راسخون

کوتاه و خواندنی > لطائف

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

هوا بي‌اندازه سرد بود. با بلندگو اعلام كردند جلو تداركات جمع شويد. شست‌مان خبر دارد شد كه بايد خبرهايي باشد.
بي‌معطلي حمله كرديم به طرف تداركات. فرمانده‌ي گردان با صداي بلند گفت: « كي خسته است؟ » فرياد زديم: « دشمن. » گفت: «‌كي گشنه است؟ » باز فرياد زديم: « دشمن. »
- كي سردشه؟
- دشمن.
گفت: « بارك الله ... بارك الله. معلوم شد خيلي سردتان نيست. بفرماييد برويد سر پست‌تان. پتوها را بين آن‌هايي كه سردشان است، تقسم كرديم تمام شد!»

 

منبع :مجله جاودانه ها -  صفحه: 38

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بچه‌ها به نوبت شهردار مي‌شدند. منظور از شهردار شدن تو جبهه، انجام كارهاي سنگر بود. مثل نظافت سنگر، شستن ظروف غذا، تحويل گرفتن و توزيع غذا، چاي درست كردن و ...
تازه از سنگر كمين بازگشته بودم كه چند تن از بچه‌ها با حالت اعتراض به من مراجعه كردند. گفتم: « چه شده؟ چه خبر هست كه اين‌قدر عصباني هستيد؟!» يكي از آن‌ها گفت: از دست اين شهردار.
گفتم: مگر چه كرده؟ گفتند: بيا خودت شاهكارش را ببين.
همراه بچه‌ها شدم و باتفاق رفتم سنگر گروهي آن‌ها. داخل كه شدم، ديدم شهردار موشي را گرفته و با يك نخ آن را از سقف سنگر آويزان كرده و اين زبان بسته هم براي نجات از دست اين شهردار بي‌رحم، خود را به در و ديوار مي‌كوبد! از كار شهردار خنده‌ام گرفته بود اما چون براي رسيدگي به اعتراض بچه‌ها به آن‌جا آمده بودم، خودم را كنترل كردم و خيلي جدي گفتم: اين چه وضعي است؟ مگر اين زبان‌بسته چه گناهي كرده؟ آزادش كن بره.
شهردار گفت: آخر داشت به مال مردم خيانت مي‌كرد كه من اون رو گرفتم. گفتم: چه جوري خيانت مي‌كرد؟ پاسخ داد: رفته بود داخل ساك آقا مهدي و مشغول خوردن آجيل بود. همان آجيلي كه همه‌ي مادرها همراه بچه‌هاشون مي‌كنند تا تو جبهه با دوستاشون بخورند. من از تق تق پسته خوردنش متوجه شدم. اين بود كه گرفتمش تا تنبيهش كنم. آخر اين آجيل‌ها حق همه‌ي ماست. نبايد او تنهايي مي‌خورد.
گفتم: خوب ديگه كافيه، ببخشش. او هم نخ را باز كرد و موش را برد پشت خاكريز رها كرد و برگشت. مهدي كه تازه متوجه موضوع مي‌شد، يكراست رفت سراغ ساكش. موش كيسه‌ي آجيل را با اجازه‌ي همگي سوراخ كرده و مقداري از آن را خورده بود. بقيه‌ي آجيل‌ها ديگر خوردن نداشت. انگار قسمت بچه‌ها نبود. مهدي آجيل‌هاي باقيمانده را ريخت پشت خاكريز تا بقيه‌ي حيوانات نيز سهم خود را بردارند.

منبع :مجله الغديريان -  صفحه: 42

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

چند وقت در شلمچه بوديم. يك روحاني بسيجي داشتيم كه خيلي با بچه‌ها راحت بود. معمولاً بعد از نماز خودش اين دعا را مي‌خواند و ما را توصيه مي‌كرد، حتماً يكي از دعاهايمان اين باشد.
«خدايا به بسيجيان ما ترمز و به سپاهيان ما كلاج و به ارتشيان ما گاز ناقابل عنايت بفرما.»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 258

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بي‌سيم‌چي سنگرمان زخمي شده بود. بدون مقدمه مرا گذاشتند پاي بي‌سيم. از كد و رمز، هيچ اطلاعي نداشتم. فقط مي‌دانستم وقتي مي‌گويند گاو، منظور قبضه‌ي صدوبيست ميلي‌متري است. صداي بي‌سيم بلند شد. از ديده‌باني اعلام كردند، گاوتان را آماده‌ي دوشيدن كنيد. منظورش اين بود كه قبضه را در موقعيت شليك قرار دهيد. من منظور او را فهميدم. داشتم فكر مي‌كردم چه بگويم كه متوجه شوند، بعثي‌ها قبضه را زدند.
نمي‌دانستم چگونه به آن‌ها اطلاع دهم. هرچه به مغزم فشار مي‌آوردم، فايده‌اي نداشت. بالاخره گفتم: «گاومان زاييده، لگد مي‌زند» يك مرتبه ديده‌بان با عصبانيت گفت: «مرد حسابي حالا چه وقت شوخي است» گاومان زاييده ديگر چه صيغه‌اي است؟ درست حرف بزن.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 153
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

اصطلاح «گفتن نگيد» يا «نگفتن كه بگيد» به تازگي بر سر زبان‌ها افتاده بود و نيروها به ويژه بچه‌هاي اطلاعات و عمليات، براي طفره رفتن و شانه خالي كردن از ارايه اطلاعات و اخبار محرمانه و غير ضروري از اين جمله استفاده مي‌كردند.
بعضي از بچه‌ها اين عبارت را وقت و بي‌وقت به كار مي‌بردند. مثلاً مشخص بود فرد مي‌خواست بخوابد، وقتي مي‌پرسيدي كجا؟ مي‌گفت: گفتند نگيد. يا مواردي ديگه: خسته شدي؟ لباس مي‌شوري؟ مرخصي مي‌ري؟‌ آب مي‌خواي؟‌ ناخوشي؟ و پاسخ همه‌چيز، يك چيز بود. آن‌قدر اين كلمه رايج شد كه نيروهاي اطلاعات از به‌ كار بردن اين عبارت پشيمان شدند.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 160

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در منطقه، جايي كه ما بوديم، بچه‌ها اغلب براي خودشان چاله‌اي كنده بودند و در آن نماز شب مي‌خواندند.
گاهي پيش مي‌آمد، كسي به اشتباه در محلي كه ديگري درست كرده بود، نماز مي‌خواند و صاحب اصلي قبر را سرگردان مي‌كرد. يك شب اين وضع براي خود من اتفاق افتاد. فرداي آن روز، كسي كه گويا من در جاي او ايستاده بودم، مرا ديد و گفت: «فلاني ديشب خوب ما را گور به گور كردي.» پرسيدم: «منظورت چيست؟
گفت: «هيچي مي‌گويم كه يك خرده بيشتر حواست را جمع كن و ما را مثل كولي‌ها خانه به دوش نكن»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 116

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

تركش درست خورده بود به لاله‌ي گوشش و دقيقاً به اندازه‌ي يك گوشواره هم بود. بعضي‌ها به شوخي مي‌گفتند: «ناقلا نامزد شدي و صدايش را در نمي‌آوري؟ لااقل اگر خواستند ببرندت به ما هم شيريني بده.»
يا اين‌كه: «پس گوشواره‌هايت كو؟» و او پاسخ مي‌داد: «بعد از عمليات معلوم مي‌شود كه چه كسي را مي‌برند. ما هم كه هنوز سن و سالي نداريم. شماها دم بخت هستيد...»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 81

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

وقتي نيروهاي گردان تخريب، مين‌هاي گوشكوبي را براي كار گذاشتن به خط مقدم مي‌بردند، نيروهاي تازه از راه رسيده و ناوارد با تعجب مي‌پرسيدند: «اين‌ها ديگر چيست؟» و در جواب مي‌شنيدند، كه چيزي نيست. شب شام آبگوشت داريم. اين‌ها گوشتكوب‌اند. آن وقت آن‌ها بيشتر به فكر فرو مي‌رفتند كه چه‌قدر گوشتكوب! لابد لشكر مي‌خواهد مهماني بدهد!

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 244

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

يكي از افراد پا به سن خرم‌آبادي براي ثبت‌نام رفته بود بسيج. به او گفته بودند: شما بايد بروي لشگر ولي‌عصر (عج). جزو نيروهاي آن‌ها هستي و او نمي‌دانم از اين حرف چه فهميده بود كه در جواب مسئولان گفته بود:
«شما را به خدا مرا به لشگر ولي‌عصر (عج) نفرستيد. هر ولي ديگر باشد مي‌روم، ولي‌عصر نباشد.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 279

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شب عمليات بود، و فرماندهان سرگرم تدارك وسايل لازم. فرمانده‌ي لشگر آمده بود تا براي بچه‌ها سخنراني كند و به اصطلاح، آخرين وصايايش را هم يادآور شود؟
«بچه‌ها يادتان باشد كه در مرحله‌ي اول بايد چه كار كنيم و...» همه سرا پا گوش بودند كه فرمانده ادامه داد: «بچه‌هاي بسيجي خوب مي‌دانند كه فردا به چه چيز بيشتر از همه احتياج دارند، بله درسته، لنت كهنه.»
ناگهان جمعيت از خنده منفجر شد و فقط تازه واردها بودند كه نمي‌خنديدند. كه البته با توضيح اصطلاح لنت كهنه، آن‌ها هم به خنده افتادند. «لنت كهنه يعني لنت بسيجي، لنت صاف و بي‌ترمز.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 50

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

دوره‌ي آموزشي با هم بوديم. پسر باصفايي بود. بعد از سازماندهي، من به منطقه‌ي غرب اعزام شدم، او به جنوب. وقتي از هم جدا مي‌شديم، گفت: تو رو خدا شهيد شدي، ما را بي‌خبر نگذاري. اطلاع بده، هركجا باشم خودم را براي مراسم مي‌رسانم. گفتم شما هم همين‌طور.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 184

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

برخي از بچه‌ها وقتي از سر پست مي‌آمدند، از فرط خستگي مثل هميشه نمي‌توانستند هنگام اذان صبح براي اقامه‌ي نماز بيدار شده، نماز بخوانند و از فيض نماز اول وقت محروم مي‌شدند؛ ولي به هر ترتيب قبل از طلوع آفتاب نماز را به جاي مي‌آوردند. ولي بچه‌هاي باهوش كه هميشه به يكديگر تذكر مي‌دادند، وقتي از كنار اين تيپ بچه‌ها رد مي‌شدند، مي‌گفتند: «برادر! ما را هم دعا كن» و اين كنايه اين بود كه در جبهه اين وقت نماز خواندن نيست.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 146

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

بالاخره با هزار زحمت مرخصي گرفتم، اما بچه‌ها دست‌بردار نبودند. هركس چيزي مي‌گفت: مگه امام نگفته جبهه‌ها را گرم نگه داريد؟ كي بود مي‌گفت، ما مرد جنگيم؟ مگه نگفتي ما اهل كوفه نيستيم؟ اگه سكوت مي‌كردم، اين‌ها ديگه ول كن نبودند. بلافاصله گفتم: «حالا هم مي‌گم، منتهي مصرع دومش را، در ما مي‌رويم به تهران امام تنها نماند».

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 71

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

عمليات خيبر شروع شده بود و ما در منطقه ي طلائيه مشغول خدمت بوديم كه بمب‌هاي عراقي بر سر ما ريخته شد. من همراه چند تن از دوستان، براي در امان بودن از تير و تركش دشمن، داخل يكي از تانك‌ها پناه گرفتيم. بالاخره يكي از دوستان طاقت نياورد و گفت: «يعني اين همه توپ كه مي‌زنند، هيچ‌كدام عمل نمي‌كند؟!»‌ بلافاصله بعد از گفتن اين حرف به بيرون رفت و خيلي سريع برگشت و گفت: «دشمن تعدادي گلوله‌ي شيميايي به منطقه زده است».
يكي از بچه‌ها به نام «جواد زادخوش» گفت: «شنيده‌ام براي جلوگيري از شيميايي شدن، پارچه‌اي را خيس كرده و مقابل دهان و بيني خود مي‌گيرند.» خيلي سريع براي يافتن دستمال خيس از تانك بيرون آمده و به سمت سنگر دويديم. داخل سنگر، هركس به دنبال آب و دستمال مي‌گشت كه جواد ظرف آبي را روي پتويي ريخت و گفت: «بچه‌ها بياييد و هريك گوشه‌اي از اين پتو را جلوي دهان و بينيتان بگيريد».
ناگهان متوجه شديم كه بوي پتو از بوي شيميايي هم بدتر است. چون ظهر همان روز مقداري آبگوشت روي آن ريخته بود و بچه‌ها آن را همان‌طور جمع كرده و در گوشه‌اي گذاشته بودند تا در فرصتي مناسب بشويند.
خلاصه، جواد در اين موقعيت با خنده گفت: «مثل اين‌كه اين پتو هم شيميايي شده است؟!» اين‌جا بود كه هراس از گاز شيميايي با شليك خنده‌ي ما از بين رفت.

منبع :كتاب خاطرات آفتابي -  صفحه: 28


راوي : مظهري صفات

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

راننده‌ي بولدوزر بود. پسري فوق‌العاده ساده و صميمي.
يكي از بچه‌ها پرسيد: « چند وقته تو خط هستي؟ » گفت: « 20 ماهه تو خطم. » طرف با تعجب پرسيد: « 20 ماهه خوب زنده موندي‌ها. »
ابروهايش رفت تو هم. گفت: « بي‌انصاف، انگار مال باباشه! اقلاً يك ماشاءالله بگو. »

 

منبع :مجله جاودانه ها -  صفحه: 25