کوتاه و خواندنی > لطائف
تا سر و كلهي ميگهاي عراقي در آسمان جبهه پيدا ميشد، كربلايي پير، چوب دستياش را در هوا ميچرخاند و شروع ميكرد به فرياد زدن كه: «اي بر پدرتان لعنت! سر ظهري نميگذاريد يك چرت بخوابيم. مگر پايين نياييد و دستم بهتان نرسد. به من ميگويند شير پير.» اگر يك دفعهي ديگر اين طرفها پيدايتان شود، داغتان را بردل عمو صدام ميگذارم.
در همين موقع بچهها ميآمدند و ميگفتند: «بيا پير! ولشان كن، حالا اينها ناداني كردند، شما به بزرگي خودتان ببخشيد.» بعد هم رو به ميگهاي عراقي ادامه ميدادند: «شما هم برويد ديگر، هنوز كربلايي را نميشناسيد، او كسي است كه وقتي عمليات ميشود، تسويه ميگيرد و به عقب ميرود...» با شنيدن اين جملات، كربلايي نگاهي خشمگين به بچهها ميانداخت و به شوخي با چوب دستياش دنبالشان ميكرد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 60
كسي جرأت داشت بگويد جاييم درد ميكند يا مريضم. همه ماشاالله دكتر بودند؛ آن هم فوق تخصص. ميريختند سر و كولش. يكي فشار خونش را ميگرفت؛ البته با دندان، ديگري نبضش را ميگرفت با نيشگون؛ خلاصه قيمه، قرمهاش ميكردند.
بعد اظهار نظرها شروع ميشد: « آقا جان! فشارت بالاست و چربي خون داري. حالا نوبت دوا و درمان است. پتو را بياوريد، بيندازيدش وسط پتو. آها! خوب شد. »
بعد با مشت و لگد ميافتادند به جانش. به اصطلاح مشت و مالش ميدادند. يكي فرياد ميزد: « يك پارچ آب خنك! » بعد يقهي پيراهنش را باز ميكردند و آب سرد را ...
بله اگر تو هم بودي، زبانم لال درد و بلايت از من هم بيشتر بود بين آن همه دكتر متخصص نق ميزدي؟ نميزدي!
برادري بسيجي داشتيم منحصربفرد. با وجود سي سال سن، ازدواج نكرده بود. به هيچ نحوي دست از سر جبهه و جنگ برنميداشت و اين وضع را بدتر ميكرد و دست و بال خانوادهاش را ميّبست.
يك روز در جمع برادران، فرماندهي گردان رو به او كرد و گفت: فلاني راستي قصد ازدواج نداري؟ با متانت پاسخ داد: كسي مرا نميخواهد و به من زن نميدهد. فرماندهي گردان گفت: اتفاقاً من كسي را ميشناسم كه واقعاً تو را از صميم قلب دوست دارد. دوست بسيجي ما با همان متانت گفت: آخر من او را نميخواهم!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 76
در رودخانهي نزديك مقر آبتني ميكرديم، ناگهان يكي از بچهها كه شنا بلد نبود داخل آب افتاد. چند بار بالا و پايين رفت. برادر ديگري كه فكر كرد او الآن غرق ميشود داخل آب پريد، او را گرفت و در حاليكه وي را به طرف خشكي ميكشيد، پرسيد: «كاكا! سالم هستي؟» و او نفسزنان گفت: «نه كاكا، سالم خانه است، من جاسم هستم.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 281
سال 1363 در عمليات والفجر 4 شركت كرديم. در منطقهي مريوان، پنجوين موقع رفتن، چشممان افتاد به يك بسيجي مجروح داخل كانال.
البته زخمش چندان عميق نبود، از دست ما در آن موقعيت كاري برنميآمد. وقت برگشتن از عمليات، او را از كانال بيرون آورديم و با خودمان برديم. پسر شيرينزباني بود، ميگفت: «من شهيد شدهام، ولي نميخواهم خانوادهام بفهمند، چون تك فرزند هستم، بيطاقت ميشوند».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 185
داشت براي نيروهاي تازه وارد از خصوصيات يك رزمندهي بسيجي و مخلص ميگفت: « تو شرايط عادي همه شجاع هستند. همه سلحشورند. همه از خود گذشته و فداكار و جلودار و پيشكسوتاند، اما كي راست ميگويد: آنهايي كه وقتي كار گره ميخورد، براي لو نرفتن عمليات يا براي اين كه دستشان خالي است، فرار را بر قرار ترجيح نميدهند، ميمانند و مقاومت ميكنند. ماشين جنگي دشمن را وقتي با سرب نشد با گوشت و استخوان و خون خود متوقف ميكنند. مثل شهيد حسين فهميده. چند نفر حاضرند اين جوري بجنگند؟ يعني زير تانك دشمن بروند. »
يكي از بچهها حرف مربي را قطع كرد و بلند گفت: « ما آقا، ما حاضريم بريم زير تانك. » و او در جوابش گفت: « لابد تانك سوختهاي كه كالبيرش هم از كار افتاده باشد؟ » و او خيلي جدي گفت: « نه اتفاقاً زير تانك سالم. چون وقتي هوا گرم باشد و جان پناهي هم نباشد، زير تانك، سايهي خوبي دارد. »
مربي رو به جمع كرد و گفت: « برادر! چند نفر مثل اين جوان در جمع شماست؟ چون تو جنگ خصوصاً در جنوب و گرما گرم نبرد، تنها امثال اين برادر هستند كه ميتوانند ... خوب بخوابند، بقيه خيلي زود گرمازده ميشوند.
عمليات والفجر4 فرماندهي گردان، روحالله شهيد مهدي ساعدي بود. ما به همراه چند نفر از بسيجيها در سنگر مشغول صحبت بوديم كه ناگهان سنگر را با خمپاره مورد هدف قرار دادند، سنگر خراب شد. يكي از برادران بسيجي افتاد روي مهدي و فرياد زد: «يا مهدي (عج)» ساعدي كه نزديك بود خفه شود، با صداي مبهم گفت: «بلند شو خانه خراب، تو كه مهدي را كشتي»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 293
در آزادسازي شهر مهران يكي از بچهها دچار موجگرفتگي شده بود. بعد از اينكه حالش كمي جا آمد، با دستپاچگي از بچههايي كه كنارش بودند ميپرسيد: «چهكار كرديد، بالاخره مهران را گرفتيد؟» يكي از بچهها با كمال خونسردي و براي اينكه مزاحي كرده باشد، ميگفت: «نه.» او با التهاب گفت: «چهطور؟ پس اين همه كشته و مجروح داديم براي چه؟ چرا نگرفتيد؟» و او در جوابش گفت: «براي اينكه وقتي شما مهران را تحويل داده بوديد، رسيد نگرفتيد، ما هم نتوانستيم ثابت كنيم كه مهران مال ماست. حالا فهميدي؟!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 70
دوستي داشتيم كه در رشتهي رياضي تحصيل ميكرد. بعد از اينكه مجروح شد، در حالي كه هنوز توي تنش پر از تركش بود، از او پرسيدم: «اگر به دانشگاه راه پيدا كني، در چه رشتهاي ادامه تحصيل ميدهي؟» گفت: «تا الآن كه دو واحد كارورزي گذراندهام.» (منظورش بازي با تركشها بود) و چون آهن بدنم نياز به استخراج دارد، فكر كنم در رشتهي مهندسي معدن ادامه تحصيل بدهم».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 282
گاهي پيش ميآمد كه دو نفر در حضور بچهها با هم بلند صحبت ميكردند و كارشان به اصطلاح به «يكي به دو» ميكشيد. پيدا بود سو تفاهمي شده.
بچهها به جاي اينكه بنشينند و تماشا كنند يا حتي دو طرف را تحريك كنند، هر كدام سعي ميكردند به نحوي قضيه را فيصله بدهند، مثلاً ميگفتند: «مواظب باش نخندي.» به همين ترتيب ميگفتند تا جايي كه خود آنها هم به خودشان و به كار خودشان ميخنديدند و شرمنده و متنبه به كنجي مينشستند.»
از او اصرار و از ما انكار، دست بردار نبود. هرچي ميگفتيم، يك چيز ديگري جواب ميداد. هيچ جوري راضي نميشد. كمربندي كه دو دور راحت دور كمرش پيچيده بود، پوتينهايش كه بندهاي آن را مثل شالگردن دور ساقشان بسته بود و بلوزي كه جيبهايش توي شلوارش رفته بود، و سرشانهاش افتاده بود روي آرنج، وضع خندهداري را به وجود آورده بود، كه طفلي خودش نميتوانست آن را ببيند، خلاصه حريف زبانش نشديم، و گفتم: خب حالا كه اصرار داري، باشد و فرستاديمش با راننده دنبال غذا، كه ديدم نرفته برگشت. به اخويمان كه با ماشين رفته بود، گفتم چي شد؟
لبخندزنان گفت: از خودش بپرس. گفتم چي شد پسر شجاع؟ همانطور كه سرش پايين بود، گفت: «ندادند بيارم، گفتند: مورچه چيه كه فانوسقه ببنده، بچهها از خنده غش كرده بودند، بعد گفت: يعني چي؟ گفتم: يعني اينكه شما نميتوانيد غذاي بچهها رو بياوريد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 138
شهيد «حمزه بابايي» همراه عدهاي از رزمندگان، به منطقهي عملياتي بدر رفته بودند. نميدانستند منطقه خودي است يا تحت تصرف دشمن، پس از مدتي جستوجو به نتيجهاي نرسيدند. كمكم بچهها روحيههايشان را نيز از دست ميدادند. حمزه بابايي كه استاد تقويت روحيه بود، به شوخي رو به بچهها كرد و گفت: «يك راه شناخت خيلي خوب پيدا كردم.» همه خوشحال گرد او جمع شدند و سؤال كردند، هان بگو. از كجا ميشود فهميد وضعيت منطقه را؟ زود بگو.
او در حالي كه ميخنديد، گفت: از قورباغهها! اگر موسيقي آنها در دستگاه شور باشد، يعني «قور قور» بكنند، منطقه خودي است و اگر در دستگاه ابوعطا بخوانند و «القور، القور» بكنند، منطقه در تصرف دشمن است.
پس از اين شوخي، خنده روي لبهاي رزمندگان نشست و با روحيهي عالي، شروع به جستوجوي جهت و يافتن نيروهاي خودي كردند.
صداي آژير قرمز بلند شد، ولي هنوز معني و مفهوم آن را نگفته بود كه موج انفجار همهجا را لرزاند. ديگر اين وضعيت برايمان عادي شده بود و ديدن صحنهي حادثه نيز تكراري بود كه حالا كجا اصابت كرده و... چون در روز چند نوبت اين اتفاق ميافتاد.
همانطور كه در شهر ميگشتيم، به محل حادثه رسيديم كه با طناب عبور افراد متفرقه را ممنوع كرده بودند. فردي كه كنار ما ايستاده بود و به ظاهرش نميخورد كه با اين وضعيت در شهر مانده باشد، به يكي از بچهها گفت: «اخوي اينجا چه خبره كه اينقدر شلوغ شده؟ و او با كمال خونسردي گفت: «چيز مهمي نيست، دوباره مثل اينكه يك موشك شش متري توي يك كوچهي 2 متري افتاده و طبق معمول گير كرده و مردم دارند كمك ميكنند، درش بياورند.» بندهي خدا معطل مانده بود كه چه عكسالعملي نشان دهد كه او اضافه كرد: «اينكه غريب است (موشك) و در اين شهر جايي را بلد نيست، آن مردك كه او را راهي كرده، بايد يا كسي را با آن بفرستد، يا اسم و آدرس محل را داخل جيبش بگذارد! تازه بندهي خدا فهميد كه دوست ما دارد مزاح ميكند. تبسمي كرد و گفت: «داشتيم؟» و دوست ما گفت: «نه، خريديم».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 41
هنگامي كه عازم خطوط پدافندي بوديم، باران شديدي در حال باريدن بود. فرماندهي گردان رو به من كرد و گفت: « فلاني حواست جمع باشه اگر من شهيد شدم، مرا به سينه روي برانكارد بخوابانند، چون ممكن است آب باران داخل دهانم برود و خفه شوم!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 246
هربار كه ميخواستند اسم بچهها را بنويسند حكايتي بود، چه موقع اعزام و چه موقع تسويه. او كه اسمش حسين و فاميلياش جان بود، هر بار بايد كلي قسم و آيه ميخورد كه شوخي نميكنم، اسمم همين است، فاميليم هم همين است اما مگر باور ميكردند؟ و امان از آن زماني كه نه كارت شناسايي و شناسنامهاي در كار بود و نه شاهدي.
وقتي در جمع بود و ميگفتند: اسم: جواب ميداد، حسين، نامخانوادگي: جان، تا طرف سرش را بالا ميكرد كه بگويد مثلاً برادر! ادااصول درنياور، كار داريم، بگذار بنويسيم و برويم، بچههاي دسته رو به وي كرده و ميگفتند: «راست ميگويد؛ حالا چه وقت شوخي كردن است؟!» و تا او ميآمد حرف بزند، آنها دوباره شروع ميكردند كه: اگر اسمت غلط باشد، جنازهات روي زمين ميماندها! آنوقت بو ميگيري، ديگر هيچكس نميخوردت، مجبور ميشوند اگر جنازه داشته باشي، مثل هندوها بسوزانندت و او كه ديگر زورش نميرسيد، سكوت ميكرد و ميگفت: من چه بگويم، شما كه قبول نميكنيد، پس هرچي دلتان ميخواهد بنويسيد. بچهها هم از خدا خواسته ميگفتند: آره برادر! بنويس حسين بيفاميل. اين ظاهراً كس و كار ندارد و آنوقت بود كه او دنبال بچه ها ميكرد و آنها ميدويدند و ما ميخنديدم.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 46