کوتاه و خواندنی > لطائف
بعدازظهر بود و گرماي جنوب. هر كس هر كجا جا بود كف چادر استراحت ميكرد. آنقدر كه جاي سوزن انداختن نبود. اگر ميخواستي از اين سر چادر به آن سر چادر سراغ وسايلت بروي، بايد بال در ميآوردي و از روي بچهها پرواز ميكردي.
با اين حال بعضيها سرشان را ميانداختند پايين و از وسط جمعيت رد ميشدند و دست و پا و گاهي شكم بسياري را هم لگد ميكردند و اگر كسي حالش را داشت، بلند ميشد ببيند كيست و دارد چه كار ميكند. برميگشتند و ميگفتند: «رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند.» آنها هم دوباره روانداز را روي صورتشان ميكشيدند و لبخندزنان ميخوابيدند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 42
آدم عجيبي بود. انگار خدا او را آفريده بود براي همين كارها. وقت دعا كه صداي ناله و ندبهي همه بلند و هر كس مشغول راز و نياز و استغاثه با خداي خودش بود و سعي ميكرد بيشترين استفاده را از وقت و حال خوشي كه پيدا كرده، بكند او باز هم راه خودش را ميرفت و بساط خودش را داشت؛ باز هم سعي ميكرد كاري بكند كه هيچ كس نميكند. براي همين بچههايي كه ميشناختندش، سعي ميكردند لااقل در شبها و مراسم دعا از او فاصله بگيرند.
دست بر قضا آن شب كنار من نشسته بود. مني كه در شرايط عادياش هم نميتوانستم از دعا استفاده بكنم. صداي الهي العفو، الهي العفو همه بلند بود و او كه ميديد من هم مثل خودش حالي پيدا نكردم، مرتب با آرنج به پهلوي من ميزد كه توجه من را به خودش جلب كند تا بعد چيزي بگويد و من سعي ميكردم اعتنا نكنم؛ اما ولكن نبود.
با تندي گفتم: « چيه بابا چي ميگي؟» سرش را آورد نزديك گوشم و طوري كه فقط خودن بفهمم، گفت: « ترو خدا رفتي تو حال= ( هال ) »، بعد مكثي كرد و گفت: « لنگه دمپايي منم بيار ».
اصلاً نفهميدم چي شد. دست خودم نبود. يك مرتبه پقي زدم زير خنده. هر چه سعي كردم خودم را كنترل كنم، نتوانستم و ناچار بلند شدم به سرعت از چادر زدم بيرون.
بعد هم خيلي ناراحت شدم كه به من حرف زده. اما بعد به نظرم رسيد كه زياد هم بيراه نميگفت. ميخواست بگويد تو اهل حال نيستي، اهل هالي!
منبع :ماهنامه وصال - صفحه: 8
سال 1363 يكي از رزمندگان تازه به كردستان آمده بود و سابقهاي در جنگ نداشت. در عين حال خيلي هم سر و ساده بود. به او گفته بودند با خمپارهي 60 گلوله بزن او دو گلوله در خمپاره 60 انداخت!!؟ تا اين صحنه را ديديم درازكش كرديم. گلوله دوم بيرون افتاد، اولي شليك شد و خوشبختانه گلولهاي كه بيرون افتاد منفجر نشد به او گفتم چرا اين كار را كردي، گفت: ((ميخواستم رگباري بزنم)).
منبع :مجله طراوت
تيپ ما تيپ نبياكرم (ص) بود . دو شب در اردوگاه پاوه استقرار داشتيم. شب سوم كه ما را حركت دادند، هيچكس نميدانست كجا ميرويم. برادر «برخامي» را ديدم، ايشان معلم بودند. پرسيدم: «شما ميدانيد ما را كجا ميبرند؟»
خيلي عادي گفت: معلوم است، كربلا. از دوستان ديگر سؤال كردم، هيچكس جواب درست و حسابي نداد. يكي ميگفت: رو به خدا ميرويم. ديگري ميگفت: نه رو به هوا ميرويم. آنقدر فهميدم كه در منطقه، آدم بايد خودش پاسخ سؤالهايش را بيابد و الا تا ثريا ميرود ديوار كج!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 53
سال 66 جلسهاي در قرارگاه برگزار شد و فرماندهان تيپ لشگرها حضور داشتند. قرار شد جلسهي بعدي فرماندهان سپاه در تيپ 48 فتح برگزار شود. به هر نحو در يك كانتينر جلسه را تشكيل داديم. مشغول بحث و گفتگو بوديم. آقا محسن، آقا رحيم و همهي بچههاي فرماندهي تيپ لشگرها حضور داشتند. ناخودآگاه يك تيري به كانتينر اصابت كرد و از طرف ديگر بيرون رفت.
همه مضطرب بوديم كه نكند حادثهاي رخ داده باشد. به همديگر نگاه ميكرديم. يك دفعه در كانتينر باز شد، يك بسيجي آمد و بدون توجه به ما به سقف كانتينر نگاه كرد و با زبان سادهي بسيجي گفت:« پيش » ديدي گفتم ميرود بيرون و سريع برگشت.
همه تعجب كرده بوديم. نگو دو تا بسيجي بحث كرده بودند كه تير كلاش از كانتينر عبور ميكند يا نه و به خاطر اين كه به دوست بسيجياش ثابت كند، بدون اينكه متوجه باشد كسي در كانتينر است يا خير، شليك كرده بود و سريع آمده بود تا ببيند تير از كانتينر رد شده يا خير.
بعد هم گفت: « ديدي من برنده شدم!!»
خلاصه خيلي خنديديم و جلسه را ادامه داديم.
سردار جعفري مسئول معاونت فرهنگي ستاد مشترك
منبع :ماهنامه وصال
هر وقت فرصت پيدا ميشد، مشاعره ميكرديم. مشاعره كه چه عرض كنم، هرچه به دهانمان ميرسيد، ميگفتيم. اينقدر كه چيزي گفته باشيم. از كتاب درسي مدرسه، از خودمان، از شعارهاي انقلاب، لنگه به لنگه، با وزن و بيوزن، حرف مفت.
اگر كسي چيزي ميگفت و در ادامه درميماند، بلافاصله ديگران تكميلش ميكردند، البته هر طور كه ميخواستند! يكي ميگفت: «روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواست»، ديگري اضافه ميكرد: از مرد عراقي دو سيگار هما خواست، يكي ميگفت: «جواني كجايي كه يادت كنم»، نفر بعد ادامه ميداد: «تلمبه بگيرم و بادت كنم».
منبع :مجله طراوت
بيش از چند روز به عمليات والفجر8 باقي نمانده بود. مشغول آموزش شيميايي (ش.م.ر) بوديم. طرز استفاده از ماسكهاي محافظ را توضيح ميدادند كه دوست بسيجي ما گفت: «برادر فلاح، براي تعويض و اضافه كردن فيلتر چهكار كنيم؟ سر راه تعويض روغني هست؟ يا بايد برويم آن طرف خاكريز، آپاراتي مزدور عراقي؟
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 68
توي بچهها خواب من خيلي سبك بود. اگر كسي تكان ميخورد، ميفهميدم. تقريباً دو سه ساعت از نيمه شب گذشته بود. خوروپف بچههايي كه خسته بودند، بلند شده بود؛ كه صدايي توجهم را جلب كرد. اول خيال كردم دوباره موش رفته سراغ ظرفها، اما خوب كه دقت كردم، ديدم نه، مثل اينكه صداي چيز خوردن جانور دو پا است.
بله درست تشخيص دادم، يكي از بچههاي دسته بود. خوب ميشناختمش. مشغول جنگ هستهاي بود. آلبالو بود يا گيلاس، نميدانم. آهسته طوري كه فقط خودش بفهمد، گفتم: «اخوي، اخوي مگه خدا روز را از دستت گرفته كه نصف شب با نفست مبارزه ميكني؟» او هم بيمعطلي پاسخ داد: «ترسيدم روز بخورم ريا بشه»
وقتي عمليات نميشد و جابهجايي صورت نميگرفت، نيروها از بيكاري حوصلهشان كم ميشد. نه تير و تركشي، نه شهيد و مجروحي و نه سرو صدايي، منطقه يكنواخت و آرام بود. آن موقع بود كه صداي همه درميآمد و بعضيها دست به سوي آسمان بلند كرده و ميگفتند:
«الهي حاشا به كرمت! اللهم ارزقنا تركش ريزي، آمبولانس تيزي، بيمارستان تميزي، و غذاها و كمپوتهاي لذيذي» و بقيه آمين ميگفتند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 210
افرادي را ديده بودم كه موقع نماز شب خواندن، محافظهكاري ميكردند، تا مبادا ديگران بفهمند و ريا شود. آهسته ميآمدند و آهسته ميرفتند و يا اگر كسي متوجه ميشد، با شوخي و كنايه مانع از لو رفتن قضيه ميشدند. اما اين يكي ديگر خيلي بيرودربايستي بود، شب كه ميشد، بالاي سر بچهها ميايستاد و ميگفت: «زود باشيد بخوابيد، ميخواهم نماز شب بخوانم.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 113
در ادامهي عمليات در حال جلو رفتن بوديم كه كسي پاي مرا گرفت، نگاه كردم، ديدم يكي از دوستان به طور سطحي زخمي شده است، كه در آن معركه شوخياش گرفته بود، من هم گفتم: چرا پاي مرا گرفتي، خودت ميخواهي بروي برو مرا چرا دنبال خود ميكشي؟
بعد هم شروع به سر و صدا كردم. چند نفر از بچهها جمع شدند، پرسيدند چي شد؟ به شوخي گفتم: از اين آقا بپرسيد، به زور ميخواهد مرا به كشتن بدهد. من دلم نميخواهد شهيد شوم! زور كه نيست!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 211
حسينهي گردان خصوصاً در زمستان و با سرد شدن هوا، حكم صحراي عرفات را داشت. خلوتي براي بيتوته كردن. در تمامي ساعتهاي شبانهروز هر وقت به آنجا ميرفتي در گوشه و كنار آن اوركت يا پتويي به سر كشيده در حال راز و نياز با خداي خود بود.
همواره دو نفر از دوستان (البته از سرما) به حسينيه پناه برديم. خلوت بود. جز يك نفر كه در گوشهاي چمباتمه زده و پشت به در ورودي مشغول ذكر و فكر بود. احدي نبود. سلامي داديم و نشستيم. تازه چشممان داشت گرم ميشد كه يك مرتبه آن اخوي عابد و زاهد از جا جست و با صداي بلند و بيخبر از حضور ما گفت: «آخ جان گيلاس! اين يكي ديگر سيب نبود.» بله، كاشف به عمل آمد كه رفيق ما از شر وسواس خناس به حسينيه گريخته و سرگرم كارشناسي كمپوتهاي اهدايي بوده است.
سال نو بود و نوروز، بهانهاي براي ديد و بازديد و ابراز ارادت و شوخي و خوشمزگي، حتي با دشمن! كه در همسايگي ما بود، اما نميشد روز روشن بلند شد و رفت براي مبارك باد گفتن؛ اينطوري خيلي سبك بود! بچههاي پاي قبضهي خمپارهانداز، چارهاي انديشيده بودند. به اين نحو كه روي بدنهي گلولهي خمپاره، قبل از اينكه شليك كنند، مينوشتند سال نو مبارك مزدوران بعثي! تبريكات صميمي ما را از راه دور بپذيريد! و بعد آن را داخل قبضه ميانداختند و ميفرستادند هوا. ديگر نميدانيم به دستشان ميرسيد يا نميرسيد! يا اگر ميرسيد، سواد خواندنش را را داشتند يا نه!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 225
زماني كه در منطقه «خرمال» بوديم، يكي از دوستان از جنوب، كادويي برايم فرستاد كه در نوع خود بينظير بود. چند بستهي مجزا از هم كه بسيار دقيق پيچيده شده بود. هر كدام از بستهها را برداشتيم و بازكرديم. آدم به هوس ميافتاد، ولي تصور ميكنيد چه چيزي ديديم؟
يك بسته پوست پستهي اعلا، يك بسته پوست تخم هندوانه، يك كيسه پوست سيب، يك كيسه پوست خيار سبز قلمي و يك بسته هم پوست هندوانه! در ميان بستهها، كاغذي بود كه روي آن نوشته شده بود: «به مناسبت سالروز تولد صدام!» مشخص شد كار كسي از جنس خودمان بود!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 139
وقتي براي صبحگاه، صبح زود ميبردنمان، بچههاي شوخ اينطوري ميگفتند:« اين كه نميشود، هم بجنگيم، هم شهيد شويم و زخمي يا اسير بشويم و هم در صبحگاه شركت كنيم».
حالا ما هيچي نميگوييم شما هم هي سوءاستفاده كنيد بابا.... كربلا هرچه بود، صبحگاه نداشت.
منبع :مجله فكه - صفحه: 29