتش را كاملاً تراشیده. لوسی عزیزم نمیتوانی تصور كنی اصلاح چهقدر قیافهاش را عوض كرده! نه شب، نه روز دیگر نمیتوانم او را بشناسم. اگر نمیگذاشت سبیلش تا اجرای بعدی رشد كند فكر میكنم نسبت به او بیوفا میشدم ، اینقدر كه اینطور مرا منزجر میكند. واقعاً یك مردِ بدون سبیل، دیگر یك مرد نیست من زیاد ریش را دوست ندارم چون تقریباً یك قیافهی شلختهای را به آدم میدهد، اما سبیل، آه سبیل! واقعاً برای یك چهرهی مردانه ضروریست. نه، هرگز نمیتوانی تصور كنی این برسِ كوچكِ مو روی لب تا چه اندازه در نگرش و در ... در روابط بین زوجین مؤثر است. در مورد این موضوع انبوهی از تفكرات به ذهنم خطور كرده كه جرأت نمیكنم برایت بنویسم. همه را بعداً با كمال میل درگوشی برایت خواهم گفت. آخر برای توضیح دادن بعضی چیزها به سختی میتوان كلمه پیدا كرد و بعضی از واژهها را هم كه نمیتوان جایگزین كرد؛ روی كاغذ چنان چهرهی زشتی دارند كه نمیتوان نوشتشان. بهعلاوه، موضوع به قدری مشكل، ظریف و خلاف نزاكت است كه دانشی بیپایان لازم است تا بدون خطر به آن حمله كنی.
خلاصه! واقعاً حیف اگر حرفهایم را نمیفهمی! به هر حال عزیزم، سعی كن كمی منظورم را از بین سطور درك كنی. بله، وقتی شوهرم را بدون سبیل دیدم، قبل از هرچیز فهمیدم من هرگز در برابر یك هنرپیشه و نیز یك كشیش موعظهگر (كه پدر«دیدون» فریبندهترینشان بود) خود را نخواهم باخت. و وقتی كمی بعد از آن با شوهرم تنها شدم، سبیل نداشتنش منزجركنندهتر بود. آه! لوسی عزیزم هرگز اجازه نده كه یك مرد بدون سبیل تو را ببوسد. بوسههایش هیچ لطفی ندارند هیچ، هیچ! این بوسه دیگر آن جذابیت، آن لطافت و آن... نمك، بله این بوسه نمك بوسهی واقعی را ندارد. سبیل، نمك بوسه است. تصور كن كه یك پوست خشك... یا مرطوب را با لبت تماس دهند، این است نوازش یك مرد اصلاح كرده. مسلماً به زحمتش نمیارزد.
میتوانی به من بگویی این جذابیت سبیل از كجا ناشی میشود؟ اصلاً خودِ من میدانم؟ من فكر میكنم سبیل اول خیلی دلپذیر قلقلك میدهد. قبل از لب احساسش میكنیم و لرزشی مطبوع را در تمام بدن تا نوك انگشتان پا ایجاد میكند. این سبیل است كه نوازش میكند و پوست را میلرزاند و به اعصاب این لرزش دلپذیر را میدهد كه باعث ادا كردن یك «آخِ» كوچك میشود انگار كه خیلی سردت باشد. و روی گردن! بله، هرگز سبیلی را روی گردنت احساس كردهای؟ این حس نیمه مستت میكند، منقبضت میكند، تا پشتت پایین میآید، و تا نوك انگشتانت میدود. آدم به خود میپیچد، شانهها را تكان میدهد و سر را به عقب برمیگرداند. هم دلت میخواهد فرار كنی و هم بمانی؛ هم پرستیدنیست و هم محرك خشم! اما چهقدر خوب است! به علاوه هنوز...
یعنی واقعاً دیگر جرأت نمیكنم ادامه دهم؟ ببین! شوهری كه دوستت دارد، میتواند فرصتهای متعددی را برای ربودن بوسه بیاید. حال باید بگویم بدون سبیل، این بوسههای پنهانی نیز قسمت عمدهی طعم خود را از دست میدهند، البته بدون در نظر گرفتن اینكه تقریباً نابهجا و ناشایست تلقی میشوند. اینها را آنگونه كه میتوانی برای خودت تفسیر كن. اگر نظر مرا بخواهی، این توجیهیست كه من برای آن یافتهام: یك لب بدون سبیل لخت است، درست مثل یك بدن بدون لباس. لباس همیشه ضروریست، حتا اگر بخواهی میتواند خیلی كم باشد اما باید باشد. آفریدگار، (وقتی در مورد این چیزها صحبت میكنم اصلاً جرأت نمیكنم كلمهی دیگری بنویسم) خداوند به پوشاندن تمام جاهای پنهاهی بدن ما كه باید عشق را پنهان كنند، توجه داشته است. یك لب بدون سبیل برای من مثل چشمهایست كه به وسیلهی جنگلی بدون درخت احاطه شده است. این موضوع جملهای را به خاطرم میآورد (از یك سیاستمدار) كه سه ماه است مدام در ذهنم تكرار میشود: شوهرم كه پیگیر روزنامههاست، شبی بحثی منحصر به فرد از وزیر كشاورزیمان به اسم آقای ملین ، برایم خواند. نمیدانم حالا كس دیگری جایش را گرفته است یا نه. من گوش نمیدادم، اما این اسم، ملین، مرا تحت تأثیر قرار داد. نمیدانم چرا مرا به یاد كتابِ «صحنههایی از زندگی بوئم» انداخت. فكر كردم قضیه مربوط به یك «گریزت» است. به این شكل بود كه ذره ذره این موضوع به ذهنم وارد شد. فكر میكنم آقای ملین برای ساكنین «اَمیُن» بوده كه این جمله را عنوان كرده ، كه من تا همین حالا به دنبال مفهومش بودم: «هیج میهن پرستیای بدون كشاورزی وجود ندارد!» و تازه همین الآن مفهومش را متوجه شدم و حال من هم به نوبهی خود به تو میگویم كه هیچ عشقی بدون سبیل وجود ندارد! وقتی كه به این شكل خوانده شود، به نظر مسخره میآید، نه؟ هیچ عشقی بدون سبیل وجود ندارد! آقای ملین تأكید میكند: «هیچ میهن پرستیای بدون كشاورزی وجود ندارد». این وزیر حق داشت و من حالا به عمقش پی میبرم. از یك دیدگاه كاملاً متفاوت دیگر، سبیل ضروریست. سبیل چهره را مشخص میكند. به آدم یك قیافهی آرام، مهربان، جدی، ترسناك، عیاش و جسور میدهد. مرد ریشو ـمنظورم ریشوی واقعیستـ كه گونههایش سراسر از كرك و پشم (اَه چه كلمهی زشتی) پوشیده است و در نتیجه تمام خطوط چهرهاش پنهان است، هرگز آن ظرافت را در چهرهاش ندارد و این در حالیست كه شكل آرواره و چانه، خیلی چیزها را میتواند به آن كسی كه باریكبین و دقیق است بگوید. مردِ با سبیل، ظاهر جدی خود و درعین حال ظرافتش را حفظ میكند.
و چهقدر سبیلها حالتهای متفاوت دارند! بعضی وقتها شكلِ برگشته، فرخورده و عشوهگر دارند. به نظر میآید صاحبان این سبیلها قبل از هر چیز زنان را دوست دارند.
گاهی نوكتیز مثل عقربه هستند و حالتی تهدیدآمیز دارند. صاحبان اینها شراب، اسب و نبرد را ترجیح میدهند.
گاهی انبوه، آویزان و مخوف هستند. این سبیلكلفتها معمولاً یك شخصیت برجسته را پنهان دارند، یكجور خوبیای كه به ضعف میماند و ملایمتی كه خیلی به بزدلی نزدیك است. به علاوه، آنچه بیش از هر چیز در سبیل برای من ستودنیست، این است كه فرانسویست، كاملاً فرانسوی؛ از پدران و نیاكانمان به ما رسیده است و بالاخره همچنان نشانهی شخصیت بینالمللی ما باقی مانده است.
سبیل ظاهری خودستا، مؤدب و شجاع به مرد میدهد. به طرزی دوست داشتنی در شراب تر میشود و به خنده، حالتی مؤقر میدهد. در حالی كه آروارههای بزرگ یك مرد ریشو، هر یك از این اعمال را با حالتی سنگین و زمخت انجام میدهند.
راستی، چیزی یادم آمد كه مرا به شدت به گریه انداخت و نیز ـالآن متوجهش میشومـ باعث شد تا این اندازه سبیل را روی لب مردها دوست بدارم:
در طول جنگ بود و من پیش پدرم به سر میبردم. آن موقع دختر جوانی بودم. یك روز جنگ نزدیك قصر ادامه داشت. از صبح صدای توپ و تیراندازی شنیده میشد و شب یك سرهنگ آلمانی به خانهی ما آمد، شب را ماند و صبح فردا رفت. به پدرم خبر دادند كه جنازههای زیادی در مزرعهها پراكنده اند. پدرم دستور داد جنازهها را جمع كنند و به ملك ما بیاورند تا همه را دفن كنیم. به تدریج كه آنهارا میآوردند، همه را در امتداد خیابان بزرگی كه در دو طرف پوشیده از صنوبر بود، میخواباندند و از آنجایی كه كمكم بوی بد میگرفتند، بدنشان را با خاك میپوشاندند تا زمانی كه گور دسته جمعی حفر شود. بنابراین فقط سرهایشان با چشمهای بسته كه به نظر میآمد از خاك بیرون زدهاند و مثل خود خاك زرد بودند ، دیده میشدند. خواستم آنها راببینم. اما وقتی كه دو ردیف بزرگ چهرههای وحشتناك را دیدم، فكر كردم دارد حالم بد میشود. بعد شروع كردم یكی یكی چهرههایشان را بررسی كردن. سعی میكردم حدس بزنم این مردها در اصل كه بودهاند. اونیفورم آنها در خاك مدفون بود و زیر زمین پنهان شده بودند و با این حال ناگهان، بله عزیزم، ناگهان فرانسویها را از سبیلشان بازشناختم! بعضی از آنها همان روز نبرد اصلاح كرده بودند، انگار خواسته بودند تا آخرین لحظه جذاب و عشوهگر باشند! با این حال ریششان كمی رشد كرده بود، به خاطر این كه میدانی، ریش حتا بعد از مرگ هم كمی رشد میكند. بقیه به نظر میآمد ریش هشت روزه دارند. اما همگی سبیل فرانسوی داشتند، كاملاً متمایز. سبیلی مغرور كه انگار میگفت: «عزیزم مرا با دوست ریشویم عوضی نگیر، من یك هموطنام». آه! و من گریه كردم، آنقدر اشك ریختم كه اگر این مردههای بیچاره را اینگونه نمیشناختم، گریه نمیكردم.
اشتباه كردم كه این ماجرا را برایت تعریف كردم. غمگینام و دیگر نمیتوانم به صحبتهایم ادامه دهم. خب، خداحافظ لوسی عزیزم، از صمیم قلب میبوسمت.
زنده باد سبیل!
آن صبح سرد سوم دی ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابری كه در لحظهی طلوع صورتی شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شیب تپه ای بالا می رفتیم و من به بالا نگاه می كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روی سینه ام گذشت. من به پشت روی زمین افتادم، شش هایم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقیقه،در حالی كه هنوز به ابر نارنجی و صورتی نگاه می كردم، مُردم. هیچ وقت كسی را كه از پشت صخرههای بالای تپه به من شلیك كرده بود، ندیدم. شاید سربازی بیست ساله بود، چون اگر كمی تجربه داشت، میان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، یك سرباز صفر را انتخاب نمی كرد.
پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استرالیا بروم. اما شاید من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اینكه دیپلم گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برایم روزنامه و گاهی كتاب می خرید. بالاخره یك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتیم. پروانه را از سال دوم دبیرستان می شناختم و سال چهارم قول داده بودیم برای همیشه به هم وفادار باشیم. پروانه موهای نارنجی قشنگی داشت و همیشه رژ مسی براق می زد. سال سوم دبیرستان وقتی برای اولین و آخرین بار بعد از ظهری یواشكی به خانه شان رفته بودم، موهایش را دیدم.
هنوز شیشه عطر كادو شده ای را كه سر راه خریدم و نامه ای را كه در نه ماه حبس خانگی نوشتنش را تمرین می كردم، به پروانه نداده بودم كه گشتی های داوطلب ما را گرفتند. تا وقتی ما را عقب استیشن سوار می كردند، هنوز نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن هایم نگاه می كردم كه چشمم به چشم پروانه نیفتد.
او را با سر و صدا تحویل خانواده اش دادند و مرا به بازداشتگاهی بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نمی فهمیدم كجاست. وقتی پروانه را جلوی خانه شان از استیشن پیاده كردند، یكی از همسایه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه می كرد. تا وقتی راه افتادیم هنوز آنجا بود. داخل سلولم قلب بزرگی را با چیزی نوك تیز روی دیوار كنده بودند. یك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهایم را دراز كرده بودم و به در نگاه می كردم. بالاخره آمدند و مرا به پاسگاهی بیرون شهر بردند. پاسگاه دیوارهای آجری داشت كه بالای سرشان سیم خاردار كشیده بودند. آنجا با عدهی زیادی كه سرهایشان را تراشیده بودند سوار اتوبوس شدیم و به پادگان آموزشی رفتیم. شانزده ساعت بعد كه جلوی دروازه ی پادگان پیاده شدیم، گروهبانی ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا یك هفته بعد می لنگیدم. همه سربازان فراری بودیم. شب بعد از اینكه آبگوشت رقیقی به ما دادند، دوباره به خط مان كردند و لباس هایی بین همه تقسیم كردند كه مثل كیسه گشاد بود.
آخرین باری كه پدر و مادرم را دیدم، لحظه بود كه اتوبوس ما دور میدان آزادی می چرخید تا به طرف پادگان آموزشی برویم. آن دو كنار یكی از باغچه های دور میدان ایستاده بودند و وقتی مرا دیدند برایم دست تكان دادند. سربازهای دیگر هم با سرهای تراشیده از پشت شیشه برای آن دو دست تكان دادند. پدر و مادرم خندیدند و جلوتر آمدند و برای همه ی ما دست تكان دادند. ما هم از جایمان نیم خیز شدیم و برای پدر و مادرم دست تكان دادیم. نمی دانم از كجا می دانستند اتوبوس ما آن ساعت از میدان آزادی می گذرد. پنج ماه بعد كه گلوله ها سینه ام را سوراخ كردند. نامه ای كه نه ماه برای نوشتنش فكر می كردم، هنوز توی جیب شلوارم بود. شیشه ی كادو شده عطر را همان موقع در بازداشتگاه گرفته بودند.
من ساعت ها كنار بوته ی خشكی كه شبیه سراسب بود و سنگ بزرگی كه رنگ سبز عجیبی داشت، ماندم. ابر صورتی كم كم نارنجی و زرد شد و بعد به كلی ازمیان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را كم كرده بود و وقتی رگبار گلوله ها شلیك شد، هیچ كس نتوانست مرا با خود عقب ببرد. بعد از ظهر عراقی ها امدند و مرا با استیشن به سردخانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جایم را گشتند. حتما مرا با جاسوس یا كس دیگری اشتباه گرفته بودند، چون تصمیم گرفتند دفنم نكنند.
چهار هفته داخل كشوی فلزی بزرگی كه سقفش لامپ مهتابی داشت، ماندم. هر بار كشور را بیرون می كشیدند لامپ روشن می شد. بارها چند نفر را آوردند تا مرا ببینند. بعضی ها دستبند داشتند و بعضی ها هم دست هایشان آزاد بود. اما از آخر هیچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان می دادند و می رفتند. روزهای آخر بود كه دو نفر دیگر را آوردند و داخل كشوهای كناری گذاشتند. ناخن های دست هر دوشان را كشیده بودند و پوست شان پر از لكه های آبی سوختگی بود. سه روز بعد هر سه ی ما را با آمبولانسی كه شیشه هایش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتی بردند. هیچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جای ما از قبل آما ده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسیر ایرانی كه لباس زرد تن شان بود، رویم خاك ریختند. بعد كپهی خاكی به اندازهی قدم درست كردند كه كنار كپه های بی شمار دیگری بود.
هیچ یك از كپه های خاكی اسم نداشت. فقط یك پلاك سبز كه رویش شماره های سفیدی حك شده بود، بالای هر كپه فرو كرده بودند. درامتداد قبرهای بی نام، ردیفی از درختان اوكالیپپتوس سایه می انداختند. برادرم در نامه هایی كه می فرستاد همیشه می نوشت، استرالیا پر از درختان اوكالیپپتوسب است و هیچ ایرانی دیگری اینجا نیست.
آن طرف درختان باریك اوكالیپتوس یك ساختمان دو طبقه سیمانی بود. كسانی كه گاهی از پنجره های ساختمان سرك می كشیدند، احتمالاً می توانستند پلاك های سبز روی هر كپه ی خاكی را ببینند. آن سوی دیگر گورستان مزرعه ی بزرگی بود كه در دور دست هایش، خط باریك و درازی از سیم های خاردار حریم آن را نشان میداد. صبح ها عده ای را با تریلر می آوردند.
تا روی مزرعه كار كنند و بعد از ظهرها كه از كنار گورستان می گذشتند جمله های فارسی برده بریده ای شنیده می شد. غروب هشتاد و هفتمین روز كه سایه ی اوكالیپتوس ها تا انتهای گورستان می رسید، سه نفر كه برای كندن قبرهای تازه آمده بودند، پنهانی سر قبر من آمدند و یك پیاز لاله را كنار پلاك فلزی كاشتند. معلوم نبود آن پیاز را از كجا آورده اند، اما مسلماً مرا با كس دیگری اشتباه گرفته بودند. آدمی كه حتماً خیلی مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضایت و افتخار می كردند.از فردا اسیرانی كه با لباس های زرد به مزرعه میرفتند، به كپه ی خاكی من خیره می شدند و با حركت آرام تریلر سرهایش با هم به این سو می چرخید.
پیاز لاله آرام آرام ریشه دواند و ساقه اش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد، سه افسر عراقی كه بند پوتین هایش را دور ساق شلوارشان كرده زده بودند، آمدند و بالای كپهی خاك ایستادند. آنها پیاز گل و حتا پلاك سبز را از خاك بیرون كشیدند. شاید برای پاك كردن اثر پرستشگاه اسیران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اوكالیپتوس را هم از ریشه در آوردند. بیل آهنی حتی ما را هم از خاك بیرون كشید و روی هم ریخت. در تمام این مدت از سمت ساختمان سیمانی صدای فریادهای فارسی و عربی كه از هم بلندتر می شدند، شنیده می شد. از آخر ما را با بیل مكانیكی پشت چند كامیون ریختند. وقتی كامیون راه افتاد، هنوز صدای حركت ماشین هایی كه آرامگاه ما را صاف می كردند، شنیده می شد. انگشتان دست چیم برای همیشه آنجا زیر خاك ها باقی ماند.
كامیون ها تا بعد از ظهر یكسره می رفتند، قبل از غروب به جایی رسیدیم كه كوه های بلندی داشت. كامیون ها در حیاط پاسگاه دور افتاده ای پارك كردند دیوارهای حیاط را با دوغآب سفید كرده بودند. آفتاب غروب از دروازه ی پاسگاه داخل می تابیدو مربع سرخی روی دیوار حیاط درست كرده بود. دو روز همانجا ماندیم و مربع سرخ هر غروب روی دیوار پاسگاه نقش بست. صبح روز سوم دوباره راه افتادیم. جاده پرشیب و سنگلاخی بود و ما گاهی از الاغ هایی كه از كنار جاده می گشتند، عقب می ماندیم. نزدیك ظهر به دره ی عمیقی رسیدیم كه میان كوه های جنگلی محصور بود. آنجا ما را داخل گودال درازی كه شبیه كانال بود ریختند. گودال از پیش آماده شده بود. عصر همان روز كامیون های دیگری آمدند و عده ای را كه تازه تیر باران شده بودند روی ما ریختند. لباس های گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضی ها هنوز خون تازه بیرون می زد. بعد بولدوزرها آمدند و كانال را با خاك پوشاندند.
درست روی گردنم سرزنی افتاده بود كه موهای خرمایی بلندش دور صورتش پیچیده بود و چشمانش را می پوشاند. پاهای لاغر و سفید مردی روی سینه ام افتاده بود و دهان بازیكی دیگر به شكمم چسبیده بود. من هم با كمر روی سینه ی مردی افتاده بودم كه استخوان های دنده اش خورد شده بود. این آشفتگی خیلی طول نكشید. شصت و پنج روز بعد گروهی سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جای ما را پیدا كنند. آنها كه دستمال هایی دور دهانشان بسته بودند، همه را به سرعت پشت كامیون ها ریختند. شاید كسی آنجا را به سازمانی لو داده بود و حالا باید اثرش پاك می شد.
راه كه افتادیم سربازها داشتند گودال دراز و خالی را با تایرهای كهنه پر می كردند و رویش را با خاك می پوشاندند.
آن شب كه كامیون ها از جاده های كوهستانی می گذشتند. بوی خوبی می آمد. چوپان شبگردی در دامنه ی كوه آتش روشن كرده بود، جلوتر ردیف كندوهای چوبی در دامنه ی دیگری زیر نور مهتاب بودند. هوا پر از بوی گیاهان وحشی و حشرات بود.
اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمی خوابیدیم. روی تختی كه ملافه های تمیز داشته باشد. دراز می كشیدیم و به سوسك های شب تابی نگاه می كردیم كه از پنجره ی باز توی اتاق می آیند و خاموش روشن می شوند. كمی بعد هوا ابری شد و باران گرفت. من روی بقیه بودم و استخوان هایم خیس شد. صبح وقتی شفق از پشت درختان نوك كوه بالا می آمد به جایی كه منتظرمان بودند، رسیدیم. كامیون از تپه ای پایین پیچید و دشت در نور كمرنگ آسمان پیدا شد. دشت با سوراخ های بی شماری كه در آن كنده بودند، شبیه شانه ی عسل بود.
آفتاب كه بالا می آمد، مردانی كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ریختند. از اینكه به ما دست بزنند نفرت داشتند، بیل های درازی داشتند و ما را هل می دانند تا توی یك قبر بیفتیم. داخل قبر من دست دیگری را هم انداختند كه دور انگشتریش حلقه ای زنگ زده بود. دندان های مصنوعی مردی كه در كامیون كنارم بود، از دهانش بیرون افتاده بود. یكی از سربازها كه به سرعت می گذشت با نوك پا آن را توی قبر من انداخت. دندان ها سیاه شده بودند و رویشان خون خشك شده چسبیده بود. ناخنهای دستی كه حلقه داشت كبود بود. كمی بعد استخوان دراز ساق پای كس دیگری را هم پایین انداختند. وسط ساق، بر آمدگی كوچكی وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتماً قبلاً پایش شكسته بوده، اما من هیچ وقت جایم نشكسته است، چون مادرم وسواس داشت و از بچگی مواضب بود بازی های خطرناك نكنم.
پیدا بود قبرها را شتابزده كنده اند. دیوار قبر من كاملاً كج در آمده بود و كف آن بر آمدگی داشت. اگر زمین را دو سه بیل عمیق تر كنده بودند، حتماً گورستان باستانی را كه فقط دو وجب پایین تر بود كشف می كردند. درست زیر قبر من، گور شاهزاده ای آشوری بود كه شمشیر دراز مفرغی اش را با دو دست روی سینه اش گرفته بود و اگر آن را كمی بالا می آورد نوك شمشیر میان دو استخوان لگنم فرو می رفت.
مثل بار اولی كه دفن شدم، روی قبرم كپه خاكی به اندازه ی قدم درست كردند و روی آن پلاكی با چند شماره ی سفید فرو كردند. روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمین سبز شد. علف های وحشی بارها خشك شدند و فروریختند و دوباره سبز شدند. دو هزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ریشه های گیاهان وحشی از دیوارهی قبر آویزان شده بودند و شاهزاده ی آشوری همچنان شمشیرش را دو دستی گرفته بود. یك روز باز هم عده ای با بیل هایشان آمدند و قبرها را باز كردند و ما را داخل كیسه های سفید ریختند. روی هر كیسه شماره ای می چسباندند. كیسه ها را بار كامیون زردی كردند و تا شب می راندند. ما بر می گشتیم. هنوز در خاك دشمن بودیم ولی در دور دست ها آسمان ایران دیده می شد. وقتی به مرز رسیدیم هوا تاریك شده بود. در پاسگاهی كه داخل خاك ایران بود، چند كامیون بزرگ زیر نور افكن های بلند منتظرمان بودند. اگر پدر و مادر یا پروانه می دانستند، برگشته ام حتماً آنجا منتظرم بودند. اما هیچ كس نبود. مثل چهار شنبه سوری سالی بود كه از دو روز پیش برای آتش بازی چوب جمع می كردیم، اما عصر باران گرفت و چوب ها خیس شدند. همه به خانههایشان برگشتند و هیچ كس نماند.
ما را داخل كامیون ها چیدند و به فرودگاه بردند، آنجا مرا با همه ی بار اضافه ای كه از استخوان های بیگانه داشتم سوار هواپیما كردند و پرواز كردیم. وقتی در تهران به زمین نشستیم هوا ابری بود. آنها ما را داخل یكی از انبارهای بزرگ فرودگاه مهر آباد بردند. همان جایی كه وقتی دیپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كیسه های شماره دار، بیرون آوردند. كف انبار پر از تابوت های یك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها می چیدند. بعضی ها دورتر ایستاده بودند و گریه میكردند. وقتی كارشان تمام شد، روی هر تابوت پرچم بزرگی انداختند و جلوی آن یك عكس چسباندند. روی تابوت من عكس جوانی را چسبانده بودند كه سبیل نازك داشت. من در عمرم هیچ وقت سبیل نداشتم، پیدا بود كه جایی در خاك دشمن شمارهی من اشتباه شده است.
سربازهایی كه لباس هایشان گشاد نبود و واكش های سرخ از شانه شان آویزان بود، تابوت ها را یكی یكی بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بیرون انبار چیدند. جمعیت زیادی اطراف محوطه جمع شده بود. خیلی هایشان گریه می كردند و بعضی ها عكس قاب گرفته ی جوانی را سر دست شان بلند كرده بودند. پدر و مادرم بین آنها نبودند. اثری هم از پروانه نبود. اگر چهره ای داشتم، شاید كسی پیدا می شد كه مرا بشناسد. فیلم بردارهای زیادی داخل محوطه كه سربازها آن را محاصره كرده بودند، می آمدند و از همه چیز فیلم می گرفتند. كسی هم پشت تابوت ها بر جایگاه بلندی ایستاده بود و برای مردم سخنرانی می كرد.
وسط جمعیت یك چهرهی آشنا بود. عكس جوانی بود كه موهای خرمایی داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود. پیر زنی كه روی سری قهوه ای داشت آن را بالایس سرش گرفته بود. مادرم بود. خودش بود. خیلی پیر شده بود. پدر نبود، آنها وقتی دور میدان آزادی برایم دست تكان می دادند با هم بودند. مادر كوچك شده بود. حتماً پدر مرده، اگر نه نمی گذاشت مادر تنها بیاید.
بعد از آنكه سخنرانی و فیلم برداری تمام شده هر عكس را سوار استیشن كردند و از محوطه بیرون رفتند. وقتی دور میدان آزادی می چرخیدیم، مردم گاهی كنار باغچه ها می ایستاند و به ردیف ماشین های استیشن نگاه می كردند. مرا به خانه ای قدیمی بردند كه حیاط و حوض داشت. آنجا تختی از قبل برایم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعدانی چیده بودند كه زنبورها را گیج می كرد. تا شب عده ای می آمدند، پیشانی شان را به تابوت می چسباندند، گریه می كردند و می رفتند. تمام مدت فقط پیر زنی مانده بود. بینی بزرگ پیر زن از گریه سرخ شده بود. بی شباهت به مادرم وقتی گریه می كرد، نبود.شاید هم همهی آدم ها وقتی گریه می كنند شبیه هم میشوند. هر پنج دقیقه یكبار بلند می شد و گوشه ای از تابوتم را می بوسید. اما هر بار می خواست در تابوت را باز كند،چند نفر می گرفتندش و دوباره ی روی صندلی چرمی سیاه می نشاندند.
صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استیشن گذاشتند و بالای تپه زیبایی خارج شهر بردند. اطراف تپه پر از درخت های قدیمی بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه برای ما كنده بودند. وقتی می خواستند مرا سر جایم بگذارند در تابوت را باز كردند. هنوز هم چند نفر پیر زن را گرفته بودند اما احتیاجی نبود، او اصلاً تكان نمی خورد. به حلقه ی زنگ زده ای كه دور استخوان انگشت آن دست دیگر بود، خیره نگاه می كرد. او حتی گریه هم نمی كرد.
آنها مرا با دقت دفن كردند، سنگ سیاه زیبایی كه هم قد خودم بود، روی قبر گذاشتند و بالای آن عكس جوان سبیل نازك را نصب كردند. پیرزن هنوز به سنگ خیره مانده بود. برایش صندلی ای گذاشته بودند كه بنشیند، حتماً روماتیسم داشت. مثل دیروز عده ی زیادی جمع شده بودند و فیلم بردارها از همه چیز فیلم می گرفتند. آنجا هم سكویی گذاشته بودند و كسی سخنرانی می كرد. هوا ابری بود و فلاش دوربین ها مثل برق در آسمان می درخشید. بعد همه رفتند و پیر زن را هم با خودشان بردند.
از این بالا تهران تا دور دست ها پیداست. آن قدر دور است كه نمی توانم خانه ی پروانه را پیدا كنم. نامه ای كه نه ماه برای نوشتنش تمرین می كردم شاید هنوز جایی در بایگانی های عراق باشد. شیشه ی عطر هم حتماً با زباله ها دفن شده است. اگر پروانه یك روز برای هوا خوری این اطراف بیاید، می فهمم هنوز از همان رژ مسی براق می زند یا نه. فصل خوبی ست. هوا گاهی آفتابی می شود و گاهی باران میگیرد. در آسمان تكه ابر بزرگی ست كه بالای آن صورتی شده است. پروانه ای نارنجی روی علف هایی كه گل های زرد دارند نشسته است. حالا بلند می شود و به طرف درخت های قدیمی می رود.
از مادر، بیکران می توان سخن گفت.
چند هفته بود که سپاه دشمن مانند زره فولادین شهر را در میان گرفته بود. شبها آتشهای بلندی می افروخت و شعله ها مانند چشمان آتشین بیشمار، از میان ظلمت به دیواره های شهر خیره می شد، کینه توزانه می درخشید و روشنائی زننده آنها افکار مبهم در میان حصاریان بر می انگیخت.
مردم از روی دیوارها کمند دشمن را، که هر دم تنگتر می شد، و سایه های تیره را، که دور و بر آتش می گشتند، می دیدند و شیهه اسبان سیر و به هم خوردن اسلحه ها و قهقهه و آواز مردان مطمئن به پیروزی را می شنیدند، به گوش چه ناهنجارتر از آواز و خنده دشمن می تواند باشد؟
دشمن اجساد کشتگان را به چشمه هائی که شهر را مشروب می کرد، ریخته و تاکستانهای نزدیک حصارها را سوخته و مزارع را لگدکوب کرده و درختان باغها را بریده بود، شهر اینک از تمام جهات در معرض خطر بود و تقریباً هر روز توپ و تفنگ دشمن سرب و آهن بر آن می بارید.
دسته های سربازان گرسنه، خسته از جنگ، عبوسانه از کوچه های تنگ شهر می گذشتند. از پنجره های خانه ها ناله زخمیان، فریاد دیوانگان، دعای زنان و گریه و زاری کودکان شنیده می شد. مردم پچ پچ می کردند و در میان جمله ای ناگهان ترسیده گوش فرا می دادند:
- دشمن پیشروی نمی کند؟
شب بدتر بود. میان سکوت شبانه ناله و فریاد آشکارتر بگوش می رسید. سایه های تیره، دزدانه از دره های کوهستانهای دوردست بطرف دیوارهای نیمه خراب، می خزیدند و اردوگاه دشمن را از نظر پوشیده می داشتند و ماه چون سپر گمشده ای که از ضربه شمشیری فرو رفه باشد از پشت حاشیه سیاه کوهها می دمید.
مردم شهر، که از کمک ناامید و از خستگی و گرسنگی به ستوه آمده بودند و امید نجاتشان هر روز کمتر می شد، با وحشت به آن ماه، دندانه های تیز کوه، به دهانه تاریک دره ها و اردوگاه پر هیاهوی دشمن نگاه می کردند. همه چیز مرگ را به آنها بازگو می کرد، ستاره ای هم در آسمان نبود که دلداریشان دهد.
می ترسیدند در خانه ها چراغ روشن کنند و ظلمت غلیظی شهر را پوشانده بود. در دل این سیاهی، زنی، که از سرتاپا لباس سیاه پوشیده بود، مانند ماهئی که در اعماق رود بجنبد، آهسته راه می رفت. وقتی مردم او را می دیدند، به یکدیگر پچ پچ می کردند:
- همونه؟
- خودشه!
خود را زیر طاق خانه ها می کشاندند یا سر را پائین انداخته به سرعت از پهلویش می گذشتند.
سر دسته پاسداران با قیافه اخم کرده به او اخطار می کرد: دناماریانا، باز بیرون آمده اید؟ مواظب باشید ممکن است شما را بکشند و کسی به خود زحمت نمی دهد که قاتل را دستگیر کند...
زن سرش را بالا می گرفت و منتظر می ماند اما پاسداران می گذشتند. جرأت نمی کردند، و یا به اندازه ای پستش می پنداشتند، که دست به رویش بلند کنند. مردان مسلح مانند جسدی خود را از او کنار می کشیدند و او یکه و تنها در سیاهی شب بدون سروصدا، از کوچه ای، به کوچه دیگر آواره می گشت، مانند تجسم بدبختی مردم شهر بود. و دور و بر او صداهای هذیانی از درون شب برمی خاست که گوئی او را دنبال می کنند: ناله ها، فریادها، دعاها و زمزمه حزین سربازان که امید پیروزی را از دست داده بودند.
زن که از اهالی شهر بود به پسرش و کشورش می اندیشید: سردار سربازانی که شهر را ویران می کردند، پسر او بود. زیبا، بشاش و بی ترحم بود. چند سال پیشتر بود که مادر مغرورانه نگاهش کرده و پر بهاترین هدیه ای برای کشور و نیروی سودمندی برای کمک به مردم شهرش خوانده بود. در این شهر، در این آشیانه، او و فرزندش زاده و بزرگ شده بودند. دلش با ضدها رشته نادیدنی به این سنگهای قدیمی، که پدرانش خانه ها و دیوارهای شهر را با آنها ساخته بودند، به خاکی که استخوان خویشانش ر آن مدفون بود. به قصه ها، آوازها و امیدهای مردم وابسته بود. و اینک دلش وجودی را که دوستش می داشت از دست داده بود و می گریست. در ترازوی دل، عشق به فرزند را با عشق به شهر می سنجید اما نمی دانست کدام یک گرانتر است.
بدین ترتیب شبها از میان کوچه ها می گذشت، آدمها که نمی شناختندش با ترس پس می کشیدند چون آن هیکل سیاه را به جای مظهر مرگ می گرفتند که اینهمه به آنها نزدیک بود، و وقتی می شناختندش، خاموش از مادر یک خائن روی برمی گرداندند.
شبی در گوشه دور افتاده ای پای حصار، زن دیگری را دید که در کنار جسدی زانو زده است. ساکت، مانند یک پارچه کلوخ، دعا می خواند و چهره غمزده اش به سوی ستارگان بود. بالا، روی دیوار، نگهبانان با صدای پستی صحبت می کردند و اسلحه شان به سنگ سائیده می شد.
مادر پسر خائن پرسید:
- شوهرت بود؟
- نه.
- برادرات؟
- پسرم. شوهرم سیزده روز پیش کشته شد و پسرم امروز.
مادر پسر مرده بلند شد و با فروتنی گفت: مریم مقدسم همه را می بینند و می داند. باز جای شکرش باقی است.
پرسید: برای چه؟
جواب داد: حالا که او شرافتمندانه در جنگ به خاطر کشورش مرده است می توانم بگویم که از آینده اش می ترسیدم: قدری سبک مغز بود و عیش و نوش را خیلی دوست می داشت و من می ترسیدم که شهرش را ویران کند همانطور که پسر ماریانا، آن دشمن خدا و بشر، سردار دشمنان ما می کند. لعنت به او و زنی که او را زائیده است!
ماریانا صورتش را پوشاند و به راه خود رفت. صبح فردا پیش حصاریان آمد و گفت: پسر من دشمن شماست، یا مرا بکشید یا دروازه ها را باز کنید پیش او بروم...
جواب دادند: تو یک انسانی و کشورت باید برایت پرارزش باشد، پسرت همان قدر که دشمن ماست، دشمن تو هم است.
- من مادرشم و دوستش می دارم و احساس می کنم به خاطر آنچه انجام می دهد باید مرا سرزنش کنند!
مردان به مشاوره پرداختند و تصمیم گرفتند:
- از شرافت دور است که ترا به خاطر گناهان پسرت بکشیم. می دانیم که این گناه وحشتناک را تو نمی توانستی به او تلقین کنی؛ ما بیچارگی ترا می فهمیم. اما شهر ترا به گروگانی هم لازم ندارد؛ پسرت هیچ اهمیتی به تو نمی دهد. فکر می کنیم آن ابلیس ترا فراموش کرده است و اگر خیال می کنی گناهی مرتکب شده ایف این مکافات برای تو بس است. بنظر ما این وحشتناکتر از خود مرگ است.
- آری، راستی وحشتناکتر است!
این بود که دروازه ها را باز کردند و به او اجازه خروج دادند. از بالای باروها به او می نگریستند که از خاک میهنش دور می شد که اکنون از خونی که پسر او می ریخت، خیس شده بود. آهسته راه می پیمود، چه پاهایش به اکراه از این خاک جدا می گشت، به اجساد مدافعان شهر تعظیم می کرد، با پایش به نفرت اسلحه شکسته ای را کنار می زد: چون تمام سلاحهائی که برای کشتار به کار می روند، منفور مادرانند، بجز سلاحهائی که برای دفاع از زندگی ضروریند.
چنان آرام راه می ر فت که گوئی زیر جامه اش ظرف پر از آبی می برد و می ترسد مبادا قطره ای بزمین بریزد. شبحش در نظر آنهائی که از دیوار شهر نگاه می کردند، کوچک و کوچکتر می شد و مثل این که افسردگی و ناامیدی شان نیز با او می رفت.
او را دیدند که در نیمه راه ایستاد سرش را بالا گرفت، برگشت و مدتی دراز به شهر خیره نگریست و نیز سایه او را که در کنار اردوگاه دشمن، تنها میان صحرا ایستاده بود، و سایه های تیره ای را، که با احتیاط به او نزدیک می شد، دیدند.
سایه ها نزد او آمدند و پرسیدند: اسمت چیست؟ از کجا می آئی؟ هیچکدام از سربازان در آن شک نکردند. کنارش راه افتادند. سر راه تعریف پسرش را می کردند: چه قدر چالاک و دلیر است!
و او با سری از غرور افراشته به سخنانشان گوش می داد و نشان تعجب در صورتش ظاهر نمی گشت زیرا که پسرش نوع دیگر نمی توانست باشد.
سرانجام پیش او ایستاد، آنکه نه ماه پیش از زادنش شناخته و وجود او را هرگز دورتر از دلش احساس نکرده بود. پسرش با جامه های حریر و مخمل جلوش ایستاده بود، سلاحهایش همه جواهر نشان بود. هر چیز همان گونه، که می بایست، بود. چنانش فراوان به خواب دیده بود: ثروتمند، مشهور و ستوده.
پسر دست او را بوسید و گفت:
- مادر پیش من آمدی، تو بامنی! فردا آن شهر نفرین شده را تسخیر می کنم.
مادر به یادش انداخت:
- شهری را که تو در آن به دنیا آمده ای؟
مست از دلاوریها و دیوانه از عطش جلال بیشتر با شور و خودبینی جوانی پاسخ داد:
- من در دنیا و برای دنیا زاده شده ام. می خواهم دنیا را خود به حیرت آورم. این شهر را به خاطر تو نگه داشته ام با آنکه مانند خاری در چشمم فرورفته و سرعت مرا، به سوی شهرتی که آرزو می کنم، کند کرده است. اما فردا آن لانه احمقهای لجوج را در هم خواهم شکست!
مادر گفت: جائی را که سنگهایش ترا می شناسند و کودکی ترا به خاطر دارند.
- سنگها بی زبانند تا وقتی که بشر آنها را به سخن گفتن وادارد. بگذار کوهها نیز از من سخن بگویند. این آرزوی من است!
مادر پرسید: اما آدمها؟
- آه، بلی مادر، آنها را فراموش نکرده ام. به آنها هم احتیاج دارم، چون دلاوران فقط در خاطره انسانها جاودان می مانند.
- دلاور آنست که با مرگ می جنگد، زندگی می آفریند و بر مرگ پیروز می شود...
پسر اعتراض کرد:
- نه، ویران کننده یک شهر به همان اندازه سازنده اش قرین افتخار است. ببین، ما نمی دانیم شهر روم را کی ساخت- ائنیس یارومولوس- اما نام آلاریک و سایر قهرمانانی را، که این شهر را نابود کردند، نیک می دانیم.
- اما شهر از نام ایشان هم بیشتر دوام کرده است.
اینگونه، آنها تا غروب آفتاب با هم گفتگو کردند. مادر سخنان دیوانه وار او را دیگر کمتر می برید و سر پر غرورش بیشتر از پیش به پائین می افتاد.
مادر می آفریند و از آفریده هایش نگهداری می کند. سخن از ویرانی گفتن با او در افتادن است. اما پسر این حقیقت را نمی فهمید و نمی دانست که دارد حجت زندگی پرستی مادر را انکار می کند.
مادر همیشه دشمن مرگ است؛ دستی که مرگ و نیستی را به زیستگاه انسانها می آورد، دشمن و منفور مادران است. ولی پسر این را درک نمی کرد زیرا که درخشش افتخار، که دل را می میراند، چشمان او را کور کرده بود. و نیز نمی دانست وقتی مسأله حیاتی که مادر می آفریند و می پرورد، به میان آید او به همان اندازه که نترس است، باهوش و بیرحم نیز می باشد.
زن سرش را به پیش افکنده و نشسته بود و از میان چادر سردار، که فاخرانه تزئین شده بود، شهر را می دید که در آنجا نخستین بار ارزش خوش آیند زندگی را در درونش و تشنجات زایمان دردآلود پسری را احساس کرده بود که اینکه اندیشه خراب کردن شهر را داشت.
پرتوهای خون رنگ خورشید برجها و باروهای شهر را رنگ می زد. زیر نور خورشید، که به پنجره ها می تابید، تمام شهر یک توده زخم به نظر می رسید که از شکافش عصاره سرخ زندگی به بیرون ریزد، اینک شهر به جسد سیاهی می مانست و ستارگان مانند شمعهای روی جنازه بالای آن می درخشیدند.
خانه های تیره را، که مردم از ترس دشمن، در آنها شمع نیفروخته بودند، کوچه هائی را که در سیاهی غرق گشته و از بوی گند اجساد انباشته بود، می دید و پچ پچ خفه مردم را، که هر آن منتظر مرگ بودند، می شنید. همه چیز و همه کس را می دید. شهر عزیزش اینهمه نزدیک او، به انتظار تصمیم او بود. اکنون او خود را مادر تمام ساکنان شهر می پنداشت.
ابرها از قلل سیاه به دره ها می خزیدند و مانند اسبان بالدار روی شهر محکوم به فنا فرود می آمدند.
پسرش گفت: اگر امشب به حد کافی هوا تاریک باشد شاید حمله کنیم.
شمشیرش را وارسی کرد.
- وقتی خورشید می تابد برق سلاحها چشم را خیره می کند و تیرهای زیادی خطا می رود.
مادر گفت: بیا پسرم، سرت را روی سینه ام بگذار و آرام بگیر. یادت می آید در کودکی چه قدر خندان و مهربان بودی و همه ترا دوست می داشتند؟...
اطاعت کرد، سرش را به دامن مادر گذاشت، چشمانش را بست و گفت:
فقط افتخار را و ترا دوست می دارم، که مرا این طوری که هستم، پرورده ای.
مادر روی او خم شد و گفت:
- زنها را چطور؟
- زن فراوان است. همانطور که هر چیز خیلی شیرین دل آدم را می زند، خیلی زود آدم از آنها دلزده می شود.
سؤال آخرش این بود:
- نمی خواهی فرزندانی داشته باشی؟
- برای چه؟ برای آن که کشته شوند؟ کسی مانند من آنها را می کشد و این برایم دردناک خواهد بود و پیری و ناتوانی هم مجال انتقام نخواهد داد.
مادر آهی کشید و گفت:
- تو قشنگی اما مثل برق بی بهره ای!
و او خندان جواب داد: مثل برق...
و مانند کودکی در آغوش مادر به خواب رفت.
آنگاه مادر ردای سیاهش را روی او کشید و کاردی در سینه اش فرو کرد. پسر لرزید و جان سپرد چون چه کسی بهتر از او جای قلب پسرش را می دانست؟ سپس زن جسد او را پیش پای نگهبانان حیرت زده افکند و گفت:
- مانن وطن پرستان آنچه در قوه داشتم به خاطر کشورم کردم و اکنون چون مادری نزد فرزندم خواهم ماند! خیلی پیرتر از آنم که پسر دیگر ی به دنیا آور م و زندگیم دیگر برای کسی فایده ندارد.
کارد را که هنوز از خون پسرش، از خون خودش، گرم بود محکم به سینه اش فرو برد و باز نشانه اش درست بود، چون جای دل دردمندی را یافتن مشکل نیست!
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
او خواب است كه بلند می شوم .
از دو یا سه ساعت قبل از بیدار شدن ، مدام چراغ كوچك ساعتش را روشن می كند تا خواب نماند . بیدار می شود در حالی كه پتو را دور سرش پیچانده .
جسمم طبق ر وا ل هر روزه اش در ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه تو دست شویی در حال مسواك زدن است .
از خانه بیرون می روم ، اما بخش عمده ام را آن جا گذاشته ام ، بخش عمده ی من در خانه است ، تو فضای گرم آشپزخانه وقتی آفتاب از پرده می تابد روی شعله ی گاز . زیركتری روشن است و جزجز می سوزد . گلیم كوچكی روی زمین پهن است ، این جا ، همان جایی است كه من چند بار در روز می نشینم و چای گرم می نوشم .گاه می ایستم كنار پنجره ی تراس و به درخت های کاج بلند خانه ی همسایه نگاه می كنم .
افشین نزدیک همین اجاق در راستای نگاهم به خانه همسایه ها نگاه می كند . به نظرم درخت كاج را نگاه نمی كند چون فوری به لباسم اشاره می كند كه برای جلوی پنجره مناسب نیست . گاهی هم خانه ی همسایه ها را فراموش می كند , دود سیگار را حلقه حلقه در صورتم پخش می كند . بوی مردانه اش لحظاتی است كه این بدنه را چند لحظه منسجم می كند . خمیرش می كند خمیر گلی شكل .... از آن جایی كه زمان خیلی محدود است در زنده گی كارمندی, ما زود خودمان را از پشت پنجره و بخشی از زنده گی كنار می كشیم .
حالا بخشی از وجود مسواك زده و روپوش پوشیده ام با كفش و مقنعه ی تیره در حال رفتن است .
محل کارم نزدیک است . طوری که از همین جا می توانم پنجره اتاق کارم را ببینم ... گلدان شمعدانی پشت پنجره قد کشیده . .. گلدان های دیگر هم هستند . گل چایی ... حسن یوسف .
از جلوی آپارتمان همسایه روبه رویی مان می گذرم . شب گذشته آپارتمان شان غوغا بود ، از پشت پرده های توری می دیدم شان : دخترهای جوان كه با حركاتی ملایم و ظریف در حال رقص بودند ، رقص !
بخشی از بدنم با تردید نگاه می كرد ، رقص آیا حالا كلمه ای به دور از ذهن بود ؟
سال هاست با حیرت به بعضی از کلمات نگاه می كنم ، در چه شرایطی دست ها موزون می چرخد و بدن ؟
پشت میز اداری نشسته ام ..... ساعت مچی دستم زنگ می زند... پرده را کنار می زنم . پنجره اتاق خواب را می بینم و خیابان فرعی آپارتمان مان را .
الان بیتا باید از پله ها پائین بیاید . تا سی ثانیه دیگر سرویسش می رسد . سرویسش ایستاده ... بوق می زند . پس کجاست ؟ در باز می شود . ایستاده با مقنعه و لباس فرم . سوار سرویس می شود .
خوب است . امروز هم به موقع خودت را رساندی .
در را برای نیما قفل کرده ؟ اگر قفل نکرده باشد چی ؟ در را برای کسی باز نکند ؟ به اجاق گاز دست نزند ؟ به هوای دیدن من پای پنجره نایستد ... روی سرامیک آشپزخانه سر نخورد ؟
شاید خواب باشد . حتما خواب است .
حالا سرویس بیتا خیابان اصلی را گذرانده ... نزدیک آموزشگاه است ... بخش دیگرم در آشپزخانه پرسه می زند، چای گرم می نوشد و کتاب می خواند ، با غذایی که می پزد حرف می زند . کدو وقتی که سرخ می شود خودش به جلزو ولز می افتد . مرغ وقتی سرخ می شود جلزوولزش تمام می شود ... تمام آن ها سعی می کنند کمکم کنند تا شاید بتوانم خودم را پیش ببرم . خودم را توی آینه روی میز نگاه می کنم .... صورتم بیشتر از سنم در هم ریخته شده .چروک های نازک روی پیشانی ...... باید دقت کنم . تازه گی اعداد و ارقام را بیشتر اشتباه وارد لیست حسابداری می کنم ... زنی كه در آینه هست حتا نسبت به چند ماه پیش تغییر كرده . گاه تغییراتش آن قدر روزانه است كه نمی شناسمش . تازه گی موقع حرف زدن چشم هایش را می بندد. احتمالا نور آزارش می دهد و یا صدا ... و یا شاید چشم هایش را می بندد تاچند لحظه بخوابد...
مقنعه اش را مرتب می كند پشت میز ...
او بیشتر اوقات در صفحه ی سررسیدش خرج های روزانه را می نویسد . آخر هر ماه دفترچه های قسط را مرتب می کند تا روز پنج شنبه تمام آن ها را پرداخت کند . . . نمی تواند دخل و خرج را جمع کند .... گاه بی چاره گی را از اخم ابرویش می فهمم . این زن فقط هم مسیر با آنچه پیش می رود ‚ می رود . زمان بسیار كوتاهی‚ آن هم زمانی كه عادت می شود می خواهد از تمام قوانین بگریزد . مثلا صبح به جای ورود به سالن حسابداری به جای دیگری برود . جایی که به واقع هم نمی داند کجاست اما می داند سالن حسابداری نباید باشد . می داند رقم ها و حساب ها علی رغم دقیق بودن شان هیچ کدام شان واقعیت ندارند . این زن مطرود را بیشتر اوقات حذف می كنم . . .
بخشی را نباید بنویسم . گمانم دو بخش از وجودم را . دو بخشی كه نه تنها خارج از مكان و زمان نیست ، بلكه دقیقا فیزیكی است و مدام در خانه و یا بیرون قد علم می كند ، این بخش برای به تعادل رساندن هورمون های استروژن و پروژسترون در تلاش است . این بخش از وجودم كه شاید هم بسیار مهم باشد طی مطالعات اینترنتی متوجه شده بیشترین عملکرد های ما به میزان و تعداد هورمون ها ی استروژن و پروژسترون در بدن بسته گی دارد . به عنوان مثال وقتی میزان پروژسترون یك موش ماده از وضعیت عادی آن كمتر باشد افسرده گی به سراغش می آید ویا حس بویایی اش را از دست می دهد . افشین مدام در حال تذكر دادن به این بخش از وجودم است .... مادر وپدرم و رئیسم هم همین طور ... این زن گاهی این قدر از من دور می شود كه در آینه هم نگاهش نمی كنم...او مادر است ویا همسر و یا كارمندی كه ساعت ورود و خروج را خوب فهمیده .این زن بیشتر اوقات درگیر زمان است و آنچه به آن نرسیده .
... دیشب توی مرده شورخانه آن زن را شسته بودند . ایستاده بود با چادر سیاهی كه سرش بود . .. بدنم پیدا بود . لایه ی نازك مو پایم را تا نزدیكی ساق پوشانده بود . توی مرده شور خانه حتما مادرم بدنم را دیده بود و این ناراحتم می كرد . بعد فكر كردم احتمالا جنازه را فقط مادرم دیده و این نمی بایست زیاد مهم باشد. زن های دیگر هم كه باشند احتمالا فراموش می كنند. خودم هم جنازه های زیادی دیده بودم در این سال ها ... شاید همین بود كه مرگ ریشه كرده بود درا نگشت هایم ونمی توانستند برقصند .... گردنم درد می كند . انگار تیر می كشد . نگرانم و نگرانی ام شبیه ... شبیه چیزی است كه نمی دانم چیست . برزخ است شاید ... یا شاید شبیه چیزی كه نفس نمی كشد و یا تند وبدبو نفس می كشد و یا مگس بزرگی كه بی دلیل وزوز می كند ...
بخشی از این بدنه در خودش جمع شده ، در خودش فرو رفته ، با حركتی چرخشی و حلزون وار به درون شكمش خزیده ، كوچك و كوچك تر شده ....او پیرزن درون من است . آن جا خوابیده است ... بوی ترشك می دهد و عرق ... او گوشش خوب نمی شنود . از چهره در حال تمسخر دیگران می فهمد که باز کلمات را اشتباه فهمیده . بو را هم حس نمی کند . گاه از خنده ی نوه هایش می فهمد که باز صدا درکرده است و یا بوی بدی از بدنش خارج شده ... این زن از حرکت کردن می ترسد . چون ممکن است استخوان هایش بشکند . . . نتیجه هایش از موهای سفید و دندان های شکسته اش می ترسند . همین است که جیغ می کشند . کنترل ادرار ندارد . می شنود که همه ی آن ها می گویند باز لج بازی کرد . پرستارش کتکش می زند : باز خودتو کثیف کردی .
گاه خنده اش می گیرد . به فکر فرو می رود . می تواند تمام این کثیفی های را با دستش هم بزند . بعد به صورتش بمالد چون حالا نه بو را حس می کند نه طعم غذاها را . او تکه گوشتی است که پرستار مدام به دهانش قرص می ریزد . این قرصو که بخوری دیگه ا لکی نمی شاشی ! این قرصو که بخوری شکمت کار نمی کنه . پدرمون هم الان همین جوری یه . دست وپاها شم بستیم . بی خود راه می افتاد آشغال دهنش می گذاشت . الان یه جا نشسته . آخه آلزایمر گرفته . الکی می ره بیرون آبروی مارو می بره . چرت وپرت می گه . از یه زنی می گه که دوستش داشته . آدم که نود سالش می شه باید قبول کنه که ... دیگه چی ؟ تمومه . دیگه چی ؟ تمومه !
همه ی این ها هستند و زن های دیگری که رسوب شده اند در من ... زن های شادی که بودند اما بی دلیل درباره شان نمی نویسم ... گمانم درباره ی بوی عطر ها هم نخواهم نوشت . درباره ی عطر هایی که روی میزآرایشم هستند و از اینکه ... این ها وجود پاره پاره منند كه در شهر سرگردانند...
دیوار تا سقف آسمان رفته، شك نمیكنم كه دل آخرین سنگهایش به آسمان چسبیده…
فقط صدای آوازهای گنگی كه عصرها هنگام بازی لیلی زمزمه میكند مانده.
گنجشكهامان هم ماندهاند…
بارها در همین حالت گنجشكی فضلهاش را میان ابروهایم نشانه رفته و موفق شده اما تا حالا حتی از خودم هم خجالت كشیدهام كه بگویم بیتربیتترینهاشان صدها بار میان لبهایم را نشانه رفتهاند و موفق شدهاند یا نشدهاند…
به هر حال گنجشكهای درخت او زیباتر بودند و اگر میخواست بازنده شرط زیاد و كم گنجشكهای روی ساقه نازك درختم و درختاش میشدم…
هنوز سر و صدای در هم گنجشك های درخت اش گوشنواز ترند…
توپ رنگارنگ پشمالو به هر چه انتظار پایان میدهد. دلم هری پایین میریزد. برش میدارم به سبكی پر قوست. میبویم و میبویم و میبویمش و با یك جست سر دیوار و مثل یك جنس شكستنی تحویل میدهم و دوباره و دوباره میان تنه تنومند درختم و دیوار دراز میكشم و صد توپ پشمالوی رنگارنگ به حیاطمان میآیند و من صدتا میشوم و میبویم و میبویم و میبویمشان و با یك جست…
سینه برآمده یكیشان نوك مگسك است، بگذار بزنمش. تشخیص گنجشكهای درخت او كه مهمان درخت منند كار سختی نیست. تفاوت شاخ و برگهای درهم تنیده دو درخت كه به زور از میان سقف آسمان و دیوار بیرون زدهاند مثل روز روشن است…
شاخ و برگهای درخت ها همدیگر را بغل گرفتهاند… بغل گرفته اند و میبوسند همدیگر را مثل پدرهامان…
به تلألو نور خورشید نگاه میكنم كه حالا از لای برگ های درخت هامان چشمهایم را میزند و برق چشمهایش چشمهایم را میزند و نور پاشیده بر بال و پر گنجشكهایش با ساقه های نازك براق درخت اش در هم تلاقی میشوند…
گنجشكهایش میدانند كه با تیر نمیزنمشان . مثل اینكه این یكی شیطنتش گل كرده و هی میآید تا نزدیك چشمهایم وهی در لای برگ ها گم میشود و گم میشود و گم میشود و دیوار هی بالا میرود و سقف آسمان را فشار میدهد و باز بالا میرود و … ساقه نازك درخت در دستانش و دستانم.
بشمار یك، دو، سی و پنج… شصت … صد و میخندند پدرهامان.
صدای آواز آرام هنگام بازی عصرانه لی لی ، یك جوانه، دو جوانه، میخندند پدرهامان…
میآید تا نزدیك چشمهایم و هی در لای برگ ها گم میشود و گم میشود و من نمیزنمش. توپاش را با پا نمیزنم میترسم بشكند. فضله ای به هوای میان ابروهایم سرازیر میشود، سرم را میدزدم…
سرم را میدزدم از مسیر سنگ تیر و كمان لندهوری كه عصرها وقت بازی لی لی اش میآید… سینه اش یكیشان نوك مگسك است. فقط یك حركت كوچك انگشت اشاره ام كافی است هك خون از میان ابروهایش بزند بیرون و دسته تیر و كماناش سرخ شود…
سینه یكیشان نوك مگسك است. راست میگوید ؤمن كه عرضه زدن یك گنجشك را هم ندارم غلط كرده ام خرج روی دستاش بگذارم…
اما باز میگویم و میگویم و میگویم كه برای زدن گنجشك نمیخواهماش…
میان ساقه نازك درختم و دیوار، راست میگوید جای بازی و استراحت نیست این جا توی این گرما.
ساقه جوانه باران است چه میدانست پدرم؟…
میان تنه تنومند درختم و دیوار… راست میگوید جای خستگی در كردن و دراز كشیدن نیست این جا توی این سرما.
درخت گنجشك باران است چه میداند مادرم؟…
بیچاره دیگر از سن و سالاش گذشته كه یواشكی بیاید و كنارم دراز بكشد و یك چشمی مسیر نگاهم را تا نوك مگسك دنبال كند و سری بتكاند و غم از دست رفتن مشاعرم را بخورد . ساقه درخت هی نازك میشود بعدش تنومند میشود و مادر چشمهایش سرخ میشوند. چشمهای مادر سرخ میشوند چون اصرار دارد ثابت كند دیوار كوتاه است و داد بزند كه چه مرگیم شده و من میگویم دیوار تا سقف آسمان رفته و باز چشمهایش…
و من از درخت هامان بگویم و نشاناش بدهم درخت ها را و او هاج و واج فضای خالی مورد ادعایم را با دستان لرزانش لمس كند و چشمهایش سرخ شوند و اشك گونههای چروكیدهاش را بپوشاند و بازاری از پا نگرفتن آن ساقههای بیجان بگوید و بگوید كه من چشم و چراغ خانهام. بعد به ریش و موی بلندم گیر بدهد و چشمهایش سرخ شوند و زار بزند و وقتی گنجشكهای براق را با اشاره نشاناش میدهم دست ها را به سینه بكوبد و رو به آسمان بپرسد كه من تقاص كدام گناه كبیرهام؟…
و من باز ازشاخههای در هم تنیده بگویم و از دیوار و چشمهایش سرخ شوند و باز سرخ شوند و…یك روز صبح بمیرد . بدون آنكه موفق شوم وجود درخت و دیوار و گنجشكهای آن خانه را به او اثبات كنم…
دیوار تا سقف آسمان رفته، شك نمیكنم كه دل آخرین سنگهایش به آسمان چسبیده ،فقط صدای آوازهای گنگی كه عصرها هنگام بازی لی لی زمزمه میكند مانده.
خوشحالم كه چشمهای آن لندهور دیگر هنگام بازی نمیبینندش…
دومین تیر تفنگم ، بشمار یك ، دو… سه… سی، شصت، شصت،شصت، شصت سال است كه توی لوله زندانی است. من كه عرضه…
سینه یكیشان نوك مگسك است . میداند كه نمیزنمش. اما این بار اشتباه میكند تا نزدیك صورتم میآید و دوباره لای شاخ و برگهای درخت هامان گم میشود و گم میشود و…
ماشه را فشار میدهم … میان ابروهایش ، تیر و كماناش سرخ میشود.
ماشه را فشار میدهم … باز هم ….
مادر سال ها پیش از كجا میدانست كه میگفت دیگر زنگ زده و باید بیندازمش دور؟…
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اولیه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ میگفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانشآموز همین کلاس بود. همیشه لباسهاى کثیف به تن داشت، با بچههاى دیگر نمیجوشید و به درسش هم نمیرسید. او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مییافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سالهاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پیببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام میدهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل».
معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز فوقالعادهاى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمانناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»
معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درسخواندن میکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقهاى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»
معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقهاى به مدرسه نشان نمیدهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش میبرد.»
خانم تامپسون با مطالعه پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانشآموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بستهبندى شده بود. خانم تامپسون هدیهها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچههاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچهها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را میدادید.»
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش «زندگی» و «عشق به همنوع» به بچهها پرداخت و البته توجه ویژهاى نیز به تدى میکرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق میکرد او هم سریعتر پاسخ میداد. به سرعت او یکى از با هوشترین بچههاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانشآموز محبوبش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشتهام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشتهام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغالتحصیل میشود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامهاى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایاننامه کمى طولانیتر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و میخواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته میشود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگینها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که میتوانم تغییر کنم از شما متشکرم.»
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه میکنى. این تو بودى که به من آموختى که میتوانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.»
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.
همین امروز گرمابخش قلب یکنفر شوید ... وجود فرشتهها را باور داشته باشید، و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
درست است .عصبی ام . من بسیار بسیار عصبی بودم و هستم .ولی حق ندارید بگویید من دیوانه ام این رنج قوای حسی را قوی كرده است جای اینكه ضعیف یا خراش كند. از همه بیشتر حس صداهای تیز را . من همه ی صداهای آسمان و زمین را می شنوم . صداهای بسیاری را از جهنم می شنوم پس چگونه می توانم دیوانه باشم؟ گوش كن ! ببین كه چقدر درست و آرام و همه ی داستان را می توانم برایت بگویم .
نمی توانم بگویم چگونه اولین بار این فكر به ذهنم خطور كرد .ولی دائما اذیتم می كرد و تمام روز و شب می آمد و می رفت . هیچ چیز خاصی درمیانه نبود. او هیچ احساسی نداشت ولی من آن مرد پیر را دوست داشتم . او هیچ وقت با من بد تا نكرده بود. هیچ وقت به من توهین نكرده بود. من هیچ چشمی به ثروت او نداشتم .فكر كنم چشم های او بود، بله چشم هایش اذیتم می كرد. او چشم های یك لاشخور را داشت . یک چشم آبی بی روح. هر وقت چشمش به من می افتاد ، یخ می كردم .كم كم به تدریج تصمیم گرفتم كه زندگی اش را ازش بگیرم . و خودم را برای همیشه از شر آن چشم ها خلاص كنم .
حالا مسئله این است. شما تصور می كنید من دیوانه ام .آدم دیوانه كه چیزی نمی داند .ولی شما باید مرا می دیدید. شما باید می دیدید كه من چقدر هوشمندانه عمل كردم. و چقدر احتیاط و دور اندیشی و ظاهر سازی كردم. من با آن پیرمرد هیچ وقت به اندازه ی هفته ی پیش از كشتنش مهربان نبودم. هر شب ، حدود نیمه های شب قفل در را می چرخاندم اوه ! آن را به آرامی باز می كردم . فانوس را كم می كردم تا هیچ نوری نتابد. همه را .همه را .همه را و سرم رابه زور تو می بردم . (اوه ،حتما اگر می دیدید كه چقدر زیركانه سرم را به زور تو می بردم ، خنده تان می گرفت ) طوری كه پیرمرد را ازخواب نپرانم، آرام بسیار بسیار آرام تو می رفتم .یك ساعت طول می كشید تا من سرم را از در تو ببرم چنان با احتیاط ،اوه بله بسیار نور ضعیفی بر چشم های آن لاشخور بیفتد . این كار را هفت شب وهر شب نیمه شب انجام می دادم ولی همیشه چشمهایش بسته بود .بنابراین نمی توانستم كارم را انجام دهم چون پیرمرد مرا نمی رنجاند بلكه چشم های شیطانی اش آزارم می داد . هر روز صبح وقتی خورشید طلوع می كرد ،با وقاحت تمام به اتاق خوابش می رفتم و با كمال پررویی با او حرف می زدم او را به اسم صدا می كردم و می پرسیدم كه شب را چطور گذرانده. ببینید او بهتر از این بود كه حدس بزند كه هر شب درست راس ساعت 12 وقتی خواب است نگاهش می كنم .
هشتمین شب من برای باز کردت در . از همیشه بیشتر احتیاط كردم .دقایق ساعت خیلی كندتر از من حركت می كرد. پیش از آن شب هرگز تمام ذكاوتم را به كار نبرده بودم.
وقتی فكر می كردم این منم كه هر شب آرام آرام در را باز كرد و او حتی این فكر و اعمال مخفیانه ام راتصورهم نمی تواند بكند به زحمت می توانستم حس پیروزمندانه ام را كنترل كنم .حسابی به این فكر می خندیدم .شاید او صدای مرا شنید. چون ناگهان در تختخوابش تكان خورد .انگار كه ترسیده باشد.حالا شما ممكن است فكر كنید كه من برگشتم ولی نه. اتاق او بسیار تاریك بود چون كركره ها از ترس دزدها بسته بود.آن قدر تاریك كه می دانستم او نمی تواند در باز را ببیند .پس در جایم بی حركت ماندم .بی حركت.
سرم را تو برده بودم .سرم نزدیك چراغ انگشتم روی قفل حلبی چراغ لغزیده پیرمرد از جا پرید.
داد زد: كی اونجاست؟
من بی حركت ماندم و چیزی نگفتم. یك ساعت همان جا ماندم بی اینكه حتی یك عضله ام را تكان بدهم و تمام این مدت صدای دراز كشیدنش را نشنیدم . او هنوز در تخت خوابش نشسته بود و گوش می داد .به صدای مرگ آور ساعت گوش می داد همانطور كه من هر شب این كار را كرده بودم .شبی بعد از شب دیگر.
در همین حال صدای ناله ی ضعیفی را شنیدم .می دانستم این صدا از شدت ترس است.صدای ناله از درد یا رنج نبود اوه! نه صدای ضعیف خفه ای بود كه وقتی آدم بسیار ترسیده است از اعماق روح بر می خیزد . من این صدا را خوب می شناختم .شبهای بسیاری درست در نیمه شب وقتی همه ی دنیا خوابیده بود ترسی كه آشفته ام كرده بود از درون من بر می خاست انعكاس وحشت آورش زیاد می شد. گفتم كه خوب می شناختمش . من می دانستم پیرمرد چه می كشد دلم برایش می سوخت و در عین حال به او می خندیدم . می دانستم با اینكه به رختخوابش برگشته ولی از زمانی كه آن صدای ضعیف را شنیده بیدار است . از آن موقع ترس بر او مستولی شده بود. او تلاش می كرد برای صدا علت تراشی كند.
با خودش می گفت: این صدای باد است كه توی دودكش می پیچد . نه فقط صدای موشی است كه دارد راه می رود . یا فقط یك جیرجیرك است كه به تنهایی جیرجیر می كند.
بله او تلاش می كرد خودش را با این ها قانع كند . ولی می دانست همه شان بیهوده است . همه شان بیهوده است .چون مرگ آهسته آهسته با سایه ای سیاه مقابلش ظاهر می شد و قربانی اش را در بر می گرفت. این تاثیر غمبار آن سایه ی نامرئی بود كه باعث می شد او بدون اینكه مرا ببیند یاصدایم را بشنود حضورم را در اتاق حس كند.
بعد از آن كه مدت بسیاری حوصله كردم و منتظر ماندم و نشنیدم كه به جایش برگردد تصمیم گرفتم كه نور چراغ را کمی فقط كمی بیشتر كنم. نمی توانستید تصور كنید كه چقدر دزدكی واقعا دزدكی اینكار را كردم تا نور بسیار ضعیفی مثل نخ عنكبوت از چراغ بیرون آمد و برچشمان لاشخوری اش افتاد .چشمهایش باز بود كاملا باز بود وقتی نگاهم به چشمانش افتاد دیوانه شدم. من آنها را به وضوح دیدم. آن آبی بی روح را با نقابی نفرت انگیز كه تا مغز استخوان را یخ می كرد .ولی از چهره ی خود پیرمرد چیزی نمی توانستم ببینم. چون نور را ناخودآگاهانه درست انداخته بودم روی آن نقطه.
نگفته بودم كه شما بین دیوانگی و تیزی قوای حسی من دچار اشتباه شده اید؟ حالا می گویم كه صدای بسیار ضعیف ،آرام و كمی به گوشم رسید مثل این كه یك ساعت را توی پنبه مخفی كرده باشند. من این صدا را هم به خوبی می شناختم .این صدای تپش قلب پیرمرد بود.صدا خشم مرا بیشتر كرد درست همانطور كه صدای طبل سربازان را برمی انگیزد . با این حال من خودم را كنترل كردم و برجای ماندم .به زحمت نفس می كشیدم .چراغ را بی حركت نگه داشته بودم و تلاش می كردم كه نور را روی چشم هایش ثابت نگهدارم. در همین حال آن تپش شیطانی قلب افزایش یافت. هر لحظه تندتر و تندتر می شد. و بلند و بلندتر . پیرمرد باید خیلی ترسیده باشد . بلندتر دارم می گویم هر لحظه بلندتر . درست می فهمی چه می گویم؟ من گفته بودم كه عصبی بودم . همانطور كه الان هم هستم. همان موقع تپش بیشتر شد، در میان سكوت وحشتناك آن خانه ی قدیمی صدایی به این زیادی ترس و بسیار زیادی ایجاد می كند . با این حال من چند دقیقه ی دیگر نیز همانطور ماندم. ولی تپش بلندتر وبلندتر می شد. فكر كردم الان است كه قلبش بتركد. حالا یك نگرانی دیگر هم داشتم ، صدا را همسایه ها می شنوند .اجل پیرمرد فرا رسیده بود .جیغ بلندی كشیدم و چراغ را روشن كردم و بعد پریدم توی اتاق . او یك جیغ كشید فقط یك جیغ. در یك لحظه روی زمین انداختمش و رختخواب سنگین را رویش پرت كردم. از اینكه كارم را انجام شده می دیدم لبخند زدم. برای دقایقی صدای خفته ی ضربان قلبش به گوش می رسید. ولی دیگر عصبانی ام نكرد. چون دیگر از پس دیوارها شنیده نمی شد . بالاخره تمام شد. پیرمرد مرد من رختخواب را برداشتم و او را نگاه كردم. بلكه سنگ شده بود. یك سنگ مرده دستم را روی قلبش گذاشتم و چند دقیقه فشاردادم. هیچ ضربانی نداشت . اویك سنگ مرده بود. دیگر چشم هایش آزاری به من نمی رساند.
هنوز فكر می كنید من دیوانه ام ؟البته اگر برایتان بگویم كه برای پنهان كردن جسد چقدر احتیاط به خرج دادم دیگر این طور فكر نخواهید كرد . شب داشت به پایان می رسید . و من با عجله كارمی كردم ولی در سكوت. اوه! جسد را مثله كردم . سرو دستها و پاهایش رابریدم بعد الوارهای كف اتاق خواب را برداشتم و تكه ها را میان چوبهای كف اتاق قرار دادم . بعد بسیار مكارانه و هوشمندانه چوبها را به سر جایشان برگرداندم. آن قدر كه هیچ چشمی حتی چشم خود او متوجه چیزی نشود .
چیزی برای شسستن وجود نداشت نه روی سنگها و نه جای دیگر نه خونی و نه لكه ای .خیلی نگران این مسئله بودم .
آن مرد خیكی بالاخره گیر افتاده بود .ها !ها!
وقتی كارهایم تمام شد ساعت 4 بود وهوا مثل نیمه ی شب تاریك بود . وقتی كه ساعت زمان را اعلام كرد صدای زنگ در بیرونی بلند شد. با آرامش پایین رفتم تا در را باز كنم چون چیزی برای ترسیدن وجود نداشت. سه مرد وارد خانه شدند و بسیارمودبانه خودشان را معرفی كردند ؛ پلیس .(موضوع این بود) صدای جیغ را همسایه ها شنیده بودند و این اشتباه شک آنها را برانگیخته بود. به اداره ی پلیس گزارش داده بودند و اینها یعنی پلیسها مامور شده بودند قضایا را بررسی كنند.
من لبخند زدم .چراباید می ترسیدم؟ آنها را به داخل دعوت كردم .گفتم كه آن جیغ ،صدای خودم بوده است چون كابوس دیده ام و گفتم كه پیرمرد نیست، به خارج شهر رفته است.. همه جای خانه را به آنها نشان دادم. گذاشتم بگردند خوب بگردند. و در آخر آنها را به این اتاق خواب آوردم .گنجه ی پیرمرد را که دست نخوره و مطمئن بود به آنها نشان دادم. و وقتی حسابی به من اعتماد كردند، چند صندلی به اتاق آوردم و پیشنهاد كردم كه بنشیند وخستگی در كنند. و در همین حال با كمال وقاحت – كه از این پیروزی به دست آورده بودم- صندلی ام را روی لكه ای كه از جسد قربانی به جا مانده بود قرار دادم.
پلیسها قانع شده بودند. رفتار من آنها را مجاب كرده بود. من بسیار راحت بودم. گفتند كه می خواهند در مورد مسائل دوستانه ای صحبت كنند و من به گرمی جوابشان را دادم. ولی خیلی زود احساس كسالت كردم و آرزو كردم كه ای كاش بروند. سرم درد می كرد و احساس می كردم گوشهایم زنگ می زند .ولی آنها هنوز نشسته بودند و گپ می زدند . صدای زنگ آشكار تر شد. ادامه پیدا می كرد و بیشتر می شد. من تند حرف می زدم تا از شر این صدا راحت شوم . ولی صدا ادامه داشت و واضح تر می شد . و بالاخره فهمیدم كه این صدا توی گوش من نیست!
بدون شك من الان آرام هستم ولی آن موقع راحت تر و با صدای بلندتری حرف می زدم .ولی صدا زیاد می شد. چه می توانستم بكنم؟ صدای ضعیف، زیر وكمی بود –انگار كه ساعت را توی پنبه كرده باشی. به نفس نفس افتاده بودم . و هنوز پلیسها داشتند حرف می زدند .من تند تر و بلندتر حرف زدم ولی هنوز صدا زیاد می شد. بلند شدم و درباره چیزهای مزخرفی بحث كردم دست هایم را وحشیانه حركت می دادم ولی صدا هنوز زیاد می شد، چرا آنها نمی روند؟ از این طرف اتاق به آن طرف قدم می زدم تا پلیسها را عصبانی كنم ولی صدا هنوز بلندتر می شد. اوه خدای من ! چه می توانستم بكنم ؟ به شدت عصبانی بودم .داد وبیداد كردم فحش دادم .صندلی را كه رویش نشسته بودم تكان دادم و روی آن چوبها گذاشتم .ولی صدا در تمام این مدت ادامه داشت و زیاد می شد. بلندتر عربده كشیدم .بلندتر باز هم بلندتر !و هنوز پلیسها گپ می زدند و می خندیدند .مگر می شود آنها نشنوند؟ خدای بزرگ! نه نه ! آنها می شنوند. آنها می دانستند ،شك كرده بودند ،آنها داشتند مرا مسخره می كردند. اینطوری فكر می كنم آن موقع هم اینطور فكر می كردم .ولی هر چیزی بهتر از این زجر بود .هر چیز قابل تحمل تر از این ریشخند بود. من این لبخندهای مزورانه را بیش از این نمی توانستم تحمل كنم.احساس كردم یا باید جیغ بكشد یا بمیرم . و حالا ، گوش كن دوباره . بلندتر ! بلندتر! بلندتر! بلندتر! فریاد كشیدم : تبهكارها! بیش از این پنهان نمی كنم . می گویم چه كرده ام . الوارها را بردارید اینجاست .اینجاست این صدای ضربان قلب نفرت انگیز اوست.
روز گرم و ساکتی است. دنیا خاموش و آرام است: چشم آبی آسمان با مردمک آتشین خورشیدش با مهربانی به زمین می نگرد. دریا مانند ورقه ای از فلز آبی و صاف است. قایقهای ماهیگیری رنگارنگ چنان ساکت ایستاده اند که گوئی به نیمدایره خلیج جوش خورده اند که مانند آسمان چشم را خیره می کند. یک مرغ دریائی می برد و بالهایش را تنبلانه به هم می زند. در سطح آب مرغ دیگری ظاهر می شود که سفیدتر و زیباتر از مرغ هواست.
در دوردست جزیره ارغوانی رنگی آرام در آب شناور است یا شاید زیر پرتو خورشید دارد ذوب می شود، تک صخره ای از دریا بیرون زده، گوهر درخشانی از نیمتاجی که خلیج ناپل است.
ساحل سنگی با لبه های دندانه دار به دریا فرو می رود. رویش را انبوه پیچکهای تیره، درختان نارنج و لیمو و انجیر، برگهای نقره ای زیتون پوشانده است. گلهای طلائی، سرخ، و سفید از میان شاخ و برگ درهمی که سراشیب به دریا وصل می شود لبخند می زنند. میوه های زرد و نارنجی خاطره ستاره های گرم و مهتابی را که آسمان گرفته است و هوا نمناک، به ذهن می آورد.
آسمان، دریا، و نفوس خاموشند و در این آرامی انسان آرزو می کند سرود بی صدائی را بشنود که زندگی به الاهه خورشید می فرستد.
زن بالا بلندی که لباس سیاه پوشیده، از کوره راهی که از میان باغها پیچ می خورد از سنگی به سنگی می جهد و راه می پیماید. لباسش از خورشید رنگ باخته و قهوه ای لک دار شده است و حتی از دور نیز می توان لکها را روی پارچه فرسوده دید.
سرش برهنه است و موهای نقره ای اش که حلقه حلقه روی پیشانی، شقیقه ها و گونه های تیره اش افتاده، از سفیدی برق می زند، از آن جور موهاست که نمی توان با شانه صافشان کرد، صورتش خشن و عبو است، صورتی است که آدم اگر یکبار ببیند فراموشش نمی کند، چیزی جاودانی در آن صورت عبوس نهفته است. با دیدن آن چشمان سیاه نمی توان به یاد صحراهای سوزان مشرق، «دبورا» و «جودیت» نیفتاد.
سرش را زیر انداخته و همانطوری که راه می رود قلاب می دوزد. قلابش می درخشد و گلوله نخ در جائی از لباسش پنهان است، انگار نخ سرخ از قلبش بیرون می آید. راه سراشیب و ناهموار است، گاهگاه صدای افتادن سنگی شنیده می شود اما زن گیس سفید چنان با اطمینان راه می رود که گویا در پاهایش چشمهائی هست که راه را می بینند.
اینک قصه ای که مردم درباره این زن می گویند.
بیوه است، شوهرش که ماهیگیر بود چندی پس از ازدواجشان به ماهیگیری رفت و دیگر برنگشت و زن با بچه ای در شکم تنها ماند. وقتی بچه به دنیا امد زن از مردم پنهانش کرد. مانند همه مادران به کوچه و پیش آفتاب نمی آورد، در گوشه تاریکی از کلبه اش توی قنداق می گذاشت، و تا مدتها تنها چیزی که همسایه ها از بچه می دیدند سری بزرگ و چشمهای عظیم و بیحرکت در صورت زردرنگی بود. می گفتند این زن تندرست و چابک که زمانی به گشاده روئی و بدون احساس خستگی با تنگدستی جنگیده و دیگران را قدرت و توان بخشیده بود اکنون ساکت و افسرده شده و از پشت پرده غم به دنیا نگاه می کند و در نگاهش چیز عجیب و پریشانی هست.
طولی نکشید که همه از بدبختی او با خبر شدند: بچه اش بدترکیب بود، به همین علت پنهانش می کرد. سبب بدبختی اش همین بود.
وقتی همسایه ها از قضیه خبردار شدند گفتند که می دانند یک زن اگر بچه عجیب الخلقه ای بزاید چقدر سرافکنده می شود. حکمت این کار پیش حضرت مریم است. اما بچه که گناهی ندارد، محروم کردنش از آفتاب درست نیست.
زن به حرفهایشان گوش کرد و آخر سر بچه را نشانشان داد. هیولائی بود با دست و پائی به اندازه پره های ماهی، سر عظیم باد کرده ای که روی گردن لاغر و درازی تکان تکان می خورد، صورت چروکیده ای مانند صورت پیر مردها، چشمهای براق و دهن گشادی به خنده مرگباری باز شده بود!
زنها به دیدنش گریه کردند، مردها با نفرت نگاهش کردند و ساکت روی برگرداندند، مادر هیولا روی زمین نشست و گاهی صورتش را پنهان می کرد و گاهی سرش را بلند می کرد و با نگاه پرسانی که هیچکس مفهومش را درک نمی کرد به همسایه ها خیره می شد.
همسایه ها قوطی تابوت مانندی درست کردن و تویش را با خرده ریز پشم و کهنه پاره پر کردند و بچه عجیب الخلقه را در آن گهواره گرم و نرم گذاشتند و قوطی را در جائی از حیاط که خنک بود نهادند به این امید نهانی که خورشیدی که هر روز معجزه ای می کرد شاید معجزه دیگر بکند.
روزها گذشت اما سرعظیم، بدن دراز، و چهار عضو ناتوانش تغییر نیافت. فقط بیان حرص سیری ناپذیر لبخندش مشخص شد و دهانش را دو ردیف دندان تیزو کج پر کرد. پنجولهای کوتاهتر جلوی یاد گرفت که چطور تکه های نان را بگیرد و بدون اشتباه به تنور گشاد دهانش بگذارد.
لال بود، اما هر وقت بوی خوراکی به دماغش می رسید زوزه می کشید و سر سنگینش را تکان می داد و سفیدی کدر چشمهایش رنگ خون می شد.
پر می خورد و اشتهایش روز به روز زیادتر می شد و همیشه زوزه می کشید. مادرش بی وقفه کار می کرد اما در آمدش کم بود و گاهی اصلا چیزی گیر نمی آورد. گله و شکایت نمی کرد، با بیمیلی و همیشه ساکت اعانه های در و همسایه را قبول می کرد. وقتی زن در خانه نبود همسایه ها از زوزه اش ذله می شدند، به حیاط می دویدند و هر چه خوردنی دم دستشان می آمد از نان و سبزی و میوه، به دهان سیر نشدنیش می تپاندند.
می گفتند: یک روزی این بچه دار و ندارت را می خورد. چرا به تیمارستان یا مریضخانه نمی بریش؟
می گفت: من او را دنیا آورده ام، غذایش را هم من باید بدهم.
زن خوش بر و روئی بود و چند نفری بیهوده عاشقش شده بودند. روزی به یکی که بیشتر از دیگران نظر داشت گفت: نمی توانم زنت بشوم، می ترسم هیولای دیگری بزایم، نمی خواهم آبروی تو هم برود.
مرد کوشید قانعش کند و گفت که حضرت مریم به همه مادرها مهربان است و به چشم خواهر خودش به آنها نگاه می کند.
مادر هیولا گفت: نمی دانم چه گناهی کرده ام، اما می بینی که چه مجازات سختی می کشم.
مرد التماس کرد، گریه کرد، دیوانگی کرد اما زن باز جواب داد: نه، نمی توانم برخلاف دین رفتار کنم، برو!
و مرد گذاشت و رفت به جای دوری و دیگر برنگشت.
بدین ترتیب زن سالها برای آن شکم بی انتها و آرواره هائی که پیوسته می جنبید خوراک تهیه می کرد. پسرک ثمره کار، خون و زندگی مادر را می بلعید، سرش کم کم بزرگتر و ترسناکتر می شد، مانند توپ بزرگی هر لحظه ممکن بود از گردن ضعیف و نازک جدا شود و بالای خانه ها برود و این ور و آن ور بخورد و تبلانه از جائی به جائی پرتاب شود.
بیگانه ای که تصادفاً به حیاط نگاه می کرد از آنچه دیده بود و مفهومش را درک نمی کرد هراسان می ایستاد. کنار دیواری که رویش را پیچک گرفته، روی توده سنگهای مذبح مانند، قوطی عجیبی قرار داد و از آن سر هیولائی بیرون زده صورت درشت چروک خورده و زرد در زمینه پیچک سبز نگاه تماشاچی را به خود می کشید و کسی که آن چشمهای بیحال را که از زیر پلکها زل زده و آن بینی پت و پهن، استخوانهای خیلی گنده و غیرعادی گونه ها و آرواره ها، لبهای سست لرزان، دو رشته دندان محکم، گوشهای حساس حیوانی، صورتک درت و حسابی ترسناک و بالای آن موهای ژولید ه و مانند موی سیاهان وز کرده اش را می دید نمی توانست خاطره اش را از یاد ببرد.
وقتی تکه خوراکی در دستش که مانند پنجه مارمولک کوچک و کوتاه بود می گرفت مانند مرغ سرش را جلو و عقب می برد و با دندانش آن را پاره می کرد و خرخر بلندی راه می انداخت. وقتی تمام می کرد به آدمهای دور و برش نگاه می کرد و دندانهایش را نشان می داد، آنوقت مردمک چشمهایش را کنار برآمدگی دماغش متمرکز می کرد و با تفلائی شبیه جان کنش غذایش را هضم می کرد. وقتی گرسنه می شد گردنش را دراز می کرد، سر شکمبه قرمزش را باز می کرد و زبان دراز و شبیه مارش را پیچ و تاب می داد و زوزه می کشید.
تماشاچیها که می دیدنش صلیب می کشیدند و دعا می خواندند و ناگهان همه زشتیهائی که می شناختند و همه بدبختیهائی که دچارشان بودند به یادشان می افتاد و رو بر می گرداندند.
آهنگر پیر سر سخت می گفت: این دهن را که می بینم یاد آنی می افتم که همه تاب و توان مرا بلعیده. انگار زندگی و مرگ همه ما به خاطر انگلهاست.
این سر بیزبان در ذهن همه افکار و احساسات غم آوری ایجاد می کرد که روح انسانی از آنها گریزان است.
مادر هیولا به حرفهائی که درباره پسرش می زدند گوش می داد موهایش سفید و صورتش چروکدار شده بود. مدتها بود که خنده از یادش رفته بود. مردم می دانستند که شبها ساکت کنار در می ایستد و به آسمان خیره می شود. انگار به انتظار کسی است.
از همدیگر می پرسیدند: منتظر چیست؟
همسایه هایش نصیحتش می کردند که: بگذارش توی میدان کلیسای قدیمی. خارجیها از آنجا می آیند و می روند. حتماً چند شاهی نصیبش می شود.
اما مادر از تصور آن می لرزید: خیلی وحشتناک است آدمهای جاهای دیگر ببینندش. چه جور آدمی حسابمان می کنند؟
همسایه ها می گفتند: فقر همه جا هست، این را همه می دانند.
زن سرش را تکان می داد.
اما خارجیها که از زور پیسی به همه گوشه و کنار محل می رفتند و به حیاطها سرک می کشیدند البته یک روز هم از این حیاط سردر آوردند. زن در خانه بود و بیزاری و نفرت را در صورتهای چاق این مردم بیکاره دید. از پسرش حرف می زدند. دهنشان کج و راست می شد و چشمهایشان را تنگ می کردند. دردآورتر از همه حرفهائی بود که با لحن سرزنش و خصمانه و بداندیشی آشکار می گفتند.
صداهای اجنبی را به یاد سپرد و چندبار توی دلش- دل یک زن ایتالیائی و یک مادر- تکرا کرد . اهانتی را که در آنها نهفته بود احساس کرد، بعد پیش مأموری از آشنایانش رفت و معنی کلمات را از او پرسید.
مرد با سگرمه های درهم جواب داد: تا چه کسی این حرف را زده باشد. معنی اش اینست:«ایتالیا زودتر از نژادهای دیگر روی زمین از بین می رود.» این دروغ را کجا شنیدی؟
زن بی آنکه جوابی بدهد رفت.
فردای آن روز پسرش از پرخوری افتاد و به حال تشنج مرد.
زن در حیاط، کنار قوطی نشسته و دستش را روی سر بی حیات پسرش گذاشته و منتظر بود و پرسان به چشمهای کسانی که می آمدند به نعش نگاه کنند می نگریست.
هیچکس حرف نمی زد، کسی از او سؤالی نمی کرد. با آنکه شاید خیلی ها دلشان می خواست به خاطر اینکه از بردگی نجات یافه بش تبریک بگویند، یا دلداریش بدهند، چون از هر چیز گذشته پسرش را از دست داده بود. اما کسی چیزی نگفت. گاهی مردم درک می کنند مطالبی هست که باید نگفته شان گذاشت.
زمانی همانطور با چشمهای پرسان به همسایه ها نگاه کرد. دلش مانند آنها سبک شده بود.
" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای
انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک
کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.
اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف
داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" .
با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
"جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری
با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم
عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه
نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی
حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست
عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان"
قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت
باشد.
وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات
خود را گذاشتند: ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو
مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.
". بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت
دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت
وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع
شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند
که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به این که
او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به
آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک
تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود.
زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی
چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز
پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی
شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق
به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.
او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر
می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید
راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به
حساب می آمد.
از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اماچیزی بدست آورده بودم
که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او
افتخار کنم .
به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم .
با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .
من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما
بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرابه شام بپذیرید؟
چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت"
فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم
اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر
شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان
منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی
مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.
به من بگو که را دوست می داری و من به تو خواهم گفت که چه کسی هستی؟
یه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه ی آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب میشود اما بازم نصفه های شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه ی سید اسدالله بودم. در كه زدم عزیز خانوم اومد، منو كه دید، جا خورد و قیافه گرفت. از جلو در كه كنار میرفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودی؟»
روی خودم نیاوردم، سلام علیك كردم و رفتم تو، از هشتی گذشتم، توی حیاط، بچه ها كه تازه از خواب بیدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو میشستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار دیوار و بقچه مو پهلوی خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزیز خانوم دوباره پرسید: «راس راسی خانوم بزرگ، مگه نرفته بودی؟»
گفتم: «چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.»
عزیز خانوم گفت: «حالا كه می خواستی بری و برگردی، چرا اصلاً رفتی؟ میموندی این جا و خیال مارم راحت می كردی.»
خندیدم و گفتم: «حالا برگشتم كه خیالتون راحت بشه، اما ننه، این دفعه بیخودی نیومدم، واسه كار واجبی اومدم.»
بچه ها اومدند و دوره ام كردند و عزیز خانوم كه رفته رفته سگرمه هاش توهم می رفت، كنار باغچه نشست و پرسید: «كار دیگه ات چیه؟»
گفتم: «اومدم واسه خودم یه وجب خاك بخرم، خوابشو دیدم كه رفتنی ام.»
عزیز خانوم جابجا شد و گفت: «تو كه آه در بساط نداشتی، حالا چه جوری میخوای جا بخری؟»
گفتم: «یه جوری ترتیبشو دادهم.» و به بقچه ام اشاره كردم.
عزیز خانوم عصبانی شد و گفت: «حالا كه پول داری پس چرا هی میای ابنجا و سید بیچاره رو تیغ می زنی؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگی می كنه، جون میكنه و وسعش نمیرسه كه شكم بچه هاشو سیر بكنه، تو هم كه ولكنش نیستی، هی میری و هی میای و هر دفعه یه چیزی ازش میگیری.»
بربر زل زد تو چشام كه جوابشو بدم و منم كه بهم برخورده بود، جوابشو ندادم. عزیزه غرولندكنان از پله ها رفت بالا و بچه هام با عجله پشت سرش، انگار میترسیدند كه من بلایی سرشون بیارم. اما من همونجا كنار دیوار بودم كه نفهمیدم چطور شد خواب رفتم. تو خواب دیدم كه سید از دكان برگشته و با عزیزه زیر درخت ایستاده حرف منو می زنه، عزیزه غرغرش دراومده و هی خط و نشان می كشه كه اگر سید جوابم نكنه خودش میدونه چه بلایی سرم بیاره. از خواب پریدم و دیدم راسی راسی سید اومده و تو هشتی، بلند بلند با زنش حرف میزنه. سید میگفت: «آخه چه كارش كنم، در مسجده، نه كندنیه، نه سوزوندنی، تو یه راه نشونم بده، ببینم چه كارش میتونم بكنم.»
عزیز خانوم گفت: «من نمیدونم كه چه كارش بكنی، با بوق و كرنا به همه ی عالم و آدم گفته كه یه پاپاسی تو بساطش نیس، حالا اومده واسه خودش جا بخره، لابد وادیالسلام و اینا رو پسند نمیكنه، می خواد تو خاك فرج باشه. حالا كه اینهمه پول داره، چرا ولكن تو نیس؟ چرا نمیره پیش اونای دیگه؟ این همه پسر و دختر داره، چون تو از همه پخمه تر و بیچاره تری اومده وبال گردنت شده؟ سید عبدالله، سید مرتضی، جواد آقا، سید علی، اون یكیا، صفیه، حوریه، امینه آغا و اون همه داماد پولدار، چرا فقط ریش تو را چسبیده؟»
سید كمی صبر كرد و گفت: «من كه عاجز شدم، خودت هر كاری دلت می خواد بكن، اما یه كاری نكن كه خدا رو خوش نیاد، هر چی باشه مادرمه.»
از هشتی اومدند بیرون و من چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. سید از پله ها رفت بالا و بعد همانطور بی سر و صدا اومد پایین و از خانه رفت بیرون. من یه تیكه نون از بقچهم درآوردم و خوردم و همونجا دراز كشیدم و خوابیدم. شبش تو ماشین آنقدر تكون خورده بودم كه نمی تونستم سرپا وایسم. چشممو كه باز كردم، هوا تاریك شده بود و تو اتاق چراغ روشن بود. چند دفعه سرفه كردم و بعد رفتم كنار حوض، آبو بهم زدم، هیشكی بیرون نیومد، پله ها رو رفتم بالا و دیدم عزیز خانوم و بچه ها دور سفره نشسته اند و شام می خورند، سید هنوز نیومده بود، توی دهلیز منتظر شدم، شام كه تمام شد، سرمو بردم تو وگفتم: «عزیز خانوم، عزیز خانوم جون.»
ماهرخ دختر بزرگ اسدالله از جا پرید و جیغ كشید، همه بلند شدند، عزیز خانوم فتیله ی چراغو كشید بالا و گفت: «چه كار میكنی عفریته؟ میخوای بچه هام زهره ترك بشن؟»
پس پس رفتم و گفتم: «میخواستم ببینم سید نیومده؟»
عزیز خانوم گفت: «مگه كوری، چشم نداری و نمیبینی كه نیومده؟ امشب اصلاً خونه نمیاد.»
گفتم: «كجا رفته؟»
دست و پاشو تكان داد و گفت: «من چه می دونم كدوم جهنمی رفته.»
گفتم: «پس من كجا بخوابم؟»
گفت: «روسر من، من چه میدونم كجا بخوابی، بچه هامو هوایی نكن و هر جا كه می خوای بگیر بخواب.»
همونجا تو دهلیز دراز كشیدم و خواب رفتم. صبح پا شدم، میدونستم كه عزیزه چشم دیدن منو نداره این بود كه تا نماز خوندم پا شدم از خونه اومدم بیرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زیارت كردم و بعد بیرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز كردم طرف اونایی كه برای زیارت خانوم میاومدند. آفتاب پهن شده بود كه پاشدم و پولامو جمع كردم و گوشه ی بقچه گره زدم و راه افتادم. نزدیكیای ظهر، دوباره اومدم خونه ی سید اسدالله. واسه بچه ها خروس قندی و سوهان گرفته بودم، در كه زدم ماهرخ اومد، درو نیمه باز كرد و تا منو دید فوری درو بست و رفت. من باز در زدم، زن غریبه ای اومد و گفت: «سید اسدالله سه ماه آزگاره كه از این خونه رفته.»
گفتم: «كجا رفته؟ دیشب كه این جا بود.»
زن گفت: «نمی دونم كجا رفته، من چه میدونم كجا رفته.»
درو بهم زد و رفت، می دونستم دروغ میگه، تا عصر كنار در نشستم كه بلكه سید اسدالله پیدایش بشه، وقتی دیدم خبری نشد، پا شدم راه افتادم، یه هو به كلهم زد كه برم دكان سیدو پیدا بكنم. اما هر جا رفتم كسی سید اسدالله آیینه بندو نمی شناخت، كنار سنگتراشیها آیینه بندی بود كه اسمش سید اسدالله بود، یه مرد با عمامه و عبا اونجا نشسته بود. میدونستم سید هیچ وقت عمامه نداره. برگشتم و همینطور ول گشتم و وقت نماز كه شد رفتم حرم و صدقه جمع كردم و اومدم تو بازار. تا نزدیكیای غروب این در و اون در دنبال سید اسدالله گشتم، مثل اون وقتا كه بچه بود و گم میشد و دنبالش میگشتم. پیش خود گفتم بهتره باز برم دم در خونه ش، اما ترس ورم داشته بود، از عزیزه میترسیدم، از بچه هاش می ترسیدم، از همه میترسیدم، زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومه م میترسیدم، یه دفعه همچو خیالات ورم داشت كه فكر كردم بهتره همون روز برگردم، رفتم پای ماشینها كه سید اسدالله را دیدم با دستهای پر از اونور پیاده رو رد می شد، صداش كردم ایستاد، دویدم و دستشو گرفتم و قربون صدقه اش رفتم و براش دعا كردم، جا خورده بود و نمیتونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام می كرد. گفتم: «ننه جون، نترس، نمیام خونه ت، میدونم عزیز خانوم چشم دیدن منو نداره، من فقط دلم برات یه ذره شده بود، میخواستم ببینمت و برگردم.»
سید گفت: «آخه مادر، تو دیگه یه ذره آبرو برا من نذاشتی، عصری دیدمت تو حرم گدایی میكردی فوری رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمری این چه كاریه میكنی؟»
من هیچ چی نگفتم. سید پرسید: «واسه خودت جا خریدی؟»
گفتم: «غصه ی منو نخورین، تا حال هیچ لاشه ای رو دست كسی نمونده، یه جوری خاكش میكنن.»
بغضم تركید و گریه كردم، سید اسدالله م گریه ش گرفت، اما به روی خودش نیاورد و از من پرسید: «واسه چی گریه میكنی؟»
گفتم: «به غریبی امام هشتم گریه میكنم.»
سید جیب هاشو گشت و یك تك تومنی پیدا كرد و داد به من و گفت: «مادر جون، اینجا موندن واسه تو فایده نداره، بهتره برگردی پیش سید عبدالله، آخه من كه نمیتونم زندگی تو رو روبرا كنم، گداییم كه نمیشه، بالاخره میبینن و میشناسنت و وقتی بفهمن كه عیال حاج سید رضی داره گدایی میكنه، استخونای پدرم تو قبر می لرزه و آبروی تمام فك و فامیل از بین میره، برگرد پیش عبدالله، اون زنش مثل عزیزه سلیطه نیس، رحم و انصاف سرش میشه.»
پای ماشینها كه رسیدیم به یكی از شوفرا گفت: «پدر، این پیرزنو سوار كن و شوش پیادهش بكن، ثواب داره.»
برگشت و رفت، خداحافظیم نكرد ، دیگه صداش نزدم، نمی خواست بفهمند كه من مادرشم.
2
تو خونه ی سید عبدالله دلشون برام تنگ شده بود. سید با زنش رفته بود و
بچه ها خونه رو رو سر گرفته بودند. خواهر گنده و باباغوری رخشنده هم همیشه ی خدا وسط ایوان نشسته بود و بافتنی میبافت، صدای منو كه شنید و فهمید اومدم، گل از گلش واشد، بچه هام خوشحال شدند، رخشنده و سید عبدالله قرار نبود به این زودیها برگردند، نون و غذا تا بخوای فراوان بود، بچه ها از سر و كول هم بالا میرفتند و تو حیاط دنبال هم میكردند،
میریختند و میپاشیدند و سر به سر من میذاشتند و میخواستند بفهمند چی تو بقچه م هس. اونام مثل بزرگتراشون میخواستند از بقچه ی من سر در بیارن، خواهر رخشنده تو ایوان مینشست و قاه قاه میخندید و موهای وزكرده شو پشت گوش میگذاشت با بچه ها همصدا میشد و میگفت: «خانوم بزرگ، تو بقچه چی داری؟ اگه خوردنیه بده بخوریم.»
و من میگفتم: «به خدا خوردنی نیس، خوردنی تو بقچه ی من چه كار می كنه.»
بیرون كه میرفتم بچه هام میخواستن با من بیان، اما من هرجوری بود سرشونو شیره میمالیدم و میرفتم خیابون. چارراهی بود شبیه میدونچه، گود و تاریك كه همیشه اونجا مینشستم، كمتر كسی از اون طرفا در میشد و گداییش زیاد بركت نداشت و من واسه ثوابش این كارو می كردم. خونه كه بر میگشتم خواهر رخشنده میگفت: «خانوم بزرگ كجا رفته بودی؟ رفته بودی پیش شوهرت؟»
بعد بچه ها دوره ام می كردند و هر كدوم چیزی از من میپرسیدند و من خنده م میگرفت و نمیتونستم جواب بدم و میافتادم به خنده، یعنی همه میافتادند و اونوقت خونه رو با خنده می لرزوندیم. خواهر رخشنده منو دوست داشت، خیلیم دوست داشت، دلش میخواست یه جوری منو خوشحال بكنه، كاری واسه من بكنه، بهش گفتم یه توبره واسه من دوخت. توبره رو كه تموم كرد گفت: «توبره دوختن شگون داره. خبر خوش می رسه.»
این جوریم شد ، فرداش آفتاب نزده سرو كله ی عبدالله و رخشنده پیدا شد كه از ده برگشته بودند، رخشنده تا منو دید جا خورد و اخم كرد، سید عبدالله چاق شده بود، سرخ و سفید شده بود، ریش در آورده بود، بیحوصله نگام كرد و محلم نذاشت. پیش خود گفتم حالا كه هیشكی محلم نمی ذاره، بزنم برم، موندن فایده نداره، هركی منو می بینه اوقاتش تلخ میشه، دیگه نمیشد با بچه ها گفت و خندید، خواهر رخشنده هم ساكت شده بود. سید عبدالله رفت تو فكر و منو نگاه كرد و گفت: «چرا این پا اون پا میكنی مادر؟»
گفتم: «میخوام بزنم برم.»
خوشحال شد و گفت: «حالا كه میخوای بری همین الان بیا با این ماشین كه ما رو آورده برو ده.»
بچه ها برام نون و پنیر آوردند، من بقچه و توبرهای كه خواهر رخشنده برام دوخته بود ورداشتم و چوبی رو كه سید عوض عصا بخشیده بود دست گرفتم و گفتم: «حرفی ندارم، میرم.»
بچه ها رو بوسیدم و بچه ها منو بوسیدند و رفتم بیرون، ماشین دم در بود، سوار شدم. بچه ها اومدند بیرون و ماشینو دوره كردند، رخشنده و خواهرش نیومدند، سید دو تومن پول فرستاده گفته بود كه یه وقت به سرم نزنه برگردم. صدای گریه ی خواهر رخشنده رو از تو خونه شنیدم. دختر بزرگ رخشنده گفت: «اون میترسه، میترسه شب یه اتفاقی بیفته.» نزدیكیای ظهر رسیدم ده، پیاده كه شدم منو بردند تو یه دخمه كه در كوچك و چارگوشی داشت. پاهام، دستام همه درد می كرد، شب برام نون و آبگوشت آوردند، شام خوردم و بلند شدم كه نماز بخونم در دخمه رو باز كردم، پیش پایم دره ی بزرگی بود و ماه روی آن آویزان بود و همه جا مثل شیر روشن بود و صدای گرگ
میاومد، صدای گرگ، از خیلی دور میاومد، و یه صدا از پشت خونه میگفت: «الان میاد تو رو میخوره گرگا پیرزنا رو دوس دارن.»
همچی به نظرم اومد كه دارم دندوناشو میبینم، یه چیز مثل مرغ پشت بام خونه قدقد كرد و نوك زد. پیش خود گفتم خدا كنه كه هوایی نشم، این جوری میشه كه یكی خیالاتی میشه. از بیرون ترسیدم و رفتم تو. از فردا دیگه حوصله ی دره و ماه و بیرونو نداشتم، همهش تو دخمه بودم، دلم گرفته بود، فكر میكردم كه چه جوری شد كه این جوری شد. گریه میكردم،گریه میكردم به غریبی امام غریب، به جوانی سقای كربلا. یاد صفیه افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود، اما از شوهرش میترسیدم، با این كه میدونستم نمیدونه من كجام، باز ازش میترسیدم، وهم و خیال برم می داشت.
ده همه چیزش خوب بود، اما من نمیتونستم برم صدقه جمع كنم. عصرها میرفتم طرفای میدونچه و تاشب مینشستم اونجا. كاری به كار كسی نداشتم، هیشكیم كاری با من نداشت، كفشامو تو راه گم كرده بودم و فكر می كردم كاش یكی پیدا می شد و محض رضای خدا یه جف كفش بهم میبخشید، میترسیدم از یكی بخوام، میترسیدم به گوش سید برسه و اوقاتش تلخ بشه، حالم خوش نبود، شبها خودمو كثیف میكردم، بی خودی كثیف می شدم نمیدونستم چرا این جوری شدم، هیشكیم نبود كه بهم برسه.
یه روز درویش پیری اومد توی ده. شمایل بزرگی داشت كه فروخت به من، اون شب و شب بعد، همهش نشستم پای شمایل و روضه خوندم. خوشحال بودم و میدونستم كه گدایی با شمایل ثوابش خیلی بیشتره.
یه شب كه دلم گرفته بود، نشسته بودم و خیالات میبافتم كه یه دفه دیدم صدام میزنن، صدا از خیلی دور بود، درو وا كردم و گوش دادم، از یه جای دور، انگار از پشت كوهها صدام میزدند. صدا آشنا بود، اما نفهمیدم صدای كی بود، همه ی ترسم ریخت پا شدم شمایل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم، جاده ها باریك و دراز بود، و بیابون روشن بود و راه كه میرفتم همه چیز نرم بود، جاده پایین میرفت و بالا میآمد، خسته ام نمیكرد همه اینا از بركت دل روشنم بود، از بركت توجه آقاها بود، از آبادی بیرون اومدم و كنار زمین یكی نشستم خستگی در كنم كه یه مرد با سه شتر پیداش شد، همونجا شروع كردم به روضه خوندن، مرد اول ترس برش داشت و بعد دلش به حالم سوخت و منو سوار كرد و خودشم سوار یكی شد. شتر سوم پشت سرما دوتا، آرام آرام می اومد. دلم گرفته بود و یاد شام غریبان كربلا افتادم و آهسته گریه كردم.
3
به جواد آقا گفتم میرم كار میكنم و نون میخورم، سیر كردن یه شكم كه كاری نداره، كار میكنم و اگه حالا گدایی میكنم واسه پولش نیس، واسه ثوابشه، من از بوی نون گدایی خوشم میاد، از ثوابش خوشم میاد، به شما هم نباس بر بخوره، هر كس حساب خودشو خودش پس میده و جواد آقا گقت كه تو خونه رام نمیده، برم هر غلطی دلم می خواد بكنم، و درو بست. می دونستم كه صفیه اومده پشت در و فهمیده كه جواد آقا نذاشته من برم تو و رفته خودشو زده، غصه خورده، گریه كرده، و جواد آقا كه رفته توی اتاق، ننوی بچه را تكون داده و خودشو به نفهمی زده. میدونستم كه یه ساعت دیگه جواد آقا میره بازار. رفتم تو كوچه ی روبرو و یه ساعت صبر كردم و دوباره برگشتم و در زدم كه یه دفعه جواد آقا درو باز كرد و گفت: «خب؟»
و من گفتم: «هیچ.»
و راهمو كشیدم رفتم. و جواد آقا اون قدر منو نگاه كرد كه از كوچه رفتم بیرون. و شمایلو از تو بقچه در آوردم و شروع كردم به مداحی مولای متقیان. زن لاغری پیدا شد كه اومد نگام كرد و صدقه داد و گفت: «پیرزن از كجا میای، به كجا میری؟»
گفتم: «از بیابونا میام و دنبال كار می گردم.»
گفت: «تو با این سن و سال مگه میتونی كاری بكنی؟»
گفتم: «به قدرت خدا و كمك شاه مردان، كوه روی كوه میذارم.»
گفت: «لباس میتونی بشوری؟»
گفتم: «امام غریبان كمكم میكنه.»
گفت: «حالا كه این طوره پشت سر من بیا.»
پشت سرش راه افتادم، رفتیم و رفتیم تو كوچه ی خلوتی به خونه ی بزرگی رسیدیم كه هشتی درندشتی داشت. رفتیم تو، حیاط بزرگ بود و حوض بزرگیم داشت كه یه دریا آب میگرفت وسط حیاط بود و روی سكوی كنار حوض، چند زن بزك كرده نشسته بودند عین پنجهی ماه، دهنشون میجنبید و انگار چیزی میخوردند كه تمومی نداشت. منو كه دیدند خندهشون گرفت و خندیدند و هی با هم حرف میزدند و پچ پچ میكردند و بعد گفتند كه من نمیتونم لباس بشورم، بهتره بشینم پشت در. با شمایل و بقچه نشستم پشت در، و اون زن لاغر بهم گفت هر كی در زد ربابه رو خواست راش بدم و بذارم بیاد تو. تا چند ساعت هیشكی در نزد. من نشسته بودم و دعا میخوندم، با خدای خودم راز و نیاز می كردم، گوشهی دنجی بود، و از تاریكی اصلاً باكیم نبود. از حیاط سرو صدا بلند بود و نمی دونم كیا شلوغ می كردند، اون زن بهم گفته بود كه سرت تو لاك خودت باشه، و منم سرم تو لاك خودم بود كه در زدند، گفتم: «كیه؟»
گفت: «ربابه رو می خوام.»
درو وا كردم، مرد ریغونه ای تلوتلوخوران آمد تو و یكراست رفت داخل حیاط. از توی حیاط صدای خنده بلند شد و بعد همه چیز مثل اول ساكت شد، آروم آروم خوابم گرفت، و تو خواب دیدم بازم رفته م خونه ی صفیه و در می زنم كه جواد آقا درو باز كرد و گفت خب؟ و من گفتم هیچ، و یك دفعه پرید بیرون و من فرار كردم و او با شلاق دنبالم كرد، تو این دلهره بودم كه در زدند از خواب پریدم، ترس برم داشت، غیر جواد آقا كی می تونست باشه؟ گفتم: «كیه؟»
جواد آقا: «واكن.»
گفتم: «كی رو میخوای؟»
گفت: «ربابه رو.»
گفتم: «نیستش.»
گفت: «میگم واكن سلیطه.»
و شروع كرد به در زدن و محكمتر زدن. همون زن لاغر اومد و گفت: «چه خبره؟»
گفتم: «الهی من فدات شم، الهی من تصدقت، درو وا نكن.»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «اگه واكنی منو بیچاره میكنه، فكر می كنه اومدم این جا گدایی.»
گفت: «این كیه كه میخواد تو رو بیچاره كنه؟»
گفتم: «جواد آقا، دامادم.»
گفت: «پاشو تو تاریكی قایم شو.»
پا شدم و رفتم تو تاریكی قایم شدم، زنیكه درو وا كرد، صدای قدمهاشو شنیدم اومد تو و غرولند كرد و رفت تو حیاط، از تو حیاط صدای غیه و خوشحالی بلند شد، بعد همه چی مثل اول آرام شد. من برگشتم و درو وا كردم، بیرون خوب و روشن و پر بود، بقچه و شمایلو برداشتم و گفتم: «یا قمر بنی هاشم، تو شاهد باش كه از دست اینا چی می كشم.» و از در زدم بیرون.
4
اون شب صدقه جمع نكردم، نون بخور نمیری داشتم، عصا بدست، شمایل و بقچه زیر چادر، منتظر شدم، ماشین سیاهی اومد و منو سوار كرد، از شهر رفتیم بیرون سركوچه ی تنگ و تاریكی پیادهم كرد. آخر كوچه روشنایی كم سویی بود. از شر همه چی راحت بودم، وقتش بود كه دیگه به خودم برسم، به آخر كوچه كه رسیدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگی بود و درختهای پیر و كهنه، شاخه به شاخهی هم داشتند و صدای آب از همه طرف شنیده میشد، قندیل كهنه و روشنی از شاخهی بیدی آویزون بود. زیر قندیل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گریه كردیم و بعد نشستیم به درد دل، قمرخپله و چاق مانده بود، اما شكمش، طبلهی شكمش وا رفته بود، فاطمه آب شده بود و چیزی ازش نمونده بود، اما هنوزم میخندید و آخرش گریه میكرد. ماهپاره گشنهش بود، همانطور كه چینهای صورتش تكان تكان میخورد انگشتاشو میجوید، نمیدونست چشه، اما من میدونستم كه گشنشه، بقچهمو باز كردم و نونا رو ریختم جلوش، فاطمه هنوز بقچهشو داشت و هنوزم مواظبش بود. ماهپاره شروع كرد به خوردن نونا، همچی به نظرم اومد كه خوردن یادش رفته، یه جوری عجیبی میجوید و میبلعید، بعد نشستیم به صحبت، و هر سه نفرشون گله كردند كه چرا به دیدنشون نمیرم، من هی قسم و آیه كه نبودم، اما باورشون نمیشد، بعد، از گدایی حرف زدیم و من، فاطمه رو هر كارش كردم از بقچهش چیزی نگفت، بعد رفتیم لب حوض، من همه چی رو براشون گفتم، گفتم كه دنیا خیلی خوب شده، منم بد نیستم، صدقه جمع می كنم، شمایل می گردونم، فاطمه گفت: «حالا كه شمایل میگردونی یه روضه قاسم برامون بخون، دلمون گرفته.»
هر چارتامون زیر درختا نشسته بودیم، من روضه خوندم، فاطمه اول خندهاش گرفت و بعد شروع به گریه كرد، و ما هر چار نفرمون گریه كردیم، از توی باغ هم های های گریه اومد.
5
دعای علقمه كه تموم شد، به فكر خونه و زندگیم افتادم، همه را جمع كرده گذاشته بودم منزل امینه آغا. عصر بود كه رفتم و در زدم، خودش اومد درو باز كرد. انگار كه من از قبرستون برگشتهم بهتش زد، من هیچی نگفتم، نوههاش اومدند، دخترش نبود، و من دیگه نپرسیدم كجاس، می دونستم كه مثل همیشه رفته حموم.
امینه گفت: «كجا هستی سید خانوم ؟»
گفتم: «زیر سایه تون.»
امینه گفت :« چه عجب از این طرفا؟»
گفتم: «اومدم ببینم زندگیم در چه حاله.»
امینه زیرزمین را نشان داد و گفت: «چند دفه سید مرتضی و جواد آقا و حوریه اومد ن سراغ اینا، و من نذاشتم دست بزنن، به همه شون گفتم هنوز خودش حی و حاضره، هر وقت كه سرشو گذاشت زمین، من حرفی ندارم بیایین و ارث خودتونو ببرین.»
از زیرزمین بوی ترشی و سدر و كپك می اومد، قالیها و جاجیمها را گوشهی مرطوب زیرزمین جمع كرده بودند، لوله های بخاری و سماورهای بزرگ و حلبی ها رو چیده بودند روهم، یه چیز زردی مثل گل كلم روی همهشون نشسته بود، بوی عجیبی همه جا بود و نفس كه میكشیدی دماغت آب می افتاد، سه تا كرسی كنار هم چیده بودند، وسطشون سه تا بزغالهی كوچك عین سه تا گربه، نشسته بودند و یونجه می خوردند. جونور عجیبیم اون وسط بود كه دم دراز و كلهی سه گوشی داشت و تندتند زمین را لیس میزد و خاك میخورد.
امینه ازم پرسید: «پولا را چه كردی سید خانوم؟»
من گفتم: «كدوم پولا؟»
امینه گفت: «عزیزه نوشته كه رفته بودی قم واسه خودت مقبره بخری؟»
گفتم: «تو هم باورت شد؟»
امینه گفت: «من یكی كه باورم نشد، اما از دست این مردم، چه حرفا كه در نمیارن.»
گفتم: «گوشت بدهكار نباشه.»
امینه پرسید: «كجاها میری، چه كارا می كنی؟»
گفتم: «همه جا میرم، تو قبرستونا شمایل میگردونم، روضه میخونم، مداح شدهام.»
بچه های امینه نیششان باز شد، خوشم اومد، شمایلو نشانشون دادم، ترسیدند و در رفتند.
امینه گفت: «حالا دلت قرص شد؟ دیدی كه تمام دار و ندارت سر جاشه و طوری نشده؟»
گفتم: «خدا بچههاتو بهت ببخشه، یه دونه از این بقچههام بهم بده، می خوام واسه شمایلم پرده درست كنم.»
امینه گفت: «نمیشه، بچههات راضی نیستن، میان و باهام دعوا می كنن.»
گفتم: «باشه، حالا كه راضی نیستن، منم نمیخوام.»
و اومدم بیرون. یادم اومد كه شمایل حضرت بهتره كه پرده نداشته باشه، تازه گرد و غبار قبرستونها كافیه كه چشم ناپاك به جمال مباركش نیفته، سر دوراهی رسیدم و نشستم و شروع كردم به روضه خوندن. مردها به تماشا ایستادند. من مصیبت میگفتم و گریه میكردم، و مردم بیخودی میخندیدند.
6
دیگه كاری نداشتم، همهش تو خیابونا و كوچه ها ولو بودم و بچه ها دنبالم میكردند، من روضه میخوندم و تو یه طاس كوچك آب تربت میفروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمی شده بود و ناخن پاهام كنده شده بود و میسوخت، چیزی تو گلوم بود و نمیذاشت صدام دربیاید، تو قبرستون میخوابیدم، گرد و خاك همچو شمایلو پوشانده بود كه دیگه صورت حضرت پیدا نبود، دیگه گشنهم نمیشد، آب، فقط آب میخوردم، گاهی هم هوس میكردم كه خاك بخورم، مثل اون حیوون كوچولو كه وسط برهها نشسته بود و زمین را لیس میزد. زخم گندهای به اندازهی كف دست تو دهنم پیدا شده بود كه مرتب خون پس میداد، دیگه صدقه نمیگرفتم، توی جماعت گاه گداری بچههامو میدیدم كه هروقت چشمشون به چشم من میافتاد خودشونو قایم می كردند. شب جمعه تو قبرستون بودم، و پشت مرده شور خونه نماز میخوندم كه پسر بزرگ سید مرتضی و آقا مجتبی اومدند سراغ من كه بریم خونه. من نمیخواستم برم. اونا منو به زور بردند و سوار ماشین كردند و رفتیم و من یه دفعه خودمو تو باغ بزرگی دیدم. منو زیر درختی گذاشتند و خودشون رفتند تو یه اتاق بزرگی كه روشن بود و بعد با مرد چاقی اومدند بیرون و ایستادند به تماشای من. پسر سید مرتضی و آقا مجتبی رفتند پشت درختا و دیگه پیداشون نشد، دو نفر اومدند و منو بردند تو یه راهروی تاریك. و انداختنم تو یه اتاق تاریك و من گرفتم خوابیدم. فردا صبح اتاق پر گدا بود و وقتی منو دیدند، ازم نون خواستند و من روضهی ابوالفضل براشون خوندم. توی یه گاری برامون آبگوشت آوردند و ما همه رفتیم توی باغ كه آبگوشت بخوریم، اما زخم بزرگ شده دهنمو پر كرده بود و من نمیتونستم چیزی قورت بدم، بین اونهمه آدم هیشكی به شمایل من عقیده نداشت، یه شب خواب صفیه و حوریه رو دیدم، و یه شب دیگه بچههای سید عبدالله رو و شبای دیگه خواب حضرتو، مثل آدمای هوایی ناراحت بودم، از همه طرف بهم فحش میدادند، بد و بیراه میگفتند، می خواستم برم بیرون. اما پیرمرد كوتوله ای جلو در نشسته بود كه هر وقت نزدیكش می شدم چوبشو یلند می كرد و داد می زد: «كیش كیش.» یه روز كمال پسر بزرگ صفیه با یه پسر دیگه اومدند سراغ من. صفیه برام كته و نون و پیاز فرستاده بود. كمال بهم گفت همه می دونن كه من تو گداخونهام، چشماش پر شد و زد زیر گریه. بعد بهم گفت كه من می تونم از راه آب در برم، بعد خواست كفشاشو بهم ببخشه و ترسید باهاش دعوا بكنند، من از جواد آقا میترسیدم، از سید مرتضی میترسیدم، از بیرون میترسیدم، از اون تو میترسیدم. به كمال گفتم: «اگر خدا بخواد میام بیرون.»
اونا رفتند و پیرمرد جلو در نصف كته و پیازمو ور داشت و بقیه شو بهم داد.
شب شد و من وسط درختا قایم شدم و سفیدی كه زد، من راه آبو پیدا كردم و بقچه و شمایلو بغل كردم و مثل مار خزیدم توی راه آب، چار دست و پا از وسط لجنها رد شدم، بیرون كه رسیدم آفتاب زد و خونه ها به رنگ آتش در اومد.
7
از اونوقت به بعد، دیگه حال خوشی نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شكمم آویزون بود، دست به دیوار میگرفتم و راه میرفتم، یه چیز عجیبی مثل قوطی حلبی، تو كلهام صدا می كرد، یه چیز مثل حلقه ی چاه از تو زمین باهام حرف می زد، شمایل حضرت باهام حرف می زد، امام غریبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف می زدند، یه روز بچه های سید عبدالله رو دیدم كه خبر دادند خاله شون مرده، من می دونستم، از همه چیز خبر داشتم.
یه روز بیخبر رفتم خونه امینه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حیاط دور هم جمعبودند، سید اسدالله و عزیزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگیمو تقسیم میكردند، هیشكی منو ندید، باهم كلنجار میرفتند، به همدیگه فحش میدادند، به سر و كلهی هم میپریدند، جواد آقا و سید عبدالله با هم سر قالیها دعوا داشتند، و امینه زار زار گریه میكرد كه همه زحمتا رو اون كشیده و چیزی بهش نرسیده، صدای فاطمه رو از زیرزمین شنیدم كه صدام می كرد، یه دفعه كمال منو دید و داد كشید، همه برگشتند و نگاه كردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا كه چشمانش دودو میزد داد كشید: «میبینی چه كارا میكنی؟»
من دهنمو باز كردم ولی نتونستم چیزی بگم و شمایلو به دیوار تكیه دادم، اونا اول من و بعد شمایل حضرتو نگاه كردند.
جواد آقا گفت: «بقچه تو وا كن، میخوام بدونم اون تو چی هس.»
امینه گفت: «سید خانوم بقچه تو وا كن و خیالشونو راحت كن.»
جواد آقا گفت: «یه عمره سر همه مون كلاه گذاشته، د یاالله زود باش.»
بقچه مو باز كردم و اول نون خشكه ها رو ریختم جلو شمایل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه كردند و روشونو كردند طرف دیگه، كمال پسر صفیه با صدای بلند به گریه افتاد.
ـ آهان! كمی سرتان را بالا بگیرید. ابروهاتان را از هم باز كنید. بخندید. چشمتان به دوربین باشد. تا سه میشمارم. مواظب باشید حركت نكنید والا عكستان بد از آب در میآید. حاضر! یك، دو، سه...
* * *
دو شب بعد، از پلههای عكاسخانه بالا میرفت كه عكسش را بگیرد. قبضی را كه عكاس داده بود در دستش میفشرد. به یاد میآورد كه دو شب پیش، عكاس پرسیده بود:
ـ اسم آقا؟
و او اسمش را گفته بود.
ـ شش در چار معمولی؟ كارت پستالی چطور؟
و او جواب داده بود:
ـ یك دانهاش ... برای نمونه.
ـ پس فردا شب حاضره ... ساعت هشت.
در را باز نكرده، ساعت را دید كه از هشت گذشته بود. پیش خودش زمزمه كرد:
ـ حالا دیگر حتماً حاضره.
شاگرد عكاس كه پشت میز نشسته بود جلو پایش برخاست و او پس از اینكه به سلامش جواب داد روی یك صندلی نشست. شاگرد را ناشناخته نگاه كرد:
ـ مثل اینكه خودشان تشریف ندارند؟
ـ چرا… چرا… الان اینجا بودند.
ـ این قبض …
قبض را درآورد، از جیبش، و گذاشت روی میز. شاگرد عكاس آنرا برداشت و خواند و سرش را با احترام تكان داد:
ـ بله قربان، مال همین امشبه… اما باید صبر كنید خودش بیاد.
میخواست جواب بدهد: « كار و زندگی داریم»، فقط گفت : « كار و زندگی …» و در صندلی فرو رفت. شاگرد درمییافت كه او كار و زندگانیش را رها كرده است تا بیاید و عكسش را بگیرد و حالا كه عكاس نیست ناراحت شده است، اما چه میتوانست بكند؟ بهتر آن دید كه به چیزی ور برود. بنا كرد آلبومی را ورق زدن… او باز پرسید:
ـ نمیاد؟
ـ چرا نمیاد؟ الساعه …
و او به تماشای عكسهایی كه به دیوار زده بودند مشغول شد...
* * *
پس از یكربع، عكاس آمد. هنوز نرسیده سر حرف را باز كرد:
ـ خوش آمدید، قربان.
ـ و به شاگردش:
ـ خیلی وقته آقا تشریف آوردهاند؟
او از روی صندلی بلند شد و آمد جلو میز؛ دو دستش را گذاشت به لبه آن. عكاس ازكارگاهش عكسها را آورد:
ـ ببینم همینه؟ بعله، خودشه.
او دستش را دراز كرد و عكسها را گرفت. كمی نگاه كرد و بعد :
ـ اینها نیست. اشتباه كردهاید.
ـ چطور؟ فرمودید…
ـ اشتباه كردهاید. من سبیل ندارم، این عكسها سبیل داره… از آن گذشته من كلاه سرم نمیگذارم.
عكاس بتندی عكسها را گرفت و با دقت به آنها و بعد به قیافه او نگاه كرد:
ـ عجیبه… اما خیلی به شما شباهت داره.
ـ شباهت؟ شباهتش را چه عرض كنم… این را دیگر من سر در نمیآرم.
عكاس كمی پا به پا كرد ـ و شاگردش مدتی پیش رفلته بود بیرون (چون نمیدانست چه باید بكند بهتر آن دیده بود كه برود بیرون). رفت توی كارگاه و یك دسته عكس دیگر آورد پخش كرد روی میز. همانطور كه وارسی میكرد زیر لب میگفت:
ـ اینها كه نیست.
عكس دختری بود.
ـ اینهم كه نیست.
مال زنی بود.
ـ اینهم نه.
مال بچهای بود.
ـ این؟
به عكس و به او نگاه كرد:
ـ این خیلی شبیه شما است. كلاه هم نداره… اما باز سبیل داره.
اوسرش را جلو آورد:
ـ ببینم… كلاه كه نداره…
و ادامه داد:
ـ آخر «این خیلی شبیه شما است» یعنی چه؟ من چطور بفهمم كه مال خودمه؟ من كه صورتم را نمیبینم، یادم نیست چطوری است. مگر شما نظم و ترتیبی ندارید كه عكسها جابهجا نشوند؟ شماره نمیگذارید؟
ـ چرا… شماره میگذاریم، نظم و ترتیب هم داریم. اما امان از آدم ناشی. این شاگرده همش را به هم زده. قاتی پاتی كرده. مثلاً ملاحظه بفرمائید، سه دسته عكس هست كه همشان شماره قبض شما را دارند… آخر عمری كار كردیم شاگرد آوردیم! مثل اینكه از پشت كوه آمده… هیچ چیز سرش نمیشود…
ـ بالاخره تكلیف ما چیه؟ تا كی باید اینجا بایستیم، آقای عكاس؟
آقای عكاس باز عكسها را وارسی میكرد.
ـ اینهم كه نیست.
عكس یك بنای تاریخی بود.
ـ آها… خودشه.
او عكس را قاپید:
ـ چطور خودشه؟ هیچ چیزش با من نمیخونه. من كی كتم این شكلی بود؟
عكاس نشست. بیحوصله جواب داد:
ـ دیگر به ما مربوط نیست. شاید پریروز لباستان همین جور بوده، امروز عوض كردهاید.
ـ محاله.
عكاس باز بلند شد. شانههایش را بالا انداخت:
ـ دیگه هیچ عكسی اینجا نداریم. یكی از همینها است…
او دندانش را بهم میفشرد. وقتی كمی آرام گرفت، گفت :
ـ اینها عكس من نیست. شش تا عكس شش درچار با یك كارت پستالی، پولش را گرفتهای باید تحویل بدهی…
عكاس سه دسته عكس را گذاشت جلو او.
ـ تحویل شما، قربان. پیشكش. عصبانیت ندارد. ولله من كه سر در نمیآرم. هر سه جور شكل جنابعالی است، عكس جنابعالی است. یكی با سبیل و كلاه، یكی با سبیل بیكلاه و یكی، هم بیسبیل و بیكلاه. هر كدامشان را عشقتونه بردارید…
ـ عشقم؟ مگه عشقیه؟ آقای محترم! آقای عكاس! یا به سرت زده یا مرا مسخره میكنی. تو مگر كاسب نیستی، مشتری نداشتهای، نمیخواهی كار و زندگی بكنی؟ كجای دنیا وقتی یك نفر میرود عكسش را بگیرد سه جور عكس میارند جلوش میندازند، ریشخندش میكنند، میگویند هر سه جور عكس جنابعالیه، هر كدامش را خواستی بردار؟ پریروز كه عكس میانداختم مگر كور بودی؟ نه سبیل داشتم، نه كلام داشتم، نه كتم این ریختی بود.
عكاس به تنگ آمده بود. دستهایش را به هم مالید و كوشید خودش را نگه دارد. مؤدبانه و شمرده جواب داد:
ـ اینها همه درست، همه حرف حسابی، من هم قبول دارم. والله تقصیر این شاگرد خرفت احمق منه كه اینها را به هم ریخته، شمارههاش را به هم زده والا اول بار بیمعطلی تقدیمتان میكردم، اینهمه هم حرف و مرافعه نداشت. اما من تمام تعجبم از اینه كه چطور این سه عكس شبیه شما است. درست مثل اینكه خود شمائید. حالا نمیدانم مال شما است یا مال آدم دیگری شبیه شما… نمیدانم عكس اصلی شما چطور شده… آخر چطور شده… آخر چطورشما قیافه خودتان را تشخیص نمیدهید؟
ـ مگر شما تشخیص میدهید كه من بدهم؟
ـ چرا ندهم؟ الان یك عكس از من نشان بدهید، مال هر وقت باشه، فوراً میگم از منه یا نیست. متعجبم…
ـ متعجبی؟ مگر واجبه تمام مردم دنیا عكسشان را تشخیص بدهند؟ حالا تو عكاسی، كارت اینه. كدام مرغی تخم خودش را تشخیص میدهد؟ ببین چطور مردم را گول میزنند… سه چهار روز منتزشان میكنند، از كار و زندگی بازشان میكنند، بعد هم این جور جواب میدهند…
عكاس نزدیك بود به گریه بیفتد. از جیبش آینهای درآورد و داد به او:
ـ این كار كه دیگر آسانه. بببین! ببین شكل عكسها هستی یا نه؟
او آینه را گرفت و در آن نگاه كرد. بعد همانطور كه آینه در دستش بود نشست روی صندلی. زیر لب به تلخی زمزمه میكرد.
بعد ناگهان آینه را داد به عكاس و سرش را در دو دست گرفت و فشار داد. عكاس آهسته پرسید:
ـ دیدی؟
او بلند شد. باز رفت جلو میز. عكسها را برداشت و نگاه كرد و داد به دست عكاس. عكاس گفت:
ـ اگر بنشینی صاحبهای این عكسها همشان میآیند. بد نیست هم قیافههای خودت را بشناسی.
او رفت به طرف در:
ـ همش حقه بازیه. اینها هیچكدام عكس من نیست. معلوم نیست عكس حقیقی من چطور شده. ممكنه اصلاً عكس مرا نگرفته باشی. خاك بر سرتان با عكس گرفتنتان.
وقتی او رفت بیرون، عكاس مثل دیوانهها دور اطاق راه افتاد.
ـ خدایا، دارم دیوانه میشم. چطور خودش را نشناخت؟ چطور این عكسها همشان شبیه او بودند؟ نزدیكه… نزدیكه خودم را از پنجره پرت كنم پایین.
شاگردش آمد تو:
ـ یارو عكسهاش را گرفت؟ دیدمش میرفت تو عكاسخانه روبروئی.
جاده باریک بود و پیچ در پیچ. اینجا آنجا که جاده باریکتر میشد، درختها و بوتهها انگار سرشان را میآوردند تو ماشین و دالی میکردند. اینجور وقتها آدم دلش میخواست یکی کنارش نشسته بود. شرجیی هوا، بخار مرداب، بوی صمغ، بوی علف، رخوت ناخواستهای ایجاد میکرد. کششی درونی، گیج و گم اما دلچسب. تابلوی گذر حیوانات که یک عکس آهو یا گوزن بود، حواسم را به خود کشید. همیشه وحشت دارم از اینکه یکی از اینها بپرد توی جاده و من ندانم چی کار کنم.
زود رسیده بودم. همیشه بار اول زودتر میروم. برخورد اول مهم است. این را تو کانادا خوب شیرفهم شدهام. از ماشین زدم بیرون و پیاده گشتی دور و بر زدم. نرمه بادی میوزید. عرق زیرموهام را باد دادم. گردهی گلهای ماده، پر و پخش درهوای کلالههای نر، چرخ و واچرخ میخوردند. هوا ناز بود. رفتم در زدم. ساعت دوازده و نیم با آقا و خانم هافمن قرار داشتم. قرار بود از مادر آقای هافمن نگهداری کنم. تلفنی با خانم هافمن حرف زده بودم. من توی هرخانهای که میروم از همان اول میفهمم که اعضای خانواده به جان هم غر میزنند یا نه. از حالتی که خانم خانه دستش را یک ور میکند تا نشانم دهد سطل آشغال کجاست یا بگوید از خشک کن که استفاده میکنید این کلید را حتما فشار دهید. و از نظمی که چطور دمپاییهاشان را میگذارند کنار هم، میفهمم.
داشتیم قهوه میخوردیم و خودمان را معرفی میکردیم، من گفتم که چند سالی در دوسِلدُرف زندگی کردم. نیکلاس گفت- بعد حتما فرار کردید و آمدید کانادا. من خندهم گرفت. نیکلاس و میراندا، پدر و مادرشان آلمانی بودند اما خودشان هرگز در آلمان زندگی نکرده بودند، فقط گذری و برای مسافرت. بعد از کلیسای جامع کلن حرف زدیم و رود راین و کارناوال و آبجوی هاینهکن.
میراندا رفت کنار پنجره به بیرون خیره شد. گفتم - جای قشنگیه. گفت- اینجا آهو رد میشه با ماشین میآی مواظب باش. بی اختیار تو دلم گفتم - دارمات. بعد نیکلاس انگار که یادش افتاده باشد من برای چه آنجا هستم، پریشان بلند شد گفت برویم سراغ مادرم.
خانم کاتارینا هافمن هشتاد ساله، سکتهای، از ده سال پیش، طرف راستش از فرق سر تا نوک پا لمس بود. و طرف چپش مدام درد داشت و گزگز میکرد. معمولا او باید در خانهی سالمندان باشد. در کانادا که اینطور است. وقتی سالمندی را در خانه نگهداری میکنند، جزو فرهنگشان نیست بلکه یک جای کار عیب دارد. بیشتر مسئلهی ارث و میراث است و نفوذ سالمند روی اطرافیان. نیکلاس که خودش پنجاه ساله بود آخرین فرزند کاتارینا، به مادرش دلبستگیی غریبی داشت. فرزندان دیگرش در کالیفرینا بودند و حتما شبهای کریسمس و یا عید شکرگزاری تلفن میزدند و خانم هافمن با نوههاش که نمیدانست کدام به کدام است، یکوری حرف میزد و عید خوبی را برایشان آرزو میکرد.
توی راهرو، نیکلاس گفت که عذر پرستار قبلی را خواستهاند. بعد مرا به مادرش معرفی کرد. خانم هافمن یک وری روی صندلی چرخدار نشسته بود. یک دستش جمع شده روی زانوش، رها بود. انگار چیزی تو مشتش قایم کرده بود. یک چشمش برآمده و لوچ، مات بود. با آن یکی خوب مرا ورانداز کرد، سر تا به پا، پا تا به سر. انگار میخواست برده بخرد. احساس کردم اگر سر پا بود، دستی به گرده و بازوهام میکشید. نیکلاس تند تند توضیحات لازم را میداد، من هم خوب به خاطر میسپردم چون میدانم سالمند، باید همانطور که عادت دارد مو به مو همه چیز طبق خواستهاش و عادتهای سالیانش باشد. اگر نه، مرخصت میکنند.
فقط سر چه جور خوابیدنش گیج شدم از بس گفت اول این ملافه، بعد این پتو، بعد سرش این ور، آن دستش آن ور. بعد لبخند زد و گفت برای خوابیدن خودم کمکات میکنم. خانم هافمن، از همان روز اول وقتی که داشتم صبحانهاش را میدادم و چکهی شیر را از چانهاش میگرفتم، همانطور جویده حرف زد و پشت عروسش صفحه گذاشت. من دم به دمش ندادم. لجش گرفت و صبحانه را پس زد. روز دوم سوم، وقت لباس عوض کردن، وقتی خوب از کت و کول افتادم، فهمیدم پرستار قبلی، حتما گذاشته رفته. معمولا سکتهایها، لباس خواب گشاد که از جلو یا پشت باز است میپوشند اما خانم کاتارینا هافمن انگار توی پنجاه شصت سالگیاش مانده بود. مرا زور میکرد که دوپیس تنش کنم. باید بلندش میکردم میرفتم زیر خماش، دامن را از باسناش بالا کشیده نکشیده تن لخت و گندهاش، ول میشد روی صندلی چرخدار. بعد دست لمساش را باید میکشیدم، باز میکردم، آستین را میسراندم، چین میدادم روی کتف و بازوش. هر چی گفتم این کت به شما کوچک است به خرجش نرفت. همان کت تنگ و چسبان را، عرقریز و دم به گریه، تنش کردم. بعد که جوراب نایلون و کفش خانه پاش کردم و پاهاش را گذاشتم روی پدالهای صندلی، گفت من را ببر جلوی میز آرایش که کشوهای تو در تو داشت و به رنگ همهی دوپیسهاش گوشواره و گردنبند بود که حتما باید به خودش آویزان میکرد.
گاهی فکر میکرد دارد به من لطف میکند، میگفت خودت انتخاب کن. بعد نوبت آرایش موها میرسید همان چهارتار شویدی را باید حالت میدادم و روی پیشانیاش دالبر درست میکردم. وقتی حالت دالبر درست سرجایی قرار میگرفت که باب دلش بود، بعد یک وری لبخند میزد. لبخندش را دوست داشتم، رُکیی چشم ورقلمبیدهاش را میگرفت. و سرانجام نوبت عطر و پیتان بود. کم کم فهمیدم که این استراژیی کاتاریناست که بگوید من سرحال و سرزندهام و غیر مستقیم خوب حالیشان کند که او باید در خانهی خودش باشد نه در خانهی سالمندان. خانهی خودش، خانهای اعیانی که اتاقهای تو در توی بزرگ داشت، و او با صندلی چرخدار به همه جا سرک میکشید. یک چشمی گاهی با ذره بین، عتیقهها را وارسی میکرد. یکدستی دست میکشید به شمعدانهای نقره و گلدانهای بلورتراش و با سرانگشت، شکنج سر حبابها و کنگرهی چراغها را به خود یادآوری میکرد و گاهی میرفت کنار عکس قدیی آقای هافمن، صداش میکرد و از من و میراندا و نیکی باهاش حرف میزد.
انگار اقای هافمن، آنجا روبرویش ایستاده بود بعد صبر میکرد آقای هافمن جوابش را بدهد بعد باز کاتارینا ادامه میداد و میگفت که نگران نیکی است. نظم نظامیی خانه، همان هفتهی اول مرا روانی کرد. اتاق کار میراندا و اتاق خوابشان انگار اتاق عروسکی بود. مثل اینکه، اشیاء را چیده بودند سرجایشان و خودشان رفته بودند و غیبشان زده بود. گویی هیچکس هرگز پایش را آنجا نگذاشته بود. عکسی قدیمی، اتاق یخزده را حالتی داده بود. دختری هفت هشت ساله با پدر و مادرش، هر سه با هم، بچه آهویی را در بغل گرفته بودند. عکسی سیاه و سفید که به اتاق، رنگ شادی میداد. هفتهای یک بار زنی سیاهپوست، ورزیده، میآمد نظافت میکرد. اما عتیقهها را خود میراندا گردگیری میکرد و جلا میداد.
طبق عادت سالیان، کاتارینا صبح با صبحانه، روزنامه میخواند یعنی من براش میخواندم. آن هم فقط یک پاراگراف که فالش را میگفت و آن روزش را پیشگویی میکرد. حالا آن جملهها هر چه میخواست باشد اما کاتارینا آن را به میراندا نسبت میداد و خودش را آماده میکرد که شب چگونه با میراندا برخورد کند. یک روز بیمقدمه زد زیرگریه. گریهاش دلخراش بود. یک چشمش رُک زده به ساعت دیواری، یک چشمش آشک ریز، یکوری هق هق کرد و گفت- من میفهمم میراندا دلش میخواد من بمیرم. میراندا منتظر مرگ من است. من آمدم آرامش کنم، آمدم بگویم اشتباه میکند، که ناگهان یکدستی یقهام را گرفت کشید به طرف خودش و شدیدتر هق هق اوج گرفت، بالا رفت، لوسترها را لرزاند. هق هق در آویزچراغها تکثیر شد. مرگ در گلدانهای بلورتراش، طنین انداخت.
میراندا ناظم دبیرستان بود. لفظ قلم حرف میزد، حتی با پسرش، حتی با نیکلاس. پسرش توماس، دانشجوی فلسفه بود در شهری دیگر. گاهی تعطیلات میآمد. موهاش منگول منگول بلند تا روی شانه، خوشحالت، به موهای مادرش رفته بود. همیشه بوی ماریجوآنا میداد و حرفهای با حال میزد. رخوتی تو صداش بود مثل شرجیی هوا، مثل بخار مرداب زیر آفتاب داغ. من فکر میکردم چون پسر من دیپرشن دارد مثل بزغاله نگاه میکند اما توماس هم انگار کیان من. توماس با پدرش نرمتر بود تا با میراندا. جلوی میراندا سیخم میخم مینشست. وقتی میآمد بیشتر میرفت تو زیرزمین. نیکلاس آرشیتکت داخلی و طراح ویترین بود ولی درعمل، سفارشی کار میکرد.
در زیرزمین، کارگاه کوچکی داشت. زیرزمین از حوزهی ستاد فرماندههیی میراندا بیرون بود. زیرزمین خنکای مطبوعی داشت و بوی زندگی در آن جاری بود، بوی عرق تن، بوی شور و جذبهی کار و اره کشیدن و ساییدن چوب، بوی مستی و شراب بود، بوی خلوت و راحتی بود و گاه، صدای خندههای کشآمده و از خود بیخودِ پدر و پسر بود. از پلههای زیرزمین که میرفتم پایین، پله پله، گام به گام، پایین پایینتر، بوی خاک اره با بوی شراب، آمیخته میشد و من چهارده ساله میشدم. در یک آن، در یک لحظه، زندگی مکرر زیر پوستم میجوشید، بوی عرق تن و نفسهای پدر، من را به من بازمیگرداند. تکه تکههایم را اینجا، آنجا که رها کرده بودم یا درغفلتی جا گذاشته بودم، مجموع میکرد. لرزشی شیرین، تکان دهنده، بر تیرهی پشت. پیوند این نمیدانم کی با آن پارههای معلٌق آشنا، پیچان و چرخان در حریر خاطره. به تنهایی بوی خاک اره، یا فقط بوی شراب، من را چهارده ساله نمیکند باید از چند پله بروم پایین و آغشتگیی این بوها با هم، و شنیدن صدایش در شولای زمان" شنیدی چی گفتم آقا جون"، تا یادم بیاید که زندگی کردهام. تا یادت بیاید عزیز بودهای. تا یادم بیاید به جاآورده میشدم. تا یادت بیاید دوست داشته شدهای. غروبها قبل از شام، نیکلاس و میراندا همینطور که با هم الکی حرف میزدند، آن زیرمیرها خودشان را گرم میکردند تا حال یکدیگر را بگیرند. مثل کشتیگیرها فوتی توی مشتها، کش و قوسی به گل و گردن، تا شام تمام میشد. بعد همینطور که میز را جمع میکردند و غذای فردایشان را کنار میگذاشتند، فن فتیله پیچ و زیر یک خم، اجرا میشد. اشتباههای یکدیگر را میزدند تو سر همدیگر. پتهی یکدیگر را میریختند روی آب. ...که نیکلاس هی شغلش را از دست میدهد و بیرونش میکنند و بیعرضه است، که نیکلاس شلخته است و همیشه بوی گند عرق میدهد، که نیکلاس الکلی شده و ریده به روح و روان توماس، که نیکلاس کلک زده و خانه را به اسم خودش و میراندا نکرده، که نیکلاس... ...که میراندا یبس است، که یک رفیق ندارد و همه روابط و زندگیاش از روی تقویم و سرساعت است، که میراندا پروندهی دادگاه داشته چون تو مدرسه جلوی همه، یکی را سکهی یک پول کرده و دختره قرص خورده که خودکشی کند. که توماس از دست او گذاشته و رفته، که میراندا روزشماری میکند تا کاتارینا بمیرد بمیرد بمیرد. نیکلاس بد دهن بود. فحاشی میکرد. گاهی لیوانی را هم تو مشتش فشار میداد بعد دستش میلرزید و یک جایی ولش میکرد، جرینگ... میراندا خونسرد با جملههای سنجیده، در کمال آرامش، فن جر و واجر را اجرا میکرد و غائله میخوابید تا فرداشب. لنگهای نیکلاس را از مخرج میگرفت جر جر جر، جر و واجرش میکرد. با کلامات سنجیده، با منطق کوبنده، با قدرت کلام. ترور شخصیت.
پیش میآمد، ماهی دو سه شب هم نرم میشدند، خوش و بشی میکردند، تن میراندا کش میآمد و مثل گربه خودش را میمالید به نیکلاس. اینجور شبها نیکلاس میشد نیکی. میراندا میشد میرا. میراندا شیرین میخندید و نیکلاس گونهاش را نیشگون میگرفت. گیلاسهاشان را لبالب میزدند به هم. به سلامتی. فردای شبهای به سلامتی، آرامشی گنگ به دنبال داشت. سکوتی پر معنی همه جا چنبره میزد. یکی دو بار میراندا گیر داد به من که پوشکهای کاتارینا را دیر بردم پایین و پودر رختشویی ریخته دور ماشین. توی چشمهای شفافش نگاه کردم گفتم وقت پوشک بردن، تنظیماش با من و کاتاریناست و پودر هم پودر است دیگر، خب میریزد. بعد چشمهایش را دراند و داشت منطق کوبندهاش، کلام سنجیدهاش میزد بالا که من جاخالی دادم. فکر کرد ترسیدم. البته من هر وقت یکی چشم بدراند یا صداش بالا برود، دماغم تیر میکشد و معلوم میشود. حال که به میانسالی رسیدهام با خود میگویم آیا این ضعف است؟ ترس است؟ ترس از چی؟ یا سبکپایی و رمیدن است؟ من همیشه فرار را بر قرار ترجیح دادهام زیرا تاب ماندن در لحظههای دریده گی و وقاحت را ندارم چون همیشه به جای طرف، من خجالت میکشم. نمیدانم، شاید هم دارم ضعف خود را تبرئه و توجیه میکنم. من طرفدار فن جاخالی هستم. اگر انسان در این کار ورزیده شود، یکهو میبیند انگار که دارد باله میرقصد چابک، سبکپا، موزون، نرم نرم نرم فضا را میشکافد، آرام آرام آرام چرخ می خورد و در پیچی نرم، چرخشی از درون و برون به قرار، جاخالی میدهد.
اما فن جاخالی، بدیش این است که طرف، بار دیگر ممکن است وقیحتر شود، بعد باید بلندتر پرید، نرمتر چرخید، چابکتر پیچید. از پس ِ میراندا، گاهی فقط گاهی، توماس برمیآمد. با شیوهی خودش در کمال آرامش، جملههای سنجیدهاش را پس و پیش میکرد تحویل خودش میداد. قدرت کلام و منطق کوبنده، به بازی و مسخره گرفته میشد. بعد میراندا چشمهاش گر میگرفت و مات میشد به بیرون. صدای بنگ در که میآمد میدوید دنبال توماس که - یواش برو، مواظب باش آهو رد میشه. تنها چیزی که ما را به هم نزدیک میکرد تنها و تنها پدیدهای که بین ما مشترک بود، آهو بود. حرف آهوها که میشد به هم نزدیک میشدیم حتی فاصلهی فیزیکیمان کم میشد، کنار هم میایستادیم، با خوشحالی قرار میگذاشتیم آخر هفته برویم کمین کنیم تا آهو ببینیم. نیکلاس به ما یاد میداد که وقتی آهو رد میشود، چطور بیحرکت بایستیم. کلی میخندیدیم از اداهاش. چند باری دیدیمشان. چابک، سبکپا، رمیده... هیجانزده، هیجان فروخورده، بیحرکت دستهای یکدیگر را گرفته بودیم. سیاهیی چشمهای آهو بود و نازکای تنش... سیاهیی چشمهای آهو بود و نزدیکیی دستهای ما و تپش قلبهامان که میرفت با هم ریتم بگیرد. گاهی جور نمیشد که با هم برویم، تنها تنها میرفتیم. گاه میراندا از خود بیخود، خیس عرق میدوید به طرف زیرزمین نیکلاس را صدا میزد. میراندا هفت ساله میشد.
از توی پلهها من را هم بلند بلند صدا میزد. برق شادی گداخته بودش، خودش را به نیکلاس میسپرد، خودش را به من میسپرد. غشائی نورانی، چهرهاش را گلگون میکرد. کلامش مکث میگرفت، چشمهاش میرفت و از خرام آهو میگفت... اوقات خوشی هم گاهی با کاتارینا میگذشت. میخواست برایش کتاب بخوانم. توی قفسهاش کتابهای جین آستن و مارک توآین بود و دهها مجلهی کهنهی زن و زندگی. اما آنها را نمیخواست. با دست اشاره میکرد آن یکی، یا این یکی. داستانهای عشقیی دوآتشه.
عشقهای ممنوع. آن جایی که ماچ و بوسه بود، میگفت دوباره بخوان. قند تو دلش آب میشد. صورتش یک وری میشکفت. نیکلاس سرش را میکرد تو اتاق، با برق شیطنتی تو چشمهاش، چشمکی میزد و میرفت. نیکلاس در هر فرصتی از من رسما سپاسگزاری میکرد و به آرامش و رضایت مادرش اشاره میکرد و از طرف کاتارینا هدایایی برای من میخرید. نیکلاس برای مادرش نیکی مانده بود. ریش و سبیل جوگندمیاش را میکرد تو گردن و سینهی مادرش و مادرش یک دستی او را غلغلک میداد و خندههاشان کودکانه میشد. گاهی وقفهای میان خنده میافتاد انگار سکسکهای و بعد زوزهای دردناک، درون سینهی مادر خالی میشد و کاتارینا یک دستی پسرش را نوازش میکرد.
تابستان گرمی بود، من رفتم موهام را پسرانه کوتاه کردم. از در که آمدم تو، نیکلاس جور دیگری نگاهم کرد. میراندا رد نگاه را گرفت. شب که با نیکلاس داشتیم با هم کاتارینا را میخواباندیم، ساعدهامان به هم فشرده شد، نبضهامان در یکدیگر تپید، هردو در همان حالت ماندیم، مثل برق گرفتگی خشکمان زد به هم. بعد از آن، گویی سبویی شکست. بعد از آن، غباری مثل گردههای گل تو هوا موج میزد. هوایی سنگین، سمج، سکرآور. دستهای نیکلاس بازیگوش، در تلاشی نامرئی بود تا هوای سنگین را پس بزند و مرا لمس کند. میراندا، نامرئی را مرئی به عین میدید. هیچ به روی خودش نمیآورد. اما مات زده شده بود. نیکلاس را انگار غریبهای یا که از اول خلقت دارد به او نگاه میکند، مات و مبهوت نگاه میکرد. من شناور در شعف و لذتی ناخواسته اما آزموده، مست و لولی، بی فردا، بی آینده، به پوچی و مسخرهگیی زندگیهامان مینگریستم.
به تکرار زخمهای زندگی در زندگیهای یکدیگر. میراندا هر بار به من نگاه میکرد، همانطور ماتزده میگفت بوی ادرار، بوی ادرار میآید. من به سینههای کوچکش که هنوز خوش فرم مانده بود، نگاه میکردم و مجسم میکردم، وقتی با نیکلاس میخوابد، نیکلاس چطور دستش را هلال میکند بر پستانش و در اوج لذت چه در گوشش زمزمه میکند و درماندهگیی لذت را چگونه در نگاهش ویران می کند، تا تکانهای آخر کمر، تا بند آمدن نفس، تا فوران نیست شدن در کبودیی کهربای لذت... چند روزی از آن سبوی شکسته، گذشته بود، از پلهها میرفتم پایین که بعد بپیچم تا از چند پلهی دیگر بروم بالا که پوشکها را در ظرف زباله بیندازم، تا پیچیدم نیکلاس دستم را کشید تو پاگرد زیرزمین. بستهها را ول کردم. از پشت بغلم کرد. خاموش. بیحرکت. خنکای زیرزمین بر پوست مینشست. نفساش از پشت گردنم، آرام آرام در درونم جاری شد. لبهاش را جا به جا که میرفت برمیگشت حس میکردم و شادیی درونم را با فشردن دستهاش، مهار میکردم. هوهوی نفس به زمزمهای ناشناخته روی مهرههای پشت، از روی شلوار چند تکان و چند فشار و بعد وقفهای و بعد، های های پیرانه سری... میراندا دست بسته انگار که خودش را بغل کرده باشد کنار پنجره میایستاد زل میزد به جایی. نگاهش به آهوی رمیده میمانست. میراندا میسوخت و آب میشد. این سوختن را میشناسم. چندین و چند بار سر خودم آمده بود. وقتی با شوهر سابقم زندگی میکردم، همیشه یکی بود، همیشه یکی بین ما بود، همیشه یک چیزی تو هوا بود، همیشه بوس و کناری گوشهی راه پلهها، سهکنج یخچال، روی پشت بام... و من تسلیم، از درون میسوختم. و ماتزده، به دخترخاله و دخترِ دخترخاله و زن همسایه، نگاه میکردم. وقتی شوهرم با من میخوابید آیا لبهای مرا از آن خود میکرد یا لبهای دخترخالهام را؟ یا دهان غنچهی دخترِدخترخالهام را. چرا دیگر به گودیی کمرم که قبلاها دیوانهاش میکرد دست نمیکشید؟ اینها را نمیشود گفت به کسی، که چطور گودیی کمرم ضعف میرفت و خالی میماند برای پر شدنی که دیوانهوار به تمنا میفشردش تا از درد تهی بودن پر شود و من نفسم از نمیدانم کجایم بالا بیاید تا ستارهها در چشمهایم بسوزند. دخترخالهام که میآمد خانهمان یا ما میرفتیم خانهشان، نمایش چاک سینه و زنجیر اجرا میشد. یعنی دخترخاله، پستانهای درشت و با حالش را انگار تو سینی میگرفت هی تعارف شوهرم می کرد، یک زنجیر طلا هم به دفعات خودش میرفت لای چاک و درمیآمد. مهیٌجترین قسمتش این بود که با هم گِز میرفتند. بعد تا من میرفتم تو اتاق یا رویم را میکردم طرفشان، صاف صاف مینشستند به بالای پرده یا لوستر، نگاه میکردند.
من ذره ذره آب میشدم، تحقیر میشدم. مدام دستهای شوهرم را مجسم میکردم که کجای تن او را پر میکند. کدام تکههایش را از آن خودش میکند. اما در این ذره ذره آب شدنها، گاهی لبخندی هم به پیروزی نزد خود میزدم. زیرا پاهای خودم را با پاهای چاق و خپل دخترخاله، مقایسه میکردم یا دستهای ظریفم را که چشمها را به خود میکشید، با دستهای عضلانی و یقر او که نمیشد هیچگاه آن دستها را به نرمی به دست گرفت و بر آن بوسهای زد. اما دختر ِ دخترخالهام که میآمد، سراپا آتش میگرفتم. دخترک فتنه، مثل چاغاله بادام نوبرانه بود، ترد و تر و تازه. وقتی صدای نفسنفس و تابیدن اندامشان را توی اتاقک پشتبام شنیدم، ناگهان پرتاب شدم تا خط استوا، بیرون از مقایسهی مضحک و مسابقهی مسخرهی ران یا پستان و لبخند پیروزی و یا زهر شکست.
بی جنسیت، سیال، غلتیدم تا خط کمربندیی زمین که منظومه را دور میزند و گویی زمین را به بغل گرفتهست. بعد انقدر آدم میسوزد که سرٌ میشود، تمام میشود. و چون دردی است که نمیشود گفت به کسی، درد میشود مونس آدم. آنقدر از درون میسوزد، آب میشود که به مرگ میرسد. تا تولدی دیگر. تا نرمه بادی او را به رقص ببرد، تا شاخههای درختها به او سلام کنند، تا با گردهی گلها، گردهافشانی کند. من داشتم کاتارینا را آماده میکردم که باید آنجا را ترک کنم. روزها، سمج و طولانی میگذشت. کاتارینا میرفت جلوی عکس آقای هافمن، یک چشمی گریه میکرد. من در آینه به خود نگاه میکردم و نگاه صدها آهوی رمیده و بیجفت، در آینه تکثیر میشد. شبی طوفانی، غروب پاییده بود و هوا تاریک روشن بود. دلشورهی زمین، در آسمان سرخ و کبود میزد. هوهوی باد، در درختها میپیچید و سرشاخهها را خم میکرد، راست میکرد، میپیچاند، رها میکرد باز هوهو میکرد... صدای گریهی کاتارینا و هوهوی باد، نگاه میراندا که من به هر طرف میچرخیدم به باسنام خیره بود یا پشت گردنم یا حرکت دستهام، نگاه میراندا، هوهوی باد، گریهی کاتارینا، سرب مذاب... از خانه زدم بیرون. آهسته میرفتم. نمیدانم به کجا. بار چندم بود زده بودم بیرون به نمیدانم کجا؟ کشیدم تو خاکی. از ماشین پیاده شدم. میخواستم باد روی پوستم هوهو کند. با درختها خم و راست شوم، باد گیجام کند، مرا با خود ببرد، در شب بپیچد. شب شده بود. ناگهان از دور انگار یک جفت الماس سیاه، غلیظتر از سیاهیی شب، در ظلمت درخشید.
شعف روی دلشوره رمبید. بعد جفتی دیگر. آمدند. دو تا دو تا، چند تا چند تا، الماس روان در دل تاریکی، در پناه یکدیگر میآمدند. در قفای هم، برگردهی یکدیگر، مواج میآمدند. آشنا و همپا میآمدند. نزدیک، نزدیکتر حلقه زدند، گرد برگرد شب.
خیلی وقتها دوست دارم این دیوار مثل پردهئی نازك كنار برود، تا ببینم پشت این دیوار، پشت آن پرده قرمز و پچپچهها چه میگذرد.
گاه جلوی در ورودی میبینمش با موهای قرمز و كاپشنی قرمز.
همهی محل او را می شناسند، حتا جوان های خیابان بالاتر وپائینتر، محدودهاش نمیدانم تا كجاست.
پشت پنجره میایستم. مرد جوانی را می بینم كه از كنار دیوار مشترك ورودی ما رد میشود. نگاهی به طبقه چهارم میاندازد.سرم را میكشم پشت دیوار. بعضی از آنها احتمالاً آدرس را دقیق نمیدانند، چشم هایشان سرگردان است تا دختری را ببینند با صورت گرد، موهای كوتاه، بیست و دوسه ساله.
هر بار مرا میبیند، چشمهایش را برمیگرداند. گاه دنبال بهانهئی میگردم تا چیزی ازش بپرسم... معمولاً بیحوصله به نظر میرسد با سه گرههای توهم.
روز سه شنبه ساعت شش تو باشگاه ورزشی دیدمش. شال گردن قرمز حریر دور گردنش بسته بود. با آمدنش به باشگاه پچ پچه توی زن ها شروع شد.
پریسا گفت: اومده پی مشتری.
زنی كه سرش را تكیه داده بود به دوچرخهی ثابت گفت: كی دنبال مشتری یه؟
گفتم: خوابت پرید!
با حركتی كُند سرش را به طرف من چرخاند. با صدای كش داری گفت:
ـ تو خوابت نمییاد؟
گفتم: نه. تو هم بهتره بری دكتر.
دستش را روی بازویم كشید و گفت: دكتربازی؟
دستم را كشیدم عقب. رفت پی تارا. از چند متری میدیدمش ، داشت دست میكشید روی بازوی تارا و چیزی میگفت.
به نظرم تارا پی مشتری نبود، بیشتر غرق تماشای خودش بود.
مربی باشگاه وسط ایستاده بود و با صدای بلند میگفت: بدو...بدو...
من و پریسا كنار هم می دویدیم و حرف میزدیم.
به پریسا گفتم: پی مشتری نیست. همهرو برای خودش نگه داشته. خیلیهاشونو دوست داره. نمیخواد بذل و بخشش كنه.
ـ خیلی سادهئی! دنبال پوله.
ـ پول هم میگیره، اما بیشتر دوست شون داره. من قیافهی اون بروبچههارو دیدم.
ـ قیافه چیچییه! گرگ روزگارن.
ـ یكیشون با موتورش مییاد، گاهی وقت غروب. هردوشون وقتی همدیگرو میبینن، حالت عصبی دارن. تارا هی آدامس می جووه...پسره خیلی لاغره. موهاش خرمایی یه.
مربی رو به من و پریسا گفت: تندتر خانما...جلوی بقیه رو گرفتین!
چند دقیقه جدا از هم دویدیم. مربی كه سرش گرم شد به حرف زدن، دوباره من و پریسا شروع كردیم.
پریسا گفت: من نگران شوهرمم!
ـ دیوونهئی!
ـ دیوونه چییه؟ اینا مهرهی مار دارن. كتاب باز میكنن.
ـ بیشتر دنبال همسن و سالای خودشه. بیست و سه چهار ساله، این حدودا.
ـ تو محل همچین دخترایی خطرناكن.
ـ همه جا هستن. این جا تو میبینی.
ـ یادته رفته بودیم آلمان؟ پاشو تو یه كفش كرد برگردیم. میدونی اونجا ... همهاش میترسید كه منو از دست بده، حالا این جا اینقدر قلدری میكنه.
مربی آهنگ ای ایران را انداخته بود ، صدای آهنگ را كه زیاد كرد، سرعت بچه ها زیاد شد.
ـ بدو...بدو...پنج دقیقهی آخر...
جلوی در رو به مادرش فریاد میزند:
ـ به تك تك اون هایی كه اونجا نشستن، میگم این مادرمه، همه میتونید...
زن ها با ناخن میكشند روی صورت.
پچ پچه میپیچد بین زن هایی كه بیرون آمدهاند. صداها گنگ و تاریك است.
ـ پدر مادرن دارن؟
ـ آره بابا! پدر بیچارهشون داغون شده، نگاه به موهای سفیدش نكنید،كمتر از پنجاه ست.
ـ میگن مادره شروع كرده.
ـ پریروز مادره داد میزد بدبخت! تو به خاطر هزار تومن...
ـ میگه یعنی كمه ها!
حداقل ده بیست نفرشان را خودم دیدهام. بین هیجده تا بیست و هفت هشت ساله، بیشتر قد بلند.
تارا نشسته بود روی دوچرخهی ثابت و پا میزد. به چهرهاش كه نگاه میكردی به نظر نقاشی ماهر با قلم نشسته بود به نقاشی. تو آینه به خودش خیره شده بود. من هم از تو آینه بهاش نگاه میكردم و بعد به خودم و به بقیه زنها.
زن ها دور تا دور سالن میدویدند. برای زیبایی اندام ونگه داشتن جوانی همه تلاش میكردیم.
از تارا پرسیدم: چرا برای زنهااین قدر زیبایی مهمه؟ كمتر مردی به صورتش رنگ و روغن میماله .
نگاهام كرد. بدون جوابی پا میزد. زن خواب آلود با كندی خودش را جلو میكشاند. دوباره دست روی بازویم كشید و پرسید:
ـ دكتربازی؟
پریسا ایستاده بود روی دستگاه كمر، مدام پاها و كمرش را به چپ و راست می چرخاند، از توی آینه تمام حواسش به تارا بود. تارا حواسش به دختر جوان سبزهئی بود كه گوشواره حلقهئی طلا گوشش بود. موهای مشكیاش را از پشت بسته بود. وقتی میدوید موهایش را با طنازی به چپ و راست میچرخاند. پریسا آمد كنارم و گفت: دیدی؟ اون سبزه! چه خوش سلیقه ست .
وقتی لباس مان را عوض میكردیم دیدم كه تارا با همان دختر سبزهه خوش و بش میكرد. موقع حرف زدن چند بار با خیسی زبان، خشكی لبش را گرفت. همان موقع پریسا تنه زد و تو گوشم گفت: برای دل خودشون؟ گرگ روزگارن!
به دیوار مشتركمان خیره می شوم. این دیوار مشترك همیشه هست و من خیلی اوقات بهاش تكیه میدهم، بیآنكه بدانم چه كسی یا چه كسانی به این دیوار تكیه دادهاند.
پنجره را باز میكنم، نیمی از شب گذشته. تمام خانهها در خاموشی و تاریكی فرو رفتهاند. در دوردست چراغی سوسو میزند...
بعضی از مهمانیها، بیزن و مردی، در خلوت میگذرد... بعضی چراغ ها در جایی روشن میشود اما دیده نمیشود.
مداركی كه من از دوست جوانم آقای « محسن فلان » دارم اندك اما قابل استفاده است ، ولی به همان نسبت بدبختانه شعور من نیز ناقص و مغشوش است چون نمی دانم چگونه از این مدارك ممكن است استفاده كرد . نكته اینجا است كه من در باره ی آینده ی محسن فلان نظر روشنی ندارم . آیا ترقی خواهد كرد ؟ مهندس خوبی خواهد شد ؟ به وزرات خواهد رسید ؟ پول فراوان و آشنایان متنفذی گرد خواهد آورد یا نه ؟ نمی توانم حدس بزنم . خود بنده چه خواهم شد ؟ پزشك خوبی ، وكیل گردن كلفتی ، مقاطعه كار فعالی و یا لااقل هیچكاره ی همه كاره ای ؟ متأسفانه به خوبی حدس می زنم كه هیچ نخواهم شد . حداكثر در ده دورافتاده ای پزشك بهداری می شوم یا در شهر بزرگی منشی بانكی كه به زودی ورشكست خواهد شد … پس باید دید محسن عزیز به كجا می رسد ، آن هم نه برای اینكه وبال گردنش بشویم و از دسترنجش استفاده ی نامشروع ببریم ، تنها برای اینكه اذیتش كنیم و رو در رو به اثبات برسانیم كه بر خلاف آنچه پیش از این معتقد بوده عمل كرده است . آن وقت فكر می كنید مدرك ذیل كافی نباشد ؟ آن را دو سال پیش ، یعنی درست هنگامی كه بیست ساله بوده است ، با خط خود نوشته و به من داده است :
« اینجانب محسن فلان به دوستم آقای فلانی اطمینان می دهم كه تا آخر عمر ازدواج نكرده با هر عاملی كه بخواهد مرا وادار به این كار بكند مبارزه كنم . اگر جز این رفتار كردم پست ریاكار بی همه چیز هستم . صیغه مجاز است .»
ولی خیلی بامزه است كه بیست سال دیگر ، در یك روز سرد بارانی كه همه چیز شاعرانه و خاكستری رنگ است و دود از دودكش ها بالا می رود و بخار از دهن ها بیرون می آید ، من خسته و تنها و خاك آلود از ده وارد شهر شوم . پالتو مندرس و فقیرانه ام را پوشیده ام . یقه اش را بالا زده ام ، قوز كرده ام ، كیف كاركرده ی طبابتم را به دستی گرفته ام و دست دیگرم را در جیب شلوارم كرده ام . موهایم سفید و پیشانیم پر از چین شده است ، در چشم هایم هیچ چیز خوانده نمی شود ، نه امید و نه نومیدی ، نه رنج و نه شادی … شهر زیباست ، من از این زیبائی به هیجان می آیم . چقدر تغییر كرده است ! چقدر بزرگ شده است ! پس از پانزده شانزده سال از ده كثیف فراموش شده ای برگشته ام ، آه ، خداوندا ، چه تفاوتی ! راز این عظمت در كجاست ؟ عمارت های بلند و زنان خوشگل و خیابان های تمیز … نه ، نه ، من وحشی ام ، من فراموش شده ام ، من از دنیای دیگرم ، باید به محل كارم برگردم ، آنجا كه جز كثافت و بدبختی و فقر و بیماری چیز دیگری نیست ، آنجا كه هفته ها باید در انتظار پست بود ، آنجا كه برف می تواند تو را از دنیا جدا كند . تصمیم می گیرم برگردم . خیلی مضحك است كه با این وضع خراب به سراغ دوست دیرینم آقای محسن فلان بروم . ولی زیبائی ها ، باران شاعرانه و تصور اتاق مجلل و گرم رفیقم مرا به پیش می راند . پس از اینكه سراغ می گیرم زنگ خانه ی او را می فشارم . زن زیبایش در را باز می كند . پس اینطور ؟ چه زن شكموئی ! با بی ادبی همچنان پرتقال می خورد . دوستم پیژامه پوشیده است و با تفنن به من نگاه می كند . من راست می ایستم و به او كه خیلی چاق شده و شكمش جلو آمده و صورتش فربهی قرمز رنگ و ابلهانه ای به خود گرفته است رو می كنم :
ــ پست ! ریاكار ! بی همه چیز !
به ده برمی گردم .
مدرك دوم را من از او دزدیده ام . خیلی خوب … ولی لااقل همین اقرار معصومانه تبرئه ام نمی كند ؟ صبح یك روز جمعه ی آذرماه بود . من كه شب ساعت هشت به خواب رفته بودم نزدیك ظهر بیدار شدم و بی آنكه دست و رویم را بشویم به خانه ی او رفتم . چون حتی به اندازه ی كرایه ی اتوبوس هم پول نداشتم پیاده رفتم و از این حسن تصادف برای تنظیم افكار احمقانه ام استفاده كردم ، افكاری كه همیشه در مواقع بی پولی به امثال من دست می دهد : مثلاْ ترجیح می دادم كه یك رادیوگرام مبله بخرم تا اینكه یك رادیوی كوچولوی ارزان قیمت به اضافه ی یك گرامافون كاركرده ی صدتومانی ؛ برای ناهار ظهر هم بهتر این بود كه چلوكباب سلطانی می خوردم چون به اشرافیت نزدیك تر می بود ، هرچند كه یك ساندویچ بزرگ مرغ ، با آن طول دلپذیرش كه آدم را به یاد راه آهن سیبری می انداخت ، به نوبه ی خود جالب و اشراف مآبانه بود و برای رفتن به سینما البته تاكسی می نشستم …
وقتی به خانه ی محسن رسیدم نزدیك بود سكته كنم . چیزهائی می دیدم كه كاملاْ بر خلاف انتظارم بود : اول اینكه محسن بیدار شده بود ، و مهمتر از آن ، صورتش را تراشیده بود و سرش را به دقت شانه زده بود ، رختخوابش جمع شده بود و كتاب هایش منظم بود ، اتاق پاكیزه و جارو زده و همه چیز درخشان … معهذا من می دانستم كه در پس این جلال و عظمت ظاهری جیب های خالی و شكم گرسنه و قروض فراوان نهفته است . حرفی نزدیم . وقتی او برای تهیه ی نان و پنیر معهود كه از نان خالی به اشرافیت نزدیك تر بود بیرون رفت من دیوانه وار چمدان هایش را كاویدم . گذشته از اینكه این عادت رذیلانه در من به صورت مرض درآمده بود ، می خواستم به نحوی راز این نظم و ترتیب و فعالیت بی سابقه و مافوق قدرت بشری را بیابم . آن را در زیر لباس های زیر تمیزش یافتم و در جیبم پنهان كردم . مدرك شماره دو :
« مدت هاست كه زندگی من بدون هیچگونه كوشش و نتیجه ی ثمربخشی می گذرد . مدت هاست كه من بعضی صفات خوبم را كه جزو شخصیت و خمیره ام بوده است از دست داده ام . اراده و اعتماد به نفس و امیدم را از كف نهاده ام ، تنبلی كشنده ای گریبانم را گرفته است و به سوی بیماری روحی دردناك و معلومی رهبریم می كند . مدت هاست كه بدون هیچ هدف و مقصودی ، ولو نامقدس ، زندگی كرده ام . من فرصت های گران بهائی را كه ممكن بود برای كسب قدرت های تازه ی روحی و معنوی مورد استفاده قرار بدهم به هیچ شمرده ام و بدبختانه قدرت های روحی و معنوی سابقم را نیز به تدریج از چنگ می دهم . برای رفع این خلاء تأسف آور ، از امروز كه ساعت ده صبح جمعه ی پانزدهم آذرماه هزار و سیصد و فلان است رسماْ و كتباْ در برابر وجدان خودم تعهد می كنم و به شرف و انسانیت سوگند می خورم كه از همین لحظه ، بلافاصله خودم را عوض كنم . برای این منظور من باید در نظر داشته باشم كه هدف اصلی و اساسی من در زندگی مهندسی و تأمین معاش احمقانه یا عاقلانه ای نیست ، بلكه تحقق بخشیدن به آرمان های بزرگی است كه به آنها ایمان دارم و با بینش واقعی آنها را پذیرفته ام . رشته ی مهندسی فقط وسیله ای است كه با آن می توانم زندگی معمولی و مناسبی را ادامه بدهم و در عوض فرصت داشته باشم كه به هدفم نزدیك تر شوم . آرمان های من چیست ؟ ــ ایران باید آزاد و آباد گردد ، دهقان ها و كارگران از بی نوائی و بدبختی نجات یابند و به زندگی سعادتمند و عادلانه ای برسند ، و از همین قبیل . من باید گذشته ی پر افتخار خود را همیشه به یاد داشته باشم ، سال های زندان و تبعیدم را فراموش نكنم و مهمتر از همه با یأس جانكاه و وحشتناكی كه مدت هاست در وجودم رخنه كرده است و با این بی قیدی و تنبلی و افكار مالیخولیائی مبارزه كنم . از آن گذشته ، یك روز ، حتی یك روز را هم بدون كینه ورزیدن به كسانی كه من و دیگران را به این روز انداخته اند نگذرانم . از امروز همه چیز در این چند كلمه خلاصه می شود : محسن ! تو جوانی ! تو وظایفی در قبال خودت و نسلت و آرمانت به عهده داری ، عوض شو ! »
با وجود این ، ارزش این سند گرانبها ، كه در تاریخ مبارزات سیاسی و اجتماعی جوانان ایرانی به یادگار خواهد ماند ، از فردای آن روز جمعه خود به خود پائین آمد ، زیرا زندگی محسن همچنان به همان منوال و اگر راست بگویم بدتر و تأثرانگیزتر ادامه یافت . اما تصدیق كنید كه همین سند بی ارزش ما باز هم می تواند در یك بعد از ظهر گرم تابستان سال های آینده ، به منزله ی سلاحی مؤثر در دست های ناتوان من قرار بگیرد ، منی كه پرده ها را بالا می زنم و محكوم می كنم …
روز غم انگیزی است . من خسته و كوفته از بانك ورشكسته برگشته ام . آنها حتی آخرین حقوقم را هم نداده اند . می دانید چه شده است ؟ شعور ناقص و ابتدائی من همانگونه عمل كرد كه شعور كامل و حسابگر مردمی كه سهام این بانك را خریدند : یعنی همه معتقد شدیم كه مؤسسان محترم آدم های راستگوی محترمی هستند و نتیجه این بود كه بانكی به وجود آمد و من هم مثل چند تن دیگر در آنجا با حقوق ناكافی استخدام شدم . تنها به این دلخوش بودم كه گاهی دربان بانك مرا دكتر می خواند و از این كه به این شغل حقیر راضی بودم تحسینم می كرد . اما یا مؤسسان شارلاتان های وقیحی بودند و یا به نظر می رسید كه اوضاع اقتصادی به سرعت رو به وخامت می رود : همه چیز به هم خورد و حتی این شغل حقیر هم سایه ی مباركش را از سر من برچید . باز مثل اول شدیم . سال ها بود كه فارغ التحصیل شده بودیم و زندگی را به بطالت می گذراندیم و از آنجا كه یك نوع بی قیدی جاهل مآبانه كه همه چیز دنیا را به هیچ می گرفت كم كم در وجودمان زائیده شده بود خودمان را به تقلید جاهل ها ، به جای « من » ، « ما » می گفتیم . خلاصه ، مسأله این بود كه به هیچ وجه نمی توانستیم طبابت كنیم و كوشش ها و تلاش های مذبوحانه مان در این زمینه بی ثمر می ماند . علت این بود كه چند محظور در كار ما بود : اول اینكه پس از یك ربع یا حداكثر بیست دقیقه خسته می شدیم و در مطب احتمالی را می بستیم ، دوم اینكه هیچ تفاهمی با مریض ها نداشتیم و نسبت به حال و سرنوشت آنها نگران و علاقمند نبودیم ، یعنی برایمان فرق نمی كرد كه یارو چه مرضی دارد ، حاد است یا مزمن ، عفونی است یا داخلی و غیره ، رنج می كشد یا نمی كشد و تبش چند درجه است ، می خواستیم سر به تن هیچكدامشان نباشد . این بود كه طبق عادت با حوصله به حرف های بیمار گوش می دادیم كه شب تا صبح نخوابیده و سرش مثل آسیاب سنگین شده و صبح مزاجش عمل نكرده و تبش بالا رفته است . اما بعد می زدیم زیر خنده و می گفتیم : « خوب ، خوب ، بد نیست ، ببینید خانم » و یا اگر مرد بود « ببینید آقا : شما اصولاْ چرا می خواهید معالجه كنید ؟ به چه دردتان می خورد ؟ فرض كردیم بنده چند آمپول ریز و درشت به شما زدم كه تبتان پائین بیاید ، چند بسته ی گَرد هم برایتان نوشتم كه سرتان سبك بشود ، چند تا قرص برای رفع یبوست ــ یا برعكس برای ایجاد یبوست ــ و مقداری هم شربت كه خوب بخوابید ، دست آخر چه ؟ شما باید فكر اساسی بكنید . یعنی باید جداْ تصمیم آخرتان را بگیرید . از دو حال خارج نیست : یا می خواهید زنده باشید كه بدبختانه نیرویش را ندارید ، چون كبد و قلب و ریه و همه جایتان خراب است و با همین وضع كجدار و مریز تا آخر عمر دست به گریبانید و یا اینكه می خواهید زودتر راحت شوید و فلسفه تان این است كه خودتان را بكشید ، در آن صورت من به شما تبریك می گویم و واقع بینی تان را می ستایم و می توانم راهنمائیتان كنم » .
به این ترتیب بود كه كار ما به كسادی كشید و چون اهل زد و بندهای سیاسی و قمارهای شبانه و خرید و فروش زمین و ساخت و پاخت با داروخانه ها و نمایندگی های داروئی هم نبودیم پاك آسمان جل شدیم . بله ، این را می گفتم كه وقتی بانك ورشكست شد و ما سرافكنده بیرون آمدیم ، بعد از ظهر گرمی بود . اول به قهوه خانه ای كه غذای كم خرج و كم حجم و كم قوت دارد رفتیم و ناهار مجللی خوردیم و رویش قلیان كشیدیم و به قهوه چی عزیز و خوش قلبی كه با نوسانات جیب ما به خوبی آشنایی و عادت دارد مقداری مقروض شدیم و با یك نوع احساس گرم عاشقانه و در عین حال لطیف بیرون آمدیم . متأسفانه این احساس گرم عاشقانه خیلی زود رو به اولین لحظات گرمازدگی می رفت . به ناچار از زیر سایه ی درختان عبور می كردیم ، یكتا پیراهن و یخه ی باز . راستش این است كه پیراهنمان تمیز و درخور یك انسان متمدن نبود ، اما ما خجالت نمی كشیدیم . گاه دهشاهی می دادیم و آب یخ می خوردیم . خوب ، چه كار كنیم ؟ تمام این چیزها دلمان را به هم می زد ، این خیابان های آشنا و این عمارات بلند سربه فلك كشیده و این مردم احمق و راضی و خوشبخت همیشگی … آن وقت به یاد ییلاق های اشرافی دوردست افتادیم . ای كاش در دهی زندگی می كردم ! در یك ده دور كه همه چیزش طبیعی و حقیقی است ! بعد آنجا به مردم محروم وطنم خدمت بكنم ، از دردهایشان بكاهم و رنج هایشان را تخفیف بدهم … ولی من به این چیزها اعتقاد نداشتم ، نه در گذشته و نه اكنون و نه در آینده . یك دفعه به فكرم رسید كه بروم به مهندس محسن فلان سری بزنم . حقیقت این است كه ما او را خیلی وقت بود كه نمی دیدیم . آدم كله گنده ای شده بود ، عنوانی و مقامی به دست آورده بود و به چرخیدن چرخ ها یاری می رساند .آهی كشیدیم و در دلمان گفتیم : چطور عوض شد . كاغذی را كه سال ها پیش از چمدانش دزدیده بودیم برداشتیم ، در جیب گذاشتیم و به سراغش رفتیم . با هم روبوسی كردیم . از شدت مشغله سرش را هم نمی توانست بخاراند . تمام وقتش گرفته بود : رئیس افتخاری كارگران معیل سراسر ایران و منشی باشگاه دهقانان مجرد و میهن پرست شده بود . ساعت پنج بعد از ظهر در جشن انجمن و ساعت شش در مجلس تذكر مرحوم فلان و ساعت هفت و نیم در روضه خوانی سالیانه ی بازاریان و ساعت هشت و ربع در كلوب روشنفكران و ساعت نه و بیست دقیقه در كانون بانوان مسن و ساعت ده و ده دقیقه در مصاحبه ی تلویزیونی رنگی و ساعت ده و نیم در مصاحبه ی تلویزیونی سیاه و سفید و ساعت یازده در جلسه ی هفتگی خبرنگاران خارجی و ساعت دوازده و پنج دقیقه در شب نشینی مجللی به نفع حیوانات بیمار و ساعت یك بعد از نیمه شب در كانون بانوان جوان و ساعت یك و نیم در اتحادیه ی گرمابه داران و ساعت دو و نیم الی سه با طبیب خانوادگی قرار داشت . ما دود از كله مان بالا رفت . خوشبختانه آن وقت ساعت چهار بعد از ظهر بود و یك ساعت می توانستیم با هم باشیم . رویش را به من كرد . با لحن شیرین سال های پیش گفت :
ــ خوب ، فلانی ، دیوانه ، هنوز می پلكی ؟
ما در این لحن هیچ صمیمیت قلبی را احساس نكردیم ، خیلی سیاستمدارانه بود . جواب دادیم :
ــ دیوانه خودتی و هفت جدت ، اما راستی ما به گردت هم نرسیدیم .
او گفت :
ــ یادت هست چه روزهائی را گرسنه گذراندیم ؟ تخمه می شكستیم ، عرق و كله پاچه می خوردیم كه سینه مان را جلا بدهد . سینماهای ارزان قیمت می رفتیم و از بس شلوغ بود چیزی نمی دیدیم . تا اواخر ماه از این و آن قرض می كردیم و بعد از اول ماه كه تازه برایمان پول رسیده بود قرض ها را می دادیم . همیشه یا می گرفتیم یا می دادیم . پول عزیز در جیب های معصوممان در گردش بود .
ما گفتیم :
ــ خیلی چیزها یادمان هست ، ولی راستی دهقانان و كارگرها در چه حالی هستند ؟ فكر می كنم آرمان های بزرگ بشری تو پدر بدبختشان را درآورده باشد …
و چون تحریك و عصبانی شده بودیم مدرك رسمی را درآوردیم ، نشان دادیم و با لحن شماتت باری گفتیم :
ــ این را چه می گوئی ؟ پس چه شد ؟ آن كینه ها كجا رفت ؟ تو هم تسلیم شدی ؟
او خیلی خجالت كشید و حتی در چشم هایش اشك برق زد ، معهذا خیلی دوستانه و به خود مطمئن به من نصیحت كرد :
ــ فلانی عزیزم ، تو غافلی ، تو ول معطلی ، از هر نظر كه فكر بكنی كار من صحیح و منطقی است . از چه راه دیگر می شود مبارزه كرد ؟ همه ی راه ها بسته است و از آن گذشته هر روز باید یك جور مبارزه كرد ، با در نظر گرفتن امكانات و شرایط . امروز اگر هر كس به نوبه ی خود بكوشد كه در فكر تأمین زندگیش باشد و در این نهضت بزرگی كه برای ترقی و آبادانی كشور و سعادتمند كردن هموطنان ایجاد شده است نقش مثبتی ایفا كند نانش توی روغن است . و تازه چه لزومی دارد كه دلت به حال كارگرها و دهقان ها بسوزد ؟ اكنون بهتر از هر وقت هستند ، می دانی ؟ مسأله بر سر لیاقت و قابلیت است : هر كس لیاقتش را دارد بیاید جلو و هر كس به افكار منفی و احمقانه دچار است برود بمیرد . امروز باید زندگی خوب داشت ، باید در همه چیز به اشرافیت نزدیك شد . آرمان های بشری مطالب تهوع آور و خسته كننده ای است كه نه تلویزیون می شود و نه اتومبیل و نه مسافرت علمی یا غیرعلمی به خارجه …
ما به روی زمین تف كردیم و نوشته ی سابقش را به صورتش زدیم و بیرون آمدیم .
و آن روز بود كه من آن نوشته را گم كردم و مداركم كه معدود بود ، معدودتر شد . در این میان ، نوشته ی سوم را شش ماه پیش به اتفاق هم نوشتیم . یك صبح شنبه بود و ما هر كدام می بایست سر كارمان برویم . نمی دانم با خوشحالی بگویم یا با تأسف اظهار كنم كه این روزها ما هر دو سال آخر تحصیلمان را می گذرانیم . محسن ، آن روز آرایشگاه داشت و من هم كلاسی كه در آن حاضر و غایب می كردند . مسأله حیاتی بود و می بایست حتماْ حاضر شد . با وجود این طبق معمول در خیابان ها پرسه می زدیم و به طور اتفاقی ، پس از یك ماه كه از هم بی خبر بودیم ، در صف سینما به هم برخوردیم . نه ملامت كردیم و نه تعجب . محسن پیش آمد و خوشحال گفت :
ــ فلانی ، بیا به اتفاق هم تصمیم بگیریم .
من حیرت كردم كه چه تصمیمی باید گرفت . حتماْ باید عوض شد ، یا از فردا صبح درس خواند و یا سر كلاس رفت و یا از پس فردا ولگردی را كنار گذاشت و یا از روز شنبه ی آینده بودجه را متعادل كرد . تصمیم هائی بود كه سال ها می گرفتیم ! اما به هر صورت محسن بیش از آن خوشحال بود كه بتوانم با او مخالفت كنم . روزها را شمرد و نوشت و تاریخشان را جلوشان گذاشت و مرا با نگاه فاتحانه ای برانداز كرد . من هم تصدیق كردم ــ سعادتی بود كه به این زودی ها دست نمی داد : روز شنبه ی آینده روز اول ماه بود ! چه فرصت گرانبهائی برای خوب شدن ! من خودم را آماده كردم كه حرف های همیشگی او را بار دیگر بشنوم :
ــ نگاه كن ، اگر بنا باشد آدم از صبح چهارشنبه ای شروع به یك كار مثبت بكند چه اندازه دردناك و در عین حال نفرت بار است . اصلاْ مسخره نیست ؟ روز بعد پنجشنبه است و آن وقت جمعه ، من كه گمان نمی كنم كسی در پنجشنبه و جمعه موفق بشود و بتواند كاری از پیش ببرد . همیشه باید صبح شنبه اول وقت شروع كرد . ولی خودت می دانی و تجربه كرده ای كه این بدبختی اغلب اتفاق می افتد كه شنبه ها روزهای آخر ماه هستند . مثلاْ بیست و هشتم و یا حتی بیست و چهارم … چگونه ممكن است ؟ چگونه ممكن است از اواخر ماه شروع به فعالیت كنیم ؟ تصورش برای من غم انگیز است .
من اگرچه مدت ها بود كه به این بازی بی علاقه شده بودم و به تازگی از سوزاندن یك دسته برنامه های جور و واجور فراغت یافته بودم كه به مناسبت درباره ی هر مطلبی از كارهای مثبت گرفته تا منفی ( از جمله چیدن ناخن ) تنظیم شده بود ، و دیگر حتی شنبه ای هم كه مثلاْ اول فروردین سال جدید بود نمی توانست قلقلكم بدهد ، معهذا در شادی او شریك شدم . محسن گفت :
ــ من می خواهم در حضور تو سوگندنامه ی تاریخ دار و مؤكدی در دو نسخه ترتیب بدهم كه یكی از آن دو را تو برداری و فكر می كنم تنها راه جلوگیری از بدبختی های وحشتناك احتمالی و ایجاد روح تازه ای در كالبد نحیفم همین باشد .
روی صندلی های نرم و لوكس سینما نشستیم و من قلم به دست گرفتم . دور و برمان دخترها و زن های زیبا با دوستان و همراهان سعادتمندشان می خندیدند و از شام و شادی شب پیش سخن می گفتند . محسن ، سرشار از اعتماد به نفس و ایمان واقعی ، مواد سوگندنامه را دیكته كرد :
« به همان یك ذره شرافت و انسانیتی كه در وجودم باقی مانده … خیلی خوب ، حوصله اش را ندارم … به یك چیزی ، خدا كه نه ، دوستی هم كه احمقانه است ، آینده هم زیاد درخشان نیست . عشق ؟ مهم نیست ما یك دختره ی دیوانه ای را دوست می داریم ، یعنی مدتی است به خودمان وانمود می كنیم كه دوست می داریم ، به همان عشق پاك و آسمانی سوگند كه این جانب محسن فلان از روز شنبه اول دی ماه به مواد ذیل عمل كرده وفادار خواهم بود :
1- ترك اعتیادات مضر از قبیل سیگار و مشروب و قلیان و احیاناْ مواد مخدر .
2- تقویت جسمی به وسیله ی خوردن صبحانه و مواد مقوی و مغذی و تزریق آمپول های ویتامینی كه دوستم دكتر فلان تجویز خواهد كرد .
3- اجرای كامل برنامه ی تحصیلی در سال آخر ، از قبیل حضور در كلاس ها و مطالعه ی دروس روز قبل و روز بعد .
4- از پرگوئی و گفتن لاطائلات كه وزنم را در بین رفقا و اقوام پائین آورده خودداری می كنم .
5- عادت كثیفِ كندن ریش چانه ام را در مواقع بیكاری ترك می كنم ، چون باعث می شود كه كوسه به نظر بیایم . فكر می كنم اصلاح مرتب همه روزه تنها راه علاج باشد .
6- اهتمام در نظافت .
7- ورزش سوئدی .
8- تكلیفم را با این دختره ی دیوانه ی صاحبخانه روشن خواهم كرد ، چون بعید نیست روزی واقعاْ عاشقش شوم .
9- سعی می كنم صبح ها با خداوند راز و نیاز كرده و به او ایمان بیاورم .
۱۰- از تفكر درباره ی مسائل سیاسی و اجتماعی به كلی خودداری می كنم چون هیچ فایده ای ندارد و از آن گذشته وجود من پس از این برای این كارها مفید نیست . چقدر خوب شد كه آن فكرهای احمقانه را از سرم بیرون كردم .
11- سعی می كنم مهندس خوبی شوم و سال آینده كه وارد اجتماع شدم به خودم و خانواده ی مردم فایده برسانم ، خلاصه مرد فعال و عجیب و غریبی می شوم .
۱۲- فكر خودكشی را كه تازگی ها به سرم زده برای همیشه از محوطه ی دماغم بیرون می كنم .
۱۳- در صورتی كه به این اعمال مبادرت نكردم دوستم فلان حق دارد مرا خوار كند و هرچه خواست انجام بدهد . »
اما به من اجازه ندهید كه نسخه ی دوم این سوگندنامه را كه دوستم به عنوان پشتوانه ی فعالیتش به من بخشید بردارم و باز مثل سابق دور كوچه ها راه بیفتم ، سرمای زمستان و گرمای تابستان را تحمل كنم ، از این و آن سراغ مهندس جوان و كم تجربه ای را كه تازه وارد اجتماع شده است بگیرم ، اگر در كارگاهی است یا در اداره ای یا بر سر ساختمانی یا پشت ماشینی یا در حاشیه ی خیابانی ، مزاحمش شوم و ببینم كه آیا ورزشكار و خداپرست و نظیف و ریش دار و كم سخن و اهل زندگی خانوادگی و فعالیت ثمربخش شده است یا نه … زیرا ، بله ، همین امروز با پست شهری كاغذی برایم داده است و من اكنون كه شب ، دیروقت است كار دیگری ندارم و نمی توانم بكنم جز آنكه آن را بخوانم :
« فلان عزیزم ،
مرا می بخشی از اینكه بدون مقدمه و احوال پرسی و از این قبیل و آن هم به این طرز عجیب برایت نامه می نویسم . لابد برای تو كه سال هاست به وسواس دیوانگی دچاری و تصور می كنی بیماری روحی نامعلومی داری این چیزها عجیب و ناراحت كننده نیست . لحن من هر طور باشد در صداقتم شك مكن . من ادیب نیستم كه جمله های قشنگ ببافم ، اما تو می دانی كه روزگاری میل و شوق ادیب شدن در من بود كه آن را هم مثل خیلی چیزهای دیگر در وجود خودم كشتم . چون در این روزگار شوق اینكه آدم یك چیزی بشود ــ حتی اگر ادیب شدن باشد ــ به همان اندازه خوشمزه ولی بی فایده است ( از نظر اینكه آدم را سیر نمی كند ) كه دو سیر خرمای تازه . جایت خالی بود كه من دیشب خودم را به نان و خرما ضیافت كرده بودم . اگر چه تو خودت را فراموشكار و كم حواس و ابله می دانی و من و دیگران هم موافقیم ولی خوب به یاد دارم كه بارها هم راجع به انواع خودكشی صحبت كرده ایم . تو می گفتی بهترین راه خودكشی اماله ی مقدار زیادی جوشانده ی شیره و یا استعمال شیاف بزرگی از تریاك بی تقلب است ، چون در این صورت آدم به افكار خودش هم احترام گذاشته است ، و من راه های دیگری پیشنهاد كردم و از گلوله و دارو و رودخانه و عمارات بلند و دستمال های ظریف اما محكم حرف زدم . سرت را درد نیاورم ، حالا می خواهم آزمایش كنم … چرا می خواهم خودكشی كنم ؟ تو باید حدس بزنی ، من نمی دانم تردید است یا ترسی كه از رو به رو شدن با واقعیات دارم . من غوطه ور شده ام ، اما نه به این سادگی ــ در كثافت بارترین انواع آن چیزها كه مفهوم حقیقی اش فساد است . فساد ؟ ولی به درستی نمی دانم آن چیست كه مرا به سوی سقوط ــ اگر بتوان گفت ــ یا فساد ــ اگر این كلمه بتواند به خوبی بیان كننده باشد ــ می كشاند . در عین حال برایم عجیب و ناگوار نیست كه به سوی سقوط و فساد كشیده می شوم . این را فقط خودم می توانم درك كنم و بس . میل تازه جوئی است ، میل این كه حتی برای یك لحظه از جریان نیرومند زمان عقب نباشیم . و مگر جریان نیرومند زمان ما فساد و سقوط نیست ؟ شاید ، شاید درخشان تر از اینها هم ستاره ای باشد ، اما چه كس مرا به آن رهبری خواهد كرد ؟ در حالی كه من همه چیز و همه كس را شناخته ام و حنای هیچكس برایم رنگی ندارد . چه چیز بار دیگر مرا به آن دنیاهای انسانیت و بشریت و بزرگی و علو پیوند خواهد داد ؟ اما همه چیز را نگفتم ، سرشت من و حقیقت زندگی و سرنوشت من در این نیست كه یك راه معین را دنبال كنم ، چه سقوط باشد و چه صعود ، بلكه آن است كه دائم معلق بزنم ، در برزخ باشم ، نوسان كنم ، خودم را به این طرف و آن طرف بكشانم و همین روزگاری می تواند مرا از سقوط و فساد نجات بدهد ، اما البته نمی تواند چیز دیگری هم در عوض به من ببخشد . بدبختی من در همین است . از این روست كه مرگ را آزمایش می كنم . نمی گویم همه چیز احمقانه است ، نمی گویم همه ی راه ها مسدود است ، نه اینها بی معنی است ، همه چیز وجود دارد و از این پس هم وجود خواهد داشت ، حتی همه چیز درست خواهد شد ، به این نكته ایمان دارم ولی … ولی با من فقط گذشته ی من باقی مانده است و امروز ؟ می ترسم كه به دام امروز بیفتم . وای بر من اگر به دام امروز بیفتم ! روزی كه فقر و بیچارگی ، خود را شاعرانه پنهان می كند تا به قول تو اشرافیت ، در همان جلوه گاه های پر زیوری كه پیش از این همه بوده است خودش را تبرئه كند ، خودش را محق قلمداد كند ، روزی كه عوام فریبی تا حد دانش اجتماعی پیش رفته است ، روزی كه مفاهیم عوض شده است ، روزی كه به برادرت و به دوست چندین ساله ات و به زنت اطمینان نداری . بگو هوا بارانی است ، رعد خشمش را بر سرت فرو می ریزد . بگو آفتاب سوزان و درخشانی است ، نیزه های نور بدنت را خواهد گداخت . معامله كن ، پس انداز كن ، زمین بخر ، دروغ بگو ، كرنش كن . اگر فعالی و پشتكار موروثی داری ، همه چیز داشته باش ، پست ها برایت آماده است و كافی است هفته ای یك بار امضاء كنی و اگر مثل رفیقم دكتر فلان هستی گرسنگی بخور ، خرد شو ، منشی زرنگ ترها شو ، نوكرشان شو ، مجیزشان را بگو ، در اطاق های كرایه ای بنشین و با زنت بر سر مخارج دعوا كن . این هاست ؟ این هاست آنچه ما می خواستیم به آن برسیم ؟ بگذار دیگران بمانند ، برسند و مرا محكوم كنند . من به آنها حق می دهم ، اما عزیز من … من دیگر از میان رفته ام و تو اگر بیماری روحی نامعلومی نداشتی بهتر می فهمیدی … من در شب های تاریك و دراز زمستان ، در كوچه های خلوتی كه هروئین می كشند ، در میخانه ها ، در دخمه های پنهانی و اسرارآمیزی كه شیره می كشند ، در بستر زن هائی كه تا آن حد دل سنگ شده اند كه دلشان به حالت می سوزد از میان رفته ام . آنها هم همین را می خواستند . ولی این دختره ی دیوانه بر خلاف توست . او بیماری روحی معلومی دارد . دلش یك مهندس می خواهد كه فردا در ماشین بنشاندش و خوشبختش كند . همه ی این چیزها خیلی دهن پركن است ، اما من از او متنفر شدم و حتی از خودم كه می خواستم به زور عاشقش شوم ! … مضحك است ، عاشق او شوم كه با زندگی آشتی كنم … خیلی خوب ، اكنون به من اجازه بده كه صورت قرض های بی شمارم را یادداشت كنم و باقی بگذارم كه پس از مرگم خانواده ام بپردازند . در ضمن به تو اجازه می دهم كه اگر به سراغم آمدی و دیدی خودكشی نكرده ام و سالم و خوشحال موز می خورم به ریشم بخندی ، بالاخره تفریحی است ، هرچند كه این بار دیگر از تفریح معذوری ، چون تصمیم گرفته ام . به هر حال سلام مرا به همه برسان و قطره ی اشكی به یادمان بریز . در عنفوان جوانی خودمان را نفله كردیم .»
حالا من درصدد هستم كه فردا تكلیفم را با او یكسره كنم : بروم ببینم چه كرده است و با او چند كلمه حسابی حرف بزنم . فردا روز تعطیل است . مردم تفریح می كنند . من از همین الان بوی خوراك هائی را كه همسایه ها برای تدارك ضیافت های كوچك اما پاك فردا می پزند می شنوم . دخترها بهترین لباس خود را می پوشند ، سینه هایشان را جلو می دهند ، زن ها آرایش می كنند ، مردان خوشبخت كه از این همه آسایش و آرامش بهره مندند لباس های اتو زده شان را می پوشند . در چشم همه برق سلامت می درخشد ، در جیب ها پول ها روی هم انباشته است ، بچه های شاد و تندرست از شدت خوشی دیوانه وار به هر سو می دوند ، اتوبوس ها با نظم و ترتیب خاصی كار می كنند ، آفتاب لبخند می زند ، گنجشك شاعرانه می خواند ، نسیم آهسته آهسته زلف بید را در آب فرو می برد ، نوشیدنی های گوارا در شیشه های سربسته چشمك می زنند ، من با كاغذ رفیقم به سوی خانه ی او می روم . به شتاب می روم كه او را از خودكشی باز دارم و به میان اجتماع برگردانم . حقایق را نشانش بدهم و بگویم كه اشتباه می كند ، همه چیز خوب و زیباست . و در عین حال نمی دانم با چه منظره ای رو به رو خواهم شد : خون ؟ مسمومیت ؟ چاقوخوردگی ؟ اما در هر منظره ی دختر صاحبخانه را می بینم كه نقش معشوقه ی وفادار را بازی می كند . او هم در حال خودكشی است .
وقتی به اتاق دوستم می رسم با جالب ترین صحنه های زندگی باشكوه و معصومانه ی او مواجه می شوم : از سقف ، طناب كلفتی آویخته و بر گردن خود گره زده است ، هیكلش آویزان است ، شانه هایش خم و به هم نزدیك شده و سرش به یك سو متوجه شده است ، دست ها و پاهایش بلاتكلیفند ، چشم هایش از حدقه بیرون زده و زبانش تا بیخ درآمده است . طفلك ! چه زبانی ! حكایت از یك سوء هاضمه ی ممتد می كند كه نتیجه ی نخوردن صبحانه و استعمال مشروبات الكلی است . درست نگاه می كنم : كمی دست هایش تكان می خورد ــ من به عقب می روم ــ گوئی می گوید :
ــ دوست پزشك من ! لطفاْ زبانم را درست معاینه كنید . ملاحظه می فرمائید ؟ من چطور می توانستم با این همه بار زندگی كنم ؟
از دختر صاحبخانه اثری نمی بینم . آه ! او هم به تفریح رفته است . خانه خالی است . تنها كلفت پیر صاحبخانه كه در را به روی من باز كرده بود در اتاق چرت می زند . همه جا ساكت است . من جلو می روم و قلب رفیقم را گوش می كنم و نبضش را می گیرم . آه ! پس معلوم می شود چند دقیقه ی پیش خودش را دار زده است . خیلی خوب ، می شود نجاتش داد . اما آیا نجاتش بدهم ؟ كاغذش را در دست دارم ، اگر نمیرد حسابی مسخره اش خواهم كرد ، خودش تفریحی است ، و اگر هم بمیرد خدا رحمتش كند … ولی چیز نامعلومی ، مثل بیماریم ، گوئی با پتك بر سرم می كوبد : تصمیم بگیر ! به خودش نگاه می كنم ، شاید راهنمائیم كند . ولی نگاه مات و خیره اش و چشم های وق زده و زبان باردار بیرون آمده ی او هیچ چیز بیان نمی كند . من به اضطراب عجیبی دچار شده ام ، زیرا فرصت بیش از یكی دو دقیقه نیست . از اتاق بیرون می آیم تا افكار احمقانه ام را تنظیم كنم . ناگهان صدای رفیقم بلند می شود :
ــ به من كمك كنید كه گره طناب را باز كنم … خیلی مضحك بود ، این هم مثل كارهای دیگر بود .
از پشت پنجره نگاه می كنم : حقیقتاْ مشغول باز كردن گره است . كمی بعد صدای پایش را كه به زمین می خورد ــ گوئی از روی شتر به پائین پریده است ــ و صدای خمیازه ی خواب آلودش را كه از بی حوصلگی و خستگی شدید حكایت می كند می شنوم .
آقایان ! درست در همین لحظه بود كه دنیا به دور سرم چرخید و همه چیز به صورت دیگری درآمد . رقص وحشیانه ای در اطرافم شروع شد . به سرعت دویدم و كلفت پیر را كه از اتاقش بیرون آمده بود به كناری پرتاب كردم . در خیابان تمام آدم های خوشبخت و بیدها و شیشه های نوشیدنی ها می رقصیدند . من فهمیدم ، من همان وقت فهمیدم كه بیماریم از خفاگاه خود سر بیرون كرده است ، بروز كرده است . دخترها را ماچ كردم ، زنان را اذیت كردم ، شعارهای بی شرمانه دادم و آواز خواندم . چند بار نزدیك بود زیر ماشین بروم . بعد یكهو افتادم ، دهانم كف كرده بود و باز همه چیز می رقصید . فریاد كشیدم : « چه زندگی خوبی است ! چه دنیای پاكی است ! چه سعادتی ! همه خوشبختند ، همه سالمند ، هیچ كس به دیگری ظلم نمی كند ، همه جا دوستی است ، همه جا بشریت است .» و آن وقت شنیدم كه افسری رو به پاسبان درازقدی كرد و گفت :
ــ نظم شهر را به هم می زند ، باید بردش به كلانتری .
پاسبان گفت :
ــ قربان ، بیمارستان …
من با انگشت هایم بشكن زدم و دیدم كه افسر دیگری تنگ گوش اولی چیزی گفت . پیرمردی كه ریش قرمز و چشم های شررباری داشت با دست هایش جمعیت را عقب می زد و به طرف من می آمد . سینه ام تنگی می كرد . افسر اولی گفت :
ــ تیمارستان .