کوتاه و خواندنی > لطائف
يكي از رزمندههاي تازهوارد، از بچههاي قديمي پرسيد: اين قضيهي امدادهاي غيبي چيه؟ با هركس حرف ميزنيم، راجع به امدادهاي غيبي ميگويد. «مدتهاست ميخواستم اين مسئله را بپرسم.» رزمندهي قديمي گفت: تا آنجا كه من ميدانم، شبها كاميون نيرو ميآورند و صبح غيبشان ميزند، جوان با تعجب گفت: «يعني اينكه همه شهيد و مجروح و اسير ميشوند.» رزمنده پاسخ داد: «اي، يك همچين چيزي».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 187
همانطور نشسته، زير چادر واليبال بازي ميكرديم كه فرمانده وارد شد. قبل از آنكه عكس العملي نشان دهد، به دست و پايش افتاديم و عذر خواستيم و قول داديم كه ديگر هيچ وقت تكرار نشود.
اما در كمال تعجب ديديم رو به ما كرد و در حالي كه سرش را تكان ميداد به ما گفت: «اين چه كاري است ميكنيد؟ من وقتي مثل شما بسيجي بودم در چادر فوتبال بازي ميكردم!».
وجعلنايي شنيده بود، اما نميدانست اين آيه است يا حديث يا چيزي ديگر. عبارت كامل را هم تا آن روز نديده بود، فقط ميدانست كه بچهها در خط مقدم، زياد از اين عبارت استفاده ميكردند. خلاصه آن روز يك بندهي خدايي را پيدا كرد و پرسيد: «شماها وقتي با دشمن روبرو ميشويد، چه چيزي ميگوييد كه كشته نميشويد؟!»
آن بندهي خدا كه تا آن موقع، آدمي به اين ناواردي نديده بود، پاسخ داد: «البته بيشتر به اخلاص مربوط ميشود» و ادامه داد: «اولاً بايد وضو داشته باشي، ثانياً رو به قبله بايستي و آهسته بخواني: اللهم الرزقنا تركشاً ريزاً بدستنا يا پاينا و لاقلبنا و مغزنا برحمتك يا ارحم الراحمين» و طوري اين كلمات را به عربي تلفظ كرد كه او باورش شد. هنوز چند قدمي دور نشده بود كه كلمات درهم فارسي و عربي او را به شك انداخت و گفت: «اخوي، غريب گير آوردي؟!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 206
او هميشه حرف خودش را مي زد و به اينكه ديگران چه فكري ميكنند كاري نداشت. بعضي از بچهها از او بسيار حساب ميبردند چون بيشتر اشارات و كناياتش به آنهايي برميگشت كه زياد ادعاي اخلاص داشتند.
روزي با يكي از برادران اهل مطالعه، جلسه پاسخ به سؤالات داشتيم و همه جمع بوديم، او رو به آن برادر كرد و گفت: «برادر! شما وضو داريد؟ » آن برادر با تعجب گفت: « بله، چطور مگر؟» او گفت: «مي خواستم ببينم وضو داريد با من صحبت كنيد يا من بروم، بعداً بيايم!»
از جمله بچههايي بود كه وقتي وضو ميگرفت، از شست پا تا فرق سرش را خيس آب ميكرد. اي كاش فقط خودش را خيس ميكرد، تا چهار نفر اين طرف و آن طرف خودش را هم بينصيب نميگذاشت. صداي شالاپ و شلوپ دست و رو شستنش را هم كه ديگر نگو و نپرس.
براي بچههاي قديمي اين وضع عادي شده بود، ولي بچههايي كه سر زباندارتر، وسواسيتر و ناآشنا بودند، ميگفتند: «وضو ميگيري يا ما رو غسل ميدهي؟»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 139
شلمچه بوديم!
حاجي گفت: « بايد جاده تموم بشه». ساعت 10 شب بود كه كارمون تموم شد. هوا شرجي بود و گرم. كار كه تمام شد بلدوزرها رو گذاشتيم داخل سنگرها. سوار ماشينها شديم و راه افتاديم. من نشستم جلوي آمبولانس. ماشين سرعت داشت و باد تندي ميوزيد داخل ماشين. پارچي جلو پايم بود. دست كردم داخلش، پر از خاكشير خشك بود.
مشتم رو پر ميكردم ميگرفتم دم پنجره. باد، خاكشيرها رو ميپاشيد به صورت بچهها . هر از گاهي، يكي از بچهها ميگفت:
« عجب گرد و خاكيه! لامصب باد با خودش شنم ميآره!». پارچ خاكشير رو تا ته گرفتم جلو پنجره و به روي خودم هم نميآوردم تا رسيديم به مقرّ. آخرين دقيقههاي دعاي كميل بود. صداي گريهي بچهها مقر رو پر كرده بود. دويديم داخل سنگر تا ما هم گريهاي بكنيم و ثوابي ببريم لامپها خاموش بود. گوشهاي رو پيدا كرديم و دور هم نشستيم. تا اومديم جا خوش كنيم و با بچهها هم ناله بشيم، دعا تمام شد. بلند شدند. سلامي به ائمه اطهار(ع) دادند و برقها رو روشن كردند. هنوز برقها روشن نشده بود كه همگي خيره خيره نگاهمون كردند و بعد از لحظهاي صداي خندهشون سنگر رو لرزوند. همگي هاج و واج به همديگه نگاه ميكرديم و از هم ميپرسيديم چرابه ما ميخندند؟ حاجي آمد جلوتر دست مرا گرفت و گفت: « محسن! پس چرا تو با خاكشير وضو نگرفتهاي؟» دوباره صداي خنده سنگر رو پر كرد و منم مثل يخ وا رفتم.
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي
تندتند غذا ميخورد. جويده و نجويده لقمهي اول را كه ميگذاشت سر دهانش، لقمهي دوم در دستش بود. پشمك را به اين سرعت نميخوردند كه او غذا را ميخورد. با هم رفيق بوديم، گفتيم: «اگر وقت كردي يك نفس بكش، هواگيري كن، دوباره شيرجه برو تا ما مطمئن بشويم كه تو هنوز زندهاي و خفه نشدهاي!» سري تكان داد و به بغل دستي اشاره كرد: «چه ميگويد؟» او هم با دست زد روي شانهاش كه كارت را بكن، چيز مهمي نيست. بيخودي دلش شور ميزند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 105
كافي بود فقط كمي با عجله وضو بگيرد و با شتاب نماز بخواند يا اگر مسئول پخش غذاي بچههاست ولو براي حيف و ميل نشدن غذا را كم بكشد و بدهد، يا اگر تداركچي است كمي سختگير و اهل حساب و كتاب باشد در اين چنين حالي بچهها ورد زبانشان شده بود اينكه: «هر كي سر خدا را كلاه بگذاره، خدا سرش بشكه ميگذاره. حالا خودتون ميدونيد.» قسمتكنندهها هم به هر صورت بود غذا و به عبارتي مهمات آنها را كمي چرب ميكردند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 42
چيزي به غروب آفتاب نمانده بود، جا به اندازهي كافي براي نماز خواندن نبود، مجبور بوديم يكييكي نماز بخوانيم، بدون اذان و اقامه و ساير موارد.
بعضي از برادران، ديگر زيادي عجله ميكردند، هنوز تكبيرهالاحرام را نگفته، ميديدي در ركوع است و تا به خودت بيايي، دستهايش را روي زانوهايش تكان ميداد. كنايه از اينكه سلام ميدهد. از برادري كه نميشناختم، با تعجب پرسيدم: «تمام شد؟» هر دو تايش را خواندي؟ ظهر و عصر؟! گفت: بله. گفتم: چهطور ممكنه؟ گفت: آخر من همهاش را حفظ هستم، فقط قنوت را از روي (كف دست) خواندم!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 120
تازه چشممان گرم شده بود كه يكي از بچهها، از آن بچههايي كه اصلاً اين حرفها بهش نميآيد، پتو را از روي صورتمان كنار زد و گفت: بلند شيد، بلند شيد، ميخوايم دسته جمعي دعاي وقت خواب بخوانيم.
هرچي گفتيم: بابا پدرت خوب، مادرت خوب، بگذار براي يك شب ديگر، دست از سر ما بردار، حال و حوصلهاش را نداريم، اصرار ميكرد كه: فقط يك دقيقه، فقط يك دقيقه. همه به هر ترتيبي بود، يكييكي بلند شدند و نشستند.
شايد فكر ميكردند حالا ميخواهد سورهي واقعهاي، تلفيقي و آدابي كه معمول بود بخواند و به جا بياورد، كه با يك قيافهي عابدانهاي شروع كرد: بسم اللـ....ه الرحمـ....ن الرحيـ....م همه تكرار كردند بسم الله الرحمن الرحيم... و با ترديد منتظر بقيهي عبارت شدند، چون دلشان راضي نميشد به اينكه براي يك دفعه هم كه شده او از خودش ادا و اصول درنياورد، كه اتفاقاً اينطور هم شد. يعني بعد از بسم الله، بلافاصله اضافه كرد: «همه با هم ميخوابيم» پتو را كشيد سرش. بچهها هم كه حسابي كفري شده بودند، بلند شدند و افتادند به جانش و با يك جشن پتو حسابي از خجالتش در آمدند.
وقتي دو نفر در بحث و گفتوگو كمي صدايشان را احياناً براي هم بلند ميكردند، كه البته قضيه به خوبي و خوشي فيصله پيدا ميكرد و هر كدام در گوشهاي مشغول كار خودشان ميشدند، زمزمه كردنها شروع ميشد: برادر! برو از دلش در بيار، خوبيت نداره، خدا رو خوش نميياد، يه وقت شب خوابهاي بدبد ميبينيها! و او تا ميآمد بگويد: «من كه چيزي نگفتم، طرف مقابل بحث، فرصت را غنيمت ميشمرد و رو به او ميكرد كه: «راست ميگويند، اگر ميخواهي ببخشمت، همين الآن بگو ببخش، بعداً بيايي التماس كني، قبول نميكنمها!».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 195
هرچه ميگفتي چيز ديگر جواب ميداد. غير ممكن بود مثل همه صريح و ساده و همهفهم حرف بزند. دلش ميخواست در كنار جواب سؤال، نكتهگويي و هنرنمايي هم كرده باشد. بعضي هم البته خورده ميگرفتند و ميگفتند: «يك پله بيا پايين بهتر ببينمت.» يا «ليسانس به بالا حرف ميزني» و مثل اين حرفها.
بعد از عمليات بود، سراغ يكي از دوستان را از او گرفتم چون خيلي احتمال ميدادم كه مجروح شده باشد، گفتم: «فلاني كجاست؟» گفت بردنش «هوالشافي.» شستم به اصطلاح خبردار شد كه چيزيش شده و بردنش بيمارستان. بعد پرسيدم: «حال و روزش چطوره؟» گفت: «هوالباقي.» بله ميخواست بگويد كه شهيد خواهد شد و مانده بودم بخندم يا گريه كنم.
منظورش اين بود كه: «كل من عليها فان، همه رفتني هستند و فاني شدني و او هم يكي از آن هاست. آن كه مانده و خواهد ماند خداست.»
دعاي كميل از بلندگو پخش ميشد، در گوشه و كنار هر كس براي خودش مناجات ميكرد. آن شب ميرزايي و جعفري بالاي تپه نگهبان بودند. ميرزايي حدود دو كيلو انار با خودش آورده بود روي تپه موقع پست بخورد. وقتي هنگام دعا عبارتخواني ميكردند، آنها را فشرده ميكرد و بعد از ذكر مصيبت و گريه، آنها را يكييكي همانطور كه سرش پايين بود ميمكيد! كاري كه گمان نميكنم كسي تا به حال كرده باشد. به او ميگفتم بابا يا بخور يا گريه كن، هر دو كه با هم نميشود، ولي او نشان ميداد كه ميشود!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 106
در منطقه، همين كه يك نفر از همهجا بيخبر و بدون توجه به اطراف خود، شروع ميكرد با حرص و ولع به خوردن هرچه وسط بود، به نحوي كه به اصطلاح نميدانست لقمه را كجايش بگذارد و خلاصه در خوردن چشم درميآورد، لقمهي اول را جويده و نجويده، لقمهي بعد را روانهي خندق دهان ميكرد. كه پناه بر خدا، هرچي تويش ميريختي، پر نميشد. بچهها با هماهنگي، بلند و دستهجمعي ميگفتند: «يا حسين! و براي بار دوم، دوباره: يا حسين! يعني به داد برسيد، بچهي مردم خودش را كشت و از پا درآمد و از اين حرفها كه از خنده رودهبر ميشديم.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 147
همهي كارهايش بين بچهها، برخلاف ديگران بود. در جبهه معمول بود، كه هركس آب ميآورد و يا چايي درست ميكرد، اول براي ديگران ميريخت و بعد اگر ته و توش چيزي باقي ميماند، خودش ميخورد. اما او بيش از همه سر خودش عزت ميگذاشت.
موقع چاي كه ميشد، اول يك شيشهي مرباخوري لب به لب چاي ميريخت و شروع ميكرد به خوردن، و بقيه او را كه هي تند و تند ميگفت: «نه، بدك نيست، كهنه دم و تازه جوش است!» تماشا ميكردند و آه از نهادشان بلند ميشد. بعد هم يك دور با بچهها چاي ميخورد. طوري شده بود كه ديگر تا او شهردار ميشد و ميرفت سراغ كتري آب و اجاق، بعضي كه به چايي وابستهتر بودند، ميگفتند: «چايي ميخوري، ياد ما هم باش!» كه البته به روي مبارك نميآورد و ميگفت: «اي به چشم».