داستان های عاطفی
آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یك تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در كلاس در جای دیگری نشانده بود، ممكن بود من با دیگری دوست شوم. روزی كه همراه ناظم دبیرستان به معلم كلاس اول معرفی شدم، در نیمكت جلو یك جای خالی بود و معلم مرا آنجا نشاند. او هم آنجا سمت چپ من نشسته بود. پسر بچهای بود با رنگی پریده، دندانهایی درشت و سفید و صورتی استخوانی و كمی بلند، با پوستی صاف و كمی تیره و چشمانی كه در گودی آنها نگاهی افسرده و شرمگین داشت.
گاهی هر چه فكر میكنم نمیتوانم علت دیگری برای این دوستی پیدا كنم. باید قبول كرد كه آدم وقتی بچه است همبازی میخواهد و بعد وقتی بزرگ میشود باید دست كم یك نفر را داشته باشد كه بتواند خیلی از حرفهایش را به او بگوید. گاهی هم دلسوزی و ترحم باعث آشناییها میشود. همین علتها به اضافه تصادف سبب این دوستی من با او شد. كمكم بزرگتر میشدیم و قد میكشیدیم. اما رشد او از همه بچههای مدرسه بیشتر بود؛ به خصوص این رشد در صورتش بیشتر به چشم میخورد.
در سال دوم دبیرستان گونههایش برآمده شد و چانهاش درشت و كشیده گردید و پیشانی پهن و برجستهای پیدا كرد، به طوری كه در سال سوم بچههای كلاس به شوخی به او لقب اسب دادند. این اسم به سرعت دهان به دهان گشت و مدرسه را پر كرد. حتی به كوچهها هم رفت و دكاندارهای محله هم از آن آگاه شدند. او دیگر با لقب اسب به رفت و آمد خود ادامه میداد.
روزهای اول از شنیدن این اسم ناراحت میشد. حتی چند بار با بچهها گلاویز شد؛ به آنها ناسزا گفت و برایشان سنگ پرت كرد. اما رفته رفته از ناچاری با این اسم، مثل عادت كردن به یك درد كهنه، خو گرفت.
اسب اسم اوبود. شاید وقتی در آینه نگاه میكرد و سر سنگین و چشمان درشت و بیحالت خود را میدید، در دل به بچهها حق میداد و خود را سرزنش میكرد. او دیگران را مسئول نمیدانست و هر چه فكر میكرد نمیتوانست دیگری را سرزنش كند.
پدر و مادر و برادران و خواهرانش همه چهره و اندام عادی داشتند و اثری از رشد بیاندازه استخوانها در آنها دیده نمیشد. من این موضوع را بعدها فهمیدم، یعنی خودش برایم درد دل كرد. این موضوع مثل یك كلاف سردرگم بود كه او بارها در آن به جستجو پرداخته بود و هیچوقت هم نتوانسته بود سررشته را به دست بیاورد. خودش میدید كه روز به روز به شكل یك اسب واقعی نزدیكتر میشود. پس تسلیم سرنوشت شد و با همان سر سنگین اسب مانندش به سازگاری خودش با بچهها ادامه داد. من گاهی كه درچهرهاش خیره میشدم، از دیدن نگاه شرمنده و لبهای درشت و دندانهای بزرگ و سفید او نوعی ترس وجودم را فرا میگرفت و پشتم تیر میكشید. فكر میكردم چه خوب بود كه او به راستی اسب میشد و از مدرسه از میان ما میرفت. اما این تنها یك فكر بود، و او دوست من بود و در كلاس پهلوی من مینشست. برای من هم ممكن نبود از دوستی او چشم بپوشم. نوعی ترحم و دلسوزی نسبت به او در خودم حس میكردم. به نظرم میآمد كه او به دوستی من احتیاج دارد و اگر من ازاو كنار بكشم، میان بچهها تنها خواهد ماند. وقتی بچهها خیلی سر به سرش میگذاشتند، به من پناه میآورد. در این موقع حالتی چهرهاش را میگرفت كه من حس میكردم از من كمك میخواهد.
سر سنگینش را پائین میانداخت، و پلكهایش فرو میافتاد. صدای به هم خوردن دندانهایش خشم او را نشان میداد و پاهایش را كه به زمین میكوفت میل او را به انتقام بازگو میكرد. بعضی وقتها هم حالت عجیبی به او دست میداد: از من هم دور میشد؛ میرفت در گوشه خلوت و تاریكی دور از بچهها كز میكرد و به فكر فرو میرفت. آیا نقشه انتقام میكشید یا اینكه دلش میخواست فرار كند و از میان بچهها برود؟ كسی نمیدانست. من میرفتم و او را میكشیدم و میآوردم و شروع به بازی میكردیم. از بازیها دویدن را دوست داشت. وقتی با چند شلنگ از همه جلو میافتاد، خوشحال میشد و دندانهای درشتش نمایان میگردید. با مشت به سینهاش میكوفت و از پیروزیاش بر دیگران خرسند میشد. در یك كار دیگر هم شهرت داشت. ضربههای پایش محكم و سریع بود. وقتی بچهها دورهاش میكردند و سر به سرش میگذاشتند و او به خشم میآمد، با ضربههای پایش به بچهها حمله میكرد. این ضربهها مثل لگدهای اسب كاری و دردآور بود. بروبچهها از نزدیكش میگریختند و در گوشه و كنار پنهان میشدند. او در این موقع از دیدن اینكه بروبچهها از قدرت او میترسند و از برابرش میگریزند احساس غرور میكرد. گردنش را بالا میگرفت، سینهاش را جلو میداد و درست مثل یك اسب به هیجان میآمد: پا به زمین میكوفت و فریاد می كشید.
پس از سه چهارسالی كه از دوستیمان میگذشت، در كلاسای آخر دبیرستان دیگر شباهت او به اسب خیلی زیاد شده بود و روزبه روز به یك اسب واقعی نزدیكتر میشد. همین موضوع باعث شده بود كه او بیشتر از مردم كناره بگیرد. سرش را پایین میانداخت تا نگاههای حیرتزده دیگران را بر چهرهاش نبیند. كمتر درچشم كسی نگاه میكرد و به ندرت در كوچهها پیدایش میشد. از همه بریده بود. رفت و آمدش در كوچهها منحصر به راهی بود كه از خانه به مدرسه میآمد، آن هم در وقتی كه كوچهها خلوت بود و او میتوانست دور از چشم دیگران خودش را به مدرسه برساند. درسالهای بعد دیگر آن شور واشتیاق بچهها برای سر به سر گذاشتن او فرو نشسته بود و گرچه او از این جهت كمتر به خشم میآمد، اما خودش میدانست كه این آرامش و سكوت نتیجه ترحم است و واقعیت هرگز تغییری نكرده است. شاید از این جهت بود كه او بیشتر به انزوا كشیده میشد. فكر میكنم تنها من بودم كه هیچگاه از شباهت او به اسب با وجود این اگر من هم در دوستی با او پیشقدم نمیشدم و به سراغش نمیرفتم، او هرگز به طرف من نمیآمد. دیگر در بازی بچهها شركت نمیكرد و با كسی كاری نداشت. تنها وقتی كه من به سراغ او میرفتم از خانه بیرون میآمد.
كوچههای خلوت را خوب میشناخت. از همین كوچهها بود كه مرا با خود به بیرون شهر میبرد. در آنجا زمانی در اطراف كشتزارها، كه خلوت بود، قدم میزدیم و در فراز و نشیب تپههای دور از شهر میدویدیم. وقتی من از دویدن خسته میشدم، او هنوز سر حال بود. من مینشستم و دویدن او را در طرف كشتزارها و پستی و بلندی تپهها تماشا میكردم. در هوا جست خیز میكرد وفریادهای بلند میكشید. من نگران حالش میشدم. همیشه فكر میكردم سرنوشت این جوان با این شكل و هیبت اسبآسا چه خواهد بود و او در آینده به چه كاری مشغول خواهد شد؟ با این مردمی كه با نگاههای كنجكاو و پر از بدگمانی به او نگاه میكنند چگونه رفتار خواهد كرد؟ آیا ممكن است سالها در گوشه انزوا بماند و خودش را نشان ندهد و تنها در هوای تاریك و روشن غروب گاه در بیابانهای خارج شهر، دور از چشم مردم به جست وخیز بپردازد و فریاد بكشد؟ خودش هم گرچه از این بابت چیزی نمیگفت اما به خوبی آشكار بود كه از وضع استثنایی خود آگاه است. همین آگاهی موجب گریز او از مردم بود، تا جائی كه كمتر به مدرسه میآمد و تا آنجا كه میتوانست برای این غیبتها بهانه میتراشید.
در سال پنجم دبیرستان در امتحانات آخر سال دیگر موفقیتی نداشت؛ گرچه در سالهای پیش از آن هم لازم بود در تابستانها كاركند تا موفق شود. ولی آن سال دیگر شكست او در امتحانات پایان كارش بود. سال ششم دیگر به مدرسه نیامد و در خانه ماند. شاید فكر میكرد اگر دیپلمش را بگیرد، این یك ورق كاغذی دردی از او دوا نخواهد كرد.
آن سال در غیبت او من دچار ناراحتی عجیبی شدم. پس از پنج سال تمام كه با او بر سر یك میز نشسته بودم، یكباره خودم را تنها و بیپناه میدیدم. مثل این بود كه دور و برم خالی شده بود و من در بیابانی پهناور رها شده بودم. برای گریز از این حالت هر روز پس از پایان وقت دبیرستان یكسر به خانه او به دیدارش میرفتم.
وضع طوری بود كه پدر و مادر من هم كه از این دوستی باخبر بودند، به او روی خوش نشان نمیدادند. گرچه از این موضوع چیزی به من نمیگفتند، ولی من خوب میفهمیدم كه نمیخواهند من با كسی كه چنان وضعی دارد رفت و آمد كنم. در دلشان نسبت به او دلسوزی و ترحم وجود داشت ولی نمیخواستند پسرشان پا در زندگی كسی بگذارد كه از مردم گریزان است و چهرهاش را در تاریكی میپوشاند. حتی آنها زمانی خواستند مرا به دبیرستان دیگری بگذارند؛ بهانهشان این بود كه آنجا بهتر است. اما من كه میدانستم مقصودشان چیست زیر بار نرفتم و نخواستم او را تنها بگذارم. نمیدانم چطور بود كه حس میكردم سرانجام اتفاقی برای او خواهد افتاد و او با این وضع نخواهد توانست مدتها سر كند. تا اینكه یكی از روزهای ماه بهار به دیدارش رفتم. قافیه گرفتهای داشت. صدایش به طور عجیبی تغییر كرده بود. خیلی از كلماتش برایم نامفهوم بود. از خانه كه بیرون آمدیم، به من پیشنهاد كرد كه به بیرون شهر برویم و كمی قدم بزنیم.
طرف غروب بود. شاید یك ساعت دیگر هوا تاریك میشد. ما به طرف مغرب پیش میرفتیم. زمین پست و بلند بود و راه ما از بالای تپهها میگذشت و در دو طرفمان عمق درهها با سایههای تاریك قرار داشت. در برابرمان افق مغرب سرخ بود، با تكه ابرهای سیاه. مدتی هر دو ساكت بودیم. بعد من برگشتم و به او نگاه كردم. او دیگر یك اسب حسابی بود. وقتی از او پرسیدم كه به كجا میرویم، سرش را برگرداند و مرا نگاه كرد. درچشمانش دیگر نگاه آدمیزاد نبود. نگاهی بود از یك اسب بیزبان، نامفهوم و خالی از اندیشهها و خواهشهای آدمی. دلم فرو ریخت: من با یك اسب واقعی قدم میزدم. او به زحمت توانست به من حالی كند كه دیگر خیال ندارد به شهر باز گردد. كلمات را به سختی ادا میكرد. صدایش از گلوی یك اسب بیرون میآمد. در همین وقت بود كه خم شد و دستهایش را بر زمین گذاشت. من چه میتوانستم بكنم؟ آیا برایم ممكن بود او را به دنیای آدمها باز گردانم؟ آیا میتوانستم آن سر سنگین، آن هیكل اسبی را عوض كنم؟ یا میتوانستم به مردم بگویم كه رفتارشان را با او تغییر دهند؟ نه، این غیرممكن بود. تصمیم گرفتم به شهر بازگردم. اما او اصرار داشت كه باز مدتی قدم بزنیم؛ وقتی من اظهار خستگی كردم مرا بر گردهاش سوار كرد و من تا آمدم به خود بجنبم ناگهان خیز برداشت. من به یالهای بلند او چنگ انداختم. حالا او از بالای تپهها چهار نعل میرفت و مرا بر پشتش میبرد. صدای برخورد پاهایش با زمین در گوشم طنین میانداخت. در همان حالی كه سرم را كنار گوش او گذاشته بودم، ترس وجودم را گرفته بود و در این اندیشه بودم كه سرانجام كارم در این سواری به كجا خواهد كشید.
باد در گوشهایم صدا میكرد. در میان صفیر باد صدای نفسهای تند او را كه از بینیاش خارج میشد میشنیدم. نمیدانم این سواری چقدر طول كشید. یك ساعت بود؟ دو ساعت بود؟ یا اینكه همه شب را رفتیم؟ اینقدر میدانم كه وقتی او در حاشیه دشتی هموار ایستاد، باز هنگام غروب بود. افق باز هم سرخ رنگ و پوشیده از ابرهای سیاه بود. اما دشت برابرمان روشن بود. چمنزاری بود وسیع با كوههائی در دوردست كه چند اسب دیگر به آزادی و بدون زین وافسار در آنجا به چرا مشغول بودند. من با خستگی از اسب پیاده شدم و او به طرف اسبهایی رفت كه به سویش میآمدند. با حیرت دیدم كه اسبها او را بو كردند و چرخی دورش زدند و بعد همه به صورت گلهای چهارنعل در چمنزار به حركت درآمدند. یالهایشان از باد درهوا موج میزد و دمهایشان افشان بود. آنقدر دور رفتند كه من مدتی آنها را كم كردم. بعد دوباره پیدایشان شد. رنگ او ازهمه درخشانتر بود. اسب سمندی بود با یالهای بلند و دمی انبوه.
هوا داشت تاریك میشد و من در اندیشه تنهائی خود در آن سرزمین ناشناس بودم كه اسب سمند پیش آمد. گردهاش خم شد و من دانستم كه باید سوار شوم. باز با پنجههایم یالهایش را در مشت گرفتم و باز سر بیخ گوشش گذاشتم؛ و بزودی حس كردم كه در هوا پرواز میكنم. در گوش او خیی حرفها زدم: از دوستیمان و از دوران مدرسه. از او خواستم به شهر باز گردد و به خانهاش برود. اما او بیاعتنا به این سخنان هوا را میشكافت و جلو میرفت.
دنبال ما اسبهای دیگر به تاخت میآمدند و من بعضی از آنها را كه از ما جلو میزدند میدیدم. سمند بادپا هوا را میشكافت و از بیابانهای خلوت میگذشت. وقتی از زمین پرنشیب و فرازی عبور كردیم و از بالای یك تپه چراغهای شهر دیده شد، در خودم احساس آرامش كردم. ما در مرز شهر و بیابان بودیم. اسب سمند ایستاد و اسبان دیگر نیز كمی دورتر ایستادند، و من دانستم كه باید پیاده شوم. آنقدرها تا شهر راه نبود. یك قدم كه برمیداشتم به میان چراغها و خیابانهای جدولبندی شده میرسیدم. گفتار بیفایده بود. ما دیگر زبان هم را نمیفهمیدیم.
او به دنیای اسبها تعلق داشت و من باید به میان آدمها برمیگشتم. به علامت خداحافظی و دوستی سالهایمان دستی از مهر بر پیشانیاش كشیدم. سرش را پائین آورد. نفس گرمش به صورتم رسید و دستم از اشكی كه از چشمانش جاری بود تر شد. او به عادت گذشته مثل آدمها گریه میكرد.
چندی گذشت. در این مدت من گاه و بیگاه به یاد دوست اسب خود میافتادم، كمكم وضع روحیام طوری شد كه همیشه به فكر سرنوشت او بودم. دلم میخواست كه هر طور شده او را پیدا كنم.
عاقبت روزی زیر فشار این خواهش آزاردهنده دل به دریا زدم و از همان راهی كه خیال میكردم مرا به آن چراگاه خواهد برد از شهر بیرون رفتم. ساعتها راه رفتم و از تپهها و درهها گذشتم و بر بسیاری از سرزمینها سر كشیدم. اما هرگز نتوانستم اطمینان پیدا كنم كه به آن سرزمین رسیدهام. تنها در یك زمین هموار، در یك دشت پرت افتاده و خلوت و محصور در میان كوهها كه چمنها و علفهایش خشك شده بود، ولی میشد تصور كرد كه روزگاری چراگاهی بوده است، ایستادم. میتوانستم به خودم بقبولانم كه همان سرزمین است. مثل این بود كه در كودكی آن را دیده باشم. یك چنین یادی از آن داشتم. اما از اسبها خبری نبود. دشتی بود خلوت كه پرنده در آن پر نمیزد. تنها صدای باد را میشنیدم كه بوتههای خشكیده را با خود میبرد. در راه بازگشت از آنجا به مردی برخوردم. مسافری بود كه كولهباری بر پشت، از دشت میگذشت. میگفت به خانهاش كه در دهی در كوههای آن سوی دشت است میرود. از او درباره دشت و چراگاه اسبان پرسیدم. مرد فكری كرد و بعد سری تكان داد و گفت:
«بله، همین جاست. چند سال پیش چمن خوبی بود، اما از خشكسالی از دست رفت و حالا میبینید به چه روزی افتاده است؛ اسبها را همان سال صاحبانشان آمدند و به شهر بردند و فروختند.»
* * *
بعد تنها ماندم. دیگر دوستی مثل او نداشتم. شاید باز مدتی طول میكشید تا یكی مانند او كه با من جور باشد پیدا شود. ولی دیگر احتیاجی هم به دوست نبود. بهتر این بود كه خودم به تنهایی در میان مردم آمد و شد كنم. تنها بودن بهتر از آن بود كه باز بلایی به سر رفیقم بیاید و تنها بمانم. به خود فشار آوردم كه این اتفاق را فراموش كنم. یك چیز هم در این كار به من كمك كرد و آن این بود كه در یك سازمان دولتی به كار مشغول شدم. كار در اداره مدتی مرا سرگرم كرد، ولی بیهوده تصور میكردم كه ممكن است آن پیشامد را فراموش كنم. این موضوع گاه و بیگاه مثل آتشی كه از بادی از زیر خاكستر بیرون بیاید، از لابلای گرفتاریهای زمانه خودش را نشان میداد. همین كافی بود كه فیل من یاد هندوستان بیفتد و باز چند روزی همه حواسم دنبال آن روزها باشد. دست و دلم به كار نمیرفت و دلم میخواست از حال و روز او خبر داشته باشم و بدانم كجاست و چه میكند. باز به خود فشار میآوردم. باز خود را سرگرم نشان میدادم تا مگر او و آن پیشامد مثل همه چیزهای كهنه فراموش شوند. به همین جهت بود كه از رفتن به مسابقههای اسبدوانی، با علاقه فراوانی كه به آن داشتم، چشم پوشیدم. به درشگههائی كه با اسب كشیده میشد سوار نشدم. به گریهای اسبی نگاه نكردم و حتی از رفتن به میدانها و كاروانسراهایی كه در آنها اسبی وجود داشت خودداری كردم. اما همه كارها كه دست من نبود. گاه میشد كه غافلگیر با اسبی روبرو میشدم. نمیشد كه در برابر دیگران فرار كنم و بروم. خیلی به خودم فشار میآوردم كه بایستم و اسب را ببینم. چند بار خیال كردم با او روبرو شدهام و رفیقم را در حال كشیدن گاری و یا درشگهای دیدهام. در همة آن سرهای سنگین و صروتهای بزرگ استخوانی همان چشمهای شرمناك وجود داشت كه به آدمها نگاه نمیكردند. تصمیم گرفتم بر خودم مسلط باشم تا چنین پیشامدی همة زندگیام را به هم نریزد. مگر تنها من بودم كه چنین حادثهای را دیده بودم؟ مگر این همه مردمی كه من میانشان میلولیدم و با آنها داد و ستد میكردم، خالی از این گونه اندیشهها و خاطرهها بودند؟ نه! اطمینان داشتم كه بعضی از آنها از اینگونه واقعهها بسیار داشتهاند. اگر میخواستند آنها را بگویند شاید ماهها و سالها طول میكشید. پس من نباید ضعف نشان بدهم و بگذارم یاد آن پیشامد مثل موریانهای كه از داخل چوب را میخورد روحم را بخورد و آنوقت ناگهان روزی مثل یك تیر پوسیده از پا درآیم. نه! اتفاقی افتاد. آدمی اسب شد. فرار كرد و از میان ما رفت و من رفیقی را از دست دادم. باشد. سرنوشت چنین بود. دنیا كه به آخر نرسیده. من باید راه خودم را ادامه بدهم. این اسب اگر آزاد است و در چمنها میدود و اگر بار میكشد و از آدمها شلاق میخورد، مال دنیای اسبهاست و من كه در دنیای آدمها هستم باید با آدمها باشم و مثل آنها قدم بردارم. بر اسبها سوار شوم و از آنها بار بكشم و اگر اطاعت نكردند و خودشان را خسته نشان دادند، باید با شلاق و با چوب و حتی با لگد آنها را بزنم.
خیلی از این گونه اندیشهها و بگومگوها با خودم داشتم. گاه یك بعد از ظهر تمام تنها در اتاقم قدم میزدم و با خودم به بحث و گفتگو میپرداختم. هزار دلیل میتراشیدم تا شاید راضی شوم و در عمق روحم در این باره هیچگونه لكهای نباشد. وقتی كه خیال میكردم راحت شدهام، تازه میدیدم در روی آن تخته سیاه خطها و نوشتههای درهم برهمی هست كه پاك نشدهاند. كوشش برای پاك كردن آنها بیثمر است. باز محكم به روی آنها دست میكشیدم، باز فشار میآوردم. پوشش غبارمانندی روی آنها را میگرفت. خیال میكردم تمام شده است. اما چند لحظه بعد، فقط چند لحظه، آن خطها و نوشتهها باز بیرون میزدند، تندتر و پررنگتر.
در میان تمام این تردیدها و نگرانیها تنها به یك چیز اطمینان داشتم و آن این بود كه خاطرم جمع بود كه سرانجام روزی، به طریقی، دوباره با او روبرو خواهم شد و یكی از ما، من یا او، در پیشامد تازه حرفهایش را خواهد زد و كارش تمام خواهد شد. همین طور هم شد و آن چنین پیش آمد كه صاحب خانهای كه من در آن زندگی میكردم از من خواست كه در جستجوی خانه دیگری باشم. میگفت كه به خانهاش احتیاج دارد. من پس از مدتی سرگردانی خانهای پیدا كردم و روزی تصمیم گرفتم اسباب و خردهریزم را جمع كرده از آن خانه بروم. برای این كار كسی بود كه به من كمك میكرد و من با اطمینان خاطر به خانه تازه رفتم و به انتظار رسیدن اسباب بودم كه آن مرد سراسیمه خبر آورد كه گاری اسبابكشی واژگون شده و اسباب در میان گل و لای كوچه ریخته است.
دلم فرو ریخت. ترسی مبهم در روحم جوشید. نمیدانستم از ریختن اسباب دچار دلهره شدم یا از شنیدن اسم گاری. به هر صورت همراه او رفتم و در كوچه باریكی به گاری واژگون شده رسیدم. گاریچی كه اسباب را در كنار كوچه جمع كرده بود، وقتی چشمش به من افتاد، پیش رفت و لگدی محكم بر شكم اسب گاری زد و گفت:
«این لامذهب دستش در این سوراخ راه آب رفت و به زمین افتاد و گاری وارونه شد.»
دیگر نگذاشتم حرفش را بزند. پیش رفتم تا اسب را از نزدیك ببینم. همان اسب بود. با این تفاوت كه از فشار و سنگینی كار استخوانهای كفل و دندههایش بیرون زده بود و رنگ سمند طلائیاش در زیر پوششی از گرد و خاك و گل و لای تیره و چرك دیده میشد. وقتی برای اطمینان از این پندار سر پیش بردم كه صورتش را ببینم، به چشمانم نگاه كرد. نگاهی شرمگین، سنگین، پر از نومیدی و مملو از سرزنش، چه كاری از من ساخته بود؟ اسبی بود مال دیگری با دست و پایی شكسته. من باید اسبابم را جمع میكردم و به خانة تازهام میرفتم.
و حالا سالها از آن پیشامد میگذرد. رفیق اسب من حتماً مرده است و من به یاد او در و دیوار اتاقم را از عكسها و تابلوهای گوناگون اسبها پوشاندهام: اسبهایی كه میدوند، اسبهایی كه چرا میكنند، اسبهائی كه سینه بر سینه مالبند گاریها داده و بارهای سنگین را از یك شیب تند بالا میكشند و اسبهائی كه در زیر فشار و سنگینی بارها در میان گل و لای غلتیدهاند و دست و پایشان شكسته است، با سرهایی سنگین و نگاههائی شرمناك.
* * *
* * *
* * *
اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم به اصرار مادرم یك سبد گل خریدیم. خدا خیر كسانی را بدهد كه باعث و بانی این رسم و رسومهای آبكی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می كندن و كارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مكافاتی دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اینكه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست می كنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شكل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدود ای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینكه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه كوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی سنگكی اطاق عمل،تایتانیك پزشكی، مهندسی فوتولوس و متلك شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز «لنگه كفشهای F14» و موشكهای بالستیك «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون كردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناك همشیره های مكرّمه با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندنی كه بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس كه فكر می نمود من بوده ام كه ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا كشیده ام، چنان جواب سلامم را داد كه دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود كه بیشتر از غلامی و نوكری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود كه اولش فكر كردم قرار است خدای نكرده با ایشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگوید كه جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسید. معلوم بود كه از حالا باید خودم را روزی حداقل یك فصل كتك خودرن از دست برادرهای عروس آماده می نمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شكنجه زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علی ایحال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مكش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینكه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل كردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینكه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت كه به خود امیدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینكه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبك كنكور سراسری كرد. ابتدا مادر عروس با یك لبخند ملیح و دلنشین واز شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفی كردم. كفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله كند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت كه از ترس نزدیك بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینكه قرار است تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری كرده و مدل ماشینی را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ندید بدید هم كه تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اینكه توانایی حتی خرید یك روروك یا سه چرخه پلاستیكی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیكان خمیری» در خیابانهای «شهرك شرق و میر عروس و خوشبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم كمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم كه در فواید ساده برگزار كردن مراسم عروسی یك خطبه تمام سخنرانی كرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نیاوران را می گرفت. هر چند كه حضرت اجل نیز بعد از اینكه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای كیف به دست» را هدیه نمودند!
بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سولا ایشان در مورد موسیقی بود و اینكه بلدم ارگ و گیتار و تنبك بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینكه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباكرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تكنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفك و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم كه تا حالا بهترین تلفنی كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومی سر كوچه مان بوده توی دلم به هر كسی كه این موبایل را اختراع كرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این كه عروس خانم فهمید كه از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم كرده و مرا یك «بی پرستیش عقب افتاده از دهكده جهانی آقای مك لوهان» توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بی شخصیت از كار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای مد 2000 افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان كشید كه انگار مسبب قتل «راجیو گاندی» در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!
در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی كه توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش كه دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم كه باشگاه جای كشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی كردن است ولی مثل اینكه عروس خانم ها جدید زمین چمن و تشك و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده مربوط می شد كه این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته كمی فداكاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیك» با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و میو میوها» آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر كوچكتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینكه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شكرش باقی بود كه سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاكی به سرم می كردم! بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مكعب از آن شیر خشكی به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشیمی كرمانشاه و تراكتورسازی تبریز را حساب كرده به طوریكه احساس نمودم كه اگر یك ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بیمارستانی را كه عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب كنیم!
بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یك اشتباهی كرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتكار جنگی و جنایتكار سنگی معرفی كردند كه انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از كمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست كه از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!
سر همت ....
اما ... انگار اشتباه كرده ام زهی خیال باطل. باندهای CD چنجر این پراید كوچك چنان بر سرم می كوبد كه فكر می كنم وسط میدان جنگ ایستاده ام. بیچاره را چه چاره؟ خودم را جمع می كنم و تلاش می كنم نشنوم اما با صدای گوشخراش پسرك خواننده كه ناصاف و ناهنجار شروع به ناسزا گفتن می كند، برق از سه فازم می پرد:
برو گمشو، دیگه نمی خوام ببینمت ... چشمهایم گرد می شود.
حتما اشتباه شنیده ام. صاف می نشینم با دقت گوش می دهم. پسرك ادامه می دهد: بی وفای لعنتی، هر روز با یكی كه هستی ... دیگر خواب و خیال چرت زدن در ماشین از سرم پریده است. واقعا درست می شنوم. این خواننده محترم كه البته CD و نوارش به مرحمت محدودیت ها و ممنوعیت ها، زیر زمینی تكثیر شده است و دست به دست می شود، مشغول فحاشی و دشنام گویی به یك "دختر جوان" است. یك معشوقه كه ظاهرا بی وفایی كرده و حالا مستحق این همه لعن و نفرین است. فكر می كنم شاید همین یكی باشد و تمام شود. اما تمامی ندارد. صدای دیگری می خواند:
بس كه خودخواهی، پر رنگ و ریایی، آتیش زدی به جون من، و بعدی:
بی خیال اون كه رفته، بی خیالش، مگه تو چند سال جوونی، و بعدی:
گول نگات رو خوردم تو كه فریبه حرفات
و انگار فقط من نیستم كه با تعجب این اشعار پر از بدبینی، خیانت، كینه، بی وفایی، دورویی و البته كلاهبرداری! را می شنوم. دو نفر از آقایان مسافر هم كه انگار حرف دلشان را از زبان خوانندگان محترم بی نام و نشان شنیده اند داغ دلشان تازه می شود . اولی می گوید: راست می گه آقا، -رو به من- خانم دور از جون شما، شما كه ایشالا متاهلید؟! ولی این دخترا خیلی بد شدن. نگا كنید تورو خدا سر و وضعشون رو ببینید. طبقه ی بالای آپارتمان ما دو تا دختر با مادرشون زندگی می كنن. خانم هر روز یكی می رسوندشون. یه روز یه پراید. یه روز یه پرادو! یه روز زانتیا! و دومی هم شادمان از این جنگ تخریبی علیه زن ها ادامه می دهد: اقا همشون دنبال شوهرن. این نشد، یكی دیگه. اون نشد بازم یكی دیگه. اصلا به هیچ كدومشون نمیشه اعتماد كرد، معلوم نیست قبل از ازدواج با چند نفر گشتن و ....
دارم منفجر می شوم. دلم میخواد یقه ی اقایان را بگیرم و كله هایشان را به هم بكوبم. هیچ كس نیست بگوید اگر خانمها هم مجوز خوانندگی داشتند، آن وقت چه گلایه ها كه از بی وفایی آقایان نمی كردند و چه پته ها! كه روی آب ریخته نمیشد. دلم نمی خواهد بگویم: دخترها هفت خط شده اند، آقایان پاكدامن و نجیب و سر به راه چرا گول می خورند و مدل دوست دخترشان را مثل مدل گوشی های موبایل، راه به راه عوض می كنند. اما انگار خدا به دادم می رسد. ماشین می ایستد و خانمی چادری سوار می شود و هنوز چند جمله از مكالمه ی آقایان عقل كل را نشنیده، با صدای بلند شروع به مخالفت می كند.
- آقا چی می گین؟ شما از بدبختی ها و گرفتاریهای مردم چه خبر دارید؟ همه ظاهر قضیه رو می بینن و تند تند حكم صادر می كنن. من معاون یه دبیرستانم. بیایید پای درد دل من بنشینید، خون گریه می كنید.
دخترهای مثل دسته ی گل داریم كه گرفتار هزار و یك جور كار غیر اخلاقی شدن فقط به خاطر این كه خانواده نمی تونه، تامینشون كنه. یه دختر سال سومی داشتیم كه می گفت من برای خرید لوازم التحریر مدرسه با یه فروشنده، دوست شدم و هزار تا بلا سرم اومد. یكی دیگه بود گفت ما پنج تا بچه ایم. پدرم معتاده و بی كار. من پول خرید یه روسری یا شال رو هم ندارم. از سر اجبار هر از گاهی با یكی دوست می شم، یكی برام روسری می خره، یكی مانتو می خره. یكی كیف می خره.
شما از دل دخترای مردم بی خبرید. اصلا اون آقای 60 ساله ایی كه با یه دختر 18 ساله دوست می شه و براش عطر و ادوكلن و لباس می خره، غلط می كنه! دخترا بی اخلاق شدن، اخلاق و تعهد و نجابت آقایون كجا رفته؟ اونا چرا سوء استفاده می كنن .كی گفته دختر بیچاره ای كه هیچ دستاویز و پناهی برای تامین نیازهاش نداره و به جایی چنگ می زنه ناسالم و ........! ولی آقا پسرها و آقایان متاهل و حتی پیر و پاتالی كه زن و بچه و زندگی دارن ولی باز هم دنبال دخترای فسقلی فسقلی راه می افتن و با وعده و وعید سرشون رو شیره می مالند، سالم و با اخلاق و ....... به مقصد رسیدیم و حرفهای خانم، نیمه كاره می ماند. چقدر خوشحالم. آقایان مدافع حقوق مردها، بی سر و صدا از ماشین پیاده می شوند و فلنگ را می بندند. به نظرم ترسیدند از خانم معاون كتك بخورند. خدا را شكر هنوز هم هستند زنانی كه فریاد كشیدن را از یاد نبرده اند.
صدای فریاد را من وقتی شنیدم که سر و صورتم را صابون زده بودم وچشمهایم بسته بود. اما فوراً چشمهایم را باز کردم و دیدم که یک نفر روی کف سیمانی حمام افتاده است و دارد دست و پا میزند و جیغ میکشد.
صابون چشمهایم را سوزاند. چشمها را دوباره بستم و سرم را زیر دوش گرفتم، و بعد چشمهایم را باز کردم.
دکتر کیانی بود که لحظة پیش کنار من ایستاده بود و داشت خودش را میشست. حالا چند نفر از زندانیها دورش ریخته بودند و میخواستند دست و پایش را بگیرند. کیانی درشت و سنگین بود و دست و پای ستبری داشت، و چون تنش صابونی و لغزنده بود، زندانیها نمیتوانستند بگیرندش، و او لای دست و پایشان میغلتید و سرش را مثل پتک به کف حمام میکوبید، و کف حمام که گویا زیرش خالی بود صدای طبل مانندی میداد. زندانیهای لخت، دورش گره خورده بودند. همة تنها سفید و بیخون بود، غیر از تن خود کیانی که رنگ گندمی داشت و لای دست و پاهای دیگر دیده میشد.
لحظة بعد مرکز گره از تکان افتاد. چند نفر از زندانیها جدا شدند. و باقیشان لاشة خیس و صابونی را آهسته بلند کردند و به طرف در گرم خانه بردند. من از لای تنهای برهنه یک لحظه صورت او را دیدم، و دیدم که رنگش سفید شده و بینیاش تیغ کشیده است. زندانیهای برهنه او را از پا از در گرمخانه بیرون بردند.
حالا گرداگرد گرمخانه دوشها همینطور باز بود و آدمهای برهنة خیس کنار دوشها سرجای خود خشکشان زده بود، و یک گل درشت آفتاب از دریچة سقفی وسط گرمخانه میتابید. بعد که من صدای ریزش آب دوشها را شنیدم به نظرم آمد که لحظههای پیش از آن را در سکوت مطلق رویایی گذرانده بودم. شاید کف صابون گوشام را گرفته بود.
ما چهل و چند نفر میشدیم و بازداشتگاهمان پشت پاسدارخانة لشکر بود. اتاق بازداشتگاه دو پنجرة بزرگ رو به میدان مشق داشت. پشت پنجرهها توری میلة آهنی کشیده بودند و همیشه یک سرباز تفنگ به دوش زیر پنجرهها کشیک میداد.
منظرة میدان مشق، که آن طرفش انبوه کاخ و چنار و زبان گنجشک پشت هم صف کشیده بودند از پشت توری مثل تابلو نقاشی بود، مگر وقتی که بهداریها از آنجا میگذشتند و همة ما برای تماشای آنها پشت پنجره جمع میشدیم و مسخرهشان میکردیم.
و بهداریها همزندانیهای ناخوش و ناجور بودند که در بهداری، دویست سیصد متری پاسدارخانه، نگهشان میداشتند، و چون ساختمان بهداری مستراح و دستشویی نداشت، روزی دوبار سربازها آنها را سینه میکردند و از میدان مشق میگذراندند و میآوردنشان به زندان ما تا از دستشویی و مستراح ما استفاده کنند و برگردند.
صف بهداریها مثل یک جوخة شکست خورده بود. یکیشان ابراهیمی گردن شکسته بود، که من نمیدانستم چرا به او میگفتیم «گردن شکسته» چون گردنش درست بود و فقط بازوهایش شکسته بود و قفسة سینه و دستهاش را تا آرنج گچ گرفته بودند و مثل مترسک دستهایش باز بود و بایستی یک نفر لیوان آب جلو دهانش بگیرد و تو مستراح دکمة شلوارش را برایش باز کند. یکی دیگرشان حسین کرمانی بود، که باز من نمیدانستم اسمش کرمانی است یا چون کرمانی است به او میگوییم کرمانی. حسین کرمانی نمیتوانست بایستد. اما غیر از این عیبی نداشت و اگر دو نفر زیر بغلش را میگرفتند که نیفتد. خودش میتوانست راه برود، و خنده و شوخی هم میکرد. یکی دیگرشان آدمی بود که اسمش را نمیدانستم. همیشه دولادولا راه میرفت، چون که نمیدانم با تیغ یا شیشه شکسته خواسته بود شکم خودش را پاره کند و بعد که شکمش را دوخته بودند پوست شکمش گویا طوری کشیده شده بود که نمیتوانست راست بایستد. یکیشان هم حبیب بود که هیچ عیب و علتی نداشت. اما با قد بلندش عبا روی دوش میانداخت و یک پیپ دسته خمیده به لب میگذاشت و به همه چیز و همه کس شتروار آهسته سرتکان میداد. یکیشان هم دکتر کیانی بود که چون حالش بد بود بیرون نمیآوردنش و زیرش لگن میگذاشتند.
من خود دکتر کیانی را ندیده بودم. اما چند هفته بود که ملاقاتیهایش را عصر دوشنبه میدیدم که میآمدند و او را ندیده برمیگشتند. یکی از ملاقاتیها یک پیرزن خمیدة عینکی بود که تا غروب در اتاق ملاقات مینشست و هرازچندی دستش را روی زانوش میزد و میگفت «کجا آوردنت، مادر؟» ولی از چند روز قبل از آن روز بهداریها گفته بودند که این دفعه خیال دارند دکتر کیانی را به حمام بیاورند.
حمام دوراز پاسدارخانه بود. صبح دوشنبه که میخواستند ما را ببرند یک جوخه سرباز با تفنگ و سرنیزه جلو در پاسدارخانه حلقه میزدند و ما باروبندیلمان را برمیداشتیم و به میان حلقة سربازها میرفتیم. این بار سربازها ما را سینه میکردند و از میدان مشق میگذراندند و جلو بهداری نگهمان میداشتند تا بهداریها هم بیایند. بعد همه به طرف حمام راه میافتادیم.
درراه تا میتوانستیم آهسته میرفتیم تا بیشتر درهوای آزاد نفس کشیده باشیم. توی راه آدمهای آزاد را از دور میدیدیم که برای خودشان اینطرف و آنطرف میرفتند. از دیدن آدمهای آزاد، هوای محو و مبهم آزادی در دلمان زنده میشد و دلمان قدری میگرفت. اما تماشای افق گستردة دنیای بیرون زندان و نفس کشیدن درهوای صاف و سرد ما را مست میکرد و گاهی آنقدر یاوه میگفتیم و میخندیدیم که سربازها به ما تشر میزدند.
آن روز هم جلو بهداری ایستادیم تا بهداریها بیایند. اول از همة دکتر کیانی بیرون آمد. جوان و میانه بالا و چهارشانه و گندمگون بود. قیافة ورزشکارها را داشت. هیچ به نظر ناخوش نمیآمد. همینکه از در بیرون آمد خندید و یک دستش را با پنجة باز برای ما تکان داد. با دست دیگرش بقچة لباسهایش را زیر بغل گرفته بود. جلو که آمد و قاطی ما شد چند نفر از ما که میشناختنش با او روبوسی کردند. او با همه سلام علیک و احوالپرسی کرد.
بعد همه راه افتادیم و میدان مشق را پشت سرگذاشتیم و وارد زمینهای سنگلاخی شدیم که دو طرفش سیمخاردار کشیده بودند. پشت سیم، تانکهای سیاه زیتونی صف کشیده بودند. در سایة تانکها برفی که دو روز پیش باریده بود، هنوز بود. آفتاب ضعیفی میتابید. به حمام که رسیدیم دیدیم در بسته است و ما را پشت در بسته نگاه داشتند.
ما میدانستیم که چرا ما را پشت در نگه میدارند. ما هفتة پیش پول گروهبان حمامی را نداده بودیم و این هفته هم خیال داشتیم ندهیم.
از پول ملاقاتیهامان هر هفته نفری سه چهار تومان به هر کدام ما میرسید، و همه را اکبر نگه میداشت، و گروهبان حمامی از ما نفری یک تومان پول حمام میگرفت. یک روز پیش خودمان فکر کردیم که چون زندانی هستیم نباید پول حمام بدهیم و تصمیم گرفتیم که دیگر پول ندهیم.
ولی آن روز از کار خودمان پشیمان شدیم. چون که هوا خیلی سرد بود، و ما هر چه روی پای خودمان میان حلقة سربازها جستوخیز کردیم، گرم نشدیم. آفتاب کمرنگی هم که روی ما میتابید زیر ابر رفت. سربازها هم سردشان بود و رنگشان رفتهرفته کبود میشد و از نوک بینی بعضیشان یک قطرة زلال آب آویزان بود.
کیانی حالش بد شد. دو نفر از زندانیها بقچهشان را زمین گذاشتند و کیانی را روی بقچهها نشاندند. بقچة خودش زیر بغلش بود. انگار یادش نبود. بچهها به اکبر گفتند که بهتر است پول حمام را بدهد.
وقتی که در حمام را باز کردند دست و پای ما کرخت شده بود. وقتی که داخل رخت کن شدیم شیشة عینک من تار شد، و من عینکم را برداشتم تا جلو پایم را ببینم. گل و گوشمان که یخ بود در هوای ولرم رخت کن به مورمور افتاد.
بعد لخت شدیم و به گرمخانه رفتیم. و من همین که سروصورتم را صابون زدم صدای فریاد را شنیدم و چشمهایم را باز کردم.
بعد از آنهمه وارفته بودند. بعد تندتند خودشان را زیر دوش آب کشیدند و بهدو از گرمخانه بیرون رفتند. من هم دستمالها و زیر پوشهام را که روی سکوی سیمانی جلوم خیس کرده بودم، نشسته آب کشیدم و با تن خیس به رختکن رفتم. از گرمخانه که بیرون آمدم هوای رخت کن یخ بود و به تن آدم شلاق میزد، و زمینش هم زیر پا سرد و سفت بود.
روی سکوها بوریا پهن بود، و بیرون که آمدم دیدم دکتر کیانی را روی یکی از پوریاها دراز کردهاند و یک لنگ رویش انداختهاند. چند نفر از زندانیها هنوز لخت بالای سرش ایستاده بودند. کیانی رنگش سفید و شفاف شده بود و پرههای بینیاش باز و چشمهایش بسته بود. سینهاش بالا و پایین میرفت. انگشتهای کلفت پاهایش از زیر لنگ بیرون زده بود.
وقتی که لباسمان را میپوشیدیم من توی پاکت سیگارم یک سیگار پیدا کردم. اکبر که پهلوی من لباس میپوشید نصف سیگار را از من گرفت. اکبر سیگار نمیکشید. وقتی که نصف سیگار لهیده را به لب گذاشت دیدم که هرچه خون بود از لبهاش رفته بود و لبهاش سفید شده بود. وقتی که خودم خواستم سیگار را از لبم بردارم دیدم که دستم میلرزد. به دست اکبر نگاه کردم، به نظرم آمد که دستش نمیلرزد. سقف حمام طاق ضربی بود و میان ستونها تیر چوبی افقی کار گذاشته بودند، و وسط رختکن یک حوض خالی بود. حمام مثل مسجد خالی بود. سینة کیانی همین طور بالا و پایین میرفت.
بعد گروهبان حمامی از بیرون وارد شد و صدا زد:
«زودتر بیا بیرون!»
من و اکبر لباسهامان را خیلی آهسته میپوشیدیم، برای این که آخر سر بدانیم که تکلیف کیانی چه میشود. گروهبان دوربینه گشت و همه را بیرون کرد و به ما گفت:«بجنبین!»
اکبر گفت:«سرکار ما پهلوی مریض میمانیم.»
گروهبان گفت:«لازم نیست. فرمودهن باشه. بقیه برن.»
من گفتم:«ممکنه بازهم حالش به هم بخوره.»
گروهبان گفت:«جون آبجیش، خودش میدونه از این شوخیها نداریم.»
آخرین نفری که از رختکن بیرون رفت ابراهیمی گردن شکسته بود. که چون از رو نمیتوانست از در بیرون برود چرخید و از پهلو بیرون رفت.
بعد گروهبان ما را هم بیرون کرد. من دم در چرخیدم و فضای نیمه تاریک رختکن را نگاه کردم. دکتر کیانی تنها و بیکس زیر لنگ دو نم روی بوریای خشک خوابیده بود و رنگش سفید مهتابی بود. روی حاشیة بینه، کنار بوریاها جای پاهای خیس باقی مانده بود. گچ بند کشی طاقهای حمام به طرز عجیبی به نظرم تازه و سفید آمد.
بیرون، آسمان گرفته و هوا تیره و زمین یخ بسته بود. وقتی که راه افتادیم دیگر نمیخواستیم خیلی آهسته برویم. زندانیها دیگر حرف نمیزدند. رنگشان پریده بود و ریش یک هفتهشان روی رنگ پریدهشان سیاه میزد.
در راه هیچ حرف نزدیم. توری من که زیرپوشهای خیس توش بود از رفتنه خیلی سنگینتر بود. فکر کردم که ملاقاتیهای دکتر کیانی که امروز قرار بود ملاقات کنند باز هم نومید برمیگردند.
وقتی که به سنگلاخ قبل از میدان رسیدیم ناگهان ابراهیمی گردن شکسته گفت:«اه. بچهها این حیوون را از زمین بردارین ببینیم چیه.» حبیب خم شد و چیزی را از زمین برداشت و جلو صورت ابراهیمی گردن شکسته گرفت. یک پرندة کوچک مرده بود. تازه هم مرده بود، چون که پرهاش مرتب و پاکیزه و براق بود. من هرگز همچو پرندهای ندیده بودم. رفتم جلو نگاه کردم. دهن بستهاش گشاد بود و یک قیطان زرد دورش کشیده بود و پرش سیاه و دمش دراز بود. پنجههای لاغرش را جمع کرده بود.
یکی گفت:«ساره.»
یکی گفت:«نه، پرستوس.»
«خوب میبینی که مرده.»
«خوب تازه مرده.»
«خوب از سرما مرده دیگه.»
مرگ در چهرة پرنده هیچ وحشتی برجا نگذاشته بود. از هرچه مرده بود، خیلی راحت و آرام مرده بود. حبیب پرندة مرده را چند قدم دیگر در دستش نگه داشت و بعد آهسته خم شد و آن را زمین گذاشت. ما از پرنده گذشتیم. گروهبانی که پشت سر ما میآمد پرنده را برداشت و با نگاه بدگمانی آن را برانداز کرد. بعد دور سرش چرخاندش و به پشت سیمهای خاردار، روی تانکهای سیاه پرتش کرد. ابراهیمی گردن شکسته گفت:«بچهها این دفعه پول حمام دادیم؟»
اکبر گفت:«نه.»
امروز ، سر خاكت من تو را بعد از 9 ماه و 7 روز ،دوباره دیدم .
همان وقتی كه داشتند لحد را روی صورتت می گذاشتند بالای سرت بودم ایستاده نه، نشسته نه،
همان وقتی كه آمده بودم خانه تان رویت خلعتی كشیده بودند و دورت پر از لاله های سبز بود، بوی مریم می دادی اما پنجره ها را باز گذاشته بودند. رفتم ، رفته بودم ، چه می گویم آمده بودم قبل رفتنت ببینمت مادرت گفت : «چشم هایم را در می آورد.» زیر پلكم هنوز – زخمی است ناخن می كشید بی محابا به صورتم چنگ می زد. پلكم لبهایم اما نه به چشم هایم دلش نمیرفت كه دل تو را زخم بزند می دانم او هم می داند آبی چشم های غرقت كرد عاقبت. نگفتم دست و پا بزن بر و بگیر دستی را كه دراز شد به سویت ، نگرفتی ، نگرفتی تامن گرفتم عاقبت دستی را كه دراز شده بود به سویم نامحرم نبود محرم شدید . فكركردم ریشت را می زنی ، كراوات می بندی ، آن كت و شلوار طوسی تیره ات را می پوشی می آیی می ایستی كنار درتالار و مهمان هایم را تعارف می كنی فكر می كردم عادت می كنی عادی می شوی برایت مثل دیگران همه همین را می گفتم از مادر خودم گرفته تا عمه فخری . آخرین باری كه آمده بود خانه مان می گفت : « چشمم كف پات شوهر كن ،بچه ام داره مثل شمع آب می شه»
و آب می شدم من مثل شمع قطره قطره .. خبر نداشتم چه می كنی ازهمان 9 ماه و 7 روز پیش كه برگه آزمایش را گرفتیم . دكتر آخری ، اخرین امیدمان بود وقتی گفت : « ازدواج فامیلی كنین یه نسلو معلول می كنین . »
رفتی و گفتی قسمت نبود قسمت هم شویم . دیگر ندیدمت اوایل خبرمی آوردند . با كسی حرف نمی زنی صبح می روی و شب بر می گردی بعدها گفتند اصلا سر كار نمی روی ریش بلندی گذاشته ای ، صبح تا شب توی خانه می مانی مشق خط می كنی بعدتر ها گفتند در اتاقت را به روی همه بسته ای پرسیدم غذا می خوری گفتند روزه داری 9 ماه و 7 روز بود كه روزه داشتی .می گفتند عادت می كند، درست می شود بهتر از تو را ندیده ،اما درست نشدی عادت نكردی بهتر از من را هم نشانت دادند آخر سر خبرم كردند به حسابم آوردند . گفتند دكترا گفتند تو شوهر كنی حرف می زند . داد می زند، قرار می گیرد . افتادم به دست و پایشان التماسشان كردم كه ببینمت كه ببینم گفتند نه نخواسته ، التماسشان كردم كه تو را زن بدهند. شاید كه من حرف بزنم، داد بزنم ، قرار بگیرم. گفتند نه، دكترها گفتند تو اول تو وگرنه ....
گفتند داری با خیال من زندگی می كنی گفتند حتما توی خیالاتت من را به زنی گرفته ای كه اینقدر آرامی می شنوند صبح و شب با كسی حرف می زنی با منی لابد.
گفتند 9 ماه و 7 روز است با توست دیگری را نمی پذیرد باید بروی از خانه دلش جای خالیت را ،عروسیت را باید به چشم ببیند اگر نروی همین امروز یا فردا دیگر تمام می شود تو تمام می شوی . با خیالی كه توی این 9 ماه و 7 روز برایش زاییده ای یك عمر زندگی می كند . شوهر كن كارت دعوتش را بفرست برایش شوهر كردم زودتر از آنچه می گفتند .كارت دعوتم یك برگه كدر زرد بود كه رویش پاییون قهوه ای داشت می خواستم سیاه باشد نمی شد . لباس عروسم را همانطور سفارش دادم كه با هم خیال كرده بودیم ، پرچین، پر از پولك، ملیله ، پرتور و طبقه طبقه ،دختران خیاط .
خندیدد و گفتند از مد افتاده گفتم نه هنوز مد نشده
لباسم را به عكست نشان دادم كلی برایش گفتم كه تور سرم گلهای سفید دارد و دنباله لباسم آنقدر بلند است كه باید دختر بچه های فامیل دنبالمان همه جا بیایند خندیدی توی عكس . گل دستم را مریم سفارش دادم تاج سرم مریم ماشین عروسمان را با مریم تزیین كردیم ، چهار حلقه ظریف مریم روی دسته های ماشین سیاه سیاه.
یادت كه هست دلت می خواست توی برف عروسی بگیریم من بشوم ملكه برفی حالا عروسیم افتاده به زمستان ببین خدا چقدر با دل ما راه می یاد. كارت را مادرم برایت آورد گفت صدایت كرده ، چند بار به در اتاقت زد. جواب ندادی كارت را از لای در انداخته بودند توی اتاقت ، افطارت را كه عمه با زجر و التماس آورد. گفته بودی مباركش باشه پرسیده بود می آیی گفته بودی حتما . بی سحری روزه می گرفتی عمه فخری می گفت فقط صدای وضو گرفتن هدایت را می شنود. وقتی آب می زدی به آن ریشای بلند چكه چكه می چكید روی كاشیها و صدایش را پرنده ها هم می شنیدند من هم می شنیدم . صبح ها با صدای چك چك آب از خواب می پریدم تمام خانه را می گشتم تمام شیرها را سفت می كردم چك چك ... تمام نمی شد تا اذان می گفتند بعد سكوت می شد می خوابیدم مادر فكر می كرد وسواسی شدم دكترها می گفتند فشارعصبی است.
قرص می دادند كه بخورم و بخوابم و صدای آب توی سرم نپیچید اما باز نیمه شبها بیدار می شدم درست وقتی كه تو آب می زدی به صورتت و قطره های آب چكه چكه ازروی آن ریشهای بلند می چكید روی كاشیها بیدار می شدم قطره های آب بیدارم می كردند.
دیروز ظهر هم بیداری كردم ، خوابیده بودم روی تخت تمام سقف اتاقم را با تور و حریر صورتی تزئین كرده بودند مادر معتقد بود عقد باید توی خانه باشد دور از چشم اغیار سفره عقد را هم نصفه نیمه انداخته بودند. با آن آینه و شمعدان بزرگ مسخره كه نصف تور و حریرها را دوباره به رحم می كشید . حس كردم چیزی گلویم را فشار می دهد. فشار می داد گلویت را طناب ، نفسم در نمی آید. نفست در نمی آمد هوا توی ریه هایم گیر كرده بود می خواستم داد بزنم، داد نمی زدی دستم را می كشیدم روی گلویم می خواستم برش دارم ،نمی توانستم طناب را محكم بسته بودی مرد. تقلا می كردم دست و پا می زدم با پای زدی زیر پایه صندلی ...
آنقدر ناخن روی گلویم كشیدم كه خیسی خون تا سینه ام رسید مادر بی محابا توی صورتم سیلی می زد بیدار كه شدم تو خوابیدی صورتم كبود شده بود قرار نداشتم راه گفتم دلم شور می زند خواب مرگ دیده ام تاشب كه خبرت را آوردند چادر راكشیدم روی سرم گلویم پر از زخم بود با صورتی كبود رسیدم در خانه تان را هم نمی داد پدرت. با فحش و لگد از در بیرون ام كردند داد می زدم شیشه ها می شكست نمی دانم چه طوری رسیدم بالای سرت خوابیده بودی وسط اتاق یك خلعتی سبز كشیده بودند رویت عمه فخری همانجا قسم خورد...
دورت پر از زن و مرد بود نشسته بودند قرآن می خواندند و لعنتم می كردند رویم نشد رویت راكنار بزنم برای همین آمدم سر خاك گفتند قبرت 2 طبقه است مادرت می خواهد كنارت باشد . اولین نفری بود كه جسدت را پیداكرده ، حلق آویز از سقف اتاق از مرگت خیلی نگذشته بود 6 ساعت یا كمتر اگر زودتر پیدایت می كردند شاید ...
برای همین می خواهد زودتر از همه بمیرد اما همه می دانند اولین نفری كه بمیرد اینجا خاكش می كنند چه مادرت باشد، پدرت یا حتی زنت، اولین نفری كه بمیرد. امشب توی این اتاق پر از تور و حریر نشسته ام پیرهن ام را صبح خیاط فرستاده خانه مان. مادرم چشم دیدنش را نداشت می خواست جرش بدهد نگذاشتم بزور آوردمش اینجا حالا دارم می پوشمش یك پیرهن پرچین طبقه طبقه است :البته توی تنم خیلی راحت نیست این همه فنر و ژیپون عذابم می دهد اما لبخند می زنم . موهایم را جمع نمی كنم می ریزم دورم آشفته همانطور كه تو بودی پریشان تور را هم كه بگذارم روی سرم تمام می شود. می شوم یك عروس تمام عیار باید كفشهای سفید پاشنه دارم را بپوشم وآرام آرام مثلا بیایم سمت تو . سه دور دور اتاق دور عكست می گردم حالا دارم توی سالن به سمت تو می آیم بعد آرام می نشینم كنارت روی مبلی كه مادر گذاشته است و رویش را پارچه سفید كشیده . با حاشیه منجوق دوزی حیف این همه سفیدی یادت هست وقتی خطی نوشتی من مجذوب صدای قلمت بودم می گفتی صدای مرموزی است مثل صدای پای خون توی رگها و بعد قلمت را می تراشیدی با آن قلم تراش زنجانی دسته چوبی . قط می زدی روی نوك ظریف قلم من هم قط می زنم روی رگهای آبی ظریفی كه روی بازوی سفیدم بالا رفته .
کنــار در خندیدم و گفتم: «امشب تو راه میمیرم.» فقط یک شوخی بود. مانند همیشه. هنگامی که خداحافظی میکردیم. نه این که از آن خداحافظیها. صحبت عشق و عاشقی نیست. خب قرارمان این هست که همیشه و در همه حال خوش باشیم و خوش بگذرانیم. حتی هنگامی که داریم خداحافظی میکنیم و به همدیگر میگوییم: «تا جمعه بعد.» یعنی یک چیزی باید گفت. یک چیزی که آدم را بشاش کند. بیخیال کند. حتی اگر یک چیز مزخـرف بــیمعنی باشد. اولش هم قــول داده بــودیم. هر دویمان حوصله جنقولک بازی و تلفنهای وقت و بیوقت و سینما رفتنهای مسخره را نداریم. نه این که مثلا" خیلی گرفتار باشیم یا دنبال پول درآوردن. مثل تاجرها یا نمیدانم همینها که صبح تا شب سر موبایلشان داد میزنند. حتی من آن قدر زندگی را راحت گرفتهام که صبحها ساعت ده از خواب پا میشوم.
ولی با همه اینها کاملا" واقعی فکر میکنم و دوست هم دارم کاملا" واقعی زندگی کنم. شاید هم بالا رفتن سن، آدم را این طــوری میکنـد. یک روز که در آشپزخانه داشت چای میریخت از همانجا میگفت که بابایم یعنی بابایش با عمهاش حرفشان شده و بعد حسابی به تیپ هم زدهاند. من داشتم پردههای اتاق را خوب کیپ و ریپ میکردم که پریدم توی آشپزخانه و گفتم: «ببین پدرتو با عمهات بهم زدن، درست، ولی هیچ ربطی به ما نداره» گفتش که منظوری ندارد و گفتم: «میدونم عزیزم! ولی عادت که شد کار به جاهای باریک میکشه.» گفت که نمیفهمد جای باریک یعنی چه یا چه نوع کنایهایست و من گفتم: «یعنی خطبة عقد.» گفت که خودش میفهمد و احتیاجی به یادآوری ندارد و شروع کرد به خندیدن. گفتم: «پس خوشحالم. ما هفتهای یک بار اونهم سه ساعت پیش هم میآییم که خوش باشیم میفهمی! خوش بگذرونیم و فکر کنیم تنها خودمون دو تا تو این دنیای مزخرف هستیم.» اوهم گفت که قبول دارد و واقعا" همین طور هست و دیگر صحبتی نکردیم.
ولی حرف من همان جمله بیمعنی است. نمیدانم چرا وقت خداحافظی از همه جا، آن جمله را گفتم. خب ناراحت شد. نه این که از این رمانتیکهای عاشق پیشه باشد. ولی شش ماه هم کم نیست. به هم عادت کردهایم. دلش گرفت. متوجهش شدم. ولی ازقصد گفتم. خواستم اذیتش کنم. دلهره پیدا کند. و بعد آن را از نگاهش بفهمم و کیف کنم. چقدر دیوانهام. مثل قهرمانهای داستایوفسکی.
ما یک رابطه کاملا" واقعی داریم. بدون هیچ تعهدی. فقط میخواهیم خوش باشیم. بخندیم. گریه کنیم. بزنیم تو سر هم و کاملا" سبک شویم و بعد خداحافظ. حتی پای این خداحافظیش هم ایستادهایم. یعنی امکان این که هر خداحافظی، آخرین خداحافظی باشد و حتی بدون هیچ مقدمه چینی. شاید تا ابد. اما چرا من آن جمله لعنتی را گفتم. چرا چشمهای او که اصلا" هم درشت نیست، یک جوری شدند. من مطمئن هستم، نه. چشمهایش اصلا" درشت نیستند. وقتی دم در ایستاده بودم حتی به این فکر افتادم که دماغش هم همچیــن صاف نیست. یک جور انحنــای به طــرف چپ. من مطمئنــم. از این جــا میفهمــم مطمئــن هستـم که وقتی دم در آمد و بهم گفت چرا متوجه تغییر قیافهاش نشدم گفتم: «چرا شدم.» گفتش که چی؟ گفتم: «مدل موهات.» خندید و گفتش آره مدل مصری زده و بنظر من بهش میاد؟ چون یک روزی من مثلا" زنی را دیدهام و گفتهام که از مدل موهایش خوشم آمده. با این همه یادم نیامد و گفتم: «برام فرقی نمیکنه عزیزم.» و بعد آن جمله را گفتم. اگر رمانتیک بودم چهار ساعت بهش زل میزدم و از مـــوهــایش تعریف و تمجید میکردم.نه. فقط نمیدانم چرا یک دفعه بچه بازی در آورد. آمد تا سر پلهها و گفت: «واسه چی گفتی؟» نگاهش نکردم. گفتم: «همینطور الکی.» گفت: «الکلی هستــی ولی الکی نگفتی.» گفتم: «خب الهام و از این حرفا بهم دست داد.» گفت: «نرو.» گفتم: «واسه چی؟» گفت: «به دلم بد میاد. مگه نشنیدی میگن مستی و راستی.» گفتم: «مزخرف نگو. من ظرفیتم بالاتر از این حرفهاس.»
وقتی رسیدم طبقه همکف و در را باز کردم، برگشتم کنار نردهها و از میان نردهها به بالا نگاه کردم. او هم داشت مرا میدید. داد زد: «رسیدی خونهتون زنگ بزن.» برگشتم و در را محکم بهم کوبیدم. آن قدر خر است که نمیفهمه از طبقه چهارم نباید داد بزنه آن هم با این وضعیت جمعههای ما، همسایههای بیکار هم منتظر و گوش به دیـــوار هستند. شاید هم میخواد قضیه یک جوری روشن بشود. شاید... ولی نه. وقتی در را بستم از پشت اف اف صدایم زد: «عوضی، گفتم رسیدی خونهتون زنگ بزن.» منم آهسته داد زدم: «از این بچهبازیها نداریم» و رفتم.
فکر میکنم یک پراید از کنارم رد شد. یکی از این ژیگولوهای شقیقه چخماقی که یه پیت روغن روی موهایشان خالی میکنند، سوارش بود. سریع برگشتم و به ماشین خیره شدم. تنها بود. به راهم ادامه دادم. تلفنزدن و حال و احوال کردن، مخصوص دختر و پسرهای نوزده سالهاس نه ما که فوق لیسانسمان را هم گرفتهایم. ولی گفتم که کرم از خودم بود. یه طوری گفتم امشب میمیرم که ترسید. وقتی هم گفتم میمیرم، مثل هر جمعه شب نخندیدم شاید اگه یک کم میخندیدم مسئله عادی میشد. مثل همه چیز ما که عادی هست. یعنی واقعا" فکر کرده بودم که حرفم از بس شوخیست، امکان دارد راست از آب دربیاید. میمردم چه دخلی به او داشت. او با کس دیگری میتوانست بدون دلبستگیهای معمول خوش باشند یا اصلا" عروسی کنن. آخرش چی؟ که چی؟ یعنی چی؟ چه جالب چی؟ چی تو چیتوزه؟ همه جای شهر پر از همین جملهاس. چی بود تو آن پراید؟ غیر از یک ژیگولوی کله روغنی؟ یه دفعه یادم افتاد شال گردنم را جا گذاشتهام. برگشتم. ژیگولو داشت در جلویی ماشینش را قفل میکرد. بعد موبایلش زنگ زد. قدمهایم را آهسته کردم. هی سر موبایلش داد میزد. وقتی به چند قدمیش رسیدم صحبتش تمام شد. زنگ طبقه سوم را زد. خودم دیدم. مطمئنم. یادم افتاد که شال گردنم را تو جیب پالتویم گذاشتهام. برگشتم.
حالا تو پارک روبروی خانه ناهید نشستهام. دیگر کاملا" شب شده. تاریک تاریک. میخواهم یه کم روی فردا فکر کنم. باید تمرکز کنم. جلسه فردا به تمرکز بالایی احتیاج دارد. گرچه همهاش تشریفات است. نام. میزان تحصیلات. سابقه کار. میزان حقوق درخواستی؟ خب یه میلیون تومان سر هر برج. شما دارید که بدهید؟ چه مزخرفاتی. راستی داشت یادم میرفت. فردا شنبهاس. لعنتی. فکر کنم پدر و مادر ناهید دوشنبه بیان تهران. اگر پنجشنبه تشریفشان را نبرند چی؟ تکلیف جمعه ما چی میشود؟ مزخرفا. میآیند که چی؟ حتما" به خاطر این که طفل معصومشان یه کم دست پخت مامان جانشان را بخورد و در شهر غربت، دلش نگیره. طفل معصوم. واقعا" که. بلند میشوم. پراید هنوز تکانی نخورده.
دهانم را باز میکنم. گر گرفتهام. ها میکنم. عاشق این بخارهام. دهنهای دودکشی. دودهای بیخطر. آب حوض پارک یخ زده. کنار حوض ایستادهام. ماهیها اون زیر یخ، پرسه میزنند. چرا ماهیها یخ نمیزنند؟ خم میشوم. میخواهم دقیقتر ببینم. چیزی دستگیرم نمیشه. اگه قرمز نبودند، هیچوقت نمیشد دیدشان. نه. چیزی دستگیـــرم نمیشود. فقط میدانم که مدام تو این پرسه زدنها دهانشان را باز میکنن. یعنی داد میزنند؟ یه دست کوچولو به پشتم میخورد. برمیگردم. یک بچهاس. تازه راه افتاده. آنقدر کلاه سرش کردهاند که معلوم نیست دختره یا پسر؟ میخواهم بغلش کنم. اگه منم زن داشتم بچهام الان این قدی بود. آب دمـــاغش راه افتـــاده. خیلی بــاحال. مادرش میرسد. از دهن مادرش مثل اسبهای چاپار بخار بیرون میزند. میپرسم: «دختره یا پسر؟» بچهرو محکم بغل میکند و میرود. چند قدم جلوتر بر میگردد و یه نگاه سریع میاندازد و میرود . مثه این که آدم ندیده است. ولش. مطمئنم. زنگ طبقه سوم را زد. خیلی مسخرهاس. یک باجه تلفن اونور خیابان است. یه دختر آن تو هست. با کی دارد صحبت میکند؟ همهاش وراجی. همهاش دوستت دارم و تا آخر دنیا باهاتم. بعد هم حلقههای هآهنی زرد طلایی و یه عمر مصیبت و صدای ونگ بچهها. نه. مزخرفه. باید سوار تاکسی بشم.
ولی اول باید از عرض خیابان بگذرم. وسط این اتوبان لعنتی یه مشت نردههای موازی میریزند که کسی نتواند به راحتی رد شود. چرا؟ دارد دیر میشود. پول خرد هم ندارم. حتما"باز با راننده تاکسی حرفم میشه. نکنه قراره تاکسی سر پول خرد با من دعوا کند و من تو اون زد و خورد بیفتم وسط اتوبان و یک ماشین از رویم رد شود؟ چه جالب. همان ناخودآگاه.
خب بـــاید بروم. یه تـــاکسی نارنجی رد شد. امشب فقط سوار تاکسی میشم. اونم فقط نارنجی. نه هر مســافرکش لــق لقو. با آن آهنگهای بند تنبونی. «سرتو بذار رو شونههام گریهام میگیره». چرا من گریهام نمیگیرد. مزخرف. باید رد شوم. ولی مگر ماشینها میذارن من از عرض این خیابان لعنتی رد شوم. یه کم صبر میکنم. باجههای تلفن تاریکن. نه مثل فیلما. تو فیلمها همه باجهها چراغ دارن. روشنن. آدم فکر میکند توش گرمه. بعد یه دفعه از تاریکی تیر میزنند به باجههای روشن. بعد یک نفر که از دهنش خـــون بیـــرون میزنه، کف باجه میافتد. یعنی این دختر یهو میافتد؟ از دهنش خون بیرون میزنه؟ ولی میگویند آب آلبالو یا شربتی، چیزی میدن، چه باحال. یعنی داره با کی حرف میزنه؟
باید فکرم را جمع و جور کنم. باید یه تلفن به خانه بزنم و به مامان بگم دیر میام. یعنی کاردارم. خب حال خونه را ندارم. غروب جمعه و اتاق روشن شدة پدر با مهتابی. یه کم تو همین اتوبان قدم میزنم. شاید یه سیگار کشیدم. یه دیدی هم به روزنامهها میزنم.
فردا. چقدر طولش میده. چرا برنمیگرده منو نگاه کنه؟ فکر کنم خوشگل باشه. باید برم جلوتر. اگه صداش زمخت باشد خوشگله. ولی صداشرو نمیشنوم. یعنی این ماشینهای لعنتی نمیگذارن، هی رد مـیشـن. یادم آمد. یه خوشگذرونی خوب. کافیه شیر یا خط کنم. اگه شیر اومد خوشگله و اگرخط اومد، زشتـه. ولـی پـول خـرد نــــدارم. برگردم کنار پارک. همون بقالیه. حتما" دارد. خدا کنه تا وقتی برگردم صحبتش رو طول بدهد.
راه میافتم. برف یواش یواش شروع کرده. ولی گرممه. خدایا کاری کن طولش بده.
رسیدم. وارد میشم. یه زن با زنبیلش غرغر میکند. از مغازه میزند بیرون. سردرنمیارم. فقط میشنوم بقال به بغل دستیش میگه: «باور نمیکند خوب به درک.» چه چیز رو باید باور کرد؟ کله بقال گرد تا گرد کچله. یعنی بیمو یک ریش توپی هم دارد. چقدر جالب. چقدر شبیه. یعنی مثه همون مردی که پریشب تو خونه علی اینها می رقصید. من نشسته بودم خیلی شلوغ بود. خر تو خر. اون پسره که ارگ میزد چه ابروهایی داشت. مشکی مشکی. خیلی خوشم اومد. به هیچ دختری نیگا نمیکرد. فقط میخواند. همه صداهارو هم بلد بود. تقلید میکرد. هیچوقتم اون آهنگ مزخرفهرو نخوند. «سرمو بذار رو شونههات گریهام میگیره.» سرمو بذارم یا سرتو بذارم؟ ما هیچوقت سرمان را روی شونههای هم نمیذاریم. تازه، من هیچوخ گریهام نمیگیرد. بخاطر همین ازش خوشم اومد. یعنی اون دختره که میرقصید مدام میرفت جلوش. حسابی میخواست قالب کند. ولی اون تو یه عالم دیگه بود. نمیدونم. باید خوش گذروند.
ولی خوب وقتی یه نفر از یه نفر دیگه خوشش میاد و فقط بروبر نگاهش میکنه چه فایده؟ آن وقت همه چیز به یه انرژی متراکم تبدیل میشه که ما بهش میگیم عشق. نه. مزخرفه. بقال هم بروبر دارد نیگام میکند. عاشق من شده. چقدر دوستت دارم.
میگه: «چیزی میخواستید؟» میگم: «بله؟» میگه: «عرض کردم چیزی میخواستید؟» میگم: «شما خیلی قیافهتان آشنا است.» میگه: «چطور مگه؟» به مغزم فشار میارم: «شما پریشب در یک مهمانی نبودهاید در خانه علی آقا؟» میگه: «نخیر ولی چه جالب.» میگم: «داشتید میءرقصیدید.» میگه: «میرقصیدم؟» میگم: «بله با آن خانمی که موهای بلند مشکی داشتند و یک لباس لختی مشکی پوشیده بود.» میگه: «آقا شما حالتان خوب است؟» میگم: «بله!» میگه: «پس لطف کرده بفرمائید امرتان چیست؟» باید فکرمو جمع و جور کنم. ولی هیچی یادم نمیآد. میگم: «هیچی قربان!» میگه: «ما کسب حلال میکنیم شما حالتان خوب نیست لطفا" مزاحم نشوید.» بیرون میام. یه سکه پنج تومنی کنار یک تکه روزنامه همشهری که خیس شده برق میزند. برش میدارم. میگذارمش تو جیبم. خط داره ولی به جای شیرش یه چند تا گلدستهاس. چقدر شبیه بود. دروغ میگفت. ولی دروغش چیه؟ حتما" اون نبوده. چقدر راحتم. آزاد . هروخ به خونه برم. هروخ از خونه بیام بیرون. مال خودمم. فقط گرممه. مطمئنم به اندازه بود. برف زیاد شده. تا صبح یک قد برف رو زمین میمونه. باید سرعتمو بیشتر کنم. ولش کن. اصلا" از خیر رد شدن از اتوبان گذشتم. یه کم که پیاده برم خسته میشم و بعد تاکسی میچسبد.
یه مرد چتری از روبرو میاد. چه عجب! روی چترش چقدر برف نشسته. موهای سرمو میتکونم. اصلا" برفی روش نیست. همهاش آب شده. نمیدانم. شاید اون مرد چتریه میخواد یه کم راه بره و بعدش سوار تاکسی بشه. چرا ایستاد؟ هان. تلفن. چطور ندیده بودم؟ از این کابینهای جمع و جور که اصلا" چراغ نمیخواد. فقط سرت میرود توش. باید یه تلفن بزنم. برای فردا. ولی اسمش یادم نمیاد. قراره همه چیزرو ردیف کنه. اسمش چی بود خدا؟ مخ فلسفه بود. مثلا" دارد با کی حرف میزنه؟ پول خوردم که ندارم. شاید این مرد داشته باشد.
بذار تلفنش تمام شه. اونوقت. ولی مثه این که تازه چونهاش گرم شده. گرممه. ولی پاهایم یخ زده. انگشتام.
یعنـــی چی؟ بشینم رو این جدول. ماشینا با سرعت میگذرن. چه خوشحالن. مزخرفا. ماشین سواری کیف داره. غروب جمعه. بچهات از پشت با دستش هی بزنه تو سرت. برایش شعر بخونی. غروب جمعه. برفا شدهن. لجن.
باید فکر کنم که دوشنبه قراربود چه اتفاقی بیفته که من این قدر نگرانم. نمی فهمم. یادم نمیاد.
تموم شد. چتریه تلفنو گذاش. ولی نه. این. این که مرد نیس. زنه. دیگه همه جا سفید شده. سفید. میرم جلو: «خانم، ببــخشید! من به یک دوریالی یا حداکثر یک پنج ریالی احتیاج دارم.» جوابمو نمیده. چرا؟ میره. بره. بدرک.چه فرقی میکنه. نهایتش همینه که هس. گوشی تلفنو برمیدارم. لعنتی. کارت میخواد. کافیه کارتو فشار بدی. همهاش مینویسه Interruption...
اونوخ باید دوباره فشار بدی. چه جالب. یه کارت کار یه دوزاریو میکنه. کافیه آدم بتونه حواسشو جمع کنه. اونوخ میتونه با یه دوزاری خوش بگذرونه. هم تلفنی میزنی هم شیر یا خط میکنی. مثلا" اگه شیر اومد فردا استخدام میشی و اگه خط اومد، نه. ولی با کارت چی؟ فقط باید هی فشار بدی. Please insert. . ولی آدم اگه یه کم حواسشو جمع کنه میتونه با یه کارتم خوش گذرونی بکنه. میندازه بالا. اگه اونطرفش که آبیه افتاد زمین دیگه آدم جمعه شبا حالش نمیگیره و اگه اونطرفش که سفیده اومد، دوشنبههای باحالی داره.
باید جیبمو از کیفم بکشم بیرون. یالا! آهان. یه کارت پیدا شد. به سوراخ تلفن نیگا میکنم. باید فکرمو جمع و جور کنم. باید دقیق باشم. باید بتونم زل بزنم. یه کم بالا و پائین کارت فرو نمیره. چن بار زور میزنم. چه جالب. پدرسوخته. سوراخه جا خالی میده. یه پیکان. نور بالا. نورتو بنداز پائین آشغال. کارت من. عیب نــداره. ستواندوم وظیفه مهندس مسعود کوشان. میشناسمش. آشناس. خیلی هم. گرما. کاپشن. گرممه. نشستن. خستگی. طاقباز. آسمون. ماه. گردگرد. برف میاد. گرما. ناهید. مسعود! خوابم. دوست دارم. سایه. چتر. فردا. نه. هشت صبح. اول وقت. هشت صبح.
برگفته از مجموعهداستان «شمایل لرزان مردها» ـ هادی نودهی ـ نشر نیلا ـ
گفتم: «همین جا تشریف داشته باشید، الان صدایش میکنم» و از پلهها آمدم بالا. با لباس راحت رفته بودم پائین؛ شلوار ورزشی و زیر پیراهنی. با آن شلوار کثیف مهدی پاک آبروم رفته بود. خواستم شلوار درست و حسابی بپوشم، روی زیر پیراهنی، پیراهنی بپوشم، تنبلی کردم، نپوشیدم. من از کجا میدانستم که کی آن پائین منتظرم نشسته است. گفتم حتما مثل همیشه، یکی از بچههاست. تعارفی که با آنها نداشتم. وقتی شمارهی اتاق ما از بلندگو بلند شد، گفتند که یکی از اعضای اتاق 309 بیاید پائین، همینجوری که در خوابگاه میچرخیدم، رفتم پایین. اصلا فکرش را هم نمیکردم که همچون کسی آن پائین منتظرم نشسته باشد.
لباس پوشیدم. موهایم را مرتب کردم، به موهایم روغن زدم. دستی به سر و روی کفشم کشیدم و، رفتم پائین. به کسی هم چیزی نگفتم که کجا میروم، با کی میروم. خیلی هم به سرعت لباس پوشیدم. نمیخواستم کسی بپرسد که کجا میروم. به ارسلان هم که خوابیده بود، چیزی نگفتم. بیدارش نکردم تا همه چیز را برایش بگویم، یا حتا ازش اجازه بگیرم؛ گفتم بگذار بخوابد، گفتم بگذار یک بار هم که شده ما هم نامردی کنیم.
رفتم پایین. مرا که دید از پلهها میآیم پائین، بلند شد. جلوش ایستادم. گفتم برویم. با تعجب نگاهم کرد. گفتم: «چرا ایستادهاید؟ مگر نگفتید که بروم و صدایش کنم؟» لبخند زد. آمدیم بیرون. گفت: «آدم شوخی هستید؟» گفتم حالا کجایش را دیدهاید. گفتم: «کدام وری برویم، برویم بالا، یا برویم پائین؟» با دستم بالا و پائین خیابان را نشان دادم. گفت که برویم بالا، خلوتتر است. راه افتادیم.
همان مانتویش را پوشیده بود، سفید. روسری سبزی هم سرش بود. روسریاش کوچک بود، اندازهی یک دستمال. موهای گردنش پیدا بود، نرم و طلائی. خیلی دلم میخواست کسی مرا با او ببیند. هیچ بدم نمیآمد که یک آشنایی مرا با او ببیند، ببیند که من با کی راه میروم. تا به حال با دختری به خوشگلی او راه نرفته بودم. پسرها و مردهایی که از کنارمان میگذشتند، نگاهش میکردند، بعضی از پیرمردها هم نگاه میکردند. از صورتش شروع میکردند به دیدزدن تا پاهایش. بعضیها هم فقط پاهایش را نگاه میکردند؛ سفیدی پاچههایش را که از شلوار کوتاهش بیرون مانده بود. خیلی کیف میکردم. همه به او نگاه میکردند و من کیف میکردم. همه او را نگاه میکردند، تماشا می کردند، به من حسودی میکردند و من کیف میکردم.
خیلی حرف نمیزدیم. مانده بودیم که چهطوری شروع کنیم. اگر حرفی هم میزدیم، خیلی کش نمیدادیم، نمیتوانستیم کش بدهیم، هم او، هم من. هر چیزی که از همدیگر میپرسیدیم، خیلی کوتاه جواب میدادیم.
گفت: «تو، آن شب چرا نیامده بودی پائین؟»
گفتم: «در خوابگاه را بسته بودند، نمیشد بیایم پائین.»
گفت: «خوب از همان اول میآمدی پائین، میماندی و نمیرفتی بالا.»
گفتم من خواب بودم، آن شب خسته بودم، زود رفتم، گرفتم خوابیدم؛ سر و صدایی آمد، میشنیدم که ماشینها دارند بوق میزنند، خیلی هم بوق میزنند، گفتم حتما عروس میبرند، نه یکی دو تا، که چند تا عروس میبرند. گفتم حتما شب تولدی، عیدی، چیزیست که همه عروسی راه انداختهاند این شب. خسته بودم، خوابیدم. خوابم نمیبرد، سر و صدا نمیگذاشت، ولی بلند هم نمیشدم. مهدی آمد و بیدارم کرد. گفت، بلند شو، چرا خوابیدی، پتو را کشید کنار، گفت بیا کنار پنجره، ببین چه خبر است، دارند انقلاب میکنند، مردم دوباره ریختهاند خیابان، ولی این دفعه نه پیاده، سوار ماشینهاشان شدهاند، شعار هم نمیدهند، بوق میزنند.
هر چند قدمی که میرفتیم بازویم به بازویش میخورد، بازویش نرم بود. تنش بو میداد، بوی خوبی میداد. عطر خوبی زده بود، بوی درخت میداد، بوی صحرا، بوی علف. صورتش را خوب نمیدیدم، فقط نصف صورتش را خوب میتوانستم ببینم. گفتم جایی بنشینیم. اگر مینشستیم، خوب میدیدماش. گفت: «کجا؟» گفتم، همین نزدیکیها، یک پارک هست، پارک کوچکیست، برویم آنجا. گفت: «باشد». به اولین نیمکت که رسیدیم، گفت همین جا خوب است. گفتم: «نه»، گفتم نزدیک خیابان است، سر و صدا زیاد است، برویم جای دیگری بنشینیم. میخواستم رو به روی هم بنشینیم، تا همهی صورتش را خوب ببینم؛ ابروهای نازکش را (که وسطشان را برداشته بود)، چشمهای عسلیاش را (که وقتی نور میافتاد، سبز میشد) و چال روی گونههایش را (وقتی که میخندید).
زیاد میخندید. خوشخنده بود. با دهان باز میخندید. مثل بعضیها الکی ادای خندیدن در نمیآورد یا کلاس نمیگذاشت و جلوی خندهاش را نمیگرفت. دهانش را باز میکرد و دندانهای سفید سفیدش برق میزد. چند نفری که آن دور و اطراف بودند، به صدای خندهاش بر میگشتند و ما را نگاه میکردند. وقتی دیدم که چه خوب میخندد، چند جوک دیگر هم گفتم. باز خندید. جوکها همه جدید بودند و هیچکدامشان را نشنیده بود، دوتایش را هم خودم ساخته بودم. کارمان همین بود؛ شبها تا دیروقت بیدار میماندیم و جوک میساختیم. چرت و پرت میگفتیم و از هر چیزی حرف میزدیم. بیشتر هم دربارهی دخترها حرف میزدیم. مهدی هم خوب جوک میساخت، جوکهای مهدی بیشترشان بومی بود، دربارهی شهرشان بود. تازه خیلی از جوکهایی را که بلد بودم، یا خودم ساخته بودم، نگفتم؛ نمیشد بگویم، رویم نمیشد.
دو آرنجش را گذاشته بود روی خانههای شطرنجی روی میز و چانهاش را گذاشته بود روی دستهایش. گفتیم و خندیدیم، بیشتر هم من میگفتم و او میخندید. خندهها که تمام شد، شروع کرد به حرف زدن. دستهایش را از زیر چانهاش برداشته بود و تکان میداد. دستهایش که بالا میرفت، آستین مانتویش میآمد پائین، ساعد قشنگ و خوشتراشاش دیده میشد. کرکهای نرم و طلائی ساعدش دیده میشد. جدی که حرف میزد، اخم میکرد. تند تند حرف میزد، بد و بیراه میگفت. انگشتهای باریکش را نشانه میگرفت و میگفت: «آزادی». سرخ میشد ـ بیشتر، لپهایش سرخ میشد ـ میگفت: «استبداد». موهای سیاهی را که روی چشمش میریخت میزد کنار، یا میبرد زیر روسری و از دموکراسی حرف میزد.
چشمهای عسلی ـ سبزش را میدوخت به چشمهای من، بازی میداد، میبرد بالا، به سوی شاخههای بیدی که تا سر ما پائین آمده بود، یا میانداخت روی خانههای شطرنج، روی کیف سفیدش و از قانون و حق انسان حرف میزد. از من پرسید: «تو اصلا آن شب فهمیدی که چرا مرا زدند؟» تو هم نگفت، گفت شما. نمیخواستم چیزی از من بپرسد، دوست داشتم حرف بزند؛ حرف که میزد داغ میشد، گونههایش قرمز میشد، قشنگ میشد.
گفتم: «من نشنیدم که شما چی به آنها گفتی، من فقط صدای داد و بیداد شنیدم، با یک خانم از عرض خیابان رد میشدی.»
گفت: «مامانم بود.»
گفتم: «از خیابان که رد میشدی، چیزی گفتی، آنها سرتان داد زدند، آنها سه نفر بودند، هر سه چاق بودند، کت و کلفت بودند؛ یکی گفت: «برو گم شو، آشغال!» تو برگشتی، چیزی گفتی و لگدی پراندی، خورد به یکی از آن سه نفر، نفهمیدم به کدام یکی، شاید هم به هیچکدام نخورد.»
گفت: «خورد.»
گفتم: «تاریک بود، من از آن بالا خوب نمیدیدم. بعد یکی از آنها با باتوم زد به پشتات، شالاپ صدایش پیچید، ما همه شنیدیم. من دلم سوخت، عصبانی شدم، کاری هم نمیتوانستم بکنم، خیلی سخت است جلوی چشم یک مرد زنی را کتک بزنند، کمتر کسی تحمل میکند.»
نگاه میکرد به من. چشمهایش خیس شده بود. خیلی قشنگ شده بود. داشت گریهاش میگرفت، ولی جلوی خودش را گرفته بود. بالاخره هم نتوانست و، یک قطره از دستش در رفت و، غلطید روی صورتش. سرم را انداختم پایین، گفتم شاید خوشاش نیاید گریه کردنش را ببینم. گفت: «من را نگاه کن.» سرم را بالا آوردم. باز گریه کرده بود. چند قطرهی دیگر اشک ریخته بود.
گفت: «تو کار بزرگی کردی.» این بار گفت «تو»، نگفت «شما». بغض کرده بود. صدایش جور خاصی شده بود، مثل صدای هنرپیشهها شده بود. گفت، خوب هم زدیاش، حقاش را گذاشتی کف دستاش. من رسیده بودم آنطرف خیابان، برگشته بودم و نگاه میکردم. دیدم کسی از پنجره سرش را آورد بیرون و بطری را زد توی سرش، خوب هم زد، درست خورد به سرش. یارو افتاد. دلم خنک شد. دیدم که زود چراغها خاموش شد، پنجره بسته شد. ندیدم چند نفر بودید، آنها هم بالا را نگاه کردند، ولی دیگر دیر شده بود. نفهمیدند از کدام پنجره بود. ولی من دیدم، دیدم که از کدام پنجره بود، پنجرهی کدام اتاق بود.
مدتی حرف نزد. فقط نگاه کرد. چشم دوخت به من، به برگهای بید، به درختهایی که دور و برمان بود، چند بچهای که تاب بازی میکردند و مادرهایشان کنار تاب، روی نیمکتها نشسته بودند. من هم حرفی نمیزدم. نگاه میکردم به خورشید که از پشت سرش داشت میرفت پشت خانهها. نگفتم که غروب را تماشا کند؛ که چه غروب قشنگی است. از هوای خوب امروز هم حرفی نزدم که بعد از مدتها آسمان آبی شده است، حتا از باد آرامی که میوزید و موهایش را میریخت روی پیشانیاش و او هی میبرد عقب یا جا میکرد زیر روسری، حرفی نزدم.
گفت: «دانشگاه چه خبر؟ دانشجویان چی کار میکنند؟» گفتم صبح میروند دانشگاه، میروند کلاس، جزوه مینویسند، چرت میزنند، بعد میآیند بیرون، میآیند تو راهروها، تو حیاط. پسرها میروند از دخترها جزوه میگیرند، با دخترها حرف میزنند، بعضیها بیرون قرار میگذارند، میروند سینما، میروند تو سینما مینشینند و بعضی وقتها فیلم هم میبینند. بعد دست در دست هم در کوچههای خلوت راه میروند. بعضی ها هم ازدواج میکنند، بعضیها نمیکنند. بعضیها دلشان میشکند، افسرده میشوند، در عشق شکست میخورند، بعضیها هم خودکشی میکنند.
دوباره خندید. ساکت شد. اخم کرد. جدی که میشد، اخم میکرد. پرسید: «کار سیاسی چی؟ نظرشان دربارهی وضع کشور چیست؟ دربارهی آزادی بیان و دموکراسی چه میگویند؟» گفتم، نمیدانم. میگوید: «مسخرهام نکن، لطفاً، دارم جدی میپرسم، تو که خودت مثلاً مبارزی.» اینها را میگوید و هیچ هم نمیخندد، لبخند هم نمیزند، دارم لجش را درمیآورم. میگویم: «من مبارزم؟» میگوید؛ «تو مگر آزادی نمیخواهی؟» خندهام میگیرد، ولی نمیخندم، میترسم بگذارد و برود. میگویم: «نه خانوم، من فقط یک بطری زدم تو سر یک پلیس، همین. آن هم دلیل خیلی روشنی داشت، چون با باتوم زده بود تو کون یک دختر خانم.»
عصبانی شد، داد زد سرم، نباید میگفتم کون، باید میگفتم باسن یا پشت. بعد گفت: «تو در برابر مملکتت، سرزمینت، احساس مسئولیت نمیکنی؟ تو نگران آزادی نیستی؟» گفتم من از آزادی، یک سهمی دارم، سهم کوچکی دارم، فقط نگران آن هستم، البته آن سهم کوچکم را گرفتهام. گفت: «چی هست؟ به من هم نشانش میدهی؟» ساکت شدم، ترسیدم سهمام را نشانش دهم. دوباره پرسید، مجبورم کرد. گفتم: «تو.» گفت: «چی؟» گفتم: «تو، سهم من از آزادی تو هستی.» سرش را تکان داد، پیشانیاش را گذاشت روی دستهایش. کفرش را درآورده بودم. خیلی کیف دارد که کفر دختری را در بیاوری.
سرش را از روی دستهایش برداشت. زل زد تو چشمهایم. هوا تاریک شده بود و نمیشد دید که لپهایش قرمز شده یا نه. بلند شد، کیفش را برداشت، من بلند نشدم. گفت: «خداحافظ، ممنون که آمدی، مرسی که آن شب به خاطر من بطری به سر پلیس زدی.» خواست که برود، گفتم یک لحظه صبر کنید. بلند شدم. میدانستم که میرود. گفتم: «یک چیزی هست که باید بدانی» گفت: «گفتنیها را گفتی.» گفتم، همهاش را نگفتم .سرم پایین بود، دستهایش را نگاه میکردم. گفتم راستش آن شب من آن بطری را نزدم، دوستم زد. ما هر دو پشت پنجره ایستاده بودیم.
جا خورد. چند بار پلک زد. گفت: «چرا نگفتی خودش بیاید؟» گفتم من بهاش گفتم. گفتم که دخترِ آن شب آمده سراغت. گفت، کدام دختر، گفتم همان که باتوم خورد. خوشحال شد. بلند شد که لباس بپوشد، ولی من ازش خواهش کردم که اجازه بدهد من بیایم. گفتم ارسلان ـ اسمش ارسلان است ـ تو دوست دختر زیاد داری، این یکی را بده به من، گفتم، خودت که میدانی من چقدر تنها هستم. ارسلان هم نامردی نکرد، گفت برو، دادمش به تو . گفت تو که نمیتوانی دختر تو دستت نگه داری، ولی من گوش نکردم، صورتش را ماچ کردم، پیراهنش را پوشیدم، همین پیراهن را، (ارسلان پیراهنهای خوشگلی دارد).
مانده بود، نمیدانست چه بگوید، کمی نگاهم کرد، گفت: «خیلی بیچارهای» و رفت.
کاش میماند. کاش عرضهاش را داشتم و نگهاش میداشتم. اگر نمیپراندماش، اگر میماند، اگر با من دوست میشد، لااقل میفهمیدم جایی که باتوم میخورد چه شکلی میشود، چه رنگی میشود.
تا میآمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، یا میان آن جمعیت چفتشده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خیل عظیم رفته بود در منتهیالیه سمت راست كه خلاف میلش بود. هیچ اختیاری نداشت، میبردندش. و اگر نمیرفت حتما" زیر پای میلیونها آدم سپیدپوش خشمگین كه نگاهشان به ستونهای سیمانی جَمَره بود، له میشد. سعی كرد متناسب با فشار دیگران محتاط پا بردارد و بگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرمای تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نیروی دیگری او را بیاراده میكشاند؛ بازوی زنی سیاهپوست كه از زیر حولهی سفید بیرون مانده بود، درست شبیه مجسمهی سنگی سیاهرنگی كه صیقل خورده باشد، كشیده و صاف، با طراوتی كه فقط در بعضی از گلبرگها دیده بود، آنهایی كه انگار مخملیاند و پرز ندارند.
چقدر دلش میخواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگیرد و با شوهرش قرینه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زنی كه چهرهاش دیده نمیشد در گرمای ویرانگر نمانَد. اما جمعیت چنان در هم فشرده بود كه امكان نداشت.
صبح زود از بیابانهای اطراف بیست و یك سنگ كوچك پیدا كرده بود، در همیان سفید چرمیاش ریخته بود و حالا میرفت كه از بیرون محوطهی جمرات به هر ستون هفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: «شیطان را علاوه بر درون، در نماد هم باید سنگباران كرد و راند.»
نه، اگر این بازوی كشیده و قشنگ را، كه به طور ناگهانی از زیر حوله بیرون افتاده بود، نمیدید – او خودش را بهتر از همه میشناخت، جوان سربراهی كه افتخار حج یك ماه پیش به طور ناگهانی نصیبش شده بود – نمیتوانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محكم میكوبید، با جان و دل. همهی دردهاش را در سنگ تمركز میداد و پرتاب میكرد. و اگر میتوانست صورت زن را آن هم فقط یك بار ببیند آرام میشد، حال خوشی مییافت و خود را میسپرد به جمعیت كه او را برانند. اما حالا دچار حالتی شده بود كه خوابیدن در سایهی برگهای خیس را هوس میكرد.
بار اول كه این چنین دچار خلسهی ابدی شده بود، ده سال بیشتر نداشت. آن روزها خواهرش او را با خود به خانهی همسایه میبرد كه وقتی با دختر همسایه گلهای پارچهای میسازند، او گوشهای بنشیند و نگاهشان كند. همیشه هشت اتوی گلسازی روی اجاقی سه فتیلهای بود كه با شعلهی آبی و زرد میسوخت. ساچمهی سر اتو را كه سرخ میشد در گلبرگهای بریدهشده میگذاشتند تا قالب بیفتد و پیچ بخورد. حالا نیز به یاد میآورد كه همیشه آن اتاق كوچك كنار آشپزخانه گرم بود، به خصوص در آخرین روزی كه او به آن خانه پا گذاشته بود، گرما آدم را كلافه میكرد و او چنان دلش سر آمده بود كه بعدها هر وقت انتظار كسی را میكشید یاد آن روز و بیشتر یاد حادثهی آن روز میافتاد. این كلافگی زمانی به اوج رسید كه كار ساختن گلها یكنواخت به نظر میآمد، و حتا گفتگوی دخترها دیگر تازگی روزهای قبل را نداشت. گربهای هم بر درگاه اتاق نشسته بود و چنان آرام پلك میزد كه آدم خوابش میگرفت.
همان وقت دختر همسایه از خواهرش پرسید: «چرا لبهای داداشت اینجوریه؟»
«برای اینكه تا چهارسالگی پستونك میكیده.»
و حالا هنوز هم هركس او را میدید میتوانست اینجور تصور كند كه او تا چند روز پیش پستانك میمكیده. به خصوص وقتی میخواست دود سیگارش را بیرون بدهد بیشتر توی ذوق میزد، دندانهاش هم پیدا میشد.
خواهرش گفت: «آدم خودخوریه، اما من خیلی دوستش دارم.»
دختر همسایه گفت: «پسر ماهیه، كله كوچولو!» و بهش لبخند زد و دستهی موی بورش را با یك حركت داد پشت سر. همان وقت او چشمش به بازوی سفید و نرم دختر افتاد، ناگاه لذت عجیبی در خود حس كرد كه تا آن وقت به وجود آن پی نبرده بود، رخوتی شیرین روی پوست و پرشی در پلكها. حس كرد لالهی گوشش به حركت درآمده و پوست سرش به عقب كشیده میشود. آن وقت پنجهاش - یادش نمیآمد كدام دست – از هم باز شد، یكی از اتوها را برداشت و روی بازوی آن دختر گذاشت و بعد همه چیز تمام شد. بوی گوشت سوخته آمد، دختر جیغ كشید و گریه كرد و همه چیز واقعا" تمام شد، چون دیگر هیچگاه نتوانست به آن لذت دست پیدا كند.
خواهرش گفت: «چرا این كارو كردی، جونور؟» و یك كشیده خواباند بیخ گوشش و به چشمهاش زل زد: «چرا این كارو كردی؟»
«جای آبلهش ناصاف بود.»
در همان لحظه یاد داستان بلدرچین و برزگر افتاد و به این فكر كرد كه چرا برزگر به زندگی بلدرچین توجهی ندارد، و نمیدانست چرا یاد این داستان افتاده است، بعدها هم نفهمید.
حالا با گذشت آن همه سال، باز آن حالت را یافته بود، رخوت تمامی بدنش را گرفته بود. علاوه بر آن حالتی دیگر در وجودش تاب میخورد كه میدانست از هوش و دانایی بالاتر است. به یك جذبهی عمیق روحانی رسیده بود كه به خاطر آن محیط دلش میخواست فریاد بزند، مثل بخار در تن خیس از عرق خود میرقصید و باز منجمد میشد، و همهی این كیف به شكل بازوی زنی عریان در میآمد كه حالا دو سه قدم جلوتر از او، با فاصلهی پیرمردی سیاه و چاق در سمت چپ، دوش به دوش شوهرش اریب میگذشت. اما با هر قدم انگار شاخهی درختی را میتكاند.
كاش لحظهای سر برمیگرداند یا لمحهای صورتش را به طرف راست میگرفت، و یا دستكم متوجه بازوی خود میشد كه ببیند چه كرده است، اما او هم مانند دیگران چنان خیرهی آن ستونها بود كه انگار اگر سر برمیگرداند زندگیاش را میباخت.
خواست به ستونها نگاه كند و آن پوست قهوهای براق را از یاد ببرد، اما مگر میشد؟ اختیار از كفاش درآمده بود. یكی غریو میكشید، یكی میگریست، یكی ناله میكرد و یكی میخواند: «ما را به غمزه كشت و قضا را بهانه ساخت.» تكرار هم میكرد. و او میدانست و حتم داشت كه امروز كشته خواهد شد، و از او خواهند پرسید كجا كشته شدی؟ او جواب خواهد داد زیر دست و پا. نه، زیر دست و پا هم اگر میمرد دلش میخواست لااقل یك نظر صورت زن را ببیند.
با حركتی تند شانه كشید و به سوی زن خیز برداشت، سعی كرد خود را به او برساند و هرچه تقلا كرد، دانست كه باز – همانطور كه بوده – عقب میماند. عرق از سر و صورتش میریخت و آفتاب مستقیم میتابید. صداها به صورت یك كُر عظیم غیرقابل فهم درآمده بود كه فقط ممكن است جمعیتی در راه پایان گرفتن عمر دنیا، از خود به جا گذارد، یا نه، همهی آدمهای صحرای محشر بودند، بی آنكه كسی كسی را بشناسد، هر كه برای دل خودش میخواند و همه به سوی یك ستون برنزه پیش میرفتند.
تا آن وقت راهی به این دوری نرفته بود و آن همه آدم كه همه حالی غریب داشته باشند ندیده بود. جمعیت دور خودش میچرخید، در جا میزد و مثل موج كش و قوس میآمد، بیآنكه از هم جدا شود. شنیده بود كه باید ششدانگ حواسش را جمع كند كه همانطور سرپا بماند. شنیده بود روز قبل مردی كه میخواسته نعلینش را بردارد یا خواسته كه مسیرش را عوض كند و یا شاید حواسش پرت بوده، زیر دست و پا مانده است.
ناگاه یاد دختر همسایه افتاد كه گفته بود: «الهی با خاكانداز جمعت كنن.» و حالا اگر بود، با همان بازوی سفید و همان اتو، او قبول میكرد كه اول به آرامش دلخواهش دست یابد بعد با خاكانداز جمعش كنند. به خود نهیب زد و احساس شرم كرد، دست به همیان برد و سنگها را لمس كرد و سر برگرداند كه نگاهش به ستونها باشد، اما فقط آن ستون گلبهیرنگ را میدید كه مدام از او دور میشد. بیاختیار تقلا كرد كه یك قدم جلوتر برود. اگر میتوانست خود را به زن برساند، سنگها را دور میریخت، بازوی زن را میگرفت و اتوی داغ را چنان به آن میچسباند كه زن جیغ بكشد و سر برگرداند، آنوقت حتما" گریه هم میكرد. بعد همهچیز تمام میشد.
یاد میوهی ممنوع و آدم ازلی او را به خود آورد، سر برگرداند؛ غریو شادی، نهر آفتاب، سیل به هم آمیختهی انسان و همه سرازیر به تنگهی منا. نالید: «مِن شَر الوسواسِ الخناس.» و فكر كرد: «آنچه میزنی حساب نیست، آنچه میخورد حساب است. هفت سنگ به اندازه، هر شیطان هفت سنگ كه هفت، عدد كثرت است. یعنی بیشمار. نشان كن و بزن. آنگاه سه بت، سه مظهر شیطانی در زیر پای تو به زانو درمیآیند، فاتح تویی.» اینها را جایی خوانده بود، فریاد زد: «لبیك، لبیك.»
یك لحظه برای آخرین نگاه به چپ برگشت؛ و حالا دیگر خیلی دیر شده بود، چون هر چه نگاه كرد آن زن را ندید. انگار آب شده و به زمین فرو رفته بود. كدام طرف؟ و مگر میشد؟ نه طرف چپ، نه جلو، نه زیر دست و پا، اصلا" نبود. درست همانطور كه او تصور میكرد بازی را باخته بود. میخواست از آدمهای دور و بر بپرسد: «شما او را ندیدید؟ نفهمیدید از كدام طرف رفت؟» با هجومی اعتراض برانگیز خود را از وسط جمعیت بالا كشید و قیقاج رفت، با فشار، با زور و با دستهایی كه دو نفر را به دو سو پرت میكردند، اما هر چه رفت بیهوده. لحظهای را در نظر آورد كه پدیده ناپدید میشود و آدم درمانده و عاصی تا آخر عمر به این فكر میكند كه یك خلأ بزرگ در زندگیاش هست. این لحظه را شاید پیش از این هم دیده بود، پیش از آنكه دخترها بساط گلسازی را جمع كنند و پیش از سرد شدن اتوها میبایست كاری میكرد. یكی را برمیداشت و درست میگذاشت به صافترین نقطهی آن بازوی سفید، و گذاشته بود.
اما حالا دیگر چطور میتوانست با آن خستگی پاها، درد ستون فقرات و ناتوانی تن، حتا یك قدم بردارد. و به كجا میرفت؟ گفت: «لبیك.» نمیخواست مدیون خود باشد، و شده بود. كاش همانوقت با یك جهش به او میرسید و ستون گلبهیرنگ را چنان میفشرد كه از زیر انگشتهاش خون بزند بیرون. آنقدر خشمگین بود كه كسی نمیتوانست او را با دیگران همآواز نداند. از دور به نظر میرسید كه با آن لبهاش انگار غریو میكشد. و جمعیت او را به پیش میبرد.
گرما و نگاه دیگران، همیشه بیدلیل او را یاد بچگیهاش میانداخت، آنوقتهایی كه هنوز اجازه داشت با دخترها و پسرهای كوچه، در حیاط خانهشان «مجسمانه» بازی كند.
یك نفر میگفت: «ماماما، چه چه چه، مجسمانه!» و بین بچهها قدم میزد، نگاهشان میكرد و بعد میگفت: «در حالت میوه چیدن.»
همهی بچهها مجسمه میشدند در حالت میوه چیدن، و بعد بهترین مجسمه فرمانروا میشد.
«ماماما، چه چه چه، مجسمانه.» و دختر سیزده چهارده سالهای را زیر نظر داشت كه بر اثر دویدن صورتش گل انداخته بود، گفت: «در حالت نگاه كردن به خورشید.»
كوچكترها سر بلند كرده بودند و واقعا" خورشید را نگاه میكردند و نور تند آفتاب چشمشان را حتا اگر بسته بود، میزد. اما تنها آن دختر بیآنكه به خورشید نگاه كند، جایی بین شاخهها را نگاه میكرد، و حالت آدمی را گرفته بود كه محو تماشای ماه باشد؛ یك دست به كمر، دست دیگر به موازات گوش چپ، شكل یك گل بازشده، با چشمانی بسته، و چند تار موی سیاه كه بر پیشانیاش با باد میرقصید.
او وقت گذراند و بیش از همهی دورها، بچهها را به همان شكل نگه داشت. بعد با دقت به آن دختر نگاه كرد كه پلكهاش میلرزید و دندانهای سفیدش بین لبخند برق میزد.
وقت زیادی گذشته بود. میبایست یك نفر را انتخاب میكرد و نمیتوانست دل بكند. بعد بیاختیار، بیآنكه دلیلش را بداند، جلو رفت، با احترام و تقدس و نه از روی غریزه، جلو دختر ایستاد كه درست سرخی صورتش را ببوسد و بگوید: «تو.» اما دختر در همان لحظه از حالت مجسمه درآمد و به او خندید. خندهی زنانهای كه او را خجالتزده كرد.
دیگر چطور میتوانست خود را ببخشد؟ كوتاهی از خودش بود. مثل همیشه پیش از آنكه فكر كند، در حالت بهت و تردید، چیزی را كه میخواست از كف داده بود. با گریه خواند: «سرانگشتهای دستم پینه بسته ...»
ناگهان مثل آدمی كه از لای خزههای ته دریا نجات پیدا كرده باشد، خود را رها یافت. زمین زیر پاهاش ناهموار میآمد، و دیگر از همه طرف لای آدمها نبود، نسیم را روی گردنش احساس كرد. موح سیلآسا میرفت و او تنها مانده بود، بر تلی از سنگریزه. آنوقت در میان ناباوری زن را دید كه اریب میرفت و هنوز فكری به حال آن حولهاش نكرده بود. و بازوی طلاییاش امتداد مییافت، در آرنج شكن برمیداشت و در حولهی حریرمانند سفیدی پنهان میشد. در كنار عضلهی بازو، جای آبله هم بود، ولی از دور به چشم نمیآمد.
برای كشف آن لذت ابدی چشم به زن دوخت، قلبش تندتر زد، رخوتی شیرین روی گونههاش دوید، پلك چشمهاش پرید و حس كرد لالهی گوشش به حركت درآمده و پوست سرش به عقب كشیده میشود. آنوقت بیآنكه بداند كجاست به یك ستون سخت تكیه داد و بر تودهای از سنگریزه نشست، از خستگی نشست، و منتظر ماند تا زن سربرگرداند. میدانست كه برمیگردد. دستهاش را جلو برد و گفت: «خواهر جان، من جانور نیستم، من گرمم شده، من تشنهام، من میخواهم زیر برگهای خیس بخوابم.»
زن اخمهاش را توی هم كرد و مقابلش ایستاد، میخواست سنگها را بزند، اما مردد بود. نمیخواست یا نمیتوانست بزند. با جمعیت رفت، نیمدور چرخید و عاقبت درست روبروی او ایستاد، مثل دیگران هفت سنگ را هفت بار به او كوبید و رفت.
همهچیز از آن عصر یکشنبه، بعد از مراسم کلیسا، شروع شد. داشت از کلیسا به خانه برمیگشت که مارتین(۱) را جلوتر از خود توی راه دید. او هم در راه خانه بود.
پدر مارتین، با گامهای محکم یک کشاورز پولدار، کنار دخترش راه میرفت. زیر بالاپوشش، نیمتنهای خاکستری پوشیده بود و کلاه شاپویی با لبههای بزرگ به سر داشت. مارتین هم با کُرست تنگی که تنها هفتهای یکبار تنش میکرد، شق و رق راه میرفت و کمر باریک، شانههای پهن و کفل برجستهاش را وقت راه رفتن کمی تاب میداد. کلاهی گلآذین ساخت ایوتو(۲)، بر سر داشت که پشت گردنِ پُر و گرد و نرمش را آشکار میکرد که در هوای باز آفتابسوخته شده بود و رویش طرّهای از مو افشان بود.
بنوا(۳) مارتین را فقط از پشت سر میدید، اما چهرهاش را خوب میشناخت؛ هرچند تابهحال او را اینهمه از نزدیک ندیده بود. ناگهان گفت: «وای خدا، چه دختر نازیه این مارتین.» راه رفتنش را نگاه کرد و یکهو عاشقش شد؛ انگار که هوس گرفتنش را داشته باشد. نه، لازم نبود چهرهاش را دوباره ببیند. به اندامش خیره شد و باز به خودش گفت: «وای خدا، چه دختر نازی.»
مارتین راهش را به راست کج کرد تا وارد «لا مارتینیر»(۴)، مزرعهی پدرش ژان مارتن(۵)، شود. همین که آمد بچرخد نگاهی به پشت سر انداخت و قیافهی مضحک بنوا را دید. گفت: «روز بهخیر بنوا» بنوا جواب داد: «روز بهخیر مارتین، روز بهخیر ارباب مارتن.» و رد شد.
وقتی به خانه رسید، سوپ روی میز حاضر بود. روبهروی مادرش، کنار کارگر مزرعه و نوکرشان نشست. کلفت رفت شراب سیب بیاورد. چند قاشق سوپ که خورد بشقابش را کنار زد. مادرش پرسید: «حالت خوب نیست؟»
جواب داد: «نه، یه چیزی ته دلمو بهم میزنه. پاک بیاشتهام کرده.»
غذا خوردن بقیه را نگاه میکرد و گاهگاهی برای خودش تکه نانی میبرید و بیحوصله به دهان میگرفت و آرام میجوید. به مارتین فکر میکرد: «چه دختر نازی.» و در این فکر بود که چطور پیشتر این را نفهمیده و حالا چه ناگهانی این فکر به سراغش آمده ـ و طوری هم آمده که دیگر غذا هم نمیتواند بخورد.
به راگو لب نزده بود. مادرش گفت: «بیا بنوا، سعی کن یک کم بخوری. گوشت گوسفنده، خوبت میکنه. وقتی اشتها نداری باید خودتو مجبور کنی یه چیزی بخوری.»
چند لقمه پایین داد و باز بشقابش را کنار زد. گفت: «نه، دیگه اصلاً نمیتونم بخورم.»
بعد از غذا، وقتی همه از سر میز بلند شدند، گشتی در مزرعه زد و به کارگر مزرعه گفت که مرخص است و میتواند برود، چون خودش حیوانها را برای چرا بیرون خواهد برد.
دهکده در آن روز تعطیل خلوت بود. گاوها گوشه و کنار مزرعهی شبدر لمیده بودند و با شکمهای پر، زیر آفتاب، غذایشان را نشخوار میکردند. چند گاوآهن در آخر شیارهای شخم رها افتاده بود و خاک زیر و رو شده و آمادهی بذرافشانی، پر بود از کاهبنهای خرماییرنگ و کلشهای زردِ گندم و جوی تازه دروشده. باد خشک پاییزی که از دشت میگذشت، خبر از غروبی خنک میداد که با رفتن آفتاب سر میرسید. بنوا کنار نهر آب نشست و کلاهش روی زانوهایش گذاشت ـ انگار میخواست کلهاش کمی باد بخورد ـ و در سکوت دهکده با صدای بلند گفت: «دختر ناز میخواستی؟ این هم دختر ناز.»
شب که به تختش رفت و صبح که از خواب بیدار شد، باز در همین فکر بود. ناراحت نبود، ناراضی نبود؛ نمیدانست چهش بود. هرچه بود رهایش نمیکرد و به ذهنش چنگ انداخته بود. فکری بود که از سرش نمیافتاد و دلش را میلرزاند.
گاهی پیش میآید که خرمگسی توی یک اتاق گیر میافتد. صدای وزوزش را که دور و برت میشنوی؛ عذاب میکشی و اعصابت بههم میریزد. ناگهان صدا قطع میشود. فراموشش میکنی. اما باز از نو، صدا میآید و مجبور میشوی دنبالش بگردی. نه میتوانی بگیریاش، نه بیرونش کنی؛ نه میتوانی بکشیاش، نه ساکتش کنی. همین که یک لحظه آرام میشود، دوباره وزوزش به هوا میرود.
حالا هم مثل همان مگس توی اتاق، یاد مارتین ذهن بنوا را میآشفت.
بنوا دید خیلی دلش میخواهد مارتین را باز ببیند. برای همین چند باری از جلوی مارتینیر گذشت. سرانجام او را دید؛ داشت رختها را روی بندی پهن میکرد که که بین دو درخت سیب بسته بودند. روز گرمی بود. مارتین فقط یک دامن کوتاه تنش بود و شُمیزی که انحناهای بدنش را حسابی نشان میداد، بهخصوص وقتی حولهها را روی بند میانداخت. بنوا همانجا پشت پرچینها پنهان شد و یک ساعت تمام، حتا بعد از رفتن مارتین، آنجا ماند. و بعد، گرفتارتر از قبل، برگشت.
یک ماه تمام همهی فکر و ذکرش مارتین بود. هر وقت اسم او را جلویش میآوردند، میلرزید. غذای چندانی نمیخورد و شبها آنقدر عرق میکرد که نمیتوانست بخوابد.
یکی از یکشنبهها، در مراسم دعا، چشم از مارتین برنداشت. مارتین هم متوجه شد و لبخندی زد.
سرانجام یک روز غروب، او را در راه دید. وقتی مارتین متوجه بنوا شد لحظهای ایستاد. بنوا به طرفش آمد و با اینکه از ترس و هیجان زبانش بند آمده بود، عزم کرد دیگر حرفش را بزند. منمنکنان گفت: «ببین مارتین، اینطوری دیگه نمیشه.»
مارتین که انگار میخواست سربهسرش بگذارد گفت: «چی اینطوری دیگه نمیشه بنوا؟»
بنوا گفت: «که من همهی ساعتهای روزم رو به تو فکر کنم.»
مارتین دست به کمر زد: «من که مجبورت نکردم.»
بنوا با لکنت گفت: «چرا، کردی. نه میتونم بخوابم، نه استراحت کنم، نه بخورم، نه هیچی دیگه.»
مارتین آرام پرسید: «حالا که چی؟»
بنوا با دستهای آویزان، چشمهای خیره و دهان باز، ساکت و بیصدا ایستاد.
مارتین بیهوا مشتی به شکمش زد و فرار کرد.
از آن روز به بعد لب جاده، توی کوچه پسکوچهها و کنار مزرعه ـ وقتی هوا گرگ و میش بود و بنوا اسبهایش را به اصطبل میبُرد و مارتین گاوهایش به طویله ـ همدیگر را میدیدند.
بنوا حس میکرد میل شدیدی، از تن و جانش، او را به طرف مارتین میکشد. دلش میخواست مارتین را در آغوش بگیرد، بفشارد، بخورد و تکهای از خودش کند. وقتی به این فکر میافتاد که همهی مارتین را ـ جوری که یکی شوند ـ برای خودش ندارد، از ضعف و بیتابی و جنون میلرزید.
مردم دهکده برایشان حرف درآوردند. گفتند نامزد کردهاند. همینطور هم بود؛ بنوا از مارتین پرسیده بود آیا همسرش میشود، او هم جواب داده بود: «بله.» حالا منتظر فرصتی بودند که قضیهی ازدواج را با خانوادههایشان مطرح کنند.
اما، ناگهان، مارتین دیگر سر ساعت همیشگی سر قرار نیامد. بنوا هرقدر دور و بر مزرعه پلکید، دیگر اثری از او ندید. فقط در مراسم دعای یکشنبه توانست یک نظر ببیندش. و سرانجام یکی از یکشنبهها، کشیش بعد از موعظه، خبر از ازدواج ویکتوار-آدلد مارتن(۶) و ژوزفین-ایزیدور والن(۷) داد.
انگار یک سطل آب یخ روی سر بنوا ریخته باشند. گوشهایش زنگ میزد. چیزی نمیشنید. و بعد از مدتی دید اشکهایش دارد روی کتاب دعا میریزد.
یک ماه تمام خودش را در اتاق حبس کرد. بعد سر کار و زندگیاش برگشت. اما خوب نشده بود. ذهنش همچنان درگیر بود. از راههایی که به خانهی مارتین میرسید دوری میکرد تا چشمش حتا به درختان حیاطشان هم نیفتد. برای همین مجبور بود راه زیادی را صبح و عصر اضافه برود.
مارتین حالا دیگر زن والن، ثروتمندترین کشاورز منطقه، شده بود. بنوا و والن، هرچند از کودکی دوستِ هم بودند، دیگر با هم حرف نمیزدند.
یک روز غروب که بنوا از نزدیکی فرمانداری میگذشت، شنید مارتین آبستن شده. بهجای اینکه غمگین شود، دید برعکس، احساس آسودگی میکند. تمام؛ حالا دیگر همهچیز تمام شده بود. این اتفاق، بیشتر از خود ازدواج، آنها را از هم جدا میکرد. بنوا واقعاً هم همین را میخواست.
ماهها و ماهها گذشت. بعضی وقتها مارتین را میدید که با گامهایی سنگینتر از قبل به دهکده میرود. هروقت بنوا را میدید سرخ میشد، سرش را پایین میانداخت و قدمهایش را تندتر میکرد. بنوا هم راهش را کج میکرد تا سر راه مارتین نباشد، مبادا که چشمشان به چشم هم بیفتد. از این فکر که روزی رودررو شوند و مجبور شود حرفی بزند، میترسید. حالا، بعد از همهی آن حرفها ـ که پیشترها موقع گرفتن دستش و بوسیدن موهای کنار گونهاش زده بود ـ دیگر چه میتوانست بگوید؟ بیشتر وقتها به آن دیدارهای کنار جادهشان فکر میکرد. بعد از همهی آن قول و قرارها، مارتین کار زنندهای کرده بود.
کمکم غم و غصه از دلش رفت و تنها ناراحتی مختصری به جا ماند. روزی راهی را پیش گرفت که از محل زندگی تازهی مارتین میگذشت. از دور سقف خانهاش را دید. خودش بود، همانجایی که او با دیگری زندگی میکرد! درختان سیب شکوفه کرده بودند و خروسها روی تـلّی از کود میخواندند. خانه بهکل خالی از سکنه به نظر میرسید. کشاورزها برای رسیدگی به کشت بهارهشان رفته بودند. بنوا دم ورودی مزرعه ایستاد و نگاهی به حیاط انداخت. سگ توی لانهاش خواب بود و سه تا گوساله پشت سر هم آرام به سمت آبگیر میرفتند. بوقلمون نر بزرگی جلوی در میچرخید و مثل خوانندههای اپرا، برای بوقلمونهای ماده خودنمایی میکرد.
بنوا روی چارچوب دروازه خم شد. حس کرد بیقرار گریه است. اما، ناگهان صدای جیغی شنید؛ کسی از درون خانه جیغ میزد و کمک میخواست. وحشتزده به نردههای دروازه چنگ انداخت و با دقت گوش داد. جیغ دیگری شنید؛ نالهای دلخراش و طولانی که به عمق پوست و گوشتش نفوذ کرد. مارتین بود که اینطور ناله میکرد! بنوا به سرعت خودش را تو کشید، از چمنها گذشت و در را هل داد. مارتین را دید که روی زمین افتاده بود و از درد زایمان پیچ و تاب میخورد. صورتش کبود شده و چشمانش گود افتاده بود.
بنوا لرزان و رنگپریدهتر از مارتین ایستاد و با لکنت گفت: «من اینجام، من اینجام مارتین!»
مارتین بریده بریده جواب داد: «وای، تنهام نذار، تنهام نذار بنوا!»
بنوا نگاهش کرد، نمیدانست چه بگوید و چه بکند. نالهی مارتین باز به آسمان رفت: «آی، آخ، مُردم از درد. آه بنوا!» به طرز وحشتناکی به خود میپیچید.
بنوا ناگهان احساس کرد باید به مارتین کمک کند تا دردش آرام بگیرد. خم شد، بلندش کرد و آرام روی تخت گذاشت. مارتین همچنان ناله میکرد. بنوا ژاکت، دامن و زیردامنی او را از تنش درآورد. مارتین دستهایش را گاز میگرفت تا جیغ نزند. بنوا همان کاری را کرد که بارها برای وضع حمل گاوها و میشها و مادیانها کرده بود. در زایمان کمکش کرد و نوزاد درشت گریانی را بیرون کشید. نوزاد را خشک کرد و در حولهای که جلوی آتش انداخته بودند پیچید و روی لباسهایی که برای اتو کردن روی میز گذاشته بودند خواباند. و خودش باز پیش مادر نوزاد برگشت. بلندش کرد و دوباره روی زمین گذاشت، بعد رختخوابها را عوض کرد و او را سر جایش روی تخت برگرداند.
مارتین بریده بریده گفت: «ممنونم بنوا، تو خیلی مهربونی.» و اشکش سرازیر شد، گویی از کردهاش پشیمان بود.
بنوا دیگر حتا ذرهای مارتین را دوست نداشت. همهچیز تمام شده بود. چرا؟ چطور؟ نمیدانست. اما آنچه اتفاق افتاده بود بهتر از ده سال دوری تسکینش میداد.
مارتین بیرمق و لرزان پرسید: «بچه چیه؟»
بنوا آرام گفت: «یه دختر خیلی ناز.»
باز هر دو ساکت شدند. چند لحظه بعد، مادر با صدایی کمجان گفت: «بهم نشونش بده بنوا.»
بنوا نوزاد را مانند تحفهای مقدس در بغل گرفته بود و داشت به مارتین نشانش میداد، که در باز شد و ایزیدور والن تو آمد.
اول نفهمید اوضاع از چه قرار است اما ناگهان از قضیه سر درآورد. بنوا حیرتزده و با لکنت گفت: «من داشتم، داشتم از اینجا رد میشدم که صدای جیغ شنیدم و اومدم تو... این بچهته والن!»
شوهر با چشمانی گریان جلو آمد و کوچولویش را از بنوا گرفت و بوسید. تا چند لحظه از شدت احساسات نمیتوانست حرف بزند. بعد بچه را روی تخت گذاشت و دستهای بنوا را در دست گرفت و گفت: «دست بده بنوا. دیگه چیزی بین ما نیست. اگه تو بخوای، دوست میمونیم، دو تا دوست واقعی.» و بنوا پاسخ داد: «معلومه که میخوام. حتماً، حتماً.»
پانوشتها
۱) Martine
۲) Yvetot
۳) Benoist
۴) La Martiniere
۵) Jean Martin
۶) Victoire-Adelaide Martin
۷) Josephin-Isidore Vallin
زنی كه از جنس نور بود، كنار تخت زانو زده بود و در روشنایی چراغ كوچك نفتی میگفت: «خدایا از تو فقط میخوام اونو برگردونی. فقط میخوام اون بیاد پیش من. دیگه هیچی از تو نمیخوام. فقط میخوام اونو داشته باشم.»
پسرها دور اتاق نشسته بودند و نگاه میكردند. یكیشان از توی ظرف جلویش تخمه برمیداشت و میشكست. بقیه فقط نگاه میكردند. زنی كه از جنس نور بود هنوز میگفت: «خدایا میدونم كه خیلی اذیتش كردم، میدونم كه اصلا نتونستم براش همسر خوبی باشم، اما حالا از تو میخوام اونو برگردونی. بدون اون نمیدونم چیكار باید بكنم.»
بعد همین طور كه آرام آرام گریه می كرد بلند شد و چراغ نفتی را گذاشت روی لبه پنجره. بیرون باد میوزید و شاخههای درخت بلند جلوی پنجره را تكان میداد. زیر نور مهتاب كسی را دید كه دارد به كلبه نزدیك میشود. به دقت نگاه كرد. انگار كسی سعی داشت مخفیانه به آنجا نزدیك شود.
پسری كه بزرگتر بود، گفت: «خودشه، همیشه همینطوره، دعا نكرده طرف پیداش میشه. انگار خدا میخواد حرفو از دهنش بقاپه.»
بقیه همان طور نشسته بودند و چیزی نمیگفتند.
زنی كه از جنس نور بود، برگشت و تفنگ شكاری بزرگی را برداشت كه به دیوار آویزان بود. تفنگ را از كمر خمكرد و توی لوله را نگاه كرد. خالی بود. دوید طرف كمد و داخل كشوها را گشت. نتوانست فشنگها را پیداكند. حالا كسی داشت به در كلبه ور میرفت در حالی كه نمیخواست زیاد سر و صدا راه بیندازد. زنی كه از جنس نور بود تفنگ را طرف در گرفت و عقب عقب رفت تا به دیوار رسید. همانجا ماند. چند لحظه بعد در كلبه آرام باز شد و كسی سرك كشید. پسری كه بزرگتر بود دوباره گفت: «خودشه.»
كسی كه سرك كشیده بود، حالا كاملا داخل شده بود. مردی بود از جنس نور، با ریش بلند و لباس مندرس. حالا او مردی بود كه از جنس بلور بود و خیلی خشن بود. به اطراف نگاهی كرد. زنی را دید كه از جنس نور بود و تفنگ دستش بود. مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود گفت: «چیه؟ میخوای منو بكشی؟ میخوای یه مرد تنها و بیپناه رو كه به كلبه تو پناه آورده بكشی؟»
پسرها ساكت ساكت بودند. حتا پسری كه از همه بزرگتر بود. زنی كه از جنس نور بود گفت: «برو بیرون. اگه یه جا واسه خوابیدن میخوای، برو تو انبار كاه بگیر بخواب، شام هم برات میآرم. فقط خواهش میكنم برو بیرون.»
مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود، همانجا نشست. گفت: «این قدر خستهام كه نمیتونم یه قدم بردارم. لطفا اون تفنگو بگیر پایین. فردا صبح به محض این كه آفتاب دربیاد میرم پی كارم.»
زنی كه از جنس نور بود، آرام آرام به مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود نزدیك شد. تفنگ را هنوز طرف او گرفته بود. گفت: «فرار كردی؟ كسی دنبالته؟»
مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود، گفت: «همیشه یه نفر پیدا میشه كه دنبال آدم راه بیفته و بخواد بكشدش.»
زنی كه از جنس نور بود، نزدیكتر شد. گفت: «كسی میخواد بكشدت؟»
تفنگ را حالا پایین گرفته بود. پسری كه بزرگتر بود، گفت: «نرو جلو، الانه كه پدرت رو دربیاره.»
بقیه ساكت مانده بودند. زنی كه از جنس نور بود، كنار مردی كه از جنس نور بود، نشست و گفت: «خیلی وقته فرار میكنی؟»
مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، گفت: «یه عمره. دیگه خسته شدم.»
زنی كه از جنس نور بود، گفت: «خیلی خب، صبر كن برات غذا بیارم. فقط فردا صبح زود از این جا برو.»
پسری كه بزرگتر بود، گفت: «احمق، گور خودتو كندی.»
زنی كه از جنس نور بود، نشنید پسر بزرگ چی گفت. فقط شنید مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود، گفت: «مطمئن باشین خانم. من اگر هم بخوام، نمیتونم اینجا بمونم.»
وقتی زنی كه از جنس نور بود با ظرف غذا برگشت، مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، خوابش برده بود. زنی كه از جنس نور بود، آرام خم شد و شانه مردی كه از جنس نور بود و خشن بود را تكان داد. مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، ناگهان دست زنی كه از جنس نور بود را گرفت و او را محكم طرف خودش كشید. زنی كه از جنس نور بود، به زمین افتاد. پسری كه بزرگتر بود، گفت: «نگفتم، حالا گیر افتادی.»
مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، از زیر لباس مندرسش هفتتیری درآورده بود و طرف زنی كه از جنس نور بود گرفته بود. با دست دیگر از جیبش چیزی درآورد و جلوی زن انداخت. گفت: «اینو میشناسی؟»
زنی كه از جنس نور بود، از میان تكههای ظرف و غذایی كه زمین ریخته بود، سكهای را برداشت كه مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، آنجا انداخته بود. سكه را بالا آورد و نگاه كرد؛ سكهای نیكلی بود با سوراخی كوچك در وسطش. زنی كه از جنس نور بود، گفت: «اینو از كجا آوردی؟»
مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود، گفت: «وقتی كشتمش، تو جیبش بود. همینطور عكس تو و نشونی این خونه. فكر كنم داشت برمیگشت پیشت. البته با یك قاطر كه بارش خاك طلا بود.»
بعد با آستینش هفتتیر را پاك كرد. دوباره گفت: «حیف شد كه دیگه نمیتونه بیاد.» زنی كه از جنس نور بود خندید. همینطور به سكه نیكلی نگاه میكرد. مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، گفت: «چرا میخندی؟ خوشحالای میخوای بری پیشش؟»
زنی كه از جنس نور بود، گفت: «نه، داشتم الان دعا میكردم زود...
ناگهان همه جا تاریك شد.
این تاریكی فوقالعاده ناگهانی و غافلگیركننده بود. زنی كه از جنس نور بود، به همراه مردی كه از جنس نور بود و خشن بود و لباسهای مندرس او و سكه نیكلی و كلبه و هفتتیر مردی كه از جنس نور بود و خشن بود و تفنگ زنی كه از جنس نور بود و تكههای شكسته ظرف و غذایی كه زمین ریخته بود و چراغ كوچك نفتی كه لب پنجره بود و پنجرهای كه چراغ نفتی كوچك آنجا بود و كمدی كه كشوهایش باز مانده بود و درخت جلوی كلبه كه باد شاخههایش را تكان میداد و تختی كه زنی كه از جنس نور بود، كنار آن زانو زده بود و مهتاب و فشنگهایی كه هرگز پیدا نشده بود و قاطر با بار طلایش و خاك طلایی كه بار قاطر بود و سوراخ كوچك وسط سكه نیكلی تاریك تاریك شدند.
حتا پسرها هم تاریك شدند و آن یكی هم كه تخمه میخورد تاریك شد. پسری كه بزرگتر بود، گفت: «چرا اینطور شد؟» پسری كه كوچكتر بود بلند شد و لامپ اتاق را روشن كرد. بعد گفت: «به هرحال فرقی نمیكرد. ممكن بود زنه انتقام بگیره یا همهش دروغ باشه. یا حتا اونها با هم ازدواج كنن و با طلاهای شوهر قبلی تا آخر عمر خوش بگذرونن.»
پسری كه بزرگتر بود، گفت: «اما باید میدیدیم. حیف شد.»
تو گرسنه ای. اگه دقت كنی، می فهمی كه خیلی گرسنه ای.حالا درست لب تخت نشستی و سر زانوهات رو چسبوندی به هم. بشقاب لعبابی رو گذاشتی روی زانو هات و چنگال رو محكم توی مشتت گرفتی. توی بشقاب پر از ماهیه. لایه های سفت و سالم و برش خورده ی ماهی كنسرو شده. با چنگال تكه های صور تی و سفت گوشت رو خورد می كنی.روغن ماهی كف بشقاب بزرگ لعابی پخش شده و خورده های گوشت روی روغن شناورند. فكت كمی درد می كنه.اما به اون توجه نكن.گوشت رو با چنگال توی دهانت می ذاری. استخون دردناك فكت می جنبه و می جه و گوشت سفت ماهی، زیر دندون هات له می شه. صدای باز شدن رشته های بافت گوشت رو با خیس و چسبناك شدن اون ، توی دهانت می شنوی.از درد فك هات لذت می بری.
ناگهان تلفن زنگ می زنه . گوشت نیم جویده و پرزدار تو گلوت گیر می كنه. آب. بایدآب بخوری. لیوان رو بر می داری و نصف اون رو سر می كشی.لیوان رو سرجاش روی چهارپایه ی كنار تخت می گذاری. به خورده های نیم جویده ی گوشت كه در آب لیوان غرق می شن، نگاه می كنی. تصویر درشت صورتت روی سطح محدب لیوان منعكس شده . تلفن هنوز زنگ می زنه.از جا می پری و گوشی رو از كنار پایه ی تخت بر می داری .
- الو؟!
- تو همیشه اینقدر دیر گوشی رو بر می داری .
- من ؟
- البته برای من مهم نیست.ولی بعضی ها خوش شون نمی آد معطل بشن.
- ببخشید، دستم بند بود. شما؟
- احتیاج نیست توضیح بدی. حتما داشتی یه كاری می كردی دیگه. اگه نه خیلی بد بود. یه دقیقه صبر كن،الان بهت می گم چه كار داشتی می كردی. آهان، فهمیدم. داشتی یه چیزی رو تعمیرمی كردی. یه پیچ گوشتی دستت بود. داشتی حسابی باهاش ورمی رفتی. مگه نه.
- نه. من اینجا پیچ گوشتی ندارم. شما؟
- پس حتما داشتی روزنامه می خوندی.
- من هیچ وقت روزنامه نمی خونم. اصلا تو كی هستی ؟
- نشناختی ؟
- نه.
- چه بد. ولی یه فرصت دیگه بده باز م حدس بزنم. حداقل پنج بار كه می تونم حدس بزنم.
- اگه نگی كی هستی گوشی رو قطع می كنم.
- خب، من سه تا شانس دیگه دارم كه حدس بزنم. آهان درسته ! خودشه. تو همین الان روی كار بودی. داشتی حسابی حال می كردی. مگه نه ؟ نه نه ! اصلا یادم نبود، تو الان درست سه ماه كه دستت به هیچ زنی نخورده، مگه نه ؟
- تو كی هستی؟ منو از كجا می شناسی ؟
- خب بذار شانس چارمم رو متحان كنم. تو داشتی سیگار می كشیدی . اَه ! باز هم كه اشتباه كردم. یادم نبود، تو اصلا سیگاری نیستی. آهان درسته! خودشه! تو داشتی ماهی می خوردی. ماهی كنسروی.خیلی حال می داد مگه نه ؟
- به تو هیچ ربطی نداره من چه كار می كنم. كی شماره ی منو بهت داده؟
- دیگه داری یواش یواش مأیوسم می كنی. یه كم مؤدب باش.
- تو كی هستی ؟
- بذار یه كم بریم جلو تر . تو داشتی ماهی می خوردی. درسته؟ البته مطمئنم آدم حسابی هستی. ولی حق بده كه بعضی ها بهت مشكوك بشن.این حق مسلمه آدم ها ست . تو كه به این چیزا خیلی اعتقاد داری. هر كس حق داره هر چی دوست داره بخوره. راستی ببینم تو بیماری جنسی نداری؟
- به تو هیچ ربطی نداره. من اجازه نمی دم كسی به حریم خصوصیم تجاوز كنه .
- چرا حرف های خنده دار می زنی. اگه من بهت بگم یه جورایی به تو علاقمندم باور می كنی؟ گر چه این چیز ها اصلا اهمیت نداره. مهم اونه كه هیچ كس نمی تونه به ایمانت شك كنه. درسته؟
- من هیچی از حرفای تو سر در نمی آرم.
- اینم مثل خیلی چیزای دیگه اهمیتی نداره. ولی ازت یه خواهش دارم. خودت رو بذار جای من. فرض كن یه جای خیلی خشك و بی آب و علفی.
- منظورت چیه ؟
- نه، فكر كنم بازم اشتباه كردم. فرض كن یه جایی هستی كه پر از آبه. یعنی حسابی خیسه. اون قدر آبه كه نمی شه بهش فكر كرد. یه جایی مثل وسط دریا یا یه آكواریوم خیلی بزرگ كه تهش معلوم نیست. چطوره ؟ تا حالا وسط دریا گیر كردی.
- از جون من چی می خوای ؟
- حالا كه اینطوره بذار یه حقیقتی رو بهت بگم. تو به من شك داری. آره مطمئنم كه به من شك داری.این خیلی بده. خیلی خیلی بده . تو هنوز نمی دونی چقدر بده .
- اگه همین الان نگی كی هستی ، تلفن رو قطع می كنم.
- می تونی امتحان كنی. ولی بعیده به یه نتیجه ی قانع كننده برسی. راستی جوابم سوالم رو ندادی. با زن ها چه مشكلی داری؟ نكنه خودت مشكل داری؟
- مرتیكه ی عوضی ! چی از جونم می خوای ؟
- آدم بی تربیتی هستی. اما این رفتارت كاملا طبیعیه . من بهت حق می دم كه شك كنی. مهم اونه كه بعدش به ایمان برسی. شنیدی بعضی ها می گن باید همیشه به طرف مقابل حق داد. مخصوصا وقتی كه آدم دلش بخواد ماهی بخوره . مگه نه؟ یا وقتی شیر ظرف شویی یه سره چیك چیك صدا كنه و حال آدم رو بگیره. چرا این شیر لعنتی رو درست نمی كنی . داره اعصابم رو خورد می كنه.
تو چیزی نمی گی. به صدای چیك چیك ظرف شویی گوش می كنی. هنوز شوری ماهی رو توی گلوت حس می كنی. مدت ها بود كه به صداش عادت كرده بودی، ولی حالا انگار داره روی یه جای حساس مغزت می چكه . لوستر كوچیك اتاق مثل یه قوطی مقوایی از سقف آویزونه. از بالای لوستر، نور هلال هلالی روی سقف تابیده. دایره روشنی مثل در بریده ی یه كنسرو.
- چی شده ، چرا چیزی نمی گی؟ داری به سقف نگاه می كنی؟
- تو دیوونه ای ، یه دیوونه ی خطرناك !
- مطمئنم به حرفی كه می زنی ایمان نداری .
- تو كی هستی ؟
- چیزی به این بی ارزشی چه اهمیتی داره. مهم اینه كه تو بتونی خودت رو بذاری جای من. یا برعكس. من بیام پیش تو. به هر حال بتونیم به تفاهم برسیم. انگار داریم واقعا هم رو می بینیم. مثل این بشقاب لعبابی كه گذاشتی روی زانوت.ماهی بدجوری معده ام رو تحریك می كنه.
- تو كجایی ؟
- خیلی نزدیك.اونقدر نزدیك كه بتونی خودت رو بذاری جای من. لااقل سعی خودت رو بكن. فرض كن یه جایی هستی كه به عالم آبِ درست و حسابیه.
- حالم داره ازت به هم می خوره.
- آدم خوشمزه ای هستی. چرا سعی خودت رو نمی كنی. فرض كن وسط آبی. دوست داری ازت خواهش كنم؟ فقط یه بار فرض كن.
- دیوونه ی عوضی ! آشغال كثافت!
- این خیلی بده كه آدم نتونه فرق چیزای بی اهمیت رو با چیزایی كه واقعا مهمه تشخیص بده. چرا سعی خودت رو نمی كنی؟ فرض كن وسط آبی!
- دیوونه! كثافت! كثافـت!
- چرا سعی نمی كنی. سعی خودت رو بكن لعنتی! داری واقعا نارحتم می كنی . خیلی آسونه. فرض كن وسط آبی . هیچی هم زیر پات نیست. زیر پات فقط آبه. تو كه شنا بلد نیستی، درسته ؟
- نمی تونم ! نمی تونم! ولم كن !
- حیف این همه استعداد و لیاقت كه حروم تو كردم. سعی خودت رو بكن كثافت تنبل ! از آدم های كودن حالم به هم می خوره! سعی كن، تو الان وسط آبی !
- تو كجایی ؟ من حالم بده.
- به تخمم كه بده. به چی داری فكر می كنی. چرا سعی نمی كنی! پفیوز ! كثافت آشغال! اون مغز كوچولوت رو به كار بنداز احمق ! خوب گوش كن چی دارم بهت می گم. تو الان وسط آبی! وسط وسطش ! داری درست و پا می زنی گوساله ! مثل سگ تو آب دست و پا می زنی !
- نمی تونم.
- پدر سگ بی پدر مادر! گـُه آشغال ! تن لشت رو تكون بده. سعی كن ! تو درست وسط آبی! داری می ری زیر آب.
- زیر آب !
- آره داری می ری زیر آب! داری حسابی می ری زیر آب! كثافت عوضی ، داری بوی گندت رو می بری زیرآب.
- نمی تونم.
- دیوث جاكش! برو زیرآب! مادر قحبه ی بی همه چیز، كله ی گُـه ت رو بكن زیر آب! تكون بخور بچه كونی! برو زیر آب . زیر آب ! زیرآب ! ته آب! تا دهنت رو جر ندادم برو زیر آب! زیر آب! خوبه،داری یاد می گیری ! حالا می ری زیر آب! خوبه! برو پایین تر .
- دارم خفه می شم.
- خفه نمی شی پدر سگ ! حرف نزن. فقط برو زیر آب! زود باش تن لش! زودتر،توالان زیر آبی! برو پایین تر.
- دارم خفه می شم .
نفست بند اومده. به خورده های گوشت نگاه می كنی كه دارن توی لیوان غرق می شن و بعضی ها شون ته نشین شدن. شیر ظرف شویی هنوز داره چكه می كنه. یه چیزی داره توت جمع می شه . اگه خوب دقت كنی حسش می كنی. داره توت رو پر می كنه. داره آروم آروم بالا می آد و راه گلوت رو می گیره. به آسمون پشت پنجره نگاه كن. تاریك و گود و وحشتناكه. تهش معلوم نیست.
- تن لشت رو تكون بده دیوث ! تا كونت رو پاره نكردم گوش كن چی بهت می گم . تو الان زیر آبی ! زود تر. حالا رفتی زیر آب! ته آب ! زودتر. برو پایین تر مادر قحبه !
- كمك .
- دهنت رو ببند كثافت. برو زیر آب .
- دارم خفه می شم !
- اگه دهن گاییده ت رو ببندی خفه نمی شی. برو ته آب ، زیر آب .
- كمك... كمك كنین ... كمك كن ...
- اگه دهن نجست رو ببندی كمكت می كنم. برو ته آب. زودتر. خوبه. خیلی خوبه. اگه حسابی بری اون ته دیگه اصلا لازم نیست نفس بكشی . خیلی خوبه. خیلی خیلی خوبه. فقط زودتر . باید زودتر برسی اون ته ته! من تا ابد وقت ندارم منتظر جنازه ای مثل تو بمونم. عالیه. باور كن بهت راست گفتم . دیگه اصلا لازم نیست بترسی. باید به حرفم ایمان داشته باشی.خیلی خوبه.بازم برو پایین تر. هنوز هم می تونی بری پایین تر .من تا ابد نمی تونم معطل بشم. تو واقعا آدم رو خسته و گرسنه می كنی.خیلی خوبه. تو باید به حرفم ایمان بیاری.
پسر این آگهی كوتاه را در روزنامه دید: "تولهی بولداگ قهوهای با خالهای سیاه، هر كدام سه دلار." تقریبا ده دلار از راه نقاشی ساختمان درآمد داشت كه هنوز به حساب نگذاشته بود. هیچ وقت توی خانه سگ نداشتند. وقتی این فكر به سرش زده بود، پدر داشت چرت میزد و مادر بریج بازی میكرد. پرسیده بود فكر خوبی نیست؟ مادر بیاعتنا شانه بالا انداخته و یكی از ورقهایش را بازی كرده بود. اطراف خانه قدم زد تا بتواند تصمیم بگیرد؛ و این حس وجودش را پر كرد كه بهتر است عجله كند پیش از اینكه كس دیگری توله سگ را بخرد. در خیالش توله سگ متعلق به او بود، فقط مال خودش؛ كه البته توله سگ هم این را میدانست. در مورد اینكه یك بولداگ قهوهای چه شكلی است تصوری نداشت، اما میدانست باید خشن باشد و محكم پارس كند. از فكر خرج كردن سه دلارش دمغ میشد، آن هم وقتی كه این همه مشكل مالی داشتند و پدرش دوباره ورشكست شده بود. توی آگهی ذكر نشده بود چند تا توله سگ هست؛ شاید فقط دو یا سه تا كه ممكن بود تا حالا فروش رفته باشند.
نشانی در خیابان اسكرمرهورن(۱) بود كه تا به حال اسمش را نشنیده بود. وقتی تلفن كرد زنی با صدای خشن توضیح داد چهطور و با كدام خط به آنجا برود. باید از بخش میدوود(۲) و از خط هوایی كالور(۳) میرفت، بعد در خیابان چرچ(4) خط را عوض میكرد. همه چیز را یادداشت كرد و برای زن خواند. خوشبختانه توله سگها هنوز فروش نرفته بودند. بیشتر از یك ساعت طول میكشید تا به خانهی زن برسد، یكشنبه بود و قطار هوایی تقریبا خالی؛ و نسیم ملایمی كه از پنجرههای باز قطار میوزید خنك تر از پایین خیابان بود. پایین، در قطعه زمینهای خالی و غیر مسكونی میتوانست پیرزنهای ایتالیایی را ببیند؛ موهایشان را با دستمالهای قرمزِ گلدار بسته بودند، خم میشدند و دامنشان را از گل قاصدك پر میكردند. همكلاسهای ایتالیاییاش میگفتند از این گلها برای شراب و سالاد استفاده میكنند. یادش آمد یك بار وقتی نزدیك خانهشان بیسبال بازی میكرد، چند تا از آنها را جوید كه مثل اشك شور و تلخ بودند. قطار چوبی قدیمی تكان میخورد و تلقتلقكنان، به آرامی در آن بعد از ظهرِ داغ حركت میكرد. از بالای ساختمانی گذشت كه مردها داشتند جلوی خانهها ماشین میشستند؛ انگار كه دارند فیلهای داغ و گرما زده را میشویند. غبار مطبوعی در هوا معلق بود.
محلهی اسكرمرهورن برایش عجیب بود، با محلهی خودشان در میدوود فرق میكرد. نمای سنگ قهوهای خانههای اینجا هیچ شباهتی به خانههای چوبی محلهی خودشان نداشت كه سالها پیش در دههی بیست ساخته شده بود. پیاده روها قدیمی به نظر میرسید، با مربعهای بزرگ سنگی به جای سیمان و علفهایی كه از لای درز سنگها بیرون زده بود. میتوانست حدس بزند یهودیها اینجا زندگی نمیكنند، شاید به خاطر اینكه محله ساكن و بیتحرك بود و كسی بیرون نمی نشست تا آفتاب بگیرد و لذت ببرد. بیشتر پنجرهها باز بود و آدمها بیهیچ حس و حالی روی آرنج خم میشدند و به بیرون زل میزدند. گربهها روی پلههای جلو در لمیده بودند. وقتی قطرههای عرق از پشتش سرازیر شد، صرفا به خاطر گرما نبود، یادش آمد فقط او بود كه سگ میخواست؛ پدر و مادرش اصلا نظر نداده بودند، و برادر بزرگش گفته بود:" چند دلارت را برای یك توله سگ خرج میكنی؟ چی میخواهی بدهی بخورد؟" به استخوان فكر كرد؛ و برادرش كه همیشه میدانست چی درست و چی غلط است، داد زده بود:" استخوان؟! تولهسگ كه دندان ندارد!" زیر لبی گفته بود:"خب، شاید سوپ."
" سوپ؟! میخواهی به یك توله سگ سوپ بدهی؟"
یكهو متوجه شد به خانهی زن رسیده. همانجا ایستاد. احساس كرد زیر پایش دارد خالی میشود، و انگار همهی ماجرا یك اشتباه است، چیزی مثل خواب، یا دروغی كه احمقانه سعی میكرد از آن دفاع كند. قلبش تندتند میزد . حس كرد دارد سرخ میشود. كمی عقب رفت. دم چند تا از پنجرهها عدهای داشتند به او توی خیابان خالی و خلوت نگاه میكردند. چهطور میتوانست برگردد وقتی این همه راه آمده بود؟ حس میكرد انگار یك هفته یا یك سال توی راه بوده. و حالا بینتیجه، دست خالی برگردد؟ شاید لااقل بتواند اگر زن بهش اجازه بدهد نگاهی به تولهسگها بیندازد. در فرهنگنامه دو صفحه پر از عكس سگ پیدا كرده بود؛ بولداگ انگلیسی سفید با پاهای خمیدهی جلو و دندانهایی كه از فك زیرین بیرون زده، سگ تریرِ بوستونی سیاه و سفید، و سگ پیتبول پوزهدراز؛ اما هیچ عكسی از بولداگ قهوهای نبود. تمام چیزی كه از بولداگ قهوهای میدانست این بود كه سه دلار میارزد. دستكم باید نگاهی به تولهسگش بیندازد. به همین خاطر برگشت و همان طور كه زن گفته بود زنگ زیرزمین را زد. صدای زنگ آنقدر بلند بود كه یكه خورد و هول كرد؛ خواست در برود اما فكر كرد اگر درست همان موقع زن در را باز كند و ببیندش، بیشتر خجالت میكشد، بنابراین همانجا ایستاد در حالی كه صورتش خیس عرق بود.
درِ داخلی زیرِ پلكان باز شد، زنی بیرون آمد و از بین میلههای آهنی غبارگرفتهی درِ بزرگِ بیرونی به او نگاه كرد. لباس ابریشمی بلند و گشادی به رنگ صورتی روشن پوشیده بود، و موهای مشكی بلندش روی شانهها ریخته بود. جرات نكرد مستقیم به صورتش نگاه كند. میتوانست نگرانی زن را حس كند. خیلی سریع پرسید او بوده كه آگهی داده؟ رفتار زن بلافاصله عوض شد و درِ بیرونی را باز كرد. كوتاهتر از خودش بود و بوی غریبی میداد؛ مثل تركیبی از بوی شیر و هوای خفه و دمكرده. همراهش داخل آپارتمان رفت، آپارتمانی تاریك كه مشكل میشد چیزی را دید، اما میتوانست صدای واق واق توله سگها را بشنود. زن باید داد میزد تابتواند بپرسد كجا زندگی میكند و چند ساله است. وقتی به او گفت سیزده سال دارد، زن دستش را روی دهانش گذاشت و گفت چهقدر بزرگتر از سنش به نظر میآید. نمیتوانست بفهمد چرا این موضوع باعث شد خجالت بكشد، غیر از این كه احتمالا زن فكر كرده پانزده ساله است؛ فكری كه گاهی بقیه هم در موردش میكردند. دنبال زن توی آشپزخانه رفت كه پشت آپارتمان قرار داشت. آنجا روشنتر بود و بالاخره توانست دور و برش را ببیند. در یك جعبهی مقوایی كه لبههای آن نامنظم بریده شده بود تا ارتفاعش كمتر شود، سه تا توله سگ دید همراه مادرشان كه به او نگاه میكرد و آرام دمش را تكان میداد. به نظرش بولداگ نمیآمد، اما جرات نكرد چیزی بگوید. فقط یك سگ قهوهای بود با خالهای سیاه. تولهسگها هم عین مادرشان بودند. از خمیدگی گوشهای كوچولوی تولهسگها خوشش آمد، ولی به زن گفت فقط میخواسته آنها را ببیند و هنوز تصمیم نگرفته. واقعا نمیدانست میخواهد چهكار كند. برای اینكه به نظر برسد دارد تولهسگها را وارسی میكند پرسید میتواند یكی از آنها را بردارد. زن گفت همهی آنها خوبند و دست دراز كرد توی جعبه، دو تا از آنها را بیرون آورد، روی كفپوش آبی گذاشت. تولهها اصلا شبیه بولداگ نبودند. خجالت كشید بگوید واقعا آنها را نمیخواهد. زن یكی از تولهها را برداشت و گفت:" اینجا!" و آن را روی زانوی پسر گذاشت.
قبلا هیچوقت سگی را توی دست نگه نداشته بود، و میترسید كه بیفتد، به همین خاطر با دقت بغلش كرد. پوست داغ و نرمی داشت. چشمهای خاكستریاش مثل دكمههای ریز بود. عصبانی شد كه چرا در فرهنگنامه هیچ عكسی از این نوع سگ نبوده. بولداگ واقعی خشن و خطرناك بود، و این تولهها فقط سگهای قهوهای بودند. در حالی كه توله سگ توی بغلش بود، روی دستهی صندلی كه روكش سبز داشت نشست، و هنوز نمیدانست باید چه تصمیمی بگیرد. حس كرد زن كه كنارش نشسته بود به موهایش دست كشید، ولی مطمئن نبود ، چون موهای زبر و كلفتی داشت. هر چه بیشتر زمان میگذشت، تصمیم گرفتن برایش سختتر میشد. زن پرسید آب میل دارد كه گفت بله؛ زن به طرف شیر آب رفت. از فرصت استفاده كرد، بلند شد و تولهسگ را سر جایش گذاشت. زن در حالی كه لیوانی آب در دست داشت برگشت و همانطور كه لیوان آب را به پسر میداد، لباسش را باز كرد و سینههایش را كه مثل بالنهای نیمه پر بود نشان داد و گفت نمیتواند باور كند او فقط سیزده سالش است. جرعههای آب را كه پایین داد، زن یكدفعه سرش را به طرف خود كشید و او را بوسید. در تمام این مدت نتوانسته بود به صورتش نگاه كند، و حالا كه میخواست، جز انبوهی مو چیزی نمیدید. دست زن كه پایینتر رفت، پشت رانهایش مور مور شد؛ مثل وقتی كه دستش خورده بود به جدارهی فلزی و برقدارِ سرپیچ لامپ كه داشت سعی میكرد حباب شكستهاش را باز كند. یادش نمیآمد كی روی فرش دراز كشیدند. تنها گرمای زن یادش بود و سرش كه محكم و بیوقفه به پایهی كاناپه میخورد. رسیده بود نزدیك خیابان چرچ. پیش از سوار شدن به خط هوایی كالور، متوجه شد كه زن سه دلارش را نگرفته. حالا جعبهی مقوایی كوچك روی زانویش بود با تولهسگِ توی آن كه مثل بچه زار میزد. صدای كشیده شدن پنجههای تولهسگ به دیوارهی جعبه پشتش را میلرزاند. تازه متوجهی دو سوراخی شد كه زن بالای جعبه درست كرده بود، و تولهسگ بینیاش را از آن بیرون میآورد.
وقتی طناب را باز كرد و تولهسگ با فشار دادن درِ جعبه واق واقكنان بیرون پرید، مادرش هول كرد و عقب رفت. بعد در حالی كه دستهایش را در هوا تكان میداد انگار كه بخواهد حمله كند، فریاد زد:" چهكار دارد میكند؟" پسر كه دیگر ترسش ریخته بود، سگ را بغل كرد و اجازه داد صورتش را لیس بزند؛ بعد نگاه كرد به مادرش كه كمی آرام شده بود. مادر پرسید:" گرسنه است؟" و با دهان نیمه باز همانطور ایستاد. پسر تولهسگ را زمین گذاشت، گفت ممكن است گرسنه باشد، و فكر كرد فقط میتواند چیزهای نرم بخورد، هرچند دندانهایش به تیزی سوزن بود. مادر مقداری پنیر خامهای آورد و تكهی كوچكی از آن را روی زمین گذاشت. تولهسگ بینیاش را به پنیر مالید، آن را بو كشید و شاشید. مادر داد زد:" خدای من!" سریع تكه روزنامهای روی آن انداخت. وقتی مادرش خم شد تا خیسی كف اتاق را پاك كند، گرمای زن یادش آمد؛ خجالت كشید و سر تكان داد. به یك باره اسم زن یادش آمد- لوسل(5) كه وقتی روی فرش دراز كشیده بودند بهش گفته بود. درست موقعی كه او داشت لباسش را درمیآورد، چشمهای بستهاش را نیمه باز كرده و گفته بود:" اسمم لوسل است." مادر كاسهای سوپ مرغ كه از دیشب مانده بود روی زمین گذاشت. تولهسگ پنجههای كوچكش را بلند كرد و كاسه را برگرداند. كمی سوپ روی زمین ریخته شد. تولهسگ شروع كرد كفپوش را لیس بزند. مادرش با خوشحالی فریاد زد:" سوپ مرغ دوست دارد!" و به این نتیجه رسید كه احتمالا تخم مرغ هم دوست دارد چون فوری آب گذاشت تا جوش بیاید. تولهسگ كسی را كه باید دنبالش میرفت شناخت و پشت سر مادر راه افتاد و ورجه وورجه كرد. مادر در حالی كه میخندید گفت:" دنبال من میآید!"
× × ×
روز بعد، وقتی از مدرسه به خانه میآمد، از مغازهی ابزارآلاتفروشی قلادهای هفتاد و پنج سنتی خرید. آقای شوكرت(6) طنابی هم به قلاده بست. هر شب موقع خواب یاد لوسل میافتاد، انگار كه چیزی گرانبها را از جعبهی خصوصیاش بیرون میآورد؛ و حسرت میخورد كه كاش جرات داشت بهش تلفن بزند تا دوباره با او باشد. تولهسگ كه اسمش را روور(7) گذاشته بودند هر روز بزرگتر میشد، هر چند هنوز هیچ نشانی از خصوصیات یك سگ بولداگ نداشت. نظر پدر این بود كه روور باید در زیرزمین زندگی كند. آنجا خیلی تنها بود و اصلا پارس كردنش قطع نمیشد. مادر میگفت:" دلتنگ مادرش است." پسر هر شب روور را لابهلای تكه پارچههایی در یك سبد رخت آن پایین میگذاشت، و بعد از اینكه پارس كردنهایش تمام میشد اجازه داشت تولهسگ را بالا بیاورد و توی آشپزخانه بخواباند؛ همه از این آرامش خوشحال بودند. مادر روور را به خیابان میبرد تا قدم بزند. طناب قلاده را به قوزك پایش میبست و حسابی خودش را خسته میكرد تا مدام حركتهای زیكزاكی تولهسگ را دنبال كند مبادا بر اثر كشیده شدن طناب صدمهای بهش بزند. همیشه نه، اما گاهی كه پسر به روور نگاه میكرد، یاد لوسل میافتاد و گرمایی كه دوباره میتوانست حس كند. روی پلههای ایوان مینشست و در حالی كه تولهسگ را نوازش میكرد، به لوسل فكر میكرد، به رانهایش. هنوز نمیتوانست چهرهاش را مجسم كند. تنها موهای بلندِ مشكی و گردن گندهاش را به یاد میآورد.
یك روز مادرش كیك شكلاتی پخت و روی میز آشپزخانه گذاشت تا سرد شود. كیك، دستكم، بیست سانتی ضخامت داشت و معلوم بود خوشمزه است. این روزها خیلی چیزها طراحی میكرد؛ طرحهایی از قاشق و چنگال، جعبه سیگار، یا گاهی گلدان چینی مادرش با عكس اژدهای روی آن، و هر چیزی كه به نظرش به درد طراحی میخورد. كیك شكلاتی را روی صندلی نزدیك میز گذاشت و مدتی را صرف كشیدن طرحی از آن كرد. بعد بیرون رفت و با لالههایی كه پاییز گذشته كاشته بود سرگرم شد. بعد هم تصمیم گرفت دنبال توپ بیسبال بگردد كه تابستان گذشته گم كرده بود و اطمینان داشت- یا تقریبا اطمینان داشت كه باید در زیرزمین توی جعبهی مقوایی لابهلای خرت و پرتهاباشد. هیچ وقت با دقت ته جعبه را نگشته بود. وقتی داشت از راه حیاط، زیر ایوان پشتی، داخل زیرزمین میرفت متوجه شد شكوفهای روی یكی از شاخههای نازكِ درخت گلابی كه دو سال پیش كاشته بود، درآمده. تعجب كرد، همراه با حسی از غرور و موفقیت. سی و پنج سنت برای گلابی و سی سنت برای درخت سیبِ توی خیابان كورت(8) پول داده بود و آنها را به فاصلهی دو متری همدیگر كاشته بود؛ طوری كه بالاخره یك روز بتواند تختخوابی مثل ننو بین آنها ببندد، شاید سال آینده. هنوز تنهی درختها ضعیف و جوان بودند. همیشه دوست داشت به این دو تا درخت زل بزند، چون خودش آنها را كاشته بود. احساس میكرد درختها میدانند دارد به آنها نگاه میكند، حتا به نظرش درختها هم داشتند به او نگاه میكردند. حیاط پشتی به نردههای چوبی با ارتفاع ده متر منتهی میشد كه دور زمین اراسموس(9) بود، جایی كه آخر هفتهها تیمهای بیسبال نیمهحرفهای بازی میكردند، تیمهایی مثل خانهی دیوید(10) و یانكیهای سیاه با بازی سچل پیگ(11) كه مثل بهترین پرتابكنندههای كشور بازی میكرد اما چون سیاهپوست بود مسلما نمیتوانست در لیگهای بزرگ بازی كند. تیم خانهی دیوید همگی ریشهای بلندی داشتند. هیچ وقت علتش را نفهمیده بود؛ شاید یهودیهای متعصبی بودند، هر چند معلوم هم نبود این طور باشد.یك پرتاب آزاد خیلی بلند از سمت راست زمین میتوانست توپ را توی حیاط بیندازد؛ همان توپی كه دوباره گمش كرده بود و حالا یادش افتاده بود دنبالش بگردد. در زیرزمین جعبه را پیدا كرد و خرت و پرتهای توی آن را كنار زد؛ یك جفت دستكش پارهی بازیكن دریافتكنندهی توپ، لنگهای دستكش دروازهبانی هاكی كه فكر می كرد گم شده، چند تا ته مداد و یك بسته مداد شمعی، و مجسمهی كوچك و چوبی مردی كه وقتی نخی را میكشیدی بازوهایش بالا و پایین میرفت. در این حال، صدای واق واق روور را از بالا شنید؛صدایی كه عادی نبود- پارسهای پیوسته، واضح و بلند. دوید طبقهی بالا و مادرش را دید كه از طبقهی دوم به اتاق نشیمن میآید در حالی كه پرِ لباس بلند و گشادش توی هوا چرخ میخورد و ترسی آشكار در چهرهاش موج میزد. میتوانست صدای خراش پنجههای تولهسگ را روی كفپوش خانه بشنود. با عجله به آشپزخانه رفت. توله سگ دایرهوار میچرخید و زوزه میكشید. متوجهی شكم ورمكردهاش شد. كیك روی زمین بود و بیشترش خورده شده بود. مادر فریاد زد:" كیكم!" و ظرف كیك را همراه باقیماندهی آن برداشت و بالا نگه داشت تا از دسترس تولهسگ دور باشد، هر چند چیز زیادی از آن نمانده بود. پسر سعی كرد روور را كه به طرف اتاق نشیمن فرار میكرد، بگیرد. مادر پشت سرش فریاد زد:" فرش!" روور حالا در دایرهی بزرگتری میچرخید و از دهانش كف بیرون میزد. مادر فریاد زد:" به پلیس تلفن كن!" یكهو تولهسگ افتاد و روی پهلو دراز كشید. به زحمت نفس میكشید و خرخر میكرد. از آنجا كه هیچ وقت توی خانه سگ نداشتند، چیزی دربارهی دامپزشك نمیدانستند. پسر از دفتر تلفن شمارهی انجمن مبارزه با بدرفتاری نسبت به حیوانات را پیدا كرد و به آنها تلفن زد. میترسید به روور دست بزند. وقتی بهش نزدیك میشد، دستش را گاز میگرفت. وانتی مقابل خانه ایستاد. پسر بیرون رفت و دید مرد جوانی دارد قفس كوچكی را از پشت ماشین برمیدارد. به او گفت كه سگ تمام كیك را خورده، اما مرد توجهی نكرد، داخل خانه شد، لحظهای ایستاد و به روور كه هنوز آهسته پارس میكرد و روی پهلو افتاده بود نگاه كرد. مرد توری روی روور انداخت، بعد گذاشتش توی قفس. تولهسگ سعی میكرد فرار كند. مادر پرسید:" فكر میكنید چه بلایی سرش آمده؟" و با تنفر دهانش را كج و كوله كرد، حسی كه پسر هم در خودش احساس میكرد. مرد گفت:" معلوم است كه یك كیك خورده." بعد قفس را بیرون برد و توی واگن تاریك پشت وانت گذاشت. پسر پرسید:" با او چه كار میكنید؟" مرد با عصبانیت گفت:" شما سگ را میخواهید؟" مادر كه ایستاده بود روی پلكان جلوی در و حرفهای آنها را میشنید، با ترس، بدون اینكه خشی توی صدایش باشد، بلند گفت:" ما نمیخواهیم تولهسگ را نگه داریم." و به مرد جوان نزدیك شد. " نمیدانیم چه طور ازش نگهداری كنیم. شاید كسی كه بلد باشد چه طور از سگها نگه داری كند، آن را بخواهد." مرد جوان بدون توجه سر تكان داد، پشت فرمان نشست و دور شد.
پسر ومادرش وانت را با نگاه تا پیچِ سرِ خیابان دنبال كردند. فضای داخل خانه، ساكت و دلمرده بود. حالا دیگر دربارهی كارهای روور نگران نبود؛ نگران فرشها یا جویدن اسباب و اثاثیه، یا این كه آیا آب خورده، یا به غذا احتیاج دارد یا نه. هر روز وقتی از مدرسه برمیگشت یا وقتی از خواب بیدار میشد، روور اولین چیزی بود كه به سراغش میرفت. همیشه نگران بود روور كاری انجام بدهد كه پدر و مادرش را عصبانی كند. حالا همهی آن نگرانیها از بین رفته بود، همینطور همهی دلخوشیاش؛ و خانه ساكت و دلمرده بود.
به آشپزخانه برگشت و سعی كرد به چیزهایی كه میتوانست بكشد فكر كند. روزنامهای روی یكی از صندلیها قرار داشت، آن را باز كرد و آگهی جوراب زنانهی ساكس(12) را دید كه زنی لباس بلندش را عقب زده بود تا ساق پایش را نمایش بدهد. شروع كرد آن را كپی كند و دوباره یاد لوسل افتاد. میتوانست به او تلفن كند و دوباره پیشش برود. شك داشت. اگر در مورد روور میپرسید، مجبور بود دروغ بگوید. یادش آمد كه زن چهطور روور را بغل كرده بود و حتا دهانش را بوسیده بود. واقعا تولهسگ را دوست داشت. چه طور میتوانست بهش بگوید تولهسگ رفته. یكهو به فكر افتاد تلفن كند و بگوید خانوادهاش میخواهند تولهسگ دیگری بخرند تا همبازی روور شود. بنابراین باید وانمود میكرد كه هنوز روور را دارد؛ یعنی دو تا دروغ بگوید، و این كمی می ترساندش. دروغها زیاد نبود. سعی كرد به خاطر بسپارد؛ اول این كه هنوز روور را دارند، دوم این كه برای خرید تولهسگ دیگر جدی است، و سوم، كه بدترین قسمت ماجرا بود، این كه وقتی كارش با زن تمام شد بگوید متاسفانه نمیتواند تولهسگ دیگری بخرد، چون… چرا؟ فكر آن همه دروغ خستهاش كرد. بعد كه دوباره به گرمای زن فكر كرد، احساس كرد سرش دارد میتركد؛ و این ایده از ذهنش گذشت كه وقتی كارشان تمام شد، ممكن است زن اصرار كند تولهسگ دیگری ببرد، یا مجبورش كند. تازه، زن كه سه دلارش را نگرفته بود و روور در واقع نوعی هدیه بود. بد میشد اگر پیشنهاد بردن تولهسگ دیگر را رد میكرد، مخصوصا كه به همین بهانه دوباره پیش زن آمده بود. جرات نكرد بیشتر فكر كند. ترجیح داد ذهنش را از همه چیز خالی كند اما فكرها، دزدكی و آرام، دوباره به سراغش آمدند. كاش میشد راهی برای نگرفتن تولهسگ پیدا كرد. شاید وقتی پیشنهاد زن را رد میكرد و فقط یك آن صورتش را میدید، میفهمید چه قدر گیج، یا بدتر، چه قدر عصبی است. آره، ممكن بود زن به شدت عصبانی شود و بفهمد تنها چیزی كه پسر به خاطرش این همه راه زده و آمده، خودِ زن بوده و خرید تولهسگ بهانه است. شاید زن احساس كند بهش توهین شده، یا حتا به او سیلی بزند. پس چهكار باید میكرد؟ نمیشد كه با یك زن گنده بجنگد. به ذهنش رسید شاید تا حالا توله سگها را فروخته باشد؛ سه دلار كه پولی نبود. بعد چی؟ معذب بود و شك داشت. فكر كرد تلفن بزند و بگوید میخواهد دوباره پیشش برود و او را ببیند، بدون این كه حرفی از تولهسگ بزند. به این ترتیب، فقط باید یك دروغ بگوید؛ كه هنوز روور را دارد و همهی خانواده دوستش دارند. به طرف پیانو رفت و چند آكوردِ بم گرفت، شاید آرام شود. درست و حسابی بلد نبود پیانو بزند، ولی عاشق این بود كه آكوردهایی از خودش دربیاورد و بگذارد ارتعاش اصوات موسیقی بازوهایش را بلرزاند. حس كرد چیزی توی وجودش رها شد و یكهو پایین ریخت. انگار آدم دیگری شد، متفاوت با كسی كه تا به حال بود؛ نه خالی و پاك، كه معذب به خاطر رازها و دروغهایش- تعدادی گفته شده و تعدادی گفته نشده- و همهی اینها به قدر كافی نفرتآور بود كه خانواده او را از خود براند. سعی كرد با دست راست یك ملودی بسازد و با دست چپ، آكوردهای هماهنگ پیدا كند. شانسی داشت چیز قشنگی میزد. تعجب كرد كه چه طور آكوردها آرام محو میشوند، ناهماهنگ، اما آرام؛ انگار با ملودیی كه مینواخت حرف میزد. مادرش متعجب داخل اتاق آمد. با خوشحالی فریاد زد:" چه اتفاقی دارد میافتد؟" مادر میتوانست فیالبداهه بنوازد، و در تلاش ناموفقی سعی كرده بود به پسر هم یاد بدهد، چون معتقد بود پسر گوش موسیقایی قویی دارد و بهتر است چیزی را كه میشنود بنوازد تا این كه از روی نت بزند. مادر آمد بالا سر پیانو، كنار پسر ایستاد و به دستهای او نگاه كرد. همیشه آرزو میكرد كاش پسرش نابغه بود. خندید:" تو این ملودی را ساختهای؟" تقریبا داشت فریاد میزد، اگر چه نزدیك هم بودند. پسر فقط سر تكان داد، جرات نكرد حرف بزند مبادا چیزی را كه همینطوری پیدا كرده بود، از دست بدهد. همراه مادرش خندید و خوشحال بود كه به شكل رازآلود و شگفتانگیزی تغییر كرده و انگار آدم دیگری شده. در عین حال، مطمئن نبود باز هم بتواند اینگونه بنوازد.
پانوشتها:
۱- Schermerhorn
۲- Midwood
۳- Culver
۴- Church
۵- Lucille
۶- Schweckert
۷- Rover
۸- Court
۹- Erasmus
۱۰- House of David
۱۱- Sachel Paige
۱۲- Saks
نامه را لای آلبوم میگذارم، تقریباً مطمئنم تا ایشان تشریف میبرند دوش بگیرند، جنابعالی البته پس از بازكردن كشوها و بررسی مارك لوازمآرایش و عطر و اسپریهای من، و دیدن كشوی لباسزیرهایم و حتی بررسی سایز و مدل آنها، یكراست میروید سراغ قفسهی آلبومها و مسلماً همین آلبوم را از میان آلبومهای دیگر انتخاب خواهید كرد، چون از همهی آلبومها ضخیمتر است و غیر از آلبوم عروسی، تنها آلبوم مشترك پس از ازدواجمان است. تعجب نكنید، من عادتم بوده و هست، جورابها و لباسزیرهایم را جینی از بازار میخرم؛ و این كار هیچ ربطی به عاشق شما ندارد. او در این چهارده سال حتی یك جوراب هم برایم نخریده! و اصلاً نمیداند آن را از كجا باید خرید و یا حتی نمیداند جوراب زنانه چند نوع دارد؟ و این موضوع در مورد لوازم آرایش و لوازم زینتی و خیلی چیزهای دیگر هم صدق میكند. داشتم میگفتم، پس از بررسی كشوی لباسزیرهایم، برای ارضای كمی از كنجكاویهایتان ضخیمترین آلبوم را ورق خواهید زد تا بدانید ما كجاها رفتهایم و چه مراسمی را جشن گرفتهایم و در مهمانیها سر و وضع بنده چگونه بوده، چه پوشیدهام و چگونه آرایش كردهام. لابد دوستدارید بدانید امشب چه میپوشم؟ اگر به آخرین صفحهی آلبوم نگاهی بیندازید، عكسی دستهجمعی از یك مهمانی رسمی میبینید. امشب میخواهم همان لباس یقهباز را بپوشم. به نظر خودم دكلته به من بیشتر میآید. سرویسام هم همان است كه در عكس میبینید، اما موهایم را شینیون كردهام و فرق هفتـهشت باز كردهام و سنجاقهایی از رز نقرهای صدفی در موهایم كاشتهام. آلبومها را خوب دیدید؟ دیدید در عكسها چه ژستهایی گرفتهایم، در كدام مناسبتها كنار هم نشستهایم و در كدام عكسها دور از هم ایستادهایم؟ البته این را هم باید اضافه كنم كه تنها شما نیستید كه به آلبومها اهمیت میدهید، ایشان هم خیلی اوقات با آلبومها حال میكنند. درواقع هروقت از چیزی ناراحت میشوند، یا قهركردنمان كه دو روز بیشتر میشود، سروقت آلبومها میروند. خب اگر خوشحال میشوید باید اضافه كنم كه بله ما هم مثل همهی زن و شوهرهای دیگر قهر میكنیم؛ و جر و بحث میكنیم و گاهی ظرفها را طرف هم پرت میكنیم. در اتاق پذیرایی، آن تابلو گچی كه از ظروف شكسته درست شده توجهتان را جلب نكرد؟ خصوصیت آن تابلو این است كه شما در نگاه اول فكر میكنید تمام آن ظرفها كاملاند و نیمهی پنهان آنها در دل دیوار است؛ اما با نگاهی دیگر، میفهمید كه ظرفها كامل نیستند و فقط لبهی باریكی از آنها در دل دیوار و پنهان ماندهاست. جدا از این خصوصیت تابلو، باید بگویم تكتك آن ظرفها، كاسههای سفالی و بشقابهای سرامیكی و فنجان و نعلبكیهای چینی و گیلاسها و بستنیخوریهای كریستالی هستند كه بنده طرف شوهرم پرت كردهام؛ تازه اگر دقت كنید، تكههای خرد وخاكشیر شدهی شمعدانهای نازنینم هم به چشم میخورند. نام آن تابلو را «خیانت» گذاشتهام؛ چون هر بار كه احساس كردهام شوهرم به من خیانت كرده یكی از آنها را شكستهام. حتی یك بار خواستم قلكم را هم بشكنم. همان قلكی كه غروبها، برای خریدنش با هم تا مغازهی سفالفروشی پیاده میرفتیم و میدیدیم دیر رسیدهایم و صاحب بداخلاقش مغازه را مثلاً بسته. یكی دو بار هم با صاحبمغازه دعوایم شدهبود، درست سرِ ساعت هفت تصمیم میگرفت مغازه را تعطیل كند و با این كه تا بساطش را جمع كند و داخل مغازه ببرد، دو ساعتی طول میكشید، اما حاضر نبود آن قلك كذایی را به ما بفروشد و مهرداد شاكی میشد كه چرا با او بحث میكنم. میدانید او اصولاً دوست ندارد من با هیچ مردی دعوا كنم. خیال داشتم قلك را هم بشكنم و به تابلو اضافه كنم. میدانید كه من هنرمند نیستم و آن تابلو را فقط از روی غریزهام درست كردهام و دیگر خیال ندارم چنین تجربهای را تكرار كنم و همانطور كه ملاحظه میكنید، تابلو دیگر جایی برای نصب حتی یك فنجان شكسته هم ندارد و فردا اگر احساسم حكم كند، ناچارم تابلوی جدیدی شروع كنم. راستی آن اولین عكس را زیاد جدی نگیرید. درست است كه هر دو كنار هم نشستهایم و هر دو میخندیم. خنده كه چه عرض كنم، غش كردهایم. اما مطمئن باشید فقط خودمان میدانستیم بیخودی میخندیم. پدرام یكی از بچههای دانشگاهمان كه حالا عكاس فیلم است، مقابلمان ایستاده بود و گفته بود بخندید و ما مانده بودیم به چه بخندیم؟ و بعد، از همان موضوع خندهمان گرفت. به خودمان و بقیه خندیدهبودیم. همه تا آن موقع حدسهایی زدهبودند و ما خودمان آخرین كسانی بودیم كه نوع رابطهمان را كشف كردیم و علاقهمان را به هم. عكس پایینیاش، مربوط به سیزدهبدر همان سال است كه با بچههای دانشگاه دستهجمعی رفتهبودیم كوه. به خاطر او رفته بودم، همینطوری؛ فقط دلم میخواست ببینمش. خودم نمیدانستم چرا، چون همانموقع هم با دو سه تا از پسرهای دانشگاهمان دوست بودم و حتی با یكیشان صحبتهایمان جدی شدهبود. لابد برایتان پیش آمده، هرچه باشد شما هم زنید؛ شما باید منظورم را بهتر بفهمید. به هر حال سرِ قرار نیامد. بقیه كه آمدند، شهاب ماشین را روشن كرد. خجالت میكشیدم بگویم مهرداد هنوز نیامده. پروین گفت رفته دفتر. باور نكردم. مهرداد و دفتر ـ روزِ تعطیل ـ آن هم سیزده بدر! گفتند رفته اضافهكاری. گفتند دارند ویژهنامه درمیآورند. گفتند عصر میآید. راستش اول كمی شك كردم. روز تعطیل، او با آن همكار پتیارهاش، تنها توی دفتر روزنامه. خب خیلی جالب توجه بود، جان میداد برای شایعهپراكنیهای من! به خودم بود برمیگشتم؛ ترسیدم همه بفهمند به خاطر مهرداد آمدهام. تصمیم گرفتم به او و اینكه در آن لحظه داشت چه میكرد، فكر نكنم. بچهها آن بالاها دشتی كشف كردهبودند كه از صبح تا عصر، فقط یكی دو عابر از آنجا میگذشت كه آنها هم كوهنوردان حرفهای بودند كه فقط از راههای بكر و خلوت میرفتند؛ من اولین بار بود كه میرفتم. به دشت اختصاصی خودمان كه رسیدیم، بهمن یك دسته گل خودرو برایم چید و با احترامات فائقه به من تقدیم كرد. بهمن هم از بچههای رشته ارتباطات بود. دلم میخواست دسته گل را جلو رویش پرت كنم توی رودخانه. ولی با خنده و مسخرهبازی دسته گل را گرفتم. سیروس هم نمیدانم این صحنه را دید یا نه، چون چند لحظه بعد او هم دسته گلی برایم چید؛ مسخرهتر از این نمیشد. اما مهرداد زودتر از آن كه فكرش را بكنم آمد، با استاد فرهی هم آمد. میشناسیدش كه؟ تنها استاد مسلم رشتهی ارتباطات بینالملل و صاحبامتیاز و مدیرمسئول روزنامهی مستقل صبح فردا و محبوبترین استاد دانشگاه. با استاد كه آمدند، فهمیدم در دفتر تنها نبوده. نگذاشتم بفهمد از آمدنش چقدر خوشحالم. پسرها یك پیاز را آن دورها گذاشتهبودند تا با سنگ هدفگیری كنند. نوبت سیروس و بهمن شدهبود، اما جلو استاد فرهی خجالت میكشیدند. استاد فرهی هم پنج سنگ جمع كرد و آمد در جایگاه ایستاد و هدفگیری كرد. چهار تا از سنگها به هدف خورد. سیروس و بهمن هم هر كدام سه سنگ به هدف زدند. نوبت من شده بود. پیاز از ضربهی سنگها آبلمبو شدهبود. من اما محض رضای خدا حتی یك بار هم نتوانستم بزنمش. مهم هم نبود، چون او بازی نمیكرد. زیر سایهی درختی دراز كشیده بود. هزار فكر به سرم زد. گفتم لابد توی دفتر جلو استاد فرهی با آن «پتیاره» حرفش شده و زودتر آمده، استاد هم نخواسته او را با آن حالش تنها بگذارد، با او آمده. خب البته این فكر درست نبود. چون بعدها راجع به آن روز با هم صحبت كردیم و او گفت از اینكه دیده من با پسرهای دیگر سرگرم بازی و درواقع مسخرهبازیام، ناراحت شده و رفته گوشهای دراز كشیده. خب من هم از اینكه در بازیِ ما شركت نمیكرد، حرصم درآمده بود؛ این بود كه آن پیاز لهیده را از شاخهی درختی آویزان كردم و رفتم سراغش و آنقدر سربهسرش گذاشتم تا بلند شد و آمد پیش ما. اگر دقت كنید، عكسِپایینی، من هستم با شاخهی درخت و آن پیاز لهیده؛ آن هم كه دراز كشیده، لابد خیلی بهتر از من میشناسیدش. همان روز بود كه برای اولین بار آمد خانهمان. به مادرم گفته بودم بعد از ناهار ـ دو، سه ـ میآیم. نشان به آن نشان كه بعد از كوه رفتیم سینما، شام هم كباب خوردیم: كنار خیابان، لبِ جو. راستی اگر شما بودید حاضر میشدید لب جو، نان داغ با كباب داغ بخورید؟ ما ولی خوردیم، دولُپی هم خوردیم، خیلی هم بِهِمان چسبید. مهران اما توی ماشین نشست؛ میترسید شاگردانش ببینند. از بچههای دانشگاه فقط مهران تدریس میكرد. استاد هم همان اول، پای كوه از ما جدا شد. خانه كه برگشتم ساعت یازده شب بود. مهرداد و شهاب و پروین هم آمدند خانهمان، شفاعت. مهرداد كه نمیخواست بیاید؛ شهاب و پروین راضیاش كردند. یكراست رفتیم اتاق من. مامان و بابا هم آمدند. مامان كه رفت چای بریزد، بابا هم به بهانهی آوردن زیرسیگاری از اتاق خارج شد. بعد مهرداد و شهاب بلند شدند و گشتی در اتاقم زدند و مثل همهی خبرنگارهای دیگر، همهی جزئیات اتاقم را زیرورو كردند. نام كفشهایم را خواندند؛ آن موقع هر بیست و سه جفت كفشم اسم داشتند: كفش پیادهروی، كفش پیادهروی زیرباران، كفش پاشنه تخمسگی، چكمهی آب حوضكشی، كوهنوردی، چلاغم كن ولی قدم را بلند كن، و بالاخره كفش خودكشی! بقیهاش یادم نیست. البته شما كه غریبه نیستید، من فقط قبل از ازدواج در آنِ واحد بیست و سه جفت كفش داشتم. این آقا مهرداد شما، اصلاً به فكرش نمیرسد آدم باید كفشش را براساس لباسی كه پوشیده عوض كند. پانل اتاقم را هم دیدند و كولاژ كاغذهای آدامس و شكلات را. روی تختم هم دراز كشیدند تا پوستر چسبیده به سقف را هم ببینند. وقتی هم پوسترِ زیر فرش را دیدند، برای آن زن نیمهبرهنه سوت كشیدند. آنها در ضمن با بدجنسی همهی دیوارنویسیهایم را خواندند. فقط آن موقع بود كه حال مهرداد طبیعی شد، وگرنه جلو مامان و بابا، تمام مدت سرش پایین بود و سیگار میكشید. فكركنم به شهاب كه مسببِ اصلیِ حضورش در خانهی ما بود فحش میداد. فحشهایی مربوط به بستگان نسبی، آن هم از نوع اُناث؛ منظورم فحشهایی مثل bastard و یا حتی cuckold است. اگر هنوز زبان انگلیسیتان قوی نیست، پیشنهاد میكنم هر چه زودتر بروید در یك آموزشگاه نامنویسی كنید. البته اگر میخواهید توجهش را جلب كنید، یا حتی حسادتش را برانگیزید. یادم هست همان وقتها، قبل از ازدواج را میگویم، از این كه یكی دو ترم بالاتر از او بودم، داشت دق میكرد. گرچه هر ترم شاگرد ممتاز میشد و من به زور و با كمك گرفتن از این و آن قبول میشدم. آن اواخر هم كه دیگر درس نمیخواندم. یك پایم دفتر روزنامه بود، یك پایم هم كه كاش قلم میشد دنبال او، این سینما و آن تئاتر و این كنسرت و آن جشنواره. اسمش هم این بود كه خبرنگاریم و داریم خبر تهیه میكنیم. شبها هم كه ما را با ماشین تالار میفرستادند خانه. آقا مهرداد هم سرراه پیاده میشد و میرفت خانه، راحت و آسوده. آن اوایل از این كه سرِ كوچهشان پیاده میشد و میرفت لجم میگرفت، حتی به ذهنش هم نمیرسید كه اول مرا برسانند؛ چون خانهاشان سرراه بود، اول او پیاده میشد. یك بار از حرصم گفتم: «رسیدی خونه، یه زنگ بزن!» و او فقط خندید. هنوز هم عادت ندارد مرا جایی برساند.
از كلاس زبان میگفتم. من بعد از خواندن ده ترم، هنوز ترم چهار بودم! در عوض ایشان آنقدر شاگرد ممتاز شد كه آموزشگاه، برای تشویق، شهریهی دو ترمش را پرداخت. یك بار روز امتحان آخر ترم دعا كرد رد شوم! گفت اگر رد شوم شیرینی میدهد. من اما چون مطمئن بودم قبول میشوم، برای حرص دادنش گفتم اگر رد شوم خودم شیرینی میدهم؛ اما اگر او رد شد شام میدهم. اسمش را كه توی تابلوی اعلانات دیدیم، یكراست رفتیم شیكترین رستورانی كه دسر و شیرینی هم داشت. این بار هردویمان رد شدهبودیم. باید هم شیرینی میدادم، هم شام! آن روز ركورد پیادهروی را شكستیم. از كلاس زبان من، تا آموزشگاه او و بعد پیاده تا رستوران. چهار ساعت و نیم راه رفتیم و هرچه شاخ و شانه كشیدن بلد بودیم برای هم كشیدیم. من میگفتم اشكالی ندارد، رد شدم، عیبی ندارد، با این حال من همچنان به خواندن زبان ادامه خواهم داد، ولی تو به زودی ازدواج خواهی كرد و یكی دو سال دیگر، همدیگر را در خیابان خواهیم دید. آن روز، من در حالی كه شاد و شنگول با كلاسور در خیابان قدم میزنم تا بروم آموزشگاه، ناگهان تو را با خانواده و اهل و عیالت میبینم. تو دست یك بچه را در دست گرفتهای و بچهای هم در بغل داری؛ زنت هم بچهای شیرخواره در بغل دارد و دست بچهای دیگر را در دستش گرفته. و اضافه كردم: «تازه خانمت باردار هم هست!» و او خیلی جدی گفت: «مگر من سوپرمنم؟» و من از خنده، تقریباً توی خیابان غش كردم. او میگفت: اتفاقاً برعكس، من به درسم ادامه خواهم داد و تو به زودی ازدواج خواهی كرد و سال دیگر كه من ترم یازده هستم، تو را و شوهرت را در خیابان خواهم دید و برای رعایت آبرویت، اصلاً جلو نخواهم آمد تا سلام و علیكی كنیم. به رستوران كه رسیدیم، دیدیم اماكن رستوران را تعطیل كرده. او معتقد بود كه من میدانستم این رستوران تعطیل شده، برای همین آن را انتخاب كردهام. و من هر چه میگفتم باور نمیكرد. به نظرم بعد از آن روز بود كه آمد دنبالم. از رو نرفته بودم، برخلاف او باز هم ثبتنام كرده بودم. از كلاس كه تعطیل شدم، با حسرت به بقیهی دخترها نگاه كردم. همهشان پدری، برادری یا چه میدانم دوستی داشتند كه آمده بود دنبالشان. من اما، دیگر برایم عقده شده بود. میدانید كه، من هم مثل بقیهی زنها دوست دارم ببینم مردی به خاطر من تا كلاس یا چه میدانم، مطب دكتر دنبالم آمده. به او هم گفته بودم؛ خیال داشتم یك عمله كرایه كنم تا بیاید دنبالم و دو تا كوچه آنطرفتر برود پیِ كارش؛ فقط برای دكور. او هم آبِ پاكی را روی دستم ریخته بود و همان اول گفته بود هیچ دوست ندارد دنبال كسی برود، مخصوصاً جلو آموزشگاه دخترانه، آن هم در آن ساعت و توی آن شلوغی. او را كه چند قدم پایینتر دیدم شاخ درآوردم. آن قلك سرامیك هم دستش بود. قلك بهترین چیزی بود كه میتوانستم از یك عملهی كرایهای هدیه بگیرم. امیدوارم ناراحت نشوید، این جملهای است كه خودش هم در مورد خودش بهكار برد. هدیههای بعدیاش هم همینطور بودند. شادم میكردند. ـ جعبهی خالی مسواك! ـ ماهها بود دنبال قوطی خالی مسواك میگشتم تا مسواك داخلِ كیفم را توی كیسه فریزر نگذارم؛ و بالاخره او آن را كادوپیچ شده به من داد. شما را نمیدانم اما من همیشه از هدیهدادن نامزدها به هم بدم میآمد. به نظرم كار لوسی است. شما هم اگر مثل زنان دیگر هدیه برایتان مهم است، بهتر است از حالا بدانید هیچ مناسبتی برایش فرقی نمیكند، تولد شما، تولد خودش، سالگرد ازدواج، سالگرد آشنایی، سالگرد اولین بوسه! همه را از دم فراموش میكند. در مورد من فرق میكرد، گفتم كه، از هدیهدادن نامزدها به هم بدم میآمد؛ شعار هم نیست. آن شب هم وقتی او آن هدیه را به من داد عصبی شدم، حالم بد شد. فهمیدم او هم مثل همهی مردهای دیگر است. از آنها كه برای نشان دادن دست و دلبازیشان هدیه میخرند و حسابی پول خرج میكنند. میخواستم هدیه را باز نكرده پس بدهم، اما برق چشمانش را كه دیدم كنجكاو شدم بازش كنم؛ و وقتی بازش كردم، از شادی نمیدانم چه كردم، به نظرم چند بار پریدم هوا؛ نه یادم آمد وسط خیابان بوسیدمش. فكر نمیكنم شما از این خطاها مرتكب شوید. اصلاً فكر نمیكنم از اینجور هدیهها خوشتان بیاید تا به خاطرش وسط خیابان مرد همراهتان را ببوسید. خوشبختانه هدیههایش همه عجیب و غریب بودند. یك بار یك پلاكارد هدیه داد. تا آن موقع خودم نفهمیده بودم روز تولدم مصادف با یك حادثهی دلخراش است، یك عزای عمومی! خندهدار است نه؟ از نظر او این بیدقتی برای یك خبرنگار غیرقابل بخشش بود. او گشته بود و خوشرنگترین پلاكاردی را كه فرارسیدن سومین سالگرد این فاجعهی ملی را به عموم مردم شهیدپرور تسلیت میگفت، پیدا كردهبود و نمیدانم چگونه توانسته بود آن را دور از دید مردم یا نیروی انتظامی كش برود. البته هنوز هم نمیدانم آن پلاكارد زرد را چطوری و از كدام میدان دزدیده. فقط در مقابل اصرارهای من، گفت این آخرین فن از رموز خبرنگاری است كه استاد فرهی فقط به او گفته و تأكید كرده نباید این فن را به هركس و ناكسی یاد داد!
میبینید؟ بی آن كه بخواهم، نامهام تبدیل شده به دفتر خاطرات. راستی یادم رفت اول نامه بگویم كه اگر دلتان خواست میتوانید این نامه را به مهرداد هم نشان بدهید. اصلاً میتوانید نامه را با مهرداد بخوانید؛ وقتی روی تخت دراز كشیدهاید و وقت میگذرانید. اما مواظب گلمیخهای كنار پنجره باشید. اگر بیهوا بلند شوید، سرتان به گلمیخهای پرده اصابت میكند.
از دیگر لحظات خوش و خرم و شادی كه ما با هم داشتیم، شبهایی بود كه من كابوس میدیدم. شما كه شكر خدا كابوس نمیبینید؟ كابوسهای من اما وحشتناك بود. من البته چهار پنج سالی میشود كه دیگر كابوس نمیبینم. آن وقتها اما در هفته، خوراكِ سه چهار شبم بود. از آنجا كه همهی كابوسهایم را روی همین تخت میدیدم، گاهی شك میكنم كه نكند كابوسدیدنم مربوط به تختخواب باشد. امیدوارم با این اوصاف، امشب كه روی این تخت میخوابید كابوس نبینید! یك بار خوب یادم هست؛ مهرداد را كشته بودند و من چهرهی قاتلش را دیده بودم ـ یكی از همكاران بخش اداری دفتر روزنامه بود كه دو سه باری با او دعوامان شده بود ـ وقتی فهمید دیدمش، دنبالم كرد؛ چند قدمی دویدم، همه جا تاریك بود و خلوت. لحظهای ایستادم؛ دیگر بعد از او نمیخواستم بمانم، همه چیز تمام شده بود، ایستادم تا مرا هم بكشد. تا همكار اداری دفتر روزنامه برسد، استاد فرهی را آوردم بالای سرش و خودم پشت به او كردم و زدم زیر گریه. فرهی جلوی او زانو زده بود و زار میزد؛ وقتی برگشت به طرف من، دیدم همهی موهایش سفید شده. همكار اداری دفتر روزنامه به من رسیدهبود كه بیدار شدم. ساعت پنج صبح بود. آنقدر زار زدم و بیتابی كردم كه مهرداد مجبور شد بلند شود و چراغ همهی اتاقها را روشن كند و همهی زوایای خانه را نشانم دهد و مرا تا آشپزخانه بغل كند و مانند یك بچه روی میز آشپزخانه بنشاند و آنجا برایم چای درست كند و كلوچه در فر گرم كند و با هم چای و كلوچه بخوریم تا بالاخره من باور كنم كه سالها نگذشته و او مهرداد است و زنده است و كسی او را نكشته و این خانه خانهی دیگری نیست و اسباب و اثاثیه همانها هستند و… فنجان خالی چای را كه توی نعلبكی گذاشتم، كلوچه توی گلویم گیر كرد و باز یاد آن كابوس افتادم و باورم شد كه سالها گذشته و او مهرداد نیست و خانه، خانهی دیگر است و من او را از دست دادهام و… و باز گریه كردم و زار زدم. و او برای آن كه باور كنم همه خواب بوده، از روزهای خوشمان گفت، و وقتی قیافهی ناباور مرا دید، آلبومها را آورد و عكسها را نشانم داد، عكسهای عروسیِ خودمان را. از جزئیات عروسیِ خصوصیمان گفت. میدانید، ما قبل از مراسم مسخرهی عروسیِ رایج، خودمان عروسی كردیم با مراسمی كه روزها و شبها برایش نقشه كشیدهبودیم. كلی هم بحث كردیم تا در مورد جایش به توافق رسیدیم. در یك دشت خردلی، قهوهای، قرمز و زرد، خودمان دو تا، در حضور استاد، با آداب تمام، چیزی در حد كمال. او با كت و شلوار سفیدش، من هم با كت و دامن كوتاه سفیدم؛ لباس هردو از یك پارچه. یكی دو نكته را هم استاد تذكر داده بود؛ دسته گل سفیدی كه مهرداد برایم چیدهبود را با حرص از دستش گرفت و گلهایش را مرتب كرد و پس داد و به تأكید سر تكان داد و گفت: «این. باید همه چیز درست باشد.» و مهرداد خندید و دسته گل را به من داد. استاد كه دست به دستمان داد، او مرا بوسید و من نیز او را، و استاد هردومان را كه بوسید رفت كنار رودخانه سیگاری بكشد. كمی بعدتر كه به او پیوستیم، ردیف گلی را كه از غنچههای یاس سفید درستكردهبود، روی پیشانیام بست. دیگر غروب شدهبود، آتش روشن كردیم و دور آتش رقصیدیم و آنقدر رقصیدیم كه آخرش كار به زوزهكشیدن و سرخپوستبازی كشید. استاد فرهی هم دور آتش كه میرقصید مدام «تومبا بومبا بالابام بومبا» میخواند؛ ما هم با او همصدا شدیم و آنقدر خواندیم و فریاد زدیم كه صداهایمان گرفت. البته قسمت پایانی جشن، مثل اغلب عروسیها، فیالبداههكاری بود و برنامهریزی نشده بود. اولین دعوای پس از ازدواجمان را هم در بازگشت مرتكب شدیم. دعوا كه نه، اختلاف نظر بود؛ بر سرِ حمل كیفِ من، یا بهتر بگویم چمدان من. آن روز صبح به خاطر مصاحبهای كه اول صبح با رییس فرهنگسرا داشتم، بند و بساط زیادی همراهم بود: دوربین عكاسی و فلاش و سهپایه و ضبط و چهار پنج تا نوار خام و … و خب نمیشد كیف دوربین را دست هركسی داد. شب هم باید مصاحبه را روی كاغذ پیاده میكردم. بعد از آن هم بحث همیشگیمان بر سرِكیفِ سنگینِمن بود. خب دلم نمیخواست بدهم او بیاورد. كیف من بود. خودم باید میآوردم. از مردانی كه چمدان یا كیف سنگین خانمی را حمل میكنند بدم میآید. ـ به او هم بارها گفته بودم، به شوخی یا جدی ـ ولی او همیشه این حرفم را نشنیده میگرفت. این جملهی «خانمها مقدمترند» هم به نظرم حرف مزخرفی است. چه دلیلی دارد؟ اصلاً چه كسی گفته زن باید اول از در عبور كند؟ اینها احترامهای الكی است كه مردها اختراع كردهاند تا میزان بزرگی و منش خودشان را نشان بدهند. تا قبل از ازدواج كه خوب حریفش میشدم؛ اما بعد از ازدواج دیگر زورم نمیرسید. با هم كه به خرید میرفتیم بیبرو برگرد ساكهای خرید را او حمل میكرد و حاضر نبود حتی نایلكس یك كیلوییِ پیاز را بدهد به من تا خانه بیاورم و مرا خیلی عصبانی میكرد. سفرهایمان كه دیگر نورِ علی نور بود. چمدان و دو تا ساك و كیف خودش را برمیداشت و من فقط باید كیف رودوشیام را كه محتوی یك كتاب و دفتریادداشت و دو سه تا مداد و خودكار و مقداری لوازم آرایش بود میآوردم. آن وقت انتظار داشت باور كنم با او شریكم و برابر. در بازگشت هم، یك ساك سوغاتی به چمدانها اضافه میشد و اگر سفرمان به شمال بود، اغلب یك صندوق حصیری پر از صنایع دستی هم قوزبالای قوز میشد؛ و همه را باید خودش میآورد. یك روز طبق معمول از ماشین كه پیاده شدیم، برای سی و دومین بار از او خواستم یكی از ساكها را به من بدهد. و او نگاهی به من كرد و در سكوت، چمدان را به طرفم دراز كرد. چمدان را گرفتم. سنگینتر از آن بود كه انتظار داشتم. لحظهای بعد، هر دو ساك را به طرفم دراز كرد. ساكها را هم گرفتم. بعد بستهی سوغاتیها را به من داد و در آخر بندِ كیفِ چرمیاش را هم انداخت دورِ گردنم. اینها را میگویم كه بدانید با او نمیشود بحث كرد، فقط میشود لجبازی كرد. از اصرارهای زیاد من عصبانی شدهبود، اما صد متر جلوتر، دیگر آرام شدهبود. ـ این اتفاق هم البته در مورد مهرداد خیلی بهندرت پیش میآید، منظورم عصبانی شدن و بلافاصله آرام شدن است! ـ همچنان دستِخالی، از روی جدول كنار خیابان میآمد و «گردو شكستم» بازی میكرد؛ و من كه كم مانده بود زیر آن همه ساك و چمدان، كمرم خم شود و زانوانم تا شود از پیادهرو بهدنبالش میرفتم. او دستهایش را به طرفین باز كرده بود و با آسودگی خیال سوت میزد و از روی جدول كنار خیابان میآمد. پانزده دقیقه پیادهروی تا خانه برایم چهل دقیقه طول كشید. به نفس نفس افتاده بودم ولی جرأت نمیكردم به او چیزی بگویم. تا آن موقع چند نفری از مقابلمان رد شدهبودند و با تعجب به ما نگاه كردهبودند. زن و شوهری هم از دور ما را به هم نشان دادند و با خنده دور شدند. كم كم خودمان از موقعیتمان خندهمان گرفت. چند مرد هم با نگاه تعقیبمان كردند و خندیدند، ما دیگر به مرحلهی غش و ریسه رسیدهبودیم. من زیر آن همه بار، حتی قدرت خندیدن نداشتم. میترسیدم بخندم و بند بندم از هم جدا شوند و همچنان نمیخواستم چمدان را زمین بگذارم. مهرداد از خنده كممانده بود توی جوی آب بیفتد؛ در همان موقع، یكی از اقوامش از كوچه پیچید، كه با دیدن ما در آن وضع، حسابی جاخورد. مهرداد دستِ خالی بود و من زیرِخروارِ ساك و چمدانها، حتی نمیتوانستم نفس تازه كنم. چیزی نگفت اما خندید و پس از سلام و علیكی كوتاه رفت. لابد زن ذلیلیِخودش را با مردسالاریِ موجود میان من و مهرداد مقایسه میكرد! تازه شش ماه بود ازدواج كردهبودیم.
اصلاً هیچ میدانستید این آقا مهرداد، «شبهای چهارشنبه هم غش میكند!؟» البته این مَثَل را برای خنده نوشتم؛ مرحوم دهخدا اینطور معنیاش میكند: «علاوه بر آنچه شما از بدیِ كالا و بیدوامیِ آن میگویید، عیوب دیگر هم در آن هست.» منظورم این است كه علاوه بر آنچه تا به حال گفتم، بیدقت است؛ همیشه دنبال عینك یا فندك یا سیگار و زیرسیگاری و چه میدانم چوبسیگارش میگردد و تا من از جایم بلند نشوم پیدایشان نمیكند. لباسهایش را و لنگههای جورابش را از زیر مبلها و كنار و گوشههای خانه پیدا میكنم. همیشه كنترل تلویزیون را با خودش میبرد آشپزخانه جا میگذارد و گوشی تلفن را در اتاق خواب گم میكند. گاهی ساعتش را توی دستشویی پیدا میكنم و كلید انباری را درست دو ماه پس از آن كه مطمئن شدم گم شده، موقع رخت شستن در جیب كاپشن كثیفش مییابم. شما باید از كلیدهای خانه سه دسته كلید یدكی تهیه كنید تا مطمئن باشید با او پشت در نمیمانید. راستی از من به شما نصیحت، هیچ وسیلهیبرقی را برای تعمیر به دستش ندهید، چون محال است دیگر آن را سالم ببینید. فكر نمیكنم دیگر با این اوصاف، یك روز هم بتوانید تحملش كنید. شاید هم من كمی بیانصافی كرده باشم.
خب خیلی از خودمان گفتم. حالا دیگر میتوانیم از شما حرف بزنیم. راستی هیچ میدانید در خانه چه لقبی به شما دادهام؟ «زلیلمرده»! نخیر، اشتباه نكنید، غلط املایی نیست، به نظر من، البته خیلی میبخشید، به نظر من، شما از آن «ذلیلمرده»ها هستید كه با «صاد»، «ضاد» هم میشود نوشتتان. درست كه من هنوز دقیق نمیدانم او چند نامه برای شما نوشته و یا سركار خانم چند نامه برای ایشان فرستادهاید، اما شاید فقط من شما را بشناسم. شما همانی هستید كه با طرح سؤالهای بهجا و نابهجایتان به وسیلهی تلفن و نامه و فكس و غیره، ابتدا حواس شوهر مرا پرت كردید و سپس با ارسال گزارشهای درِپیتیتان خواستید باب صحبت را با شوهر من بازكنید، قبول كنید آن گزارشی كه با پست سفارشی به آدرس منزلمان فرستادید به درد پیكهای دبستانی هم نمیخورد؛ من سه بار خواندمش تا نكتهای مثبت در آن بیابم و به قول معروف پیچش مویتان را ببینم، اما شما از بدیهیاتی گفتهبودید كه بچههای دبستانی هم از آن آگاهند. بعد هم با لاسهای ادبیتان ـ البته من اسمش را گذاشتهام «لاس ادبی»، شما میتوانید همچنان آن را نقد و بررسی بنامید ـ راجع به رمانهای عهد بوق و حتی كتابهای روز، ذهن شوهر مرا به خود مشغول كردید. و البته مزخرفترین كاری كه میتوانستید بكنید ارسال آن كارتتبریكها بود. شوهرِ من از این لوسبازیها متنفر است. هرچند هر كدام آن كارتها هم هزار معنا داشت و مهرداد معنای آنها را درك نكرد؛ مثلاً همان كارت اولی، همان موقع هم فهمیدم، كمترین معنیاش این است: زنت كه مُرد، با كله میآیم سراغت! برای همین هم آن كارت تبریكها را به پانل زدهام، تا جلو چشم هردومان باشد. البته من هر بار به شوخی یا جدی از شما یاد كردم، شوهرم سكوت كرد. یك بار از آن روزهایی كه رفتارش از لحظهی ورود به خانه مشكوك بود تا طرز لباس عوضكردن و دست و رو شستن و روی مبل نشستنش همه غیرمعمول بود، بیمقدمه كنارش نشستم و گفتم خب، از «ظلیلمرده» چه خبر؟ او نگاهی به من كرد و خندید و من برای اثبات شرافت لكهدار شدهام! مجبور شدم حدسهایم را برایش تشریح كنم: حدس میزنم «ضلیلمرده» به بهانهی دیدار فرهی به دفتر روزنامه آمده و بعد مخ تو را كار گرفته و كارگرفته و كارگرفته تا دیروقت شده و همه خداحافظی كردهاند و او برای جبران زمان ازدست رفتهات، خواسته با ماشین به منزل برساندت، و سرراه رفتهاید یك كاپوچینو هم خوردهاید. مهرداد فقط خندید و تخیلِ قویِ مرا تحسین كرد و پیشنهاد كرد روزنامهنگاری را كنار بگذارم و به جایش رمان بنویسم. ولی من به این سادگیها فریب نمیخورم. مهردادی كه چهارده سال هر روز به جز جمعهها، ساعت شش و بیست دقیقه، به منزل آمده، چطور میتواند یك روز ساعت 6 به خانه برسد؟ كافی بود به كشوهایش نگاهی بیندازم؛ نه آن كه فكر كنید قبلاً هم این كار را كردهام، نه؛ به جز مواقعی كه دنبال چیزی گشتهام و یا خودش تلفنی از من خواسته عینك یدكی یا چه میدانم شماره تلفن یا آدرس فلان كس را از توی كشوی میزش پیدا كنم. نامهها و بقیهی كارتتبریكهایتان هم همانجاست. گرچه تا به حال مدركی علیه شما پیدا نكردهام، ولی به این زودیها از تك و تا نمیافتم. یكی دو ماه پیش، از خرید كه آمدم، دیدم مقابل كشوهایش نشسته بود و چیزی را جستجو میكرد؛ به نامهی شما كه رسید، آن را خواند و مدتها به كارتتبریك ارسالی خیره شد و بعد آن را موقتاً گذاشت روی میز. راستی تا یادم نرفته بگویم؛ از من میشنوید عطرتان را عوض كنید. از بوی عطرهای تند بدش میآید. باور نمیكنم تا به حال این را به شما نگفته باشد. یكی دوبار روی كتش بوی عطر تندی مانده بود، كه مجبور شدم كتش را سه روز در آفتاب آویزان كنم. البته به رویش نیاوردهام، شاید هر زن دیگری بود، با استنشاق چنین بویی، یك موی سالم روی سر شوهرش باقی نمیگذاشت.
فكر نكنید از همه چیز بیخبرم. خیلی خوب هم خبر دارم. نه آن كه فكر كنید مهرداد چیزی گفته، نه. مثلاً همین الان میدانم برای چه بعضی وقتها ریش میزد و كت و شلوار دامادیاش را میپوشید و میرفت دفتر روزنامه! لابد مستقیم یا غیرمستقیم از میترا ـ همكارمان ـ شنیده بود كه آن «پتیاره» ـ میبینید؟ برای هر كسی یك اسم گذاشتهام! ـ مثلاً فردا قرار است بیاید دفتر به همكارانش سربزند، خیله خب، قبول؛ من كه با چشمان خودم ندیدم، ولی میشد حدس زد كه دارد چه غلطی میكند. شما كه آن دختر را ندیدهاید. دفتر كه میآمد، اندازهی یك عروس آرایش میكرد و رنگ و لعاب به سر و صورتش میزد. بعد، از آن اولِ در با همه روبوسی میكرد تا به استاد فرهی میرسید. استاد را البته با احساس بیشتری میبوسید. گاهی آبدارچیهای طبقات دیگر هم كه از آمدنش خبردار میشدند، با بهانه و بیبهانه به دفتر روزنامه میآمدند و به زور روی میزهای ما را دستمال میكشیدند تا سهمیهاشان را دریافت كنند. بعد كه فرهی برای حروفچینی هفتهنامه استخدامش كرد، دیگر فاتحهی مهرداد را خواندم؛ برایم بدترین روزهای هفته، یكشنبهها بود كه روز مقابلهی اوزالید مجله بود، و مهرداد باید از صبح زود میرفت دفتر تا اوزالیدها را مقابله كند، و آن «پتیاره» هم باید میرفت تا اگر «واوی» جا افتاده بود، بگذارد سرجایش. خانم جان، هر چه باشد من كه كارم فضولی است، و برای فضولیهایم حقوق میگیرم، چطور میتوانم نفهمم كه آن شازده خانم روزهای یكشنبه غلیظتر آرایش میكند و مانتوهای جدیدش را یكشنبهها میپوشد و عطرهای سیوپنجهزارتومانیاش را فقط یكشنبهها میزند. شاید تمام آن مدت تخیلِ صاحبمردهی من خیلی بیشتر از رابطهی آن دوتا كار كرده باشد! ولی حواس مهرداد حتماً یكشنبهها پرت میشده و تا دو سه روز هم گیج و منگ بوده. برای همان كمتر مزاحمش میشدم و میگذاشتم راحت باشد؛ به پر و پایش نمیپیچیدم. حالا شاید تمام آن مدت حتی محل سگش هم نگذاشته؛ ولی من عادت كردهام از تخیلم خیلی بیش از دیگران كار بكشم. اینها را مینویسم كه بعدها نگویید فلانی خدابیامرز خنگ بود؛ منظورم بعد از زمانی است كه به من مرگموش خوراندید. بهتر است دیگر از «پتیاره» حرفی نزنیم. راستی لازم نیست بترسید، خطری از جانبش موقعیت شما را به خطر نمیاندازد. حالا دیگر ازدواج كرده و حتی جرأت ندارد برای خرید یك روزنامهی حتی عصر، بیاجازهی شوهرش از خانه خارج شود. به جایش میتوانیم از شما حرف بزنیم؛ از «ضلیلمرده»، نخندید؛ اصلاً من عشقم كشیده هر بار با یك «ز» بنویسمتان. این را هم بگویم كه فكر نكنید به همین چند تا «ز» موجود در زبان فارسی رضایت میدهم. شش هفت تایی «ز» دیگر هم ساختهام كه به موقعش از آنها هم استفاده خواهم كرد.
میبینید كه همه چیز شسته است و تمیز. غذایی هم در آرامپز، بار گذاشتهام. حدود نُه شب، آمادهی خوردن است. سر زدن هم نمیخواهد. نه آن كه فكر كنید من زنِ خانهداری هستم و یا میخواهم وانمود كنم كدبانویی كامل هستم؛ من از گردگیری بدم میآید، از آشپزی متنفرم و از ظرفشستن بیزار. اما امروز دلم خواست خانه را طوری تمیز كنم كه به قول شاعر، انگار «عزیزترین عزیزها» مهمانم است. لازم نیست حتی خجالت بكشید. من كه همه چیز را میدانم. امشب كه من و دوستانم به عروسی رفتهایم، شما هم میتوانید جشن بگیرید. اولش نمیخواستم بروم. چون از عروسی رفتن بدم میآید. من عروسیِ خودم را به زور تحمل كردم، چه برسد به عروسیِدیگران. البته در این مورد، مهرداد هم با من همعقیده است. ما اگر اصرار خانوادههایمان نبود، محال بود آن مراسم احمقانه را برپا كنیم. امشب هم نمیخواستم بروم، چون به اصرارهای مهرداد شك كردم، رفتم. مهرداد هم میداند من از مجلس عروسی بدم میآید، برای همین هیچوقت به من اصرار نمیكند بروم. اما دیشب میگفت بروم، برای تغییر روحیهام خوب است. اصرار كه كرد، شك كردم. اول به خودم نهیب زدم كه اشتباه میكنم و این یكی هم مثل مورد پتیاره است. اما كمی كه فكر كردم مطمئن شدم. این بود كه رفتم. میدانید؟ من حتی میدانم شما از چه تاریخی با هم صمیمی شدید. تعجب میكنید؟ منظورم این است كه دقیقاً یك ماه و شانزده روز دیگر میشود سه سال كه شما پنهانی همدیگر را میبینید. منظورم محیط كار نیست. چون آنجا، حتی اگر من هم نباشم، بقیهی بچههای دانشگاه هستند و حضور حتی یكی از آنها كافی است تا مانع بشود كه شما دو تا از دیدار هم لذت ببرید. آن هم بچههای ارتباطات كه منتظرند یك مورچه به سوسكی آلمانی نگاه چپ بكند، تا هزار تا گزارش و عكس و نقد و تحلیل، به استاد فرهی ارائه دهند. لابد تعجب میكنید كه اگر میدانستم، چرا رفتم عروسی!؟ خب، میروم چون عاشقش هستم. چون میخواهم بداند كه عاشقی مثل من پیدا نمیكند. شما فعلاً برایش تازگی دارید، ولی نمیتوانید مثل من باشید. چون همهی لحظههای بغلزدن، بوییدن، و عشقورزیدنش را پُر كردهام. شما نمیتوانید جورِ تازهای بغلش كنید. به او ثابت كردهام هیچكس نمیتواند به پای شیفتگیِ من برسد. از این به بعد هم خیال دارم بیشتر تنهایش بگذارم و به همهی مهمانیهای شبانه و مسافرتهای دوستانه بروم تا هر چه زودتر از بغلزدنهای شما كلافه شود. مطمئن باشید خودتان را هم بكشید، هیچ جور نمیتوانید او را بغل كنید كه من صدبار بغل نكرده باشم. شرط میبندم نمیتوانید وقتی نشسته و روزنامه میخواند آهسته از بالای سرش خم شوید و ببوسیدش و بلافاصله كلهمعلق بزنید و بنشینید توی بغلش و روزنامهی له شدهاش را به كناری پرت كنید و لبخندِ نشسته بر لبش را با بوسهای طولانی، بر لبتان بدوزید. شما حتی نمیتوانید به او بگویید دوستت دارم، چون به هر لحن و هر لهجه و هر زبانی كه بگویید به یاد من میافتد. شما خیلی زودتر از من برایش كهنه میشوید؛ بلكه بدتر از آن، ترحمانگیز خواهید شد.
این نامه را هم برای این نوشتم كه بدانید آنقدرها كه فكر میكنید خنگ نیستم. حالا دیگر شما هم خیلی چیزها در مورد من و مهرداد میدانید و در جای جای خانه مرا میبینید. اگر روی تختخواب بخوابید به یاد حرف من میافتید و مواظب سرتان میشوید تا به گلمیخ پرده نخورد. اگر مقابل تابلو خیانت بایستید به یاد من میافتید. اگر كارتتبریكهای خودتان را كه به پانل نصب شده ببینید، یاد من میافتید؛ و اگر قلك سفالی، آلبومها و خیلی چیزهای دیگر كه در اتاق به چشم میخورند، شما را به یاد من نیندازد، اگر شام بخورید، دیگر حتماً به یاد من میافتید. مهرداد اگر دنبال كنترل تلویزیون بگردد، شما میدانید در آشپزخانه است، و اگر گوشی تلفن را نیافتید، شما میدانید در اتاق خواب است، اگر مهرداد ساعتش را گم كند، شما پیدایش میكنید، و اگر كلید انباری را خواستید، لااقل شما میدانید در جیب كاپشنش است؛ و شما اگر پتیاره را هم ببینید یاد من میافتید. شما همهی این كارها را با بهیاد آوردن من، انجام خواهید داد. شما حتی اگر كابوس هم ببینید، به یاد من میافتید، اصلاً شاید در كابوستان، من هم باشم. حالا من در خلوتتان هم هستم. میبینید؟ همهی جوانب كار را سنجیدهام و از میان همهی محاسباتِ صددرصدیام، فقط دو درصد حدس میزنم كه این نامه را نیابید؛ نیمدرصد حدس میزنم كه نیایید، و گذشته از اشتباهم در مورد پتیاره كه فقط یك سوءتفاهم بود و بس، اما در مورد شما فقط یك هزارم درصد احتمال میدهم كه اصلاً رابطهای بین شما دو نفر نباشد!!
خانمه یك تكه ابر در می آورد. می مالد به یك چیزی توی یك جعبه ی در شیشه ای می زند به صورتم: آهان حالا خوب شد.
بعد هم رژ لب قرمز را آرام می كشد روی لبهایم؛ می گوید :بمال بهم.
قبلش هم برده بودم توی حمام حسابی شسته بودم. دلم می خواست همانجا توی وان می خوابیدم و مثل تبلیغ های شامپو بچه اسباب بازی می ریختم توی آب دور و برم. و هی با كف صابون ها حباب درست می كردم و بعد شلپ شلپ می كردم. می تركاندمشان. ولی آوردم بیرون با آن حوله كلاه دارها سرم را خشك كرد. بلوز سفید از سرم كشید پایین و غذای داغ گذاشت توی دهنم.
دستش را می كند توی یك چیز چسانكی، هی فرو می كند لای موهایم و در می آورد. فرفرشان می كند. چند تا شان را هم می ریزد توی صورتم. محكم بغلم می كند و آن آقائه را صدا می زند : پسر ببین چی شد. خودش است. آقائه یواش بهش گفت :نگاه كن ! چشمهایش مثل قرقی می ماند. می آییم توی یك اتاق بزرگ. آقائه جعبه عروسك ها را ته اتاق نشانم می دهد. بغل هم بغل هم نشسته اند. دور تا دور. انگار روی هم سوار شده اند.
آن عروسك ها را می بینی؟ باید توی تبلیغشان بازی كنی؟
سرم را می چرخانم. با چشم های آبیشان زل زده اند توی چشمم. دورجعبه هایشان صورتی است. نمی توانم بهشان دست بزنم. آفتاب می زند توی جلد برق برقیشان، می خورد توی چشمم.
آقائه یكی از همان جعبه ها را می آورد. درش را باز میكند. می دهد دستم. كف دستهایشان را نشانم می دهد. ببین این قلب سرخ ها را كه بزنی هر كدامشان یك صدا می دهد. دستم را می كنم لای موهای طلایی و فرفری عروسك. چشم هایم برق می زند. می زند به پهلوی خانمه : برق نگاهش را ببین. آن موقع هم كه پیدایم كردند همین را گفت.
داشتم لای ماشین ها راه می رفتم. النگو چندرنگه ها را روی یك میله پشت سر هم گذاشته بودم گرفته بودم سر انگشت دوتا دستهایم. گزگز می كردند. یكهو بغلم بوق زدند. بعد خانمه یك شكلات از جیبش در آورد دراز كرد طرفم : دلت می خواهد بروی توی تلویزیون همه عكست را ببینند؟
آب دماغم را با آستینم پاك كردم. شكلات را خوردم و آب دهنم را محكم قورت دادم : آره، ولی هنوز النگوها را نفروخته ام.
آقائه در عقب ماشین را بازكرد: بیا بالا، همه شان مال من.
دستم را می گیرد :ا ول دست چپ؛ فشار میدهم روی قلب اولی، صدایش بلند می شود : مامان، مامان، می خندم.
آن ته چند نفر لیوان گرفته اند دستشان قلپ قلپ سر میكشند.
دوباره دستم را بلند می كند. می گذارد روی قلب دومی. صدایش در میآید :دد، دد.
عرقش را پاك می كند :حالا نوبت آن یكی دستش است، فشار بده.
دستم را می گذارم روی قلب. همان صدائه می گوید : بابا، بابا.
خانمه می آید بالای سرم : آ، بارك الله، حالا آخریش. عروسك را از دستم ول می كند. عقب عقب می روم. گریه می كند : عو، عو، عو.
ماچم می كند: الان تمام می شود. باشد؟ سرم را تكان می دهم. بشكن می زند، برم می دارد می نشاندم روی صندلی : حالا دوربین ها را روشن كنید. چند تا چراغ روشن می شود. نورشان می خورد توی چشمم. چشم هایم را می بندم.
آقائه می نشیند جلوی پایم :خانومی چشم هایت را بازكن. قلب ها را یكی یكی فشار می دهم. دست می گذارد پشت گردنم :دولا شو روی عروسك.
دست هایش را می زند بهم : آقا كات، میله سر پشمالوی بالای سرم را می زند كنار. دوباره می رود بغل دوربین ها. دل نرم عروسك توی دستم تا می شود. موهایش را از بغل گوشش با دست می كشد بالا : پیرهنش را نزن بالا، به آقای بغل دستی اش می گوید چراغ قرمزه را دوباره روشن كند. قلب ها را فشار می دهم. مثل لبهایش است. قرمز قرمز.
پایش را می كوبد زمین. از روی صندلی بلندم می كند: چند بار بگویم : هر وقت من علامت دادم فشار بده.
خانومه می آید. چزی درگوشش می گوید. گرمم است. دوباره می گذارم روی صندلی و باز دوباره قلب ها را فشار می دهم، یكی یكی.
دست هایش را می مالد بهم : عالی بود.
چراغ ها را خاموش می كنند. دود سیگار را از توی صورتم می زند كنار. خانومه بغلم می كند ازروی صندلی می گذاردم زمین. ژاكتم را تنم می كند و دكمه هایش را تند تند می بندد. روسریم را محكم گره می زند. رویش را می كند طرف آقائه : پولش را آوردی؟ آقائه : یك عالم پول می گذارد توی دستم. در را نشانم می دهد : برو به سلامت. راه می افتم توی خیابان. لای ماشین ها. چند روز است كه می آیم اینجا سر همان چهار راه. كلی از النگو چندرنگه ها را گرفته ام روی دستم. ماشین ها از همه ور برق می زنند. سرم را دور می گردانم. می دوم طرفشان. بعضی وقتها پایم توی چاله گیرمی كند. صورتم را می آورد نزدیك شیشه یشان. پلك می زنم. من دلم می خواهد فقط یك دفعه ی دیگر عروسك دل نرمه را بغل كنم ؛فقط یك دفعه ی دیگر قلب سرخ ها را فشار بدهم، فقط یك دفعه ی دیگر بگوید بگوید : مامان، دد. . .
روزی بود و روزگاری و شهری بود به اسم علی آباد كه چنین بود و چنان ... تا آن روز كه همه مردمن این شهر از بهار و پاییز طلوع و غروب وخلاصه از اینكه بهارها این همه صدای پرنده و چرنده توی گوشهاشان زنگ بزند و پاییز ها این همه برگ زرد جمع كنند جانشان به لب رسید ‚ آمدند و هر چه آهن پاره و بادیه و بشقاب و كفگیر داشتند ریختند توی یك كوره بزرگ بزرگ و بعد دادند دست فلزكارهای شهر آنها هم نشستند و یك تاق گنده ضربی درست كردند برای سقف شهر با دویست سیصد تا هواكش و همهخانه ها چراغهای آویزی و زنبوری و مهتابی را آوردند خرد كردند و دادند یك كره بزرگ درست كردند و یك روز با سلام و صلوات بردند زیر تاق شهرشان آویزان كردند و برق قوی و خیره كننده ای را دواندند توش آن وقت بود كه رفتند سراغ درختها وپرنده ها و اعلامیه پشت اعلامیه كه:
هر یك از آحاد مردم این شهر موظف و مكلف است كه در اسرع وقت یكی از اشجار شهر را ریشه كن كرده به خارج شهر حمل كند و الا طبق تبصره ... ماده ...
حكم حكم زور بود اگر آنجا بودی میدیدی كه چه طور یكی یكی مردم با بیل و كلنگ و اره و مته افتاده اند به جان چنارهایی كه سالهای سال بهارها سبز می شدند و پاییزها برگهاشان را كه مثل پنجه سر گلدسته ها بود ولو می كردند توی خیابانها و یا صف دراز مردم را میدیدی كه چه طور درختها را كول كرده بودند و از دروازه ای شهر می بردند بیرون و بچه ها و پیرزنها هم گلدانهای بزرگ و كوچك نرگس و یاس را می ریختند توی گودالهای بیرون شهر
بعد هم حكم شده كه حالا نوبت پرنده هاست و ماهیها و مرغها و سگها و گربه ها و یك هفته تمام ده بیست تا ماشین باربری راه افتادند دور شهر هر كدام با دو تا مرد كت و كلفت كه قفس قناریها و بلبلها و ظرفهای پر از ماهی را می گرفتند و مثل سیب زمینی می ریختند روی هم یا كتونه های مرغها و كبوترها را بار می كردند و سگها و گربهها را كه توی كیسه گونی كرده بودند روی هم می چیدند و یك ماه نگذشت كه دیگر توی همه شهر علی آباد یك وجب خاك پیدا نمی شد و یك ساقه سبز علف یا یك پرنده كوچك و حالا شهر شده بود یك شهر نمونه نه شبی داشت نه پاییزی درست مثل كشور همیشه بهار توی قصه ها خیابانهای پاك و پاكیزه اش مثل آیینه می درخشید توی آن همه كوچه پس كوچه نه درشكه ای و نه گاری و نه اسبی و راست راستی هر چه می گشتی و گوش به زنگ می ایستادی نه واق واق سگی را میشنیدی و نه قوقولی قوقوی خروسی كه مردم را صبح سیاه سحر از خواب خوش زابرا كند
مردم سر براه شهر سر ساعت 8 كه بوق كارخانه ها بلند می شد یك چیزی خورده و نخورده لباسهاشان را می پوشیدند و آویزان می شدند به تراموایی اتوبوسی چیزی و می رفتند سر كارهاشان و طرفهای ساعت 17 جوانها با دو تا ساندویچ و یك پپسی توی سینماها پلاس بودند و مردها و زنهای پا به سن توی جنده خانه ها و كافه ها ...
و یا می رفتند توی میدانهای شهر می ایستادند به تماشای درختهایی كه از سنگ تراشیده بودند و برگهاشان حلبی سیز سیر بود و یا نگاه می كردند به پرنده های فلزی روی شاخه های درختها و چراغهای رنگارنگ نئون و عكسهای لخت مادرزاد ستاره ها
تا آن ساعت كه آن بلا نازل شد بله بی شك و شبهه بلا بود آن هم یك بلای آٍمانی یعنی خیلی از مردم شهر ایستاده بودند توی میدان بزرگ و نگاه می كردند به فواره ها و مرغابیهای پلاستیكی و درختهای سنگی كه یكدفعه میان آن همه پرنده ریز و درشت فلزی چشمشان افتاد به یك قناری كوچك كه درست و حسابی آواز می خواند و بالهای زرد و قشنگش را به هم می زد و برای همین بود كه یك دفعه زنگهای خطر را به صدا درآوردند و پاسبانها با آن لباسهای نو و براقشان ریختند توی میدانها و كوچه ها و خانه ها و هر سوراخ و سنبه ای را گشتند
همه جا را گشتند حتی توی زیر زمین خانه ها و لای همه خرت و پرت صندوقها را اما پیداش نكردند كه نكردند تازه هیچ كس هم نفهمید كه این قناری كوچك با آن بالهای زرد و قشنگش از كجا آمده بود ؟ دروازه ها را كه بسته بودند و تمام باغ و برها هم كه شده بود خانه و هتل و كافه و جنده خانه تاق ضربی هم كه یكدست بود و بی درز برای همین بود كه ریش سفید های عصا به دست شهر نشستند و عقلهاشان را سر هم كردند آن وقت بود كه فهمدیند این بلا از كجا بر سر شهر نازل شده
گفتند و نوشتند كه :
این پرنده فقط از دروازه های شهر آمده است
اما آنها كه دم هر دروازهای چند تا ششلول بند گذاشته بودند و یكی یك تور سیمی و یك چماق سر نقره داده بودند دستشان پس حتما این پرنده توی قطار گونیهای برنج و گندم و بنشن بوده یا شاید یك شیر پاك خورده ای از شهر های همسایه یك تخم قناری را گذاشته یك گوشه دنج و گرم وبعد این تخم كوچك پرنده شده و از انبار شهر پریده و آمده نشسته روی شاخه یك درخت سنگی و شروع كرده به خواندن و بالهای زرد و قشنگش را به هم زده
برای همین بود كه زنگهای خطر را به صدا درآوردند و ریختند توی كوچه ها و خاه های مردم و اگر تو آنجا بودی می دیدی كه چه طور بی هوا میریختند توی خانه ات اینجا را بگرد آنجا را بگرد توی پستو را توی صندوق را توی زیر زمین را پشت قفسه های كتاب را حتی از سر بقچه بسته های بیبی جونها كه قصه های قشنگی از پرنده و ستاره و سنگریزه بلد بودند نمی گذشتند اما مگر می شد پرنده ای به آن كوچكی را پیدایش كرد
پیش می آمد كه كارگرها سرگرم كار بودند و صدای دستگاهها بلند بود و سواریها ریز و درشت مثل جوجه از دهانه كارخانه می آمدند بیرون كه یكدفعه یكی از آنها مات مات زل می زد به یك گوشه و آن وقت از این گوش به آن گوش و یك دقیقه نمی گذشت كه همه دست از كار می كشیدند و می ایستادند به تماشای قناری كوچك كه بالهای زرد و قشنگی داشت اما تا زنگ خطر كارخانه به صدا در می آمد و ماشینهای آتش نشانی مثل اجل معلق سر می رسیدند و پاسبانها با آن لباسهای آبی و باتونهای نو و براقشان می ریختند توی كارخانه ‚ قناری ‚ مثل یك چكه آب تو زمین فرو می رفت آنها هم همه كرگرها را می ریختند بیرون و درهای كارخانه را می بستند و سر تلمبههای بزرگ د.د.ت را می گرفتند تیو سالن كارخانه اما باز دو سه ساعت دیگر می دیدی قناری كوچك با آن بالهای زرد و قشنگش می آمد و می نشست روی سر شیر سنگی روبروی عمارت شهرداری و شروع می كرد به خواندن و هنوز صدای پای پاسبانها روی سنگفرش پاك و براق شهر بلند نشده بود كه مردم سر براه شهر آویزان می شدند به تراموا ها و اتوبوسها و در می رفتند و قناری هم می پرید و می رفت و درست ساعت 17 18 باز توی میدانهای شهر پیدایش می شد
بچه های كوچولوی شهر هم كه سرشان پر بود از قصههای پرنده ها و دلشان غنج می زد برای یك قناری كوچك و قشنگ كه بگیرند توی مشتهاشان و یا یك گربه كه بگذارند روی پاهاشان و ناز كنند و یا یك گلدان با یك ساقه نازك گل نرگس ... آن وقت ساعت 8 عوض آن كه كتابهاشان را كه پر بود از عكس درختهای سنگی و دودكشها و شكل و شمایل پاسبانها بزنند زیر بغلشان و مثل بچه آدم بروند روی نیمكتهای آهنی كلاسها بنشینند و به معلمهای باسوادشان كه همیشه خدا یك عینك پنسی توی صورتهاشان ولو بود گوش بدهند و معادله های چند مجهولی را حل كنند یاغی شده بودند بله درست و حسابی پاپیچ مردم شهر و اولیای محترم شهر علی آباد شده بودند یعنی از ساعت 5 6 كه هیچ تنابنده ای پیدا نبود راه می افتادند توی كوچه ها و میدانها دنبال قناری كوچكی كه بالهایش زرد و قشنگ است
تازه همه اینها به كنار ساعت 16 17 كه روزنامه ها در می آمد تمام صفحات اولشان پر بود از عكسهای قد و نیم قد قناری كه مثلا نشسته بود روی تاق یك اتوبوس دو طبقه و یا روی مجسمههای رنگ و وارنگ میدانها و سر مقاله پشت سر مقاله بود كه درباره زحمات طاقت فرسای مامورین برای نابودی قناری كوچك با بالهای زرد و قشنگ به چاپ می رسید
دست آخر ریش سفیدهای شهر بس كه نشستند و چای و بیسكویت خوردند و كمیسیون پشت كمیسیون و گزارش پشت گزارش از نا افتادند و نوشتند و گفتند كه : ما عقلمون به این كار قد نمی ده
برای همین بود كه روزنامه ها با حروف درشت 72 نوشتند كه :
ریش سفیدها زه زدند
آن وقت بود كه پسر بچه ها شیر شدند و تیر كمانها را علم كردند و افتادند به جان پرنده های فلزی و مرغابیهای پلاستیكی و چراغ كت و كلفتی كه زیر تاق ضربی شهر علی آباد آویزان بود و یكی از همان گلوله های گرد آهنی بود كه درست خورد به گوشه راست چراغ و بی بی جونها گفتند كه چراغ هم مثل خورشید یك چشمش كور شد سپورهای شهرداری هم از بس عروسك و گلهای پلاستیكی و پرنده های فلزی از توی كوچه پسكوچه های شهر جمع كرده بودند خسته شدند و از همان وقت بود كه آسفالت یكدست كف میدانهای ورزش و خیابانها و كوچهها ترك خورد و علف سبز و روشنی از زمین بیرون زد و تاق ضربی شهر علی آباد نشت كرد و یكدفعه مردم حس كردند كه دوباره باران بله نم نم باران درست و حسابی روی سرشان می ریزد و بوی نم شامه شان را قلقلك می دهد
كم كم داشت كار آب باز می كرد و پرونده قناری كوچك با بالهای زرد و قشنگ آن قدر قطور و قطور شده بود كه دیگر توی همه اتاقهای بایگانی بزرگ شهر جای سوزن انداز نبود تا آن كه یك روز ساعت 8 هر چه زنگ خطر بود به صدا درآوردند و هر چه پاسبان و پلیس آتش نشانی بود ریختند توی خیابانها و كوچه های شهر علی آباد و مردم را از خانه ها و كارخانه ها و عرق خوریها و جنده خانه ها كشیدند بیرون و بعد كه جیب و بغل زنها و مردها و بچه ها را خوب خوب گشتند دروازه ها را باز كردند و همه را ریختند بیرون و همه پاسبانها و پلیسهای آتش نشانی با ماسك و تلمبه های بزرگ د.د.ت رفتند توی شهر و دروازه ها را كیپ كیپ بستند و هر چه مردها و زنهای شهر علی آباد با مشت زدند به دیوارهای شهر و بچه ها گریه كردند هیچ كس دروازه ها را باز نكرد كه نكرد
بله دروازه ها را بستند كیپ كیپ و هواكشها را خاموش كردند و با آن تلمبه های بزرگ كه پر بود از گرد د.د.ت ریختند توی شهر و از این خانه به آن خانه ... خلاصه همه سوراخ سنبه های شهر را ضدعفونی كردند و درزهای تاق ضربی را گرفتند و آسفالتها را لكه گیری كردند و چراغ را باز راست و ریس كردند و دوباره برگهای سبز حلبی و پرنده های فلزی را نشاندند روی شاخه های درختهای سنگی و یك رنگ آبی سیر قشنگ قشنگ زدند به تاق و چند تا ابر سفید ولو كردند توی آن و وقتی كه یك هفته تمام گذشت و دیدند كه دیگر خبری از آن قناری كوچك با بالهای زرد و قشنگ نیست دروازه ها را باز كردند
بله دروازه ها را باز كردند باز باز و پاسبانها با آن لباسهای آبی و باتونهای نو و براقشان ایستادند دم دروازه ها و یكی یكی بله یكی یكی ... پشت سر هم ... و جیب بغل همه شان را ...
بله اما همه مردم شهر علی آباد رفته بودند و هیچ تنابنده ای بیرون دروازه نبود