داستان های عاطفی
ساکن دومحله است ، محله قبلی بچه های خیلی باحال ، زیرک وچالاکی داشت واکثرا هم پابرهنه درکوچه راه می رفتند ، وبعضی البته شلواروپیژامه هم نداشتند و ازبیست وچهارساعت شبانه روز، چند ساعت شب را برای استراحت درخانه های شان به سرمیبردند، بقیه روزرا درکوچه سپری میکردند ، از آنجا که اکثراهم تکه نانی دردست داشتند ، میشد حدس زد که نان چاشت وصبح شان را هم درکوچه صرف میکنند . درآن محل که بودیم ،بچه های شان هرگز به آدم سلام نمیکردند ،بیشتربه جیغ وداد وجنگ و دعوی بین خود مشغول بودند ، که گاهی مادران شان هم دراین جنگ ها شرکت میکردند ولی بچه های محله شمال چون فکرمیکنند پول دارتراند ، فکرمیکنند با فرهنگ تراند ولذا فکرمیکنند با ید مودب ترباشند ، به همین خاطر وقتی ازکنار آدم عبورمیکنند محترمانه سلام میکنند ،به همین خاطربرای لحظاتی احساس خوشی به آدم دست می دهد ، ولی به علت روحیه سرشاری که دارند ،بعدا زانکه چند قدم دور شد ند ، صدای یک نوع حیوان را ازخود درمی آورند ، مثلا صدای پشک ، صدای گرگ ، گوساله گاهی هم صدای سگ وهرچه که بلد بودند بسته به ذوق هنری شان ....
ازموارد دیگری که خیلی مهم است انکه درمحله قدیم روزانه ده ها بار زنگ خانه ما به صدا می آمد وما مجبوربودیم برویم دررا بازکنیم وقتی دررا بازمیکردیم می دیدیم پشت دروازه کسی نیست ، البته بعدا ماهم آنها را سر کار می گذاشتیم بدین صورت که وقتی زنگ به صدا درمی آمد ما نمی رفتیم دررا باز کنیم به این صورت فکر میکنم کمی تا قسمتی ابتکارعمل را به دست می گرفتیم ومایه شرمندگی کسی بودیم که زنگ زده بود وجایی قایم شده بود . ولی وقتی دودفعه سه دفعه زنگ می خورد وخوب که مطمئن می شدیم که واقعا کسی باماکاردارد می رفتیم دررا باز میکردیم . البته دراین طورمواقع معلوم بودکه خصوصا مهمانها گاهی پشت دروازه منتظرمی ماندند ، که زیاد مهم نبود ودرمقایسه به مبارزه ای که مابا بچه های محل مان داشتیم قابل حساب نبود واهمیت این جنگ پارتیزانی بین ما وبچه های محل ارزش چند لحظه انتظاررا داشت . ولی درمحله فعلی که کمی به قولی تیپ بالا است ، به همان اندازه بچه هایش وکارهای که میکنند مدل بالا است . همان مشکل را داریم . روزانه چندین دفعه زنگ خانه صدا میکند ، ولی با یک تفاوت مهم ، مثل سابق زنگ دروازه ما به صدادرمیاید ،ولی وقتی دررا باز میکنیم همیشه پسرکی را می بینیم که خیلی محترمانه وشجاعانه ازما چیزی می پرسد یا چیزی می خواهد ، مثلا می گوید می بخشید تایربایسکل ام پنجر شده شما پنجری دارید ؟ دراوایل درعین تعجب با ورمیکردیم که حتما طرف مشکل داره ،ولی حالا عادت کرده ایم ومعنی همه این جملات را می فهمیم ، مثلا یک روز که دررا بازکردم پسرکی از من پرسید :می بخشید قصابی کجاست ؟ یا یک روز ازمن پرسید : می بخشید من گم شده ام می تانید مرا به خانه ام ببرید ؟ اول باورم شد گفتم می رم لباسم را بپوشم شاید بتوانم تورا کمک کنم ولی وقتی دیدم بقیه بچه ها که آن طرف ناظر بودند واززور خنده گرده هایشان را گرفته بودند ، باورم شد که دروغ میگوید . محترمانه ازش معذرت خواسته خدا حافظی کرده دررا بستم ، نمی دانم بعدازمن چه قدر خندیدند ولذت بردند....
متوجه شدیدکه درمحله قبلی فقط مجبوربودیم دررا بازکنیم وببندیم چه بسا مایه ی خنده بچه هایی که پشت دیوار قایم شده بودند می شدیم ، ولی حالا درمحله نو که کمی فکر میکنند پولدارتراند وبه همین لحاظ فکرمیکنند با فرهنگ تراند ، مجبوریم به این گونه سئوالات ودرخواست ها جواب دهیم ،واین ناشی از همان فرهنگ بالا است ، ومهمترانکه بچه های که درمحله جنوب این بازی را میکردند ، دوراز چشم تو به تو می خندیدند . ولی بچه های محله جدید چون فکرمیکنند پولدارتراند ، چشم درچشم تو به تو می خندند .
درمحله سابق که بودیم شبها ی مان هم کوتاه بود چون دراون محله خانه ها جا نداشت ،ازکوچه به عنوان پارکنیگ عمومی استفاده میشد ، شب ها کوچه پرمیشد از سه چرخه ، موترها ی باری ،کراچی و....، شب ها تا ساعت بعداز12 را ما از رفت وآمد موترهای باری وسه چرخه وکراچی که می آمدند وپارک می کردند نمی خوابیدم ، صبح هم خیلی زود که هوا هنوز تاریک بود ، دوباره این سه چرخه ها وکراچی ها راه می افتادند . بعد نوبت به اذان می رسید که لاسپیکرآن گوشخراش تر از هرچیزی می ترکید .بدینوسیله سنگین خواب ترین عضو خانواده هم از خواب می خیست و شورماشور درخانه می افتاد ، خصوصا صدای گوشخراش سه چرخه ها با آهنگهای هندی وترکی و...که باصدای اذان درهم می آمیخت ارکستری می ساخت بس شنیدنی .بدینگونه یکی یکی حرکت کرده اززیرپنجره عبورمیکردند . تازه آفتاب سر میزدکه صدای دوره گردها شروع میشد درابتدا وزودتر ازهرکسی ،پیرمردی با لاسپیکر دستی اش کوچه را خبرمیداد ؛ نان خشکه ، آهن کهنه ،پلاستیک کهنه و....... می خریم . بعد هم صدای کودکی که شیریخ می آورد وصدامیکرد ؛ آلاسکا ،آیس کریم ،.....بعد هم صدای مردی که شورنخود تازه آورده بود وبعد هم مردی که صدامیکرد ماشین خیاطی خراب را درست میکند و........ تا ساعت هشت صبح که درخانه بودم همین تعدادازکاسبین ملی از کوچه ریژه میرفتند ،به علاوه چند نفرزن وکودک که درمی زدند خیرات می خواستند . بعد هم که من می رفتم سرکار بقیه روزرا زیاد نمیدانم چه میگذشت .....
اما درمحله فعلی همه چیزش فرق داره این محله نان خشکه شان را یک مرتکه جوان جمع میکند که به جای کراچی موترداره، سرموترش یک لاسپیکرغول پیکر نصب کرده که چهارکوچه را یک جا جارمیزد . وقتی فریاد می زند همه خبردارمیشوند .....
خوب خوانندگان عزیزبقیه را خود می توانید درمحل خود کشف کنید .بااجازه
ك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.ا
نخستین چیزی كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف كرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا
هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی كردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتی دیگری شكست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یك زن بود كه به طرف بخشی كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.ا
بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینكه جادو شده باشه همه چیزهایی كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب یك كشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد یك كشتی كه در قسمت او در كناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزیره دور افتاده بود ترك كند.
با خودش فكر می كرد كه دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا كه هیچ كدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامی كه كشتی آماده ترك جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید :
"چرا همراه خود را در جزیره ترك می كنی؟"
مرد اول پاسخ داد:
" نعمتها تنها برای خودم است چون كه من تنها كسی بودم كه برای آنها دعا و طلب كردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ كدام نیست "
آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :
"تو اشتباه می كنی او تنها كسی بود كه من دعاهایش را مستجاب كردم وگرنه تو هیچكدام از نعمتهای مرا دریافت نمی كردی"
مرد پرسید:
" به من بگو كه او چه دعایی كرده كه من باید بدهكارش باشم؟ "
"او دعا كرد كه همه دعاهای تو مستجاب شود"
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند.
پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند. معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.
پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود.
سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.
معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود! معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خود خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و ... نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر كار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.
- بابا! یك سوال از شما بپرسم؟
- بله، حتماً. چه سوالی؟
- بابا، شما برای هر ساعت كار، چقدر پول میگیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی میكنی؟»
فقط میخواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت كار چقدر پول میگیرید؟
- اگر باید بدانی خوب میگویم، 20 دلار.
پسر كوچك در حالی كه سرش پایین بود، آه كشید. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: « میشود 10 دلار به من قرض بدهید؟»
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: « اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فكر كن و ببین كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت كار میكنم و برای چنین رفتارهای كودكانهای وقت ندارم.»
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و بازهم عصبانیتر شد: «چطور به خودش اجازه میدهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟» بعد از حدود یك ساعت، مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است. شاید واقعاً چیزی بوده كه او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینكه خیلی كم پیش میآمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كردهام، امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتیهایم را سر تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی.
پسر كوچولو نشست، خندید و فریاد زد: «متشكرم بابا!» بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسكناس مچاله در آورد.
مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و با فریاد گفت: « با اینكه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟»
پسر كوچولو پاسخ داد: « برای اینكه پولم كافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. میتوانم یك ساعت از كار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»
عباس میگفت: «از سینما شروع شد ــ فیلمِ نگهبانِ شبِ لیلیانا كاوانی. من توی صف بودم و داشتم به گیشه میرسیدم كه یكهو چشمم افتاد به نسرین: تنها یك گوشه ایستاده بود و نگاهش نومیدانه توی صف دنبالِ یك آشنا میگشت، دمبهدم به ساعتش نگاه میكرد و به درازیِ صف، و نومیدتر میشد. وقتی نوبتم شد، دو تا بلیت خریدم، آمدم پیشش، بهاش لبخند زدم و گفتم: سلام خانم، اگر بلیت میخواهید، من یكی اضافه دارم، مالِ شما. او هم بهام لبخند زد و گفت: اتفاقاً وقتی شما را توی صف دیدم، خواستم بیایم جلو و آشنایی بدهم، اما هرچه نگاهتان كردم شاید شما خودتان آشنایی بدهید، بیفایده بود. آنوقت رویم نشد جلوِ اینهمه آدم، اول من سرِ حرف را باز كنم. با تعجب گفتم: مگر با هم آشناییم؟ – بله، من نسرینام. – نسرین؟ كدام نسرین؟ – نسرینِ یوسفی. – خانم، حتماً اشتباه میكنید. من شما را نمیشناسم. – مگر شما عباس نیستید؟ عباسِ بادامی؟ – چرا. اما... – با هم خانهی ژیلا و فرشید آشنا شدیم، شبِ تولدِ ژیلا. –
یك داستانِ كوتاهِ عاشقانه
مدیا كاشیگر
اگر شكسپیر نبود، از مارلوو چه میماند؟
خورخه لوئیس بورخس
بعدالتحریر: این قصه را سالها پیش نوشته بودم، بیآنكه آن را هرگز منتشر كنم چون به نظرم پایانبندیاش بینهایت لوس میآمد تا اینكه چهار ماه پیش نسرین در یك تصادفِ رانندگی مُرد، و به فاصلهی كمتر از یكهفته، عباس هم رفت، در شرایطِ مشكوكی كه هنوز معلوم نشده قتل بوده یا خودكشی. یادِ قصهام افتادم، آن را پیدا كردم و از نو خواندم. در بازخوانی، توجهم به جملهی بورخس راجع به رابطهی میانِ مارلوو و شكسپیر جلب شد و اینكه دایرههای بستهی متداخلی كه در جستجوی پیشینهی نسرین و عباس در آنها گرفتار میشدم، نوعی دایرههای بورخسی بودند. متوجه شدم كه پایانبندیِ قصه برای این لوس به نظرِ میرسد كه درست، یعنی حقیقی نیست. تنها دلیلش هم احتمالاً بیتوجهیِ خودم به بافتِ قصه و ننوشتنِ جملهها به شكلی بوده كه باید نوشته میشدند. برای نمونه، كافی بود به بهجای جملهی تصریحیِ «ژیلا و فرشید پیشینهی نسرین و عباساند»، یك جملهی پرسشی مینوشتم، قصه پایانبندیِ دیگری پیدا میكرد. و جالب اینكه شكلِ پرسشی میتوانست همان شكلِ جملهیی باشد كه نسرین همان شب از بورخس گفت: «اگر نسرین و عباس نبودند، از ژیلا و فرشید چه میماند؟» آنوقت شاید ناچار میشدم مسیرِ دیگری را به ادامهی قصه بدهم و شاید به پایانبندیِ درستتری میرسیدم بیآنكه از این بابت مجبور به تغییرِ چیزی و جعلِ واقعیت شوم. تنها چیزی كه میتوانستم بهفرضِ بعیدِ موفقیت، در گذشتهی نسرین و عباس پیدا كنم، چند لحظه عبورِ ژیلا و فرشید بود، حال آنكه من باید به رازِ ماندگاریِ آنان پی میبردم و برای این كار، باید به حال و آیندهی نسرین و عباس توجه میكردم ــ و دستكم برای من یكی، ژیلا و فرشید ماندگارند، وگرنه نه اینقدر دنبالشان میگشتم و نه اصولاً قصهی حاضر را مینوشتم. از همینرو پایانبندیِ دیگر قصهام میتواند یك پایانبندیِ بورخسی باشد ــ اما مگر در قصهام چیزی بوده كه بورخسی نباشد؟ــ كه احتمالاً به حقیقت نزدیكتر است: زوجِ ژیلا و فرشید، عشقی آنچنان شادان و بنابراین شوخطبعانه دارند كه تصمیم میگیرند شوخیهای خیابانیشان را پس از مرگ نیز ادامه دهند و این بار دو آدمِ واقعاً غریبه را ناگهان به هم برسانند: ژیلا در جسمِ نسرین حلول میكند و فرشید در جسمِ عباس، و وقتی نسرین بهسراغِ عباس میرود یا برعكس، پاسخِ دیگری نه تنها بیدرنگ مثبت است كه حتا ــ شیطنتِ مضاعفِ ژیلا و فرشید؟ ــ سبب میشود حسی از آشناییِ قدیم در خانهی ژیلا و فرشید داشته باشند. از همینرو، بسته به اینكه روایتِ نخستین آشنایی را نسرین بگوید یا عباس، آنكه به ژیلا و فرشید اشاره میكند، همیشه دیگری است، یعنی آنكه ظاهراً مفعولِ روایت است و فقط منتظر میماند عشق بهسراغش بیاید. گفتم كه نسرین و عباس عادت داشتند در شوخیهای خیابانیشان تغییرِ نقش دهند. از همینرو در روایتهایشان نیز تغییرِ نقش میدهند تا هر دو، هر دو نقش را ایفا كنند. وجودِ عنصرِ ژیلا و فرشید بهعنوانِ تنها عنصرِ مشترك در هر دو روایت هم احتمالاً از دلنگرانیِ این دو برای نوعی «ماندن» خبر میدهد، همانطور كه تفاوتِ روایتها گویای نوعی «گلهی شوخِ عاشقانه» است: راوی قصه میگوید در جلوِ صف بوده، یعنی سرِ وقت به قرار رسیده، حال آنكه دیگری در بیرونِ صف بوده و سرگشته، یعنی دیررسیده و نمیدانسته چه كند. جالب توجه نیز اینكه بازآشنایی یا وجودِ آشنایی از قدیم را در هر دو روایت، آن كسی میدهد كه دیر رسیده و برایش دیگری بلیت خریده. نكتهی دیگری هم هست كه مرا نسبت به این پایانبندی متقاعدتر میكند. اگر یادتان نرفته باشد، من در آن شب از بحثِ وحدتِ وجودیِ گوته به این نتیجه رسیده بودم كه تازگیِ روایت، حتا به كهنهترین داستانها هم تازگی میدهد. داستانِ نسرین و عباس هم بهنوعی به هر دوِ این بحثها پیوند میخورد كه ناگهان عباس، بحث را در مسیرِ دیگری انداخت. چرا؟ آیا به دلیلِ نگرانیِ ژیلا- نسرین و فرشید- عباس از برملاشدنِ ماجرا؟ اما اگر چنین باشد چرا حرفِ مارلوو را پیش كشید كه بهانهیی شد تا نسرین آن جملهی بورخس را بگوید كه قاعدتاً باید مرا خیلی قلدرتر به مسیرِ اصلی برمیگرداند؟ خاصه آنكه این جملهی بورخس در آن زمان هنوز به فارسی ترجمه نشده بود و نسرین كه زبانِ خارجی بلد نبود، نمیتوانست آن را خوانده باشد و احتمالاً آن را نه او كه ژیلا میگفت. اما من چون به جملهام شكلِ تصریحی داده بودم، هنوز نمیتوانستم متوجهِ این نكتهها شوم و اینكه احتمالاً قرار بود قصهی ژیلا و فرشید، نه در یك نسرین و عباسِ دیگر كه در قصهیی كه من خواهم نوشت، ماندگار شود. اگر چنین باشد، علتِ تعللم در انتشارِ قصه، بدونِ بعدالتحریرِ فعلی، معلوم میشود: مخالفتِ ژیلا و فرشید.
بعدالتحریرِ دوم: بعد از اینكه تصمیم به چاپ این قصه با بعدالتحریرش گرفتم، آن را برای خواندن و اظهارِ نظر به دوستی دادم كه در تناسخ و زندگیهای پس از مرگ تخصص دارد. روایتِ بدونِ بعدالتحریر را بیشتر پسندید: «در داستانِ ژیلا و فرشید هیچ عنصرِ ماوراءطبیعی نیست و برای اینكه فرضیههای تو درست باشد، باید عنصرِ دیگری هم با آنها سازگار باشد كه نیست: محلِ آشناییِ نسرین و عباس، سینمایی است كه فیلمِ نگهبانِ شب یا پرسونا را نشان میدهد و مگر اینكه بخواهی به نظریهی شوخیات بیش از اندازه بها دهی، قصهی هیچكدام از این دو فیلم، قصهیی نیست كه به دیدارِ مجددِ یك زوجِ عاشق مساعدت كند. چرا باید ژیلا و فرشید برای نخستین بازدیدارشان به تماشای چنین فیلمهایی بروند؟» ترسیدم فرضیهی جدیدم را هم خراب كند، وگرنه به او میگفتم چند هفته پیش از آشناییِ نسرین و عباس، زنی به نامِ ژیلا درست جلوِ همان سینما در اثرِ تصادفِ رانندگی، در دم جان سپرده است، و بنابراین میتوانسته فقط جلوِ سینما قرار گذاشته باشد كه در آن هنگام، فیلمِ دیگری را نشان میداده ــ البته هرچه تحقیق كردم نتوانستم در زندگیِ این ژیلا اثری از هیچ فرشیدی بیابم.
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»
این داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است . او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است . پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است . اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است . زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد . پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت . روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد . در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟ پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد . روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟ دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین دارو جهان است .
دختری در چین زندگی می كرد که با جدیت درس نمی خواند . وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد . روزی از روزها ، قبل از امتحانات مدرسه ، دوست این دختر به وی خبر داد كه به سوالات امتحانی دست یافته است . در حقیقت ، دختر می توانست برای شركت در امتحان از همین ورقه استفاده كند . دختر کلیه پاسخ های ورقه را كه در دست داشت حفظ كرد . با توجه به ضعف درسی وی گمان بر این بود كه او در این امتحانات از نمره 100 فقط 30 نمره خواهد گرفت . اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره 98 بگیرد. این مساله باعث شد كه دانش آموزان دچار تردید شوند كه مبادا دختر در امتحان تقلب كرده است . با وجود این اتفاق معلم دختر را ستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وی از آن به بعد موفقیت های بیشتری به دست خواهد آورد . دختر نیز كه هیجان زده شده بود ، شروع به گریه كرد . او از سخنان معلم بی نهایت خوشحال شده بود و دریافته بود كه اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بیشتری كسب خواهد کرد . از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و برای اینكه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساس می كرد . چند سال بعد ، او در یكی از دانشگاه های معروف پکن پذیرفته شد . در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر این گونه تغییر نمی كرد و آینده خوبی در انتظار وی نبود . اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسیر زندگی وی را متحول كرد . بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و برای معلم خود حقیقت را فاش كرد . معلم که دیگر سالمند شده بود ، گفت : عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیرا توانایی های تو را می شناختم و می دانستم كه تو نمی توانی نمره 98 بگیری . اما فکر کردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بیشتر کوشش کنی . بدین سبب ، تو را تشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم . دختر با شنیدن این سخنان به گریه افتاد . وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همین مساله راه زندگی وی را تغییر داده است. بله دوستان ، در واقع ، در حیات ما اتفاقات و فرصت های زیادی رخ داده و بوجود می آید . لذا نباید به این آسانی این فرصت ها را از دست داد .
کوله را روی زمین گذاشتم و بی اختیار خود را بر شن های نرم رها کردم . پاسخی برای وجود خود نداشتم پس به دنبال سوالات ساده تر گشتم . برای چه تنهایم ؟ چرا این همه به کوه می آیم ؟ چرا در مسیر های انحرافی راه می روم ؟
پیدا کردن پاسخشان دوباره مرا به جمعیت بر گرداند . ما برای یافتن پاسخ به یکدیگر نیاز داریم این آخرین نتیجه اندیشه هایم بود .
هوا در حال تاریک شدن بود . من و ستاره ها در چرخشی تکراری دوباره به جای اولمان بر می گشتیم .
ـــ آه ! چگونه اشک نریزم هنگامی که آسمان بارانی است چگونه با شقایق های سرخ روی سوخته دل ، همدم نباشم در حالی که چشمهایم سرخ تنهایی است و آسمان دلم تیره از ابرهای طوفانی است .
روی کاغذی نوشتم و دوباره پای در راه طولانی رفتم تا خود را بیابم . کجا ! نمی دانستم . تنها ، می رفتم و تنها می رفتم .
به گمان آنکه این کار چاره فراموش کردن آنچیزی است که دل مرا آزرده بود مشغول تماشای قدمهایم شدم و بدون نگاه کردن به پیش رو رفتم و رفتم . با خود اندیشیدم اگر کسی مرا در آن حال می دید چه توصیفی می کرد : جوانکی مستعد جنون با چهره ای پریشان ؛مویی در باد آشفته و قدمهایی نا منظم راه می رفت و از انسان ها می گریخت . ـــــ او من بودم ! ــــ
آنچه باعث پریشانیم شده بود باعث آسودگی بسیاری دیگر بود . من پی عقیده و آرمانی که برایش زندگی کنم در گرما و تنهایی لابلای سنگها و تاریخ می گشتم . از نفس هایم بوی تردید می آمد . گویی لبهایم را سوزانده باشند ترگ خورده بود و پوست صورتم کشیده شده بود به اندازه ای که احساس می کردم هر آن می ترکد و گوشت از آن بیرون می زند . چشمهایم دوردست ها را از پیش قدمهایم تشخیص نمی داد . ماسه کفشهایم را پر کرده بود و لباسهایم برایم آزار دهنده شده بود . دوست نداشتم هیچ چیزی را دوست داشته باشم . باورم شده بود که آخرین قدمهایم را بر می دارم .
چرا برای انسان گفتن کلماتی که باعث زندگی است این همه دشوار است ؟ چرا باید احساساتمان را با چیز های دیگری همراه کنیم ؟ چرا نمی پسندیم که دست هایمان تنها برای نوازش زیبایی ها بر خیزد نه برای چیدن آن ؟ چرا هر آن عملی که یادمان مهر میان دو کس خواهد بود با کشتار همراه است ؟
برای اولین دیدار مرگ گل ؛برای جشن دومین دیدار مرگ حیوان ؛ و برای دیدار های همیشه مرگ احساسات ! و در پایان هم مرگ ؛ مرگ آورترین مخلوق فرشته خداوند نیست ماییم ؛ که احساسات را قربانی می کنیم مرگ تنها به این بی پروایی خاتمه می دهد . چرا انسان برای ابراز احساس خود تنها به احساسات خود اکتفا نمی کند ؟ آیا فریب در رفتار اوست که برای پنهان کردنش دست به دامن گلها و غذا ها و پوشش ها و هدایا می شود و یا ابراز احساسات چیزی جز اینها نمی تواند باشد ؟
خورشید از بالای سرم گذشته بود . من بودم و سنگهای گرم و سکوت و کوهستانی با وقار .
شوق خوردن در من نبود . تا دقایقی بعد به راهی می رسیدم که پیرمردان از آن برای پیاده روی در کوهستان استفاده می کردند . دیگر نیازی نبود برای خودم راه بسازم . پیشرفت علمی باعث تغییر روشها می شود . آنچه در ظاهر آن شکوفاست وجود آرامش و رفاه است اما هدف آن چیست ؟
اولین ستاره در دور دست افق شروع به پیدا شدن می کرد و پنهانی می نگریست تا روشنایی رفته باشد و او با اطمینان جلوه گریش را آغاز کند . کم کم آسمان چون کودکی آبله گون شد ابتدای ماه بود و آنها می توانستند با آرامش بیایند و خودنمایی کنند .
صدای چرخش محورها بر روی سیم های کلفت و رسیدنهای متوالی اتاقكها از دکلی به دکل دیگر كمتر شده بود . پیدا بود تلکابین دیگر داشت تنها رفتگان را باز می گرداند . چیز زیادی دیده نمی شد فقط خاکی که از هر قدم خسته ام فرصت پرواز می یافت را می توانستم از بویی که به مشامم می رساند تشخیص دهم . در هیاهوی سوالات ذهنم و صدای قدمهایم ، آرامش کوهستان خودنمایی می کرد .
نسیمی خنک با عرق تنم می آمیخت و مرا به نشاط می آورد . اتاقکهای معلق بدون نیرو مانده بودند . نمی دانم مسافران آنها مرا می دیدند ، خستگیم را ، تنهاییم را یا نه. اما من می دیدمشان دست در گردن یکدیگر یکی هراسان به پایین نگاه می كرد گویی تا كنون روی زمین بوده و با ایستادن اتاقك به آسمان رفته اندچشمهایش را بسته بود و سر بر شانه ای دیگری گذاشته بود و آن دیگری ترسش را زیر خنده های بیمار گونه اش پنهان می کرد . با ایستادن تلکابین من و آنها در سکون با هم برابر شده بودیم اما آنها هیجان زده تر بودند .
ستاره دوم و سوم هم آمدند و میهمانی آسمانیان رسمیت یافت . من و قدمهایم به ایستگاه پایانی رسیدیم در حالی که من نه دلیل آمدن را می دانستم و نه علت بازگشت را .
آنجا بود که با خود اندیشیدم برای لذت بردن از آسمان کوهستان ؛ از سکوت آن از سنگهایی که خاطره عشق ها و رنج های بسیار دور تا نزدیک را در دل خود داشتند آیا نیازی به پیروی از سنت هست یا در اتاقک ها هم می توان به نشاط رسید ؟
در این رویا بودم که نور چشمم را آزرد برای لحظاتی با شک و از خط نازک میان پلکان بسته شده ام اطراف را نگاه کردم . صدا ها برایم خیلی آشنا آمدند زمزمه ای از پشت سرم به گوش می رسید با هراس به سویش برگشتم . کفش را زمین گذاشتم و به دنبال صدا رفتم تلفن زنگ می خورد و از من می خواست از رویا خارج شوم . فردا می خواستم به کوه بروم و باید وسایل را آماده می کردم . تلفن را برداشتم تا صدایش قطع شد دوباره سر جایش گذاشتم . خسته بودم روز پر کار و سختی را پشت سر گذاشته بودم . کفش های کوه را واکس زده و نزده خوابیدم تا صبح زود ؛ تماشای شبانه ام را تجربه کنم .
سال آخر دبیرستان بودم وخیلی آدم خجالتی تا به اون سن كه رسیده بودم نتوسته بودم دوستی برای خودم پیدا كنم ولی این اواخر تو راه مدرسه یه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسیری كه من میرفتم عبور می كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتی هم بود باهم بودند ولی خودش دختر زیبای بود ، جالب اینكه تا به من می رسیدند دوست اون دختره محل نمی گذاشت ولی خودش به من چشمك میزد من اوایل بی تفاوت بودم ولی بعدا'' دیدم نمیشه بی تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود .
این اوخر گاهی وقت ها هم میخندید من كه تا اون روز آدم خجالتی بودم داشتم كم كم پر رو میشدم و دنبال موقعیتی بودم تا طرح دوستی بریزم یه روز گویی كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها دیدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوری باشه باید بهش پیشنهاد دوستی بدم خیلی به هیجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنایی میدید محل نذاشت من شوكه شدم ولی خودمو نباختم دوباره گفتم میتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نمیزدید؟ مگه چراغ سبز بهم نشون ندادید اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صدای لرزون ولی با فریاد گفت :
دیوونه من مریض ام پلكم خودبخود میپره حالیته یا بازم بگم
اولین اشتباهی كه دختربچه مرتكب شد، پاره كردن ورقهای كتابش بود . بنابراین ما ـ من و زنم ـ قانونی وضع كردیم كه به ازای پاره كردن هر ورق كتاب، بچه به اجبار، چهار ساعت در اتاقش تنها بماند، پشت درِ بسته.در ابتدای ماجرا، روزی كه دختربچه ورق كتاب را پاره كرده بود، قانون به شكل عادلانهای اجرا شد؛ اگر چه گریه كردنها و جیغزدنهای او از پشت در اعصابخردكن بود.ما ـ من و زنم ـ استدلال كردیم این بهایی است كه باید بپردازیم، یا دستكم، قسمتی از بهایی است كه باید بپردازیم . اما بعد، همانطور كه مشتزدنهای بچه به در بیشتر شد، او تصمیم گرفت دو صفحه از كتابش را در یك لحظه پاره كند . به این ترتیب باید هشت ساعت در اتاقش زندانی میشد؛ و به طور طبیعی، داد و فریادها و اعصابخردكنیاش هم دو برابر میشد. دختربچه مصرانه میخواست به رفتارش ادامه بدهد. همانطور كه روزها میگذشت، یك بار كه بچه چهار صفحه از كتابی را پاره كرده و شانزده ساعتِ متوالی در اتاق زندانی بود، زنم سعی كرد با ایما و اشاره، در حالی كه غصه میخورد، پادرمیانی كند تا بچه زندانی نشود؛ اما من فكر كردم اگر قانونی وضع كردی باید روی آن ایستادگی و پافشاری كنی، وگرنه آنها ـ زنم و بچه ـ الگوی غلطی از این عمل میگیرند.
بچه حدود پانزده یا شانزده ماه به همین منوال عمل كرد. بیشتر وقتها، بعد از یك عالمه جیغ زدن به خواب میرفت، كه جای شكر داشت. اتاقش خیلی قشنگ بود؛ صدتایی عروسك داشت، با یك اسب چوبی متحرك و حیواناتی كه با پنبه پر شده بودند . خیلی از این چیزها مال این بود كه آدم با آنها سرش را گرم كند . تازه، میتوانست خودش را با پازل مشغول كند، كه هم بازی بود، هم عاقلانه و بهتر از وقتش استفاده میكرد. با همهی اینها، متاسفانه وقتی كه در را باز میكردیم، میدیدیم بازهم ورق كتابها را پاره كرده و به این خاطر، كاملا منصفانه و دقیق، ساعات جریمه بابت هر ورق را به جمع نهایی اضافه میكردیم.
اسم بچه "بورن دانسین" بود. ما ـ من و زنم ـ تكه كاغذهایی به رنگ شرابی، قرمز، سفید و آبی بهش دادیم تا سرگرم شود؛ حتا سعی كردیم به او یاد بدهیم چه طور میشود با آنها چیزهای كاغذی درست كرد، اما فایده نداشت.دخترك واقعا ناقلا بود. گاهی كه به اتاق سر میزدیم ـ وقتهایی كه جریمه نداشت و آن جا نبود ـ كتابهای ولو شده روی كف اتاق را باز میكردیم.
در نگاه اول، از پهلو كه نگاه میكردی، چیزی نمیدیدی. كتاب عادی بود و وضع، فوقالعاده و عالی به نظر میآمد؛ بیشتر كه دقت میكردی متوجه میشدی گوشهی بعضی ورقها پاره شده، بدون اینكه خودِ صفحه كنده شده باشد. میشد خیلی راحت از این اتفاق ساده صرفنظر كرد؛ اما معلوم بود بچه، به عمد، خواسته همهی ماجرا را بیاهمیت جلوه بدهد؛ یا حتا بدتر، به ما دهنكجی كند. تصمیم گرفتم تعداد این صفحهها را هم جمع بزنم و تنبیه مقرر را اعمال كنم. زنم گفت شاید ما بیش از حد سختگیری كردهایم و همین باعث شده بچه خودش را ببازد و اعتماد به نفسش را از دست بدهد. به او خاطرنشان كردم بچه باید یك عمر زندگی كند، مجبور است در جامعه با دیگران برخورد داشته باشد، در جامعهای پر از قاعده و قانون. اگر ما نتوانیم رودررویی با قوانین را، قاعدهی بازی را بهش یاد بدهیم، هیچ كاری برایش نكردهایم. شخصیتش را نساختهایم. همین باعث انزوا و طرد او از طرف جامعه میشود.
طولانیترین زمانی كه بچه در اتاقش زندانی شد، هشتاد و هشت ساعت بود؛ و این قضیه وقتی تمام شد كه زنم با دیلم، لنگهی در را از لولا درآورد در حالی كه بچه هنوز دوازده ساعت به ما بدهكار بود، چون بیست و پنج ورق را پاره كرده بود. من لنگهی در را جا انداختم و قفلی به آن اضافه كردم تا فقط وقتی باز شود كه یك كارت مغناطیسی در شكاف آن قرار بگیرد. كارت مغناطیسی را پیش خودم نگه داشتم. اما انگار مسائل اصلاحشدنی نیست.
بعد از پایان مدت جریمه، وقتی بچه از اتاق بیرون آمد، مثل گلولهای كه از جهنم بیرون میپرد، به سوی نزدیكترین كتاب دوید و شروع كرد مشت مشت ورقهایش را بكند. به طور میانگین، در هر ده ثانیه، سی و چهار ورق از كتاب روی كف اتاق میافتاد؛ به اضافهی جلد آن كه وقتی روی زمین افتاد توانستم اسمش را بخوانم: "شب به خیر ماه"ّ غصهام شد. وقتی تعداد ورقهایی كه بچه در پنج دقیقه پاره كرد حساب كردم، معلوم شد او باید پنج ماه و بیست روز و چند ساعت در اتاقش زندانی شود. در این صورت، رنگ و رویش را از دست میداد و تا مدتها نمیتوانست به پارك برود. به نظرم ما، كم یا زیاد، با یك بحران اخلاقی روبهرو بودیم. من مسئله را با اعلام این كه پاره كردن كتابها كار درستی بوده حل كردم. علاوه بر این، اعلام كردم پاره كردن ورق كتابها در گذشته هم كار درستی بوده. برای پدر بودن همین كافی است؛ این كه بتوانی بهموقع، مثل مهرهی شطرنج، جا به جا بشوی و تغییر موضع بدهی، با یك حركت طلایی.
حالا ما ـ من و بچه ـ با خوشحالی، پهلو به پهلوی هم، مینشینیم كف اتاق، صفحهی كتابها را پاره میكنیم؛ وبعضی وقتها، در خیابان كه راه میرویم، فقط محض خنده، شیشهی جلو یك اتومبیل را با كمك هم خرد می كنیم.
می گوید: "خال را بگذار آن طرفتر." میگویم: "دوباره زد به سرت؟ منام،من." مداد را از دستم میگیرد، چانهام بیشتر درد میگیرد و خال را میگذارد آنجا كه خودش میخواهد. بعد دستهام را از پشت حلقه میكند. هاهای نفسش پشت گردنم را گرم میكند. حالا در آینه زل میزند به جایی پایینتر از چشمهام. آهان. به همان خال زل زده. میخواهم تكان بخورم. آخر نفسش خیلیگرم است و میسوزاند گردنم را. اما فشار دستهاش نمیگذارد. بازویم را تكان میدهم و میگویم: "چهكارمیكنی؟ دستم در رفت." انگار مبهوت شده باشد و من بهتش را كنار زده باشم، میگوید: "چی؟" میگویم: "ول كن دستهامو... ول كن دیگه... دستهام درد گرفت..."
آنچه در این روایت كوتاه و شاید هم از نظر بعضی، بیسروته خود را نشان میدهد، بهت مردیست كه میخواهد زنش را آنگونه آرایش كند كه خود میخواهد. شاید برای همین است كه مداد آرایش را از دست زن میگیرد و خود، مشاطهی دلارام خود میشود تا آن طور آرایشش كند كه خود میخواهد.
تا اینجا كه چیز خاصی نیست. یعنیدست كم من چیز خاصی در مورد این روایت نگفتهام. اما اگر یكبار دیگر، همان چند سطر بیسروته را بخوانید، میبینید كه سایهی تردیدی هم هست. سایهای كه بر آن اتاق كه شاید اتاق خواب زن و مرد باشد، سایه افكنده. حالا تردید در كجاست، من درست نمیدانم، یعنی نمیتوانم فتوا صادركنم كه مثلا زن، به مرد شك كرده، یا بهت مرد، اصلا خودش شكبرانگیز است. اما آنچه میتوانم بگویم این است كه راوی در روایت، آنقدر هنرمندی به خرج داده كه هرخوانندهای، تنها نقش زنی اسیر، یا شاید هم مست، در دست مردی مبهوت را در چهرهی او ببیند. پس تنها میماند مرد. مردی كه بهتش را نمیتواند از زن پنهان كند.
اما من میگویم باید باز هم دنبال سایه بگردیم. یعنی سایههای دیگری را هم در متن جستجو كنیم. البته متن كه میگویم، منظورم، همان چند سطر روایت بیسروتهِ زن است و من حالا سایهای را از فشار دستان مرد، بر بازوانِ حتما عریان زن، احساس میكنم. نمیشود گفت كه این رابطه، تنها یك رابطهی صرفا جسمانیست و در نهایت به رختخواب و عشقبازی و رخوتِ بعد از آن ختم میشود. چه بسا در همان لحظات عشقبازی، عفریتهی مرگ بیاید و با مرد یكی شود و آن وقت از زن، زن راوی، چه باقی خواهدماند، جز جسدی سرد و بیجان، با خالی كه حتما در غسالخانه پاك خواهد شد. این است كه ایهی مرگ را هم میشود در این اتاقِ به ظاهر آرام دید.
اما از كنار این سایه بهسادگی نمیشود گذشت. باید ایستاد و در چشمهای مبهوت مرد، در آینه زل زد و چیز دیگری را هم دید. یا بهتر بگویم، سایهی دیگری را هم كشف كرد؛ مثلا سایهی ترس را. مرد باید نگران چیزی باشد در گوشهی همان اتاق خواب مثلا، یا زیر یكی از كاشیهای كفپوش اتاق. مرد میتواند نگران صندوقچهای باشد پر از اسرار؛ اسراری كه شاید بهنظر مسخره و حتا ابلهانه بیاید، اما بهتی كه در چهرهی مرد جا خوش كرده، میگوید كه حكایت، چیز دیگریست و در آن صندوقچه میشود چیزهایی را یافت كه باید خاطرات مرد را روزی شكل داده باشد؛ مثلا نامهای، عكسی یا شاید هم عكسهایی از زنی.
حالا كه به اینجا رسیدهایم، میخواهم زن راوی نامی داشته باشد، تا در مصاف با آن زن كه نامه یا نامههایش درون صندوقچهای زرد است، چیزی كم نیاورد؛ نامی كه سپر شود در مقابل آن زن درون صندوقچه كه نامش رؤیاست. این است كه من نام شیدا را بر او میگذارم و باز فكر میكنم به تصویر شیدا درون آینه؛ عریان و اسیر در دستان مرد.
مرد نامههای عاشقانهی زنی به نام رؤیا را در صندوقچه پنهان كرده. زن هرگز مرد را به نام نخوانده. مرد همیشه برای او "محبوب من" بوده و آنجا كه دو دست را بر شانهی مرد حلقه كرده و چانه را بر صورت مرد فشار میدهد، این تكیهكلام را پذیرفتنیتر میكند. این است كه من هم تا پایان این جملات، به مرد نامی نخواهم داد و خواهم گذاشت تا مرد همچنان غرق در بهت خود، شیدا را در آغوش بفشارد و نگران نامهها و عكسهای رؤیا در همان صندوقچهی زرد باشد.
اما سایهی مرگ كه بیاید، حتما چیزی قبل از آن باید باشد؛ نه لزوما خشونت یا فشار، حتا میتواند عشق باشد یا بوسهای زهرآگین مثلا، كه مرگ را به استقبال میرود. اما شیدای من در آینهای كه در روایت هست، میگوید: "دستهام درد گرفت... ول كن دستهامو..." و اینجاست كه خشونت دستهای مرد او را وامیدارد تا اگر زن خواست بازوان عریان را از دستان پرموی مرد بیرون بكشد، او را همچون تصویری ثابت، در قاب آینه نگاه دارد. حالا هرقدر هم كه شیدا بخواهد از دست مرد، خود را بیرون بكشد و مثلا زیر لحاف بخزد یا اصلا فرار كند، به اتاقی دیگر برود و در را به روی خود ببندد كه نمیتواند و همین طوریهاست كه تنفس مرد، سرشانههای عریان زن را گرم میكند و تن زن، بهخصوص زیر بغلها و كشالهی رانها به عرق مینشیند.
حالا میخواهم از رؤیا بگویم. هرچه باشد، حالا دیگر نوبت اوست. حالا درست است كه در آینهی روایت، نقشی از او نیست، اما این دلیل نمیشود كه من او را از یاد ببرم. همان بهت مرد كفایت میكند تا سراغ صندوقچهی زرد بروم و پشت یكی از عكسها را بخوانم كه با همان دستخطِ نامهها نوشته شده: "تقدیم به مرد رؤیاهای رؤیا " . خنده دار است، نه؟ شیدا میتواند از این سانتیمانتالیزم پشت عكس، زهرخندی بر لب بنشاند و در نهایت، دستان خود را از دستان مرد جدا كند و برود. حتا به اتاق دیگری هم نرود. در همانجا، همان تختخواب كه باید آن طرفتر از آینه باشد، زیر لحاف برود، لحاف را بالا بكشد و حتا اگر مرد آمد كنارش دراز بكشد، خودش را آن طرفتر بكشاند. اما هرچه باشد حق با شیداست. دیگر این روزها عشق را به این زبان بیان نمیكنند. یك "چهطوری؟" یا یك "چه خبر از دنیا؟"، شاید مدرنترین حالت ابراز عشق باشد. اما در نامهها هم هرچه عبارت است و هر چه جملهپردازیست، به همین صورت آمده. مثلا آنجا كه در نامهای میگوید: "میخواهم آنقدر در بغل بفشاریام تا تمام شیرهی جانم در برود." یا جای دیگریكه میگوید: "دلم برای شقایقهای سوختهی بوسهی تو تنگ شده، بازگرد ایمرد." میبینید كه هرچه هست، همه از این جنس است و بهتر است حالا كه حال شیدا از این جملات و عبارات بههم میخورد، باقی عكسها و نامهها در همان صندوقچهی زرد، زیر تختخواب، یا زیر كاشی كفِ اتاق بماند و مرد، همچنان در آینهی روایت، دستان شیدا را از پشت بفشارد و حتا چانهی زبر را بگذارد روی شانهی او؛ جوری كه شانه های سفید شیدا، از زبریصورت مرد قرمز شود و صورت، كمتر حركت كند وخال در آینه ثابت بماند. حالا اگر شیدا خواست باز هم حركت كند یا در ذهن به رؤیا فكر كند، آن حكایت دیگریست.
شیدا میداند كه رؤیاییهست، و حتا میداند كه در صندوقچه، عكس زنیست با خالی زیر لبها. اما خال آنجایی نیست كه حالا مرد گذاشته. شیدا میداند كه اگر مرد بخواهد خال را دقیقتر بگذارد، باید نقطهای را در نظر بگیرد، درست در گوشهی سمت راست، یك بند انگشت پایینتر از لبها و بعد مداد را همانجا فشار بدهد؛ آرام، نه آنطور كه پخش بشود و باسمهای بهنظر بیاید. حالا باسمهای بهنظر آمدن به كنار، خال اگر طبیعینباشد با بوسیدنی یا مكیدنی محو میشود و آن وقت لذت تصویر، چیزی كم خواهد داشت و شاید مرد هم این را میداند كه دستان پر مو را، دور بازوان عریان شیدا حلقه كرده و هنوز چانهی زبر و نتراشیدهاش را بر شانهی چپ شیدا فشار میدهد؛ طوری كه شیدا میخواهد سرشانههای سرخشده از زبری چانهی مرد را بخاراند و نمیتواند.
شیدا از وجود رؤیا خبر دارد. این را كه میگویم یقین دارم. از توصیفی هم كه شیدا از بهت چهرهی مرد میدهد، پیداست. شیدای من میداند كه مرد، اگر هم به خال زیر لب او نگاه میكند و نه به چشمان او و نه موهای خرماییرنگ انبوهش، كه پشت سر جمعشان كرده و ریخته تا پشت كمرگاه، همه به خاطر رؤیاست. اما میگذارد مرد همچنان مبهوت بماند و همچنان سعیكند، درخال زیر چانهی او، صورت رؤیا را باز بیافریند.
شیدا میداند هر لحظه ممكن است زن دیگری از راه برسد و با همان خال، درست در همان جا، جلوی آینه بایستد و بازوان مرد، دور دستان آن زن حلقه شود و انتهای حلقهی دستان مرد، درست جایی باشد كه یك سپیدی بیشكن صاف، از پشت تور مشكی لباس خواب پیداست؛ یك سطح نرم و لغزنده كه زیر دستان مرد میتپد. شیدا شاید فكر كند كه این طوری بهتر هم هست. اصلا همان بهتر كه مرد برود با آن نشمه و بگذارد او شبها آرام بخوابد. اما این را هم میداند كه مرد به عشقبازی تنها رضایت نمیدهد.
شیدا میداند كه در آن صندوقچهی زرد، حتا یك عكس دونفره از آنها نیست كه عشاق میگیرند: شانه به شانهی هم، یا دست در كمر هم یا لبی را بر گونهای فشار میدهند. درست است كه برای برداشتن این طور عكسها باید نفر سومی هم باشد، اما اتاق خالیست و همین میتواند سایهای از خلوت و وحشت را به خواننده القا كند. به هرحال در تمام عكسها رؤیا تنهاست.
در یكی از عكسها، رؤیا با موهایی كوتاه به سبك مصری به دوربین خیره شده و لبخند میزند. لبخندش شاید تنها چیزیست كه میتواند تصور خلوت و تنهایی اتاق را از ذهن پاك كند. رؤیا در عكس، لباسی به تن دارد با آستینهاییاز جنس گیپور و بته جقههای درشت. اتصال بین بافتها، آنقدر زیاد است كه حتا حلقهی كوچك میان سینهبند مشكی را هم میشود دید و همچنین روژ عنابی كمرنگی كه به لب مالیده و ریملی كه به چشمها كشیده. از خط چشم و لب خبری نیست اما خال هست. شیدا حتا قبل از این كه عكس را با دقت ببیند هم میدانسته كه خال هست.
در عكسی دیگر، رؤیا حولهی نارنجی حمام را روی سر انداخته و طرهای مو از جلوی حوله بیرون افتاده. ادامهی حوله روی سرشانههاست و تا آنجا كه كادر عكس نشان میدهد، میشود سپیدی بالای سینه رؤیا را هم دید و باز هم خال، همانجا كه گفتم، زیر لب، هست و باز هم رؤیا، قبل از اینكه عكس را از لای كاغذی سفید با گلبرگی بنفش چسبیده بر پایین آن بردارد، میدانسته كه خال هست. اما در تصویری دیگر كه مرد آن را لای پاكتی قهوهای پنهان كرده، رؤیا با لباس خواب تور مشكی در رختخواب دراز كشیده. البته رختخواب با این رختخوابی كه كنار آینهی روایت است، فرق میكند. قسمت بالای تختخواب، سیاه است و لحاف هم گلهای درشت صورتی در زمینهای سفید دارد كه تا بالای سینهها بالا آمده و تنها دو بند نازك لباس خواب و سرشانههای عریان و موهای پریشان رؤیا بر بالش گلدوزیشده پیداست. سر به سمت راست بالش متمایل شده وپلكها بسته است. اما خالی در این عكس پیدا نیست.
یقین دارم شیدا بارها و بارها این عكس را با دقت نگاه كرده و حتما اگر خالی بوده، میدیده، اما نیست. این عكس هم با دوربین پولاروید گرفته شده مثل بقیه عكسها، و شیدا میداند این عكسها فقط یكبار میتواند چاپ بشود. با تمام این حرفها، حتا یكبار هم وسوسهی سوزاندن یا دورانداختن عكسها به سراغش نیامده. فقط شك كرده نكند آن خال زیر لب رؤیا، وقتی از حمام بیرون آمده بوده، باسمهای باشد. یعنی قبل از آنكه مرد از او عكسیگرفته باشد، رؤیا را همانطور پیچیده درحولهی نارنجی حمام، لابهلای بازوانِ حتما عریان گرفته باشد، جلوی آینه برده باشد و خال را درست گذاشته باشد همانجا كه باید بگذارد.
اما تنها چیزی كه در اینجا ناگفته میماند، سرنوشت رؤیاست. شیدا یكبار دیگر، در همان روایت كوتاه و چند سطری، به چشمان مبهوت مرد نگاه میكند. حتا اندیشهی فرار هم دیگر با او نیست. این است كه لخت و آرام در دستان مرد میماند و میگذارد گاهگاهی، بازوان خشن مرد، شانههایش را بخراشد یا سر آرنجها محكم توی پستانها بخورد. اما اگر مرد كمی صبر كند، شیدای من به او خواهدگفت جای دقیق خال كجاست: یك بند انگشت پایینتر از خط لبها، طوری كه با چینهای راست لب، فاصله زیادی نداشته باشد. زیاد هم لازم نیست شیدا را در بغل فشار بدهد. شیدا، همانجا درون آینهی روایت، زیر نگاه مبهوت مرد باقیخواهد ماند.
با صدای بسته یا باز شدن در از خواب بلند شدم. ساعت هفت بعدظهر، خونه خالیه.برا خودم چایی ریختم و از تو یخچال شکلات
روی میز یه پاکت سفید بود. کارت عروسی به نظر می رسید. از تو پاکت کارت و در آوردم سفید بود با گل های ریز صورتی و بنفش از اون دهاتی ها نه ! قشنگ بود شایدم زشت بود. اصلاً چه فرقی می کنه. همه ی کارت و با دست خط خودشون نوشته بودن با خودکار صورتی ، رنگش مهربون بود. به نظر دست خط پرهام بود شایدم خط لیلا!
یکی دو باری دیده بودمش، دو بار. یه بار جلوی در حیاط یه بارم جلوی در خونه خودمون. دفعه ی اول وقتی با پرهام دیدمش قیافم مثل مار زده ها شده بود. دفعه ی دوم مثل مرده ها!
دفعه ی اول گفتم شاید الکی باشه اما دفعه ی دوم مطمئن شدم موضوع جدیه! خوب مشخص آقای دکتر باید با یکی مثل خودش ازدواج کنه، حرف مامان بود.مامان می گه این عشق و عاشقی ها برا ماه های اول یا شایدم هفته ی اول زندگی، باید به فکر بقیه ش بود یه دکتر که نمی تونه با یه دیپلم عروسی کنه، می تونه؟ برعکسشم همینطور.وقتی من مخالفت کردم گفت اینجایی که ما زندگی می کنیم شرایطش با همه جا فرق داره.باید به آینده فکر کرد به خانواده طرف. اگه مادر شوهر ازت خوشش نیاد یعنی زندگیت سیاه شده!
مامان گفت به سلامتی خبریه؟ شرمنده شد یا خجالت کشید شایدم الکی اینطوری کرد مثلاً می خواست بگه ناچاریم دیگه یا شایدم من اینطوری تصور می کنم خلاصه گفت تقریباً
بیا اینم کارت عروسیش
بعدش به مامان منو نشون داد گفت ایشاالله عروسی نگار.دلم می خواست خفه ش کنم.مثلاً می خواست بگه نگار جای خواهر منه! آخه ما آدما یا باید به هم به چشم یه چیز بد نگاه کنیم یا به چشم خواهر برادری.
عینک پنسی شو زد بالا و بهم گفت درستون تموم شده؟ گفتم آره، یک سالی می شه. گفت چی می خوندین؟
می خواستم بگم تو که نمی دونی چرا می پرسی؟ گفتم زبان. سرشو تکون داد و گفت کار می کنین؟
مامان گفت کو کار؟ پرهام دوباره سرشو تکون داد و گفت امیدوارم زودتر یه جا مشغول شین. چقدر از این حرفایی که موقع بی حرفی میاد سراغ آدم بدم میاد.
چشمم به کتاب دفترچه ممنوع افتاد گفتم کتاب می خونین؟ از همون حرفا که موقع بی حرفی می گیم. سرشو تکون داد، هی! کتاب و از روی میز برداشتم و بهش دادم، بخونید، قشنگ.از دستم گرفت، باشه.خندید.
مامان گفت این دختر خوشبخت همون دختر خوشگلیه که اون روز من تو خیابون دیدم؟ پرهام یه کم فکر کرد گفت حتماً دیگه! خندید. مامان گفت اونم دکتر؟ پرهام گفت سال آخر پزشکیه. مامان گفت بهت نمی خوره ازدواج کنی یا هنوز من باورم نمی شه تو بزرگ شدی. من هنوزم تو رو همون پرهام کوچولویی می بینم که تازه اومده بودین این خونه. پرهام خندید.
چند دقیقه بعدش صدای باز شدن در اومد پرهام بلند شد گفت مثل اینکه مامان اومد.
کتاب و با خودش برد. شک دارم خونده باشه فکر کنم خجالت کشید بگه نمی خونم یا حوصله شو ندارم، از سر زور با خودش برد. هنوزم که هنوزه نیاورده.