اصطلاحات آزادگان
|
اسرا به تكههاي نپخته به اصطلاح گوشتي كه معلوم نبود گوشت چه حيواني است و اصطلاحاً قابل خوردن نبود «كتلت دمپايي» ميگفتند. |
|
بعد از مذاكرات صليب سرخ با مقامات عراقي، مجوز برقراري كلاسها در اردوگاه با شرايط خاصي، كه تعداد افراد هر كلاس بيش از پنج نفر نباشد، در اسارت شروع شد كه صدها حافظ قرآن و مترجم و سوادآموز و طلبه نتيجه آن كلاسها بود. |
جملهي رمزي بود كه هنگام نزديك شدن عراقيها به آسايشگاه توسط نگهبان خودي تكرار ميشد تا اسرا وسايل مراسم و نماز و.... را جمع كنند.
|
يكي از سربازان بعثي به دليل نامعلومي، قسمتي از گوشش بريده شده بود و او نسبت به اين قضيه حساسيت زيادي داشت در نتيجه اگر تصادفاً اسيري را در حال خنده ميديد ميگفت تو به گوش من خنديدي لذا تا سرحد مرگ آن اسير بيچاره را كتك ميزد. نام آن مزدور عبدالرحمن بود اما بچهها به او «گوش بريده» ميگفتند. |
عراقيها هر چند وقت يكبار گوشت يخزدهاي را به آشپزخانه ميآوردند و با آن غذا درست ميكردند كه هر كس از آن ميخورد، دچار ناراحتيهاي گوارشي ميشد. چون گوشت يخزدهاي بود كه تاريخ بيست و پنج يا بيست و هفت سال پيش را داشت.
|
لقبي بود كه به سرباز يونس عراقي در اردوگاه موصل 3 داده شده بود. وي اخلاق متعادلي نداشت و آدم ساده و بيخيالي بود. |
اتاقي كه به اصطلاح درمانگاه بود و دكتر عراقي در آنجا مستقر بود. اين اتاق در اصل به منظور شكنجه و تبادل اطلاعات منافقين مورد استفاده قرار ميگرفت. به همين علت به آن لانهي جاسوسي ميگفتند.
|
نوعي لباس بود كه در اوايل اسارت بين اسرا توزيع شد اين لباس يكسره شباهت به لباس مكانيكها و يا به اصطلاح لباس خلباني داشت. |
در شرايط بسيار سخت و بحراني اسارت، عراقيها حتي اجازه خنديدن نيز به اسرا نميدادند. در چنين شرايطي در يك لحظه همه با هم ولي پنهاني و آهسته و كوتاه ميخنديدند به آن ((لبخند خلاصه)) ميگفتند.
|
اسم مستعار جنديلفته يكي از سربازان عراقي بود. "جنديلفته " عليرغم كمسوادي، آدم باانصافي بود و اسرا را اذيّت نميكرد و به افراد خائن و جاسوس نيز روي خوش نشان نميداد و از آنها متنفّر بود و به صورت مخفيانه آنها را به اسرا معرفي ميكرد. |
ماكو از اصطلاحات رايج دوران اسارت بود؛ چون هر چه از عراقيها در خواست ميكرديم فقط ميگفتند: «ماكو».
|
اسرا اين عنوان را به مسئول حانوت داده بودند چون او ضمن تهيه مايحتاج بسيار ساده و اندك سايرين از فروشگاه اردوگاه، مسئول درست كردن چاي نيز بود. در ضمن هر صبح جمعه يا روزهايي كه مراسم دعا برگزار ميشد معجوني تهيه ميكرد و به ديگران ميداد، لذا اسرا به او مامان ميگفتند. |
اين عبارت وقتي به كار ميرفت كه يكي از اسرا متوجه انجام عمل مستحبي يكي از برادران ميشد و از سر شوخي تحسين و تمجيد ميكرد؛ مثلا اگر كسي در حال قدم زدن ذكر و تسبيحات ميگفت و شخص ديگري متوجه ميشد، ميگفت: ببينيد چه ذكري ميگويد و در اين لحظه شخص ذاكر به شوخي ميگفت: «مثل اينكه من روزه هم دارم».
|
عدهاي از برادران با لباسها و پارچههاي اضافيشان جانماز ميدوختند و آن را با گلدوزي تزيين ميكردند. از اين رو به «مردان گل دوز» معروف شده بودند. |
در يكي از اردوگاهها اين نام به كسي اطلاق ميشد كه در مواقع شستشوي بالكن، به منظور جلوگيري از ريزش آب به پايين، موظف بود سطلي را زير لولهي خروجي آب نگه دارد.
اين نام به مسئول تبليغات عراقيها اطلاق ميشد كه وظيفهي پخش نوار ترانههاي مبتذل از بلندگو را به عهده داشت.