کوتاه و خواندنی > لطائف
در عمليات مرصاد، حوالي اسلامآباد غرب مستقر بوديم. يك شب دور هم نشسته بوديم. برادر سيدحسن فربايي مسئول گروهان، ما را نسبت به اوضاع و احوال منطقه توجيه ميكرد و از سوابق منافقين ميگفت و اينكه آنها با چه طعمي به ميدان آمدهاند. يكي از برادران كه احساساتش برانگيخته شده بود، برخاست و با صداي بلند گفت: «درسي به آنها بدهيم كه در تاريخ بنويسند».
برادر سيدحسن از او خواست كه بنشيند و بعد توضيح داد كه به قول برادران، بايد درسي به آنها بدهيم كه نه تنها در تاريخ، بلكه در جغرافي هم بنويسند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 273
يك زماني در جبهه شايع شده بود كه ميخواهند به جهادگران درجه بدهند، از نوع درجات سلسلهمراتبي در ارتش. ذهن خلاق بچهها پيشاپيش به تكاپو افتاده بود و تصورات خودشان را از شكل و شمايل مخصوص هر درجه ارايه ميكردند.
براي واحد آشپزخانه طرحي زيباتر از كفگير و ملاقه نداشتيم، براي واحد سرويس ماشينآلات، علامت گريس پمپ، گروه نجات را با سيم بكسل ميشناختند و بالاخره گروه راهسازي با تصوير خاكريز روي يك تكه پارچه، البته به نحوي كه بشود اين درجات و نشانهها را روي سرشانه و بازو نصب كرد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 25
كلاس آموزش رزمي داشتيم، درس خمپاره و انواع آن. مربي، يكي از آنها را بالا گرفته و توضيح داد: «اينكه ميبينيد، اينقدر مؤدب و سر به زير است، جناب آقاي خمپارهي 120 است، خيلي آقاست. وقتي ميآيد، پيشاپيش خبر ميكند، پيك ميفرستد، سوت ميزند كه برادر سرت را داخل سنگر ببر، من آمدم، خوردي و مردي پاي من نيست. نگوييد نگفتييد! سپس آن را زمين گذاشت. نوبت به خمپارهي 60 رسيد، خمپارهاي نقلي و تودل برو، آرام و بيسروصدا، بله اين هم «شيخ اجل»، اگر منو گرفتي، سربزنگاه و خمپارهي جيبي خودمان، 60 عزيز، عادت عجيبي دارد. اهل تشريفات هم نيست، اصلاً نميفهمي كي ميآيد و كي ميرود. يك دقت دست ميكني در جيبت تخمه آفتابگردان برداري، ميبيني اِ آنجاست!
مرد عمل است. برعكس سايرين اهل شعار نيست. كاري را كه نكرده، نميگويد كردهام. ميگويد ما وظيفهمان را انجام ميدهيم. هياهو نميكند كه من ميخواهم بيايم، يا در راه هستم و تا چند لحظه ديگر ميرسم. ميگويد كار است ديگر آمد و نشد بيايم، براي همين شما هيچ وقت نميتوانيد از وجود و حضور او با خبر شويد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 25
در عمليات كربلاي يك شهيد محمدعلي كه شكارچي تانك بود، با سر و وضعي گرد و غبار گرفته و عرق كرده و خسته، هنگام بازگشت جلوي يك ماشين تويوتا را گرفت و ناگهان متوجه شد اي داد بيداد! اينكه ماشين فرماندهي است، مانده بود چه كند، چه نكند، وقتي ماشين نگه داشت، از روي عجله گفت: ببخشيد دستمال كاغذي خدمتتان هست؟
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 277
به يكي از سنگرهاي ديدهباني در منطقهي پدافندي عمليات كربلاي 5 رفته بوديم. سه نفر از بچهها مثلاً با هم دعوا ميكردند. پرسيدم: «چه شده، چرا يقهي هم را گرفتهايد. ول كنيد، قباحت دارد، شما ناسلامتي رزمنده هستيد. شهيد مسعود آقابابايي كه از همه عصبانيتر بود، گفت: «حقوردي آينهاي را انداخته آن طرف خاكريز، سمت عراقيها.
حقوردي ميان حرفش دويد و گفت: «ميگويم بيا آتش تهيه بريزم، برو بياورش، قبول نميكنه؟!».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 273
در ايستگاه صلواتي كميتهي امداد (فاو) پيرمرد بسيجي بود. پدر دو شهيد و اهل حال، اسمش (عمو نوروز) بود. يك لحظه بگو و بخندش با بچهها قطع نميشد. مثلاً اگر باقلا آبپز داشت، داد ميزد، رزمندگان به پيش امروز جوجهكباب است، نزديك كه ميآمدي، ميديدي باقلاست. يا ميگفت كباب گوشت بره است، بعد معلوم ميشد كه نخود پخته است! همراه هر دعوتي يك صلوات ميگرفت. صلوات براي شربت نشاط (نوشابه) و الي آخر.
منبع :سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
شلمچه بوديم!
بس كه آتيش سنگين شد، ديگه نميتونستيم خاكريز بزنيم. حاجي گفت:« بلدوزرها رو خاموش كنيد بذاريد داخل سنگرها تا بريم مقر.»
هوا داغ بود و تركش، كُلمَنِ آبو سوراخ كرده بود. تشنه و خسته و كوفته، سوار آمبولانس شديم و رفتيم. به مقر كه رسيديم، ساعت دوِ نصف شب بود. از آمبولانس پياده شديم و دويديم طرف يخچال. يخچال نبود، گلولهي خمپاره صاف روش خورده بود و برده بودش تو هوا. دويديم داخل سنگر. سنگر، تاريك بود فقط يه فانوسِ كم نور، آخر سنگر ميسوخت.
دنبال آب ميگشتيم كه پيرمرادي داد زد:« پيدا كردم!» و بعد پارچ آبي رو برداشت تكونش داد انگار يخي داخلش باشه، صداي تَلق تَلق كرد. گفت:« آخ جون!» و بعد آبو سرازير گِلوش كرد. ميخورد كه حاج مسلم – پيرمرد مقر – از زير پتو چيزي گفت. كسي به حرفش گوش نداد. مرتضي پارچو كشيد و چند قُلُپ خورد. به رديف، همه چند قُلُپ آب خورديم. خليليان آخري بود. تَهِ آبو سر كشيد. پارچو تكون داد و گفت:« ا ين كه يخ نيست. اين چيه؟»
حاج مسلم آشپز، سرشو از زير پتو بيرون كرد و گفت:« من كه گفتم اينا دندوناي مصنوعي منه! يخ نيست؛ اما كسي گوش نكرد. منم گفتم گناه دارن بذار بخورن!»
هنوز حرفش تمام نشده بود كه همه با هم داد زديم:« واي!؟ » و از سنگر دويديم بيرون. هر كسي يه گوشه سرشو پايين گرفته بود تا آبها را برگردونه! كه احمد داد زد:« مگه چيه! چيز بدي نبود! آب دندونه! اونم از نوعِ حاج مسلمش! مثل آبنبات. اصلاً! فكر كنيد آبِ انجير خوردهايد.»
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي
بنده خدا عادت داشت قبل از اينكه اسامي بچهها را بخواند و برگههاي مرخصي را بين آنها پخش كند، چند كلمهاي هم موعظه كند، آن روز هم طبق معمول داشت نصيحت ميكرد، كه «برادرا، از آدم فقط دو چيز ميماند يكي خوبي و يكي بدي، و دنيا دو روز است و ....»
صحبت از دو روز مرخصي شد و دو روز دنيا كه يكي از ميان جمع بلند شد و گفت: «بهتر نيست برادر، حالا كه به قول خودتان دنيا دو روزه، سه روز هم تو راهي (براي رفت و برگشت) بدين بدهيد تا بشه پنج روز؟»
صداي انفجار خنده گردان بلند شد و بچهها برگههاي مرخصي را گرفتند و پراكنده شدند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها)
خمپاره زدند و سنگر بر سر يكي از بچهها خراب شد. كمك كرديم او را از زير آوار بيرون بياوريم. در حين خاكبرداري، او فرياد ميزد: «دهقان، دهقان» خاكها را كنار زديم و بيرونش كشيديم. هنوز حالش حسابي جا نيامده بود، مرتب فرياد ميزد: «يا امام زمان (عج)، يا امام زمان (عج)» بعد كه لباسهايش را عوض كرد و غذا خورد و اوضاع عادي شد، دوست ديگرمان از او پرسيد: «چهطور شد، تا زير آوار بودي دهقان را صدا ميزدي، حالا كه خاطرت جمع شد، ديگر خطر از سرت گذشته آقا را ميخواني».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 207
«احمد احمد كاظم! بگوشم، كاظم جان! احمدجان، شيخ مهدي پيش شماست؟»
اينها را اناري رانندهي مايلر گفت. بي سيم چي گفت: « آره! كارِش داشتي؟» اناري گفت: « آره! اگه ميشه به گوشش كن. »
بعد از چند لحظه صداي شيخ مهدي اومد كه گفت: « بله! كيه؟! بفرما! » اناري مودبانه گفت: « مهدي جان، شيخ اكبر!! يعني ... » دويد تو حرفش. گفت: « هان! فهميدم؛ پريد يا چارچرخش هوا شد؟ » و بعد زد زير خنده. اناري گفت:« نه! مجروح شده! »- حالا كجاست؟- نزديك خودتون. «نزديك خودمون ديگه چيه؟ درست حرف بزن ببينم كجاست!»
شيخ مهدي خودشو رسوند به اورژانس. رفت بالا سر برادرش. شيخ اكبر كه سرتا پاش باندپيچي شده بود. نگاش كرد و خودشو انداخت رو شيخ اكبر. جيغ شيخ اكبر اورژانسو پر كرد.
پرستارا دويدند طرفشون. شيخ مهدي خندهكنان و بلند گفت: « خاك به سر صدام كنند. » زد رو دستش و گفت:« ما هم شانس نداريم. گفتم تو شهيد شدي و براي خودم كلي خوشحال بودم كه من به جاي تو فرماندهي مقر ميشم و براي خودم كسي ميشم! گفتم موتورتم به من ارث ميرسه. همهي آرزوهامو به باد دادي! تو هم نشدي برادر!»
بعد قاه قاه خنديد و نشست كنار شيخ اكبر و دوباره با هم خنديدند.
منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي
وقتي جانشين گردان براي جلسه وارد شد، يكي از بچهها كه با خلق و خوي مسئولين در جبهه آشنا بود و ميدانست كه آنها هيچ علاقهاي به تعريف ندارند و بيشتر موافق روابط دوستانه هستند، رو به جمع كرد و گفت: براي سلامتي برادر فلاني همه با هم دودوتا! بچه ها بدون معطلي جواب دادند: چهارتا. بعد ادامه پيدا كرد. دو دو تا چهار تا...
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 109
در موقعيتي بوديم كه آب براي استحمام، حكم سيمرغ و كيميا را داشت. گاهي ميشد كه ماه به ماه در خط پدافند، رنگ تميزي و نظافت را نميديديم. اين بود كه اگر كسي دستي به سر و روي خودش ميكشيد و كمي ترگل و ورگل ميشد، بچهها به شوخي به او ميگفتند: «جان جهان دوش كجا بودهاي؟!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 121
يك روز هنگام عصر و پخش مستقيم غذا! خمپاره زدند، همه فرار كرديم. هر يك از سويي، برخاستيم و آمديم. ديديم خمپاره درست خورده كنار ديگ غذا، اما عمل نكرده است. به همديگر نگاه كرديم، دوست رزمندهاي گفت: «اي والله، باز هم به غيرت و شجاعت ديگ! با همهي سياهي از ما رو سفيدتر است. از جايش تكان نخورده است، آفرين. برادرا خوب است ياد بگيرند و به محض اينكه خمپاره ميآيد دنبال سوراخ موش نگردند!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 93
دو وجب و نيم بيشتر قد نداشت و چهار مثقال گوشت به تنش نبود. با اين وصف مرتب به پر و پاي اين و آن ميپيچيد كه ياالله، بيا كشتي. بيا نشانت بدهم كي بچه است! خيليها اعتنا نميكردند و ميگفتند: «تو راست ميگويي، حق با تو است.» اما بعضيها بدشان نميآمد كه زهر چشمي از او بگيرند بلكه از رو برود. بلا استثنا از همه هم ميخورد. يعني زمينش ميزدند. جالب بود وقتي زمين ميخورد به جاي اينكه جر بزند ميگفت: «ديگه كسي نيست ما را زمين بزنه!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 91
در جبهه كه بوديم، گاهي خسته ميشديم و به پايان مأموريت اميد داشتيم، اينكه مدتي نفس تازه كنيم و مجدداً عازم جبههها شويم. اما بعضي اوقات، پايان دورهي خدمت، مصادف ميشد با شروع عمليات. آن موقع آمادهباش ميدادند و همهي مرخصيها لغو ميشد و در چنين شرايطي، بعضي از همشهريهاي ما ميگفتند: «ديديد چه شد؟ آمديم كربلا را بگيريم، قدس را آزاد كنيم، راه يزد خودمان هم بسته شد!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 208