کوتاه و خواندنی > لطائف
شب عمليات كربلاي 5 بود. آن شب به جاي مرغ، ماهي دادند. بچههابه هم ميگفتند: امشب تا ميتوانيد ماهي بخوريد، چون فردا ماهيها شما را خواهند خورد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 280
كارش شده بود ردگيري و لو دادن بچههاي نماز شب خوان.
شبانه ميرفت بالاي سقف مسجد، مچ بچههايي را كه نماز شب ميخواندند، ميگرفت.
صبح هم كه ميشد، دستشون و ميگرفت و ميگفت: « اينها مخلص هستند، دروغ ميگويند كه ما مخلص نيستيم، اينها نوراني شدهاند و شهيد خواهند شد. »
اخلاص شهيد قاسم هادئي عاقبت پيش همهي ملايك لو رفت و او نيز به شهادت رسيد.
منبع :مجله جاودانه ها
رسم بر اين بود كه مربي و معلم، سر كلاس آموزش خودش را معرفي ميكرد. فرد روحاني به نام «محمدي» همين كار را ميكرد، اما هنوز لب از لب باز نكرده، همه يكصدا صلوات ميفرستادند. دوباره ميخواست توضيح بدهد كه نام خانوادگيام... كه صلوات بلندتري ميفرستادند و او گمان ميكرد كه برادران منظور او را متوجه نميشوند و اين بهانهاي براي شوخ طبعي و كسب ثواب الهي ميشد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 129
در يكي از محورها، قرار بود نيروها براي عمليات اعزام شوند، به اصطلاح پاي كار و موضع انتظار. قبل از حركت، فرماندهي محور سرش را از لاي چادر كاميون داخل كرد و گفت: «يادتان نرود شما پتو هستيد، و اهدايي مردم كه ما به جبهه ميبريم، سر و صدايي از خودتان در نياوريد. بعد به وقتش من ميآيم و اطلاع ميدهم كه چه بكنيد.» ظاهراً پيرمردي كه گوشهايش سنگين بود، دقيق متوجه موضوع نشد، كاميون به دژباني رسيد، مسئول مربوطه با دژباني گفتوگويي كرد، هنوز چند قدم دور نشده بوديم كه پيرمرد با حال و هواي خودش گفت: «محمديهايش صلوات بفرستند، بقيه هم يا صلوات ميفرستادند، يا با صداي بلند ميخنديدند، و كار حسابي خراب شده بود.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 130
داخل اتوبوس هم دست از سر ما برنميداشت. چپ و راست، وقت و بيوقت زيارت عاشورا ميخواند. حتي اگر مجلس شادي بود، گريز ميزدند به صحراي كربلا. مداح شروع به صحبت كرد و از ما خواست واقعه را پيش چشم خود مجسم كنيم و دلهايمان را روانهي ميدان كربلا. قصد داشت به صورت سمعي و بصري، جز به جز ماجرا را توضيح دهد. بلند گفت: «همهي اهل بيت كنار خيمه منتظرند، ذوالجناح آمد» سپس صداي شيههي اسب را درآورد. وسط روضه، از ته ماشين يك نفر زد زير خنده، صداي خندهي بچههاي ديگر نيز بلند شد.
منبع :مجله طراوت
بعضي از مداحها خيلي به صداي خودشان علاقه داشتند و وقتي شروع ميكردند به دم گرفتن، ديگر ول كن نبودند. بچهها هم كه آمادهي شوخي و سر به سر گذاشتن بودند، گاهي چراغ قوهشان را برميداشتند، و يكوقت ميديدي مداح زبان گرفته، با مشت به جان اطرافيانش افتاده و دنبال چراغ قوهاش ميگردد.
يا اينكه مفاتيح را از جلويش برداشته، به جاي آن قرآن يا نهج البلاغه ميگذاشتند. بندهي خدا در پرتو نور ضعيف چراغ قوه، چهقدر اين صفحه، آن صفحه ميكرد تا بفهمد كه بله، كتاب روبرويش اصلاً مفاتيح نيست. يا اينكه سيم بلندگو را قطع ميكردند تا او ادب شود و اين قدر به حاشيه نپردازد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها)
مصطفي علاقه داشت نوحه بخواند يكبار دستگاه ضبط صوتي داشت و با ماشاالله كارگر كنار تانكر بشكه داري نشست شمسا داخل بشكمه رفت و شروع به نوحه سرايي كرد شهيد كارگر نيزدر آنجا صداي واحد و نفس جمعيت را در آورد.
هر دو سرشان به كار خودشان بود كه محمود باشي تنهي درختي را برداشت و بدون اينكه آن دو بفهمند آهسته به طرف آنها رفت و ضربهاي محكم به شبكه زد. آن دو نام شنيدن صداي مهيب ضبط صوت را رها كردند و پا به فرار گذاشتند.
آن روز خيلي خنديدم بعدها وقتي ضبط را روشن كرديم و نوار به آن لحظه كه محمود با تنهي در رفت به شبكه زده بود، رسيد صدايي مانند صداي اصابت خمپاره آمد مصطفي و ماشاالله به تصور آنكه خمپارهاي منفجر شد سريع فرار كرده بودند و اين موضوع تا مدتها سوژه خنده ما بود.
زماني كه به او التماس دعا ميگفتيم يا تقاضاي شفاعت ميكرديم، بلافاصله ميگفت: مسألهاي نيست، دو قطعه عكس 4×3 و يك برگ فتوكپي شناسنامهي عكسدار بياور، تا ببينم چه كار ميتوانم بكنم! و در ادامه توضيح ميداد كه حتماً گوشهايت در عكس مشخص باشد، عينك هم نزده باشي.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 259
چانهاش كه گرم ميشد، ديگر ول كن نبود. در اوج صحبتهايش بود كه دستش را گرفتم و گفتم: «بيا برويم، مگر قول نداده بودي كه ديگر غيبت نكني؟!» قيافهاي حق به جانب گرفت و گفت: «چرا! اما اين دفعه را مرخصي گرفتهام!» باز او را كشيدم و گفتم: «بيخود. آمادهباش دادهاند. همهي مرخصيها لغو شده است.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 123
وقتي بيخوابي ميزد به سرمان، دلمان نميآيد بگذاريم بقيه راحت بخوابند! به هر بهانهاي ميرفتيم بالاي سرشان و از جا بلندشان ميكرديم.
يك بار حوالي اذان صبح رفتم سراغ رفيقي كه خيلي آدم رك و بيرودربايستي بود. چند بار شانهاش را تكان دادم و آهسته گفتم: « هي هي آفتاب زدها! بلند شو. »
چشمتان روز بد نبيدند؛ يك مرتبه پتو را كنار زد و با صداي بلند فرياد زد كه: « مرد حسابي بگذار بخوابم. به من چه كه آفتاب زده، شايد آفتاب دلش بخواهد نصب شب بزند. من هم بايد نصف شب بلند بشوم. عجب گيري افتاديمها!»
منبع :مجله جاودانه ها - صفحه: 36
بعدازظهر بود و گردان براي عمليات آماده ميشد. فرماندهي گردان كه هميشه با معاونش شوخي ميكرد، گفت: «خوب ديشب نگذاشتي ما بخوابيم! پسر، مردن كه ديگر اين همه گريه و زاري ندارد. اگر به خودم گفته بودي، تا به حال صد بار كارت را درست كرده بودم.» سپس دست به پشت آن بندهي خدا زد و گفت: «بيا برويم ببينم چه كار ميتوانم برايت بكنم!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 117
مكبر بود، در تكبيرة الاحرام نماز كه به جماعت ميخوانديم، بعد از اللهاكبر ميگفت: «خميني رهبر» چند بار به او تذكر داديم كه فقط اللهاكبر جزو نماز است، اگر چيز ديگر بگويي نماز باطل ميشود. ميپرسيد: «حتي اسم امام خميني را؟»
فكر ميكرد چون امام است، با بقيه تفاوت دارد. دروغ يا راست ميگفت: «شما زياد سخت ميگيريد، من جاهاي ديگر ديدهام كه بعد از خميني رهبر، مرگ بر ضد ولايت فقيه هم ميگويند! گمان نميكنم عيبي داشته باشد.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 117
پيراهن خاكيام را داده بودم بچههاي خوشنويس خطاطي كرده بودند: مسافر كربلا! هركس آن را ميديد، ميپرسيد: «شما كجا ميخواهيد برويد؟» من هم جواب ميدادم، كربلا.
بعضي از بچهها ميگفتند: «حالا نميشود به جاي كربلا به بهشت برويد؟ راه بهشت كه نزديكتر است. اگر بخواهي بهشت بروي، خود صدام هم كمك ميكند. اينقدر كه نيت كني، ويزايش را برايت صادر ميكند. نگاه كن، نگاه كن، دارد ميآيد. آمد، قرار نبود ديگر كلك بزني، پاشو چرا روي زمين خوابيدي؟
لباسهايت كثيف ميشود؟؟
اوضاع غذا كه بهم ميريخت، دعاها سوزناكتر ميشد. كمكم يادمان ميرفت كه چلومرغ چه شكلي است، ران مرغ كدام است، سينهي آن كدام. يا چلوكباب چه جزيياتي دارد.
در چنين شرايطي اگر نان خشك ميخورديم، سعي ميكرديم با تداعي خاطرات روزهايي كه غذايي مطبوع داشتيم، طعم نان و پنير را عوض كنيم و با انواع راز و نياز و دعاهاي مخصوص سفره نشاط خودمان را حفظ كنيم و نگذاريم روحيهمان ضعيف بشود. از جمله دعاها يكي اين بود: «اللهم ارزقنا پلو تحتهم كره، فوقهم كباب، يميني دوغ، يساري شربت، مع خربزه.» آن وقت همه آمين ميگفتند. آميني كه گوش فلك را كر ميكرد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 103
كمپوت گيلاس و كنسرو مرغ از جمله اقلام سفارش شدهي واحدهاي تداركاتي در مناطق جنگي بودند. اصلاً هر وقت سر و كله اين دو پيدا ميشد، يا بوي مانور ميآمد. رزمايشهاي به ياد ماندني و پيادهرويهاي طولاني. يا بوي عمليات! به هر حال هر چه تلاش ميكرديم بيدردسر، اين دو اقلام گيرمان بيايد، امكان نداشت. بالاخره شيطنت كار خودش را كرد، با سلاح مظلومنمايي و گوشهگيري براي «دستيابي به مطلوب!» بهره گرفتم.
چند روزي خودم را با معنويت و به اصطلاح «نور بالا» نشان دادم. براي بقيهي همسنگريها هم جا افتاده بود كه انگار خبرهايي است، غافل از اينكه همهي اين كارها براي شكم و چند عدد كمپوت گيلاس بود! در روز موعود، با مشاهدهي چند قوطي گيلاس، سريعاً برچسب آنها را با كمپوتهاي سيب كم مشتري عوض كردم و آنها را در ميان بقيه كمپوتها جابجا كردم؛ كسي هم مطلع نشد. وقتي قوطيها توزيع شدند، من قوطياي كه برچسب كمپوت سيب داشت را برداشتم. تعجب همه آنها وقتي بيشتر شد كه ديدند محتواي كمپوتم گيلاس از آب درآمد. من در ميان تعجب و ناباوري همه، گيلاسها را دانه دانه درميآوردم و ميخوردم و آنها اصلاً شكي به من نميكردند، چون انتظار نداشتند كسي كه «نوربالا» ميزند دست به چنين كلاهبرداري زده باشد. وقتي كلك كمپوتها را كندم، ديگر نتوانستم جلوي خندهام را بگيرم و راز مظلومنمايي چند روزهام برملا شد. بقيه كساني كه مثل من كمپوت سيب گيرشان آمده بود، از كلك من بيبهره نشدند و آنهايي كه با گرفتن كمپوت گيلاس از خوشحالي به هوا پريده بودند، وقتي ديدند محتواي قوطي آنها سيب است با هر چيزي كه دم دستشان بود به من حمله كردند.
راوي : ابوالقاسم پور