کوتاه و خواندنی > لطائف
در چند متري دشمن صدايي مرا را در جا ميخكوب كرد كه ميگفت: يا امام زاده بالا ... يا امام زاده بالا ... به يكي از برادران كه امدادگر بود، گفتم: سريع خود را پايين برسان ببين چه خبره؟ سعي كن ساكتش كني. امدادگر پايين رفت و بعد از مدت كوتاهي صدا قطع شد. بعد از اتمام درگيري ... صبح روز بعد به مقر برگشتيم. سر راه ساختمان كوچكي بود كه به عنوان بهداري از آن استفاده ميكرديم. به برادراني كه همراهمان بود، گفتم: كاش سري به مجروحين بزنيم اگر كمكي از دستمان برآمد، براي آنها انجام دهيم. برادران قبول كردند.
جلوي درب ساختمان برادر امدادگرمان را ديديم بعد از احوالپرسي از ايشان پرسيدم: كسي كه امام زاده بالا را صدا ميكرد حالش چهطور است؟ گفت: عليرغم جراحات عميقش به لطف خدا حالش بسيار خوب است. هنوز اينجاست اگر مايليد ميتوانيد او را ببينيد.
داخل شديم. اتفاقاً آن مجروح كه 12-13 سال بيشتر نداشت، د رراهرو قدم ميزد. با ديدن او بسيار متأسف شديم؛ از كمر تا نوك پايش را پانسمان كرده بودند. جلو رفتم و پرسيدم: برادر شما هماني نيستيد كه ديشب امام زاده بالا را صدا ميكردي؟ گفت: بله ... پرسيدم: چرا امام زاده بالا اين همه امام ...
لبخندي زد و گفت: من بچهي ملاير هستم. در ملاير امام زادهاي است به نام امام زاده بالا. از كوچكي هر وقت برايم چيزي پيش ميآمد به آن امام زاده متوسل ميشدم. دست خودم نبود. با ديدن روحيهي او به خود گفتم: عجب بسيجي دلاوري اصلاً ككش هم نميگزد هر كسي جاي او بود، از تخت پايين نميآمد. اصلاً انگار نه انگار كه زخمي شده. گفتم: برادر پانسمانت را عوض كردهاند؟ گفت: نه از ديشب تا به حال آن را باز نكردهاند ... پرسيدم: اجازه ميدهي پانسمانت را عوض كنم؟ با فروتني پاسخ داد: خواهش ميكنم شرمندهام ميكنيد ... گفتم: اين حرفها چيست؟ وظيفه است.
او را روي تخت نشاندم و آرام شروع به باز كردن باندها كردم. هر لحظه انتظار لحظهي دلخراشي را داشتم اما هر چه باند را بيشتر باز ميكردم، بيشتر تعجب ميكردم. تا اين كه باندها كاملاً باز شد اما اثري از زخم ديده نميشد. با تعجب گفتم: برادر كجايت زخمي شده؟ ... نميدانم؟ ... يعني تو نميداني از كدام ناحيه مجروح شدي؟ ...
نه ديشب هوا خيلي تاريك بود. در ان اوضاع و احوال درگيري، برادر امدادگر سريع تمام قسمتي كه شلوارم خوني شده بود، بست. با تعجب گفتم: من كه خوني نميبينم لااقل بگو كجايت درد ميكند؟ با خونسردي پاسخ داد: ولي من دردي احساس نميكنم! عصبي شدم؛ چي! مگر ميشود كسي مجروح شود ولي احساس درد نكند؟ با سادگي گفت: بله ممكن است؛ طي دورهي آموزش، مربيمان گفت: « معمولاً وقتي كسي تركش ميخورد، دردي احساس نمي كند. »
كلافه شدم و داد زدم: درست است مؤمن اما براي مدت كوتاهي نه چند ساعت ...
خلاصه بعد از بررسي دقيق متوجه شديم كه تركش به قمقمهي ايشان اصابت كرده و يك باره آب قمقمه روي شلوار او ريخته و ايشان چون اصابت تركش را به قمقمه احساس كردند، گمان كردهاند كه آب ريخته شده، خون است و ... بقيه را كه بهتر ميدانيد.
بچهها تا توانستند خنديدند و در حالي كه به اين سو تفاهم پر دردسر فكر ميكردم، با خودم گفتم: بله عجب بسيجي دلاوري ... !؟
كمتر دست به قلم ميبرد و نامه مينوشت. وقتي هم به توصيهي دوستان تحريك ميشد، اول صفحه مينوشت: «خوب ديگر عرضي ندارم، اميدورام سفارشهاي مرا پشت گوش نيندازيد و كارهايي كه خواستهام مو به مو انجام بدهيد، پايان.» اين اول و آخر نامهاش بود. اگر معترض ميشدم كه خوبيت ندارد، ميگفت: وقتي نامه نوشتن زوري باشد، بهتر از اين نميشود.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 67
تازه حرفها گل انداخته بود و بچهها گرم گفتوگو بودند كه او بلند شد و مثل هميشه از ايمان و عشق و مراتب سير و سلوك داد سخن برآورد كه «فادخلي في عبادي وادخلي جنتي» و حديث شهود شهدا و ظرايف و دقايق و رموز خاص الخاص شدن.»
تازه داشتيم ميرفتيم تو حال، يكدفعه يكي بلند شد و گفت: «نه داداش ما نيستيم، عرفان كه برود بالا، خمپارهي 60 پايين ميآيد. ما زن و بچه داريم، آرزو داريم، ما كه رفتيم.» همه از شوخي او خنديدند و پس از تجديد روحيهي جمع، او خود، دوباره بحث عشق به خدا را آغاز كرد و مجلس را گرم نمود.
وقتي كسي تازه به جمع ما ميپيوست و از روي سادگي و بيآلايشي و اقتضاي محيط بسيار طبيعي و بدون تكلف جبهه، زود خودماني ميشد و با همه خوش و بش ميكرد و احساس غريبي و تازه واردي نداشت. يكي از بچهها كه زياد جدي هم نبود، در ميان جمع، با بيان مخصوصي رو به او ميكرد و ميگفت: «عشق ميكني با ما رفيقي؟»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 77
خدا بيامرزد شهيد خاكي را. شيوهاش براي بيدار كردن بچهها از خواب، به اين ترتيب بود كه ميگفت: «كارون را آب برد، چهقدر ميخوابيد، بلند شويد. فكري بكنيد. رودخانه آتش گرفت. آخر غيرت جوانمرديتان كجا رفت. دار و ندار مردم سوخت».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 70
در منطقه يكي از برادران سعي ميكرد با تقليد از مداحان، برنامههاي مداحي اجرا كند و از خودش مطلب نداشت.
يك شب در جمعي از برادران رزمنده دعاي توسل ميخواند؛ بين دعا ميخواست مصيبت بخواند. با حالت مداحي گفت: « يك روز در خط مقدم با برادران دور هم جمع شده بوديم و صحبت ميكرديم. يك دفعه يك گلوله خمپاره آمد خورد زمين و عمل نكرد. حالا همه بگيد عمل نكرد- عمل نكرد ... »
از آن به بعد نام برادر مداح را گذاشته بودند: " عمل نكرد ".
نزديك كارون بوديم ! اكبر كاراته، بيل و كلنگي برداشت و رفت پشت آشپزخونه. حاجي گفت: «اكبر چيكار داري؟» گفت: «ميخوام گراز بگيرم» و تا ظهر گودالي رو كَند و سرشو با برگهاي نخل پوشاند. منتظر بود شب بشه و گرازي بيفته تو گودال.
شام كه خورديم اكبر كاراته گفت: «بچهها بريم گرازو بگيريم!» و بعد، از سنگر رفت بيرون. بچهها هم رفتند تا اكبر رو در گرازگيري همراهي كنند. نزديك آشپزخونه بوديم كه صداي آه و نالهاي رو شنيديم.
اكبر گفت: «صداي گراز بيزبونه» و دويد طرف گودال. نزديك گودال كه رسيديم صداي آدميرو شنيديم. ايستاديم و خوب گوش كرديم. صداي آشپز بود. رفتيم جلوتر و درست گودالو نگاه كرديم. خود آشپز بود. اكبر كاراته قاه قاه خنديد و گفت: «تو اينجا چيكار ميكني؟» آشپز داد زد: « آمدهام سر تورو ببرّم! كله شق!»
خواسته بود استخوانهارو بريزه كنار آب، افتاده بود تو گودال. جيغ و داد ميكرد و ميگفت: «اكبر كاراته! اگه دستم بهت نرسه!؟ خودم مياندازمت جلو گرازها تا درسته قورتت بدن. چرا بر و بر منو نگاه ميكنيد؟! بكشيدم بالا، مردم!».
اكبر كمك كه نكرد؛ هيچ؛ گفت: «اينم نشد گرازگيري» و رفت.
منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي
غذاي من در منطقه نسبت به بقيهي بچهها زياد بود. هرچه ميخوردم، سير نميشدم. مهم نبود چه باشد، از سنگ سختتر يا از كلوخ نرمتر. روزهاي اول كه غذا كم بود، بچهها با اشاره و كنايه سعي ميكردند حواس مرا متوجه اطرافيان كنند، ولي بعد فهميدند كه اثري ندارد. در نتيجه مستقيماً وارد ميدان شدند. از آن به بعد وقتي غذا به اندازهي كافي نبود، يك برگه مينوشتند و ميگذاشتند جلوي من: «غذاي اضافي شما را خريداريم!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 97
حرف شهادت كه پيش ميآمد، يكي ميگفت: «اگر من شهيد شوم، نگران نماز و روزههايم كه قضا شدهاند هستم و يا نگران سرپرستي خانوادهام هستم.» ديگري ميگفت: «من سيلي به گوش يك نفر زدم، كاش بودم و كار را با يك سيلي ديگر تمام ميكردم.»
نوبت معاون گردان رسيد. همه گفتند: «تو چي؟ چيزي براي گفتن نداري؟» پاسخ داد: «اگر من شهيد بشوم، فقط غصهي 35 روز مرخصي را كه نرفتهام ميخورم.»
از آن ميان يكي پريد و قلم و كاغذي آورد و گفت: «بنويس كه بدهند به من. قول ميدهم اين فداكاري را بكنم و به جاي تو به مرخصي بروم.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 86
بچهها در ميدان مين قرار گرفته بودند و اگر قدم از قدم برميداشتند، پودر ميشدند. يكي از بچهها آهسته به برادري كه نزديكش بود، چيزي گفت كه خندهاش گرفت. بقيه با كنجكاوي و ناباوري دنبال علت بودند كه يك نفر بلند گفت: «برادر! براي سلامتي خودتون فاتحه معالصلوات»
بچهها نميدانستند در آن شرايط بخندند يا گريه كنند. با زبان بيزباني ميخواستند بگويند: آخه بابا ترسي، لرزي، مرگي، دلهرهاي، انگار نه انگار كه داخل تله افتاده بودند. خيال ميكردند در زمين سيبزميني قرار گرفتهاند.
سقف سنگر و چادر معمولاً كوتاه و فضاي داخل آن نسبت به تعداد بچهها كم و تنگ و تاريك بود. چراغ روشنايي را كه معمولاً به سقف ميآويختند، فانوس بود. بچههايي كه رشيدتر بودند يا بيحوصلهتر، دائم با اين فانوس برخورد ميكردند. سرشان به آن ميخورد يا وقتي ميآمدند چيزي بردارند كه نزديك فانوس بود دستشان يا سلاحشان با آن برخورد ميكرد.
در چنين مواقعي دوستاني كه داخل چادر يا سنگر بودند، براي اينكه هم تذكر داده و هم مزاحي كرده باشند، هر كدام عبارتي ميگفتند. يكي ميگفت: «بيچاره، فانوسه پير شده، كور شده، بايد برايش عينك بخريم.»
ديگري ميگفت: «آب هويج بيار بريزيم داخل فانوس.» ديگري ميگفت: «ببخشيد خوب شما را نديد.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 39
روبوسي شب عمليات، و خداحافظي آن، طبيعتاً بايد با ساير جداييها تفاوت ميداشت. كسي چه ميدانست، شايد آن لحظه، همهي دنيا و عمر باقيماندهي خودش يا دوست عزيزش بود و از آن پس واقعاً ديدارها به قيامت ميافتاد. چيزي بيش از بوسيدن، بوييدن و حس كردن بود. به هم پناه ميبردند. بعضيها براي اينكه اين جو را بههم بزنند و ستون را حركت بدهند، ميگفتند: «پيشاني، برادران فقط پيشاني را ببوسيد، بقيه حقالنسا است، حوريها را بيش از اين منتظر نگذاريد».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 29
آن اوايل بيشتر ميشد از اين دست شوخيها، خصوصاً با نيروهاي جديدتر كرد. اما به سرعت آنها هم خودشان در حاضرجوابي صاحب مقام و منصبي شدند.
يك وقت به يكي از آنها داشتم ميگفتم: « ميداني تو با بقيه براي من خيلي فرق داري. ديگران هم ممكن است اظهار محبت و دوستي بكنند اما به دل آدم نمينشيند؛ گاهي فكر ميكنم من فقط در دنيا تو را دارم. » ميخواستم بقيهي مطلب را بگويم كه وسط حرفم پريد، گفت: « لابد فقط من را داري با بقيهي مردم! »
منبع :نشريه خيبر
معمولاً اگر ده قلم جنس از تداركات مي خواستيم يازده قلم آن را نداشته! هميشه خدا شعارشان: نداريم، نيست، نميشه، فردا ببينم چي ميشه، بود، منتها بعضي همين دست رد را جديتر به سينه طرف ميزدند و بعضي با چاشني مزاح. يكي از رزمندهها آمد و به او گفت: «برادر خميردندان نداري، نيست؟ او هم گفت: «شرمندهام فقط دندان هست آن هم دندان ماهي! باز هم گفت:«دمپايي كه گفته بوديد ميآيد آمد؟» او هم با خونسردي گفت: «آره، همين ديروز اينجا بود، اتفاقاً تا ظهر منتظر شما شد نيامديد رفت!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 73
سر ظهر بود. خبر مرگمان گفتيم سرمان را زمين بگذاريم، چرتي بزنيم. چشمت روز بد نبيند، مثل آوار كسي افتاد روي ما، نيمخيز شدم: «چه كار ميكني اخوي معلومه؟ سر و كلهي ما را له كردي!» فكر ميكنيد برگشت به من چه جوابي داد؟ اينكه به دست و پايم افتاد و عذرخواهي كرد كه: «هواسم نبود؟» نه! گفت: «ببخشيد خيال كردم سر خودم است!» گفتم: «ماشاالله، شما چه فكر و خيالهايي ميكنيد.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 73