کوتاه و خواندنی > لطائف
دعاي كميل از بلندگو پخش ميشد، در گوشه و كنار هر كس براي خودش مناجات ميكرد. آن شب ميرزايي و جعفري بالاي تپه نگهبان بودند. ميرزايي حدود دو كيلو انار با خودش آورده بود روي تپه موقع پست بخورد. وقتي هنگام دعا عبارتخواني ميكردند، آنها را فشرده ميكرد و بعد از ذكر مصيبت و گريه، آنها را يكييكي همانطور كه سرش پايين بود ميمكيد! كاري كه گمان نميكنم كسي تا به حال كرده باشد. به او ميگفتم بابا يا بخور يا گريه كن، هر دو كه با هم نميشود، ولي او نشان ميداد كه ميشود!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 106
درس اصول عقايد بود، بچهها مرتب سؤال ميكردند. بيچاره مربي آنقدر گفته بود، كه حالا مثل اينكه صدايش از ته چاه درميآمد و هنوز بعضي اصرار داشتند كه برخي عبارات را تكرار كند. آدم جاافتاده و چيزفهمي بود، براي درك مطلب از هر حيلهاي استفاده ميكرد. وقتي ديد بچهها ول كن نيستند، رو به جمع كرده و با قيافهي خيلي جدي و به ظاهر عصباني و بريده گفت: «ساكت، يكبار گفتم، خدا شاهد است اگر يكبار ديگر بگويم...» (بعضي كه او را نميشناختند، وقتي مكث كرد، تصور كردند كه حتماً اينبار تهديد خواهد كرد كه اما او ادامه داد) كه ميشود 2 دفعه.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 63
بچهها حتي موقع خوردن غذا نيز به نكتهگويي و فراست مشغول بودند. آن روز ظهر سر سفره، يكي از نيروها كه خيلي شوخ طبع بود به دوستش گفت: «بيزحمت يك پارچ آب بريز تو ليوان بده به من.» او كه مثل خودش اهل مزاح بود، با خنده گفت: «به روي چشم.» بعد هم كل آب پارچ را داخل ليوان خالي كرده و سفره كاملاً خيس شد. در همين لحظه صداي خندهي بچهها فضاي سنگر را پر كرد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 104
يكي از روحانيون كه سابقهي زيادي در حضور در جبهه داشت، يك شب پس از پايان نماز عشا و خواندن دعاي توسل، گفت: «عزيزان سرها را روي سجده بگذاريد، من يك دقيقه سكوت ميكنم، خودتان با خدا درد و دل كنيد».
در حاليكه صداي مناجات بچهها بلند بود، ناگهان نفرات اول صف، شروع به خنديدن كردند. كم كم در آخر مسجد نيز صداي خنده بلند شد، همه فهميدند كه آقا همه را سر كار گذاشته بود و در حاليكه همه در سجده بودند، رفته بود.
گفت و گو تا رسيد به اينجا كه كار براي خدا كوچك و بزرگ و كم و زياد ندارد، قصد اگر الله باشد خوابيدن را هم ميگويند عبادت است. شما الآن بسياري از بزرگان را ميشناسيد كه با آن مقاومت علمي، اخلاقي و سوابق سياسي و مبارزاتي در همين منطقه مشغول خدمت هستند. كمتر كسي هم آنها را ميشناسد؛ كما اين كه ميگويند تازگي يكي از همين كله گندههاي لشكر آمد در گردان و يك مسئوليت خيلي كوچك قبول كرده.
بعضي كه ميدانستند قضيه چي است، زدند زير خنده و او اضافه كرد: شايد براي اينكه ريا نشود، بعد يك لبخند زد و گفت: من نميدانم چرا برادرا ميخندند.
همه كنجكاو شد بودند كه يعني اين شخص بزرگوار و با اسم و رسم كيه كه آمده و اين همه تواضع كرده و يك كار كوچك گرفته، اين بود كه من به پهلوي دستيم زدم و با اشارهي ابرو گفتم: تو ميشناسيش؟ آهسته به نحوي كه فقط من بفهمم گفت: تو چهقدر سادهاي بابا، خودش را ميگويد كه كلهاش مثل هندوانه گرد و بزرگ است.
نگاه كردم ديدم راست ميگويد، واقعاً آدم كله گندهاي است.
منبع :مجله شميم عشق - صفحه: 62
در اردوگاه موصل 1 (آسايشگاه 13) اينجانب باغبان اردوگاه بودم. يك روز در فصل بهار فرمانده اردوگاه از من خواست تا مقداري خيار براي فرمانده عراقي به عنوان تشكر و قدرداني ببرم. من به داخل باغ رفتم و مقداري خيار قلمي ريز چيدم و در يك سطل ريختم و براي فرمانده اردوگاه بردم. فرمانده عراقي به من و فرمانده ايراني گفت: چرا اين خيارها را آوردهايد؟ ما در جواب گفتيم كه در ايران رسم است بهترين چيز را هديه ميكنند. حال ما اين خيارها را براي شما به عنوان هديه و قدرداني آوردهايم. او در پاسخ گفت: شكراً، حال خيارها را بياور. رفتم خيارها را آوردم، گفت: اي مسخره، خيارهاي بزرگ را خودتان خوردهايد و خيارهاي كوچك را براي ما آوردهايد؟! برو خيار بزرگ بياور! من هم رفتم و مقداري خيار بزرگ و زرد چيدم و براي او آوردم. او نيز تشكّركرد و يك بكس سيگار به عنوان قدرداني به من داد!
هفتاد روز ميگذشت كه ما در آسايشگاههاي بعثيها زنداني بوديم . تنها روزي يك بار براي دادن آب و غذا درها باز ميشد. يك روز مسئول اردوگاه آمد و گفت: از طرف رييس جمهور عراق صدام حسين برايتان هديه فرستاده شده است كه فردا به شما ميدهيم. بسيار كنجكاو بوديم كه بدانيم هديهي صدامحسين چيست. يكي ميگفت لباس ميدهند؛ ديگري ميگفت شايد كارت آزادي است و خلاصه هر كس نظري ميداد تا اين كه چيزي را تحويل گرفتيم كه هيچ كدام حدس نميزديم. فرداي آن روز مسئول اردوگاه با تشريفات رسمي به همراه چند نگهبان عراقي كه يكي از آنها كارتني كوچك در دست داشت، وارد آسايشگاه شد و پس از مدتي سخنراني در خصوص شخصيت صدامحسين و اين كه تا چه حد به فكر اسراي ايراني است، گفت: به گفتهي رييس جمهور صدامحسين، شما مهمان ما هستيد و خلاصه از اين قبيل مهملات بسيار سرهم كرد و سرانجام يكي از برادران آزاده را صدا زد تا محتويات آن كارتن را كه هديهي رييس جمهور عراق بود، بين برادران توزيع كند. در زير نگاه متعجب ما قاشقهاي رويي و سياه و ناصافي از كارتن خارج شد و بين ما توزيع گرديد. يكي از عراقيها گفت: آيا شماها در ايران چنين چيزهايي داشتهايد؟ غذايي را كه ما به شما ميدهيم، با اين قاشق اين طور بخوريد. بعد طرز به دست گرفتن قاشق را هم به ما گفت. آنها آن قدر بدبخت و ناآگاه بودند كه نميدانستند ما در ايران از چه نعمتهايي برخوردار بوديم. البته ناگفته نماند كه از شخص صدامحسين جز اين هم انتظار نميرفت كه در كنار صدها نوع شكنجه و آزار مختلف، يك قاشق رويي سياه را به عنوان هديه به برادران آزاده تقديم كند.
يك بار آمدند و انارهايي كوچك و بعضاً خشك شده را ميان بچهها تقسيم كردند و سپس افسر عراقي به ميان جمع بچهها آمد و گفت: ميدانم در كشورتان چنين چيزهايي نداريد و اينها را بايد اين طور خورد و ... بچهها همه خنديدند و افسر عراقي داشت متغير ميشد كه يكي از بچهها برخاست و گفت: ما هم در ايران چيزهايي شبيه به اين اما بزرگتر، تازهتر و آبدارتر داريم كه همينطور كه شما ميگوييد آن را ميخوريم. و خلاصه يك جوري دل افسر عراقي را به دست آورد. يك بار هم هندوانه دادند كه اين بار افسر عراقي آمد و گفت كه اين ميوه، هندوانه است و نبايد پوستش را بخوريد و ... كه باز هم با خنده و تمسخر بچهها روبرو شد. جالب اين بود كه اين مسائل در شرايط و زماني مطرح و عنوان ميشد كه شاهد بوديم لباسها و يا لوازم يدكيهايي كه بعضاً عراقيها استفاده ميكردند، همان وسايل و لوازم تاراج شده و مسروقه گمرك خرمشهر با مهر و نشان آنجا و يا ايران بود.
وقتی اسرا خواب بودند
همه اسیرها خواب بودند و یا خود را به خواب زده بودند. قبل از برخاستن، رو به پنجره بند نگاه كرد. از نگهبان خبری نبود. به آرامی از جا برخاست و رفت به گوشه آسایشگاه. با لیوانی آب وضو ساخت. با احتیاط بیشتر، از لابهلای بدن اسیرها، برگشت سرجایش. قبل از آنكه به نماز بایستد، دوباره روبه پنجره نگاه كرد. نگاه كرد، نگهبان لب كلفتی را با سبیل پرپشت دید كه از آن سوی پنجره او را زیر نظر گرفته بود. نگهبان لب كلفت، با دست اشاره كرد بیاید پشت پنجره. اسیر كه میان هم بندهایش به رندی معروف بود. حالت لب و لوچه و چشمها را تغییر داد و لنگ، لنگان رفت به سمت پنجره. نگهبان با حالتی كه انگار مجرمی را حین ارتكاب جرم سنگینی دستگیر كرده باشد، با لهجه غلیظ و خشن گفت: تو بخاطر بیداری، مقررات اردوگاه را زیر پا گذاشتی. مگر نمیدانی از ساعت نه شب تا چهار صبح، همه باید خواب باشند و هیچ اسیری حق ندارد بیدار بماند؟ . اسیر رند، با همان چهره تغییر داده شدهاش، به عوض پاسخ صریح، فقط صدای نامفهومی از حلقوم بیرون داد و با تكان دادن سر جواب مثبت داد. نگهبان با ژستی پیروزمندانه كاغذ و خودكاری بدست گرفت و پرسید: اسم؟
اسیر با تجربه كه میدانست چنانچه حقیقت را بگوید، فردا صبح تنبیه مفصلی انتظارش را میكشد، با شگردی كه پیش از آن بارها، سر دیگر نگهبانها را شیره مالیده بود، بیدرنگ تن صدایش را تغییر داد و گفت: شنبه . نگهبان، پس از یادداشت پرسید: اسم پدر؟ . اسیر این بار هم با رندی تمام جواب داد: یكشنبه . نگهبان، از سر غرور، به نوك سبیلش زبان كشید و گفت: اسم پدربزرگ؟ .
با لهجه غلیظ و خشن گفت: تو بخاطر بیداری، مقررات اردوگاه را زیر پا گذاشتی. مگر نمیدانی از ساعت نه شب تا چهار صبح، همه باید خواب باشند و هیچ اسیری حق ندارد بیدار بماند؟ . اسیر رند، با همان چهره تغییر داده شدهاش، به عوض پاسخ صریح، فقط صدای نامفهومی از حلقوم بیرون داد و با تكان دادن سر جواب مثبت داد. نگهبان با ژستی پیروزمندانه كاغذ و خودكاری بدست گرفت و پرسید: اسم؟
اسیر سنگ تمام گذاشت و گفت: دوشنبه . نگهبان، پس از نوشتن نام كامل اسیر. با تكان دادن انگشت و با تهدید اشاره كرد برگردد سرجایت. فردا صبح اول وقت. در بند باز شد. همان نگهبان لب كلفت، با چشمهای قرمز و قی گوشه چشم. جلوتر از چند سرباز همراهش، وارد بند شد و بعد از آمارگیری، بادی به غبغب انداخت. صدایش را كلفت كرد و گفت: الان نشان میدهم كسی كه در ساعت خواب بیدار باشد چه جور تنبیه میشود . اسیرها هر كدام، شخصی را در ذهن خود مجسم كردند. نگهبان یادداشت را از جیبش بیرون آورد و با پوزخندی رو به اسیرهای منتظر خواند: شنبه ابن یكشنبه ابن دوشنبه برای تنبیه بخاطر نقض مقررات بیاید بیرون . بیشتر اسیرها، متوجه شده بودند، شنبه همان اسیر رندی است كه هر شب نماز شب میخواند. بقیه هم خوشحال از اینكه همبندی آن طور سر نگهبان لب كلفت كلاه گذاشته است. با شدت بیشتری خندیدند. نگهبان، سبیل كلفتش را با عصبانیت جوید و با شلاق توی دستش، به صف اول اسیرها حملهور شد. اما بدون اینكه ضربهاش به كسی اصابت كرده باشد، تندی برگشت بیرون و در را قفل كرد.
کبر کاراته و الاغش در جبهه
اکبر کاراته یه سطل شربت درست کرد و چند تا کمپوت برداشت تا واسه بچهها ببره. بین نخلها که میومد یه چیز عجیبی بین علفها دید. پیاده شد ببینه چیه که صدای "هورت، هورت" شنید. سر الاغ توی سطل شربت بود!
اکبر کاراته، الاغ شیمیایی شدهای رو از خونه خرابههای آبادان پیدا و با کلی دوا درمون سرپاش کرد. یه خورجین انداخت روی الاغو روش نوشت: سوپر طلا، دربست به همه نقاط کشور!
یه بیسیم میانداخت پشتش و به بچهها سواری میداد و ازشون پول میگرفت. یه روز بچهها می خواستن مقر آبادان رو خاکریز بزنن تا ترکش کمتر به بچهها بخوره. هوا خیلی گرم بود. بیسیم زدن به اکبر کاراته:
-اکبر اکبر
-اکبر به گوشم
-اکبر بچهها تشنهاند، آب می خوان
-به درک که تشنهاند!
-اکبر بچهها خستهاند، دارن میمیرن
-به درک که دارن میمیرن! چی میخواید؟
-شربتی، کمپوتی، چیزی. تو که الاغ داری بردار بیار
-آخه حیف این الاغ من نیست که واسه شما شربت بیاره؟!
اکبر کاراته یه سطل شربت درست کرد و چند تا کمپوت برداشت تا واسه بچهها ببره. بین نخلها که میومد یه چیز عجیبی بین علفها دید. پیاده شد ببینه چیه که صدای "هورت، هورت" شنید.
سر الاغ توی سطل شربت بود! اکبر سطل رو بکش، الاغ بکش! اکبر بکش، الاغ بکش! آخر سر اکبر سطل رو گرفت و سوار الاغ شد. به بچهها که رسید گفت: «عزیزان بیایید. فرزندان رشید اسلام بیایید. عجب شربتی براتون آوردم.»
اکبر همیشه قبل از شربت دادن به بچهها میگفت: «اول ساقی، بعد شما یاغیها!»
اینبار نخورد و داد بچهها خوردن. مصطفی گفت: «چیه اکبر؟ چطور امروز ساقی نمیخوره؟» اکبر گفت: «آخه حیف شما نیست؟ باید اول شما عزیزان بخورید.»
لیوان دوم رو که خواست بده، بچهها به شک افتادن. دورهاش کردند و گفتند: «اکبر بگو قصه چیه؟» اکبر گفت: «عزیزان رزمنده، دلاورها همه به دهن قشنگ سوپرطلا نگاه کنید.» دیدیم آب دهن و بینی الاغ اومده بیرون و معلومه کله الاغ تا نصفه توی شربت بوده.
حالمون بهم خورد! دستوپای اکبر رو گرفتیم و انداختیمش توی رودخانه بهمنشیر. اکبر کاراته جیغ میزد: «تو روخدا. خفه میشم. خاک بر سرت کنند الاغ خر! تو شربت رو خوردی کتکش رو من میخورم! خاک بر سرت کنند الاغ! اگه من مُردم اونور جلوتو میگیرم!»
*****
این بار نخورد و داد بچهها خوردن. مصطفی گفت: «چیه اکبر؟ چطور امروز ساقی نمی خوره؟» اکبر گفت: «آخه حیف شما نیست؟ باید اول شما عزیزان بخورید.»
لیوان دوم رو که خواست بده، بچهها به شک افتادن و ...
جزیره مینو بودیم و جاده میزدیم. به خاطر باتلاقهایی که داشت، گرازهای زیادی اونطرفا بودند. یه دیوار خرابی هم اونجا بود که بچهها توش سوراخی درست کرده بودند و دیدهبانی میکردن.
یه روز اکبر کاراته رو به فرماندمون، حاج مهدی علیخانی گفت: "حاجی! میخوام امشب یه گراز بگیرم!" اونشب با این حرف اکبر، گفتیم و خندیدیم. با بچهها نقشه کشیدیم و قرار شد سرش بازی دربیاریم.
با حاجی تیغ شاخههای خرما رو کندیم که یه چیز عجیب غریبی از آب دراومد! رفتم به اکبر گفتم: "اگه گراز میخوای، اونطرف دیوار هست" گفت: "اونور که عراقیها هستن. منو میکشن! حالا هروقت گراز رو دیدی خبرم کن."
بعد یه مدت به اکبر گفتم: "یه گراز اونور سوراخه. سرتو بکن توی سوراخ تا ببینیش" اکبر سرشو توی سوراخ کرد و هی میگفت: "کو این گراز؟ چرا نمیبینمش؟" یکدفعه مهدی علیخانی شاخههای خرما رو برد بالا و محکم کوبید پشت اکبر! داد زدم: "اکبر عراقیها خوردنت!"
اکبر جیغی کشید و خواست سرشو بیاره بیرون که خورد به سر سوراخ! دوید توی جاده و داد میزد: "یا ابوالفضل، گراز منو خورد!" عراقیها که سروصدا رو شنیده بودن یه آرپی جی زدن که خورد به سر نخل. اکبر داد زد: "یاابوالفضل، عراقیها منو خوردن!"
حاجی مهیاری از گردان حبیب
از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا تركش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوكانده بود و یا بر اثر گیر كردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود.
حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان «حبیب بن مظاهر» لشكر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرف های بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل كجاست. كافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد:
«حاجی بچه كجایی؟»
آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید:
«بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»
از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا تركش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوكانده بود و یا بر اثر گیر كردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشك های اسكاتلندی بود! هر چی بهش التماس كردیم تا به مسئول تداركات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.
- لباس هاتون كه چیزی نیست. با یك كوك و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!
آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم كه خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سركردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نكرد عصبانی شد و گفت:
«ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به كل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!»
یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی. من هم نوشتم. یك هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا كند و با یك شورت مامان دوز كه تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده
سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودكار دست من داد و گفت:
«یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»
من هم نوشتم. یك هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا كند و با یك شورت مامان دوز كه تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت:
«الان میرم تو لشكر می چرخم و به همه می گویم كه من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سكه یه پول بشم!»
بعد محكم و با اراده راه افتاد. سلیمانی كه رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت:
«نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!»
حاجی گفت: «نشد. باید به كل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟»
سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!
حاج علی اكبر ژاله مهیاری در زمستان سال 80 به رحمت خدا رفت و در نزدیكی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاك سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود
روحش شاد و یادش گرامی
عملیات مورچه های کمخون
ناهارمان را خورده بودیم و سه نفری توی سنگر لم داده بودیم. گاهگاهی صدای خمپارهای از دور به گوش میرسید و اگر محل انفجار نزدیکتر بود، سقف سنگر تکانکی میخورد. یونس روی سرش چفیه خیسی انداخته، به پشت خوابیده بود
ناهارمان را خورده بودیم و سه نفری توی سنگر لم داده بودیم. گاهگاهی صدای خمپارهای از دور به گوش میرسید و اگر محل انفجار نزدیکتر بود، سقف سنگر تکانکی میخورد. یونس روی سرش چفیه خیسی انداخته، به پشت خوابیده بود. هرچه بچهها در گوشش میخواندند که بابا این جور خوابیدن، خوابیدن شیطانی است، به گوشش نمیرفت که نمیرفت. مجتبی مشغول نوشتن خاطراتش بود که یکهو مهدی دم در پیدا شد. نفسنفس میزد. مكثی كرد، آب دهانش را فرو داد و گفت: یکی زخمی شده، خون زیادی ازش رفته. پاشید بروید بهداری؛ خون لازم دارند.
مجتبی با لحن آرامی پرسید: کی بوده؟
مجتبی همیشه تو این جور کارها پیشقدم بود و پدر خودش را درمیآورد. نیمخیز شد بالای سر یونس و تکانش داد.
ـ پاشو! پاشو! عملیات است.
یونس بیدار شد، با دست دهان و دماغش را مالید و پرسید: چی شده؟
و بعد تلپی افتاد سر جای اولش. گفتم: خستگی جنابعالی درآمد؟
مجتبی قضیه را برای یونس جا انداخت. عاقبت یونس بیدار شد. سه نفری شال و کلاه کردیم و از سنگر بیرون رفتیم. عصر گرمی بود. تا بهداری راه زیادی نبود. مجتبی گفت: روزی مورچهای میرود خون بدهد...
یونس گفت: مگر مورچهها هم خون میدهند؟
گفتم: دِهه! پس چی فکر کردی؟
مجتبی گفت: مثل این که داشتیم گل لگد میکردیمها.
گفتم: عیبی ندارد، شما ادامه بده.
مجتبی گفت: یک روز یک مورچهای میرود خون بدهد، پرستاره میگوید میخواهی چند سی سی خون بدهی؟
یونس گفت: مگه مورچهها خون دارند؟
مجتبی گفت: گوش بده بابا! مورچههه میگوید من این حرفها سرم نمیشود؛ بشکه را بردار بیاور.
پقی زدم زیر خنده. یونس گفت: خب! آخرش چی شد؟
گفتم: ای بابا! تو هم!
رسیدیم به چادر بهداری. چند تا از بچهها توی صف ایستاده بودند. گفتم: همین جا وایستیم.
نوبتمان که شد، برادر رحیمی گفت: بیماریای، چیزی ندارید؟
گفتم: من تب مالت داشتم.
بعد رو کردم به یونس.
ـ البته مال آن قدیم ندیمهاست.
یونس گفت: قدیمه قدیمهها.
برادر رحیمی گفت: برو جانم، شما اصلاً نزدیک اینجا نشو.
نفس راحتی کشیدم؛ آخر من از خون دادن میترسیدم. بعد از یونس پرسید: خب برادر! شما چی؟ شما بیماری خاصی...
یونس کمی فکر کرد و گفت: نه، فکر نکنم. مورد خاصی نبوده.
ـ مطمئن؟
ـ نه! صبر کن یک کم فکر کنم.
یونس گفت: مگر مورچهها هم خون میدهند؟
گفتم: دِهه! پس چی فکر کردی؟
مجتبی گفت: مثل این که داشتیم گل لگد میکردیمها
یونس سرش را بالا آورد و شروع کرد به فکر کردن. بعد گفت: آ ره، مطمئن! امضا هم میدهم.
ـ خب پس برو بشین روی آن صندلی، آستینت را هم بزن بالا.
خنده بر لبان یونس آمد. به حرف دکتر گوش کرد و رفت و نشست روی صندلی. برادر رحیمی کیسه خون را آماده کرد و داد بهش. پشت کرد به او و گفت: میدانی گروه خونیات چیه؟
همان موقع یونس از پشت سر زد به شانة برادر رحیمی و گفت: میبخشید! یک موردی هست. البته چیز خاصی نیستها.
ـ بفرما!
ـ بیادبی است.
ـ بفرمایید!
ـ بیادبی است. بنده اسهال دارم.
برادر رحیمی خندهاش گرفت. گفت: بیا برو بیرون، بیا برو بیرون.
ما هم خندهمان گرفته بود. نوبت مجتبی رسید. برادر رحیمی گفت: شما هم بیا از خیرش بگذر. اگر خون ندهی، میمیری؟
ـ نه برادر! شما کارت را بکن.
ـ بیماری قلبی ای، تب مالتی، اسهالی، چه میدونم زهر ماری، چیزی نداری؟
مجتبی آب دهانش را قورت داد و گفت: نه!
ـ راستش را بگو.
مجتبی باز هم فکر کرد و گفت: نه! هیچی.
ـ برو بنشین آنجا.
من و یونس دم در منتظر بودیم و با هم اختلاط میکردیم. گفتم: حیف شد! توفیق ریختن خون در راه خدا را از دست دادیم.
یونس گفت: آ ره، حیف شد. میگم، آدم اسهال داشته باشد، چه ربطی به خونش دارد؟
لبخندی زدم. بعد هر دو تامان ساکت شدیم. یونس صدایش را عوض کرد و شبیه کسی که رفته است بالای منبر و دارد سخنرانی میکند گفت: مشکل جهان اسلام دو مطلب است؛ یک، فلسطین اشغالی؛ دو، عامو یونس اسهالی.
و دوباره زدیم زیر خنده. نگاهم به مجتبی بود که خونش را تو شیشه میکردند. مجتبی چشمانش را بسته بود و معلوم بود فشار زیادی را دارد تحمل میکند. پلاستیک تا نیمه پر شده بود که مجتبی دستش را بیهوا بالا برد. آقای رحیمی را صدا زدم.
ـ حاجی! حاجی! مثل این که حالش بد شده.
آقای رحیمی دوید بالای سر مجتبی.
ـ چیزیت شده؟
صدای مجتبی از ته چاه درمیآمد.
ـ سرم دارد گیج میرود، سرم دارد... بس کنید!
ـ نه بابا! این جوری که نمیشود. یک کم دیگر صبر کن. این جوری خونت هدر میشود.
رنگش عین گچ سفید شده بود. هر جوری بود، تحمل کرد. برایش ساندیس و کیک آوردند. آب از لبولوچهمان سرازیر شده بود. مجتبی از حال رفته بود، نمیتوانست ساندیس و کیکش را بخورد. برادر رحیمی به کمکش آمد.
ـ صاف بنشین، ها باریکلا! سرت را بیاور جلو.
به یونس گفتم: بَه! چه حالی میکند مجتبی.
یکدفعه حال مجتبی به هم خورد و هرچه را بلعیده بود، بالا آورد و ریخت روی پیراهن خاکیاش. چند نفر دیگر آمدند کمک و شروع کردند به تمیز کردن. مجتبی را آوردیم نزدیک در و نشاندیمش روی صندلی. یونس گفت: آخر مورچه جان! کی بهت گفته بود خون بدهی؟
گفتم: ساندیس و کیکت را هم حرام کردی. بابا! اگر نمیخواستی، میدادی به من.
مجتبی حال حرف زدن نداشت.
ـ ولکنید بابا! شما هم وقت گیر آوردهاید.
حالش که جا آمد، پا شدیم و آرام آرام رفتیم سنگر. یونس دنگش گرفته بود تکه بپراند.
ـ سنگر جان، سنگر جان! ما داریم میآییم.
ـ سه نفر از رزمندگان اسلام در یک عملیات خونی، ضایع شدند و دست از پا درازتر برگشتند سر جاشان.
بخش فرهنگ پایداری تبیان
منبع : ماهنامه امتداد
حاجی مهیاری از گردان حبیب
از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا تركش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوكانده بود و یا بر اثر گیر كردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود.
حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان «حبیب بن مظاهر» لشكر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرف های بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل كجاست. كافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد:
«حاجی بچه كجایی؟»
آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید:
«بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»
از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا تركش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوكانده بود و یا بر اثر گیر كردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشك های اسكاتلندی بود! هر چی بهش التماس كردیم تا به مسئول تداركات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.
- لباس هاتون كه چیزی نیست. با یك كوك و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!
آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم كه خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سركردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نكرد عصبانی شد و گفت:
«ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به كل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!»
یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی. من هم نوشتم. یك هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا كند و با یك شورت مامان دوز كه تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده
سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودكار دست من داد و گفت:
«یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»
من هم نوشتم. یك هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا كند و با یك شورت مامان دوز كه تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت:
«الان میرم تو لشكر می چرخم و به همه می گویم كه من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سكه یه پول بشم!»
بعد محكم و با اراده راه افتاد. سلیمانی كه رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت:
«نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!»
حاجی گفت: «نشد. باید به كل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟»
سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!
حاج علی اكبر ژاله مهیاری در زمستان سال 80 به رحمت خدا رفت و در نزدیكی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاك سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود
روحش شاد و یادش گرامی
بخش فرهنگ و پایداری تبیان
منبع : کتاب رفاقت به سبک تانک