کوتاه و خواندنی > لطائف
وقتي نيروها از برنامههاي خستهكننده مثل رزم شبانه و مراسم صبحگاهي برميگشتند، همه داخل سنگر و يا چادر دنبال «شهردار» و يا «خادمالحسين» ميگشتند و براي اينكه نشان دهند تا چه اندازه خسته و بيحس و حال هستند، ميگفتند: «شهردار بيا من را بردار.» كنايه از اينكه از دست رفتم بيا به دادم برس.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 98
راه را گم كرده بود و به علت و سمت منطقهي عملياتي، طفلك از هر طرف كه رفته بود، دورتر شده بود، آن هم در نيمههاي شب. جلوي پايش ترمز كرديم. هراسان جلو آمد كه: برادر راه را گم كردم، ميخواهم بروم شهرك وليعصر (عج). راننده تأملي كرد و گفت: «اشتباه آمدي باباجان! شما بايد برويد سه راه آذري، كه الآن شده ميدان شمشيري، از آنجا براي شهرك مينيبوس هست، دو تومان ميدهي، صاف ميبرنت.
بندهي خدا با احتياط گفت: «شهرك وليعصر تهران را ميگويي؟» و او جواب داد: «آره، گفت دستخوش بابا! يكدفعه بگو ميخواهم بروم پيش مادرم ديگه».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 124
اوايل كه به گردان تخريب رفته بودم، يكي از دوستان جديدم، جواد حقسبز بود. يك پاي خود را در عمليات از دست داده بود. بعد از اينكه صميميتر شديم، از او خواستم برايم جزييات مجروح شدنش را توضيح دهد. او هم با كلي طفره رفتن، آخر اين طور گفت:
«راستش من قبل از اينكه از ناحيهي پا زخمي بشوم، شهيد شدم! به اتفاق چند نفر از دوستان رفته بوديم آن دنيا». بعد كه تكليفمان روشن شد، خواستيم برويم بهشت، همه كه داخل شدند، تا من خواستم بروم داخل، در را بستند و پايم ماند لاي در و از بالاي ران قيچي شد! ناچار برگشتم به دنيا تا پروندهام را تكميل كنم.
منطقهي عملياتي فاو بوديم، كنار اروندرود، داخل سنگر، روزگار ميگذرانديم. شهيد قنبري ميگفت: «بچهها بجنبيد، يك فكري بكنيد، اگر زودتر دست به كار نشويد و به شهادت نرسيد، معلوم نيست فردا كسي بتواند جنازهي شما را از روي زمين بردارد. چون جوانان به سرعت دارند به شهادت ميرسند. خلاصه گفته باشم».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 178
قلهي شيخ محمد را عراق تصرف كرده بود. در تبليغات گردان، برادري داشتيم باهمين نام: شيخ محمد.
وقتي كسي او را از دور ميديد و صدا ميزد، ديگران كه ميشنيدند، ميگفتند: «عراق گرفته، يا دست عراق است، داد و فرياد نكن».
گاه و بيگاه دور هم جمع ميشديم و براي شوخي، عقلمان را روي هم ميريختيم تا حقهاي سوار كنيم. يكبار يكي از بچهها در نقش مجروح، به حالت از خود بيخودي روي زمين افتاد، با همان دوز و كلكهايي كه بلد بود، ما هم شديم همراهانش. با ترس و دلهرهاي كه سعي ميكرديم نشان دهيم، او را به بهداري و دكتر رسانديم.
اول دكتر دستپاچه شد، اما بعد از معاينه گفت: «چيزيش نيست» ولي چون اون خودش را بيحال نشان ميداد، ناچار دكتر از ما پرسيد كه چي شده؟ ما هم به هم نگاه كرديم و گفتيم: اِ احتمالاً دكتر! شيميايي شده، و او با تعجب از نداشتن علايم شيميايي، محكم پرسيد: «شيميايي؟» فوري حرف را عوض كرديم كه نه، نه، راديواكتيويته و به او كه دوباره تعجب كرده بود، گفتيم: «احتمالاً گال دارد، بله گال دارد، اصلاً او گاليور است و او كه ديگر كاسهي صبرش لبريز شده بود، گفت: «اين مزخرفها چيه كه ميگوييد؟» اينجا بود كه... هر سه به همراه مجروح كه به هوش آمده بود، پا را به فرار گذاشتيم، من بدو و....
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 108
وقتي براي صبحگاه، صبح زود ميبردنمان، بچههاي شوخ اينطوري ميگفتند:
«اينكه نميشود، هم بجنگيم، هم شهيد شويم و زخمي يا اسير شويم و هم در صبحگاه شركت كنيم.» حالا ما هيچي نميگويم شما هي سو استفاده كنيد بابا.... كربلا هرچه بود صبحگاه نداشت.
بحث انواع درجههاي نظامي بود و اينكه چه كسي بايد به چه كسي احترام بگذارد. يكي از بسيجيان پرسيد: «مثلاً اگر دو نفر افسر كه درجهي واحد دارند، از چپ و راست به هم برسند، كدام يك بايد بايستد و اداي احترام بكند؟» فرمانده كه كم و بيش اهل مزاح بود، گفت: «صحنه را بههم نميزنيم، صبر ميكنيم پليس بيايد و تشخيص بدهد».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 292
روزهاي اولي كه خرمشهر آزاد شده بود، در كوچه پس كوچههاي شهر براي خودمان ميگشتيم، پشت ديوار خانهي مخروبهاي به عربي نوشته بود: «عاش الصدام»، يكدفعه راننده ماشين را نگه داشت و انگشت به دهان گرفت كه: اِ اِ اِ، پس اين مردك آش فروشه! آن وقت به ما ميگويند: جاني، خائن و متجاوز است. كسي كه كنار او نشسته بود. گفت: بيسواد «عاش» يعني زنده باد!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 198
صبح روز عمليات والفجر 10 در منطقهي حلبچه همه حسابي خسته بودند؛ روحيهي مناسبي در چهرهي بچهها ديده نميشد. از طرفي حدود 100 اسير عراقي را پشت خط براي انتقال به پشت جبهه به صف كرده بوديم.
براي اينكه انبساط خاطري در بچهها پيدا شود و روحيههاي گرفتهي آنها از آن حالت خارج شود، جلوي اسيران عراقي ايستادم و شروع به شعار دادن كردم و بيچارهها هنوز لب باز نكرده، از ترس شروع به شعار دادن ميكردند. مشتم را بالا بردم، فرياد زدم: « صدام جارو برقيه »
اسيران هم مشتها را بالا بردند، شعار دادند: « صدام جارو برقيه. »
فرماندهي گروهان برادر قرباني هم كنارم ايستاده بود و باز براي اين كه فضاي خموده را به نشاط تبديل كنم، فرياد زدم: « الموت لقرباني » و اسيران عراقي شعارم را جواب دادند.
بچههاي خط همه از خنده رودهبُر شده بودند و قرباني هم دستش را تكان ميداد كه يعني شعار ندهيم. او ميگفت: قرباني من هستم، « انا قرباني » و اسيران عراقي هم كه متوجه شوخي من شده بودند، رو به برادر قرباني كردند و دستان خود را تكان ميدادند و ميگفتند: « لا موت، لا موت » يعني ما اشتباه كرديم.
منبع :مجله طراوت
اصغر خيلي زود با بچههاي جبهه انس ميگرفت. بدن ورزيدهاي داشت و صداي محكم او كه در بين بچهها به صداي استريو شهرت داشت، از جمله ويژگيهاي او بود.
اصغر در ادامهي پيشرويهاي عمليات بيتالمقدس با گردان ما همراه بود و همگي در پشت خاكريز يكي از مواضع توپ دشمن سنگر گرفتيم. سه نفر عراقي آنجا حضور داشتند.
يكي با بيسيم صحبت ميكرد. ديگري گلولهي توپ را داخل لوله قرار ميداد و سومي نيز طناب شليك را در دست گرفته بود.
عراقيها بيخبر از حضور ما ميخواستند طناب را براي شليك گلولهي توپ به عقب بكشند كه اصغر از ضشت خاكريز بلند شد و گفت: « نكش نامرد! »
هر سه عراقي مثل اين كه از صداي او زهرهترك شده باشند، بياختيار دستها را بالا بردند و تسليم شدند.
پسرك صداي بز را، از خود بز بهتر درميآورد. ميگفت: « چوپاني همين چيزهايش خوب است».
هر وقت دلتنگ بزهايش ميشد، ميرفت توي يك سنگر و معمع ميكرد. يك شب هفت عراقي كه آمده بودند شناسايي با شنيدن صدا، طمع كرده بودند كباب بخورند. هر هفت نفر را دست به سر آورده بود عقب. توي راه هم كلي برايشان صداي بز درآورده بود.
منبع :سالنامه ستاره ها
با توجه به خلقيات گروهانمان، ميدانستم كه نميتوانيم به اين راحتيها سرشان را شيره بماليم، اما فرماندهي گردان اصرار داشت كه: «حالا كه نمايندهي حضرت امام (ره) تشريف نياوردند، حاج آقا شما زحمت بكشيد و براي بچهها صحبت كنيد.»
خلاصه، از صبح تبليغ كرده بودند كه نمايندهي امام ميآيند و حامل پيام ايشان هستند. براي همين هم از گروهانهاي ديگر هم آمده بودند و حسينيه پر از جمعيت بود.
چشمتان روز بد نبيند، با ورود ما انگار همه از قبل ميدانستند كه نمايندهي امام (ره) نيامدند. يكصدا گفتند: «صل علي محمد، يار امام كو؟» مانده بوديم، بخنديم يا گريه كنيم. به هر حال حسابي خورد تو ذوقمان!
دو تا بچه يك غولي را همراه خودشان آورده بودند و قاهقاه ميخنديدند.
گفتم: « اين كيه؟ » گفتند: « عراقي » گفتم:« چهطور اسيرش كرديد؟ » ميخنديدند؛ گفتند: « از عمليات پنهان شده بود. تشنگي فشار آورده و با لباس بسيجي خودمان آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بود و پول داده بود، اينطوري لو رفت.»
هنوز ميخندند.
منبع :سالنامه ستاره ها
وقتي دو نفر به هم ميرسيدند، اولين سؤالي كه ميپرسيدند از يكديگر اين بود كه تا كي منطقه هستي، چه وقت تسويه ميكني؟ و آن رزمنده براي اينكه جواب قاطعي ندهد، ميگفت: «تا ظهور آقا حضرت مهدي (عج)» و آن وقت ديگري ميگفت: «البته اگر تا عيد آقا ظهور كنند».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 293